جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

۱۴۰۵ تیر ۳۱, چهارشنبه

نگاه زلمی خلیل‌زاد به حفیظ‌الله امین

نویسنده: جیم خاتمی (Jim Khatami)


نگاه زلمی خلیل‌زاد به حفیظ‌الله امین



فهرست مندرجات

.



مقدمه‌ی مترجم

حفیظ‌الله امین

مقاله‌ای که در پیشِ رو قرار دارد، نوشته‌ی جیم خاتمی (Jim Khatami) است که نخستین‌بار در تاریخ ۸ نوامبر ۱۹۷۹ در نشریه‌ی دانشگاهی کلمبیا اسپکتیتور (Columbia Spectator)، شماره‌ی ۴۰، منتشر شد. این مقاله در فضای سیاسی پرتنش سال‌های پایانی دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی نوشته شده است؛ دوره‌ای که افغانستان پس از رویدادهای هفتم ثور ۱۳۵۷، تحولات درونی حزب دموکراتیک خلق، رقابت‌های جناحی، شورش‌های گسترده‌ی داخلی و افزایش نگرانی‌های بین‌المللی درباره‌ی نقش اتحاد شوروی، به یکی از کانون‌های مهم سیاست جهانی تبدیل شده بود.

جیم خاتمی در این نوشته تلاش می‌کند تصویری از حفیظ‌الله امین ارائه کند که با تصویر رایج او در رسانه‌های آمریکایی آن زمان تفاوت دارد. در حالی‌که مطبوعات ایالات متحده پس از رسیدن امین به قدرت، او را با عنوان‌هایی چون «افراطی در میان افراطی‌ها»، «انقلابی متعصب»، «مارکسیست قدرتمند» و «کمونیست افراطی بی‌رحم» معرفی می‌کردند، خاتمی به سراغ کسانی می‌رود که امین را پیش از ورود او به عرصه‌ی قدرت سیاسی، در دوران تحصیل و اقامتش در ایالات متحده از نزدیک می‌شناختند. او بر خاطرات و ارزیابی‌های استادان، دوستان دانشگاهی و خانواده‌هایی تکیه می‌کند که در دهه‌ی ۱۹۵۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی با امین ارتباط مستقیم داشتند و از رفتار شخصی، منش اجتماعی و شخصیت او در محیط دانشگاهی آمریکا سخن گفته‌اند.

بخش مهمی از روایت مقاله به سال‌های تحصیل امین در کالج معلمان دانشگاه کلمبیا (Teachers College, Columbia University) اختصاص دارد؛ دوره‌ای که او نخستین‌بار در سال ۱۹۵۷ از طریق برنامه‌ی آموزشی و کمک‌های فنی مشترک میان وزارت معارف افغانستان و این دانشگاه به ایالات متحده رفت. خاطرات کسانی چون ویلیام اندرسون، استاد راهنما و مشاور دانشگاهی او، و خانواده‌ی زیل که برای مدتی میزبان امین بودند، تصویری از یک دانشجوی آرام، مؤدب، دوستانه و دارای توانایی‌های علمی ارائه می‌کند؛ تصویری که بعدها در سایه‌ی نقش سیاسی او در افغانستان و اتهام‌های واردشده به وی، تا حد زیادی تحت‌الشعاع قرار گرفت.

مقاله‌ی خاتمی تنها به زندگی شخصی امین در آمریکا محدود نمی‌شود، بلکه تلاش می‌کند مسیر تحول او از یک دانشجوی افغان در محیط دانشگاهی آمریکا تا یکی از چهره‌های اصلی حزب دموکراتیک خلق افغانستان را دنبال کند. نویسنده به بازگشت امین به کابل، فعالیت‌های آموزشی و سیاسی او، نقش وی در ساختار حزب خلق، ارتباط حزب با ارتش و تحولات منتهی به سقوط حکومت محمد داوودخان و سپس درگیری‌های داخلی میان نورمحمد تره‌کی و امین می‌پردازد. همچنین مقاله دیدگاه‌های زلمی خلیل‌زاد، استاد جوان دانشگاه کلمبیا در آن دوره، را درباره‌ی جایگاه امین در حزب خلق، نقش او در حفظ پیوندهای حزب با ارتش و ارزیابی سیاست ایالات متحده در برابر تحولات افغانستان بازتاب می‌دهد.

