جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب ناسیونالیزم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ناسیونالیزم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

نگاهی به روند شکل‌گیری مفاهیم ملی‌گرايی در ایران

از: تیرداد بنکدار

نگاهی به روند شکل‌گیری مفاهیم

میهن‌دوستی، ملت، ناسیونالیسم و

دولت ملی در ایران



فهرست مندرجات

[ناسيوناليسم][ناسيوناليسم در ايران]



[] نگاهی به روند شکل‌گیری مفاهیم ملی‌گرايی در ایران

در علوم اجتماعی برای شناخت مفاهیمی که دارای بار معنایی ویژه‌ای می‌باشند، بایسته است که در چارچوب یک پارادایم تحلیلی که آن مفهوم را در برگیرد، پژوهش و واکاوی پیرامون آن صورت گیرد. چنین است که نمی‌توان مفاهیمی در این علم را که پیشینه‌ای مدرن داشته و در پارادایم “مدرنیته” جای می‌گیرد در دوران پیشامدرن بررسی و تحلیل نمود. بنا به همین دلیل روشن متدولوژیک است که نمی‌توان مفاهیم مدرنی چون “ملت” (nation) و مسلک سیاسی ماخوذ از آن ”ناسیونالیسم” (nationalism) را در اعصار پیشامدرن شناسایی نمود. این حکم برای سایر مفاهیم مدرن نیز صدق می‌کند. به این ترتیب برای واکاوی مفاهیم نوین “ملت” و “ملی گرایی” ضمن اینکه می‌توان به تبارشناسی اینها در چارچوب مفاهیم پیشامدرنی چون “قومیت” (ethnicity) و “میهن دوستی” (patriotism) پرداخت، نباید از چارچوب پارادایم علمی آنها خارج گشت. از آنجایی که واژه “ملت” متداول در علوم اجتماعی نیز مفهومی مدرن است، با توجه به آنچه گفته شد می‌بایست که از این زاویه به آن بنگریم و به پیشینه ماهیت و مشتقاتش در ایران بپردازیم.

در دانش سیاست سه برداشت عمده درباره خاستگاه ملت وجود دارد. نخستین برداشت “برداشت سیاسی” است که از سنت فکری انقلاب فرانسه سرچشمه می‌گرد. بر اساس این برداشت ویژگی اصلی یک ملت تکوین سازمان سیاسی در شکل “دولت” است. برداشت دیگر “برداشت فرهنگی” است که عوامل فرهنگی و به ویژه زبان را عامل اصلی پیدایش ملت می‌داند. اما برداشت سوم – که برداشت پذیرفته شده امروزین در اغلب محافل آکادمیک است - یک نگرش میانی دارد. بر اساس این دیدگاه پیدایش یک ملت وابسته به بنیادهای فرهنگی است، اما نه تا اندازه‌ای که هویت ملی را به هویت قومی تقلیل دهد. به همین ترتیب سازمان سیاسی نیز به تنهایی نمی‌تواند عامل تشکیل دهنده ملت باشد. به همین دلیل، در این نظریه “اراده با هم زیستن” است که شکل دهنده اصلی یک ملت است. این اراده همزیستی نیز بی‌تردید در پی وجود یک تاریخ و خاطرات عمومی که به پیدایش “آگاهی ملی” منجر می‌شود، شکل می‌گیرد.[۱] به این ترتیب در یک بیان جامع و فراگیر می‌توان مفهوم ملت را چنین تعریف نمود: "ملت پدیده‌ای تاریخی و جامعه‌شناختی، و ترکیبی است از گروه‌های نژادی خویشــاوندی زبانی و عوامـل عینـی گوناگـون که پس از فـروپاشــی جـوامع برده‌داری و فئـودالی در دوره عصـر جدیـد (۱۴۹۲-۱۷۸۹ م) و به‌ویژه پس از قرارداد وستفالیا (۱۶۴۸) پدیدار شده است. این اجماع و توافق عمومی هم وجود دارد که ملت جماعتی وابسته به سرزمین و جدا از گروه نژادی، قبیله‌ای و دینی مردمان است."[٢]

بر اساس این تعریف می‌توانیم زمان پیدایش مفهوم ملت را هم بیابیم. ملت‌ها زمانی به وجود می‌آیند که باشندگان جامعه به میزان مشخصی از ”آگاهی ملی” دست یابند. به این ترتیب که با علم از تعلق خویش به یک گروه گسترده غیر مذهبی و فرا قومی به نام ”ملت”، به بیان چیستی هویتی خویش بپردازند. این مقوله‌ای ست که در ایران سابقه‌ای دیرپا دارد. در ایران همواره نوعی آگاهی جمعی نسبت به “تعلق سرزمینی” وجود داشته و وجود شاهنامه فردوسی و نیز تاریخ نویسی کلاسیک ایرانی که در جای جای کشور به پاسداشت خاطرات جمعی تاریخی و اساطیری ایرانیان می‌پرداخته‌اند، بنیان نظری مستحکمی را برای آگاهی سرزمینی ایرانیان فراهم می‌نموده است. اما تمایز اساسی میان این “آگاهی سرزمینی” با “آگاهی ملی” در این می‌باشد که در مورد نخستین “وابستگی جمعی” ایرانیان معطوف به سرزمینیست که تجلی آن در “نهاد پادشاهی” جلوه‌گر می‌شود ولی در آگاهی متاخر این تجلی گاه بر”ملت ایران” قرار می‌گیرد. این همان نقطه تمایز اساسی” میهن دوستی” با “ملت گرایی” می‌باشد. در میهن دوستی آگاهی جمعی “آگاهی سرزمینی” بوده ولی در ملت گرایی “آگاهی ملی”. یعنی در آگاهی سرزمینی پیشامدرن تعلقات ملی معطوف به زادگاه و فرمانروا - به مثابه پاسدار آن - است.[٣]

میهن دوستی کهن ایرانی به طور تقریبی از قرن اول میلادی در زمان سلسله اشکانی به مثابه “سنتز دیالیکتیک هلنیسم در ایران” پدید آمد و پس از تاسیس شاهنشاهی ساسانی که ایران واجد دولتی با ویژگیهای ابتدایی یک دولت فراگیر ملی گردید، این میهن دوستی به نظام مندی برجسته‌ای رسید. ضمن اینکه گسست‌های کامل سیاسی و نسبی فرهنگی پدید آمده در پی حمله اعراب به ایران نیز منجر به آسیب دیدن این وابستگی جمعی ایرانیان شد هرچند که هرگز “تداوم فرهنگی” آنرا که شکل دهنده اساسی “آگاهی سرزمینی” ایرانیان در قرون اسلامی بود از میان نبرد. به هر روی آنچه در این میان به “میهن دوستی کهن ایرانی” خصلت ویژه‌ای می‌بخشد این است که بر خلاف بسیاری از “میهن دوستی‌های پیشامدرن” این وابستگی جمعی کهن ایرانیان تنها معطوف به “زادگاه” نبوده است. بلکه با توجه به گستره وسیع جغرافیایی فرهنگ ایرانی و نحوه تعامل این نواحی با یکدیگر – به ویژه در عرصه شکوفایی زبان و ادب پارسی – که گستره‌ای از فرا رودان تا آناتولی شرقی را در بر می‌گرفت – می‌توان مدعی شد که “آگاهی سرزمینی ایرانیان مفهومی وسیع‌تر از “زادگاه” را در بر می‌گرفته است. گواه این مدعا می‌تواند دو بیت شعر مشهور از “فردوسی توسی” خراسانی و “نظامی گنجوی” ارانی باشد که هر دو بر دلبستگی شان بر مفهوم “ایران” تاکید نموده اند. و یا هنگامی که “حسن الاطروش” حکمران عرب علوی مذهب طبرستان (مازندران) اقدام به غصب زمین‌های “دهگانان” که زمینداران ایرانی بازمانده از عصر ساسانی بوده اند می‌کند، نهیب و اعتراض “ابوریحان بیرونی” در خراسان بزرگ برای برکناری منصوبین “فریدون فرخ” در آن خطه بلند می‌شود[۴]. یا مرداویج شهریار زیاری که از دبار دیلمان (گیلان) برخاسته است پس از آزادسازی اصفهان اقدام به برگزاری جشن باستانی سده می‌کند. نمونه‌هایی از این دست در تاریخ و فرهنگ ایران بی‌شمارند. اما باید توجه نمود که ویژگی فرا محلی آگاهی سرزمینی ایرانی به هیچ روی به مثابه پیدایش “آگاهی ملی” در ایران پیشامدرن نمی‌باشد.

“ملت گرایی” پیامد مرحله‌ای نوین از رشد تاریخی گروه‌های قومی است که در پی پیدایش “اراده همزیستی ” – خواه به صورت جبری و خواه اختیاری - پدید می‌آید و در پی آن همانگونه که پیشتر نیز گفته شد پیش از شکل گیری این “اراده همزیستی” می‌بایست که تا میزانی جامعه بهره مند از ” آگاهی ملی” باشد. یعنی از موجودیت خود به عنوان یک “ملت” آگاه باشد.

این به معنای آن نیست که “آگاهی ملی” توام با دموکراسی بوده است. برعکس مفهوم آگاهی ملی از قرون شانزدهم تا هجدهم میلادی تحت تاثیر اندیشه‌های “نیکولو ماکیاولی” و “ژان بدن” و “توماس‌هابز” رویکردی “تبعیت پذیر” از پادشاه و نظام حاکم دارد. اما درست با ظهور اندیشه‌های “هابز” و ارائه ”نظریه قرار اجتماعی“ توسط وی است که منشا پادشاهی و حکومت نه بر حق الهی، که بر “قرار اجتماعی” میان مردم و حکومت قرار می‌گیرد و به این ترتیب رفته رفته رویکرد “آگاهی ملی” پدید آمده در جوامع اروپایی تحول می‌آبد. تا اینکه سرانجام در قرن نوزدهم از یکسو فلسفه سیاسی آنگلوساکسون متاثر از ”هابز” و “جان لاک” و در پی رهنمودهای “جان استوارت میل” و سنت برجای مانده از انقلاب فرانسه و اصل “اراده عمومی” فیلسوف سرشناس فرانسوی “ژان ژاک روسو”، “آگاهی ملی” را در موازات دموکراسی و نظام نمایندگی قرار داد و از سوی دیگر ایدئالیسم فلسفی آلمانی با سردمداری “فردریش هگل” دولت را تجلی گاه “آگاهی ملی” نموده و آزادی فرد را در رابطه وی با دولت جست و جو نمود و به این ترتیب سنگ بنای فاشیسم را در قرن بعدی نهاد.[۵]

در ایران “آگاهی ملی” که مفهومی دقیق‌تر و پیچیده‌تر از “آگاهی میهنی” کهن بود در قرن نوزدهم همزمان با پیدایش “ناسیونالیسم ایرانی” به مثابه بدیل تکامل یافته “میهن دوستی” کهن ایرانی پدیدار شد و در عرصه نظر شاهد نظریه پردازانی چون “میرزافتحعلی آخوندزاده”، “میرزا آقاخان کرمانی”، “طالبوف تبریزی”، “میرزاملکم خان ناظم الدوله”، “مشیر الدوله پیرنیا” و شماری دیگر بود که نسل نخست روشنفکران ایرانی را تشکیل می‌دادند. اما پیش از ظهور این نظریه پردازان شرایط ذهنی گذار ایرانیان از آگاهی پیش بینی به آگاهی پسین فراهم گردیده بود. به همین سبب است که در ایران هم مانند اغلب کشورهای عقب مانده قرن نوزدهم و بیستم دولتمردان ناسیونالیست پیش از نظریه پردازان ظهور کردند. گذار به “آگاهی ملی” به این ترتیب بود که شکست‌های خفت بار ایرانیان از روسیه تزاری در سال‌های نخستین قرن نوزدهم به “آگاهی میهنی” کهن شمار محدودی از نخبگان ایرانی پویایی خاصی را بخشید که زمینه ساز ظهور “آگاهی ملی” گردید. اشغال مناطق ایرانی قفقاز توسط روس‌ها ایرانیان را با چالش نوینی مواجه ساخت که تاثیر فراوانی بر روند گذار از “آگاهی سرزمینی” به “آگاهی ملی” را هموار نمود. به این ترتیب که ایرانیان برای نخستین بار شاهد جدا شدن بخش‌هایی از سرزمینشان توسط “دیگرانی” شدند که از هر لحاظ با آنها “غیریت” داشتند. اگر چه این نخستین بار نبود که ایرانیان مورد هجوم اقوام و دولت‌های بیگانه قرار می‌گرفتند ولی آنچه که اینبار رخ می‌داد بی‌سابقه بود. در حملاتی که پیشتر به سرزمین ایران صورت گرفته بود همواره “کلیت سرزمین” مورد هجوم و اشغال قرار می‌گرفت. علاوه بر این در دوران فترت دولت فراگیر در ایران که سرزمین ایران میان سلاطین و امرای توامان و مجزا دست به دست می‌گردید کما بیش تمامی ایرانیان در درون “دولتهایی همسان” با آزاذی نسبی رفت و آمد به سر می‌بردند. اما اینبار چالش روس‌ها از جنس دیگری بود. روس‌ها با فرهنگی “دیگرگونه” از تمامی آنچه در ذهن ایرانی جای داشت اقدام به جداسازی قسمتی از سرزمین ایران نمودند و با ایجاد اخلالی به نسبت بلند مدت در رفت و آمد ایرانیان ناخواسته اقدام به تقویت “اراده همزیستی” ایرانیان نمودند. در این میان “مدرن” بودن نسبی روس‌های درگیر با ایران که سبب تفوق نظامی شان بر ایرانیان گردید بی‌تردید بیشترین اثر را بر ذهن ایرانی بر جای نهاد و او را به سوی کنکاشی از موقعیت زمانی اش سوق داد. به این ترتیب چالش شکست از روس‌ها بحرانی را در میان ایرانیان دامن زد که منجر به آغاز روند گذار شد و “اراده همزیستی” ایرانیان بازمانده از یکدیگر تبلور این “آگاهی نوین” بود.

