جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب واژه‌نامه‌ی قرآنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واژه‌نامه‌ی قرآنی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

واژه‌نامه‌ی قرآن

از: دانشنامه‌ی آریانا

واژه‌نامه‌ی قرآن


« الف »

فهرست الفبايی

آابتثجحخدذر
زسشصضطظعغفق
کلمنوهی

[قرآن][معارف اسلامی]





اواژگان ردهٔ  « الف »

  • أَب، پدر و هر کسی که سبب پیدایش، اصلاح یا پیرایش و ظهور چیزی شود. از این جهت پیامبر پدر مومنان خوانده شده[۱]، چنان‌که در قرآن آمده است: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ» (پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزديكتر] است و همسرانش مادران ايشانند)[٢] و در روایت چنین آمده که پیامبر به علی گفت: «انا و انت ابوا هذه الامّة» (من و تو پدران اين امت هستيم)[٣]. کتاب مجمع‌البحرين، «أَب» را «پدر» معنا كرده و گفته است: «عرب، گاهی به عمو هم پدر می‌گويد»[۴].

  • أَبّ (به تشدید بأ)، به‌معنای «چراگاه» است[۵]. در مفردات و نهایه گوید: «چراگاهی که برای چریدن و چیدن آماده است»[٦] و در اغلب موارد گفته می‌شود: «گیاهان خودرو که چهارپایان خورند»[٧]. این واژه در قرآن فقط یکبار در سورۀ عبس (۸۰)، در آیۀ ۳۱ آمده است: «وَفَاكِهَةً وَأَبًّا» (و ميوه و چراگاه)[٨]. دانشمندان این واژه را دخیل و غیرعربی گفته‌اند[۹].

  • أَبَابِيلَ، واژه‌ای عربی است، به‌معنای دسته دسته، گروه گروه، جمعیت منتشره[۱٠]. این واژه، جمع مکسَری است که مفرد آن به‌کار نمی‌رود[۱۱]، اسم خاص پرنده هم نیست[۱٢] و در سورۀ الفيل (۱۰۵)، آیۀ ۳ آمده است: «وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ» (و [خدا] بر سر آن‌ها دسته دسته پرندگانی را فرو فرستاد)[۱٣]



[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[٢]-
[٣]-
[۴]- مجمع‌البحرين، ماده اَبا، ج ١، ص ١۵
[۵]- قاموس قرآن، ج ۱-٢، ص ۱
[٦]-
[٧]-
[٨]-
[۹]- دیوان دین، صص ۱٠٦-۱٢۴
[۱٠]- فرهنگ لُغات قرآن، ص ۱٠؛ کلمه به کلمه با قرآن، ص ۱۱
[۱۱]- کلمه به کلمه با قرآن، ص ۱۱
[۱٢]- همان‌جا؛ دانشنامۀ موضوعی قرآن
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مهرین شوشتری، عباس، فرهنگ لُغات قرآن، تهران: انتشارت گنجینه، چاپ چهارم - ۱٣۵۹ خ
اصفهانی، راغب، مفردات الفاظ قرآن، ترجمه و تخقیق از دکتر غلامرضا خسروی حسینی، تهران: انتشارت مرتضوی، ۱٣٦٢ خ
قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم - ۱٣٦۱ خ
نوبخت، حبیب‌الله، دیوان دین در تفسیر آیات و تشریح تعبیرات قرآن مبین، تهران: تابش، ۱٣٣۴ خ ‭
طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع‌البحرين، تهران: انتشارت مرتضوی،  ١٣٧۵ خ



[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

واژه‌نامه‌ی قرآن

از: دانشنامه‌ی آریانا

واژه‌نامه‌ی قرآن


« آ »

فهرست الفبايی

آابتثجحخدذر
زسشصضطظعغفق
کلمنوهی

[قرآن][معارف اسلامی]


قرآن، به‌عنوان یکی از ارزشمندترین کتاب‌های مورد علاقه‌ی مسلمانان، از اعتبار و جایگاه خاص برخوردار است. برای فهم این کتاب مقدس، فراگیری مفاهیم واژگان آن، امر لازم و ضروری است. مجموعه‌ای که پیش رو دارید، تلاشی است، هر چند اندک و مختصر در جهت آشنایی با مفاهیم و واژگان قرآنی که به‌همت مهدیزاده کابلی، به‌صورت فهرست الفبایی تهیه و ترتیب شده است.



