جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب تکامل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تکامل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

خشونت در بین انسان‌های اولیه

از: MARYLÈNE PRATOU-MATHIS

انسان‌شناسی

خشونت در بین انسان‌های اولیه‬‎


فهرست مندرجات

.



آیا خشونت در بین انسان‌های اولیه رواج داشت؟

آیا واقعاً انسان‌های اولیه همیشه در حال جنگ و ستیز بودند؟ خیر، انسان‌ها همواره نجنگیده‌اند

خشونت (Violence)، استفاده از زور فیزیکی به منظور قراردادن دیگران در وضعیتی بر خلاف خواست‌شان، است. در تمامی جهان خشونت به‌عنوان ابزاری برای کنترل استفاده می‌شود، در واقع نوعی تلاش برای سرکوب و متوقف کردن اغتشاشگران در مقابل نگرانی‌های مربوط به اجرای قانون و فرهنگ در یک ناحیه‌ی خاص است. واژه‌ی خشونت طیف گسترده‌ای را پوشش می‌دهد. خشونت می‌تواند از درگیری فیزیکی بین دو انسان تا جنگ و نسل‌کشی که کشته‌شدن میلیون‌ها نفر از نتایج آن است، گسترده شود. شاخص صلح جهانی به‌روز شده در ژوئن ۲۰۱۰، ۱۴۹ کشور را براساس معیار «عدم خشونت» طبقه‌بندی کرده‌ است.

علل رفتار خشونت‌آمیز در نوع بشر غالباً موضوع پژوهش علم روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است. ژان ولاوکا زیست‌‌شناس سیستم اعصاب بدین منظور تأکید می‌کند که «رفتار خشونت‌آمیز به‌عنوان رفتار تهاجمی فیزیکی عمدی در مقابل فرد دیگر تعریف شده‌ است».

دانشمندان بر این موضوع که خشونت در نوع بشر ذاتی‌ست، اتفاق‌نظر دارند. از بشر پیشاتاریخ، مشاهدات باستان‌شناسی مبنی بر درگیری خشونت و صلح‌جوئی به‌عنوان ویژگی‌های ابتدایی آنان وجود دارد.

از آن‌جایی که خشونت ماهیت ادراک و هم‌چنین یک پدیده قابل اندازه‌گیری است، روان‌شناسان تغییرپذیری را، در آن‌چه مردم از کنش‌های فیزیکی عمدی به‌عنوان خشونت دریافت می‌کنند، تشخیص دادند. برای مثال، در ایالتی که توقیف مجازاتی قانونی‌ست ما توقیف‌کننده را به‌عنوان خشونت دریافت نمی‌کنیم، گرچه ممکن است ما با شیوه‌ی استعاره‌ای از واکنش خشونت‌آمیز ایالت صحبت کنیم. به‌علاوه فهم خشونت به رابطه‌ی قابل دریافت قربانی و پرخاشگر نیز وابسته‌است؛ بنابراین روان‌شناسان نشان می‌دهند که مردم ممکن نیست استفاده تدافعی از نیروها را بشناسند مگر در جایی‌که مقدار نیروهای مورد استفاده قرار گرفته به‌طور شاخص بیشتر از تعارض اصلی باشد.

اغلب در بحث‌های مربوط به‌خشونت انسان، تصویر «خشونت میمون نر» آورده می‌شود. دیل پترسون و ریچارد وانگهام در «مردان شیطانی: میمون‌ها و ریشه‌های خشونت انسانی» می‌نویسند که خشونت در انسان‌ها ذاتی است، هر چند اجتناب‌ناپذیر نیست. با این حال «ویلیام ال. آوری» ویراستار کتابی به‌نام «ما باید بجنگیم؟ از میدان جنگ تا حیاط مدرسه - چشم‌اندازی نو در درگیری خشونت‌آمیز و اجتناب از آن» از اسطوره‌ی «میمون قاتل» در این کتاب انتقاد می‌کند که در آن دو بحث ازدو سمپوزیوم دانشکده‌ی حقوق دانشگاه هاروارد را می‌آورد. نتیجه این است که «ما هم‌چنین مکانیسم‌های طبیعی بسیاری برای مشارکت، حفظ درگیری، تجاوز و غلبه بر درگیری داریم. همه این‌ها به اندازه‌ی تمایلات تهاجمی برای ما طبیعی هستند». جیمز گلیگان می‌نویسد که خشونت اغلب به‌عنوان پادزهری برای شرم و تحقیر به‌کار می‌رود. استفاده از خشونت منبع غرور و دفاع از افتخار است، مخصوصاً بین مردانی که خشونت را نشانه‌ی مردانگی می‌دانند.

استیون پینکر در مقاله‌ی «تاریخ خشونت» در نیوریپابلیک شواهدی ارائه می‌کند که متوسط میزان ستیز و خشونت در انسان‌ها و حیوانات در طول چند سده‌ی گذشته کاهش یافته‌ است. روان‌شناسی تکاملی چند توضیح برای خشونت انسانی در زمینه‌های مختلف پیشنهاد می‌کند. گوئتز (۲۰۱۰) بحث می‌کند که انسان‌ها شبیه بیش‌تر انواع پستانداران هستند و از خشونت در موقعیت‌های ویژه استفاده می‌کنند. او می‌نویسد که «باس و شکلفورد» (۱۹۹۷) ۷ مشکل انطباقی را که اجداد ما پی در پی با آن روبه‌رو بودند ارائه کردند که شاید با پرخاشگری قابل حل بوده‌اند: مشارکت در منابع دیگران، دفاع در برابر حملات، تحمیل هزینه بر رقبای هم‌جنس، جایگاه مذاکره و سلسله‌مراتب‌ها، بازداشتن رقبا از پرخاشگری در آینده، بازداشتن جفت از خیانت و کاهش منابعی که برای کودکانی که از لحاظ ژنتیکی غیر خویشاوند بودند هزینه می‌شد.

گوئتز می‌نویسد که به‌نظر می‌رسد بیش‌تر قتل‌ها از درگیری‌های تقریباً بی‌اهمیت میان مردان غیر خویشاوند آغاز می‌شوند که به خشونت و مرگ تشدید می‌یابند. او بحث می‌کند که چنین کشمکش‌هایی هنگامی روی می‌دهد که میان مردانی با جایگاه تقریباً مشابه نزاع بر سر موقعیت پیش می‌آید. اگر تفاوت چشمگیری میان جایگاه‌های اولیه وجود داشته باشد فرد با جایگاه پایین معمولاً هیچ چالشی فراهم نمی‌کند و اگر فردی با جایگاه بالاتر را به چالش بکشد معمولاً نادیده گرفته می‌شود. در همین حال محیطی با نابرابری‌های شدید میان افراد می‌تواند باعث شود پست ترین‌ها از خشونت بیش‌تری در تلاش برای کسب جایگاه استفاده کنند.

آیا خشونت نزد انسان غریزی است، یا اوضاع و احوال محرک آنند؟ امروزه مردم‌شناسان و باستان‌شناسان در پژوهش‌های خود به نشانه‌هایی دست یافته‌اند که به‌مدد آن‌ها اندکی بهتر می‌توان به پاسخ پرسشی برآمد که میان بزرگ‌ترین فلاسفه شکاف انداخته بود. چنین پیداست که جنگ، هم‌زمان با برآمدن اقتصاد تولیدی و دگرگونگی ساختارهای اجتماعی در «دوران نوسنگی»، یعنی حدود ده هزار سال پیش، پدید آمده باشد.

درباره‌ی خشونت نزد انسان‌ها، دو مفهوم در تضادی بنیادین رو در روی یکدیگرند. توماس هابز، فیلسوف قرن هفدهم انگلیسی می‌اندیشید که «جنگ همه علیه همه» از سپیده‌دم اعصار وجود داشته است. اما به‌عقیده‌ی ژان ژاک روسو، انسان وحشی دستخوش شور و تعصب ناچیزی بوده و «جامعه نوپدید» وی را به «سهمناک‌ترین وضعیت جنگی کشانده.»

