جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب جغرافيای تاريخی افغانستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جغرافيای تاريخی افغانستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

آراکوسیا

از: میر غلام‌محمد غبار (تاریخ‌نگار افغان)

زابل یا آراکوسیا

(ولایت قندهار)


فهرست مندرجات



آراکوسیا (ولایت قندهار)

میر غلام‌محمد غبار

آراکوسیا یا آرخزیا (Hara Khuohta) ولایتی است که شمالاً به ولایت غرچ و غور، جنوباً به ولایت بلوچستان، شرقاً به ولایت پختیا، غرباً به ولایت سیستان محدود و متصل است. وادی‌های مربوط به نهر ارغنداب (که از سطح مرتفع غرجستان تبعان[۱] و به جنوب‌غرب جریان می‌کند) از حاصل‌خیزترین حصص آراکوسیاست؛ و رودخانه‌هایی که در دریاچه (آب ایستاده) می‌ریزد، شهرهای مشهوری در سواحل خویش به‌وجود آورده‌اند. زراعت و فوا[٢] که این ولایت مشهور، و اشتران بادِی و سگ‌های تازی آن معروف است، حاصلخیزی صفحاتی که از شهر غزنی تا غرب قندهار افتاده‌اند، مسکینی قسمت‌های شرقی را که کوهستانی است، تلافی می‌نماید. آراکوسیا دارای اهمیت اقتصادی و سوق‌الجیشی بوده و در قسمت‌های جنوبی خود مرکز اتصال دو رشته راهی است که از آسیای غربی رو به هندوستان می‌رود. فقط قلعۀ کشک (شهر فیروز ولد قدیم) عبور از هلمند را به راه قندهار و هرات محافظه نموده و اهمیت خودش را از نقطۀ نظر سوق‌الجیشی آشکار می‌کند.

همیت آراکوسیا، باعث آن بود که چندین بلاد و شهرهای عمده‌یی در آن‌جا معمور گردد. ولی تاریخ‌ها به صبط حال و احوال این بلاد نپرداخته. مسیو بارتولد می‌گوید:

«در این صفحات از ازمنۀ قدیمه که قدمت آن به‌خاطر نرسد، شهرها و بلاد معمور بوده لیکن نام‌های این بلاد بعدها معروف شدند. و از آن‌جمله است شهرهای تگین‌آباد، پنجوایی، غزنی، قندهار، از تگین‌آباد و پنجوایی بیهقی مکرر یاد می‌کند و تگین‌آباد در جای شهر قندهار واقع بوده، شهر پنجوایی در یک فرسخ از تگین‌آباد به راه غزنی افتاده که حالا نشانی ندارد. اما شهر غزنی بعد از قرن دهم عیسوی سمت پایتختی افغانستان امپراتوری را در آراکوسیا کسب کرده و در قرن یازده از مشاهیر شهرهای عالم به‌حساب می‌رفت. در آن عهد غزنی از جنبه عرفانی و عمرانات خود باداشتن بساطین عالیه و قصور مزینه و مدارس عالیه با بغداد همسری می‌نمود و دربار غزنی مرکز صنایع و علوم و علما و فضلای زمان بود.»


۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

مرز دیورند؛ گرایش‌ها و لغزش‌ها

از: غرزى لايق

افغانستان و پاکستان

مرز دیورند؛ گرایش‌ها و لغزش‌ها


فهرست مندرجات


مرز دیورند؛ گرایش‌ها و لغزش‌ها

۱۳ جـــوزا ۱۳۹۲

غرزی لایق

رخداد‌‌‌‌‌‌های اخیر در پیوند با مرز دیورند و دامن‌زدنِ آگاهانه به این بحث، سبب برملا شدن دیدگاه‌‌‌‌‌ها و برداشت‌های آگاهان دو طرف مرز شد و در گفته‌‌‌‌‌ها و نوشته‌‌‌‌‌ها، صراحت‌گویى مشاهده گردید. گرچه کس نمی‌داند که در پشت این کاراز چی هدفی نهفته است، اما پرده از روى یک اصل برداشته شد که مرز دیورند و چگونگى پیش‌آمد با پاکستان، با منافع ذاتى افغانستان گره خورده و هرنوع شتاب در نتیجه‌گیرى و کم‌بهادادن به مساله، پیامد‌های ناگوار و غیرقابل پیش‌بینى براى افغانستان و سرنوشت منطقه در پى خواهد داشت. برخورد با مساله مرز دیورند، چندگانگى میان اندیشمندان و سیاست‌مردان افغانستان را نیز برجسته ساخت. طرف‌داران به رسمیت شناختن، و مخالفان آن، شناخته شدند.

به هر حال، سنگ‌بناى پاکستان به حیث یک کشور مستقل و داراى حاکمیت، با هر پیش‌زمین‌های که گذاشته شد، ما نمی‌توانیم واقعیت موجودیت آنرا انکار کنیم. زایش پاکستان در سال ١٩۴٧ میلادی انبوهى از کشیدگى‌‌‌‌‌‌های مرزى را از زمان استعمار بریتانیا به ارث گرفت؛ این کشیدگی‌ها امروز در روابط پاکستان با هند نیز تبارز چشم‌گیری دارد. در عقب تمام این خیمه‌شب‌بازى‌‌‌‌‌ها، نقش و حضور بازیگران اصلى تیاتر «بازى بزرگ» از آغاز تا حال، قابل لمس است. معضل دیورند و مناسبات میان افغانستان و پاکستان، همواره زمینه‌ساز حضور و مداخله‌ى لجام‌گسیخته زورمندان و غارت‌گران جهانى و شرکاى منطق‌های‌شان در امور افغانستان و کشور‌‌‌‌‌‌های منطقه بوده است.

کشیدگى دایمى در روابط میان افغانستان و پاکستان در چگونگى پیش‌آمد با مرز دیورند و سرنوشت پشتون‌ها و بلوچ‌‌های آن طرف مرز، مشخص و برجسته می‌گردد. این، داستانی‌ست دیرینه و موجودیت آن به زمانه‌‌‌‌‌هایى برمی‌گردد که حتا اندیشه ایجاد پاکستان هنوز در مخیله‌‌‌‌‌ها مایه نه گرفته بود. قراداد، توافق‌نامه، معاهده و یا پیمان دیورند که تا حال با زبان روشن دیپلوماتیک و ارزش‌‌های پذیرفته‌شده حقوق بین‌الدول تعریف روشن نیافته است، سنگ‌پایه‌ى این کشیدگى است. هم‌چنین پیش‌آمد دولت‌‌‌‌‌ها و حکومت‌‌های افغانستان در پیوند با مساله دیورند و حق تعیین سرنوشت پشتون‌ها و بلوچ‌‌های آن طرف مرز، طى تمام موجودیت پاکستان، هم‌سان نبوده و یک خط یگانه و روشن در موضع‌گیرى‌‌‌‌‌ها را به دشوارى می‌توان پی‌گیرى کرد. در این رابطه، می‌توان سخنان ابراهیم ورسجى را فهمید که گفته افغانستان در شمار کشورهایى ایستاده که فاقد سیاست خارجى بوده و تنها در بند «روابط خارجى» گیر کرده است.

نبود یک تصویر روشن از پیشینه و متن قرارداد‌‌‌‌‌‌های زنجیر‌های و توافقات میان افغانستان و هند بریتانوى و ابهام‌گویى‌‌‌‌‌‌های زمامداران و دستگاه‌‌‌‌‌‌های دیپلوماسى، بیشتر براى گمانه‌زنى‌‌‌‌‌ها و چانه‌زنى‌‌‌‌‌‌های ناشیانه و فریبنده بستر آماده کرد و به دلالان و تیکه‌داران این بازى زمینه مانور ایجاد کرد. هم‌چنان، نبود یک تصویر تنظیم‌شده در این باب، جلو سیاست‌‌های کشور را در گرو منافع بازیگران بیرونى و کشمکش‌‌‌‌‌‌های زورمندان جهانى و نیز «حمایت» و «کمک‌‌‌‌‌ها»ى انترناسیونالیستى و برادرانه آنها اسیر ساخته و سرنوشت یک کشور و مردم آن به بازیچه‌ى شبکه‌‌‌‌‌‌های مخفى و جاسوسى مبدل گشته است. هجوم نیرو‌های ارتش سرخ اتحاد شوروى بر افغانستان طى سال‌‌های ٨٠ سده‌ى بیستم و حضور نیرو‌های ناتو و آیساف به خاطر نابودسازى لانه‌‌‌‌‌‌های تروریزم جهانى طى دهه نخست سده‌ى بیست و یکم را در همین بستر می‌توان بررسی کرد.

تنش در مرز گوشته و گفته‌‌‌‌‌‌های شتاب‌زده و غیرمتعارف رییس‌جمهور کرزى در رابطه با مرز دیورند، سبب شد تا موجى از واکنش‌ها را بر له و علیه به رسیمت شناختن مرز دیورند به بیرون بریزد. بخشى از این واکنش‌ها را می‌توان به سادگى با هوا و فضاى آمدآمد انتخابات ریاست‌جمهورى، و نیز خروج نیرو‌‌‌‌‌‌های ناتو در سال ٢٠١۴ ربط داد، هم‌چنین می‌توانیم گوش‌های از مبارزات انتخاباتى و جابه‌جایى نیرو‌‌‌‌‌ها در فرا راه این انتخابات نیز قلمداد کنیم. اما بخش دیگر این واکنش‌ها بازتاب‌دهنده‌ى فضاى چیره بر افکار روشن‌اندیشان افغان است. در این کارزار هستریک و احساسى، منافع کشور و مردم، سرنوشت جنگ و صلح، جایگاه و نقش لرزان افغانستان در معادلات منطقه‌ای و در کُل، پاس‌دارى یگانگى جغرافیاى موجود از دایره‌ى دید، خارج گردیده و خواسته یا ناخواسته جامعه بار دیگر به تنش‌‌های نوبتى و تازه فراخوانده می‌شود.

این نوشته به گوشه‌‌‌‌‌‌های حقوقى مساله دیورند نمی‌پردازد، بلکه تلاش این نوشته در برملا ساختن موضع‌گیرى‌‌‌‌‌ها و نیاتى پنهان در متن واکنش‌هایى است که برگه‌‌‌‌‌‌های رسانه‌‌‌‌‌ها را طى هفته‌‌‌‌‌‌های اخیر پر ساخته است.

ندا‌‌‌‌‌‌های آشنا و ناآشناى چهره‌‌‌‌‌ها و شخصیت‌‌های بانام و گُم‌نام در پافشارى روى شناخت مرز دیورند و این‌که این مرز، کتابِ بسته‌شده در تاریخ مناسبات پاکستان و افغانستان است و گویا برای آن «نیاز به دعوا و دادگاه» نداریم، مایه‌‌‌‌‌‌های بیگانگى از منافع ذاتى افغانستان و عدم شناخت از بافت تاریخى - قومى این کشور و نیز ساده‌سازى موقعیت ژیوپولیتیک منطقه را با خود حمل می‌کند. هرگاه این کتاب بسته شده است و مرز دیورند حیثیت مرز بین‌المللى کمایى کرده است، پس این واویلاى پاکستان براى به رسمیت شناختن مرز دیورند از جانب افغانستان براى چیست؟ چرا پاکستان به رسمیت شناختن دیورند را از هر دولت و حکومت افغانستان گدایى کرده است؟

بیشترین مشکل نخبه‌‌‌‌‌‌های نواندیش و مدرنیستِ دو طرف مرز را می‌توان در درک کهنه از مساله، و ملهم از روان سال‌‌های جنگ سرد، تفسیر کرد. مرز دیورند با همین کشیدگى‌‌‌‌‌ها و چالش‌ها، زایده‌ى «بازى بزرگ» است که تا روزگار ما درازا یافته است. هرگاه دولت‌ها و حکومت‌‌های افغانستان و نیز جنبش‌ها و ساختار‌‌‌‌‌‌های سیاسى و مدنى تا فروپاشى حاکمیت حزب وطن این مرز را جعلى و تحمیلى و غیرقابل اعتبار خوانده‌اند، تا اندازه زیادی زیر سایه‌ى تاثیرات و فشار‌‌‌‌‌‌های اتحاد شوروى و فضاى چیره آن دهه‌‌‌‌‌ها به آن پرداخته‌اند. و هرگاه نرمش دولت‌ها و حکومت‌‌های پس از پیروزى مجاهدین و طالبان در برابر مساله‌ى مرزی دیورند را نگاه کنیم، در زیر فشار و بازى‌‌‌‌‌‌های منافع امریکا و انگلیس تا پله‌‌‌‌‌‌های ایجاد کنفدراسیون با پاکستان نیز پیشرفته‌اند.

در پیوند با همین وابستگى‌‌‌‌‌ها، برخورد با مساله مرز دیورند شکل گرفته و به الگوى مبارزه‌ى دادخواهانه و نیز معیار وطن‌پرستى شده است. در واقع مبارزه به خاطر دست‌یابى به حقوق پشتون‌ها و بلوچ‌ها زیر تاثیر پرخاش‌‌های ایدیولوژیک و تنش‌های طرف‌‌‌‌‌‌های جهانى جنگ سرد، کم‌رنگ و در نهایت بی‌رنگ شد.

ممکن نیست که با مساله‌‌‌‌‌‌های افغانشمول و به ویژه مرز دیورند، با ارزش‌های ایدیولوژیکى و اخلاقى دیروز به راه حل شایسته دست یافت. به گفته‌ى برخى آگاهان افغان، ما در جهان یک‌قطبى نفس می‌کشیم و تنها با ارزش‌ها و ابزار‌‌‌‌‌‌های همین جهان می‌توان به حل عاقلانه‌ى کشیدگى‌‌‌‌‌‌ها پرداخت. اصل زرین «حق تعیین سرنوشت ملل» در بازى‌‌‌‌‌‌های جهان یک‌قطبى از میدان بحث‌های مبرم بیرون افگنده شده و خریدار ندارد و مدرنیست‌ها در دفن کردن اصول عام عدالت اجتماعى و انصاف در مناسبات بین‌المللى آواز رسا و دست بالایی یافته‌اند. پدیده مدرنیته، و اشکال فکری وارونه‌ى آن که در سال‌های اخیر چند آگاه انگشت‌شمار «افغان» خارج‌نشین را گرویده‌ى خود ساخته، اکثرا بیگانه از منافع کشورى، همان انترناسیونالیزم پرولتاریای کهنه و جهان‌وطنى بی‌شرمانه امروزى را در مولفه‌‌‌‌‌‌های عوام‌فریبانه و غیرعملى براى افغانستان در ذهن تداعى می‌کنند.

همگام با نداى غیرمعمول رییس‌جمهور کرزى مبنى بر عدم شناخت مرز دیورند، آواز آهنگ‌های ناموزون و رنگ پریده‌اى به گوش‌ها طنین انداخت که گویا این مرز رسمیت یافته و نیاز بازگشت به این بحث زاید است. هواداران این دیدگاه با سرهم‌بندى انبوه «حقایق» و «گواهى‌‌‌‌‌‌ها»ی پرارزش افغانى و بیرونى در به رسمیت شناختن مرز دیورند در مسیر نیات پاکستان هیچ کمى باقى نگذاشتند. صف‌آرایى هواداران و مخالفان شناخت مرز دیورند و برآمد‌‌‌‌‌‌های شتاب‌زده و سبک‌سرانه‌شان، منافع ذاتى افغانستان و جایگاه قبیله‌‌‌‌‌‌های دو سمت مرز را تخریش کرد و به برهم زدن فضاى اعتماد و نیز پیچیده‌سازى اوضاع سیاسى- نظامى کشور یارى رساند.