می‌توان گفت که "عباس میرزای ولیعهد" فرمانده سپاهیان ایرانی در نبرد با روس‌ها در شمار نخستین ایرانیانی بود که روند گذار از "میهن‌دوستی" کهن به سوی "ناسیونالیسم" نوین را در پی جستجویی که در باب چرایی شکست ایرانیان از روس‌ها ذهنیات و رفتار او را در بر گرفت طی کرد.[٦] همچنین باید "عباس میرزا" را نخستین ایرانی دانست که کوشش کرد که با تقویت "آگاهی سرزمینی" کهن ایرانی روند گذار آن به "آگاهی ملی" نوین ایرانی را زمینه‌ساز شود و تجلی "اراده همزیستی" در میان ایرانیان در دوران فرماندهی وی بر سپاه ایران در جنگ‌های قفقاز به سطح بی‌سابقه‌ای رسید. اما هنوز این گذار در اندازه‌ای نبود که بتوان از پیدایش کامل "آگاهی ملی" در میان ایرانیان سخن گفت. پس از "عباس میرزا"، "امیر کبیر" نخستین دولتمرد ایرانی است که آشکارا دارای سیاست‌های نوین "ناسیونالیستی"، در سطوح ملی (تلاش در جهت ایجاد دولت متمرکز و مقتدر کارآمد) و فرا ملی (اتخاذ رویکرد موازنه منفی) است بدون آنکه از یک پیشینه نظری برخوردار باشد. این فقدان بنیان نظری و سردرگمی "ناسیونالیسم نوپای ایرانی" سبب می‌شود که شاخص‌ترین دولتمرد ناسیونالیست پس از امیرکبیر در ایران یعنی “میرزا محمدحسین خان سپهسالار” به عامل قرارداد رویتر مبدل گردد و به‌عنوان یک خائن در اذهان ناسیونالیست‌های بعدی ایرانی جای بگیرد و کمتر به این نکته پرداخته شود که وی به عنوان یک ناسیونالیست فاقد پشتوانه مدرن نظری در جستجوی راهکاری برای برون رفت از سکون و ایستایی چند قرنی جامعه ایرانی بود و ورود اروپاییان و اندیشه‌های نوینشان را به کشور، سرآغازی بر پویا شدن جامعه و گسترش “آگاهی ملی” نوین میدانسته و قرارداد مذکور را تنها راهکار تحقق یافتنی تصور می‌کرد. اما برخلاف انتظار سپهسالار نه حضور مستقیم اروپاییان در مدیریت جامعه، بلکه مخالفت‌هایی که در مقابل اعطای این امتیاز و امتیاز روژی به انگلیسی‌ها صورت گرفت – هرچند که بیشتر متاثر از تعلقات مذهبی مردمان بود - نقطه پیدایش "آگاهی ملی" در ایران شد.

با نزدیک شدن به سالهای مشروطیت نظریه پردازان این جنبش با ارائه مفاهیم مدرن به “ناسیونالیسم ایرانی” بنیانی نظری جهت انجام کنشهای سیاسی بخشیدند. در این بین بی‌تردید نقش “میرزا ملکم خان ناظم الدوله” و ” میرزاآقاخان کرمانی” برای ناسیونالیست‌های ایرانی بسیار سودمند بود. نهضت مشروطیت را باید سرآغاز تبلور یافتن “آگاهی ملی” نوین و “ناسیونالیسم” در ایران دانست. در جریان همین جنبش بود که برای نخستین بار شعار “زنده باد ملت ایران” در کشور سر داده شد.[٧] و با استقرار نظام مشروطه برای نخستین بار سنگ بنای “دولت ملی مدرن” در ایران بنا نهاده شد. بنیانهای اندیشه روشنفکران مشروطه خواه ایران در این دوران مبتنی بر رویکرد دموکراتیکی بود که از یکسو متاثر از سنت انقلاب فرانسه در صدد ایجاد دولتی ملی و مدرن بود و از سوی دیگر با الگوگیری از اصل تفکیک قوای نسبی مونتسکیو و نظام نمایندگی اروپایی ، اصل ” آگاهی ملی” را با “حقوق شهروندی” پیوند زده بود. به این ترتیب “ناسیونالیسم ایرانی” از ابتدا با روحیه و منشی دموکراتیک متولد شد. اما این رویکرد از آنجایی که مبتنی بر پویش تاریخی جامعه ایران نبود در عمل با شکست مواجه گردید و دولت‌های مشروطه با دشواری‌های متعددی مواجه شدند که نه تنها منجر به این شد که فاقد ویژگی‌ها و الزامات “دولت ملی مدرن” گردند بلکه حتی از کسب خصلت‌های “دولت فراگیر ایرانی” هم بازمانند. اینبار بسیاری از روشنفکران مشروطه خواه پی بردند که برای پیشبرد امر استقرار “دولت ملی” (nation state) در ایران، نیازمند رویکرد دیگری هستند و از همین روی بود که اینبار دولت ملی مدرن ایرانی در لوای یک “دولت مطلقه” و توسط “رضاخان پهلوی” پدید آمد و اینبار توانست که با شکل دهی بوروکراسی لازم برای ایجاد دولت متمرکز به پیدایش و تداوم یک “دولت ملی مدرن” در ایران تحقق ببخشد.[٨] بدینسان اگرچه نهضت مشروطیت نقطه پیدایش “دولت ملی مدرن” در ایران بود اما تحقق کامل این دولت در ایران تا زمان ورود رضا شاه پهلوی به عرصه حکومت به تعویق افتاد.

اما پرسشی که در اینجا به ذهن خطور می‌کند اینست که دولت فراگیر رضاشاهی دارای چه تفاوتی با دولت‌های فراگیر پیشینش بود؟ بی‌تردید عمده ترین تمایز ماهیت “مدرن” حکومت رضا شاه – دست کم به لحاظ کارکردی - می‌باشد. اما آیا این ویژگی منحصر بودن در مورد “ملی” بودن دولت وی نیز مصداق دارد؟ پیشتر اشاره گردید که دولت ساسانی دولتی بود با “ویژگی‌های ابتدایی یک دولت فراگیر ملی” که از جمله این ویژگی‌ها می‌توان به نظام دیوانسالاری متمرکز و سراسری، ارتش حرفه‌ای و آئین رسمی قومی – میهنی اشاره نمود که جملگی در شمار پیش زمینه‌های شکل گیری یک دولت ملی است.[۹] پس از سرنگونی شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب مسلمان پس از یک دوران فترت ده قرنی شاهنشاهی صفوی دولتی با ویژگی‌هایی کمابیش یکسان با ساسانیان بنا نهادند. این سبب گردیده که عده‌ای با اندکی اغماض و چشم پوشی یکی یا هر دوی دولت‌های ساسانی و صفوی را ملی بنامند. البته این نامگذاری در مورد ساسانیان با توجه به گسست هزار ساله پدید آمده از سقوط این سلسله ونیز مقطع زمانی آن کمتر به کار رفته است. ولی درباره صفویان چنین نظری به کرات ارائه گردیده است.[۱٠] اما این دیدگاه از پارادوکسی برخوردار است که تشکیل “دولت ملی” را در ایران پیش از گذار اقوام ایرانی به مرحله “ملت سازی” (national billding) در نظر می‌گیرد. البته چنانچه پژوهشگری با برداشت سیاسی به روند تکوین ملت نگاه کند یعنی تشکیل ملت را تنها در سازمان یابی سیاسی جامعه ببیند می‌تواند که صفویان را هم به مثابه “دولت ملی” در نظر گیرد. اما همچنان که گفتیم این دیدگاه امروز به شدت نارسا می‌نماید و با توجه به دیدگاه میانی اشاره شده لازم است که این سازمان یابی سیاسی بر شالوده یک بنیان فرهنگی و نیز “اراده همزیستی” مبتنی بر” آگاهی ملی” در نظر گرفت. اگرچه در دوره صفوی در کنار “سازمان یابی سیاسی” بنیان فرهنگی” مشترکی نیز وجود داشت اما با توجه به آنچه گفته شد شکل گیری “آگاهی ملی” در ایران عصر صفوی منتفی ست.[۱۱] واضح ترین دلیل این امر نیز اینست که “آگاهی ملی” همواره به شکل جنبش‌هایی ناسیونالیستی جلوه‌گر می‌شــوند و ما تا قرن ۱۹ میلادی شــاهد پیـدایـش چنـین جنبشــی در ایـران نبـوده‌ايم[۱٢]. به این ترتیب درست‌تر می‌نماید که دولت‌های پیشا مدرن ساسانی و صفوی را “دولت‌های فراگیر ایرانی” بنامیم.

به هر روی در طی روندی که به آن اشاره شد با پیدایش “اراده همزیستی” ناشی از “آگاهی ملی” ایرانیان “قوم ایرانی” به “ملت ایران” ارتقا یافت و جنبش ناسیونالیستی پدید آمده از آن نیز بدیل تکامل یافته میهن دوستی کهن ایرانی گردید و سر انجام نیز “ناسیونالیسم ایرانی” در قرن بیستم “دولت ملی” را در ایران بنا نهاد.[۱٣]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای وب سايت روز‌نامک توسط آقای تـيرداد بنکدار برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- بشیریه، حسین، آموزش دانش سیاسی، تهران: نشر نگاه معاصر، چاپ دوم، ۱۳۸۱، ص ۲۸و۲۹.
[۲]- عالم، عبدالرحمن، بنیادهای علم سیاست، تهران: نشر نی، چاپ سیزدهم، ۱۳۸۴، ص ۱۵۴.
[۳]- پیشین، ص ۱۵۹.
[۴]- پطروشفسکی،ایلیا پاولویچ، اسلام در ایران (از هجرت تا پایان قرن نهم هجری)، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام، چاپ چهارم، اردیبهشت ۱۳۵۴، ص ۷۲.
[۵]- برای آگاهی بیشتر ن ک: عالم، عبدالرحمان، تاریخ فلسفه سیاسی در غرب، جلد۲ (عصر جدید و سده نوزدهم)، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، چاپ هفتم، بهار ۱۳۸۴.
[۶]- برای آگاهی بیشتر ن ک: بهنام، جمشید، ایرانیان و اندیشه تجدد، تهران: نشر پژوهش فرزان روز، چاپ دوم ۱۳۸۳، فصل اول.
[٧]- آفاری، ژانت، انقلاب مشروطه ایران، ترجمه رضا رضایی، تهران: انتشارات بیستون، چاپ اول، بهار ۱۳۷۹، ص ۸۲.
[۸]- برای آگاهی بیشتر در این باره ن ک: جستار نگارنده در روزنامک: رضاشاه پهلوی در تعارض یا تکامل جنبش مشروطیت ایران؟
[۹]- کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، رشید یاسمی، تهران: نشر دنیای کتاب، چاپ هفتم، ۱۳۷۰، فصل‌های اول و دوم و سوم.
[۱٠]- برای نمونه نک: هینتس، والتر، برآمدن صفویان و تشکیل دولت ملی در ایران، ترجمه‌ی کیکاووس جهانداری، تهران، انتشارات خوارزمی.
[۱۱]- همان‌جا
[۱۲]- برای یک بررسی روشنگر در این باره نک: احمدی، حمید و دیگران، ایران هویت ملیت قومیت، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، چاپ نخست، زمستان ۱۳۸۳، فصل بحران هویت ملی و قومی در ایران، دکتر احمد اشرف.
[۱۳]- بنکدار، تیرداد، نگاهی به روند شکل‌گیری مفاهیم میهن‌دوستی، ملت، ناسیونالیسم و دولت ملی در ایران، انجمن پژوهشی ايرانشهر



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

انجمن پژوهشی ايرانشهر


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی

از: حبیب‌الله فاضلی

ناسیونالیسم در تئوری اجتماعی

(بخش دوم)


فهرست مندرجات



مردمی که به‌مثابه یک قدرت مستقل به‌طور قانونی متحد گردیده‌اند از دیدگاه هنریک ­فون ­تریشکه دولت محسوب می‌شوند. از دید تریشکه دولت همیشه فوق افراد است و حق دارد نسبت به آنها قدرت مطلقه داشته باشد. دولت اساساً همراه با قدرت است و قدرت خود را به دو شیوه‌ اعمال می‌کند:

۱- دولت، کارگزارِ عالی ایجاد انسانیت و اخلاق است. تریشکه متاثر از ارسطو نسبت به دولت است و دولت را یک اجتماع اخلاقی می‌داند که همه اصول از آن صادر می‌گردد و خود تحت هیچ اصولی نیست.