انگاره‌ی انسان خشن‌و‌جنگجوی ماقبل تاریخ برساخته‌ی نگرش عالمان مردم‌شناسی قائل به تکامل موجودات و مورخان شارح دوران پیشا تاریخ قرن نوزده و آغاز قرن بیستم است. این تصویر به‌حکم پیش‌گمانه‌ای در اذهان نقش بسته بود که می‌انگاشت نوع بشر، تکاملی تدریجی را در مسیر خطی یک سویه‌ای پیموده.[۱]

از زمان باز‌شناسی انسان‌های ماقبل تاریخ، در سال ۱۸۶۳، اندام و رفتار آنان را با تیره میمون‌های تنومند، یعنی گوریل و شامپانزه سنجیده‌اند.

به اعتقاد برخی از این عالمان، «انسان دوره‌ی سوم زمین‌شناسی»، نمودار حلقه‌ی مفقوده میان «نژاد بشر پست» و میمون بود. سپس نظریه‌ی موسوم به «کوچ‌ها» که در سال‌های دهه ۱۸۸۰ به میان آمد، بر این برداشت صحه می‌نهاد که توالی فرهنگ‌های پیشاتاریخی، پیامد کنش نورسیدگانی بوده که جمعیت‌های اسکان‌یافته در یک سرزمین را بیرون رانده بودند تا جای آنان را بگیرند؛ این نظریه اعتقادی را برجای می‌داشت که جنگ برای استیلا همواره وجود داشته است.

تصویر جلد داستان پاریس پیش از انسان

نخستین مورخان دوران پیشاتاریخ، بدون فرآیند تحلیلی موشکافانه، آلات تراشیده را به‌گونه‌ای نامیده بودند که بار معنایی جنگی داشتند: گرز، کوپال، مشت‌کوب، دشنه ...

نمایشگاه‌های جهانی و نخستین موزه‌ها هم این پیش انگاشت را بازآفریدند. بدینسان، موزه توپخانه با فراهم آوردن کلکسیونی از سلاح‌های عصر پیشاتاریخ، دوران مقدم بر عصر تاریخی، روزگاران باستانی، تاریخی و نیز آلات قتاله اقوام بَدَوی، آدمک‌هایی را به اندازه‌ی طبیعی پوشیده در خفتان و مسلح به ساز و برگ جنگ برای هر دوره به نمایش گذاشت.

این نمود‌ها رفته‌رفته ایده‌ی تداوم فرهنگی جنگ از دور‌ترین اعصار زیست آدمیان را در ذهن دیدارکننده الغا می‌کند. با این حال مطالعات کنونی نشان داده‌اند که اقوام آن اعصار این سلاح‌ها را برای کشتن نه انسان‌ها بلکه جانوران به‌دست می‌گرفته‌اند.


▲مهربانی با معلولان

بیش از مطالعات علمی، آثار هنرمندان و نویسندگان، سیمای انسان‌های دوران پیشاتاریخ و شیوه‌ی حیات آن‌ها را برساخته‌اند: تندیس‌های مجسمه‌سازان معروف - مثلاً تندیس‌های Emmanuel Frémiet، یا Louis Mascré، تابلوهای نقاشی Paul Jamin، یا Fernand Cormon -، داستان تخیلی «مطالعات دوران پیش از توفان نوح» [پاریس پیش از پیدایش نوع بشر] نوشته «پییر بواتار» (Pierre Boitard) ؛و البته رُمان «جنگ باز پس‌گیری آتش» اثر «رازنی اینی» (J. H. Rosny âiné) را از قلم نیاندازیم که در سال ۱۹۱۱ پدیدار گردید.

تا پایان قرن نوزدهم، این تصویر‌پردازی هم‌چنان، با استثناهایی نادر برجای مانده بود، نمودار میمونی انسان‌گونه (Anthropomorphism)، اغلب نوعی گوریل، تیره‌ای که آن‌زمان آن‌را به‌ویژه وحشی و شهوتران می‌انگاشتند. این انسان پیشاتاریخ را با سلاح‌هایی اولیه مانند چماق یا مشت‌کوب در دست می‌نمایاندند؛ موجودی که کنش برده‌داری داشته و هم‌و‌غم او کشتار و حتی آدمخواری بوده است. این بینش از انسان‌ ماقبل‌تاریخ را در اغلب رمان‌هایی باز می‌یابیم که از سال ۱۸۸۰ گل کردند.

این افسانه‌ها الگوی نوعی انسان باستانی را در تخیل عوام می‌نگاریدند: قهرمانی نرینه برخوردار از هیبتی مردانه که با جانورانی تنومند، مانند ماموت، یا درندگانی چون ببر دندان خنجری رویاروی بوده؛ مسلح به گرز، با تن‌پوشی از چرم جانوری، در غار‌ها به‌سر می‌برده و در زیستگاه خود ابزارهایی از سنگ می‌تراشیده است. نیای برآشوبیده، غریزی و خشن ما برای تسخیر آتش یا مادینه و یا به کین‌جویی عزیز از دست‌رفته‌ای می‌جنگیده است. ستیزه‌ها همه‌جا حاضر بوده‌اند، گویی جنگ امری محتوم و ناگزیر بوده، به‌ویژه میان «نژادهای» مختلف، که کاوشگران غالباً در روایات خویش انواع آن‌ها را برشمرده‌اند.[٢]

اثری از Emmanuel Frémiet؛برداشت انسان‌های قرن ۱۹ از انسان اولیه که ذاتا خشن و قاتل است

در آغاز قرن بیستم، برخی از زیست‌شناسان پژوهنده‌ی تأثیر اجتماع بر شیوه‌ی حیات موجودات، هم‌صدا با مردم‌شناسان و مورخان پیشاتاریخ، طرفدار گمانه‌ای بودند که می‌انگاشت تبار ما به «میمون‌های قاتل» می‌رسد. به باور اینان، انسان هوشمند (هوموساپینس) را که به‌سبب درنده‌خویی، جانوری خشن می‌انگاشتند، گویا با امحا میمون‌های بزرگ دوپا و گذار از سرزمین‌های میانیِ دو قاره اروپا و آسیا در بیرون از آفریقا پراکنده گردید

این گمانه که ریمون دارت مورخ پیشاتاریخ در سال ۱۹۲۵ پیش کشیده بود، روبرت آردری در کتاب خود «فرزاندان قابیل» (انتشارات Stock) آن‌را تشریح کرد. انسان پیشاتاریخ (قبل از تاریخ، انسان اولیه)، که شکارچی و از این‌رو درنده بوده است، گویا خوی پرخاشگری داشته و در فهم وی جنگ معنایی جز شکار انسان نمی‌داشته است. جانورکشی می‌تواند همچون نمود خشونت غریزی انسان به‌چشم آید. با این حال، چندین مطالعه قوم‌شناسی نشان داده‌اند که در اکثر موارد، کشتن حیوانات از هرگونه شائبه پرخاش‌جویی صیاد برکنار بوده است؛[٣] برعکس به حکم شیوه تبادل هم‌گِنی عالمگیر میان انسان و طبیعت این خشونت را به خدمت جامعه در می‌آورده[۴]. وانگهی، این خشونت از طریق مشارکت در طعمه سهمی در ایجاد پیوند و همبستگی اجتماعی داشته. امروز گمانه‌ای را که می‌پنداشت انسان به‌دلیل درنده‌خویی از تبار «میمون‌های قاتل» بوده‌‌ رها کرده‌اند؛ به‌همین منوال، نظریه‌ی «قبیله بَدَوی» که فروید (روان‌شناس) در سال ۱۹۱۲ پیشنهاد کرده بود را هم به کناری نهاده‌اند.

این جمجمه شکسته کودک نئاندرتال بیان‌کننده مراقبت انسان‌های اولیه از هم‌دیگر بوده است.