به باور من، مساله‌ى مرزی دیورند چنان نیست که در لابلاى متن یک فرمان و یا اعلامیه سران دولت‌های افغانستان و پاکستان و یا تبارز احساسات این و یا آن نهاد، ساختار و چهره‌ى جداگانه حل‌وفصل گردد. همچنان واکنش‌‌های غیرمسوولانه و بیگانه با واقعیت‌های جارى سبب زایش اعتماد‌زدایى گردیده و راه دست‌یابى به نتیجه‌ى شایسته را سد می‌سازد. بی‌گمان، نسل کنونى آگاهان افغان، باید در پهلوى ده‌‌‌‌‌ها پرسش بى‌پاسخ تاریخ جنجال‌برانگیز کشور، به این مساله‌ى دردآور بپردازند و در روشنى همه شواهد و گواهى‌‌‌‌‌‌های گذشته، به این ننگین‌ترین زدوبند تاریخ معاصر منطقه، نقطه پایان بگذارند. مساله‌ى مرز‌‌‌‌‌‌های افغانستان با هند بریتانوى از سال ١٨٩٣ میلادى آغاز نمی‌گردد، بلکه پیشینه بیشتر داشته و در روشنى پیش‌زمینه‌‌‌‌‌‌های چیرگى استعمارى همان برهه، باید سنجه شود. بى‌باور نیستم که تقسیم سرزمین‌های بودوباش پشتون‌ها و بلوچ‌ها در یک حلقه شوم دسیسه، فتنه و تزویر در نبود راى مردمان یادشده رنگ یافته و امروز به سوگم‌نامه‌ى این فصل تاریخ کشور مبدل گردیده است. این مساله ناحل باقى خواهد ماند، هرگاه راى باشندگان دو طرف مرز از نظر ناپدید گردد.

براى برون‌رفت از این کشیدگى و حل مساله دیورند، چه راه‌‌‌‌‌ها و شیوه‌‌‌‌‌ها را می‌توان در پیش گرفت؟ آیا این مساله راه حل دارد؟ چگونه می‌شود منافع حیاتى جغرافیاى موجود افغانستان را در سایه‌ى حل مساله دیورند به طور شایسته پاسبانى کرد؟

من با برخی روشن‌اندیشان افغان هم‌نوا می‌باشم که برخورد با مساله‌ى مرزی دیورند را در یک مجموعه اقدامات سیاسى، دیپلوماتیک و پژوهشى و در پیوند تنگ با منافع حیاتى افغانستان به سنجش می‌گیرند. محترم عبیدى با طرح «نقشه راه» باورمند است که: «خوبی طرح و ارایه یک نقشه‌ی راه در این است که می‌تواند منجر به یک اجماع ملی در مورد مساله شود و تلاش پاکستان برای ایجاد تفرقه‌ی بزرگ در افغانستان در مرحله‌ی حساس کنونی را ناکام بسازد.» این «نقشه راه» می‌تواند در چارچوب یک برنامه‌ى چندجانبه و منسجم و مرحله‌اى، تمام طرف‌های ملى و بین‌المللى را در برگرفته و بر پایه‌ى منافع بنیادى افغانستان، آمادگى پاکستان، رضایت قوم‌ها و قبیله‌‌‌‌‌‌های دو طرف مرز و حضور مسوولانه و دلسوزانه‌ى دولت‌‌‌‌‌‌های مقتدر و ذی‌نفع جهان زیر نظر سازمان ملل متحد براى گشودن این گره کور بگشاید. براى دست‌یابى به این مأمول، ضرور است تا پیش از همه پاکستان به اجراى تعهدات خویش در مبارزه با تروریزم بین‌المللى، سرکوب لانه‌‌‌‌‌‌های شرارت و دهشت‌افگنى در خاک پاکستان و قطع مداخلات ناشیانه‌ى خود در امور افغانستان پابندى نشان دهد.

آنچه به جانب افغانستان پیوند دارد، این که دولت گروه کارشناسان مسلکى و پژوهشگران میدان دیپلوماسى را فرابخواند تا تمام گوشه‌‌‌‌‌ها و بیشه‌‌‌‌‌‌های ناخوانده و ناپیداى این قرارداد را ردیابى و تصویر روشن و باورمند از پیشینه‌ى آن نقاشى کنند. هم‌زمان با گفتگوى شفاف با قبیله‌‌‌‌‌‌های مرزى افغانستان، به یارى آنها با قبیله‌‌‌‌‌‌های خویشاوند آنطرف مرز، و نیز سایر قوم‌‌‌‌‌ها و قبیله‌‌‌‌‌‌های کشور به راه انداخته شده، دیدگاه‌‌‌‌‌‌های سیاسى حاکمیت و انتظارات مردمان کشور در مسیر یگانه قرار گیرند. با تکمیل چنین برنامه‌ای، این مردم افغانستان خواهند بود که به یارى پارلمان و یا نظرخواهى همگانى مُهر تایید و یا رد روى رسمیت شناختن مرز دیورند خواهند گذاشت.

منافع ذاتى افغانستان به حیث کشور گیرکرده در چهاردیوارى همسایه‌‌‌‌‌ها مى‌طلبد که برخورد با مساله‌ى مرز دیورند باید وابستگى افغانستان در دسترسى به آب را براى رشد اقتصادى کشور منتفى ساخته و زمینه هرنوع اندیشه‌ى ناجایز نفوذ سیاسى و نظامى پاکستان بالاى کشور را خاتمه بخشد. آب‌های جارى افغانستان یکى از حیاتى‌ترین عنصر روابط میان افغانستان و پاکستان به شمار می‌رود و پیوسته به حیث عامل تازه‌ى تنش میان دو کشور سربلند می‌کند که در سایه‌ى پیش‌آمد با مساله‌ى دیورند قابل گفتگو و راه‌یابى است. در پیوند با چگونگى برخورد با حل مساله دیورند، پاکستان به حیث کشور همسایه نه در قالب برنامه‌ى ضدافغانى عمق استراتژیک، بلکه در چوکات همکارى‌‌‌‌‌‌های متقابل راه به بازار‌های آسیاى مرکزى باز کرده و نقش شایسته‌ى خود را در رشد و گسترش بازار بزرگ منطقه‌ای بازی خواهد کرد. هم‌چنان، گزینش راه عقلایى در رابطه با این مساله، پاکستان را از زیر بار تباه‌کن تجارت عنعنوى قاچاق و نیز قاچاق مواد مخدر که به فاجعه سراسرى براى اقتصاد آن مبدل گردیده است و پایه‌‌‌‌‌‌های حاکمیت دولتى را به لرزه انداخته است، رهایى خواهد بخشید.

نیازمندى‌‌‌‌‌‌های زمان ما مى‌طلبد که به جاى درگیرشدن عاطفى با مساله دیورند، به اندیشه چنگ زنیم و آنچه که منافع حیاتى کشور، نگهدارى و پایدارى جغرافیاى موجود و یگانگى قوم‌ها و قبیله‌‌‌‌‌‌های کشور را ضمانت می‌کند، در صدر تحلیل‌‌‌‌‌ها و نتیجه‌گیرى‌‌‌‌‌‌های خود قرار دهیم. دیدگاه‌‌‌‌‌‌های من پیرامون مساله‌ى مرز دیورند به هیچ صورت ادعاى انحصار حقیقت را نداشته و تصویری‌ست که بر پایه‌ى گفتگو‌های اخیر فیسبوکى رنگ یافته است. این بحث جاری است و با نظریات و ایراد‌‌‌‌‌‌های دانش‌پردازانه قابل تکمیل می‌باشد.[۱]



[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- غرزی لایق، مرز دیورند؛ گرایش‌ها و لغزش‌ها، روزنامۀ هشت‌ صبح: دوشنبه ۱۳ جوزا ۱۳۹۲



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

وب‌سایت روزنامۀ هشت صبح



۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

خراسان

از: پروفسور عبدالحی حبیبی (تاریخ‌نگار افغان)

‌تاریخ افغانستان بعد از اسلام


فهرست مندرجات

 


خراسان

استاد عبدالحّی حبیبی (زاده‌ی ۱۲۸۹ خ - درگذشت ۱۳۶۳ خ) تاریخ‌نگار افغان

آن‌چه در زیر می‌آید، نظر پوهاند عبدالحی حبيبی در باره‌ی «خراسان» است. او شاعر، اديب، مبارز مشروطه‌خواه و تاریخ‌نگار نامور معاصر افغانستان بود که به هر دو زبان فارسی و پشتو می‌نوشت. از او آثار متعددی به‌جا مانده که از آن جمع یکی «تاریخ افغانستان بعد از اسلام» می‌باشد.

تاریخ افغانستان بعد از اسلام، به بررسی اوضاع سیاسی، اداری، فکری، اجتماعی و اقتصادی در دو سده‌ی نخستین دوره‌ی اسلامی تا حدود ٢٠٠ هجری قمری پرداخته است. در آن روزگار، افغانستان کنونی و پاره‌ای از سرزمین‌های هجوار آن، به‌نام «خراسان» (سرزمین خاستگاه خورشید) یاد می‌شد.

نام حصه‌ی اعظم سرزمین افغانستان غربى و شمالى تا تخارستان و مجارى هلمند و كابل در قرن هفتم میلادى خراسان بود و چنین به‌نظر مى‌آید كه این نام در عهد ساسانیان از قرن پنجم میلادى به بعد شهرت یافته باشد.

خوراسان در پهلوى به‌معنى مشرق بود[۱] كه معنى آن‌جاى آفتاب برآمدن باشد، زیرا در فلات قدیم ایران همین سرزمین مشرق آفتاب بود، و این‌كه شعراى زبان درى شاهان غزنه را شاه مشرق خطاب می‌كردند از همین مقوله است[٢]  و فخر الدین گرگانى كه كتاب ویس ورامین را در  ۴۴۵  هـ‍ ق در مثنوى لطیف و دل‌انگیز درى سروده، و وى بدون شبهت پهلوى را می‌دانسته درباره‌ی نام خراسان چنین گوید:

خــوشــــا جــایــا بـــرو بـــوم خـــراســـــان
درو بــاش و جــهـــان را مـى‌خـــور آســـــان
زبـــان پـهــلـــوى هـــر كـاو شـــنــاســــــد
خـراســــان آن بــود كــز وى خـــور آســــــد
خـور آســـــد پهـلـوى بـاشـــــد خــور آیــــد
عــــراق و پـــــارس را خـــــورزو بـــــرایــــــد
خــوراســــــان را بـــود مــعـــنى خـــورآیــان
كــجـــا از وى خـــور آیــــد ســــــوى ایـــران
چه خوش نامست و چه خوش آب و خاكست
زمـین و آب و خـاكـش هـر ســـه پاكسـت[٣] 

یكنفر محقق عرب عبد اللّه بن عبد العزیز اندلسى (متوفى  ۴٨٧  ه‍) نیز درین باره[۴]  تصریح می‌كند كه معنى خراسان در فارسى مطلع آفتابست[۵]

كتاب مختصرى به‌زبان ارمنى هست كه آن‌را به موسى خورنى (موسس خورناتسى) مورخ ارمنى قرن پنجم میلادى نسبت داده‌اند، ولى از مطالب آن پیداست كه در دوره‌ی بعد نوشته شده و اساس آن بر جغرافیاى بطلیموس است كه فلات ایران را به چهار كوست (ناحیه) تقسیم كرده است: كوست خور بران در مغرب. كوست نیمروز در جنوب. كوست خراسان در مشرق و كوست كاپكوه (قفقاز) در شمال.

همین مؤلف كوست خراسان را از همدان و كومش تا مروروت (مرو رود) و هروو كاتاشان (هرات و پوشنگ) بژین (افشین غرجستان) تالكان (طالقان) گوزگان، اندراب، وست (خوست) هروم (سمنگان) زمب (زم) پیروز نخچیر (در تخارستان) ورجان (ولوالج) بهلى بامیك (بلخ) شیرى بامیكان (بامیان) می‌داند[٦]. 

در پهلوى یك رساله‌ی كوچك جغرافى به‌نام شتروهاى ایران در  ٨٠  كلمه پهلوى موجود است[٧]  كه بعد از عصر ابو دوانیق منصور خلیفه عباسى (136-158 ه‍) تالیف شده، و در آن كوست خراسان را از كومش و گرگان و كاین (قاین) تا سمركند (سمرقند) و بخل بامیك (بلخ بامى) امتداد می‌دهد[٨].

در بین نویسندگان و مورخان دوره‌ی اسلامى نیز روایاتى در این باره موجود بود، كه از آن‌جمله عبدالحى بن ضحاك گردیزى مورخ دوره‌ی غزنوى (حدود  ۴۴١  ه‍) نام خراسان را تا عهد اردشیر بابكان ( ٢٢۴ - ٢۴١  م) بالا مى‌برد و گوید:

    «و پیش از وى اصبهبد جهان یكى بودى، او چهار اصبهبد كرد: نخستین اصبهبد خراسان. دو دیگر خربران اصبهبد، و سوى مغرب او را داد و سه دیگر نیم روزان اصبهبد و ناحیت جنوب او را[۹]  داد. و چهارم آذربایجان اصبهبد و ناحیت شمال او را داد»[۱٠] 

بعد ازین درباره‌ی خراسان گوید:

    «و (اردشیر) مر خراسان را چهار مرزبان كرد: یكى مرزبان مرو شایگان. و دوم مرزبان بلخ و طخارستان و سیوم مرزبان ماوراءالنهر و چهارم مرزبان هرات و پوشنگ و بادغیس »[۱۱]

هرتسفلد در شرح كتیبه‌ی پایكلى (ص  ٣٧ ) حدود خراسان دوره‌ی ساسانى را چنین تحدید می‌كند:

    «از حدود رى (تهران كنونى) در سلسله‌ی جبال البرز به‌گوشه‌ی جنوبى شرقى بحیره‌ی خزر خطى را كشیده و آن‌را به لطف‌آباد برسانید، و از آنجا از تجند و مرو گذارنیده به كركى و جیحون وصل كنید، و بعد از آن همین خط را از كوه حصار به پامیر و از آنجا به بدخشان پیوست كنید، كه از بدخشان با سلسله‌ی كوه هندوكش به هرات و قهستان و ترشیز و جنوب خواف برسد، و واپس به حدود رى وصل گردد.»[۱٢]

درباره‌ی اینكه كلمه‌ی خراسان بر همین سرزمین افغانستان در ازمنه‌ی قبل الاسلام هم اطلاق شده و شامل تمام این سرزمین بود، اسنادى موجود است، كه در مسكوكات هفتلیان این پادشاهان را «خراسان خواتاو» یعنى «خراسان خداى» نوشته‌اند، و بازهم در یكى از مسكوكات زبان پهلوى «تگین خراسان‌شاه» دیده می‌شود، كه بر رخ دیگر همین سكه هیكل نیم تنه‌ی مونث موجود است، كه به دور رخش هاله‌ی نور منقوش است، و شاید كه این سمبول خاص فره‌ی خراسان بود، و عین همین شكل[۱٣]  را خسرو دوم ساسانى به‌یاد گرفتن خراسان از تصرف هفتلیان در حدود  ۶١٣  م ضرب كرده است.

بر یكى از مسكوكات هفتلیان به پهلوى «خوره اپروت» (فره افزود) و بر رخ دیگر آن «هپتل خواتاو» و مرتان شاه كه نام یكى از شاهان هفتلى است منقوش است، و به‌قول اونوالا، این مرتان شاه در ربع اول قرن هفتم مسیحى خویشتن را در زابلستان یفتل شاه خوانده بود، و ممكن است حدس زد، كه هیكل نیم تنه‌ی مونث و هاله‌ی نور سمبولى از كشور خراسان و مطلع‌الشمس عرب باشد[۱۴].

جغرافیانویسان عرب از قبیل ابن خرداذبه و مسعودى و اصطخرى و ابن حوقل و غیره هر یكى درباره‌ی وسعت خراسان مطابق وضع سیاسى و تشكیلات دولتى آن‌وقت حرف زده‌اند، كه از آن‌جمله مطهر بن طاهر مقدسى (حدود  ٣۵۵  ه‍) گوید:

خراسان از اقلیم پنجم است كه از شهرهاى خراسان طراز، نویكث، خوارزم اسبیجاب شاش و طاربند و بخارا هم در آن داخل‌اند[۱۵]  و احمد بن عمر مشهور بابن رسته نیز كور خراسان را از طبسین و قهستان تا بلخ و طخارستان و شمالا تا بخارا و سمرقند و فرغانه و شاش (تاشكند) مى‌شمارد[۱٦]  و احمد بن واضح الیعقوبى (متوفى بعد از  ٢٩٢  ه‍) نیز كور خراسان را از جرجان و نشابور تا بلخ و طالقان و شمالاً تا بخارا به‌قلم می‌دهد[۱٧]. 