آواژگان ردهٔ  « آ »

  • آتَتْ، واژۀ عربی (مونث) به‌معنای داد، تحویل نمود، در آیات زیر به‌کار رفته است: سورۀ الكهف (۱۸)، آیۀ ۳۳: «كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهَا» (هر يك از اين دو باغ محصول خود را [به موقع] مى‏‌داد)؛ سورۀ يوسف (۱۲)، آیۀ ۳۱: «وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا» (و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد)؛ و نیز سوره البقره (۲)، آیۀ ۲۶۵: «كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِن لَّمْ يُصِبْهَا» (همچون مَثَل باغى است كه بر فراز پشته‏‌اى قرار دارد (كه اگر) رگبارى بر آن برسد، دو چندان محصول برآورد، و اگر رگبارى هم بر آن نرسد، بارانِ ‌ملایمی [براى آن بس است‏]). صورت‌های دیگر این واژه مانند: «آتَئنا» (به‌ما داد، ارائه شد، به‌ما رسید)؛ «آتَنِی‌الله» (خداوند به‌من داد، یا عطا نمود).

  • آل، به‌معنای شخص، خاندان، فرزندان [جوهری؛ ازهری]، پیروان و نزدیکان و به‌سخن دیگر، در لغت همان اهل است و به گفتۀ راغب اصفهانی، این واژه مقلوب لفظی اهل می‌باشد[راغب اصفهانی، مفردات، ترجمۀ غلامرضا حسینی، تهران: مرتضوی، چاپ دوم - ۱٣٧۵، ج ۱، ص ٢٢٢] و اهل کسانی هستند که نسبی یا سببی (دینی یا چیزی همانند آن)، آن‌ها را با یکدیگر جمع و مربوط کند.[مفردات، همان، ص ٢۱۹] فرق میان آل و اهل این است که واژه آل مخصوص اعلام و معروفین است و به شریف‌تر و با فضیلت‌تر‌ها اضافه می‌شود مثل آل الله و آل النبی[مفردات، همان، ص ٢٢٢]. اما به زمان‌ها و مکان‌ها اضافه نمی‌شود. در حالی که اهل اضافه‌شدنش کلی و عمومی است، چنان‌که گویند اهل آن زمان و اهل آن مکان[همان‌جا].

  • آلَ إِبْرَاهِيم

  • آلَ داوود یا آل داود (در رسم‌الخط قرآن)، یکی از اعلام قرآنی است و عنوانی برای خاندان داوود بن‌ اشعیا (۱۰۰۸ یا ۱۰۳۳-۹۸۷ ق.م)، پیامبر بنی‌اسرائیل. این عنوان یک‌بار در قرآن آمده است: «اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ» (ای آل داوود، سپاسگزاری کنید) [سورۀ ۳۴ (سبأ)، آیۀ ۱۳].

    داوود از فرزندان یهود پسر یعقوب و از پیامبران بنی‌اسرائیل است که در هزارۀ یکم پیش از میلاد مسیح می‌زیسته و سِفر مزامیر در کتاب مقدس (عهد قدیم) از اوست.