فروید، پدر روانکاوی، مدافع نظریه ژان‌باتیست‌دو لامارک، در باره موروثی بودن خصائل اکتسابی بر آن بود که در زمان‌های بسیار قدیم، اجتماع انسان‌های نخستین در درون رمه [یا قبیله‌ای] بدوی سازمان می‌یافته که نرینه عظیمی بر آن چیرگی داشته. این رئیس رمه همه مادینه‌ها را به خود می‌بخشیده، و پسران را وا می‌داشته تا با ربودن زنان بیرون از قبیله به آنان دست یابند: سپس، روزی، چنانکه فروید در سال ۱۹۱۲ در رساله خود، توتم و تابو نوشته، «برادران رانده شده گرد هم آمدند، پدر را کشتند و او را خوردند، همین امر به هستی قبیله پدر سالار پایان بخشید». فروید همچنین مفاهیم «بدویت خلیده در درون» و «میل عنان گسل» را نیز پرورانده بود؛ ستیزه‌های درونی می‌توانند هم سنگ نبرد‌های بیرونی باشند که انگار هرگز باز نایستاده‌اند. چنانکه ریمون کوربه[۵] جستجوگر منطق معرفت و مردم‌شناس پیشنهاد کرده آیا «وحشیگری درونی، سازه ذهنی تخیلی نیست که از ایدئولوژی‌های قرن نوزده چون نژادپرستی و به‌گزینی ژنتیکی تأثیر پذیرفته»؟ چندین مطالعه علوم اعصاب تاکید کرده‌اند که رفتار خشن از ویژگی‌های ذاتی ژن برنمی‌خیزد.[٦] گیریم برخی ساختارهای معرفتی، محیط خانوادگی و زمینه اجتماعی و فرهنگی اهمیت شایانی در پیدایش آن داشته باشند.[٧]

از این گذشته، تعدادی از کارهای پژوهشی، هم در قلمرو جامعه‌شناسی هم در علوم اعصاب و یا اعصار نگاری پیشاتاریخ، این امر را آشکار ساخته‌اند که موجود انسانی طبعا با رنج دیگران احساس همدردی می‌کند. گویا احساس همدردی، حتی نوع دوستی است که مهر و عطوفت انسانی را برکشیده و همه گیر کرده.[٨]

از مشاهده ناهنجاری‌ها یا آثار آسیب دیدگی‌های برجا مانده بر روی استخوان‌های چندین فسیل انسانی دوران پارینه سنگی، درمی‌یابیم که یک معلول جسمی یا روانی حتی مادرزاد، را از میان بر نمی‌داشتند. بازمانده‌هایی از یک کودک انسان «هایدلبرگ» (Homo Heidelberg) به قدمت ۴۲۰ تا ۳۰۰ هزار سال [پیش از میلاد مسیح] را که از «جوش خوردگی پیشرس استخوان‌های جمجمه» رنج می‌برده در غار سیمادولوسهوئسوس (اسپانیا) یافته‌اند. این عارضه موجب رشد غیرعادی مغز و تغییر شکل جمجمه می‌گردد. این کودک که از هنگام تولد دچار عقب ماندگی عقلی بازدارنده‌ای بوده تا سن ۸ سالگی زنده مانده بود.

جای ضربه بر جمجمه یک انسان اولیه. آیا یک قتل بوده یا حادثه هنگام شکار؟

در اغلب موارد آسیب دیدگی، زخم‌های ترمیم یافته نشان از آن دارند که انسان‌های آن دوران تیمار دار و غمگسار بیماران یا مجروهان بوده‌اند و اینان نیز به رغم نقص جسمی یا عقلی، جایگاه خویش را در جامعه حفظ می‌کرده‌اند.

نمونه‌ای دیگر: آزمایش استخوان لگن و ستون فقرات یک انسان «هایدلبرگ» با قدمتی ۵۰۰ هزار ساله، که در کاوشگاه اتاپوئرکا کشف شد، نشان می‌داد که وی از یک غده استخوانی در ستون فقرات و دررفتگی و جابجائی مهره‌های پشت رنج می‌برده. این انسان با قد یک متر و هفتاد و پنج سانتی‌متر و وزن دستکم یک صد کیلوگرم، ناگزیر گوژپشت بوده و قاعدتا می‌بایستی هنگام جابجائی رنج فراوانی می‌برده. اما به لطف مراقبتی که نزدیکانش از وی می‌کرده‌اند، تا حدود ۴۵ سالگی هم زنده مانده بوده است.

گرچه امروز همچنان در تخیل عوام، انسان‌های پیشاتاریخ و اولیه چونان موجوداتی نقش بسته که همواره درگیر ستیزه بوده‌اند، اما واقعیت باستان‌شناسی ممکن ساخته تا به شیوه کاملا متفاوتی آنان را بنگریم. واکاوی آثار گلوله بر روی استخوان‌های انسانی، زخم‌ها، حالت حفظ اسکلت‌ها و زمینه کشف آن‌ها، نشانه‌هایی به دست می‌دهند تا خصلت کُنشی خشن را دریابیم. در حال حاضر، قدیمی‌ترین آثار خشونت را بر زمینه ویژه‌ای، یعنی آدمخواری مشاهده کرده‌اند. چندین حجت باستان‌شناسانه، مؤید این رفتار در دوران پارینه سنگی‌اند اما اندکی از این دلائل گواه آنند که افراد خورده شده را خود کشته باشند. گذشته از آن، تفکیک تعلق گروه‌ها به «خورندگان» یا «خورده شدگان» میسر نیست.

از علائم دیگر خشونت هم بگوئیم که مطالعه چند صد قطعه استخوان انسان هائی که در بیش از ۱۲ هزار سال پیش از میلاد مسیح می‌زیسته‌اند، برهان روشنی بر نادر بودن این علائم به دست داده‌اند.[۹]

گذشته از آن، این نشانه‌ها چنان‌اند که غالبا به دشواری می‌توان به تعبیر ماهیت آن‌ها برآمد، زیرا آثار برجای مانده بر استخوان‌ها هم می‌توانند اثر ضربه‌ای به عمد فرود آمده وهم شاید در جریان حادثه‌ای، خصوصا هنگام شکار برجای مانده باشند. قدیمی‌ترین نشانه خشونتی سوای اوضاع و احوال ‌آدمخواری را بر روی جمجمه یک انسان هوشمند دوران اولیه، با قدمتی میان ۲۰۰ تا ۱۵۰ هزارسال پیش از میلاد، در غاری نزدیک به مایا در جنوب چین کشف کرده‌اند.

گمان می‌رود که شکستگی استخوان گیجگاه راست ناشی از ضربه‌ای باشد که با سلاح کوبنده‌ای ساخته از سنگ فرود آمده. در غار شانیدار، در عراق، جمجمه یک انسان «نئاندرتال» متعلق به بیش از یک صد هزار سال بعد از آن دوران را یافته بودند که بین ۳۰ تا ۴۰ سال از عمرش می‌گذشته، و آثار دو له شدگی برآن پیدا بوده: یکی در ناحیه قدامی پیشانی راست و دیگری بر قوس حدقه چپ. با اینحال همانگونه که کاوشگر نشان داده، این علائم را شاید ریزش سقفی پس از مدفون شدن بدن زیر آوار ایجاد کرده باشد.

در اروپا، پیشانی انسان نئاندرتال بالغی را که از رودخانه‌ای در اسلواکی از زیر خاک بیرون کشیده بودند، رد زخم آلت تیزی برآن پیدا بوده که به هلاک وی نیانجامیده. در منطقه سن‌سزار فرانسه، بقایای زن جوان نئاندرتالی را یافته بودند که ضربه‌ای بر بخش راست قدامی جمجمه وی فرود آمده بوده. این زخم را که با شیئ بسیار بُرنده‌ای زده بودند، موجب خونریزی شدید و ضربه مغزی و حتی بیهوشی شده بوده. از سوی دیگر، رد به جا مانده از زخم هائی برانگیخته آلات چوبی یا سنگی نوک تیز را بر روی چندین اسکلت انسان‌های نئاندرتال در شانیدار (با قدمتی ۶۰ تا چهل و پنج هزار ساله)، و نزد انسان‌های مدرن در سخول در اسرائیل مشاهده کرده‌اند.


▲قتل یا حادثه‌ای هنگام شکار

آیا این انسان‌ها در اثر یک تصادف و یا به واسطه عمل خشونت باری هنگام ستیزه‌ای میان اشخاص، طوایف یا گروه‌ها زخمی شده بودند؟ برای این دوران‌های دیرین دشوار بتوان ایندوعامل را از یکدیگر بازشناخت.

بازسازی نحوه شکار بین انسان‌های اولیه، احتمالا حین شکار، بعضی‌های ناخواسته زخمی می‌شده‌اند.