اما محمد بن احمد البشارى مقدسى ( ٣٧۵  ه‍) گوید. كه ابوزید بلخى مولف صورة الارض كه امام این فن است، خراسان را بر دو جانب (ماورأ و مادون نهر جیحون) تقسیم نموده، كه در جانب بالاى آن از فرغانه و بخارا تا صغد و شاش (تاشكند) هم داخل بود[۱٨]  و به‌قول مطهر بن طاهر طول خراسان از حد دامغان تا مجارى[۱۹]  جیحون (نهر بلخ) و عرض آن از زرنج تا جرجان است، كه بدین طرف جیحون تا ختل و شغنان و بدخشان و واخان و حدود هند می‌رسید[٢٠].

یاقوت حموى كه بصیرترین جغرافیانویسان عصر اسلامی‌ست و بلاد خراسان را قبل از یغماى مُغل به‌چشم سر دیده گوید:

    «خراسان از آزاد ورد عراق و جوین و بیهق آغاز شده و آخر حدود آن به تخارستان و غزنه و سیستان كه متصل هند است میرسد، و داراى چهار ارباع است: اول ربع ابرشهر مشتمل برنشا و روقهستان و طبسین و هراة و فوشنج و بادغیس و طوس و طابران. ربع دوم: مرو شاهجان و سرخس و نسا و ابیورد و مرو رود و طالقان و خوارزم و آمل بالاى جیحون. ربع سوم: فاریاب و جوزجان و طخارستان علیا و خست و اندراب و بامیان و بغلان و ولوالج و رستاق و بدخشان. ربع چهارم ماوراءالنهر از بخارا تا شاش و صغد و فرغانه و سمرقند[٢۱].

مورخ عرب احمد بن واضح یعقوبى (حدود  ٢٩٢  ه‍) نیز در ابیاتى كه سمرقند را وصف كرده آن‌را بالاتر از زینت خراسان نامیده است: «علت سمرقند ان یقال لها زین خراسان جنة الكور»[٢٢]. 

مولف حدود العالم كه به‌گمان غالب ابن فریغون نام‌ داشته و به حدس مینارسكى از دودمان آل فریغون خراسان بود در  ٣٧٢  ه‍ حدود خراسان را شرقاً هندوستان و مغرب آن‌را نواحى گرگان و شمال را رود جیحون تعیین كرده و تخارستان و بامیان و پنجهیر (پنجشیر) و جاریابه و تمام بلاد افغانستان كنونى را در خراسان یا ناحیت‌هاى آن مى‌شمارد[٢٣]  و به‌مفهوم وسیع خود خراسان دوره‌ی سامانی را نشان می‌دهد[٢۴] كه به‌قول اصطخرى عرض آن از بدخشان تا بحیره خوارزم می‌رسید[٢۵]  و ابن فقیه اقصأ خراسان را در شمال شرق، راشت مقرر كرده بود كه از ترمذ شصت فرسخ فاصله داشت، و فضل بن یحیى برمكى در این مفصل خراسان بابى را براى جلوگیرى غارت‌هاى ترك ساخته بود.[٢٦]

پس خراسان اوایل دوره‌ی اسلامى را شامل تمام مملكت افغانستان كنونى گفته می‌توانیم كه مراكز مهم آن در این خاك بودند، و مردم كرانه‌اى دریاى سند و وادى بولان تاكنون هم كوچیان افغانى را كه از حدود غزنه بدان دیار سرازیر می‌شوند، خراسانى گویند، و این نامی‌ست كه از زمان قدیم باقى مانده است.

در نظر تازیان فاتح كه در عصر حضرت عمر، به‌قیادت احنف بن قیس (سنه  ١٨  ه‍) به كشودن دیار خراسان آغاز كرده بودند، این سرزمین اهمیتى خاص داشت، چنانچه شاعر عربى زبان دنیا را عبارت از خراسان خواند:

و النـاس فارس و الاقلیم بابل، والاسلام مكة، و الدنیا خراسان.[٢٧]

در ادب درى نیز مطالب كار آمدى راجع به خراسان موجود است. مثلاً ناصر خسرو قبادیانى بلخى ( ٣٩۴ - ۴٨١  ه‍) نشیمن خود را در یمگان بدخشان عین خراسان داند:

مرا مكان به خراسان زمین به یمگان‌سـتكسى چرا طلبد در سفر خراسان را[٢٨] 

منوچهرى دامغانى (متوفى  ۴٣٢  ه‍) بلخ و رودك سمرقند و بست را در خراسان شمارد آن‌جا كه گوید:

از حكـیمـان خراســـان كـو شــهیـد و رودكـى
بوشكور بلخى و بوالفتح بستى هكذى. »[٢۹]

اما در ازمنه‌ی مابعد یعنى در قرن پنجم و ششم هجرى اراضى ماوراى آمو را در حساب خراسان نشمردندى، كه علت آن هم شاید انفصال سیاسى باشد، مثلاً عثمان مختارى غزنوى (حدود  ۵٣٠  ه‍) در مدح وزیر نظام الملك على خطیبى سمرقندى گوید:[٣٠]

همیشـه ملك خراسـان بر آن مقوم بود چنان‌كه ملك سمرقند از این گرفت قوام
همـه جـلال خـراســـان و مـاوراءالنـهـر زبـو علـى بنظام آمـد و على نظام[٣۱]

و این مطلع اوحدالدین محمد انورى شاعر خراسانى (حدود  ۵٨٠  ه‍) نیز دلیلی‌ست بر این‌كه در عصرش اراضى خوارزم را در خراسان داخل نشمرده‌اند:

آخر اى خاك خراسان! داد یزدانت نجاتاز بلاى غیرت خاك ره گرگانج و كات[٣٢]

هم او راست:

دل و جـان بـا نـعـیــم خـوارزمـنــدواى بر تن كه خراسان است[٣٣].


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-  مفاتیح العلوم، ص  ٧٢ 
[٢]- مثلاً در این بیت عنصرى: ایا شنیده هنرهاى خسروان بخبر بیاز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
[٣]- ویس و رامین، ص  ١٢٨
[۴]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴١
[۵]- معجم ما استعجم، ج  ١ ، ص  ۴٨٩ 
[٦]- تاریخ تمدن ایران، ج ١، از ص ٣٢٠ ببعد
[٧]- سبك‌شناسى، ج  ١، ص ۴٩
[٨]- تاریخ تمدن ساسانى، ج  ١، از ص ٣٢٠ ببعد
[۹]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴٢
[۱٠]- زین‌الاخبار گردیزى، ورق  ٢٢  (خطى)
[۱۱]- زین‌الاخبار گردیزى (خطى)، ورق  ۵٣
[۱٢]- ایران در عصر ساسانیان، از كریستن‌سین، ترجمه‌ی اردو، ص  ١٧٩ 
[۱٣]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴٣
[۱۴]- -آریانا، سرطان  ١٣٢۶  ش، بحوالت رساله‌ی اونوالا بر مسكوكات پهلوى هفتلیان.
[۱۵]- البدو و التاریخ، ج  ۴ ، ص  ۵٢
[۱٦]- الاعلاق النفیسه، ص  ١٠۵ 
[۱٧]- تاریخ الیعقوبى، ج  ١، ص  ١۴۴
[۱٨]- احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ص  ۶٨ 
[۱۹]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴۴
[٢٠]- البدو و التاریخ، ج  ۴ ، ص  ٧٩
[٢۱]- مراصد الاطلاع، ؛ج  ١ ، ص  ۴۵۵  معجم البلدان، ج  ٢ ، ص  ٣۵١
[٢٢]- البلدان یعقوبى، طبع نجف -  ١٩۵٧  م ، ص  ١٢۶ 
[٢٣]- حدود العالم، ص  ۶٢
[٢۴]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴۵
[٢۵]- مسالك الممالك، ص  ٢٨٣
[٢٦]- كتاب البلدان، ص  ٣١۴  به‌بعد
[٢٧]- معجم البلدان، ج  ٢ ، ص  ٣۵٣
[٢٨]- دیوان ناصر خسرو، ص  ١٠ 
[٢۹]- دیوان منوچهرى، ص  ١۴٠
[٣٠]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴٦
[٣۱]- دیوان مختارى، ص  ٣۵٠ 
[٣٢]- دیوان انورى، ص  ٢٣ 
[٣٣]- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص  ١۴٧


[] جُستارهای وابسته






[] سرچشمه‌ها

حبیبی، عبدالحی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، تهران: افسون، چاپ سال ١٣٨٠ خ.


۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

خط مرزی دیورند

از: میر عنایت‌الله سادات

خط مرزی دیورند

نگاهی تاریخی به مشکل خط دیورند

فهرست مندرجات



اخیراً ویلیام برنز معاون وزارت خارجۀ ایالات متحدۀ امریکا در یک نشست خبری در کابل، موقف دولت متبوع خود را پیرامون به‌رسمیت شناختن خط دیورند به‌عنوان سرحد رسمی میان افغانستان و پاکستان تأیید کرد. اما سخنگوی وزارت خارجۀ افغانستان این اظهارات را، اثرگذار بر مشی دولت افغانستان ندانست.

خط تحمیلی-استعماری دیورند


با در نظرداشت تجاوزات سرحدی از جانب پاکستان در ولایت کنرها و ولسوالی گوشتۀ ننگرهار، هم‌چنان استماع اظهارات نمایندگان کشورهای ذیدخل در قضایای افغانستان، این سئوال مطرح می‌شود که افغان‌ها چه باید بکنند؟ آیا تنها مناقشات لفظی با نمایندگان دول ذی‌نفع در منطقه و تداوم برخوردهای سرحدی، باری را به منزل می‌رساند؟ آیا ممکن است که خارجی‌ها، بر اساس توقعات ما، موقف‌شان را به‌سادگی در قبال دیورند تغیر بدهند؟ یا این‌که همچو یک توقع بی‌مورد بوده و تاریخ، این وظیفۀ خطیر را به دوش مردم افغانستان قرار داده است. تا در پرتو اتحاد و همبستکی خود، نیروی ملی و توانمندشان را هرچه زودتر بسیچ نموده و از وجب وجب خاک سرزمین‌شان دفاع نمایند.

اظهارات نمایندگان دول خارجی در رابطه به معضلۀ دیورند، همه و همه، «اظهارات سیاسی» بوده و به‌خاطر منافع ملی خودشان در منطقه و حتی به‌خاطر حفظ روابط موجود با پاکستان، ابراز می‌گردد. این موقف‌گیری‌ها، کدام اساس و پایۀ حقوقی ندارد. اگر افغانستان نیرومندی و ثبات امنیتی می‌داشت، موقف آن‌ها نیز طور دیگری می‌بود. همین‌طور آن‌ها مخیر بوده و مکلف نیستند که موضعگیری ملت افغانستان را در این قضیه دنبال نمایند .

واقعیت این است که قضیۀ دیورند تنها با تشریح موضعگیری‌های «سیاسی» شناسایی نشده و باید قضیه را از سه زاویه‌ی ذیل به بررسی گرفت: دیدگاه سیاسی، دیدگاه ملی و دیدگاه حقوقی.


[۱]- دیدگاه سیاسی

در رابطه با خط دیورند، کشور‌های دور و نزدیک مبتنی بر منافع سیاسی خودشان، موضعگیری نموده، هدف و چگونگی پیدایش این پدیدۀ شوم، مطمح نظر آن‌ها نیست. آن‌ها در اوضاع و احوال متفاوت، موضعگیری‌های متفاوتی می‌نمایند. همان‌طوری‌که در شرایط جنگ سرد با این پدیده از زاویه طرز دید هر یک از دو قطب برخورد گردید، در آینده نیز تشنجات منطقوی و جهانی، مواضع آن‌ها را در برابر این خط تغیر می‌دهد.

در زمان جنگ سرد، پاکستان یک متحد مطمئن غرب در این منطقۀ جهان محسوب می‌شد. این کشور نه تنها عضویت پکت‌های سینتو و سیاتو را داشت، بلکه عضویت کامنویلت را هم دارا بود. وابستگی‌های پاکستان با پیمان‌های یادشده و اختلافش با افغانستان، زمینۀ دریافت کمک نظامی از کشور‌های غربی را برای دولت افغانستان ناممکن ساخته بود. در چنین شرایط، یگانه راه و چاره به‌خاطر حفظ حاکمیت رژیم، دریافت کمک از رقیب غرب یعنی اتحادشوروی سابق بود. دریافت کمک نظامی از اتحاد شوروی و هماهنگی با سیاست خارجی آن‌کشور در منطقه، موقف همگونی را برای حل این معضلۀ منطقوی به‌وجود آورد.

طی دومین بازدید نیکیتا خروشف رهبر اتحاد شوروی در چهارم مارچ ۱۹۶۰ از کابل، به ارتباط داعیۀ پشتونستان در اعلامیۀ مشرک هر دو دولت چنین تذکار یافت: «طرفین در بارۀ سرنوشت خلق پشتون تبادل نظر و توافق کردند که راه درست و معقولی که وضع را در شرق میانه آرامش دهد، به‌کاربردن پرنسیپ حق تعین سرنوشت است که در مطابقت با منشور ملل متحد می‌باشد». به این ترتیب مبارزه علیه تداوم اشغال مناطق آن‌طرف دیورند از چوکات خواست ملی افغان‌ها فراتر رفته و در ردیف مبارزۀ ملت‌ها به‌خاطرحق تعین سرنوشت‌شان مطرح شد.

همین‌طور قطب دیکر جنگ سرد هم، مطابق به پالیسی‌های نظامیان پاکستان عمل نموده، با سؤاستفاده از اعتقادات مذهبی مردم ما تلاش کردند تا وطن‌دوستی و تاریخ افغان‌ها را به باد فراموشی بسپارند. آن‌ها در برابراین استدلال ملا‌های پاکستانی که گویا در میان مسلمانان نباید سرحد وجود داشته باشد، سکوت کرده و اجازه دادند تا جنبش‌های آزادی‌خواهی بلوچ‌ها و پشتون‌ها را، حرکات غیر اسلامی بنامند.

تعدادی از چهره‌های شناخته شده که قبلاً در خدمت آی. اس. آی قرار گرفته بودند، به شکار و اذیت مخالفین خط دیورند، توظیف شدند. «مسئلۀ پشتونستان» و «حق خود ارادیت پشتون‌ها و بلوچ‌ها» به‌مثابۀ توطئۀ شوروی‌ها و هواداران‌شان در افغانستان قلمداد شد.

مشابه به موضعگیری‌های دول غربی پکن هم به‌خاطر کشمکش‌هایش با دهلی جدید، اتکأ خود را بر پاکستان افزایش داده و پامال ساختن حقوق پشتون‌ها و بلوچ‌های آن‌طرف دیورند را به‌وسیلۀ سیاست سرکوب‌گرانۀ اسلام‌آباد، مورد تأیید قرار داد. برخلاف، هندوستان از موضعگیری ماسکو و کابل در قبال خط دیورند حمایت کرد.

دولت بریتانیا که خودش خالق خط نفاق برانگیز دیورند است، هنوز هم علاقۀ خاص به حفظ سرحدات فعلی پاکستان دارد. زیرا در پهلوی محاسبات اقتصادی و منافع انگلستان در منطقه، شمار پاکستانی‌های که طی چندین نسل در لندن و سایر شهرهای آن کشور زندگی نموده و حتی در هیرارشی و تشکیلات نظامی – امنیتی بریتانیا صاحب جاه و مقام اند، کم نیستند. این افراد نه تنها بر سیاست‌گذاری‌های لندن بلکه از آن‌طریق بر موضعگیری واشنگتن نیز اثر گذار اند.