با این حال، این مقاله مانند هر نوشته‌ی تاریخی دیگر، نیازمند خوانش انتقادی و مقایسه با دیگر منابع است. برخی اطلاعات ارائه‌شده در آن با پژوهش‌های تاریخی بعدی کاملاً همخوانی ندارد. از جمله، در متن گاه نقش‌هایی مانند بنیان‌گذاری حزب دموکراتیک خلق، سردبیری ارگان حزبی و رهبری اسمی حزب به امین نسبت داده شده است؛ در حالی‌که بر اساس اسناد و پژوهش‌های تاریخی، نورمحمد تره‌کی بنیان‌گذار و رهبر اصلی حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود و نقش سازمانی و سیاسی محوری در شکل‌گیری حزب داشت. امین در سال‌های نخست، از چهره‌های فعال جناح خلق و بعدها یکی از سازمان‌دهندگان مهم آن به شمار می‌رفت، اما نسبت دادن تمامی این نقش‌ها به او، تصویری نادرست از ساختار اولیه‌ی حزب و رابطه‌ی میان تره‌کی و امین ایجاد می‌کند.

با وجود این نکات، مقاله‌ی جیم خاتمی از ارزش تاریخی برخوردار است؛ زیرا بخشی از تاریخ معاصر افغانستان را از زاویه‌ای متفاوت بررسی می‌کند: نه تنها از منظر رقابت‌های سیاسی و ایدئولوژیک، بلکه از دیدگاه کسانی که امین را پیش از تبدیل‌شدن به یک رهبر سیاسی شناخته بودند. این نوشته نشان می‌دهد که چگونه یک شخصیت سیاسی می‌تواند در دوره‌های مختلف زندگی خود، در محیط‌های متفاوت، برداشت‌های کاملاً متضادی ایجاد کند؛ از یک سو دانشجویی افغان در محیط دانشگاهی آمریکا و از سوی دیگر رهبری سیاسی در یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر افغانستان.

از این منظر، مقاله‌ی خاتمی برای شناخت فضای فکری و رسانه‌ای ایالات متحده در آستانه‌ی مداخله‌ی شوروی در افغانستان، و نیز برای بررسی چگونگی شکل‌گیری تصویر حفیظ‌الله امین در افکار عمومی غرب، سندی قابل توجه است؛ هرچند باید آن را با در نظر گرفتن محدودیت‌های منابع، فضای سیاسی زمان نگارش و برخی خطاهای تاریخی موجود در متن مطالعه کرد.

آن‌چه در زیر می‌آید، برگردان دریِ این مقاله به قلم مهدیزاده‌ی کابلی برای دانشنامه‌ی آریانا است.

نگاه زلمی خلیل‌زاد به حفیظ‌الله امین

حفیظ‌الله امین - رئیس‌جمهور جدید افغانستان (۱۹۷۸) - در رسانه‌های آمریکایی با برچسب‌هایی چون «تندروترینِ تندروها، انقلابیِ متعصب، مارکسیستی قدرتمند و افراط‌گرای کمونیستِ بی‌رحم» توصیف می‌شد. با این‌حال، چندین تن از افرادی‌که او را در دوران تحصیلش در کالج معلمان (Teachers College)، دانشگاه کلمبیا می‌شناختند، تصویری کاملاً متفاوت از او ارائه می‌کنند. برای نمونه، ویلیام اندرسون (William Anderson)، استاد راهنمای تحصیلی او، وی را «فردی آرام، خوش‌برخورد و باهوش، با توانایی‌های فراوان» توصیف کرده است.

به همین ترتیب، خانم پرل زیل (Pearl Zale)، که در سال ۱۹۵۷ به‌مدت شش هفته میزبان امین بود، با گرمی از او یاد کرده و گفته است: «این مرد بسیار آرام، مهربان و باملاحظه بود؛ پیش از بازگشت به افغانستان، با مهربانی برای خانواده‌ی من هدایای بسیاری آورد.»