    آل داوود را مفسران قرآن و دانشمندان اسلامی، به چند مفهوم گرفته‌اند: ۱- شخص داوود و سلیمان و فرزندان آنان [آلوسی، ج ۲۲، ص ۱۲۰]. ۲- سلیمان و خاندان و فرزندان داوود [صاوی، ج ۳، ص ۲۹۵؛ حقی برسوی، ج ۴، ص ۲۷٦؛ آلوسی، ج ۲۲، ص ۱۲۰؛ طباطبایی، ج ۱٦، ص ۳٦۳]. ۳- افرادی از خاندان و امت داوود که سپاسگزار خدا باشند [حقی برسوی، ج ۷، ص ۲۷٦]. ۴- فرزندان و همسران داوود [ابن‌کثیر، ج ۵، ص ۵۳۵]. ۵- ۱۹ تن فرزند داوود که مصداق آل داوود هستند [ابن‌اثیر، ج ۱، ص ۲۲۷]. ٦- ۸۰ مرد و ۷۰ زن که همواره در حال عبادت بودند و محراب عبادت از آن‌ها خالی نبود [مجلسی، ج ۱۴، ص ۷۱][برگرفته از مقاله‌ی علی رفیعی، «آل داود»، دانشنامه بزرگ اسلامی، تهران: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج ۱، ص ۴۱٦.].

  • آلَ عِمْرَان

  • آلِ فِرْعَوْن

  • آلَ لوط

  • آلَ محمد

  • آلَ موسی

  • آلَ هارون

  • آلِ يَعْقُوب

  • آبَا جمع اَب به‌معنای «نیاکان» یا «پدران» است چنان که در سورۀ البقره (۲)، آیۀ ۱۳۳ آمده: «مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَهَكَ وَإِلَهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا» (يعقوب از پسرانش پرسید پس از من چه چیزی را پرستش خواهید کرد؟ گفتند پروردگار تو و پروردگار پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را که خداى يگانه است، مى‏‌پرستيم)[۱]. صورت مفرد این واژه یعنی «آب»، پدر یا کسی که علت وجود و ظهور یا اصلاح چیزی شده است، را گویند[٢]. در سورۀ الأحزاب (۳۳)، آیۀ ۴۰ آمده: «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ» (محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است).

  • آيَة و جمع آن آيَات در قرآن بارها به‌معانی مختلف بیان شده است و معنای آن علامت، نشانه، عبرت، دلیل یا معجزه است. در متن قرآن همه‌ی این معانی را می‌توان یافت[]. با این حال، معنای اصلی این واژه، همان علامت و نشانه است. چنان‌که در قاموس و مفردات تصریح شده، معانی دیگر که ذکر شد، همه با معنای اصلی قابل جمع هستند. به همین‌گونه از واژگان قرآن که از محلی آغاز و به‌مقطعی ختم می‌شود، نیز آیه گویند، زیرا که به‌نظر مسلمانان و ادعای خود قرآن، آیات قرآن از نشانه‌های خدا است و بشر از آوردن نظیر آن عاجز می‌باشد و نیز موجودات عالم را از آن‌جهت آیات‌الله گویند که نشانه‌های وجود خدا و صفات او هستند.[قاموس قرآن، ج ۱-٢، صص ۱۴۵-۱۴٦]