اما ایالات متحدۀ امریکا کدام هدف خاص و دائمی در قبال خط دیورند نداشته و به این مسئله از زاویۀ منافع جیواستراتیژیک خود می‌نگرد. پاکستان به‌حیث متعهد جیواستراتیژیک چین در آینده، اهداف امریکا را برآورده نمی‌تواند. همین‌طور وجود گروه‌های هراس‌افگن، ذهنیت‌های ضد امریکائی را در جامعۀ پاکستان به‌وجود آورده و ایالات متحدۀ امریکا را مجبور می‌سازد تا برخلاف گذشته، حامیان استراتیژیک خود را در هند و افغانستان جستجو نماید . این تغییرات خود به‌خود سیاست واشنگتن را در قبال خط دیورند تغیر می‌دهد.

در داخل افغانستان هم بعضی افراد و حلقات، با معضلۀ دیورند برخورد سیاسی نموده و از دیدگاه منافع ملی افغان‌ها به آن نمی‌نگرند. آن‌ها در مطابقت با مشی نظامیان پاکستان، استدلال می‌نمایند که اگر افغانستان از موضع‌گیری‌اش در رابطه به دیورند، صرف نظر کند، شاید پاکستان از تحریکات و مخاصمت علیه افغانستان دست بردارد. با چنین حرف‌ها، این حلقات می‌خواهند که مورد توجه و حمایت پاکستان قرار گرفته و منافع شخصی خودرا برآورده سازند. جای شک نیست که پاکستان، تمام معضلات را در افغانستان به‌خاطری ایجاد می‌کند تا در افغانستان عمق استراتیژیک داشته باشد و یکی از اهداف دیرینۀ آن به رسمیت شناختن خط دیورند از جانب افغان‌ها است. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که پاکستان به شناسایی دیورند قناعت کرده و از مداخلات خود به داخل افغانستان دست بردارد.


[٢]- دیدگاه ملی

۱۲۰ سال از معاهدۀ دیورند می‌گذرد. طی این مدت به‌غیر از رژیم امیرحبیب‌الله خان که بر طبق توافق‌نامۀ ۱۹۰۵ بر تعهدات پدرش مهر تأیید زد، همۀ رژیم‌های مابعد آن، این معاهده را مردود دانسته و موضعگیری‌شان را ثبت تاریخ نموده‌اند. در آن‌طرف خط دیورند نیز اعتراضات پیهم و گسترده علیه انقسام تحمیلی نیمه قارۀ هند وجود داشت. وقتی که انگلیس‌ها تداوم قدرت استعماری‌شان را در نیمه قاره ناممکن دیدند، دست به توطئۀ جدید زده و طرح تجزیۀ هند را به دو کشور از طریق یک ریفراندوم نمایشی به مرحلۀ اجرأ گذاشتند. آن‌ها رأی مردم را به‌خاطر پیوستن به یکی از دو شق الالحاق (هند و یا پاکستان) محدود ساختند و به انتخاب سوم اجازه ندادند.

پس از برملا شدن پلان تجزیۀ هند، به‌تاریخ ۲۱ جون ۱۹۴۷ جرگۀ بزرگی در بنو تشکیل شد. نمایندگان شرکت‌کننده در جرگه فیصله کردند که پشتون‌ها نه هند می‌خواهند و نه پاکستان، بلکه آن‌ها یک حکومت آزاد پشتون بر اساس جمهوریت اسلامی می‌خواهند.

سپس «خان عبدالغفار خان در رأس هیأتی نزد ادمیرال مونت بتن [آخرین] وایسرای هند به دهلی رفت و خواست پشتون‌ها را در مورد آزادی پشتونستان ارائه کرد. اما وایسرا آن‌را نپذیرفت. بعد از آن رهبران پشتون‌ها و بلوچ‌ها به‌مقابل محدود ساختن حق انتخاب سرنوشت‌شان پیوسته اعتراض کردند. ولی اعتراض آن‌ها ناشنیده ماند.

پس از ایجاد کشور پاکستان، گردهمایی‌ها و اعتراضات آن‌ها با قوۀ نظامی سرکوب شد. چنانچه به‌سال ۱۹۴۸ جرگۀ بزرگ چهارسده که مرکب از هزاران نفر بود، گلوله‌باران شد. همین‌طور در سال ۱۹۴۹ قوای پاکستانی دهات پشتون‌ها و حتی منطقۀ مغل‌گی را در پکتیا بمباردمان کرد.

جرگه‌های قبایلی که حقوق نمایندگی عنعنوی از مردمان آن مناطق را دارد، هیچگاه ادغام جبری شان‌را به پاکستان نپذیرفتند. چنانچه هزاران نفر از علما، روحانیون و بزرگان پشتون طی فیصلۀ به‌تاریخ ۱۹ اپریل ۱۹۴۹ برای بار اول بیرق پشتونستان را در تیرا بلند کردند. به‌تاریخ اول سپتمبر ۱۹۴۹ جرگۀ تمام قبایل آزاد در رزمق دایر شد و فقیر صاحب ایپی به‌حیث رئیس پشتونستان تعین شد.

در نهم ماه می‌۱۹۴۶ سپه‌سالار شاه محمود خان به‌مقام صدارت افغانستان مقرر شد. در دورۀ حکومت او فضای اختناق پایان یافته و نمایندگان مردم از طریق انتخابات به شورای ملی راه یافتند. منورین آزاد شده از قید اختناق، علاوه بر پافشاری روی یک سلسله اصلاحات در داخل، توجه مردم را به سرنوشت برادران جدا شده از پیکر افغانستان جلب کردند. همزمان با خواست منورین داخل افغانستان، در آن‌طرف سرحد نیز جنب و جوشی به‌میان آمد. ولی دولت پاکستان عکس‌العمل نشان داده و در ماه مارچ ۱۹۴۹ رسماً ابلاغ نمود که قبایل پشتون از قلمرو آن‌کشور جداناپذیر می‌باشند. بالمقابل «دورۀ هفتم شورای ملی افغانستان» در ۲۶ جولائی همان‌سال (۱۹۴۹)، تمام معاهدات استعماری و تحمیلی انگلیس‌ها را باطل اعلان کرده و بار دیگرخواست مردم افغانستان را مبنی بر الغای خط دیورند به جهانیان آشکار ساخت.

در زمان صدارت سردارمحمد داؤد خان، به‌خاطر دریافت کمک نظامی از خارج و اتخاذ تصمیم در مورد خط دیورند یک لویه‌جرگه به‌سال ۱۹۵۵ در کابل تدویر یافت که در آن این سه سئوال ذیل مطرح شده بود:

  • آیا حکومت افغانستان، از حق پشتون‌های آن‌طرف خط دیورند مبنی بر حق تعین سرنوشت و استقلال آن‌ها حمایت کند؟

  • آیا [حکومت] سرحد موجود میان پاکستان و افغانستان را به‌رسمیت بشناسد؟

  • آیا حکومت امکانات ابرومندانۀ را به‌خاطر تقویۀ قدرت دفاعی کشور به‌کار ببرد؟

جرگه در برابر سئوال‌های اول و سوم پاسخ مثبت و به‌مقابل سئوال دوم به اتفاق آرأ پاسخ منفی ارائه کرد.

پشتون‌ها و بلوچ‌های آن‌طرف دیورند از قرن‌ها به این‌طرف به مدنیت‌های گذشتۀ افغانستان در عهد آریانا و خراسان مربوط بودند و همین‌طور در تأسیس و استحکام افغانستان پس از ۱۷۴۷ با سایر برادران افغان‌شان مشترکاً کار و پیکارنموده‌اند که حماسۀ رزم و مجادلۀ آن‌ها غنای مشترک فرهنگی مردمان دو طرف این خط تحمیلی می‌باشد. لهذا بی‌جا نیست که اگر افغان‌ها، بطلان خط منحوس دیورند را منحیث خواست ملی‌شان مطرح می‌نمایند.

هر نوع رژیمی که در افغانستان روی کار آید، نمی‌تواند ارادۀ مردم افغانستان و حقایق تاریخی را در زمینه نادیده گرفته و به شناخت خط تحمیلی دیورند اقدام نماید. حتی رژیم موجود که گماشتگان استخبارات نظامی پاکستان در رده‌های بالایی آن کم نیست، قادر به چنین شناخت شده نتوانست و بالاخره حامد کرزی صریحاً اعلان کرد که دولت افغانستان خط دیورند را به‌رسمیت نمی‌شناسد.


[٣]- دیدگاه حقوقی

معاهدۀ دیورند کاملاً در شرایط ترس و وحشت، از جانب یک قدرت بزرگ استعماری بر یک امیر دست‌نشانده، تحمیل شده است. این معاهده در پشت در‌های بسته و بدون آگاهی و مشارکت نمایندگان مردم به‌میان آورده شد. یعنی ارادۀ آزاد افغان‌ها هیچ نقشی در عقد این معاهده نداشت. لذا به قاطعیت می‌توان گفت که این یک معاهده تحمیلی بود و بالوسیلۀ زور و اجبار بر یک دولتی تحمیل شده است که این دولت در عرصّۀ سیاست خارجی، استقلالیت نداشت و فی‌الواقع یک دولت تحت‌الحمایۀ برتانیا بود.

به‌عبارت دیگر طرفین عاقدین دارای حقوق مساوی با همدیگر نبودند. در یکطرف، قدرت بزرک استعمار بریتانیا و جانب مقابل آن یک امیر تحت‌الحمایه قرار داشت. یعنی امیر عبدالرحمن خان، هم از نظر داخلی و هم از نظر اصول حقوق بین‌الدول، واجد شرایط حقوقی برای عقد چنین یک معاهدۀ سرنوشت‌ساز نبود.

خط دیورند، بدون ابراز رأی باشندگان هر دو طرف خط، از جانب بریتانیا به‌صورت تحمیلی ترسیم شد و به مردم فرصت نداد تا قبل از تحمیل آن، ارادۀ جمعی‌شان را، از طریق جرگۀ‌های عنعنوی خود ابراز بدارند.

قدرت استعمار بریتانیا در جهان ازهم‌پاشید و کارنامۀ استعمار در سطح جهانی محکوم گردید، اما میراث‌خواران پاکستانی آن‌ها هنوز هم ادعا می‌نمایند که امضأ معاهده، فی مابین یک قدرت استعماری و امیر یک دولت تحت‌الحمایه هنوز هم قابل اعتبار بوده می‌تواند. آن‌ها به‌خاطر این ادعای میان تهی‌شان تا به‌حال، هیچ اصل قبول شدۀ حقوقی را پیشکش نتوانستند تا بر آن اتکأ نمایند.

در دهۀ پنجاه قرن گذشته، دول استعماری توان ادامۀ تسلط بر مستعمرات‌شان از دست دادند و دول تازه به استقلال رسیده یکی پی دیگر اعلام موجودیت کرده و عضویت ملل متحد را دریافت می‌داشتند. در آن‌وقت مسئلۀ قرارداد‌ها و معاهدات استعماری هنوزهم موجب تنش‌ها و کشمکش‌ها در روابط بین‌الدول می‌گردید. همین معضلات سبب شد که سازمان ملل متحد مبتنی بر مواد مندرج در منشور آن سازمان (نفی استعمار و مظاهر ناشی از آن) در سال ۱۹۶۸ اعلام بطلان تمام معاهدات و قرارداد‌های را نمود که بر بنیاد جبر و اکراه به‌میان آمده بودند. واضح است که معاهدۀ دیورند نیز یکی از همین معاهدات تحمیلی می‌باشد.

بر طبق اصول حقوق بین‌الدول، هر دولت می‌تواند یک معاهدۀ تحمیل‌شده را، پس از عقد آن به‌طور یکجانبه باطل اعلان کند. در مورد معاهدۀ دیورند، تمام دول جهان می‌دانند که این معاهده، بار بار و در مقاطع مختلف زمانی، از جانب دولت افغانستان و باشندگان هر دو طرف خط، نفی گردیده و باطل اعلان شده است. اما پاکستان منحیث میراث‌خوار استعمار پیوسته خواهان به‌رسمیت شناختن خط دیورند از جانب افغانستان می‌باشد.

اگر میراث استعمار مطرح باشد، نظر هندوستان پُرنفوس مطرح خواهد بود. در حالی‌که آن‌کشور همیش خط دیورند را باطل دانسته و از مشی حکومت افغانستان در زمینه حمایت می‌نماید.

مورخین زیادی به این باور اند که بریتانیا، خواهان خط دیورند به‌حیث سرحد میان هند برتانوی و افغانستان نبود، بلکه این خط، صرفاً حدود تسلط قوای نظامی بریتانیا را معین می‌ساخت. اخیراً پس از برخورد سرحدی در ولسوالی گوشته، به‌تاریخ دهم ماه می‌۲۰۱۳ صدای امریکا در این ارتباط به قول از یک محقق‌شناخته شدۀ آسیای میانه، چنین گزارش داد: «بیژن عمرانی، تاریخ‌نویس آسیای مرکزی می‌گوید که از اسناد آرشیف شده چنین بر می‌آید که بریتانیا هیچ زمانی نمی‌خواست که خط دیورند یک سرحد بین المللی باشد. بریتانیا ترجیح می‌داد که این خط یک حایلی در مقابل حملات روسیه بر امپراتوری انگلیس باشد...».

تحقیقات بیژن عمرانی، این نتیجه را به‌دست می‌دهد: حالا که نه روسیه و نه انگلستان در مجاورت با افغانستان قرار دارند، خود به‌خود هیچ ضرورتی برای چنین یک خط حایل وجود ندارد.[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- میر عنایت‌الله سادات، معضلۀ دیورند، وب‌سایت مجاۀ افق (خبرها و تحولات افغانستان، منطقه و جهان)



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

  • مجاۀ افق (خبرها و تحولات افغانستان، منطقه و جهان)؛ برگرفته از منابع زیر:
    نولو، گونتر و ویجه، هانس – یورگن، نقش پای سرخ در شرق، کلن: مطبعۀ علوم و سیاست، ۱۹۶۳، ص ۱۳۴
    غبار، میر غلام‌محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، کابل: مطبعۀ دولتی، ص ۷۷۵
    بینوا، عبدالرؤف، نظری به پشتونستان، کابل: د کابل کالنی، ۱۹۵۱، صص ۳۲۹-۳۳۰
    نولو، گونتر و ویجه، هانس – یورگن، همان‌جا، ص ۱۱۸
    سادات، میر عنایت‌الله، افغانستان سرزمین حماسه و فاجعه، بن – جرمنی، ص ۱۰۶
    سایت انترنتی صدای امریکا: دهم ماه می ‌۲۰۱۳



  • اسناد موجود تاریخی دربارۀ خط دیورند

    از: آژانس خبری باختر

    مرزهای افغانستان

    خط دیورند

    هیچگاه به‌معنای تعیین مرز بین‌المللی نبوده است


    فهرست مندرجات

    [قبل][بعد]


    خط دیورند، مرز تحمیلی بین افغانستان و هند بریتانیایی بود که در زمان حکمرانی امیر عبدالرحمن خان در افغانستان، طی معاهده‌ای با هند تحت استعمار بریتانیا کشیده شد. مردم افغانستان امیر عبدالرحمان را به سبب امضای این پیمان خائن می‌دانند. بنابراین، پس از به‌وجود آمدن کشور پاکستان، حکومت وقت افغانستان، این خط را به‌رسمیت نشناخت و هنوز بین دو کشور افغانستان و پاکستان بر سر مسایل مرزی (خط دیورند) اختلافاتی وجود دارد که گاهی باعث بروز مشکلات جدی بین دو کشور گردیده‌ است.

    خط تحمیلی-استعماری دیورند


    حکومت افغانستان خواستار حل این مسئله از طریق سازمان ملل متحد و رأی آزاد اقوام دو طرف مرز است؛ اما حکومت پاکستان خواستار به‌رسمیت شناختن این خط - به‌عنوان مرز بین‌المللی - از طرف حکومت افغانستان می‌باشد.