امین نخستین‌بار در تابستان سال ۱۹۵۷، از طریق برنامه‌ی آموزش و کمک‌های فنی‌که به‌طور مشترک از سوی وزارت معارف افغانستان و کالج معلمانِ دانشگاه کلمبیا سازمان‌دهی شده بود، به ایالات متحده آمد و در آغاز اقامت خود در خانه‌ی خانواده‌ی زیل زندگی می‌کرد. چارلز زیل نیز درباره‌ی او گفته است: «این مرد آن‌قدر محترم و شریف بود که هرگز مرا به یاد یک فرد خون‌ریز نمی‌انداخت.»

در پاییز همان‌سال، امین به نیویورک رفت و تا زمانی‌که مدرک کارشناسی هنر (Bachelor of Arts) خود را در رشته‌ی مدیریت آموزشی دریافت کرد، در آن‌جا ماند. پس از بازگشت به کابل، به وزارت معارف افغانستان پیوست و در سال ۱۹۶۲ بار دیگر برای ادامه‌ی تحصیل در مقطع دکتری رشته‌ی تعلیم و تربیت به ایالات متحده سفر کرد.

به‌گفته‌ی ویلیام اندرسون: «هنگامی‌که امین برای دومین‌بار به ایالات متحده آمد، در فعالیت‌های سیاسی درگیر شد و رهبری «انجمن دانشجویان افغان» را بر عهده گرفت. فعالیت‌های سیاسی او در ایالات متحده، دولت افغانستان را خشمگین ساخت. در نتیجه‌ی این فشارها، روادید (ویزای) او تمدید نشد و پیش از آن‌که بتواند برنامه‌ی دکتری خود را به پایان برساند، ناچار شد به افغانستان بازگردد. او از ما تا اندازه‌ای دلخور بود، زیرا برای ماندن او در ایالات متحده پافشاری نکردیم. البته ما نمی‌توانستیم آشکارا در برابر دولت افغانستان مخالفت کنیم.»

پیش از ترک ایالات متحده، امین به‌طور رسمی با کالج معلمان به‌توافقی دست یافت که بر اساس آن می‌توانست برای ادامه‌ی تحصیلات خود بازگردد؛ اما پس از آن‌که به‌طور عمیق در زندگی سیاسی کابل درگیر شد، هرگز به ایالات متحده بازنگشت. او دو بار بر پایه‌ی قانون اساسی جدید در انتخابات نامزد شد و سرانجام در سال ۱۹۶۵ به پارلمان افغانستان راه یافت.

در همان دوره، حزب دموکراتیک خلق افغانستان (PDPA) به‌رهبری نورمحمد تره‌کی تأسیس شد. امین، که پیش‌تر در نمایندگی افغانستان در واشنگتن کار کرده و سپس به‌عنوان مترجم در سفارت ایالات متحده در کابل فعالیت داشت، بنیان‌گذار و سردبیر نشریه‌ی حزب و نیز رهبر اسمی آن به‌شمار می‌رفت.[۱]

زلمی خلیل‌زاد، استاد جوان دانشگاه کلمبیا، در شماره‌ی بهار ۱۹۷۸ مجله‌ی ORBIS نوشت: «نیرومندترین چهره در حزب خلق، و فردی‌که مسئولیت حفظ پیوندهای حزب با ارتش را بر عهده داشت، حفیظ‌الله امین بود.» (همین ارتباط با ارتش بعدها هم در سرنگونی رژیم محمد داوود و هم در برکناری تره‌کی به‌دست امین، نقشی اساسی ایفا کرد.)

حزب خلق نیروی اصلی خود را عمدتاً از میان آموزگاران، روشنفکران و بخش‌هایی از تشکیلات نظامی - به‌ویژه نیروی هوایی - به‌دست می‌آورد و نخستین‌بار پس از آن‌که محمد داوود در سال ۱۹۷۳ دودمان سلطنتی محمدظاهر شاه را سرنگون کرد، نفوذ قابل توجهی یافت.