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[٢]- مفردات الفاظ قرآن، ج ۱، ص ۹؛ و نیز: فرهنگ لغات قرآن، ص ۱٠
[٣]-
[۴]-
[۵]-
[٦]- مجمع‌البحرين، ماده اَبا، ج ١، ص ١۵
[٧]- قاموس قرآن، ج ۱-٢، ص ۱
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]- دیوان دین، صص ۱٠٦-۱٢۴
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢٢]-
[٢٣]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢٦]-
[٢٧]-
[٢٨]-
[٢۹]-
[٣٠]-
[٣۱]-
[٣٢]-
[٣٣]-
[٣۴]-
[٣۵]-
[٣٦]-
[٣٧]-
[٣٨]-
[٣۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴٢]-
[۴٣]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴٦]-
[۴٧]-
[۴٨]-
[۴۹]-
[۵٠]-
[۵۱]-
[۵٢]-
[۵٣]-
[۵۴]-
[۵۵]-
[۵٦]-
[۵٧]-
[۵٨]-
[۵۹]-
[٦٠]-
[٦۱]-
[٦٢]-
[٦٣]-
[٦۴]-
[٦۵]-
[٦٦]-
[٦٧]-
[٦٨]-
[٦۹]-
[٧٠]-
[٧۱]-
[٧٢]-
[٧٣]-
[٧۴]-
[٧۵]-
[٧٦]-
[٧٧]-
[٧٨]-
[٧۹]-
[٨٠]-
[٨۱]-
[٨٢]-
[٨٣]-
[٨۴]-
[٨۵]-
[٨٦]-
[٨٧]-
[٨٨]-
[٨۹]-
[۹٠]-
[۹۱]-
[۹٢]-
[۹٣]-
[۹۴]-
[۹۵]-
[۹٦]-
[۹٧]-
[۹٨]-
[۹۹]-
[۱٠٠]-
[۱٠۱]-
[۱٠٢]-
[۱٠٣]-
[۱٠۴]-
[۱٠۵]-
[۱٠٦]-
[۱٠٧]-
[۱٠٨]-
[۱٠۹]-
[۱۱٠]-
[۱۱۱]-
[۱۱٢]-
[۱۱٣]-
[۱۱۴]-
[۱۱۵]-
[۱۱٦]-
[۱۱٧]-
[۱۱٨]-
[۱۱۹]-
[۱٢٠]-
[۱٢۱]-
[۱٢٢]-
[۱٢٣]-
[۱٢۴]-
[۱٢۵]-
[۱٢٦]-
[۱٢٧]-
[۱٢٨]-
[۱٢۹]-
[۱٣٠]-
[۱٣۱]-
[۱٣٢]-
[۱٣٣]-
[۱٣۴]-
[۱٣۵]-
[۱٣٦]-
[۱٣٧]-
[۱٣٨]-
[۱٣۹]-
[۱۴٠]-
[۱۴۱]-
[۱۴٢]-
[۱۴٣]-
[۱۴۴]-
[۱۴۵]-
[۱۴٦]-
[۱۴٧]-
[۱۴٨]-
[۱۴۹]-
[۱۵٠]-
[۱۵۱]-
[۱۵٢]-
[۱۵٣]-
[۱۵۴]-
[۱۵۵]-
[۱۵٦]-
[۱۵٧]-
[۱۵٨]-
[۱۵۹]-
[۱٦٠]-
[۱٦۱]-
[۱٦٢]-
[۱٦٣]-
[۱٦۴]-
[۱٦۵]-
[۱٦٦]-
[۱٦٧]-
[۱٦٨]-
[۱٦۹]-
[۱٧٠]-
[۱٧۱]-
[۱٧٢]-
[۱٧٣]-
[۱٧۴]-
[۱٧۵]-
[۱٧٦]-
[۱٧٧]-
[۱٧٨]-
[۱٧۹]-
[۱٨٠]-
[۱٨۱]-
[۱٨٢]-
[۱٨٣]-
[۱٨۴]-
[۱٨۵]-
[۱٨٦]-
[۱٨٧]-
[۱٨٨]-
[۱٨۹]-
[۱۹٠]-
[۱۹۱]-
[۱۹٢]-
[۱۹٣]-
[۱۹۴]-
[۱۹۵]-
[۱۹٦]-
[۱۹٧]-
[۱۹٨]-
[۱۹۹]-
[٢٠٠]-
[٢٠۱]-
[٢٠٢]-
[٢٠٣]-
[٢٠۴]-
[٢٠۵]-
[٢٠٦]-
[٢٠٧]-
[٢٠٨]-
[٢٠۹]-
[٢۱٠]-
[٢۱۱]-
[٢۱٢]-
[٢۱٣]-
[٢۱۴]-
[٢۱۵]-
[٢۱٦]-
[٢۱٧]-
[٢۱٨]-
[٢۱۹]-
[٢٢٠]-
[٢٢۱]-
[٢٢٢]-
[٢٢٣]-
[٢٢۴]-
[٢٢۵]-
[٢٢٦]-
[٢٢٧]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مهرین شوشتری، عباس، فرهنگ لُغات قرآن، تهران: انتشارت گنجینه، چاپ چهارم - ۱٣۵۹ خ
اصفهانی، راغب، مفردات الفاظ قرآن، ترجمه و تخقیق از دکتر غلامرضا خسروی حسینی، تهران: انتشارت مرتضوی، ۱٣٦٢ خ
قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم - ۱٣٦۱ خ
نوبخت، حبیب‌الله، دیوان دین در تفسیر آیات و تشریح تعبیرات قرآن مبین، تهران: تابش، ۱٣٣۴ خ ‭
طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع‌البحرين، تهران: انتشارت مرتضوی،  ١٣٧۵ خ
آلوسی، محمود، روح‌المعانی، بیروت: داراحیأ التراث‌ العربی
ابن‌اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت: دارصادر، ۱۳۹۹ ق
صاوی، احمد، حاشیۀ تفسیر‌الجلالین، بیروت: داراحیأ التراث‌ العربی
حقی برسوی، اسماعیل، روح‌البیان، بیروت: داراحیأ التراث‌ العربی
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: مؤسسه‌ الوفأ، ۱۴۰۳ ق
ابن‌کثیر، اسماعیل‌ بن‌ عمر، تفسیر، بیروت: دارالمعرفه، ۱۴۰۰ ق
طباطبایی، محمدحسین، المیزان، بیروت: مؤسسه‌الاعلمی، ۱۳۹۳ ق
ازهری، محمد بن‌ احمد، تهذیب‌اللغه
جوهری، اسماعیل حماد، صحاح‌اللغه