۲- دولت قدرت خود را از طریق جنگ اعمال می‌کند و تنها اوست که شایستگی تملک ابراز خشونت را داراست.

تریشکه از مهم­ترین نمایندگان نگرش آلمانی دولت و ناسیونالیسم می‌باشد و همه‌ی متفکران بعدی این حوزه از وی متاثرند. تریشکه بیان می‌داشت عظمت تاریخ در درگیری پیاپی ملت‌هاست و توقف احمقانه است، او به­هیچ­وجه خواهان آینده‌ای صلح‌آمیز نبود و بیان می‌داشت فقط در جنگ است که یک ملت به‌معنای دقیق کلمه ملت می‌گردد. فرد در همه تحولات باید مطیع محض دولت باشد و امکان شورش یا انقلاب غیرممکن به‌نظر می‌رسد.

از نظر تریشکه مهین‌پرستی ناب، آگاهی از همکاری با واحد سیاسی، آگاهی ریشه داشتن در دستاوردهای اجدادی و آگاهی انتقال آنها به اخلاف است به عبارتی دیگر گذشته‌ی تاریخی مشترک یکی از مشخصه‌های تشکیل‌دهنده ناسیونالیسم است. داشتن آگاهی مستلزم مشارکت فعال است.

آن‌چه افراد را وادار می‌کند تا در دولت فعالیت کنند وجان بدهند آرمان‌های والای افتخار ملی است و این قابل فروکاست به امور مادی نیست. تریشکه تأکید می‌کند که فقط در یک دولت بزرگ است که غرور ملی حفظ و توسعه می‌یابد و دولت کوچک توان خودنمایی در هیچ عرصه‌ای را دارا نیست او متذکر می‌شود که برتری فرهنگ غرب ریشه در این واقعیت دارد که اروپای غربی توده­های مردمی یکدست و وسیع دارد اما شرق زمینه‌ی کلاسیک اجزای ملت‌های متفرق است.[٢۹]

تریشکه بر متفکران بعد از خود همانند امیل دورکهایم و ماکس وبر تأثیر فراوانی گذاشته است. در دیدگاه دورکهایم دولت حاکم مطلق و فرد مطیع مطلق است، دولت هیچ کاری انجام نمی‌دهد بلکه الزام به انجام کار می‌کند و افراد وسیله‌ای برای اجرای طرح‌های دولت هستند. آزادی فرد در دولت قوی میسر است و در دولت است که فرد طبیعتش را شکوفا می‌سازد.

در نظر دورکهایم دولت بسیار قدر قدرت و گسترده می‌گردد و برای هدایت اخلاقی مردم تحت حاکمیتش و رساندن آنها به سعادت باید بر شیوه‌ی عملکرد آنها نظارت داشته باشد. دورکهایم مهین‌پرستی یا ناسیونالیسم را حسی می‌داند که افراد را به جامعه سیاسی ملحق می‌کند.

ماکس وبر هم در ادامه‌ی تریکشه حایز اهمیت است، هر چند او به صورت مستقل اثری در باب ناسیونالیسم ندارد اما طرز فکر و عملی ناسیونالیستی از خود نشان داده است. برای وبر و تریشکه ملیت فراتر از هر ایده دیگری حتی دموکراسی است. وبر و تریشکه از آلمان بزرگ‌تر که بتواند ملیت آلمانی را گسترش دهد حمایت می‌نمودند و اهداف ملی را فوق اهداف بشری می‌دیدند.[٣٠]

دورکهایم و وبر هر دو شاهد شکست بین‌الملل دوم بودند، یعنی هنگامی که کارگران در دفاع از درخواست‌های اولیه‌ی بین‌الملل به منظور همبستگی پرولتاریایی با تمام وجود به ارتش‌های ملیشان ملحق شدند و به پاسداری از وطنشان در مقابل ارتش‌های نیرومندِ پرولتاریایی دشمنان خود پرداختند و ثابت گردید هویت سیاسی ناسیونالیستی قدرتمندتر از هویت سیاسی طبقاتی است.


[] ارنست گلنر

نوشته‌های گلنر بهترین نقطه‌ی شروع برای بحث پیرامون نقش فرهنگ در خلق ناسیونالیسم می‌باشد و بسیاری از متخصصین نظریه‌ی وی را مهم ترین تلاش برای فهم ناسیونالیسم ارزیابی کرده‌اند.[٣۱]

نظریه گلنر در باب ناسیونالیسم را می‌توان در بستر سنت طولانی مدتی که منشأ آن به دورکهایم و وبر می‌رسد را می‌توان به نحو بهتری درک کرد. خصوصیت اصلی این سنت، تمایز پایه‌ای بین جوامع "سنتی و مدرن" است.

گلنر همانند سایر پدران جامعه‌شناسی، سه مرحله را در تاریخ بشر مطرح کرد: شکارگری – جمع‌آوری، کشاورزی – سواد و صنعتی. این تمایز بنیان تبیین گلنر است که وی آنها را به مثابه انتخابی در برابر "نظریه‌های غلط" ناسیونالیسم مطرح می‌کند.

در نزد گلنر ناسیونالیسم خصیصه‌ی بنیادین جهان مدرن است، زیرا در بخش اعظم تاریخ بشر واحدهای سیاسی برحسب اصول ناسیونالیستی سازمان نیافته بودند. در اعصار ماقبل مدرن ملیت حاکمان در نظر محکومان اهمیتی نداشت آن‌چه اهمیت داشت عادل‌تر و مهربان‌تر بودن از اسلاف بود و تنها در جهان مدرن به ضرورتی جامعه‌شناسانه مبدل شد و وظیفه نظریه ناسیونالیسم تبیین چرایی و چگونگی این اتفاق است.

در دوره‌ی شکارگری – جمع‌آوری دولت و مفهوم ناسیونالیسم جایگاهی ندارد و لذا مورد توجه گلنر قرار ندارد.

در دوره‌ی کشاورزی – سواد نظام پیچیده‌ای از شئون نسبتاً با ثبات است و تملک یک شأن و دسترسی به حقوق و امتیازات آن مهم ترین دغدغه افراد است، در این جامعه قدرت و فرهنگ که در نظریه ناسیونالیستی دو شریک بالقوه‌اند تمایل چندانی به هم ندارند. طبقه حاکم یعنی دیوانیان، روحانیون و کاهنان از فرهنگ برای متمایز ساختن خویش از اکثریت عمده‌ی مولدان کشاورزی بی‌واسطه استفاده می‌کنند و بنابراین یک تفاوت فاحش و گاه متعارض بین فرهنگ عالی (حاکمان) و فرهنگ دانی وجود دارد. حکمرانان انگیزه‌ای برای تحکیم تجانس سیاسی در رعایای خود ندارند بلکه برعکس از تجانس سیاسی سود می‌برند. به صورت کلی چون هیچ نوع همگون‌سازی فرهنگی در جوامع کشاورزی – باسواد وجود ندارد، ملتی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد.[٣٢]

گلنر یک رابطه‌ی کاملاً متفاوتی بین قدرت و فرهنگ در جوامع صنعتی فرض می‌کند. در جوامع صنعتی فرهنگی عالی در کل جامعه رخنه می‌کند، آن را تعریف و به وسیله‌ی قدرت سیاسی حفظ می‌شود. فرهنگ مشترک برای حفظ نظم اجتماعی در جوامع کشاورزی -سواد ضروری نیست، زیرا شأن که جایگاه فرد در نظام نقش‌های اجتماعی‌ است، انتسابی می‌باشد. در چنین جوامعی فرهنگ فقط ساختار را تقویت کرده و وفاداری‌های موجود را تشدید می‌کند. برعکس در جوامع صنعتی که مشخصه‌ی آنها میزان زیاد تحرک اجتماعی است و دیگر نقش‌ها انتسابی نیستند فرهنگ نقش فعالتری ایفا می‌کند و ماهیت کارها با وضعیت کشاورزی متفاوت است.

به‌طور کلی تمام بحث گلنر در این قسمت این است که نظامی که صنعتی می‌شود یا در حال صنعتی شدن است نیازمند یک نوع یکسان‌سازی و ایجاد فرهنگ و زبان استاندارد همگانی است و حضور گرایش‌ها و فرهنگ‌های محلی می‌تواند مانع شکل‌گیری این فرهنگ جدید باشــد، لاجـرم دولت مـدرن فرآیند یکســان‌سـازی (asimilation) را تسریع می‌بخشد و به استانداردسازی (standardization) فرهنگ می‌پردازد.

روش دیگری که به استانداردسازی یاری می‌رساند این است که جامعه صنعتی بر پایه‌ی "رشد مداوم" پایه‌گذاری شده است و این مستلزم دگرگونی مداوم ساختار شغلی است چرا که چنین سیستمی نمی‌تواند از نظام ثابتی نقش‌های انتسابی تشکیل شود. از طرفی هم صنعتی شدن نیازمند سطح بالایی از مهارت فنی در بسیاری از مشاغل می‌باشد و این بدان معناست که این مناصب باید براساس "حکومت شایستگان" پر شود و این خود منجر به نوع خاصی از مساوات طلبی در جامعه می‌شود و شایستگان امکان تحرک می‌یابند.

آموزش و پرورش که به صورت هدایت شده جریان دارد، دارای ماهیت متفاوتی از جوامع گذشته است. دیگر آموزش در خانواده، قبیله یا روستا صورت نمی‌گیرد بلکه در مدرسه و دانشگاه انجام می‌شود و دستورالعمل‌های فرهنگ مشترک را می گیرند تا بتوانند در جامعه زندگی کنند.در نتیجه کسب شغل یا تحرک شغلی و امنیت و عزت نفس بر محور تربیت و فرهنگ و میزان آموزش افراد می‌چرخد، انسان جامعه صنعتی دیگر وفادار به شاه یا زمین یا ایمان نیست، خود هرچه می‌خواهد می‌گوید و در نهایت وفادار به فرهنگ است.

بدون شک فراهم آوردن چنین زیربنای آموزشی نیازمند یک دستگاه عریض و طویل دولت مرکزی است.

خلاصه کلام آنکه ناسیونالیسم است که ملت‌ها را به‌وجود می‌آورد، خود ناسیونالیسم هم محصول سازماندهی است و مهم ترین کار ویژه ناسیونالیسم نیز همان یکسان‌سازی فرهنگی است.