داوود با وعده‌ی اصلاحات و با برخورداری از حمایت گسترده‌ی حزب خلق به‌قدرت رسید؛ اما در طول پنج‌سال بعد، با کنار گذاشتن برنامه‌های اصلاحات داخلی و تغییر جهت‌گیری سیاست خارجی خود، به ایران و مصر گرایش پیدا کرد و در برابر حزب خلق موضعی خصمانه اتخاذ نمود.[۲]

کودتایی‌که حزب خلق را به‌قدرت رساند، ظاهراً با ترور رهبر اتحادیه‌ی کارگری، میر اکبر خیبر، و بازداشت‌های گسترده‌ی اعضای حزب خلق در کابل آغاز شد. پس از دو روز درگیری خونین که در جریان آن داوود و چندین هزار نفر دیگر کشته شدند، حزب خلق هواداران خود را بسیج کرد و قدرت را به دست گرفت: تره‌کی به‌ریاست‌جمهوری رسید و امین سمت‌های وزیر امور خارجه و دبیرکل حزب خلق را بر عهده گرفت.[۳]

در ۱۳ سپتامبر ۱۹۷۸، وزیر امور خارجه برای سخنرانی در سازمان ملل متحد به نیویورک سفر کرد و ناگهان تصمیم گرفت برای دیداری کوتاه با آشنای دیرینه و استاد راهنمای پیشین خود در دانشگاه کلمبیا، ویلیام اندرسون، ملاقات کند. (اندرسون به‌یاد می‌آورد: «امین برای ادای احترام آمد، تنها چند دقیقه نشست و گفت که ممکن است برای سخنرانی‌اش دیر برسد.»)

تره‌کی و امین روابط دیرینه‌ی خود با اتحاد شوروی را تقویت کردند و تلاش نمودند برنامه‌ای گسترده از اصلاحات داخلی را به اجرا بگذارند؛ از جمله توزیع مجدد زمین، لغو شیربها و برگزاری دوره‌های سوادآموزی برای زنان و مردان.

خشم و نارضایتی رهبران قبایل نیمه‌فئودال و مالکان زمین در واکنش به گسترش اصلاحات و اجرای سریع آن‌ها، قابل پیش‌بینی بود. سرکوب تولید گسترده‌ی تریاک و تجارت سودآور آن از سوی حکومت، احساسات قبایل را بیش از پیش تحریک کرد. مخالفت با اصلاحات دولتی به‌سرعت به زنجیره‌ای از شورش‌های مردمی تبدیل شد که فاقد رهبری و اهداف متمرکز بودند.

از سوی دیگر، خلیل‌زاد از کمک محدود ایالات متحده به شورشیان حمایت می‌کرد و خواستار تأمین سلاح‌های ضدتانک و ضدهوایی، مسلسل‌ها و نارنجک‌های دستی برای آنان بود؛ ترجیحاً از طریق کانال‌هایی مانند پاکستان یا چین. به گفته‌ی او:

    «چنین کمکی، به‌ویژه پس از شکست فاجعه‌بار ایالات متحده در ایران، اعتماد متحدان آمریکا به ایالات متحده را دوباره باز خواهد گرداند. با مسلح کردن شورشیان، ایالات متحده می‌توانست برای اتحاد شوروی مشکلات جدی ایجاد کند؛ همان‌گونه که ویتنام برای ما ایجاد کرد.»

در ایالات متحده، مخالفان کمک به شورشیان، به ماهیت بی‌سازمان و ارتجاعی نیروهای مخالف اشاره می‌کنند و با یادآوری برنامه‌ی عملیات مخفی ایالات متحده در آنگولا، استدلال می‌کنند که این اقدام ممکن است با سرنوشت مشابهی روبه‌رو شود: افغانستان تلفات عظیمی متحمل خواهد شد، اما نفوذ جهانی اتحاد شوروی به‌طور چشمگیری تضعیف نخواهد شد. زلمی خلیل‌زاد، از طریق نوشته‌های خود در واشنگتن پست، وال‌استریت ژورنال (با نام مستعار) و مجله‌ی علمی ORBIS، از ارائه‌ی کمک‌های محدود نظامی و اقتصادی ایالات متحده به مخالفان افغان حمایت کرد. (با این حال، این استاد جوان باور نداشت که واشنگتن برنامه‌ای را که او پیشنهاد کرده بود، آغاز کرده باشد.)