با این‌همه در موارد چندی، جراحات مشخصا ناشی از تصادم و برخورد یا ضربه‌ای بر سر، ترمیم یافته بودند. کار این مجروحان را به آخر نمی‌بردند و به زندگی آن‌ها پایان نمی‌دادند، که این امر ناگزیر به این اندیشه راه می‌برد که این انسان‌ها رد زخم‌های بجا مانده از یک تصادف یا نبردی را بر تن داشته‌اند که بیشتر ناشی از نزاعی فردی بوده که پیش از مرگ یکی از منازعان متوقف می‌گردیده. تنها انسان سخول و شاید پسرک «غار کودکان» در در ایتالیا از خشونت‌هایی رنج برده باشند. اما از سوی چه کسی؟ عضوی از طایفه یا فردی بیرون از گروه آنان؟ در حال حاضر پاسخی بر این پرسش نیافته‌اند.

به‌موجب پژوهش اریک ترینکاوس، دیرینه‌شناس آمریکایی قوم‌محور[۱٠] انسان‌های نئاندرتال غار شیندار، گویا قربانیان حوادثی بوده‌اند که هنگام شکار روی می‌داده. محل زخم‌های چندین تن از آنان - عمدتاً پراکنده در ناحیه سر و بر روی بازو‌ها -، همانند جراحاتی بوده که بر استخوان‌های گاوچرایان حرفه‌ای دیده شده و آسیب‌هایی را می‌نمایانده‌اند که نتیجه افتادن و زمین خوردن‌های شدید و خشن بوده.

انسان‌های نئاندرتال پستاندارن بزرگ اندام را شکار می‌کرده‌اند؛ سلاح‌های آن‌ها نزدیک شدن به طعمه، حتی نبرد تن به تن با جانور را ضروری می‌ساخته و از اینرو در چنین موقعیت‌هایی روی دادن حوادث، بسیار محتمل می‌بوده است. گذشته از این وقتی به سوی طعمه تیر می‌انداخته‌اند، پَرتابه‌ها می‌توانسته‌اند به هدف نخورند و به یکی از همراهان اصابت کنند.

زندگی جمعی و همکارانه انسان‌های اولیه

بر دیواره غارهای کنیاک در منطقه فرانسه و بر صخره‌های غار پلئیچی در ایتالیا، چندین نقش بر دیوار از دوران پسین پارینه سنگی، انسان‌هایی را نشان می‌دهند که خطوطی از بدن آن‌ها عبور کرده است. این نمودگار‌ها را غالبا «انسان مجروح» یا «انسان تیر خورده» می‌نامند، زیرا به زعم برخی مورخان دوران قبل از تاریخ، این علائم نماد نوک پرتابه‌ها هستند. اما، در این موارد هم، نه می‌توان مظاهر حوادث حین شکار را منتفی دانست و نه نمود مناسک آئینی قربانی کردن. هنر تجسمی دوران پارینه سنگی نمودار هیچ صحنه جنگی نیست، گرچه سزاست گفته شود که صحنه‌های روائی در هنر آن عصر نیز بی‌‌‌نهایت کمیاب‌اند.


▲چرخشی در اسکان‌یابی

به‌زعم برخی مورخان پیشاتاریخ، کاوشگاهی در مصر (بین ۱۴ هزار و ۳۴۰ و ۱۳ هزارو ۱۴۰ سال پیش از میلاد مسیح)، متقن‌ترین گواه وجود ستیزه‌های مرگبار میان دو طایفه را در پایان عصر پارینه‌سنگی در بر دارد. به‌موجب کاوش‌ها، پنجاه و نه کالبد زن و مرد و کودک از همه سنین را تن‌ها، یا دو، سه، چهار، پنج جسد باهم در گودال‌هایی نهاده و با تخته سنگ‌هایی پوشانده بودند. به‌عقیده جمیز آندرسون[۱۱]، شاید نزدیک به نیمی از افراد مدفون به مرگی براثر خشونت جان داده باشند، خواه در پی ضرباتی بر سر، یا پس از آنکه قفسه سینه، پشت یا شکم آن‌ها را نوک نیزه یا پرتابه‌های سنگی، که برخی هنوز دربدن‌ها برجای مانده، سوراخ کرده بودند.

نحوه دفن مردگان توسط نئاندرتال‌ها. آیا این منطقی نیست که قبل از مرگ، از او مراقبت می‌کرده‌اند؟

در پایان عصر پارینه سنگی، شمال سودان با خشکی آب و هوا روبرو بوده. اقلیم یاد شده که در دره بارور نیل جای داشت و محیط طبیعی نامساعدی پیرامونش را گرفته بود، انگار آزمندی گروههایی را برمی انگیخته که در سرزمین‌هایی فرودست آن اقلیم معتدل به سر می‌برده‌اند؛[۱٢] مگر آنکه با افزایش تراکم جمعیت و کاهش منابع در دسترس، رقابتی داخلی برای کنترل این منابع درگرفته باشد. هیچیک از آلات گرد آمده در کاوش‌های باستان‌شناسی گواهی بر خاستگاه بیگانه پرتابه‌ها نیست. از دیگر سو، آیا این پنجاه و نه اسکلت دستاورد یک رویداد بوده‌اند یا چندین رویداد این اجساد را بر جای نهاده؟ هرچه هست، یافته‌های این کاوش نخستین مورد مسلم و آشکار خشونتی جمعی می‌نمایند. آیا این خشونت میان طوایف یا در درون‌‌ همان طایفه روی داده بود؟ بحث و گفتگو تاکنون به پاسخی قطعی بر این پرسش نیانجامیده.

به‌حکم آثار بازمانده باستان‌شناسانه، باور بر اینکه در طول دوران پارینه سنگی جنگ به مفهوم دقیق کلمه درنگرفته پنداری دور از عقل نیست. چند عامل می‌توانند توضیحی برآن باشند.

نخست کمبود جمعیت: ساکنان اروپا را در پسین دوران پارینه سنگی به چند هزار تن برآورد کرده‌اند. پراکندگی طوایف بر سرزمین‌های گسترده، احتمال برخورد این طوایف با یکدیگر را ضعیف می‌نموده، به ویژه آنکه حسن تفاهم و سازش میان گروه‌های کوچکی که حداکثر پنجاه تن را گرد هم می‌آورده برای تضمین تولید مثل ناگزیر بوده است.

همزمان با اهلی کردن نباتات و جانوران در دوران نوسنگی، اسکان‌یابی انسان‌ها هم شتاب گرفته که پیامد آن رشد محلی جمعیت و بحران انبوهی آن بوده. چنانکه نشان جراحاتی که به مرگ انجامیده بر روی اسکلت‌های مردان، زنان و کودکان در چندین گورستان شلتس در اتریش مشخص ساخته‌اند، بحران جمعیت را می‌توانستند با ستیزه‌ها سامان بخشند.

وانگهی انسان عصر پارینه‌سنگی، سرزمینی به قدر کافی غنی و متنوع برای امرار معاش در دسترس داشته. برخی مردم‌شناسان بر این باورند که گویا جوامع پیشاتاریخ جز «اقتصاد بقا» زیستن به شیوه‌ای دیگر را نشناخته‌اند؛ اما این فرضیه بر هیچ واقعیت باستان‌شناسانه‌ای متکی نیست. پژوهش‌های بسیاری حتی عکس آنرا گواهی داده‌اند، تا جائی که توانسته‌اند آن‌ها را نه فقط خود بسنده بلکه حتی برخوردار از فراوانی و وفور هم بنگرند. وقتی سرزمین هائی از منابع زیست سرشار باشند، طوایف مستقر در آن‌ها به رقابت با یکدیگر برنخواهند خاست، زیرا می‌توانند رفتارهائی را که به دغدغه بقای خویشتن دارند، با بهره برداری از انواع خورد و خوراک دمساز کنند. از سوی دیگر هیچ دلیل باستان شناسانه‌ای هم گمانه جنگ میان مهاجران و بومیان بر سر سرزمین را استوار نمی‌دارد.

ابزارهای انسان اولیه، در ابتدا تصور می‌شد این ابزارها فقط کارکردی خشونت‌آمیز دارند.

