ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

قندی آغا، محمدعبدالحمید

قندی آغا
شاعر،بیدل شناس و عارف

محمدعبدالحمید پسرالحاج عبدالقادر متخلص به اسیر(قندی آغا)درسال1290 خ در کابل تولد گردید.
وی اصلاً بدخشانی است. اسیر نحصیلات ابتدایی را در لیسه نجات به پایان رسانید و مصرف تحصیل متوسط در همان لیسه بود، که بنابر دلایل سیاسی به ترک مکتب مجبورشده و برای مدت سیزده سال در ریگستان های جنوب کشور تعبید شد.

پدر اسیر الاج عبدالقادر از ارادتمندان مولینا بلخ بود و در تربیت فرزندخویش تلاشهایی نمود.
اسیر علوم دینی، منطق و فنون شعری را از استادان فرا گرفت و درسنین جوانی یعنی در سال 1310خ به بیدلروی آورد و از آن تاریخ تا زمان حیاتش به تحقیق آثار ابوالمعانی بیدل به طور مداوم پرداخت.او شاگردانی در این زمینه داردکه از آن شمار می توان از استاد سرآهنگ نام برد.

اسیر از سالهای قبل به تشکیل حلقه ی بیدل همت گماشت و تاسالهای آخر دوام داشت. در این حلقه روز های پنجشنبه بعضی از ادب دوستان در منزلش گرد می آمدندو به تحلیل اشعار بیدل می پرداختند. هم چنان از آغاز دهه شصت عرس بیدل در منزلش برگذار می گردید. اسیر ابتدا« واثق» تخلص می کرد ودر برخی مجلات اشعار ش به همین نام به چاپ رسیده اند. او رفته رفته به گوشه گیری پرداخت و حتا از سرودن شعر نیز دست کشید. ولی گاهگاهی بعضی از غزل های ابوالمانی را تخمیس می نمود.

اسیر در زمینه بیدل شناسی رساله هایی را به نگارش در آورده است که عبارت ان از:
کلید عرفان، شرح رباعیات بیدل تحت عنوان های «درد و عبرت و تحقیق و معاش »، رساله ی در تصوف واصطلاحات تصوفی، تذکره ی عرفانی و تحلیل شعر های غامض بیدل.
اسیردر حاشه ی شهر کابل، در یک خانه دهاتی زنده گی می کردو بیش اتز هشتاد سال عمر داشت که دز زمان حاکمیت طالبان پدرود حیات گفت.

این هم نمونه ی شعر قندی آغا

تخمیس برقطعه شعر نعتیه ی حضرت ابولمعانی

نعت

آن که برآفاق هر دم فیض عامش می رسد
آن که در دل هر زره جانی می دهد
آن که نور او بود منظور الله الصمد
آن که امکان تاوجوب و واحدیت تا احد
صورت تمثالی از آیینه زانوی اوست
هست ذات اشرف او هادی هر رهروی
داد آئین جهان کهنه را نظم نوی
عالم امکان بوداز خرمن فضلش جوی
رونق این محفل از چراغش پرتوی
جوش این نه لجراخضر شحه ی از جوی اوست
بهر تعظیم حنابش قد افلاکست خم
سینه از مهر لقایش بهتر است از جام جم
گرچه امکان زو برون از فیض آن نور قدم
از سواد ملک هستی تا شبستان عدم
هر کجا مژگان گشایی سایه ی گیسوی اوست
وصف چشم دلفریبشهست مازاغ البصر
می کند با قدرت حق کلک او شق القمر
بر گل رویش بود وصف الهی جلوه دگر
هر چه آید در خیال آنچه ، بالد در نظر
یک قلم جوش بهارستان رنگ بوی اوست
مقدم ذات شریفش را به عالم دار پاس
زآن که هست او فی الحقیقت اصل خلقت را اساس
خواه مشرق واشمار و خواه مغرب کن قیاس
هر طرف روی نیاز آورده باشی روی اوست
انفس و آفاق بحر قدرت اورا ساحل است
عالم غیب و شهادت حضرتش را منزل است
پرتوی از آفتاب مهر او درهر دل است
کثرتی کز وحدتش بیرون شمار باطل است
چار سوی یک شش جهت هنگامه ی یک سوی اوست
هیچ کس در این گلشن امکان باین اعراز نیست
بارگاه دیگری جز درگه ی او بازنیست
در هوایش گرچه بال عجزرا پرواز نیست