[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

فطرت

از: دانشنامۀ آریانا


فهرست مندرجات

[واژه‌نامه‌ی قرآنی]


فطرت یکی از بحث‌های فلسفی‏ است که در مباحث اعتقادی اسلامی جایگاه خاص دارد. در منابع اسلامی، چه در قرآن و چه در سنت، روی اصل‏ فطرت تکيه فراوان شده است. اينکه قرآن برای انسان قایل به فطرت است يک‏ نوع بينش خاص درباره انسان است[۱]. به‌طوری که می‌توان گفت فطرت، خاستگاه ايدئولوژی اسلامی است.[٢]

فطرت انسان از نظر حکمای اسلامی، به‌معنای ویژگی‌هایی است که به‌طور تکوینی در اصل خلقت و آفرینش انسان به‌کار رفته است. و تکوینی نیز یعنی اینکه اکتسابی نیست، بلکه از نهاد انسان و سرشت او سرچشمه گرفته است. و همچنان از لحاظ معارف دینی در کنار فطرت، دو امر تکوینی دیگر نیز در نهاد انسان قرار دارد که عبارتند از طبیعت و غریزه. این سه مفهوم گرچه در تکوینی بودن مشترکند اما تفاوت‌های ظریفی هم دارند که عدم توجه به آن‌ها موجب شبهه‌هایی می‌گردد.

۱- برای همه اشیأ به اعتبار خواص گوناگونی که دارند ویژگی‌هایی ذاتی قایل می‌شوند که این ویژگی‌های ذاتی را طبیعت می‌نامند. مثلا وقتی می‌خواهند خاصیتی از خواص آب را بیان کنند، می‌گویند طبع آب چنین است. پس طبیعت یعنی خصوصیتی که در جسم نهفته است و منشأ اثر خاصی می‌گردد.

٢- هر چند ماهیت غریزه هنوز روشن نیست، اما تا انجایی که دانسته است، تمامی حیوانات از ویژگی‌های مخصوص درونی برخوردار هستند که راهنمای زندگی آن‌هاست و یک حالت نیمه آگاهانه‌ای در حیوانات وجود دارد که به موجب این حالت مسیر را تشخیص می‌دهند و گفته می‌شود، این حالت اکتسابی نیست بلکه در سرشت حیوان قرار دارد. هم‌مانند پیدا کردن پستان مادر توسط نوزادان بعد از تولد.