در دیدگاه گلنر ناسیونالیسم ذاتاً تحمیل عمومی یک فرهنگ والا بر جامعه است و فرهنگ مشترک به‌تدریج به عامل و هسته اصلی هویت فرد تبدیل می‌شود. در ادامه گلنر به خصوصیات "ضد آنتروپی" که در واقع مانع یکسان‌سازی یا استانداردسازی می‌باشند رنگ پوست، عادت‌های عمیق مذهبی و فرهنگی که به سختی در فرهنگ والا حل می‌گردند نیز اشاره می‌کند که در صورت تداوم و ناکارآمدی دولت ممکن است به پیدایش ملت‌ها و فرهنگ‌های حاشیه‌ای جدیدی در کنار فرهنگ والا تبدیل شود.[٣٣]


[] فردریک لیست و نظام ملی اقتصاد سیاسی

مارکسیسم و در رأس آن کارل مارکس ناسیونالیسم را تجلی بورژوازی و اساساً در رابطه طبقاتی کارگر – بورژوازی می‌دید و فردریک­لیست را که به نقد افکار مارکس پرداخته بود را نماینده فکر بورژوازی می‌دانست، لیست در پی ایجاد راه‌حلی برای سرمایه‌داری ملی بود.[٣۴]

فردریک­لیست (۱۸۴۶-۱۷۸۹) از بنیانگذاران اصلی مکتب تاریخیون (معتقد به بررسی مبانی تاریخی در بررسی مسایل اقتصادی روز) است، هر چند او در باب ناسیونالیسم نظری اثری را تألیف ننموده اما به دلیل تأکید وی برامر «منافع ملی» و شکل‌گیری بورژوازی ملی غالباً در شمار ناسیونالیست‌های مهم به شمار آورده می‌شود و در آلمان نیز وی را معمار اصلی صنعتی شدن و کتاب وی را مانیفیست عملکرد بیسمارک می‌دانند، ما نیز به دلیل جایگاه و اهمیت وی به خصوص هنگامی که در مقابل حامیان تجارت آزاد و لیبرالیسم کلاسیک قرار می‌گیرد، در اینجا به نظریات وی اشاره‌ای خواهیم داشت.

مکتب کلاسیک که مدعی آزادی در کسب و کار و به خصوص نظریه‌‌ی آزادی تجاری بود نظریه خود را براساس یک سری شرایط فرضی استوار می‌کند که برخی از آنها عبارتند از:

۱- صلح دائم در جهان برقرار است. ۲- حرکت کارگر و سرمایه بین کشورها در جریان است و مانعی در راه آن نیست. ۳- کشورها منافع مشترک دارند و منافع آنها جداگانه مطرح نیست. ۴- همه کشورها از قدرت رقابت نسبتاً مساوی برخوردارند.

لیست در کتابش تک‌تک این مفروضات را رد و به شرایط واقعی تک‌تک کشورها توجه کرده و برای تأکید آن از تجربه تاریخی آنها مدد می‌گیرد.

لیست معتقد است که اصول مکتب کلاسیک مبتنی بر آزادی بدون قید و شرط تجارت در یک بازار بین‌المللی با ماهیت ملی و ملیت‌ها مغایر است و تا زمانی که ملت‌ها وجود دارند و منافع ملی یک‌یک کشورها جداگانه مطرح است چنین نظراتی منحرف کننده و موهوم است.

لیست در کتاب معروفش "نظام ملی اقتصاد سیاسی" به آدام اسمیت حمله می‌کند که برخلاف عنوان کتابش "پژوهشی در ماهیت ثروت ملی" در پی نشان دادن راه ثروتمند شدن کشورها نیست و با طرح تجارت آزاد و بدون قید و شرط در پی کسب ثروت برای کشور خود یعنی انگلستان است.

از ویژگی‌های مهم کتاب لیست توجه فراوان به تجربه طی شده تاریخی کشورهاست و از افتادن به دام مباحث صرف‌ نظری تبری می‌جوید. به علت مبارزات نظری لیست علیه مکتب کلاسیک نظرات وی تعمداً هم در دنیای غرب و هم در کشورهای جهان سوم که معمولاً ادبیات توسعه ترجمه‌ای را دارا هستند در سایه قرار گرفته است.

لزوم صنعتی شدن تک‌تک کشورها و توجه به منافع ملی موضوع اصلی کتاب لیست است، مترجم انگلیسی کتاب لیست متذکر می‌گردد که دلایل قاطع وجود دارد که تفکرات لیست الهام بخش مهم ترین کشورهای جهان از جمله امریکا، آلمان و ژاپن گردیده است.[٣۵]

مدعای اصلی کتاب لیست "ورود مواد خام و صدور مواد ساخته شده" یعنی کسب قدرت تولیدی، سازندگی و صنعتی برای یک ملت است، صدور یک کالای ساخته شده در داخل در واقع صدور نتایج تلاش‌های متعالی یک ملت است.[٣٦]

لیست در رد نظریه دست‌نامرئی بیان می‌دارد اگر دست نامرئی کارساز بود باید در اجتماعات «وحشی» و عقب‌مانده که دولت معمولاً در امور آن کمتر دخالت دارد بهترین پیشرفت‌ها حاصل آمده باشد. لیست حمایت دولت مخصوصاً در مراحل اولیه شکل‌گیری صنایع را ضروری می‌شمارد همانند حمایت‌های مستقیم، حمایت‌های گمرکی و اختصاص بازار داخلی عمدتاً به صنایع ملی.

از جمله مهم ترین انتقادات به لیست این بود که تئوری های آن جهت منافع جهان نوشته نشده و فقط آلمان را مورد توجه قرار داده هر چند این واقعیت را هرگز لیست کتمان نکرد و منظور اساسی و نهایی لیست رهانیدن آلمان از سلطه‌ی قدرت صنعتی انگلستان بود.

لیست بیان می‌داشت که قانون تجارت آزاد می‌تواند بین دو یا چند ملت درست باشد اما زمانی که همه ملت‌ها آن را رعایت کنند و در شرایطی مساوی قرار گرفته باشند در غیر این‌صورت به ضرر ملل ضعیف‌تر می‌باشد، او تصریح داشت که آلمان باید از لحاظ ملی با سیاست‌های حمایتی اقتصاد خود را به حد سایر جوامع پیشرفته برساند و اگر به آن مرحله رسید می‌تواند سیاست تجارت آزاد را اتخاذ کند. لیست به وضوح بیان می‌داشت مشخصه‌ی اصلی نظام اقتصادی پیشنهادی من برخلاف نظام اقتصادی کلاسیک که داعیه جهانی و جهانگرایی دارد ملیت است.[٣٧]


[] نتیجه‌گیری

در این مقاله کوشیدیم تا بیان نماییم داعیه‌های هویتی یکی از اصلی‌ترین نیازهای بشر می‌باشد و تاریخ غیریت‌سازهای بشر چیزی غیر از آن نیست و تلاشی بوده برای تمایز خود (self) از غیر (other).

جهت پاسخگویی به این نیاز هویتی انسان­ها ایدئولوژی‌ها و مکاتب مختلفی به وجود آمده‌اند، مارکسیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم، و... از مهم­ترین مکاتب هویت‌بخش در قرن بیستم محسوب می‌گردند. ناسیونالیسم نیز به‌عنوان یک نظریه اندیشه و عمل و نه ایدئولوژی‌ از مهم ترین عناصر هویت‌بخشی بوده که فارغ و فراتر از ایدئولوژی‌های رایج، جهان ملت‌ها را معنا بخشیده و ایدئولوژی‌های کلان را متأثر ساخته است.

در صدد بودیم تا نشان دهیم ناسیونالیسم نه تنها دستاورد روشنگری و مدرنیسم نبوده بلکه عنصر میهن‌پرستی و فداکاری در راه آرمانهای ملی در تمام طول تاریخ ملت‌ها وجود داشته هر چند که سعی نمودیم میهن‌پرستی کلاسیک را از ناسیونالیسم مدرن یا مدنی تمایز ببخشیم.

بدون شک ناسیونالیسم به‌عنوان یک نظریه اعتباری و بشری همانند همه مکاتب دیگر تاریخ دیالکتیکی و ژانوس گونه خاصی را به نمایش گذاشته است. از طرفی به‌عنوان عنصری رهایی‌بخش ظاهر گردیده و عامل رهایی ملت‌ها از دام استعمار گردیده و ملت‌های زیادی به یاری آن به استقلال دست یافته‌اند و یا اینکه همانند ایتالیا و به رهبری ماتسینی شاهد اتحاد و استقلال را برای ملت‌ها به ارمغان آورده است. از طرفی دیگر انگیزش همین نظریه رهایی‌بخش به وسیله افرادی چون موسولینی یا هیتلر جهان را در جنگی جهانی گرفتار نمود واز آن توجیهی برای جهانگشایی ساختند، در حالی که ماندلا، سوکارنو، گاندی و مصدق با این اندیشه پیام‌آور استقلال و آزادی گردیده‌اند.

از ناسیونالیسم رومانتیک در برابر ناسیونالیسم مدنی نام برده می‌شود، ناسیونالیسم رومانتیک معمولاً در شرایط اضطرار محیطی، جنگ و به‌گونه‌ای سرشار از احساسات بروز می‌نماید و معمولاً به دولت‌های مطلقه می‌انجامد.[٣٨]

در کشورهای غیرمستعمره و با درجه‌ای از توسعه‌یافتگی ناسیونالیسم مدنی بارور می‌گردد که معمولاً دارای نگرشی توسعه‌طلب، اعتلابخش و در نهایت معنابخش می‌باشد.

ناسیونالیسم و داعیه هویتی که در این مقاله مورد توجه قرار گرفت متمرکز بر ابعاد داخلی و ملی این مساله می‌باشد در حالی که امروزه دیگر نباید نقش و تأثیر ساختار نظام بین‌الملل، سیاست‌ قدرت‌های جهانی و سازمان­های بین‌المللی را نادیده گرفت. به راستی که بررسی تاریخ ملت و ناسیونالیسم در کشورهایی چون لیتوانی، لتونی، استونی، ترکمستان، گرجستان، کرواسی و اسلونی و بسیاری دیگراز کشورها فارغ از ملاحظات بین‌المللی ارزیابی نمی‌شود.

و اما نکته آخر اینکه آیا «مساله‌ی ناسیونالیسم» با وجود تحولات جهانی همچنان باقی مانده است؟

بسیاری از تحلیگران اجتماعی جنگ جهانی دوم را آخرین نفس­های ناسیونالیسم دانستند که بعد از آن بایستی بقایای آن را در آرشیوها و کتب تاریخ اندیشه‌ها جستجو کرد چرا که نظریات انترناسیونالیستی و جهانشمولی کارویژه‌های ناسیونالیسم را ایفا و حضور ناسیونالیسم را بی‌معنی می‌نامند.

به‌طور خلاصه می‌توان گفت که تحولات بعد از جنگ دوم جهانی به ویژه یکی دو دهه اخیر نشان داده که نه تنها ناسیونالیسم به‌عنوان یک نظریه معنابخش اعتبار خود را از دست نداده بلکه نشانه‌های حیات و سرزندگی این اندیشه به خوبی هویداست. ناتوانی قاره اروپا در رسیدن به اتحاد واقعی و عدم تصویب قانون اساسی اروپا بوسیله کشورهای مهم این قاره در کنار تلاش‌های صدها گروه و حزب ناسیونالیست شاهد گویایی بر بقای این اندیشه می‌باشد.

شاید ناسیونالیسم تنها اندیشه‌ای بوده که ابهام‌زدایی (Demystificaltion)و افسانه‌زدایی (Demythiozation) ناشی از مدرنیسم تأثیر زیادی در سرنوشت آن نداشته است.