    [] اسناد موجود تاریخی دربارۀ خط دیورند

    سرویس انگلیسی صدای امریکا خبری را تحت عنوان «میراث بریتانیا در درگیری سرحدی میان افغانستان و پاکستان هنوز نقش دارد» به نشر رسانده و در آن راجع به میراث استعماری بریتانیا در این منطقه مسایلی را مطرح کرده است.

    به گزارش آژانس باختر، بیژن عمرانی، مورخ نامور آسیای میانه در صحبت با صدای امریکا گفته است که اسناد تاریخی موجود در آرشیف نشان می‌دهد که مقصد بریتانیا در کشیدن خط دیورند هیچگاهی به مفهوم تعیین این خط به‌عنوان سرحد بین‌المللی نبوده بلکه منحیث خط حایل در برابر حملات شوروی علیه امپراطور انگلیس بوده است.

    عمرانی هم‌چنان می‌افزاید که قانون هند بریتانیایی در آن‌زمان تا کوه پایه‌های این سرزمین قابل اجرا بود، اما در مناطقی که قبایل پشتون‌تبار زندگی داشتند، آیین‌نامه‌ای دیگری به‌نام مقرره جرایم سرحدی نافذ بود.

    صدای امریکا به نقل از میرا مکدونالد، نویسنده معروف کتابی در مورد حالات منطقه که در حال حاضر به‌عنوان خبرنگار در شبکه خبری رویترز کار می‌کند نوشته است، با وجود این‌که جامعه جهانی به‌شکل گسترده این خط را به‌رسمیت شناخته‌اند، اما این سرحد میان دو کشور هنوز مورد منازعه است.

    او می‌افزاید که افغان‌ها هیچگاهی این خط را به رسمیت نشناخته‌اند و حتی در زمان رژیم طالبان، این گروه از رسمیت بخشیدن به این خط خودداری کردند. در حالی‌که پاکستان همیشه خواستار به رسمیت‌شناختن این خط شده است، افغان‌ها آن‌را به‌عنوان خط تحمیل شده از جانب بریتانیای استعماری می‌پندارند.[۱]


    [] يادداشت‌ها


    يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



    [] پی‌نوشت‌ها

    [۱]- سيد حبيب، اسناد موجود تاریخی نشان می‌دهد که تصمیم بریتانیا برای کشیدن خط دیورند هیچگاهی به‌معنای تعیین سرحد بین‌المللی نبوده است، وب‌سایت رسمی آژانس خبری باختر: ۱۹ ثور (اردیبهشت) ۱٣۹٣



    [] جُستارهای وابسته







    [] سرچشمه‌ها

    وب‌سایت رسمی آژانس خبری باختر



    ۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

    جغرافیای تاریخی اوستا

    از: دانشنامه‌ی آریانا

    جغرافیای تاریخی اوستا


    فهرست مندرجات
    جغرافیای تاریخیاوستا

    جغرافیای تاریخی اوستا (به انگلیسی: Avestan historical geography) یا جغرافیای اوستایی (به انگلیسی: Avestan geography)، اشاره‌های جغرافیایی به سرزمین‌های آریایی در کتاب اوستا است که به‌نوشته‌ی دانشنامه‌ی ایرانیکا «محدود به ناحیه‌ی شرقی فلات ایران تا مرز هندوایرانی است». در کتاب اوستا، افزون بر این‌که از کوه‌ها، رودخانه‌ها و دریاچه‌ها نام برده می‌شود، مناطقی که در آن اقوام آریایی به‌صورت یکجانشین یا کوچی زندگی می‌کردند، نیز یادآوری شده است. بیشتر این مناطق در افغانستان امروزی قرار دارند.


    سرزمين‌های آريايی

    در «ونديداد»، فرگرد يكم، نام شانزده سرزمين آريايی آمده است، که در شرق فلات ایران قرار دارند:

      ۱- ائیرینه ویجه (Aeiryana Vaēǰah)، ٢- سوغده (Sughdha)، ٣- مورو (Mōuru)، ۴- باخذی (Bākhdhi)، ۵- نیسایه (Nisāya)، ٦- هرایوه (Harōiva)، ٧- وایکرته (Vaēkərəta)، ٨- اورو (Urvā)، ۹- وهرگان (Vehrkana)، ۱٠- هرهواتی (Harahvaiti)، ۱۱- هتومنت (Haētumant)، ۱٢- راگا یا راغه (Ragha)، ۱٣- چخر (Chakhra)، ۱۴- ورنا (Varena)، ۱۵- هپته هندو (Hapta hindu) و ۱٦- رنگها (Rangha).

    بیشتر این شهرها در افغانستان کنونی واقع است و به‌نوشته‌ی دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، اندکی از آن‌ها، اگر در تطبیق آن‌ها خلط و اشتباه روی نداده باشد، مربوط به نواحی غربی فلات است که ممکن است، این نام‌ها بعدها در شمار شهرهای مزدا آفریده‌ی اوستایی وارد شده باشد.

    نقشه‌ی تطبیق گمانی جغرافیای تاریخی وندیداد اوستا با جغرافیای امروزی

    حسن پیرنیا، نویسنده‌ی ایرانی کتاب سه جلدی «تاریخ ایران باستان» می‌نویسد:

      راجع به این‌که آریان‌ها بعد از ورود به فلات ایران چگونه منتشر شده‌اند، باید گفت که در اوستا اسامی شانزده مملکت ذکر شده است. یکی از آن‌ها معلوم نیست کجا بوده و از پانزده مملکت دیگر، اولی «آیران وَاِجَ» و دو مملکت آخری صفحه‌ی البرز و پنجاب هند است. از این‌جا بعضی محققان استنباط می‌کنند که این ولایات خط‌سیر و انتشار آریان‌ها را نشان می‌دهد. بنابراین عقیده، خط انتشار آن‌ها از این قرار بوده: آریان‌های ایرانی از سُغد به‌طرف مرو آمده، بعد هرات، نیسایه و کابل را اشغال کرده‌اند، پس از آن به‌طرف رُخَج و هیلمند رفته، چون به دریاچه‌ی زَرَنگ (دریاجه‌ی سیستان) رسیده‌اند و دریاچه‌ی مزبور در آن زمان بزرگ‌تر از دریاچه‌ی کنونی بوده، به آن‌طرف نگذشته‌اند، به‌خصوص که در طرف جنوبی آن اراضی بلوچستان و مکران حالیه شروع می‌شود و این اراضی به‌واسطه‌ی بی‌آبی و آب‌وهوای بسیار گرم آریان‌ها جلب نمی‌کرده، از این جهت، بعد از اشغال سیستان به‌طرف مغرب رفته ولایت جنوبی خراسان، صفحه‌ی دماوند و ری را اشغال کرده‌اند.

    به‌نوشته گراردو نیولی، اگر مجموعه‌ی اطلاعاتی که از منابع مختلف (منابع زرتشتی: اوستایی و پهلوی، و منابع یونانی) به‌دست می‌آید، آن‌ها به روش مناسب باهم تطبیق داده شود، کانون توجه به طرف مناطق اطراف هندوکش و سرزمین‌های جنوب این کوه‌ها، یعنی ناحیه‌ای میان بلخ باستان و درنگیانای باستان (زرنگ یا زرنج و سیستان) و رُخّج باستان بر می‌گردد. او می‌نویسد:

      جغرافیای تاریخی اوستا چارچوب واحد و منسجمی را نشان می‌دهد. بخش‌های مختلف حاوی اطلاعات مهم جغرافیایی باهم تناقضی ندارد؛ افق در اصل یکی است و آن افق نواحی مرکزی-جنوبی فلات مرتفع ایران شرقی (افغانستان امروز) است. فروردین‌یشت، زامیادیشت و فرگرد نخست وندیداد چنان اشاره‌ای به خوارزم ندارند. خوارزم تنها یک‌بار در یشت دهم، بند ۱۴، نام برده شده و آن‌هم به‌صورتی که مشخصاً ایران میانه است؛ در این بخش‌ها بیش‌تر مناطق کوهستانی هندوکش و رود هیلمند و حوضه‌ی آن تأکید شده و توصیف جغرافیایی بسیار دقیقی از این مناطق ارائه شده است که می‌توان نظیر آن را در متون پهلوی، یعنی در بندهشن و شگفتی‌ها و برجستگی‌های سیستان، نیز مشاهده کرد.

      اما اهمیت بخش‌های جغرافیایی اوستا همه به یک میزان نیست. نخست باید توجه کرد، سه بخش نامبرده در بالا جزو «یشت‌های بزرگ» هستند، اما چهارمین بخش، که واقعاً مانند فهرستی از نام کشورهاست، در آغاز وندیداد قرار دارد.

    به‌هر حال، ابیات سرود «میثرا» وصف می‌کند که چگونه ایزد مهر هر روز، سحرگاه از فراز چکاد هرا «بر همه‌ی سرزمین‌هایی که خانمان‌های آریایی در آن سکونت دارند، می‌نگرد.»[گراردو نیولی، از زرتشت تا مانی، ص ٢٣]

    بازهم به‌نوشته‌ی نیولی، قطعه‌ی مهریشت از نظر جغرافیایی بر کوه هرا متمرکز است، که از آن‌جا میثره سراسر اَیریوشینه (ائیرینه‌ویجه)، ایشکتَهَ (کوه بابا)، پَروتا (غور) - سرزمین آپاروتای به نقل هرودوت (کتاب سوم، ۹۱) یا پاروتای یا پارَوتوی به‌قول بطلمیوس (شش، ۱٧، ٣) - مورو (مارگیانا، مرو)، هَریوه (آریا، هرات)، گَوَه (سغد) را زیر نظر دارد.[همان‌جا، ص ٢۴]

    هم‌چنین چارچوب جغرافیایی فرگرد نخست وندیداد کاملاً محدوده‌ی ایران شرقی (افغانستان امروزی) است. نیولی می‌نویسد:

      این فهرست کشورها که در آغاز یکی از نسک‌های اوستا، وندیداد، آمده، در حکم همان شانزده سرزمین بزرگی است که در منابع بودایی، منابع چینی و حماسه‌های قرن ششم پیش از میلاد هند آمده است و آن‌هم ریشه‌ی آریایی دارد...

      برخی از کشورهای این فهرست را می‌توان با اطمینان شناسایی کرد: کشور دوم گَوَه (سغد)، سوم، مورو (مارگیانا، مرو)، چهارم، باخذی (بلخ)، پنجم، نِسایه (نسا)، که در متن مشخصاً میان مرو و بلخ قرار گرفته است، ششم، هَرُیوا (هرات، آریا)، دهم، هَرَخوَیتی (آراخوسیا، رُخَج)، یازدهم، هَیتومَنت (هیلمند، زرنگ)، و پانزدهم، هَپتَه‌هندو (سَپتَه سیندهَوَه در جغرافیای ودایی). به این ترتیب، هشت کشور شناسایی شده و همه متعلق به نواحی شرقی فلات ایران یا نواحی مرزی ایران و هندند.

      هشت کشور دیگر باقی می‌ماند با پیشنهادهای بی‌شمار و گوناگونی که دانشمندان ارائه داده‌اند. با این حال، به عقیده‌ی من در مورد پنج تا از این کشورها می‌توان به نتایج نسبتاً قابل قبولی رسید: کشور هفتم، وَیکرتَه، هشتم، اوروا، دوازدهم، رَغَه، سیزدهم، چَخرَه، چهاردهم، وَرِنَه. پیشنهادهای مربوط به دو کشور دیگر: نهم، خَنِنتَه، و شانزدهم، رَنگها، هم‌چنان در حد فرض و احتمال است. نخستین سرزمین، ائیرئینه‌وَیجَه، را باید از این بررسی کنار گذاشت، چون دارای ویژگی اسطوره‌ای و نمادین است و به‌همین دلیل مرتبه‌ی جایگاه نخست را در این فهرست به‌دست آورده است.[همان‌جا، صص ٣٠-٣٢]


    ائیرینه ویجه

    کهنه‌ترین نشانه‌یی که از رد پای آریاییان، در سرزمین‌های آریایی برای تاریخ به‌جا مانده است، دورنمای یک ”بهشت گمشده‌ی آریایی“ است که مردم نواحی شرق فلات، به‌هنگام ترک سرزمین مشترک خویش آن را در پس پشت نهادند و بعدها گه‌گاه با شوق و حسرت از ان یاد می‌کردند. این بهشت گمشده‌ی آریایی، در واقع، یک شهر اسطوره‌یی به‌نام ”ائیرینه ویجه“ (در وندیداد: Airyanem Vaejo) است.

    در بند دوم، فرگرد نخست وندیداد آمده است: «من هر سرزمينی را چنان آفريدم كه - هر چند بس رامش‌بخش نباشد - به‌چشم مردمانش خوش آيد. اگر من هر سرزمينی را چنان نيافريده بودم، ... همه‌ی مردمان به ”ائیرینه ویجه“ روی می‌آوردند.»

    در بند سوم می‌افزاید: «نخستين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”ائیرینه ویجه“ بود بر كرانه‌ی رود دائيتی نيك. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ (اهريمن كه همه‌ی هستی و تن او مرگ است) بيامد و به پتيارگی، ”اَژدها“ را در رود دائيتی بيافريد و ”زمستان“ ديو آفريده را بر جهان هستی چيرگی بخشيد.»

    افزون بر این، براساس آنچه که از وندیداد اوستا بر می‌آید، ائیرینه ویجه، در کنار رود نیک دائیتی صحنه‌ی فرمانروایی پدرانه‌ی ”یمه‌خشئته“ (یما یا جمشید) پادشاه افسانه‌‌ها بود. این نخستین مهد آریاییان، که بعدها مهاجرت دسته‌جمعی از آن آغاز شد، و تا قرن‌ها بعد که آریاییان مهاجر با بومی‌های فلات درگیری داشته‌اند، به‌ویژه از آن جهت برای آن‌ها عزیز و خاطره‌انگیز تلقی می‌شد که شاید در آن‌جا، آریاییان فقط با خویشان خود می‌زیسته‌اند و از گیرودار اقوام غیرآریایی آسوده بوده‌اند. به‌هر حال، در این سرزمین ویژه، آن‌ها با رمه‌های خود پیوسته در رفت‌وآمد و کوچ و حرکت بوده‌اند، و تمام گذشته‌های خود را تا یاد داشته‌اند - از پیدایش نخستین انسان تا ظهور زرتشت - همه‌چیز را به این سرزمین نیاکان خویش مربوط می‌یافته‌اند. چنان‌که در اوستای متأخر زادگاه زرتشت، ائیرینه ویجه یاد شده است. مری بویس، استاد کرسی مطالعات زرتشتی دانشگاه لندن، می‌نویسد:

      پس به گونه‌ای کلی ”ائیرینه ویجه“، برای زرتشتیان سرزمینی مقدس است. با گذشت زمان، مکانی نیمه‌اسطوره‌ای شد که در مرکز زمین و دامنه‌ی کوه هرا (هرابرزیتی) واقع است. همان کوهی که خورشید با گردش به دور قله‌ی آن، شب و روز را می‌آفریند. تمام رویدادهای بزرگ آفرینش و افشانه‌ها و تاریخ اوایل ایام کیش زرتشتی در آن‌جا رخ داده است. بر طبق عبارات ترجمه‌ی زند، در آن‌جا بود که هرمزد زندگی را به‌صورت‌های گیاهی یکتا، و گاو نری یکتا و آدمی یکتا آفرید. گاو نر را در ساحل راست ”دائیتی“ و آدمی را در کرانه‌ی چپ آن. پس از آن‌که اهریمن گاو را کشت، تخمه‌ی گاو را برای پالایش به ماه بردند و سپس در ایرانویج پخش کردند و همه‌ی تیره‌های حیوانات سودمند که وجود دارند، در آن‌جا پیدا شدند. بنا بر آنچه در وندیداد آمده چون آدمیان و جانداران و گیاهان شکوفا و فراوان شدند: «اهورامزدای آفریننده که در ائیرینه ویجه کنار دائیتی خوب شهره بود با ایزدان مینوئی انجمن کرد... یمای (جمشید) درخشان صاحب گله‌های خوب و شهره در ائیرینه ویجه کنار دائیتی خوب همراه با بهترین آدمیان به آن انجمن آمد.»