٣- فطرت فقط در مورد انسان به‌کار می‌رود. تفاوت فطرت با غریزه به‌طور عمده در دو چیز است:

الف - فطرت از غریزه آگاهانه‌تر است. یعنی انسان یک سلسله فطریات دارد و می‌داند که چنین فطریاتی دارد بر خلاف غریزه که چه بسا به امیال خود آگاه است اما توجه‌ی به آن ندارد.

ب - غریزه در حدود مسایل مادی زندگی حیوان است ولی فطریات انسان مربوط می‌شود به مسایلی که آن‌ها را مسایل انسانی (مسایل ماورای حیوانی) می‌نامند، پس در واقع، بحث فطرت این است که آیا این مسایلی که به‌عنوان مسایل خاص انسانی – یعنی ماورای حیوانی - مطرح است و برای حیوان مطرح نیست، همه اکتسابی است و ریشه‌ای در سرشت انسان ندارد یا اینکه نه، همه این مسایل ریشه‌ای در سرشت و نهاد انسان دارد و فطری انسان است؟

اساس تعلیمات اسلامی بر پایه‌ی قبول یک سلسله فطریات است یعنی همه آن چیزهایی که امروز مسایل انسانی و ماورای حیوانی نامیده می‌شوند و آن‌ها را «ارزش‌های انسانی» می‌خوانند، از نظر معارف اسلامی ریشه‌ای در نهاد و سرشت انسان دارند. فطریات انسان در دو بخش است: یکی در ناحیه شناخت‌ها، درک‌ها و دریافت‌ها و دیگری در ناحیه خواست‌ها و میل‌ها.[٣]


[] واژه‌شناسی

معنای اولی کلمه فطرت شکاف و شکافتن است. طبرسی گفته است: «اصل الفطر الشّقّ» و راغب در مفردات آن را شکافتن طولی معنا کرده است. این واژه در آیات قرآن نیز به این معنا زیاد به‌کار رفته است.

اِِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ (الانفطار: ۱) (آن زمان كه آسمان شكافته شود)؛ السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً (المزمل: ۱٨) (و آسمان از هم شكافته مى‏شود، و وعده او شدنى و حتمى است)؛ تَكادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا (مریم: ۹٠) (نزدیك است به‏‌خاطر این سخن آسمان‏‌ها شکاف بردارند و زمین پاره شود، و كوه‏‌ها به‌‏شدّت فرو ریزد)

صیغه‌های واژه فطرت در مقام کاربرد، معانی ثانوی نیز پیدا کرده است. اکثر لغویین معانی ثانوی آن را خلق، ابداع (خلقت ابتدایی) و اختراع گفته‌اند. به‌گفته‌ی مفسران قرآن، در قرآن نیز مشتقات این واژه به‌معنای خلق و ابداع به‌کار رفته است.

قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ (الزمر: ۴٦) (بگو: «خداوندا! اى آفریننده آسمان‌ها و زمین»)؛ قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ (إبراهیم: ۱٠) (رسولان آن‌ها گفتند: «آیا در خدا شكّ است؟! خدایى كه آسمان‌ها و زمین را آفریده[۴]»)؛ «وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَكْبُرُ فی‏ صُدُورِكُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (الاسراء: ۴۹-۵۱) (و گفتند: «آیا هنگامى كه ما، استخوان‌هاى پوسیده و پراكنده‏اى شدیم، دگر بار آفرینش تازه‏‌اى خواهیم یافت؟! بگو: شما سنگ باشید یا آهن یا هر مخلوقى كه در نظر شما، از آن هم سخت‌‏تر است (و از حیات و زندگى دورتر مى‏باشد، باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدد بازگرداند). آن‌ها بزودى مى‌گویند: «چه كسى ما را بازمی‌‏گرداند؟!» بگو: «همان كسى كه نخستین‌بار شما را آفرید.»)