ایران نیز به یمن روح سیلان و رو به تکاملش ۲۵ قرن است که زنده است و بسیاری از پادشــاهان دوره اســلامی نیـز خـود را احیاءگـران ابهـت و اقتـدار ایـران زمین دانســته‌اند،[٣۹] و به نظر نمی‌رسد که هویت جهان‌گرایانه توان حذف هویت ملی ایران را دارا باشد، دلایل و پژوهشی در این باب را به مقاله‌ای دیگر وامی‌گذاریم.[۴٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: این جستار آقای حبیب‌الله فاضلی (دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران) زیر نظر استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی "دکتر حمید احمدی" در فصلنامه تخصصی این دانشکده در شماره ۴ دوره ۳۷، زمستان ۱۳۸۶، صص ۴۰-۲۱ نیز چاپ گردیده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[٢۹]- گیبرنا، مونتسترات، پیشین.
[۳٠]- همان، ص ۵۶
[۳۱]- اوزکریملی، اوموت، نظریه‌های ناسیونالیسم، مترجم محمدعلی قاسمی، انتشارات موسسه مطالعات ملی، ص ۱۵۸.
[۳۲]- همان، ۱۶۰.
[۳۳]- همان، ۱۶۴. جهت تفصیل بیشتر رجوع شود به:
- E. Gellner. Nations and Nationalism. Oxford: Blackwell. 1983.
- E. Gellner. Culture, Identiyand Politics. Cambridge university. 1987
[۳۴]- گیبرنا، مونتسترات،پیشین، ص ۷۵.
[۳۵]- مقدمه مترجم بر کتاب "نظام ملی اقتصاد سیاسی"، فردریک لیست، ترجمه ناصر معتمدی، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول ۱۳۷۰، ص ۲۲.
[۳۶]- همان، ص ۲۸.
[۳٧]- لیست، فردریک، نظام ملی اقتصاد سیاسی، پیشین، ص ۵۲.
[۳۸]- سیف‌زاده، سیدحسین، مقدمه بر کتاب "مکاتب ناسیونالیسم"، پیشین، ص ۷.
[۳۹]- هوار، کلمان، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول ۱۳۶۳.
[۴٠]- فاضلی، حبیب‌الله، ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی (بخش دوم)، انجمن پژوهشی ايرانشهر



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

انجمن پژوهشی ايرانشهر


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی

از: حبیب‌الله فاضلی

ناسیونالیسم در تئوری اجتماعی

(بخش نخست)


فهرست مندرجات

[ناسيوناليسم][بخش دوم]



[] چکیده:

استدلال کلی این مقاله دو موضوع اساسی در باب ناسیونالیسم به‌عنوان داعیه‌ای هویتی را در بر می‌گیرد، نخست آن‌که می‌کوشد با تمایزگذاری میان دو نوع ناسیونالیسم کلاسیک و مدرن، پندار ناسیونالیسم به‌عنوان مولود مدرنیسم و روشنگری را رد کرده و حس ناسیونالیستی یا میهن‌دوستی را به‌طول تاریخ بشر تسری دهد و از طرفی دیگر ادعای ایدئولوژی بودن ناسیونالیسم را نپذیرفته و آن را به‌عنوان نظریه‌ی "اندیشه‌ و عمل" تنها بخشی از نظام ارزشی جوامع می‌داند که تجلی نهایی آن بسته به‌نوع چینش گزاره‌های هر نظام ارزشی می‌باشد. این نوع چینش ناسیونالیسم در کنار سایر ارزش‌ها باعث شده تا این نظریه دستمایه جهانگشایی و جنگهای جهانی گردد و رهبرانی همانند موسولینی و هیتلر نمایندگان آن به‌حساب آیند، در حالی که رهبرانی همانند ماندلا، سوکارنو و مصدق با این اندیشه پیام‌آور رهایی و استقلال گردیده‌اند. این مقاله درصدد آن است تا بیان کند علی‌رغم فرآیند جهانی‌شدن نه تنها اعتبار ناسیونالیسم و دولت–ملت‌ها از دست نرفته بلکه شواهد و قراین فراوانی بر اعتبار دایمی آنها حکایت می‌کند. با این اوصاف کوشیده‌ایم تا نوع نگاه به ناسیونالیسم و دولت–ملت را در بخشی از نظریه اجتماعی و فلسفی قرن ۱۹ و ۲۰ پی‌گیری نماییم.


[] پیشگفتار

با اندکی تأمل عصر مدرن را می‌توان عصر ایدئولوژی‌های معنابخش‌ نیز دانست. ایدئولوژی‌های متنوعی که در عصر مدرن به‌ویژه در قرن بیستم تجلی نموده‌اند و توانستند قوه‌ی خیال توده‌ها را برانگیزانند در تمام طول تاریخ شناخته و ناشناخته بشر بی‌مانند می‌نماید. نازیسم، فاشیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، کمونیسم، مائویسم، استالینیسم و... از مهم‌ترین ایدئولوژی‌های بانفوذ جهان معاصر می‌باشد که با نقد و رد وضع موجود وضعیت ایده‌آل مطلوبی را تصویر می‌کردند. قدرت تأثیرگذاری توده‌ای این جنبش‌ها به‌حدی بوده که گاه تأثیر ایدئولوژی‌ همانند کمونیسم را فقط با تأثیر آموزه‌های پیامبران قابل قیاس دانسته‌اند. با تمام این اوصاف بشر سرگردان عصر مدرن هر اندازه که به تکامل و بلوغ فکری نزدیک‌تر گشته است توان فرارفت از ایدئولوژی‌ها را آن گونه که مارکس آن را آگاهی کاذب می‌دانست بیشتر یافته است و امروزه بسیاری با مشاهده‌ی تحولات فکری بشر "پایان ایدئولوژی‌ها" و یا به‌عبارت درست‌تر پایان تاریخ مصرف ایدئولوژی‌ها را اعلام نموده‌اند.

ویژگی نهایی تمام ایدئولوژی‌ها "معنابخشی" به جهان انسان‌ها و "هویت‌بخشی" به بشر در جستجوی هویت می‌باشد و مهم‌ترین علت جذابیت ایدئولوژی‌ها معنابخشی و کسب آرامش ماحصل آن می‌باشد و بعد از آن است که عاشقان و معتقدان به‌خود را برای آفریدن وضع مطلوب دعوت به جانفشانی و ایثار می‌نماید. وجود همین نیاز هویتی در بشر می‌باشد که بسیاری نظریه پایان ایدئولوژی‌ها را بی‌توجه به نیازهای بشری و الزامات آن می‌دانند. به درستی که بشر گریزان از دام حصارها و ایدئولوژی‌ها و جستجوگر حصارها و دام‌های دیگریست، هرچند ممکن است شکل و حیطه دیوارهای هر ایدئولوژی در هر عصری متنوع و متفاوت باشد اما ماهیت ارزشی و دستوری و در نهایت معنابخش آن باقی‌ست. به‌راستی چرا انسان‌ها هیچگاه نتوانستند از دغدغه‌های هویتی رهایی یابند و این وادی پردغدغه را ترک گویند؟

پرسش ساده شده فوق سازمان‌بخش بسیاری از پژوهش‌ها و فلسفه‌های درگیر مسایل جهان انسانی می‌باشد و ما را با آن در اینجا کاری نیست، اما به‌نظر می‌رسد که بشر ذاتاً جز هویتی بشری حامل هیچ‌گونه هویت دیگری نیست. اما در هر عصری و متأثر از ایدئولوژی‌های بانفوذ در چارچوب طبقه، کاست، قوم، ملت، امت و... به‌خود هویت بخشیده است. بدون شک ملت (Nation) به‌تنهایی و یا در کنار سایر عوامل هویت‌بخش مهم‌ترین عرصه هویت‌بخشی در جهان مدرن و حتی پیشامدرن می‌باشد. معاهده وستفالیا (۱۶۴۸) و انقلاب فرانسه را نقطه‌ی زایش دولت‌–‌ملت‌های مدرن بر شانه‌های ملت‌های پیشامدرن دانسته‌اند و به‌درستی که ناسیونالیسم طی چهار قرن گذشته مهم‌ترین اندیشه هویت‌ساز بشری و مانعی بزرگ در مقابل ایدئولوژی‌های افراطی و جهان‌گرایانه بوده و اصالت این ایدئولوژی‌ها را به تعدیل و واکنش واداشته است.[۱] اما آیا ناسیونالیسم را می‌توان در شمار "ایدئولوژی‌ها" به‌حساب آورد؟ پاسخ به این پرسش از آن جهت منفی است که ناسیونالیسم هیچ‌گاه به‌تنهایی در پی برانگیختن توده‌ها و انحصار نظام ارزش‌های یک جامعه نبوده است و در مهم‌ترین حالت تنها بخشی از نظام ارزشی جامعه بوده است. به‌عنوان مثال ناسیونالیسم در کنار کیش شخصیت و نژادپرستی یکی از اجزای نظام ارزشی نازیسم هیتلر بوده است و نازیسم هیچ‌گاه مساوی با ناسیونالیسم نبوده و نیست. نظام ارزشی آمریکایی‌ نیز به‌همین روال مجموعه‌ای است از دموکراسی، لیبرالیسم و ناسیونالیسم. در این نظام ارزشی گرایش فردگرایانه‌ی لیبرالیسم تمایالات جمع‌گرایانه‌ی ناسیونالیسم را تعدیل کرده و مانع بروز جنبش‌هایی همانند نازیسم گشته است.[٢] ناسیونالیسم آنگاه که با ارزش‌های فردی مورد توجه قرار می‌گیرد سازندگی را میسر خواهد ساخت در غیر این صورت به دام افراط‌گرایی سقوط خواهد کرد.

به‌طور کلی ایدئولوژی‌های سیاسی بر اصول کلی فلسفه تکیه دارند، گرچه این ارتباط گاه روشن و مشهود است و گاه مبهم و پوشیده. اما در حرکت از امور انتزاعی و فلسفی به‌سمت عینیتِ عملی برنامه‌ها، توده‌ها مجال نقش‌آفرینی بیشتری می‌یابند و مبلغان ایدئولوژی‌ها آن را به‌صورت رژیم حقیقت و محرکه‌ی سیاسی به مخاطبان عرضه می‌دارند. ناسیونالیسم به‌گونه‌ای در تمام نقاط ایدئولوژی‌های سیاسی از چپ تا راست میانه یافت می‌شود و این نشان از آن دارد که ناسیونالیسم چیزی عام‌تر و مبهم‌تر از یک ایدئولوژی‌ خاص است. ناسیونالیسم به‌طور کلی یک نهضت اندیشه و عمل است که به‌دنبال ایجاد یا تقویت "احساس ملی" در بین مردم است و از جهت ایدئولوژیک وضع آشفته‌ای دارد. خود را تقریباً به کابینِ تمام ایدئولوژی‌ها درمی‌آورد، اما خود یک ایدئولوژی‌ نیست.[٣] تحولات اصلاح‌طلبانه در ایدئولوژی‌ مهمی همانند کمونیسم و سر برآوردن ایدئولوژی‌های جدیدی همانند کمونیسم روسی، کمونیسم چینی، کمونیسم کوبایی و... چیزی نیست جز کنش پندار کمونیسم در مقابل واقعیت ناسیونالیسم.


[] ملت و معمای هویت ملی

ملت چیست؟ و چرا دولت–ملت‌ها هنوز اهمیت دارند؟ از ملت به‌عنوان عنصری هویت‌بخش تعاریف و تفاسیر متفاوتی از ازلی پنداشتن آن تا کاملاً اعتباری و تصنعی دانستن آن داده شده است و امروزه دعواهای نظری پیرامون صرفاً مدرن و یا دارای قدمت کهن و پیشامدرن پنداشتن "ملت" از پویایی خاص برخوردار است. دایره‌المعارف راتلج در تعریفی ملت را گروهی از مردم معرفی می‌کند که خود را متمایز از سایر گروه‌ها یا جوامع می‌شمارند و خواستار حاکمیت بر سرنوشت خویش می‌باشند.[۴] ارنست رنان در رساله‌ی معروف خود "ملت چیست؟" نگاه ویژه‌ای به این پدیده دارد و ملت را حاصل میراث مشترک و اراده‌ی باهم بودن و ماندن می‌داند. رنان با بررسی پنج نظریه‌ی معروف تشکیل ملت به ترتیب آنها را رد می‌نماید. به دلیل اهمیت ارنست رنان در مباحث مربوط به ملت به نظرات وردیه‌های او اشاراتی می‌نماییم.