در این خصوص هم، در دوران نوسنگی بوده که نیاز به زمین برای کشت و کار، ستیزه هائی را میان نخستین طوایف کشاورز و گله دار، و شاید میان آن‌ها و واپسین صیادان و گردآوران خوراک به دنبال داشته، به ویژه میان ۵ هزار و ۲۰۰ تا ۴ هزار و ۴۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، هنگام رسیدن مهاجران جدید به اروپا (مثلا در» هرکس‌هایم «در آلمان). چنانکه شمار افزوده‌تر موارد قربانی‌های انسانی و شیوه زیستی آدمخواری هم گواهی داده‌اند، به نظر می‌رسد که بحرانی عمیق بر این برهه سایه انداخته باشد.

در حالی‌که طوایف اسکان یافته می‌توانستند کالاهای مادی را بیانبارند، چادرنشینان صیاد و گردآورنده خوراک ثروت لزوما محدودی را در اختیار داشته‌اند، که این خود از بیم وقوع ستیزه‌ها می‌کاسته. علاوه برآن، اقتصاد شکار زیستی، به تفاوت از اقتصاد تولیدی که با اهلی کردن نباتات و حیوانات روی نموده، مازادی پدید نمی‌آورده. تاریخ نشان داده است که غلات انباشته و کالا‌ها می‌توانستند آزمندی هائی را برانگیزانند و به نبردهای درون قبیله‌ای وادارند؛ این غنائم بالقوه، می‌توانسته‌اند چشم و همچشمی طوایف را به دنبال آورند و به ستیزه‌ها راه بگشایند. در گذار عصر برنز (هزاره دوم پیش از میلاد مسیح) به سود توسعه فلزکاری و رونق داد وستد کالاهای حیثیتی بوده که جنگجویان و تسلیحات رفته رفته قبله ستایشی واقعی گردیده و جنگ نهادینه شده.

از سوی دیگر ستیزه‌ها را غالبا دارندگان قدرت یا صاحبان کالا به راه می‌انداخته‌اند - کسانی که آن‌ها را «نخبگان» می‌نامیده، و اغلب بر کاست جنگجویان تکیه می‌کرده‌اند. چیزی که هست، چنانچه نوعی نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی هم در عصر پارینه سنگی وجود می‌داشته، دلائلی در اثبات آن در دست نیست. همه چیز برآن دلالت دارد که جامعه آن دوران بر مساوات سامان یافته بوده و مرتبت‌های اجتماعی ناچیزی وجود داشته.

فقط در جریان جهش اجتماعی و اقتصادی دوران نوسنگی است که چهره‌های رئیس و جنگجو در اروپا روی می‌نمایند که مناسکی متفاوت از افراد عادی در تشییع و درهنر‌ها به آن‌ها اختصاص می‌یافته. در همین دوران بوده که کمانداری عمومیت پیدا کرده؛ به زعم برخی مورخان دوران پیشا تاریخ، تیر و کمان، سلاحی که برای شکار به کارمی رفته گویا سهمی در دمیدن بر آتش ستیزه‌ها داشته است، چنانکه صخره نگاری‌های کناره‌های مدیترانه‌ای اسپانیا تائیدی بر این باور به چشم می‌آیند.

توسعه‌ی کشاورزی و دام‌پروری احتمالاً خاستگاه تقسیم اجتماعی کار و پیدایش طبقه نخبگان با منافع و رقابت‌هایش بوده. از سوی دیگر بهره‌برداری از کشتزارهای بیش از پیش پهناور استفاده از شمار بزرگی بازوی کار را ضروری می‌ساخته و یافتن نیروی کشت‌ورز را امری ناگزیر می‌کرده. در دوران میانی نوسنگی کاست جنگجویان و طبقه‌ی اجتماعی بردگان - که بیش‌تر آن‌ها به احتمال زندانیان جنگی بوده‌اند - هم‌زمان پدید آمده بود.

آیا انسان‌های مدرن امروزی خشونت کم‌تری داشته‌اند یا انسان‌های اولیه؟

واپسین عنصر صلح گس‌تر در عصر پارینه‌سنگی، نبود مناسک قربانی کردن انسان در پیشگاه الوهیتی مورد پرستش انسان آن دوران است.

به‌زعم برخی باستان‌شناسان، پرستش ایزد که در دوران نوسنگی باب گردید، گویا جایگزین عبادت الهه آغازینی بوده که مظهر آن «ونوس‌ها»، این پیکره‌های کوچک با ویژگی‌های جنسی غالبا گزاف‌نمایی است که در کاوشگاه‌های اروپائی پسین‌دوران پارینه سنگی کشف کرده‌اند. در این‌جا هم هیچ دلیل باستان‌شناسانه‌ای در دست نیست که به‌وجود مناسک قربانی کردن موجود انسانی، و حتی حیوانات در پیشگاه خدایگانانی گواهی دهد. رسم قربانی کردن گویا در عصر میانی نوسنگی (۵ هزار و ۳۰۰ و ۴ هزار و ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح) پدید آمده و با آئین‌های تشییع مردگان، طلب وفور و بخشایش یا زنده به گور کردن برای تبرک بنای پرستشگاه‌ها پیوند داشته.

بدین‌سان، «توحش و درنده‌خویی» انسان پیشاتاریخ(انسان اولیه)، چیزی جز افسانه‌ای برساخته نیمه دوم قرن نوزدهم نبوده تا مفهوم «تمدن» و گفتار در باره پیشرفت‌هایی را که از هنگام آغاز حیات بشر اولیه پدید آمده استوار سازند.

بنیش خوارانگارانه «سپیده‌دمان بی‌رحم» امروزه - به‌ویژه با رواج و توسعه نسبی‌گرائی فرهنگی - جای خود را به مفهوم همان‌قدر اسطوره وار «عصری زرین» سپرده است. واقعیت حیات اجداد ما احتمالاً جایی میان این‌دو داشته. همان‌گونه که داده‌های باستان‌شناسانه نشان داده‌اند، همدردی و یاری به یکدیگر، نظیر همکاری و همبستگی، بیش از رقابت و خشونت، احتمالا عوامل اصلی در توفیق تکاملی تیره ما بوده.[۱٣]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- نگاه کنید به:
Le Sauvage et le Préhistorique, miroir de l’homme occidental, Odile Jacob, Paris, 2011.
[٢]- نگاه کنید به:
Préhistoire de la violence et de la guerre, Odile Jacob, 2013.
[٣]- Pierre Clastres, Archéologie de la violence. La guerre dans les sociétés primitives, Editions de l’Aube, La Tour-d’Aigues, 2013 (1ère édition : 1977).
[۴]- Philippe Descola, «Les natures sont dans la culture», dans «Anthropologie : nouveaux terrains, nouveaux objets », Sciences humaines, hors-série, n° 23, Paris, décembre 1998 - janvier 1999.
[۵]- Raymond Corbey, « Freud et le sauvage », dans Claude Blanckaert (sous la direction de), «Des sciences contre l’homme, II. Au nom du bien », Autrement, n 9, Paris, mars 1993.
[٦]- Axel Kahn, L’Homme, ce roseau pensant... Essai sur les racines de la nature humaine, NiL, Paris, 2007.
[٧]- Pierre Karli, Les Racines de la violence. Réflexions d’un neurobiologiste, Odile Jacob, 2002.
[٨]- Penny Spikins, Holly Rutherford et Andy Needham, « From hominity to humanity: Compassion from the earliest archaic to modern humans », Time & Mind, vol. 3, no 3, Oxford, novembre 2010.
[۹]- نگاه کنید به:
Mary Ursula Brennan, « Health and disease in the Middle and Upper Paleolithic of southwestern France: A bioarcheological study », thèse de doctorat, université de New York, 1991.
[۱٠]- Erik Trinkaus, The Shanidar Neandertals, Academic Press, New York, 1983.
[۱۱]- J. E. Anderson, « Late Paleolithic skeletal remains from Nubia », dans Fred Wendorf (sous la dir. de), The Prehistory of Nubia, Southern Methodist University Press, Dallas, 1965.
[۱٢]- Jean Guilaine et Jean Zammit, Le Sentier de la guerre. Visages de la violence préhistorique, Seuil, Paris, 2001.
[۱٣]- مرلین پراتو ماتیس، آیا خشونت در بین انسان‌های اولیه رواج داشت؟، برگردان: منوچهر مرزبانيان، از: لوموند ديپلوماتيك (Le Monde diplomatique) - ژوئیه ٢٠١۵.