      جمله‌ی ”شهره‌ در ائیرینه ویجه“ که این چنین برای اهورامزدا و زرتشت و این شخصیت افسانه‌ای پیش از زرتشت به‌کار می‌رود، ظاهراً عنصری ثابت در ادبیات شفاهی اولیه‌ی زرتشتیان است و به زمانی مربوط می‌شود که برای آریایی‌ها و شعرای آنان، شهره بودن در ”ائیرینه ویجه“، سرزمین زادگاه آنان، نهایت اهمیت را داشت.

    مسأله‌ی موقعیت جغرافیایی ائیرینه ویجه، با آن‌همه گفتگوهایی که پیرامون آن شده، هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. در این باره، هر دسته از دانشمندان دارای نظریات و نگرش‌های ویژه‌ای می‌باشند. جمعی از پژوهندگان، با پیروی از روایات سنتی پهلوی، بازمانده‌ی اواخر عهد ساسانی و دو سه قرن نخستین اسلامی، محل آن را آذربایجان پنداشته‌اند، و هنوز هم برخی، دانسته یا ندانسته، سخت به آن دلبسته‌ و از آن جانبداری می‌کنند. در حالی‌که پژوهش‌ها نشان داده است، روایات سنتی زرتشتی، ساخته و پرداخته‌ی گروهی از مغان یا روحانیون زرتشتی بوده که بنابر مقتضیات و مصالح مذهبی - سیاسی در آن زمان ابراز شده است. زیرا، متولیان دین ساسانی، با انگیزه‌های دینی و سیاسی کوشیدند تا زادگاه زرتشت را به غرب فلات منسوب کنند. بنابراین، بیشتر دانشمندان غربی، به این نظر هستند که روایات سنتی پهلوی، در این مورد قابل اطمینان نیست و از این‌روی، آن‌ها تطبیق محل ائیرینه ویجه را در غرب فلات مردود می‌دانند.

    باز هم به نوشته‌ی مری بویس، در اوستای کهن یعنی گفته‌های خود زرتشت، هیچ اسم مکان قابل شناسایی نیامده است. اما در دو عبارت مورد بحث فراوان اوستای متأخر، اسم مکان‌هایی آمده که جای آن‌ها را می‌توان معلوم کرد. پاره‌ای از این نام‌ها نه تنها تا قرون وسطی بلکه تا روزگار کنونی دوام آورده‌اند. تمام این نقاط در حوزه‌ی سکونت آریاییان شرقی و یا به اصطلاح جغرافیایی امروزه در جمهوری‌های آسیای مرکزی، افغانستان و شرق ایران کنونی واقع هستند.

    یوزف مارکوارت، خاورشناس نامدار آلمانی، با تکیه بر زمستان ده‌ماهه - که بر اساس فرگرد نخست وندیداد مشخصه‌ی ائیرینه ویجه است، این نخستین سرزمین آریایی را با خوارزم یکی دانسته است؛ اما برخلاف نظر او، گراردو نیولی، خاورشناس و تاریخ ادیان‌شناس ایتالیایی می‌نویسد: «پذیرفتنی‌تر آن است که ده ماه زمستان آن را با آب‌وهوایی کوهستانی توجیه کرد - شاید ارتفاعات افغانستان کنونی همان میهن آرمانی باشد - و نه مثلاً با آب‌وهوایی ناحیه‌ای مثل خورازم.»[گراردو نیولی، از زرتشت تا مانی، ص ٢٠]


    سوغده

    سوغده (Sughdha) یا توران (Turan یا Tuirya)، که به این سرزمین سُغد یا گاهی سغدیانا هم می‌گویند، شامل تاجیکستان کنونی و بخش خاوری ازبکستان، یعنی سرزمین میان کوه‌های تیان‌شان و رود آمودریا است. مردم آن، که از هزاره‌ی دوم پیش از میلاد در نواحی میانه‌ی سمرقند و رود زرافشان نشیمن داشتند و در هزاره‌ی یکم پیش از میلاد بر جلگهٍ گسترده‌ای در میان سیردریا و آمودریا چیرگی یافتند، سغدیان نامیده می‌شدند، به‌زبان سغدی سخن می‌گفتند و نیاکان تاجیکان تاجیکستان و ازبکستان هستند. آنان همسایه‌ی اقوام آریایی‌تبار سکایی، بلخی و خوارزمی بودند. کشورداری سغدیان با تازش ترکان و عرب‌ها از میان رفت و آنچه از تاریخ پیش از اسلام این سرزمین آشکار است، بیشتر از یافته‌های باستان‌شناسان و یا نوشته‌های نویسندگان سده‌های نخستین اسلامی مانند ابوریحان بیرونی است.

    از سنگ‌نوشته‌های بیستون و تخت‌جمشید بر می‌آید، که سغد در روزگار هخامنشیان بخشی از شاهنشاهی پارس بود. سپس به‌دست اسکندر مقدونی افتاد. در زمان شاهنشاهی کوشانیان، این سرزمین زیر سلطه‌ی آنان بود. در سال ۵۵۵ میلادی، سغد به تصرف هپتالیان درآمد. حدود سال ۵٦۰ میلادی میان ساسانیان پارس و ترکان اتحادی به‌منظور حمله به هپتالیان پدید آمد. پس از سقوط شاهنشاهی هپتالیان، اختلاف بین پارسیان ساسانی و ترکان آشکار شد و ترکان در این زمان توانستند سغد را تصرف کنند. سپاه چین، در سال ٦۵۸ میلادی، سغد را تصرف کردند و خاقانات غربی ترک استقلال خود را از دست داد. پس از سقوط خاقانات غربی ترک دوباره فرمانروایان سغد حکومت یافتند و کوشیدند تا دولتی مستقل تشکیل دهند، ولی عمر این دولت بسیار کوتاه بود، زیرا در سال ٦٦۴ میلادی سغد به‌تصرف اعراب درآمد. در متون اسلامی از سغدیان، سمرقند و بخارا نام برده شده‌ است. تازیان، به سرزمینی که از آمودریا تا سیردریا کشیده شده بود، ماوراءالنهر می‌گفتند.


    مورو

    مورو (Mōuru)، که امروزه مَرو نامیده می‌شود، یکی از شهرهای باستانی آریاییان بود. پیشینه‌ی این شهر به پیش از میلاد مسیح می‌رسد. داریوش اول، شاه هخامنشی، در سنگ‌نبشته بیستون مرو را مَرگَوش نام برده است. اما جغرافیانویسان قدیم آن را مَرْگیانا نامیده‌اند. ویرانه‌های آن امروزه در انتهای جنوبی بیابان قره قوم و به فاصله‌ی نود مایلی شمال شرقی سرخس واقع است و نواحی پیرامون آن از رود مرغاب (مرورود) مشروب می‌شود. شهر امروزی ماری که مرکز استان مرو در ترکمنستان است، در ۳۰ کیلومتری مرو باستان ساخته شده است.

    در تاریخ آمده است، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی پس از شکست جنگ نهاوند، در سال ۲۱ هجری (٦۴۲ میلادی)، برای کمک خواستن از شاه چین و خاقان ترک به مرو رفت. اما چون از سؤنیت ماهوی سوری مرزبان مرو نسبت به‌خود آگاه شد به آسیابانی پناه برد و او یزدگرد را به‌طمع لباس فاخرش کشت (۳۱ ه‍جری / ٦۵۱ میلادی).

    در دوره‌ی اسلامی، مرو یکی از چهار شهر خراسان بزرگ بود. والیان خراسان در آن‌جا منزل می‌کردند و نخستین کسی که در آن فرود آمد، مأمون عباسی بود و سپس کسانی که بعدها حکومت خراسان یافتند تا آن‌که در زمان طاهریان نیشابور به پایتختی برگزیده شد.


    باخذی

    باخدی (Bākhdhi) باختر (به پارسی باستان: باختریش) يا باكتريا (به یونانی باستان: باکترا Βάκτρα یا باکتریانه Βακτριανή؛ به لاتین: باکترا Bactra یا باکتریانا Bactriana) یا بلخ امروزی که در كتاب چهارم ودا (اتهرواودا) و هم‌چنین در مهابهارات، داستان‏‌های حماسی هند، به‏‌شكل ”بهليكه“ ياد شده و در ادبيات سانسكريت به‏‌صورت ”بالهيكه“ آمده است، به‌قولی کهن‌ترین شهر تاریخ جهان است که پیشینه‌ی آن به هزاران سال قبل از میلاد بر می‌گردد و یکی از سرزمین‌های مهم آریاییان بوده است، که امروزه در شمال افغانستان واقع است.

    در بند هفتم فرگرد اول وندیداد آمده است: «چهارمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”باخدی“ (بلخ) زیبا با درفش‌های برافراشته بود (بخدیم سریرام اردو درفشام). پس آن‌گاه اهريمن همه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، ”برَور“ را بيافريد.»

    بیشتر خاورشناسان مهد آیین زرتشت را باخدی (بلخ) می‌دانند. از این‌رو، بلخ، کانون فعالیت زرتشت و خاستگاه زبان اوستایی بود. هم‌چنین بر اساس اسطوره‌های آریایی، بلخ مرکز فرمانروایی شاهان پیشدادی، کیانی و خاندان اسپه به‌شمار می‌رود. در زمان هخامنشیان، ظاهراً کوروش بزرگ پارسی، بلخ را متصرف شد و در دوره‌ی داریوش یکم، یکی از ساتراپی‌های هخامنشیان بود.

    هنگامی که اسکندر مقدونی سلسله‌ی هخامنشی‌ها را در پارس برانداخت، در سال ۳۳۰ پیش از میلاد به سرزمین بلخ لشکرگشایی را آغاز کرد. با آن‌که اقتدار حکومت مرکزی در بلخ از بین رفته بود و مردم در حالت قبیله‌ای، به‌صورت پراکنده زندگی می‌کردند، اسکندر با مقاومت شدید مردم هرات و بلخ روبه‌رو شد. بلخ، پس از مرگ اسکندر مقدونی، در قلمرو سلوکیان درآمد. اداره‌ی آن به‌دست ساتراپ‌های یونانی افتاد. سپس، در سال ۲۵٦ پیش از میلاد، بلخ با سغد و مرو متحد گشت و از دولت سلوکی جدا شد. رهبر این رستاخیز، دیودوت یکم یونانی بود که در آن‌جا، دولت یونانی باختر، را بنیان نهاد. دانشنامه‌ی ایرانیکا می‌نویسد: «در سال ۲٦۱ پیش از میلاد، سرزمین باختر توسط دیودوت یکم، از حکومت سلوکی اعلام استقلال می‌کند. وی نخستین شاه دولت یونانی بلخ بود.» این دولت از ۲۵۰ تا ۱۲۵ پیش از میلاد دوام یافت و قلمرو آن از سغد تا رخج و از هریرود تا دهنه‌ی رود سند و پنجاب هند گسترده بود.

    در میانه‌های سده‌ی سوم پیش از میلاد، دولت موریای هند، که بین سال‌های ۳۲۱ تا ۱۸۵ پیش از میلاد، بر هند فرمانروایی می‌کردند، در گسترش دین بودایی در باختر تلاش فراوان نمود. در عهد آشوکا، مقتدرترین فرمانروای این دولت، که به بوداگرایی گروید، دین بودا، از حدود شبه‌قاره‌ی هند تجاوز و توسط مبلغان از شمال غربی تا کشمیر و قندهار و کابل نفوذ کرد و به‌تدریج به سواحل رود جیحون رسید. در آن هنگام، دولت یونانی باختر، که می‌خواست خود را در ثروت هند شریک سازد، از این نفوذ دینی جلوگیری نکرد. از این‌رو دین بودایی جای دین زرتشتی را گرفت.

    بنابراین، بلخ، در دوره‌ی فرمانروایی یونانی باختر و سپس سلسله‌ی کوشانیان، که از سال ٦۰ تا سال ۳۷۵ میلادی، از بلخ بر آسیای میانه و شمال هند فرمانروایی می‌کردند، از مراکز مهم دین بودایی و محل معبد معروف «نو بهار» بود.

    به‌هر حال، به‌گفته‌ی استرابون، مورخ یونانی (۲۷ ق‌.م - ۱۴ م)، دولت یونانی باختر با یورش چهار قوم: آسیایی‌ها (Asioi)، پاسیانی‌ها (Pasianoi)، تُخاری‌ها (Tocharoi)، و سکاراولی‌ها (Sakarauloi)، که همگی از سرزمین‌های ماورای سیردریا (سیحون) آمده بودند، سقوط کرد.

    یوئه‌چی‌ها، که به احتمال قوی، اتحادیه‌ای از اقوام کوچ‌نشین سکایی بودند و خاستگاه آن‌ها در دشت تاریم (در غرب چین) بود، زیر فشار جنگجویان چینی از سرزمین خویش بیرون رانده شدند. آن‌ها با دیگر اقوام کوچ‌نشین (تُخاری‌ها و سکاها) متحد شدند، و به‌سوی جنوب به شرق سرزمین‌های آریایی (شمال افغانستان امروزی) ریختند، و در سال ۱۲۴ پیش از میلاد، با پارت‌های اشکانی درگیر شدند، و سپس به باختر (بلخ) یورش آوردند، و یونانیان حاکم بر آن سرزمین را به جنوب به‌سوی دره‌ی کابل و شرق به‌سوی پاکستان و هند کنونی راندند و خود با تشکیل دولتی مستقل کوشانی، تمدنی جدید را در تاریخ باختر رقم زدند. در نهایت، کانیشکا، مقتدرترین پادشاه کوشانی، در ۱۲۰ میلادی، پایتختش را از باختر به بگرام و کاپیسا انتقال داد. تندیس‌های بودای بامیان یادگاری از آن دوره‌ است.

    احتمالاً اردشیر بابکان، نخستین شاه ساسانی (۲۲۴ – ۲۴۱ م)، پس از تسخیر سگستان و ابرشهر (خراسان فعلی) و مرو و خوارزم قدرت خود را بر بلخ و نواحی آن نیز بسط داد. اما سیطره‌ی ساسانیان بر بلخ دیری نپایید. چون به‌زودی هیتالیان (هیاطله) یا هون‌های سفید از ایالت گانسوی چین به حدود تخارستان هجوم آوردند. شروع قدرت هفتالیان از سال ۴۲۰ میلادی بود. آن‌ها بر بلخ چیره شدند و بسیاری از شاهان ساسانی را خراجگزار خود ساختند. در سال ۴۸۴ میلادی، هیتالیان، که مرکز دولت آن‌ها تخارستان بود، تا مرو و هرات نیز را گرفتند. اما سرانجام ساسانیان با ترکان متحد شدند و در سال ۵٦۷ میلادی، دولت شاهنشاهی هفتالیان به‌دست نیروهای مشترک خسرو انوشیروان ساسانی و ترکان از بین رفت. چندی بلخ به‌دست ترکان و پارسیان افتاد؛ اما یورش تازیان به سلطه‌ی آنان پایان داد.

    نخسین حمله‌ی تازیان مسلمان به بلخ، در سال ۳۲ ه‍جری قمری (٦۵۲ میلادی) به‌سرکردگی احنف‌بن قیس بود. در سال ۴۳ ه‍جری قمری دوباره به‌تصرف اعراب مسلمان درآمد، ولی در زمان قتیبةبن مسلم بود که کاملاً مغلوب آنان شد. در دوره‌ی اسلامی، یعنی در قرون وسطی، بلخ همراه با هرات، نیشابور و مرو یکی از چهار بخش (چهار ربع) خراسان بزرگ بود.


    نیسایه

    نیسایه (Nisāya) یا نِسا، یکی از شهرهای باستانی سرزمین آریایی بود که در بند هشتم فرگرد نخست وندیداد از آن یاد شده است:

    «پنجمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”نسايه“ در ميان بلخ و مرو بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، گناه ”سست باوری“ را بيافريد.»