۱- رنان نظریه‌ی آلمانی‌نژاد را که بیان می‌داشت اکنون که تقسیمات فئودالی، امپراتوری و... منسوخ شده‌اند تنها عنصر استوار نژاد هر قومی است که استوار و دایمی است و بایستی مبنای تشکیل ملت قرار گیرد و این چنین بود که دولت آلمان مشروعیت می‌یافت تا نژاد ژرمن را حتی اگر خود نخواهند گردهم آورد.[۵] نازی‌ها عامل نژادی را در تشکیل یک ملت و دولت اساسی می‌دانستند و به‌شدت متأثر از رومانتیسیسم قرن نوزدهم همه پیچیدگی‌ها به یک فرمول ساده یعنی نژاد (Race) تقلیل می‌یافت.[٦] نظرات هیتلر و حتی ویلسون را می‌توان در ذیل نظریات نژادی دانست. هیتلر معتقد بود که تنها نژاد نوردیک منشأ تمدن بوده و تاریخ چیزی جز مبارزه‌ی مرگبار آریایی و یهودی نبوده است. مکتب نژادی به مکتب آلمانی شهرت یافته است ولی پایه‌گذاران آن دو نظر فرانسوی به نامهای گوبینو و وارشر دولاپوژ بودند و بعدها توسط چمبرلن انگلیسی که تابعیت آلمانی گرفت در آلمان تبلیغ و ترویج شد. رنان نژاد را ناکافی برای تشکیل ملت دانست و بیان می‌داشت اساساً نژاد خالص و واحد مفهومی موهوم و نایاب می‌باشد و از طرفی هم بررسی نژاد و تحول آنها در تاریخ دارای اهمیت است و در سیاست جایگاهی ندارد.[٧]

۲- زبان نیز عنصر دیگری بود که عده‌ای آن را بنیان ملت می‌دانستند، فیخته (۱۸۱۴-۱۷۶۲) معتقد بود افرادی که دارای زبان واحدی هستند یک ملت محسوب می‌شوند و جوهره ملت زبان مشترک است. رنان در رد مبنا قرار گرفتن زبان بیان می‌داشت که زبان ممکن است ما را به اتحاد فراخواند اما مجبور به این کار نمی‌کند و می‌توان فراتر از زبانی خاص و در اردوی پهناور بشریت استنشاق کرد.

۳- دین را نیز یکی از عناصر ملیت دانسته‌اند اما رنان آن را ناکافی برای تشکیل ملت می‌داند. چرا که دین و مذهب امری فردی شده است و به وجدان هر کسی مربوط می‌شود. سخنرانی رنان در مارس ۱۸۸۲ بیان شده و تحولات صورت گرفته دو قرن گذشته را دربرنمی‌گیرد چرا که امروز مثال‌های متعددی از مبنا قرار گرفتن دین جهت تشکیل دولت–ملت وجود دارد، پاکستان، بنگلادش، اسرائیل و... مثال‌های بارز این مدعا می‌باشند.

۴- رنان بیان می‌دارد که اشتراک منافع و مصالح پیوندی محکم ایجاد می‌کند ولی برای ایجاد ملت کافی نیست چرا که ملت فراتر از منافع مادی امری عاطفی نیز هست و در آن واحد هم تن است و هم جان، بی‌شک اتحادیه گمرکی میهن ایجاد نمی‌کند.

۵- رنان اهمیت جغرافیا و سرزمین را به‌عنوان عنصری از ملت درمی‌یابد، هرچند آن را ناکافی برای ملت‌سازی می‌داند. در نهایت رنان ملت را مجموعه‌ای از عناصر ذکر شده با یادآوری گذشته و تلاش برای زیستن در کنار هم قلمداد می‌کند و بر رأی همگان جهت ادامه‌ی هستی ملت تأکید می‌ورزد همآن گونه که حیات فرد مساوی خواست دائم وی به ادامه زندگی است.

آنتونی اسمیت در کنار متفکران دیگر هماند آندرسون که بر هویت ملی، ملت و پویایی ملت‌ها تأکید می‌کنند دارای تعریف ویژه‌ای از ملت می‌باشد: ملت عبارتست از یک جمعیت انسانی که به این اسم نامیده شده‌اند و اعضای آن دارای سرزمین تاریخی، استوره‌ها، خاطره‌های تاریخی، فرهنگ عمومی، اقتصاد و حقوق و وظایف قانونی مشترکی هستند.[٨] فقدان هر یک از عناصر فوق پایه‌های ملت را سست می‌کند و به سختی می‌توان عنوان ملت را به آن خطاب کرد. به‌طور خلاصه این ویژگی‌ها را می‌توان به دو گروه ذهنی و عینی تقسیم نمود که لازم و ملزوم یکدیگرند و مفهوم ذهنی جزو تفکیک‌ناپذیر ملت محسوب می‌گردد. ملت صرفاً یک رشته مشخصه‌های جسمانی و مادی نیست بلکه این موضوع که چگونه آنان خود را یک ملت تصور می‌کنند نیز حایز اهمیت است.

ارنست رنان در همین راستا ملت را نتیجه‌ی یک همه‌پرسی می‌داند که هر روز تکرار می‌شود[۹] و اساساً هویت ملی تا حدود زیادی جنبه‌ی روانی و ذهنی دارد. عنصر آگاهی نقش کلیدی در تداوم ملت‌ها ایفا می‌کند و اساساً آنها به وسیله‌ی "وجدان اخلاقی" و ‌آگاهی به خود به‌عنوان یک ملت بازشناخته می‌شوند و در نهایت این آگاهی ملی به سرزمینی خاص ارجاع پیدا می‌کند و خودمختاری سیاسی و حق حاکمیت را می‌سازد. به درستی که امروزه تحقیقات متعدد باطل بودن انگاره‌های مساوی پنداشتن ملت‌ها را با عصر مدرن نشان داده است و ویژگی‌ها و عناصر ملت دیالکتیکی است از عناصر و تعاریف مدرن و پیشامدرن. «هویت ملی» نیز به‌عنوان انگاره‌ای هویت‌بخش نه محصول مدرنیته حاصل تداوم تاریخی یک ملت می‌باشد. به عبارتی دیگر هویت ملی به‌صورت یک امر ساخته شده (constructed) از طرق تاریخ و به‌واسطه‌ی روایت تداوم پیدا می‌کند. هویت ملی اساساً جنبه‌ی طبیعی ندارد بلکه امری مصنوعی است که در گذر زمان به واسطه‌ی روایتگری ساخته و پرداخته می‌شود و سپس به صورت خاطر‌ه‌ی جمعی درآمده و بعد از آن تثبیت می‌شود. بدین ترتیب با رویکردی قومی–نمادین (Ethno-symbolism) عمر ملت‌ها به دوران پیشامدرن می‌رسد که هویت ملی در خاطره ی جمعی جای دارد. در این رویکرد ملت دارای ریشه‌های پیشامدرن دانسته می‌شود و ملت‌های جدید نیز حال بازسازی هویت‌های سرزمینی قدیمی‌ترند و شناخت ماهیت هویت‌های قدیمی یا ملی بدون در نظر گرفتن میراث نمادین آن جوامع ممکن نخواهد بود.[۱٠] در رویکرد قومی–نمادین ملت دارای ویژگی‌ مهم قومی–فرهنگی و مدنی دانسته می‌شود. وجوه قومی–فرهنگی آن بیانگر آن است که ملت فقط موضوعی طبیعی نیست بلکه از لحاظ فرهنگی در طول یک دوره‌ی طولانی گسترش پیدا می‌کند و به این ترتیب ورود به عرصه‌ی ملت به فرآیند توراث و همانند سازی وابسته است و در نتیجه شکل‌گیری یک رشته باورهای خاص پدیدار می‌شود؛ در حالی که جنبه‌ی دوم یا ویژگی‌ مدنی آن بیانگر یکی از ابعاد جوامع امروزی یعنی جامعه‌ مدنی است. بعد قومی–فرهنگی بر اشتراکات زبانی–فرهنگی تکیه دارد در حالی که بعد مدنی بر حق مشارکت و برابری حقوق ملت تأکید دارد و در عصرجدید مزیت بیشتری یافته است. روایت‌های تاریخی که با این دو جنبه درگیرند، می‌توانند هر دو را تقویت یا متلاشی کنند و یا یکی را به ضرر دیگری تقویت نمایند. در باب هویت ملی و اصالت آن از نیمه‌ی دوم قرن بیستم نظریات متفاوتی عرضه شده، در حالی که مارکسیست‌ها، انترناسیونالیست‌ها، جهان‌گرایان، پست‌مدرن ها و پساساختارگرایان اصالتی را برای مفهوم "هویت ملی" قایل نیستند برخی دیگر آن را اصیل می‌‌دانند. در دهه‌ی ۱۹۹۰ تلاش هایی از سوی برخی نویسندگان مانند دیوید میلر، آنتونی اسمیت، جان آرمسترانگ، ارنست گلنر، بندیکت آندرسون و... برای احیای نقش هویت ملی و ناسیونالیسم صورت گرفت.[۱۱] این دسته هویت ملی را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند و آن را منبع ایجاد معنا و خلاقیت دانسته‌اند و علی‌رغم جریانات جدید جهانی هویت ملی را رو به کاهش نمی‌داند و اینکه واقعیت دولت–ملت را نمی‌توان از معادلات سیاسی داخلی کشورها کنار گذارد. در رویکرد قومی–نمادی برای تفسیر شرایط کنونی یک ملت باید به گذشته توجه داشت و ردپای حال در بسیاری موارد در گذشته است و نمی‌توان به بهانه تحول زمانه از پرداختن به گذشته صرف‌نظر کرد. ملت و هویت ملی بر ساخته‌ی روایت‌هایی سازه‌گرایانه (Constructivistic) است و این نشان می‌دهد که از یک سو نباید ملت‌ها را اموری طبیعی تصور کرد و آنها را با ارگانیسم‌های زنده مقایسه کرد و به دنبال ریشه‌های زیستی یا شبه‌زیستی برای افشای آنها بود. زیرا ملت‌ها جنبه‌ی اعتباری دارند و از سوی دیگر نمی‌توان ملت‌ها را صرفاً زاییده‌ی شرایط و مقتضیات دوره مدرن قلمداد کرد و آنها را پدیده‌هایی نوین دانست. ملت‌ها با "به یاد آوردن" تداوم می‌یابند و درک آنان از هویتشان براساس روایت‌هایی ساخته می‌شود که به وسیله خاطره برانگیخته می‌شوند.


[] ناسیونالیسم یا برانگیختن احساس ملی

ناسیونالیسم چیست؟ شأن نظری ناسیونالیسم کدام است؟ با تحولاتی همانند جهانی شدن (globalization) آیا امیدی به باقی ملی‌گرایی هست؟ یا آن گونه که بعضی متفکران می‌پندارند بقایای ناسیونالیسم را باید در موزه‌ها و کتاب‌های تاریخ اندیشه بررسی کرد.[۱٢] در این بخش در پی آنیم تا ناسیونالیسم و معناهای مختلف آن را اندکی مورد تأمل قرار داده و به نظریات مهم ناسیونالیسم اشاره‌ای بنماییم و در نهایت بر این نکته تأکید کنیم که نه تنها ناسیونالیسم به‌عنوان امری هویت‌ساز و معنابخش[۱٣] اهمیت خود را از دست نداده بلکه تحولات در حال وقوع در عرصه جهانی حکایت از اهمیت آن دارد و در عرصه داخلی نیز رویکرد ناسیونالیستی را در سیاست‌گذاری‌های کلان راهگشا می‌دانیم. اگرچه وطن دوستی یا میهن‌پرستی سابقه‌ای بس کهن در تاریخ بشری دارد و رد آن را می‌توان تا اساتیر کهن پیگیری کرد. کاری که آرش کمانگیر کرد جان خود را به تیر بخشید تا مرز ایرانشهر را هر چه زودتر برد. از سر غیرت میهن‌پرستی بود تا خطه و سرزمینی که از آن "ما" و "قوم ‌ما" است فراخ‌تر از خطه و سرزمین "آنها" و "قوم آنها" باشد.[۱۴] علی‌رغم وجود شواهد فراوانی مبنی بر وجود نوعی حس وطن‌دوستی در اعصار ماقبل مدرن اما عده‌ای از جامعه‌شناسان مدرن بدون اطلاع درست از تاریخ ملت‌ها با ساده‌سازی مسئله‌ی ناسیونالیسم آن را منحصر به دوران مدرن دانسته و اجتماعات یا ملت‌های پیشامدرن را فاقد حس ناسیونالیستی دانسته‌اند. از سوالات مهمی که بر این نظریه وارد است اینکه اجتماعات و ملت‌های گسترده را چه چیزی به همدیگر متصل می‌ساخت؟ آیا صرفاً قدرت مرکزی برای حفظ سرزمین پهناوری همانند شاهنشاهی هخامنشیان کفایت می‌کرد؟ فاکت‌های متکثر تاریخی نشان می‌دهند که در لحظات ضعف قدرت مرکزی سرزمین‌ها و سردارانی بوده‌اند که وفاداری خود را به سرزمین، قدرت مرکزی و ملت خود را حفظ کرده‌اند. فارغ از بحث‌های رایج چه عنوانی را باید برای سرداران و سربازانی که در راه سرزمین و آرمان‌های ملی فداکاری کرده‌اند می‌توان انتخاب نمود؟ به درستی که غیر از عنوان وطن‌دوستی و یا به اعتبار معاصرین ناسیونالیسم عنوانی دیگر تداعی نمی‌گردد. برای روشن ساختن این بحث لازم است به موضوعی اشاره گردد که یکی از دلایل چنین انحراف نظری می‌باشد.