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ وبلاگ آگاهی، برگرفته از: لوموند ديپلوماتيك (Le Monde diplomatique)


۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

فرگشت تولیدمثل

از: فرخ فرپژوه

فرگشت تولیدمثل

زیست‌شناسیتولیدمثل


فرگشت تولیدمثل

تولید مثل یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم زیست‌شناسی است؛ که در زیست‌شناسی به‌معنای تولید یک نسخۀ مشابه و در نتیجه ادامه پیدا کردن حیات است. گرچه تولید مثل اغلب در راستای تولید اولاد در گیاهان و جانوران به‌کار می‌رود، ولی این مفهوم بنیادی‌تر از چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌رسد. برای درک این موضوع باید به مبدا حیات برگشت.

یکی از نخستین ویژگی‌هایی که موجب پیدایش حیات شده بایستی توانایی یک‌سری واکنش‌های شیمیایی در زمین اولیه در تولید کپی از خودشان بوده باشد. تولید مثل در پایه‌ای‌ترین سطح در واقع بازتولید شیمیایی است. در طول فرگشت حیات، بایستی سلول‌هایی با سطح فزاینده‌ای از پیچیدگی پدید آمده باشند؛ و البته تولید چیزهایی مثل خودشان ضروری بوده است. بدیهی است که آن‌هایی که به هر دلیل قادر به تولید حداقل یک کپی موفق از خودشان نباشند ادامه نمی‌یابند. در ارگانیسم‌هایی (موجودات زنده) که تک‌سلولی هستند تولید مثل یعنی توانایی یک سلول در بازتولید یک سلول جدید از خودش، ولی در ارگانیسم‌های چندسلولی به‌معنی رشد و باززایی است.

یک راه هر ارگانیسم برای تولیدمثل این است که یک کپی همانند خودش بسازد. ارگانیسم‌هایی که به این شکل تولید مثل غیرجنسی دارند قادرند با سرعت و به سادگی تکثیر شوند.

تولید مثل جنسی، در آن‌سو، بسیار پیچیده و بغرنج است. نه تنها یک ارگانیسم باید اسپرم یا تخمک تولید کند، بلکه او باید هم‌چنین یک فرد از جنس مخالف پیدا کند و معیارهای انتخاب شریک را برآورده کند و سپس با موفقیت جفت‌گیری کند. پس از همۀ این‌ها، ارگانیسم فقط نیمی از ترکیب ژنتیکی‌اش را به فرزند منتقل می‌کند.

پس از پذیرش گستردۀ نظریه فرگشت، دانشمندان شروع به پرسش کردند. اگر تولید مثل جنسی این اندازه بغرنج و از لحاظ زیست‌شناسی پرخرج است، پس چرا این‌قدر رواج دارد؟

تولید مثل جنسی هرگز شروع به رشد و تکامل نمی‌کرد، و هرگز به این رشد و تکامل تا رسیدن به این درجه از پیچیدگی که امروزه در بسیاری از حیوانات و گیاهان وجود دارد، ادامه نمی‌یافت، مگر اینکه فواید فرگشتی قابل توجهی در اختیار بگذارد.

اینکه این فواید چه می‌توانند باشند، به هر روی، همچنان موضوع گفتگوهای مجامع علمی است. نظریه‌ها در مورد فرگشت جنسیت باید توسط آزمون‌های تجربی بسیار مشکل اثبات شوند، پس درهای پاسخ به این موضوع هم‌چنان به روی گمانه‌زنی‌ها باز است.


▲بازترکیبی ژنتیکی

مشهورترین نظریه در میان زیست‌شناسان این است که، تولید مثل جنسی اجازۀ «بازترکیبی ژنتیکی» را می‌دهد. به عبارت دیگر :

  • جهش‌های موفق و سودمند از نسل‌های مستقل می‌توانند با هم ترکیب شوند

  • جهش‌های موفق و سودمند می‌توانند از جهش‌های مضر جدا شوند.

  • ویژگی‌های ژنتیکی ناموفق می‌توانند به سادگی از یک جمعیت موجود حذف شوند.

بدون تولید مثل جنسی، انتخاب طبیعی روی کل آرایش ژنتیکی یک ارگانیسم عمل می‌کند، ولی با وجود تولید مثل جنسی، انتخاب طبیعی بر روی صفات ژنتیکی فرد عمل می‌کند.

با تولید مثل جنسی، شمار کمتری از فرزندان بهترین صفات ژنتیکی را از هر دوی پدر و مادر دریافت می‌کنند. هر چند به‌نظر می‌رسد انتخاب طبیعی در حذف تغییراتِ کمتر موفق بسیار موثر است، به‌ویژه در شرایط طاقت‌فرسای وحشی و جنگلی، جاییکه تنها جزئی از فرزندان به سن تولید مثل می‌رسند.


▲افزایش آهنگ و نرخ فرگشت

تولید مثل جنسی عموماً به ارگانیسم‌ها کمک می‌کند که سریعتر فرگشت یابند، زیرا آن‌ها می‌توانند با سرعت بیشتری به تغییرات شرایط سازگار شوند و در رقابت با تغییرات موفق‌تر باشند.

سرعت رشد هر ارگانیسم وابسته به نرخ جهش‌های آن است. به هر حال، بیشتر جهش‌ها مضر هستند. بسیار به‌ندرت جهشی اتفاق می‌افتد که برای بقای فرزند و تولید مثل او بیش از پدر و مادرش سودمند و موفقیت‌آمیز باشد.

با تولید مثل غیرجنسی، احتمال این‌که جهش‌های مضر انباشته شوند بیشتر است. بنابراین در تولید مثل غیرجنسی، انتخاب طبیعی عموماً کمترین نرخ جهش را موجب می‌شود.

در سوی دیگر، با تولید مثل جنسی، جهش‌های سودمند می‌توانند از جهش‌های مضر جدا شوند، و بنابراین دستگاه‌های تناسلی ارگانیسم‌های دارای تولید مثل جنسی می‌توانند برای حفظ نرخ بالای جهش رشد و نمو کنند.

جمعیت‌های بزرگ‌تر شانس بیشتری برای ظاهر شدن جهش‌های سودمند دارند، ولی برای ارگانیسم‌های تولید مثل غیرجنسی، زمان قابل توجهی نیاز است تا اینکه جمعیت تغییرپذیر به اندازۀ کافی رشد کند و شانسی برای ظاهر شدن دومین جهش سودمند به‌وجود آید.

تولید مثل جنسی این محدودیت سرعت را به‌وسیلۀ اجازه دادن به جهش‌های سودمند برای منتشر شدن در جمعیت موجود برای ترکیب شدن با دیگر جهش‌های سودمند می‌دهد، و این کار، آهنگ فرگشت را بسیار افزایش می‌دهد.

محتمل است که بدون تولید مثل جنسی، همۀ جهش‌های مفید برای متراکم شدن روی یک نسل آنقدر زمان صرف می‌شد، و آهنگ فرگشت آنقدر آرام بود که زندگی روی زمین فراتر از شکل باکتریایی نمی‌بود.


▲فرگشت جنسیت

هر چند باکتری‌ها به سادگی با دونیم‌شدن تکثیر می‌شوند، آن‌ها اغلب مواد ژنتیکی را هم مبادله می‌کنند. معمولاً توسط آزاد کردن بخش‌های کوچکی به‌نام پلاسمید که می‌توانند توسط باکتری مجاور جذب شوند این کار انجام می‌شود. در این مسیر، جهش‌های سودمند تقسیم می‌شوند. این می‌تواند احتمالاً به‌عنوان پیش‌درآمد جنسیت در نظر گرفته شود

پس از ظهور گیاهان و حیوانات در اقیانوس‌ها در ۶۰۰ میلیون سال پیش، تنها راه عملی برای این چندسلولی‌های آبزی جدید برای تولید مثل، آزاد کردن دانه‌ها و تخم‌ها بود. سلول‌هایی که شروع به تقسیم شدن کردند، به‌هم چسبیدند، و هر بار که تقسیم می‌شدند تغییر می‌کردند، تا اینکه در آخر یک بالغ جدید تشکیل می‌دادند.