صرف‌نظر از این‌که کمک‌های ایالات متحده ارائه شده بود یا نه، شورش‌ها علیه حکومت، به رویارویی میان تره‌کی و امین انجامید. اگرچه جزئیات این رویدادها همچنان روشن نیست، برکناری تره‌کی و مرگ بعدی او، و رسیدن امین به مقام ریاست‌جمهوری، پیامدهای این درگیری‌ها بود. (رسانه‌های آمریکایی به‌سرعت او را «یک افراط‌گرای کمونیستِ بی‌رحم» نامیدند و نیویورک تایمز گزارش داد که او در دفتر کارش تندیس لنین را نگه می‌داشت و دوستانش را با عنوان «رفقا» خطاب می‌کرد.)

صرف‌نظر از این‌که ایدئولوژی دقیق امین چه بود، از دیدگاه خلیل‌زاد، «رئیس‌جمهور جدید بسیار پرانرژی، سخت‌کوش، و به‌مراتب کارآمدتر از تره‌کی است و از حمایت نیرومندی در میان نیروهای مسلح، دستگاه اطلاعاتی و سازمان حزبی برخوردار است.»

تا نوامبر ۱۹۷۸، هنوز روشن نبود که آیا ایالات متحده قصد دارد در امور افغانستان مداخله کند یا نه؛ با این‌حال، نشانه‌ها حاکی از آن بود که دولت جیمی کارتر به سوی چنین رویکردی گرایش پیدا می‌کرد. زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور ایالات متحده، در اوت ۱۹۷۸ اظهار داشت که ایالات متحده آماده است حضور نظامی خود را در منطقه افزایش دهد و به‌طور غیرمستقیم به اتحاد شوروی هشدار داد که دامنه‌ی دخالت خود در افغانستان را محدود سازد.

در نهایت، اگر چنین کارزار سازمان‌یافته‌ای - که هدف آن تشدید نگرانی‌های ایالات متحده درباره‌ی «تهدید شوروی» بود - موفق می‌شد، تعجب‌آور نبود که ایالات متحده به‌سوی مداخله در افغانستان کشانده شود؛ مشروط بر این‌که چنین طرحی پیش از آن آغاز نشده باشد.


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برگردان شده است.


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ادعایی‌که در این جمله آمده، از نظر تاریخی و تحلیلی دچار یک جابه‌جایی بنیادین است؛ زیرا نقش‌هایی که نویسنده به حفیظ‌الله امین نسبت داده، در واقع مختص نورمحمد تره‌کی است و در هیچ منبع معتبر، امین به‌عنوان «بنیان‌گذار حزب»، «سردبیر نشریه‌ی حزب» یا «رهبر اسمی» معرفی نشده است. حزب دموکراتیک خلق افغانستان از آغاز، با رهبری تره‌کی شکل گرفت و او نه‌تنها بنیان‌گذار، بلکه چهره‌ی محوری، نظریه‌پرداز و رهبر رسمی و عملی حزب بود. امین در آن دوره، صرفاً یکی از اعضای فعال و بعدها مسئول سازمان‌دهی درون‌حزبی بود، اما جایگاه او در ساختار حزب هرگز در حدی نبود که بتوان او را «رهبر اسمی» یا «سردبیر ارگان حزب» دانست.

نویسنده در این جمله، به‌جای آن‌که نقش واقعی تره‌کی را توضیح دهد، جایگاه او را به امین منتقل کرده و این جابه‌جایی، تصویر تاریخی را مخدوش می‌کند. تره‌کی از همان آغاز، چهره‌ی شناخته‌شده‌ی حزب بود؛ نویسنده‌ی «فقر»، سخنران اصلی جلسات حزبی، و فردی که در تمام اسناد رسمی، به‌عنوان رهبر حزب معرفی می‌شود. امین نه بنیان‌گذار بود، نه نظریه‌پرداز، نه صاحب ارگان حزبی، و نه رهبر حتی رهبر صوری. او تنها پس از کودتای ثور و در سایه‌ی قدرت‌گیری جناح خلق، به موقعیتی رسید که بتواند در ساختار تصمیم‌گیری نقش پررنگ‌تری ایفا کند، اما این تحول مربوط به سال‌های بسیار بعد از تأسیس حزب است.