    نیسایه، به‌نوشته‌ی احمدعلی کهزاد و فضل‌ربی پژواک، «نواحی بین بلخ و هرات» (میمنه در شمال افغانستان) است، یا به‌گفته‌ی حسن پیرنیا آن را «بعضی با محلی در دو فرسخی سرخس و برخی دیگر با نیشابور تطبیق می‌کنند» و یا به‌قول دیگر، نِسا است، که محوطه‌ی باستانی آن در محدوده کشور ترکمنستان امروزی، در فاصله بین شهر عشق‌آباد پایتخت این کشور و شهر قوچان در استان خراسان ایران قرار دارد.

    به‌هر حال، در زمان پارتیان که از اواخر قرن سوم پیش از میلاد تا اوائل قرن سوم میلادی، یعنی نزدیک به پانصد سال بر قلمرو آن‌زمان ایران حکومت کردند، این شهر، نخستین جایی بود که اشک اول، بنیان‌گذار سلسله اشکانی، آن را به‌عنوان مرکز فرمانروایی خود برگزید. اگرچه نسا پایتخت اشکانیان نبود اما پایگاه این خاندان به‌شمار می‌رفت. آن‌گونه که در گزارش‌های تاریخی آمده، پس از آن‌که ساسانیان به فرمانروایی اشکانیان پایان دادند، نسا اهمیت خود را از دست داد و رو به زوال نهاد؛ اما پیروز، پادشاه ساسانی این شهر را دوباره احیا کرد. در متون تاریخی فارسی و عربی پس از اسلام، پیوسته از نسا به‌عنوان یکی از شهرهای مهم خراسان بزرگ یاد شده‌ است.


    هرایوه

    هرایوه (Harōiva) یا هرات، در شمار کهن‌ترين بلاد مشرق زمین قرار می‌گیرد. اين شهر باستانی، اکنون در شمال غرب افغانستان، در حوزه‌ی حاصل‌خیز و شاداب هری‌رود واقع است. پاره‌ای بر این باورند که نام هِرات برگرفته از نام رودخانه هریرود است. اصل این نام واژه‌ی «هَرَیو»، به‌معنای «پُرشتاب» است، چنان‌که در پارسی باستان (سنگ‌نبشته‌های هخامنشی) به‌صورت «هريوا» و در وندیداد اوستا، که در عهد پادشاهی پارتیان نگاشته شده است: «هريوه» و در پارسی ميانه ساسانی (در سنگ‌نبشته‌ای در کعبه زردشت واقع در نقش رستم) «هريو» ياد شده است. ظاهراً قدیم‌ترین شکل این واژه در کتاب ریگ‌ودا، به زبان سانسکریت «سَرَیو» (Saráyu) آمده است؛ زیرا معمولاً حرف «س» سانسکریت، در زبان اوستایی به حرف «هـ» ابدال می‌شود. مراد از این واژه‌ی معادل اوستایی در زبان سانسکریت ودایی، همان رودخانه‌ی هری‌رود است. هم‌چنین هرات به‌نام‌های دیگری مانند: هِرَی یا هَرِی نیز شهرت دارد. در واقع ریشه‌ی تمام این نام‌ها بر می‌گردد به واژه‌ی «ائیریه» (اری، اریه و آریا). از این‌رو، در آثار يونانی «آريا یا گاهی به غلط آریانا» خوانده شده است. به‌هر حال، هرات نیز یکی از مهم‌ترین سرزمین‌های قوم آریایی بود. در بند نهم وندیداد آمده است: «ششمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”هَرُيو“ و درياچه‌اش بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی ”سرشك و آب‌گونه‌ی پُرمايه“ را بيافريد.»

    دو واژه‌ی ”سرشك و آب‌گونه‌ی پُرمايه“، در واقع، بر گردان ”سرَسكَ“ و ”دَريويكَ“ی اوستايی است. دارمستتر، به‌جای آن‌ها ”پشه‌ی آلوده“ آورده و هيچ‌گونه توضيحی در اين باره نداده است. نيبرگ، به پيروی از زند ونديداد، آن‌ها را به ”شيون و مويه“ برگردانده كه در دين مزداپرستی كاری است نكوهيده و اهريمنی، و بيلی، واژه‌ی دوم را به‌معنای ”مايع غليظ“ (اشاره به ”بَلغم“ يكی از اخلاط چهارگانه) گرفته است.

    در گذشته‌های دور گفته می‌شد که «جهان اقيانوسی است و در اين اقيانوس مرواريدی هست و آن مرواريد هرات است.» در درازنای تاریخ پر فراز و نشیب هرات، پارس‌ها، یونانی‌ها، تازی‌ها، ترک‌ها، مغل‌ها و ازبک‌ها برای تسخير اين شهر کهن جنگيده‌اند. در سده‌های ششم و پنجم پیش از میلاد٬ هرات به‌دست پارس‌ها افتاد و یکی از ساتراپی‌های هخامنشیان به‌شمار می‌رفت. در سنگ‌نبشته بیستون داریوش بزرگ٬ هریوا در فهرست ساتراپی‌های هخامنشیان ياد شده‌ است.

    اسکندر مقدونی، در جریان لشکرکشی‌های خود به آسیا، توانست مرکز ساتراپی هرات را تسخیر کند. به‌قول هرودت، مورخ یونانی، اسکندر مقدونی در ۳۳۰ پيش از میلاد، آرتاکوانا مرکز ساتراپی هریوه را گشود. در اين زمان، آرتاکوانا شهر آباد و مرفه‌ای بود. اما وقتی ساتراپ (والی) هریوه که ”ساتى‌برزن“ نام داشت، همراه با باشندگان هریوا در برابر هجوم سپاه اسکندر به‌سختی مقاومت کردند، آن‌گاه او تصميم به کشتار و ويرانی شهر گرفت. سرانجام سپاهیان اسکندر موفق به فتح شهر شده و آن‌را ویران کردند و بسیاری از باشندگان اين شهر را نيز به‌قتل رسانیدند. سپس، اسکندر شهر را دوباره آباد کرد و نامش را به ”اسکندریه‌ی آریا“ (Alexandria of Areia) تغيير داد.

    بعد از مرگ اسکندر (در سال ۳۲۳ ق.م)، هریوا جزئی از قلمرو سلوکیان درآمد. تا این‌که پس از سال ۲۴۰ پیش از میلاد دو سرزمین همسایه‌ی هریوا یعنی باختر و پارت از اربابان مقدونی مستقل شدند. در این زمان، هریوا جزئی از قلمرو دولت يونانی باختری نوبنیاد به‌شمار می‌رفت. در بین سال‌های ۲۰۸ و ۱۹۰ پیش از میلادی، آنتیوخوس سوم (ملقب به کبیر) پادشاه سلوکی توانست قلمروش را تا سرزمین‌های شرقی گسترش دهد و دوباره هریوا به‌دست سلوکیان افتاد. در سال ۱۶۷ پیش از میلاد، مهرداد یکم، شاه مقتدر اشکانی، با شکست دادن اوکراتید هریوا و برخی از سرزمین‌ها را از سلوكیان گرفت. پس از آن، دولت‌های اشكانی‌ها، كوشانی‌ها، يفتلی‌ها و ساسانی‌ها، در اين سرزمين حكمروايی کرده‌اند.

    در دوره‌ی يفتلی‌ها (هیاطله)، هرات از مراکز مهم نظامی و منطقه‌ی مرزی بين دولت‌های يفتليان و ساسانيان محسوب می‌شد و پس سقوط يفتلی‌ها به اشغال پارس‌ها (ساسانی‌ها) درآمد. در آستانه‌ی يورش اعراب به خراسان، این شهر دارای اقلیت مسیحی نستوری بود.

    تازیان در سده‌ی هفتم ميلادی به خراسان رسيدند و هرات در سال ۳۱ هجری قمری، در عهد خلافت عثمان، توسط لشکر اعراب به‌سرکرد‌گی احنف بن قیس فتح و مردم آن به دين اسلام گروید. پس از پایان سیطره‌ی اعراب، دولت‌های محلی مانند طاهری‌ها، صفاری‌ها، سامانی‌ها، غزنوی‌ها، غوری‌ها و سلجوقی‌ها بر اين ديار حكومت راندند. در این ایام، هرات یکی از چهار بخش مهم خراسان بزرگ بود و آن را دل خراسان نیز خوانده‌اند.

    به هنگام ایلغار مغولان، در سال ۱۲۲۲ میلادی، هرات از بنیاد ویران شد و بیش از نیمی از اهالی بومی آن قتل‌عام و یا آواره شدند.

    بین سال‌های ٦۴۳ تا ۷۸۴ ه‍جری قمری، سلسله‌ای آل کرت، که نسب آنان به سلاطین غور می‌رسید، در خراسان استقلال داشتند و پایتخت این دودمان شهر هرات بود. تیمور لنگ در سال ۷۸۴ هرات را گشود و آل کرت را نابود کرد. در جریان این حمله هرات بار دیگر ویران شد و هزاران نفر به قتل رسیدند. شاهرخ فرزند تیمور و همسرش گوهرشاد بیگم پایتخت تیموریان را در سال ۱۴۰۱ میلادی از سمرقند به هرات منتقل کردند. هرات در دوره‌ی تیموریان دارالسلطنه‌ی خراسان بزرگ بود و به اوج رونق خود رسید. از این‌رو، می‌توان سده پانزدهم میلادی را دوران طلائی هرات نامید.

    در سال ۱۵۰٦ ازبکان شیبانی آسیای مرکزی بر شمال افغانستان و هرات چیره شدند. اندکی بعد هرات به‌دست قزلباشان ترک‌تبار صفوی افتاد. در دوران صفوی هرات هم‌چنان مرکز و مهم‌ترین شهر خراسان محسوب می‌شد و همواره مورد طمع ازبکان و ترکان صفوی بود. حتی چندبار این شهر بین ازبکان و صفویان دست‌به‌دست شد، با این حال، سلطه‌ی ازبکان در مقایسه با سلطه‌ی صفویان بر این شهر به‌صورت کوتاه‌مدت بود. پس از سقوط دولت صفوی توسط افغان‌ها، هرات قلمرو طایفه‌ی ابدالی شد؛ اما پس از فروپاشی دولت افغان‌ها در ایران، این شهر به‌دست نادر شاه افشار افتاد. سپس، از زمان ایجاد دولت شاهنشاهی احمدشاه درانی در خراسان بزرگ، هرات همواره بخش جدایی‌ناپذیر کشور افغانستان بوده است. هر چند که در اوایل قرن نوزدهم، دولت مغول‌تبار قاجاری ایران به هرات چشم طمح داشت و چندین بار هرات را مورد هجوم قرار داد، ولی در نهایت تلاش آنان نافرجام ماند.


    وایکرته

    در بند دهم فرگرد نخست وندیداد آمده است: «هفتمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”وَئَه كَرتَه“ی بد سايه (کابل) بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، پری ”خنَثَی تی“ را بيافريد كه به ”گرشاسپ“ پيوست.»

    وایکـرته (Vaēkərəta)، که بیشـتر دانشـمندان آن را کابل دانسـته‌اند؛ اما سـیلوین لـوی (Sylvain Lévi)، اســتاد زبـان سـانســکـریت در دانشــگاه سـوربـن، در کـتاب «Le catalogue géographique des Yakṣa dans la Mahāmāyūrī»، که در سـال ۱۹۱۵ میـلادی چـاپ شـده اسـت و والتر برونـو هنینگ (W. B. Henning)، در کتاب «Two Manichaean Magical Texts»، که به‌سال ۱۹۴٧ میلادی به نشر رسیده است، آن را به اشتباه با گندهارا (Gandhara) و نواحی پیشاوُر تطبیق داده‌اند.

    نام گندهارا (Gandhara) یا گَنداره، نخست در ریگ‌ودا و سپس در اترواودا یاد شده است. پانینی (Pāṇini)، زبان‌شناس هندی که دستور زبان کاملی برای زبان سانسکریت تدوین کرده و خود احتمالاً از اهالی گندهارا بوده، نیز در سده‌ی چهارم پیش از میلاد، از این منطقه نام برده و آن را یکی از استان‌های اصلی هند دانسته‌ است. از سوی دیگر، در سنگ‌نبشته بیستون داریوش یکم، این منطقه به‌عنوان یکی از استان‌های شاهنشاهی پارس آمده‌ است. هم‌چنین در سده‌ی یازدهم پس از میلاد توسط ابوریحان بیرونی، نیز به گندهارا اشاره شده و وی شهر ویهند (احتمالاً اوند امروزی نزدیک به اَتک) را پایتخت آن ذکر کرده‌ است. نام گندهارا در منابع کلاسیک بعدی برای اشاره به دره‌ی رود کابل استفاده شده است. میر غلام‌محمد غبار، گندهارا را ولایات پیشاور، سوات و کابل نگاشته است.(غبار، میر غلام‌محمد، تاریخچه‌ی مختصر افغانستان، سالنامه‌ی کابل ۱٣۱۱، ص ٧؛ در صفحه‌ی ۹ نیز از گندهارا معادل کابل و پیشاور یاد کرده است) از این‌رو، ممکن است سیلوین لوی و والتر هنینگ، وایکرته را با گندهارا یکی پنداشته‌اند.

    با این وضعیت، پژوهشگرانی که وایکرته را با کابل تطبیق داده‌اند، به شرح زیر است: میر غلام‌محمد غبار، وای‌کرت (= کابل، اعم از شهر و علاقه)[سالنامه‌ی کابل ۱٣۱۱، ص ٣۴]؛ حسن پیرنیا، وای‌کرت (= کابل)[تاریخ ایران باستان، ج ۱، پاورقی ص ۱٣۹]؛ ابراهیم پورداوود، وَئَه كَرتَه (= کابل بدسایه)[وندیداد، صص ۱٠ و ۱٣]؛ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، وئه کرته (= کابل)[تاریخ مردم ایران (ایران قبل از اسلام)، ج ۱، ص ٣۱]؛ آرتور کریستن‌سن، ایران‌شناس نامبردار دانمارکی، واکرت (= کابلستان)[کیانیان، ص ۱۴٧] و ...

    به‌هر حال، کابل نیز یکی از قدیمی‌ترین شهرهای جهان است، که قدمت آن را برخی به ۵۰۰۰ سال و عده‌ای دیگر به ۳۵۰۰ سال می‌رسانند. اما محرز نیست. با وجود این، نام کابل در سرودهای ریگ ودا، به‌صورت «کوبها» آمده و از این شهر، در برخی منابع به‌شکل «کوفن» نیز یاد شده است. مورخان و جغرافیانویسان یونانی از آن به‌نام‌های «کابوره»، «کارورا» و «اورتوسپانه» نام برده‌اند. در برخی از نسخه‌های پلینی از کابل به‌نام «ارتوسپانوم» یاد شده که با اندک تغییر به «ارتوستانا» شباهت دارد. ویلسن گمان می‌برد به‌احتمال زیاد، این نام، همان «اردهاشتانا»ی زبان سانسکریت باشد که به‌معنای «جای بلند» یا «شهر بلند» است. هیوان تسانگ، سیاح معروف چنینی، نیز همین اسم را برای کابل یادآور شده است. احمدعلی کهزاد می‌نویسد:

      در ریگویدا نام کابل به‌شکل کوبها آمده و بر استناد ترجمه‌ی زند اوستای دارمستتر «وئه کرته» و به‌قول هیرودوت «کسپاتیروس» و به‌قول استرابون «اور تسپنه» (چهارراه) و نیز به‌قول بطلیموس: کوفن، کاوفو، کارورا، یا کابورا از آن یاد شده است.