در نظریاتی که ناسیونالیسم را ویژگی عصر مدرن و انقلاب روشنگری و … می‌داند نوعی "این همانی" را بین ناسیونالیسم و دولت – ملت برقرار می‌نمایند[۱۵] در حالی که ایجاد چنین رابطه‌ای به صورت منطقی دارای اشکال می‌باشد. ناسیونالیسم اساساً پدیده‌ای روانشناسانه و متضمن پاسخی به نیازهای هویتی انسان می‌باشد در حالی که دولت – ملت یک پدیده‌ی نهادین است که در مقطعی خاص از تاریخ با توجه به ضروریات تاریخی آفریده شده است. با این نگرش می‌باشد که بسیاری در شروع پدیده‌ی ناسیونالیسم به‌عنوان حس میهن‌پرستی از قرن ۱۸ و ۱۹ آغاز می‌نمایند. در رد این نگرش می‌توان به این مساله اشاره کرد که آیا می‌توان گفت که پیش از تشکیل دولت – ملت اسراییل هیچ حس ناسیونالیستی صهیونی وجود نداشته است؟ اگر اینگونه است پس چه چیزی منجر به پیدایش این کشور گردید؟ گره‌زدن سرنوشت ناسیونالیسم با دولت–ملت این نظریه را ضربه‌پذیر و غیرقابل دفاع ساخته است. راه درست برای برون‌رفت نظری از این مشکل ایجاد تمایز بین دو نوع ناسیونالیسم می‌باشد یکی ناسیونالیسم کلاسیک یا ماقبل مدرن و دیگری ناسیونالیسم جدید / مدرن می‌باشد. ناسیونالیسم جدید یا ناسیونالیسم مدنی که برای پیدایش آن به بعد از انقلاب فرانسه و اندیشه‌های روشنگری پرداخته می‌شود و حامل عنصر آگاهی شفافی به تاریخ و آینده ملت است و در پیوند وثیقی با دولت – ملت می‌باشد. ناسیونالیسم کلاسیک (میهن‌پرستی) که متعلق به مردمان و ملت‌های ماقبل مدرن می‌باشد و دارای جنبه‌های رومانتیک بیشتری است و ارتباط وثیقی با دولت–ملت ندارد. عنصر واسط و مشترک بین این دو نوعی «حس وطن‌دوستی و ‌آمادگی جهت فداکاری در راه آرمان های» سرزمین مشخص می‌باشد. این ویژگی در ناسیونالیسم کلاسیک ممکن است به فداکاری در راه آرمان‌های پادشاه، امپراتور، مذهبی خاص و مورد حمایت دولت مرکزی و… تجلی نماید.

با ذکر این مقدمه کوتاه که ضروری می‌نمود به کاوش در ناسیونالیسم مدرن و ارتباط آن با دولت–ملت‌های جدید خواهیم پرداخت. ناسیونالیسم یک پدیده‌ی تاریخی است یعنی می‌توان برای آن تاریخی مشخص کرد و برخلاف مفاهیمی مانند "قرارداد اجتماعی" مفهومی تحلیلی نیست. برای واژه‌ی ناسیونالیسم معناهای مختلفی ذکر شده است:

    - گونه‌ای احساس وفاداری به ملتی خاص (میهن‌پرستی)

    - در مورد مشی و سیاست، تمایل به رعایت منافع ملت خویش به تنهایی، به ویژه در حالت‌هایی که پای رقابت با منافع ملت‌های دیگر در میان باشد.

    - اهمیت اساسی دادن به صفات ویژه هر ملت و بنابراین

    - قول به لزوم حفظ فرهنگ ملی

    - اعتقاد به این نظریه در سیاست و مردم‌شناسی که نوع بشر بالطبع منقسم به ملت‌هاست و هر ملتی حق دارد از خودش حکومتی مستقل داشته باشد.

و سرانجام اینکه جهان از جهت سیاسی به این شرط سازمان صحیح پیدا می‌کند که هر ملتی یک دولت داشته باشد و هر دولتی منحصراً از تمامی ملت تشکیل شود.[۱٦]

اما به درستی بسیاری تاریخ جدید ناسیونالیسم را از قرن هجده و به ویژه بعد از انقلاب کبیر فرانسه پیگیری کرده‌اند، با رخدادهایی همانند صنعت چاپ، اصلاح دینی، انقلاب صنعتی و ظهور دولت ملی پدیده‌ی جدیدی پا به میدان نهاد که ناسیونالیسم بود و همپای لیبرالیسم رشد نمود و به تدریج ناسیونالیسم مدنی در مقابل و به ضرر ناسیونالیسم قومی پیشرفت نمود. هر ملتی هویت خاص خود را یافت و نمادها و نشانه‌های ویژه‌ای را برگزید و هر فردی خود را جزو ملتی خاص دید، بی‌آنکه "خود ملت" را به چشم ببیند و این محور بحث بندیکت اندرسون در کتاب اجتماع‌های خیالی است.[۱٧] این پدیده‌ی مهم و پیش رونده به تدریج در تمامی حوزه‌ها تسری یافت و موجب تغییر و تحول در سیاست داخلی و خارجی کشورها گردید و به پیدایی کشورهای جدیدی در صحنه سیاست بین‌المللی یاری رساند. ناسیونالیسم در صحنه جهانی منجر به مرزبندی‌های جدید، ازهم پاشیدن امپراتوری‌های بزرگ، درهم شکستن و نابودی بساط استعمار اروپایی در آسیا، آفریقا و خاورمیانه گردید و در صحنه داخلی نیز نیرو محرکه‌ی اصلی جهت یکپارچگی و وحدت ملی در ارزش های اجتماعی و پیدایش دولت‌های مدرن ملی گردید.[۱٨] دولت مدرن که بر شانه‌های بورژوازی با ماهیتی اقتدارگرا و متکی بر اندیشه ناسیونالیستی به تدریج عامل گذار از تکثر به تمرکز و یکپارچگی گردید و فرآیند یکسان‌سازی را با هدف ایجاد دولت–ملت هدایت نمود. زیگمون بامن در درکی عمیق از ماهیت دولت مدرن بیان می‌دارد که دولت مدرن عهده‌دار کارکردها و وظایفی گردید که هرگز حکام و فرمانروایان ماقبل مدرن درباره‌ی آن فکر نکرده بودند و هیچگاه به مخیله‌ی آنان خطور نکرده بود. دولت مدرن می‌بایست نظمی واحد و هماهنگ بر قلمروهایی وسیع و عرصه‌هایی پهناور اعمال کند که سابق بر این به کمک انواع سنت‌های محلی صورت می‌گرفت. عملاً دولت مدرن به باغبان جامعه تبدیل شد.[۱۹] دولت‌های مدرن که درگیر فرآیند ملت‌سازی شده بودند، عمدتاً شکل و قالب دولت‌های ملی را به خود گرفتند و نه قلمروهای سلسله‌ای و سلطنتی. دولت‌های مدرن وحدت ملی را در مقابل تمایزات قومی تقویت کرده، ناسیونالیسم را در خدمت اقتدار دولت قرار داده و ارتقا و پیشبرد منافع ملی را به مثابه معیار و هدف سیاست‌های دولت در پیش گرفتند.[٢٠] تأثیرگذاری ناسیونالیسم بر مذهب از اواخر قرن هجده و شکسته شدن شمولیت و اقتدار کلیسا از موضوعات قابل بررسی می‌باشد. اندیشه‌های ناسیونالیستی و دمیدن آنها در اکثر ملل اروپایی موجب تنزل مقام پاپ و کلیسا گشته و به تدریج نگرش‌های ملت محور جانشین نگرش‌های امت‌محور دلخواه کلیسا گردیدند و به صورت آشکارا قضایایی چون "مسیحی آلمانی"، "مسیحی فرانسوی"، مسیحی پرتقالی و... به صورت آلمانی مسیحی، فرانسوی مسیحی و... واژگون گردیدند. در همین راستا تلاش‌هایی جهت ترجمه‌ی کتاب مقدس به زبان‌های محلی و بومی صورت گرفت که چهره‌ی برجسته‌ی آن را در قالب "ژان هوس" می‌توان مشاهده کرد.[٢۱] ناسیونالیسم را اساساً آیین اصالت دادن به ملت و ملت‌گرایی دانسته‌اند و از اواخر قرن نوزدهم به منبع اصلی وفاداری‌های ملی و منبع مشروعیت در نظریات سیاسی تبدیل شد.[٢٢] اریک هابسبام از مورخین بزرگ معاصر که رویکردی مارکسیستی را در تحلیل تاریخ جهانی اختیار کرده و به تئوری «زوال تدریجی دولت» دل بسته است سال‌های ۱۹۵۰-۱۹۱۸ را سال‌های اوج ناسیونالیسم دانسته و معتقد است جنگ جهانی اول نقطه نهایی پیروزی ایده‌ی ناسیونالیسم بود این مسئله نتیجه‌‌ی ناخواسته دو رخداد بود یکی فروپاشی امپراتوری‌های بزرگ چندملیتی در اروپای شرقی و اروپای مرکزی و دیگری انقلاب روسیه که شرایطی را جهت متحد شدن حامیان ویلسون در مقابل انقلاب بلشویکی را به وجود آورد.[٢٣]

در مطالعه ناسیونالیسم، تاریخ و شأن نظری آن رویکردهای متفاوتی اتخاذ شده است، حتی در بعضی متون ناسیونالیسم به‌عنوان یک علم مورد شناسایی قرار گرفته، علمی که هدف آن شناسایی قوانین و شرایط هستی و سربلندی ملت‌هاست.[٢۴] اما به طور کلی سه رهیافت اجمالی نسبت به ناسیونالیسم وجود دارد:

۱- رهیافتی که به «تغییرناپذیری ماهیت ملت» می‌پردازد. این تغییر بیشتر نزد نویسندگانی چون هردر رومانتیک ها وجود دارد. اینها ملت را نهادی طبیعی و تقریباً جاودان که مخلوق خداوند است می‌دانند و این که یک زبان و فرهنگ خاص مجری نقشی است که هر ملت در طول تاریخ باید ایفا کند. علاوه بر هردر افرادی چون نوالیس، شلایرماخر و فیخته نیز به زبان و فرهنگ به عنوان ارکان اصلی اندیشه ناسیونالیستی تأکید کرده‌اند.[٢۵] آلمانی‌ها بر این نظر بودند که خداوند و طبیعت ملت‌ها را از یکدیگر تفکیک کرد‌ه‌اند و هر ملت دارای خصلت ویژه‌ای است که با زبان مشترک آن ملت ارتباط نزدیک دارد و چون زبان حامل سنت‌هاست و احساسات و نهادها و پیوندهای عاطفی و استوره‌ها را انتقال می‌دهد، سهیم بودن در زبان بومی به معنای سهیم بودن در فرهنگ مشترک می‌باشد. شالایرماخر متکلم بزرگ آلمانی می‌گفت: هر زبانی دارای طرز فکر مخصوصی است، آنچه به یک زبان اندیشیده‌ می‌شود هرگز ممکن نیست همان‌طور به زبان دیگری تکرار گردد.[٢٦] نظریات ناسیونالیستی آلمانی‌ها به راحتی با متافیزیک ارتباط می‌یابد. در این رهیافت هر ملتی مظهر روح یا معنای کلی است که مظهر جمال حق است و گوناگونی ملت‌ها تنوع هستی را انعکاس می‌دهد و هر ملتی به سهم خود به پیشرفت نوع بشر کمک می‌کند. و از این رو افراد بشر اخلاقاً مکلف به حفظ و پرورش ملتند.

۲- رهیافت دوم ناسیونالیسم را از لحاظ مدرنیزاسیون (نوسازی) مورد بررسی قرار می‌دهد. گلنر پیچیده‌ترین شرح را از ناسیونالیسم در این چارچوب داده است. دویچ (Deutsch) بر توسعه روابط داخلی درون کشورها از این لحاظ که منجر به ایجاد حس مشترک هویت اخلاقی و سیاسی می‌گردد تأکید می‌ورزد. در این رهیافت برخی دیدگاه‌های مارکسیستی هم قرار می‌گیرد. در این نگرش ها ناسیونالیسم دستاورد توسعه‌ی نابرابر مناطق مختلف است. به عبارتی دیگر ناسیونالیسم معلول سرمایه‌داری است، سرمایه‌داری بافت های پیوند دهنده‌ی گذشته را که معمولاً به صورت قومی – تاریخی بوده از بین برده که در نتیجه این شکاف‌ها به صورت شکاف‌های ملیتی خود را نشان می‌دهند.