تنها زمان عملی برای پذیرش بالقوۀ مواد ژنتیکی خارجی سودمند پیش از شروع رشد تخم‌ها و دانه‌ها بود. بسیاری از گیاهان و حیوانات دریایی امروزه گرده یا اسپرم در داخل آب آزاد می‌کنند تا توسط دانه‌ها و تخم‌های نزدیک که تا زمانی‌که آن‌ها بارور نشوند شروع به رشد نخواهند کرد، جذب شوند.

هنگامی‌که گیاهان به‌روی زمین رفتند، گرده‌های آن‌ها یا توسط باد حمل می‌شد و یا مستقیماً توسط حشرات به تخم‌ها می‌رسید. در مورد اغلب حیوانات زمینی و بسیاری از حیوانات دریایی، اسپرم به‌طور بسیار کارآمدی با وارد کردن آن درون حفره‌ای در بدن که حاوی تخمک‌هاست، تحویل داده می‌شود.

فرگشت عموماً طرفدار هر جهشی است که محرک پیدا کردن شریک جنسی را افزایش دهد. در حالی‌که موجودات ساده مانند حشرات از الگوهای رفتاری برنامه‌ریزی شده پیروی می‌کنند، حیوانات پیچیده‌تر مانند پستانداران دارای عصب‌های حساس در اندام‌های تناسلی خود هستند که مرکز لذت قدرتمندی را در مغزشان تحریک می‌کند.


▲نظریه‌های دیگر

یکی از معروف‌ترین نظریه‌های جایگزین برای فرگشت جنسیت این ایده است که می‌گوید تولید مثل جنسی گوناگونی ژنتیکی گسترده‌تری به‌وجود می‌آورد. این مورد به‌ویژه در محیط‌هایی که به‌سرعت تغییر می‌کنند اهمیت دارد، جایی‌که برخی از تغییرات ممکن است به‌خاطر شرایط جدید از بین بروند در حالی‌که دیگر تغییرات ممکن است برای بقای جاندار مناسب‌تر باشند.

شاید متعارف‌ترین شکل این نظریه‌ها فرضیۀ ملکه قرمز (Red Queen) باشد که می‌گوید تغییرات ژنتیکی بزرگتر به گونه‌های تولید مثلی جنسی مقاومت بهتری در برابر بیماری‌ها و انگل‌هایی که سرعت سازگاری زیادی دارند می‌دهد.

مشکل این نظریه‌ها این است که ارتباط و پیوند میان تولید مثل جنسی و گوناگونی ژنتیکی بسیار کم است، زیرا گوناگونی و تنوع یک جمعیت می‌تواند وابسته به آهنگ جهش‌ها باشد و نه شیوۀ تولید مثل. برای یک آهنگ جهش معین، تولید مثل جنسی ممکن است تنوع جمعیت را به دلیل همگرا شدن رفتارهای ژنتیکی سودمندتر کاهش دهد. تنها دلیل این‌که چرا تنوع یک جمعیت غیرجنسی کمتر است این است که فرگشت کسانی که کمترین آهنگ جهش را داشته باشند انتخاب می‌کند به این منظور که انباشت جهش‌های مضر را کاهش دهد.

یکی از جنجالی‌ترین نظریه‌های آلترناتیو این ایده است که می‌گوید مردها اساساً انگل هستند. تولید مثل جنسی زمانی آغاز می‌شود که برخی اندام‌های انگلی به مانند ویروس شروع به تزریق مواد ژنتیکی خود به درون بدن یک میزبان بی‌اطلاع به‌منظور استفاده از دستگاه تولیدمثل او می‌کنند. در سراسر مسیر تاریخ فرگشت، انگل‌ها یک همزیستیِ با هم‌فرگشت را با میزبان‌های خود به‌وجود می‌آورند که به‌دلیل مواد ژنتیکی تقسیم شده و فواید تولید مثل جنسی می‌باشد. از این لحاظ، ممکن است مردها شبیه میزبان‌های مولدی‌شان باشند ولی آن‌ها هم‌چنان اصولاً انگل هستند.

نظریه‌های دیگری در مورد فرگشت تولید مثل جنسی وجود دارد، ولی بیشتر نظریه‌های دیگر معمولاً یا بیان دیگری از نظریه‌های منتشر شده هستند و یا به سادگی قابل رد کردن می‌باشند.


[▲] يادداشت‌ها




[▲] پی‌نوشت‌ها

فرخ فرپژوه، فرگشت تولیدمثل، وبلاگ آگاهی


[▲] جُستارهای وابسته

□
□
□


[▲] سرچشمه‌ها

□ برگرفته از وبلاگ: آگاهی


۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

تکامل دست شامپانزه‌‌ها

از: حسین خلیلی‌صفا

تکامل دست شامپانزه‌‌ها



تکامل دست شامپانزه‌‌ها

تصور عموم دانشمندان بر این است که وجود انگشت شست مخالف نشان از تکامل دست انسان‌ها در برابر سایر پستانداران از جمله شامپانزه‌ها است که همین امر توانایی‌هایی نظیر در دست گرفتن ابزار و سایر مهارت‌ها را در اختیار انسان قرار داده است. حال یافته‌های جدید نشان می‌دهد که دست شامپانزه‌ها تکامل یافته‌تر از انسان‌ها است.

دانشمندان می‌پنداشتند که دست انسان‌ها با توجه به بهره‌گیری از شست مخالف در برابر دست سایر پستانداران تکامل یافته‌تر است، اما یافته‌های جدید خلاف این موضوع را نشان می‌‌دهد. براساس اطلاعات جدید ارائه شده دست انسان‌ها در مقایسه با شامپانزه‌ها ساختار ابتدایی داشته و از این‌رو دست یک شامپانزه شاهد تغییرات بیشتری در طول تاریخ حیات بوده است.

تغییرات دست شامپانزه‌‌ها در طول تاریخ بیش از دست انسان‌ها است

نتیجه‌ی تحقیقات صورت گرفته در Nature Communications منتشر شده است. این تحقیق توسط سرجیو آلمسیجا از دانشگاه بروک در نیویورک صورت گرفته است. وی در این خصوص گفت: دانشمندان با بررسی دست پستانداران امروزی و مقایسه آن با دست میمون‌ها و انسان‌های تاریخی به این نتیجه رسیده‌اند.

دست انسان‌ها در طول تاریخ تغییر چندانی را به‌خود ندیده است. دست انسان‌ها در دوران ماقبل تاریخ نیز شبیه به دست انسان امروزی بوده است.

دانشمندان در تحقیقات خود فاصله‌‌ی بین شست تا بلندی سایر انگشتان را مدنظر قرار داده‌اند که همین امر منجر به ایجاد شست مخالف در انسان‌ها می‌شود. شامپانزه‌ها از دستانی باریک و انگشتانی بلند سود می‌برند که نتیجه‌ی آن توانایی کمتر در کارهایی است که انسان‌ها قادرند با دستان خود انجام دهند.

بقایای انسان‌های باستانی مورد مطالعه متعلق به ۲ تا ۵،٦ میلیون سال پیش است که با این وجود اختلاف چندانی در شکل دست‌ها قابل رویت نیست. در مقابل دست شامپانزه‌ها در طول تاریخ درازتر شده تا به‌راحتی بتوانند از شاخه‌های درختان آویزان شوند.

البته باید به این نکته اشاره کرد که دست گونه‌ی ناشناخته‌ای از آردی کپی‌ها که رامیدوس (Ramidus) نام دارد، نشان از این دارد که دست انسان‌ها در ۱۳ میلیون سال پیش که متعلق به زمان حیات رامیدوس است، بسیار کشیده‌تر بوده است.

با توجه به این‌که انسان استفاده از ابزار را در ۳،۳ میلیون سال گذشته آغاز کرده و با توجه به یافته‌های جدید، تغییر چندانی در حالت دست انسان‌ها در طول این سال‌ها رخ نداده، می‌توان چنین نتیجه گرفت که استفاده از ابزار‌ها بیش از آن‌که اثر فیزیکی بر جای بگذارد، از نظر روانی و عصبی روی اجداد انسان‌ها تاثیرگذار بوده است.