از همین‌رو، جمله‌ی مورد بحث نه‌تنها از نظر تاریخی نادرست است، بلکه نشان می‌دهد نویسنده میان دو نقش کاملاً متفاوت خلط کرده است: نقش تره‌کی به‌عنوان بنیان‌گذار و رهبر، و نقش امین به‌عنوان سازمان‌دهنده‌ی حزبی و بعدها چهره‌ی قدرتمند در دولت پس از ثور. این جابه‌جایی، اگر نقد نشود، خواننده را به این تصور غلط می‌رساند که امین از آغاز چهره‌ی محوری حزب بوده، در حالی‌که واقعیت تاریخی دقیقاً برعکس است. (یادداشت از مهدیزاده کابلی)

[٢]- جمله‌ی «داوود با حمایت قوی حزب خلق به قدرت رسید» از اساس نادرست است، زیرا ساختار حزب دموکراتیک خلق در آن‌زمان دو جناح کاملاً مجزا داشت: جناح خلق و جناح پرچم. در روایت‌های عمومی، این دو جناح گاه به‌صورت دو حزب متمایز دیده می‌شوند، زیرا، در واقعیت سیاسی افغانستان دهه‌ی پنجاه و شصت خورشیدی، این دو جناح نه‌تنها از نظر رهبری و سازمان‌دهی، بلکه از نظر روابط خارجی، شبکه‌ی افسران، و شیوه‌ی عمل سیاسی تفاوت‌های بنیادین داشتند.

با این حال، جناح خلق، در کودتای داوودخان هیچ نقشی نداشت و حتی در سال‌های پس از کودتا، به‌سبب سیاست‌های داوود، در موقعیت تقابل با دولت قرار گرفت. آن‌چه در کودتای ۱۳۵۲ رخ داد، همکاری گروهی از افسران نظامی بود که بعدها به جناح پرچم پیوستند و این همکاری نه از دل حزب خلق، بلکه از مسیر ارتباطات این افسران با سازمان استخبارات نظامی شوروی (آر.جی.یو) شکل گرفت. داوودخان در آن‌زمان به‌دنبال شبکه‌ای از افسران ناراضی و تکنوکرات‌های نزدیک به شوروی بود و این شبکه، که بعدها در جناح پرچم تثبیت شد، نقش عملی در کودتا داشت.

بنابراین، این ادعا از نظر تاریخی نادرست و با شواهد معتبر ناسازگار است. منابع پژوهشی نیز نشان می‌دهند که کودتای ۱۷ جولای ۱۹۷۳، که محمدداوودخان را به‌قدرت رساند، نه با حمایت جناح خلق، بلکه با مشارکت افسران نزدیک به‌جناح پرچم انجام شد؛ افسرانی که بعدها در ساختار پرچم تثبیت شدند و ارتباطات‌شان با شوروی نقش تعیین‌کننده داشت.

منبع معتبر «مطالعات کشوری» (Country Studies، مجموعه‌ی پژوهشیِ کتابخانه‌ی کنگره‌ی آمریکا) تصریح می‌کند که داوودخان بیش از یک‌سال با «عناصر مختلف مخالف»، از جمله افسران عضو جناح پرچم، در تماس بود و این جناح «به‌طور یکپارچه در برنامه‌ریزی کودتا دخیل بود».

در همین منبع آمده است که کودتا توسط «افسران جوان آموزش‌دیده در شوروی» اجرا شد؛ افسرانی‌که بعدها مشخص شد به جناح پرچم نزدیک بودند. این داده‌ها نشان می‌دهد که جناح پرچم در کودتا نقش عملی داشت، نه خلق.

در پژوهش‌های دانشگاهی درباره‌ی تاریخ حزب دموکراتیک خلق نیز هیچ سندی وجود ندارد که نقش جناح خلق را در کودتای داوودخان تأیید کند. برعکس، مطالعات تطبیقی منتشرشده در مجلات علمی - از جمله مقاله‌ی تحلیلی منتشرشده در The Dialogue - توضیح می‌دهد که جناح خلق در آن دوره موضعی سخت‌گیرانه و منتقدانه نسبت به داوود داشت و نه در شبکه‌ی افسـران کودتا حضور داشت و نه در تعامل سیاسی با داوود نقشی ایفا می‌کرد. در مقابل، جناح پرچم با رویکردی معتدل‌تر و با اتکا به شبکه‌ی افسران نزدیک به شوروی، در مسیر کودتا قرار گرفت و همین شبکه بعدها در ساختار پرچم تثبیت شد.