    اورو

    اورو، یا روه (سرزمین پکتیکا) یا غزنه و یا طوس، چنان که در بند یازدهم فرگرد اول وندیداد آمده است: «هشتمين سرزمين و كشور نيكی بود كه اهوره مزدا آفريد». وندیداد می‌افزاید: ”اورو“ی دارای چراگاه‌های سرشار بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، گناه ”خودكامگی و فريفتاری“ (يا بهتر است، براساس گزارش پهلوی (زند) وندیداد گفته شود ”فرمانروايی ستمگرانه“) را بيافريد. گراردو نیولی در کتاب «زمان و زادگاه زرتشت» می‌نویسد:

      «در مورد موقعیت و محل اوروا، پیش‌تر با نظر کریستن‌سن موافق بودم که می‌گوید محل اوروا را باید در جایی در جنوب کابل جست‌وجو کرد. بنابراین، سرزمین‌هایی با چراگاه‌های فراوان که بیش‌تر شبیه اوروا هستند، طبعاً باید سرزمین‌هایی باشند که این چراگاه‌ها در مرکز آن‌ها، در شرق غزنین یا مرکز زابلستان قرار دارند. این شهر را که در ارتفاع ٢٣۵٠ متری از سطح دریا قرار دارد، سرزمین‌های حاصلخیز پر از گندم‌زارها در میان می‌گیرد و غزنی‌رود که امروز به دریاچه‌ی آب ایستاده می‌ریزد، آن را مشروب می‌کند، و عجیب نیست اگر بپذیریم که در قدیم غزنی‌رود با رودخانه‌ی لورا پیوند یافته و احتمالاً به رودخانه‌ی ارغنداب، شعبه‌ی بزرگی از رودخانه‌ی هیرمند (هایتومند) که به دریاچه‌ی هامون می‌ریزد، می‌پیوسته است.»

    همو در ادامه می‌افزاید:

      «بعدها این نظریه را رها کردم و با نظر اشتباهی که ابراز داشتم، به ارتباط بین اوروا و دشت پیشانسه که منابع پهلوی آن را نزدیک کابلستان می‌دانند، بهای کمی دادم و به‌دنبال آن و در پی نظریه‌ی یوستی، محل اوروا را در غرجستان دانستم. در این زمینه باید بگویم در واقع پیش‌ترها تصور می‌کردم کابلستان شاید سرزمینی بزرگ‌تر از کابل امروزی بوده و غرجستان را نیز شامل می‌شده است. اما امروز دیگر بر این باور نیستم. نوشته‌ی منشی‌زاده، در مورد موقعیت دشت پیشانسه در فلات مرتفع غزنین مرا راهنمایی کرد تا نظریه‌ی کریستن‌سن را با وجود آن‌که به دشت پیشانسه اشاره‌ای ندارد، دوباره مورد توجه قرار دهم.»[گراردو نیولی، زمان و زادگاه زرتشت، صص ۴۵-۴٦]


    وهرگان

    خننتا یا وهرگان (Vehrkana)، نهمين سرزمين آریایی است که در بند ۱٢ فرگرد نخست وندیداد از آن سخن رفته است: «نهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”خنَنتَ“ بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، گناه نابخشودنی ”كون مرزی“ را بيافريد.»


    هرهواتی

    جیمز دارمستتر، هرهواتی (Harahvaiti) را با رُخَج یکی دانسته است[جمیز دارمستتر، وندیداد، ص ۵٧]. سرزمین رُخَج، در شرق فلات ایران قرار داشت و مشتمل بر قندهار امروزی و اطراف آن در افغانستان می‌شده‌ است که قوم رُخَجی (Arachosians یا Arachoti) در آن مسکن گزیده بود. از این سرزمین، نخستین‌بار در سنگ‌نوشته‌های هخامنشی به‌نام هَرَهُوَتیش یاد شده است که از ساتراپی‌های شرقی شاهنشاهی پارسیان بود. هم‌چنین نام هَرَخوَیتی در فرگرد نخست وندیداد اوستا آمده است: «دهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”هَرَهَوَيتی“ زيبا بود. پس آن‌گاه اهريمن همه‌تن مرگ بيامد و به پتيارگی، گناه نابخشودنی ”خاك‌سپاری مردگان“ را بيافريد.»[پورداوود، ابراهیم، وندیداد (فرگرد اول، بند ۱٣)، ص ۱٠].

    آریاییان که حدود سه‌هزار سال پیش برای سکونت به این سرزمین رسیدند، آن را به یاد ایزدبانوی باران یعنی «اناهید-هرهوتی» (ناهید دارنده‌ی آب‌ها)، هره‌وتی (دارنده‌ی آب‌ها) نامیدند.[دانشنامه‌ی ایرانیکا، سرواژه‌ی «اناهید»]


    هتومنت

    هتومنت (Haētumant)، نام اوستایی رودخانه‌ی هیرمند و حوضه‌ی پیرامون آن است که در نسک‌های گوناگون تاریخی و گیتاشناسی، به ریخت‌های هلمند، هندمند، هیلمند، هیلمن و هیرمن نیز از آن نام‌برده شده‌ است. رومیان و یونانی‌ها این رود را «هتَماتندروس» (Etymandros) یا «هری‌مانتوس» (Erymanthus) می‌خواندند. این رود بزرگ، از بلندی‌های کوه‌های بابا در ۴۰ کیلومتری غرب کابل از رشته‌ کوه‌ی هندوکش در افغانستان سرچشمه می‌گیرد و در استان هلمند روان شده و پس از مسافت ۱۱۰۰ کیلومتر وارد دریاچه هامون که دریاچه ای مشترک بین افغانستان و ایران است می‌شود. از این‌رو، طولانی‌ترین رود واقع بین سند و فرات به‌شمار می‌آید، که سالانه میلیاردها متر مکعب آب در آن جریان می‌یابد.

    هیرمند از جنوب باختری کابل پس از پیوستن به رودخانه‌ی دیگری به‌نام ارغنداب از جنوب باختری کابل گذشته و وارد دشت مارگو می‌شود. این رودخانه، در محل بند کمال‌خان واقع در خاک افغانستان تغییر مسیر داده و به شمال منحرف می‌گردد و در بند کهک واقع در ۳٦ کیلومتری جنوب خاوری زابل وارد دریاچه هامون می‌شود.

    به‌نوشته‌ی آرتور کریستن‌سن، محیط جغرافیایی قدیم‌ترین قسمت‌های اوستای جدید، ایران شرقی (بیشتر افغانستان امروز) است و این محیط جغرافیایی افزون بر نواحی سغد، بلخ، مرو و آریا (هرات)، عبارت است از حوزه‌ی شط هلمند (= هیرمند). اهمیت زرنگ (= سیستان) در بحث از دوره‌ی آخرالزمان، که در روایات مذهبی زرتشتی ملاحظه می‌شود. نجات‌دهندگان آینده‌ی عالم، از نطفه‌ی زرتشت که در دریاچه‌ی کاس‌ای (کیانسیه یا کیانسه یا دریاچه‌ی هامون) سیستان پنهان شده و ٩٩٩٩٩ فروشی (فروهر) آن را حفاظت می‌کنند. مقدس‌بودن دریاچه‌ی هامون اندیشه‌ی است که از دوره‌ی مقدم بر زرتشت باقی مانده است.[رجوع شود به: کیانیان، صص ٢-٦]

    در سده‌ی دوازدهم پیش از میلادی، برخی از اقوام آریایی به مرکز تازه‌ای از قدرت در دره‌ی هیرمند روی آورده و در آن‌جا شاهزادگان کیانی و دنباله‌روان آن‌ها شهریاری آریایی را بنیاد نهادند.

    علی بن حسین مسعودی، تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان عرب، مدعی است که کی‌بهمن به انتقام خون پدر جنگی با پادشاهان سیستان و زابلستان کرد و بعد از کشتن رستم و پدر او، بسیاری را از مردم سیستان و زابلستان به اسارت برد.[رجوع شود به: سنی ملوک‌الارض]


    راگا یا راغه

    راگا یا راغه (Ragha)، دوازدهمين سرزمين نیکوی آریایی است که اهورامزدا آفرید. در بند ۱٦ آمده است: «دوازدهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”رگا“ بود كه سه رَد در آن فرمانروايند. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، گناهَ ”برانگيختن سست باوری“ را بيافريد»

    بنا بر روایات سنتی زرتشتی، این کشور باید همان رگای ماد باشد که در کتیبه‌های داریوش اول در بیستون از آن سخن رفته است؛ یعنی راگای یونانی، و ری دوران اسلامی (اَلرَّی اعراب). اما به‌نوشته‌ی گراردو نیولی «این عقیده تنها براساس شباهت آوایی است و استدلال آن سخت سست است، چون بحث بر سر اسم مکانی توصیفی است، به‌معنای «دشتی در جوار کوهستان»، «تپه‌ی ماهورهای جوار کوهستان». به‌نظر من، رغه می‌بایست در شمال هَرَخوَیتی و هَیتومَنت، در مسیر سرزمین چَخرهَ، واقع باشد. یکی دانستن احتمالی رغه‌ی اوستایی با رگای ماد، که به‌خصوص مورد نظر نیبرگ است، مسئله‌ی است که هنوز جای بحث دارد، اما فرگرد نخست وندیداد هیچ کمکی به حل این مسئله نمی‌کند.»[از زرتشت تا مانی، ص ٣٣]


    چخر

    سيزدهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”چَخرَ“ی نيرومند و پاك بود. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، گناه نابخشودنی ”مَردار سوزان“ را بيافريد.[بند ۱٧ فرگرد نخست وندیداد، برگردان ابراهیم پورداوود، ص ۱۱؛ هم چنین رجوع شود به بندهای ٧٣ و ٧۴ فرگرد ٨]

    حسن پیرنیا، چخر یا شخر را با شاهرود یکسان پنداشته است.[] اما غفور پویا و فضل‌ربی پژواک، آن را با غزنه تطبیق کرده‌اند.[] با این حال، گراردو نیولی می‌نویسد: «در مورد چخر نمی‌توان چیز زیادی گفت: پس از بررسی‌های محدوده‌ای کلی که این سرزمین در آن جای گرفته و فرضیات گوناگونی ارائه شده است، فکر می‌کنم منطقی‌ترین راه حل آن است که آن را همان چَرخِ میان غزنه و کابل، در دره‌ی لوگر یا چرخ سفرنامه‌ی ابن‌بطوطه، بدانیم»[از زرتشت تا مانی، ص ٣٣]


    ورنا

    چهاردهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”وَرِنَ“ی چهارگوشه بود كه فريدون - فروكوبنده‌ی اَژی‌دهاك - در آن زاده شد. پس آن‌گاه اهريمن هِمه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، ”دشتان“ نابهنجار زنان (رجوع شود به فرگرد شانزدهم وندیداد) و بيدادگری فرمانروايان بيگانه را بيافريد.[بند ۱٨ فرگرد نخست وندیداد، برگردان ابراهیم پورداوود، ص ۱۱]

    وَرِنَ یا وارنا را احمدعلی کهزاد و غفور پویا با بامیان و فضل‌ربی پژواک با وانای وزیرستان و حسن پیرنیا با صفحه‌ی البرز یا خوار تطبیق می‌کنند.


    هپته هندو

    هپته هندو (Hapta hindu)، معادل سانسکریت ودایی آن در کتاب ریگ‌ودا، در فهرست رودهای ریگ‌ودا، سَپته‌سندو، به‌معنای ”هفت‌رود“ آمده، که در کنار آن، از سه رود دیگر: کوبها (همان رود کابل)، رَسا (همان رَنهای اوستایی) و کُرومو (رودی در دره‌ی کُرَم در مناطق قبیله‌ای پشتون‌نشین پاکستان) نیز یاد شده است. در بند نوزدهم فرگرد اول وندیداد چنین آمده است:

    «پانزدهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، ”هفت‌رود“ بود. پس آن‌گاه اهريمن همه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، ”دشتان“ نابهنجار زنان و گرمای سخت را بيافريد.»

    جمیز دارمستتر، هفت‌رود را با سرزمين‌های آبخور رود سند (ايندوس) يا پنجاب كنونی یکسان انگاشته است.


    رنگها

    در بند بیستم فرگرد نخست وندیداد آمده است: «شانزدهمين سرزمين و كشور نيكی كه من - اهوره مزدا - آفريدم، سرزمين گرداگرد سرچشمه‌ی رود ”رنگها“ بود؛ جايی‌كه مردمان بی‌سر زندگی می‌كنند. پس آن‌گاه اهريمن همه تن‌مرگ بيامد و به پتيارگی، زمستان ديوآفريده را بر جهان چيرگی بخشيد.»

    گفته می‌شود که به‌دلیل کوتاه‌بودن عبارات اوستا و آشفته‌بودن مندرجات کتاب‌های پهلوی، خاورشناسان بر سر تعیین رود رنگها اختلاف کرده و هر یک رود معروفی را حدس زده‌اند، چنان‌که ویندیشمان گمان می‌کند که رود سند مقصود است. هارلز می‌نویسد آمودریا (جیحون) از آن اراده شده است. اشپیگل، یوستی و گایگر به سیردریا (سیحون) گمان برده‌اند. دلاگارد آن را رود معروف روسیه، یعنی ولگا پنداشته است. مارکوارت رود زرافشان سغد و دارمستتر رود دجله دانسته‌اند و بارتولومه و وست آن را رود افسانه‌یی و نیم‌افسانه‌یی تصور کرده‌اند.[مفردکهلان، جواد، گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران، ص ۱٨۹]

    دارمستتر با اشاره به گزارش پهلوی (زند) ونديداد، سرزمين آبخور رود رنگ‌ها را با ناحيه‌ی ميان‌رودان (Mosopotamia) يكی دانسته است. در گزارش پهلوی (زند) ونديداد. درباره‌ی ”مردمان بی‌سر“ آمده است: «مردمی كه هيچ فرمانروايی را به سالاری خويش نمی‌پذيرند». دارمستتر افزوده است:

      اين تركيب، ترجمه‌ی ”اسروَشه“ (سركشی، شورش، نافرمانی در برابر قانون) است كه در دوره‌ی ساسانی به‌درستی درباره‌ی مردم سرزمين‌های ميان دو رود دجله و فرات - كه پيرو كيش مزداپرستی نبوده‌اند - به‌كار می‌رفته است. من گمان می‌برم كه بايد معنی واژگانی اين تركيب را بپذيريم و در اين بند، سرچشمه - يا دست‌كم - كهن‌ترين شكل افسانه‌هايی را كه درباره‌ی مردمان بی‌سر با چشمانی بر شانه‌هاشان در برخی از منابع آمده است، بشناسيم. جغرافيادانان ايرانی از چنين مردمانی نام می‌برند و جای آنان را در جزيره‌های خاوری نزديك چين ذكر می‌كنند كه آنان را از آن‌جا به نزد خان تاتاران فرستادند. (به‌نقل فهرست اوزلی) برای شناخت بنياد اساطيری اين افسانه‌ها می‌توان پيشينه‌ی آن‌ها را تا اساطير هندی و يونانی نيز دنبال كرد.


    [] يادداشت‌ها




    [] پيوست‌ها


    ...


    [] پی‌نوشت‌ها

    دانشنامه‌ی ایرانیکا، زیر سرواژه‌ی «جغرافیای اوستا».
    پورداوود، ابراهیم، وندیداد، صص ۹-۱۱؛ و نیز: جیمز دارمستتر، مجموعه قوانین زرتشت (یا وندیداد اوستا)، ترجمه‌ی موسی جوان، ص ۵٧
    زرین‌کوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران (ایران قبل از اسلام)، ج ۱، صص ٣۱-٣٢
    پیرنیا، حسن، تاریخ ایران باستان، ج ۱، ص ۱٣۹
    زرین‌کوب، پیشین، ص ۱۵
    همان‌جا، ص ۱۵
    همان‌جا، ص ۱٦
    رضی، هاشم، اوستا (سرودهای زرتشت، یسنا، یشت‌ها، ویسپرد، خرده اوستا)، ص ٢٣؛ و نیز: مهدیزاده کابلی، افغانستان مهد آیین زرتشت، ص ۱۹.


    [] جُستارهای وابسته






    [] سرچشمه‌ها







    [] پيوند به بیرون

    [۱ ٢ ٣ ۴ ۵ ٦ ٧ ٨ ٩ ۱٠ ۱۱ ۱٢ ۱٣ ۱۴ ۱۵ ۱٦ ۱٧ ۱٨ ۱۹ ٢٠]

    رده‌ها │ جغرافیا │ جغرافیای تاریخی │ اوستا