۳- سومین رهیافت که امروزه رواج بیشتری یافته است توسط کسانی همانند اسمیت و آندرسن ارائه شده است و بر اهمیت ناسیونالیسم و اعتبار هویت ملی تأکید می‌کنند. اسمیت بر هویت ملی به‌عنوان تواناترین و طولانی‌ترین تأثیر هویت‌های فرهنگی جمعی امروزی تأکید می‌کند. اندرسن با ارتباط دادن ناسیونالیسم با صف‌آرایی‌های فرهنگی بر اهمیت توسعه مطبوعات به‌عنوان مبنای ظهور آگاهی‌های ملی تأکید می‌کند. اکثر نظرات ناسیونالیستی در این رهیافت از تلفیق دو اصل اساسی ناسیونالیسم به وجود آمده‌اند، یکی ماهیت سیاسی ناسیونالیسم به‌عنوان یک ایدئولوژی‌ که مدافع تجانس دولت و ملت‌اند و دیگری ظرفیت ناسیونالیسم برای ارائه دادن هویت به افرادی که از تشکیل گروه متبوع خود براساس فرهنگ، گذشته و طرح مشترکی برای آینده و وابستگی به یک سرزمین معین آگاهند.[٢٧]

سه رهیافت فوق صورتبندی کلی برای مطالعه و بررسی پدیده‌ی ناسیونالیسم می‌باشد. در بخش دیگر مقاله می‌کوشیم ناسیونالیسم را در عرصه‌ی نظر چند تن از فلاسفه و جامعه‌شناسان قرن نوزده و بیست بازخوانی کنیم تا دورنمایی واضح‌تر از این مفهوم ذهنی تصویر گردد.[٢٨]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای انجمن پژوهشی ايرانشهر توسط آقای حبیب‌الله فاضلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- دایره‌المعارف ناسیونالیسم، جلد ۱. الکساندر ماتیل. وزارت خارجه. زمستان ۱۳۸۳، صص ۹-۲۲۸.
[۲]- کاتم، ریچارد. ناسیونالیسم در ایران، انتشارات کویر، چاپ دوم ۱۳۷۸، ص ۳۲.
[۳]- دایره‌العمارف ناسیونالیسم، ایدئولوژی‌، صص ۲۲۹-۲۲۸
[۴]- Routledye Encyclopedia of Philosophy. General Editor, Edward CRAIG, vol 6, Rcutledye, p 652.
[۵]- رنان، ارنست، ملت چیست؟ در کتاب خرد در سیاست، عزت‌الله فولادوند، طرح نو، چاپ اول.
[۶]- بهزادی، دکتر حمید، ناسیونالیسم، انتشارات موسسه حساب، تیرماه ۱۳۵۴، ص ۵۲.
[٧]- رنان، ارنست، پیشین، ص ۱۱۳.
[۸]- تعریف اسمیت به نقل از: معینی علمداری، هویت، تاریخ و روایت در ایران، در کتاب: ایران، هویت، ملیت و قومیت، ناشر، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، اول ۱۳۸۳.
[۹]- معینی علمدادی، دکتر جهانگیر، هویت، تاریخ و روایت در ایران، در کتاب فوق، ص ۲۸.
[۱٠]- همان، ص ۳۰.
[۱۱]- همان، ص ۳۵.
[۱۲]- رجوع شود به: ناسیونالیسم و مذهب در عصر جهانی شدن، نوشته‌ی گرترود همیل فارب، ترجمه دکتر محمد توحیدفام، در مجموعه مقالات فرهنگ در عصر جهانی شدن، انتشارات روزنه، چاپ اول ۱۳۸۲، صص ۳۰۴-۲۸۵.
[۱۳]- بشیریه، دکتر حسین، شأن نظری و تبار فکری پروژه گفت‌وگوی تمدن‌ها، در کتاب مجموعه مقالات "فرهنگ‌ در عصر جهانی شدن"، روزنه ۱۳۸۲، صص ۱۳۰-۱۱۹.
[۱۴]- دایره‌المعارف ناسیونالیسم، پیشین، صص ۱۱-۱۰.
[۱۵]- گیرنا، مونتسترات، مکاتب ناسیونالیسم، ترجمه امیرمسعود اجتهادی، وزارت خارجه، اول ۱۳۷۸، ص ۴۲.
[۱۶]- بن، استنلی، ناسیونالیسم چیست؟ در کتاب "خرد در سیاست"، انتشارات طرح نو، چاپ اول، (تعاریف داده شده برگرفته از این مقاله می‌باشد)
[۱٧]- دایره‌المعارف ناسیونالیسم، پیشین. ص ۳۹.
[۱۸]- بهزادی، دکتر حمید، پیشین، ص ۵۴.
[۱۹]- بامن، زیگمون، مدرنیته، ترجمه حسینعلی نوزری، در کتاب: مدرنیته و مدرنیسم، انتشارات نقش جهان، چاپ دوم ۱۳۸۰. ص ۳۰.
[٢٠]- همان، ص ۳۲.
[٢۱]- قادری، حاتم، پیدایش و پدیداری ناسیونالیسم، مقدمه بر کتاب "ناسیونالیسم در ایران"، ریچارد کاتم، پیشین، ص ۱۷.
[٢۲]- Routledye Encyclopedia of Philosophy. General Editor, Edward CRAIG, vol 6, Rcutledye, p 657-662.
[٢۳]- E.J.HOBSBAWm. Nations And Nationalism since 1780. Cabridge university press. 1995. P 131.
[٢۴]- عاملی، دکتر محمدرضا، ناسیونالیسم چون یک علم، انتشارات پرچم، بی‌تا.
[٢۵]- استانلی بن، پیشین ص ۷۵.
[٢۶]- همان.
[٢٧]- قادری، حاتم، پیشین، ص ۲۱.
[٢۸]- فاضلی، حبیب‌الله، ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی (بخش يکم)، انجمن پژوهشی ايرانشهر



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

انجمن پژوهشی ايرانشهر


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

دولت‌ها هستند که ملت‌ها را پدید می‌آورند، نه ملت‌ها دولت‌ها را

از: اريک هوسباون (Eric Hobsbawn)، برگردان: منوچهر مرزبانيان


فهرست مندرجات



[] دولت‌ها هستند که ملت‌ها را پدید می‌آورند

"من لفـظ "ناســیونالیـزم" را بـه‌همـان معنـايی بـه‌کار می‌گیـرم که ارنســت گلنـر (Ernest Gellner) تعریف کرده است: "[مفهوم] ناسیونالیسم در بنیاد خویش اصلی است که ایجاب می‌کند وحدت سیاسی و وحدت ملی بر یکدیگر انطباق یابند"[۱]." حال بر این تعریف می‌افزایم که چنین اصلی مستلزم این معنی نیز هست که وظیفه سیاسی روریتانی‌ها (Ruritaniens) [ساکنان روریتانی، کشوری تخیلی در اروپای مرکزی] در قبال دولتی که در برگیرنده و نماینده ملت روریتانی است، بر تمام تعهدات همگانی دیگر و در افراطی‌ترین موارد ممکن (مانند دوران جنگ‌ها) بر هرگونه تعهدات دیگر از هر قیاس و مرتبه‌ای که باشند پیشی می‌گیرد. چنین سرشت و خصیصه‌ای، ناسیونالیسم مدرن را ناگزیر از تمام اشکال دیگر تعیین هویت ملی یا خویش‌انگاری با هویت گروهی متمایز می‌سازد که ما از جنبه‌های دیگری شاهدیم و بهر حال الزامات کمتری [از وظیفه سیاسی] در بر دارند.

"همانند بیشتر کسانی که به جدّ به این مسئله پرداخته‌اند، من "ملت" را همچون وجود و ذات بنیادین اجتماعی و یا [مفهومی] تغییرناپذیر نمی‌انگارم. ناگزیر [مفهوم] "ملت" منحصرا به دوره‌ای خاص و از چشم‌اندازی تاریخی به سده‌های اخیر تعلق دارد. "ملت" تا جايی جوهر و ذاتی اجتماعی به‌شمار می‌آید که به‌گونه خاصی از دولت سرزمینی مدرن یعنی "دولت – ملت" پیوند خورده باشد. ناگزیر گفتگو از "ملت" و "ملیت"، بدون پیوستن این دو مفهوم به این واقعیت تاریخی نمی‌تواند معنايی در بر داشته باشد. گذشته از آن من نیز همانند گلنر در باره سهمی که مفاهیم من درآوردی، اختراعی و آفرینش‌های عمدی به قصد و نیت بخشیدن جنبه اجتماعی به پیدایش ملت‌ها ادا کرده‌اند اصرار می‌ورزم. [گلنر می‌گوید] "ملت‌ها که همچون وسیله‌ای طبیعی، موهبتی الهی انگاشته شوند؛ دسته‌بندی انسان‌ها، ملت‌ها به‌منزله جلوه‌ای از تقدیر سیاسی ... ذاتی، چیزی جز افسانه‌پردازی نیست؛ مرام ناسیونالیسم که گاه فرهنگ‌های از پیش هستی یافته را بر می‌گزیند و آنها را به ملت‌ها مبدل می‌کند و گاه دست به اختراع ملت می‌زند و غالبا فرهنگ‌هايی که پیش از وی موجود بوده‌اند را رفته رفته می‌زداید، همه این‌ها، از واقعیتی حکایت دارد." کوتاه سخن، نیازهای تجزیه و تحلیل، ناسیونالیسم را پیش از ملت‌ها می‌نشانند. ملت‌ها نیستند که دولت‌ها و ناسیونالیسم را پدید می‌آورند؛ بلکه برعکس دولت‌ها هستند که ملت و ناسیونالیسم را هستی می‌بخشند. (...)

"با پدیده‌ای دوگانه سروکار داریم: پدیده‌ای اساسا صدر ساخته، که می‌باید همچنین از منظر زیرین جامعه نیز به تحلیل آن پرداخت، یعنی از خاستگاه گمانه‌ها، آرزوها، نیازها، حسرت روزگاران گذشته و منافع مردمان عادی – که همگی لزوما مصالح ملی نیستند و کمتر از آن هم ناسیونالیستی‌اند. (...) سه نکنه روشن است. نخست، ایدئولوژی‌های رسمی دولت‌ها و جنبش‌ها نمی‌گذارند آنچه در ذهن شهروندان می‌گذرد، گیریم که از صادق‌ترین هواداران خود آنها باشند، را از پرده بیرون کشید. نکته دوم و امر دقیق‌تر آنکه، ما فقط می‌توانیم اذعان کنیم که به‌چشم اغلب مردم، شناسايی خویش در هویتی ملی – هرگاه که وجود داشته باشد – تعین‌های دیگر ممکن که سازنده هستی اجتماعی فرد است را یا منتفی می‌سازد و یا همواره برتر از آنها می‌نشاند. در واقع، تعین به هویت ملی همواره به‌گونه‌های دیگر تعین حتی هنگامی که تعین ملی را برتر از تعین‌های دیگر برشمارند، وابستگی دارد. سوم، شناسايی خویش در هویتی ملی با هر آنچه گمان می‌رود این مفهوم تلویحاً در بر داشته باشد، می‌تواند با گذر زمان عوض شود و دگرگونی پذیرد، حتی در گذار دوره‌هايی نسبتا کوتاه."

ملت ها و ناسیونالیسم از سال ۱۷۸۰، انتشارات گالیمار، پاریس، ۱۹۹۲.[٢]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين نوشتار توسط اريک هوسباون (Eric Hobsbawn، تاريخ‌نگار و نويسنده کتاب "دوران افراطها") برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ارنست کلنر (Ernest Gellner)، ملت‌ها و ناسیونالیسم، انتشارات بلاک ول (B. Blackwell)، آکسفورد، ۱۹۸۳.
[۲]- اريک هوسباون، دولت‌ها هستند که ملت‌ها را پدید می‌آورند، نه ملت‌ها دولت‌ها را، لوموند ديپلماتيک، آخرين شماره: مه ٢٠١٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سايت لوموند ديپلماتيک


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]