با توجه به این شواهد، نسبت‌دادن «حمایت قوی حزب خلق» به کودتای داوودخان، تحریف واقعیت تاریخی است، زیرا نقش پرچم به خلق منتقل می‌شود، شبکه‌ی افسران آموزش‌دیده در شوروی نادیده گرفته می‌شود، و ساختار درونی حزب دموکراتیک خلق به شکلی ساده‌سازی‌شده و نادرست بازنمایی می‌گردد. این خطا اگر اصلاح نشود، خواننده را به برداشت غلطی از تاریخ سیاسی افغانستان می‌رساند و جایگاه واقعی جناح‌ها را مخدوش می‌کند. (یادداشت از مهدیزاده کابلی)

[٣]- در مورد این بند، دو خطای جدی و مستند وجود دارد که اگر اصلاح نشود، تصویر تاریخ کاملاً وارونه می‌شود. نخست، معرفی میر اکبر خبیر به‌عنوان «رهبر اتحادیه‌ی کارگری» نادرست است. خبیر در منابع معتبر، از جمله مدخل‌های پژوهشی و دانشنامه‌ای، به‌روشنی به‌عنوان چهره‌ی برجسته‌ی جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق، افسـر تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه نظامی «حربی پوهنتون» و مسئول اصلی برنامه‌ی جذب و سازمان‌دهی افسران ارتش به نفع جناح پرچم معرفی می‌شود؛ او سردبیر روزنامه‌ی «پرچم» و مغز متفکر شبکه‌ی نظامی پرچم بود، نه رهبر یک اتحادیه‌ی کارگری. ترور او در ۱۷ اپریل ۱۹۷۸، همان‌طور که در منابع غربی و شرقی آمده، جرقه‌ی بحران و سپس کودتای ثور شد، اما نقش او در ساختار حزب، نظامی و حزبی بود، نه صنفی و اتحادیه‌ای.

دوم، بخش پایانی جمله که می‌گوید «امین سمت‌های وزیر امور خارجه و دبیرکل حزب خلق را بر عهده گرفت» از نظر تاریخی غلط است. پس از کودتای ثور، نورمحمد تره‌کی به‌عنوان رهبر جناح خلق و دبیرکل حزب دموکراتیک خلق، رئیس دولت و رئیس شورای انقلابی شد و تا سپتامبر ۱۹۷۹ این موقعیت را حفظ کرد. حفیظ‌الله امین در ساختار جدید، ابتدا وزیر خارجه شد و سپس در روند تشدید رقابت درون جناح خلق، به مقام نخست‌وزیری و در نهایت، پس از برکناری و قتل تره‌کی، به دبیرکلی حزب و ریاست دولت رسید. یعنی امین در سال ۱۹۷۸ دبیرکل نبود؛ دبیرکل حزب در آن دوره تره‌کی بود و تنها در سپتامبر ۱۹۷۹، پس از کودتای درون‌حزبی، امین جای او را گرفت. نسبت‌دادن هم‌زمانِ وزارت خارجه و دبیرکلی حزب به امین در همان لحظه‌ی پس از کودتای ثور، تاریخ را فشرده و تحریف می‌کند و سلسله‌ی واقعی قدرت‌گیری او را نادیده می‌گیرد. نقد علمیِ این جمله باید دقیقاً بر همین دو محور استوار باشد: اصلاح نقش خبیر به‌عنوان مسئول نظامی و چهره‌ی پرچم، و تصحیح جایگاه زمانیِ امین در ساختار حزب و دولت، با تأکید بر این‌که دبیرکل در سال ۱۹۷۸ تره‌کی بود، نه امین.


[] جُستارهای وابسته




[] سرچشمه‌ها

این مقاله در روزنامه‌ی «کلمبیا اسپکتیتور» (Columbia Spectator، شماره‌ی ۴۰) در تاریخ ۸ نوامبر ۱۹۷۹ منتشر شده است.