هم‌چنین باید به این نکته نیز اشاره کرد که با این یافته جدید، می‌توان چنین نتیجه گرفت که اجداد مشترک انسان و شامپانزه‌ها بیشتر خصوصیتی نزدیک به انسان‌ها داشته‌اند.


[▲] يادداشت‌ها




[▲] پی‌نوشت‌ها

حسین خلیلی‌صفا، تغییرات دست شامپانزه‌‌ها در طول تاریخ بیش از دست انسان‌ها است، دوشنبه، ٢۹ تیر ۱٣۹۴


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ برگرفته از:
Jonathan O'Callaghan, Human Hands Are More Primitive Than Chimpanzees', July 14, 2015


۱۳۹۴ شهریور ۲۳, دوشنبه

فرگشت و ژنتيک

از: بهنام محمدپناه

فرگشت و ژنتيک


فهرست مندرجات

.



پيشگفتار

 

آیا حقیقت دارد که یک سری سلول‌های ریز به‌خودی خود در دریا پدید آمدند و بعد تبدیل به ماهی، خزنده و در نهایت انسان شدند؟ مگر می‌شود انسان با باکتری و گیاه و پرنده فامیل باشد؟ آیا درست است که انسان و میمون و شامپانزه از یک خانواده‌ی مشترک هستند؟ این حرف‌ها و ادعاها بر اساس چه مدارکی و اساساً برای چه هدف و منظوری بیان می‌شوند؟

پاسخ به این سوالات و نیز پرسش‌های پیاپی که ذهن شنوندگان و خوانندگان نظریه‌ی داروین را به‌خود مشغول می‌دارد، نیاز به پیش زمینه‌هایی دارد. ما در این کتاب تلاش کرده‌ایم به‌طور بسیار خلاصه به این موارد بپردازیم و گرچه ادعای کامل بودن نداریم، اما تلاش خود را کرده‌ایم و امیدواریم کسانی که این پرسش‌ها نیز در ذهن آن‌ها وجود دارد، با خواندن این کتاب تا حدودی به جواب قانع‌کننده‌ای برسند.

پیش از آغاز بهتر است این جمله‌ی کلیدی و مهم نظریه را به‌خاطر بسپارید: طبیعت به‌هیچ‌عنوان دنبال تکامل دادن موجودات نیست، بلکه تنها موجوداتی قادر به زنده ماندن و تکثیر هستند که همزیستی بیشتری با این تغییرات را کسب کرده باشند.

نظریه‌ی تکامل یا صحی حتر بگوییم فرگشت، توضیح می‌دهد که چگونه نسل همه‌ی موجودات از باکتری گرفته تا گیاه و انسان، همواره به‌دلیل جهش‌های ژنتیکی در حال تغییر و تحول هستند و این تغییرات گرچه بسیار جزئی و ناملموس هستند، اما در طول زمان طولانی)مثلاً دویست میلیون(، به تغییرات اساسی تبدیل می‌شوند و موجودی متفاوت را پدید می‌آورند. اشتباه بسیاری از منکران نظریه‌ی فرگشت این است که تصور می‌کنند این نظریه ادعا می‌کند موجودات تک‌سلولی بر اثر اتفاقات عجیب تبدیل به ماهی شده‌اند، بعد باله‌ی آن‌ها تبدیل به ‌دست و پا شده و حیوان از آب بیرون آمده و روی خشکی شروع به خزیدن یا راه رفتن کرده است! اگر می‌خواهید جواب پرسش‌های خود را در مورد نظریه‌ی فرگشت بیابید، کتاب حاضر را از اول تا به آخر و به‌طور کامل بخوانید. مطالب این کتاب در چهار فصل نوشته شده‌اند. در فصل اول به سفرهای داروین و نظریه‌ی انتخاب طبیعی او خواهیم پرداخت. این‌که او پایه و اساس نظریه‌ی خود را چگونه بنیان گذاشت و جواب چه سوالاتی را توسط مخالفان مطرح شده بود، پاسخ داد و نیز گذشت زمان و اکتشافات دانشمندان به برخی دیگر از سوالات جواب دادند و به تقویت و تکمیل نظریه‌ی داروین کمک کردند.

در فصل دوم چگونگی پیدایش کائنات و سیاره‌ی زمین را از زمان انفجار بزرگ تا زمان حاضر به اختصار توضیح می‌دهیم. به چه شکل موجودات تک‌سلولی از اتم‌های ساده به‌وجود آمدند و چه زمان طولانی صرف شد تا آن‌ها به‌صورت موجودات کنونی درآیند. در بخش پایانی این فصل به‌گونه‌ی مختلف انسان‌ها خواهیم پرداخت. نسل انسان چه تغییراتی یافت و چگونه انسان‌های هوشمند کنونی از انسان‌نماها و موجوداتی که با جد شامپانزه‌ها مشترک بودند، به‌وجود آمدند.

فصل سوم کتاب به بحث علم ژنتیک اختصاص دارد. در این فصل سفری خواهیم داشت به درون سلول و کارکرد اجزای آن را بررسی می‌کنیم. سپس به هسته‌ی سلول و رمزهای مخفی شده‌ی درون آن می‌پردازیم. این‌که چگونه سلول‌ها با ترجمه‌ی این کدها و رمزها، ظاهر و عملکرد متفاوت از خود نشان می‌دهند و بر اساس آن اعضای مختلف جاندار به‌وجود می‌آیند و کار می‌کنند. فهم این‌که با تغییر در این کدها چگونه می‌توان به محصولات متفاوت سلولی دست یافت یا عملکرد سلول را تغییر داد و در نهایت موجودی با ویژگی‌های عجیب تولید کرد. البته از آن‌جا که ژنتیک، علم نوپا و جدیدی است، دانشمندان و مهندسان این رشته هنوز در ابتدای راه هستند. درمان بیماری‌های ژنتیکی نظیر سرطان و ساخت داروهای ژنتیکی، تولید محصولات کشاورزی اصلاح شده‌ی ژنتیکی، اصلاح ژنتیکی نسل حیوانات اهلی نظیر گاو و گوسفند و همانندسازی آن‌ها، ساخت تجهیزات کشف و نیز تلاش برای زنده‌کردن نسل جاندارانی که منقرض شد هاند، تنها بخشی از موفقیت‌های دانشمندان ژنتیک در سالیان اخیر بود ه است.

فصل چهارم و پایانی این کتاب نیز اختصاص دارد به پاسخ به سوالات و شبهاتی که در مورد نظریه‌ی فرگشت مطرح شده است. این‌که مخالفان این نظریه چه بهانه‌هایی را مطرح کرده و می‌کنند و به چه ابزار و دلایلی متوسل می‌شوند تا ادعای خود مبنی سست بودن نظریه‌ی فرگشت را به اثبات برسانند و صد البته تاکنون موفق نشده‌اند!


[▲] يادداشت‌ها




[▲] پی‌نوشت‌ها

بانیان انگلیسی نظریه‌ی تکامل، آن را Evolution Theory می‌گفتند. این عبارت چند دهه‌ی پیش به‌هنگام ترجمه به فارسی به اشتباه گفته شد: نظریه‌ی تکامل. در حالی که تکامل ترجمه‌ی درست و دقیق کلمه‌ی Evolution نیست. ریشه‌ی لغت تکامل از عربی است، ولی خود عرب‌زبانان در این مورد از کلمه‌ی تطوّر (به مفهوم تغییر و تحول) استفاده می‌کنند. شاید یکی از دلایل بدفهمی رایج فارسی‌زبانان نسبت به این نظریه همین واژه‌ی اشتباه تکامل باشد. فرگشت، عبارت صحیح و درست‌تری است که برای ترجمه‌ی این عبارت ارائه گردیده است. این کلمه از ترکیب دو جزء فر (پیشوند رو به جلو) + گشت (گردیدن و دگرگون شدن) تشکیل شده است. ما نیز از این واژه حمایت کرده و در سراسر کتاب از عبارت فرگشت به‌جای تکامل استفاده نموده‌ایم.


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ محمدپناه، بهنام، فرگشت و ژنتيک، تهران: آمه، ۱٣٨۹، صص ۵-٦