صیغه فطرت - که در قرآن در مورد خلقت خاص انسان به‏‌کار رفته است - بر وزن فعلة است که دلالت بر نوع می‏‌کند؛ بنابراین، صیغه فطرت به‏‏‌معنای نوع خاصی از خلقت و همراه با نوعی شکافتن خواهد بود.

از ابن عباس روایت شده که گفته است من معنای آیه «فاطر السموات و الارض» را نمی‌دانستم تا این که دو نفر عرب بادیه‌نشین مرا در مورد چاهی قاضی قرار دادند و یکی از آن‌ها چاه را برای بار اول حفر کرده بود ولی بعد از خشک شدن چاه، دیگری آن را کنده بود و دوباره به آب رسانده بود؛ و حال هر کدام مدعی بودند که چاه مال اوست. در ضمن این دعوا آنکه چاه را اول بار کنده بود گفت «ان فطرتها» و مقصودش این بود که من آن را اول بار حفر کرده‌ام. ابن عباس می‌گوید من از این کلام عرب فهمیدم که معنی فطرت خلقت ابتدایی است.

ابن عباس از این جریان به‌خوبی متوجه شده که فطرت به‌معنای خلقت ابتدایی است ولی متوجه این نکته نشده که آن عرب این کلمه را در مورد چاه به‌کار برده است و مقصود این بوده که من این چاه را برای اولین‌بار شکافته‌ام (کنده‌ام).

برخی از صاحب‌نظران برای این که بتوانند معنی شکافتن را در واژه فطرت و فاطر و امثال آن لحاظ کنند گفته‌اند موجودات همه با شکافتن پدید آمده‌اند. مثلا گیاهان از شکافته شدن دانه پدید آمده‌اند.

إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ (الأنعام: ۹۵) (خداوند، شكافنده دانه و هسته است‏)؛

و هر جانوری - اعم از گیاه و حیوان و انسان - ابتدا یک سلول نطفه بوده‌اند و در اثر تقسیمات سلولی (شکافته شدن سلول‌ها) به‌وجود آمده‌اند. آسمان‌ها و زمین نیز در ابتدا موادی به‌هم پیوسته بوده‌اند که خداوند آن‌ها را در طول میلیاردها سال از هم باز کرده و به‌شکل اموزی‌شان در آورده است.

«أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما» (الأنبیاء: ٣٠) (آیا كافران ندیدند كه آسمان‌ها و زمین به هم پیوسته بودند، و ما آن‌ها را از یكدیگر باز كردیم‏)

این تحلیل از فطرت عام اگرچه در مورد موجودات مادی می‌تواند درست و قابل دفاع باشد ولی در مورد موجودات غیر مادی قابل دفاع نیست چرا که موجودات غیر مادی (مجرّد) فاقد اجزاء هستند و موجودی که جزء ندارد شکافتن آن به آن معنی که در مادیات متصور است معنی ندارد.[۵]


[] نظر مرتضی مطهری

در حالی که امروزه بسياری از مكتب‌های فلسفی به‌طور كلی فطرت را از انسان نفی‏ می‏‌كنند، در نظر مرتضی مطهری، بر پایه آموخته‌های اسلامی، مسأله فطرت با مسأله تربيت خويشاوندی خاصی‏ دارد. به گفته همو، ماده فَطَرَ (ف ط ر) مکرر در قرآن آمده است: «فَطَرَهُنَّ» (انبيا، ۵٦)؛ «فاطِرِالسَّمواتِ و الاَرضِ» (انعام، ۱۴)؛ «اِذا السّماءُ انفَطَرَت» (انفطار، ۱) و «مُنفَطِرٌبِه» (مزمل، ۱٨).

در همه‌جا در مفهوم اين کلمه، ابداع و خلق - و بلکه خلق به‌همان معنای ابداع - هست. «ابداع» به‌يک معنا يعنی آفرينش بدون سابقه. لغت «فِطرَت» با اين صيغه - يعنی بر وزن «فِعلَه»[٦] - فقط در يک آيه آمده است که در مورد انسان و دين است که «فطرت الله» است. «فَاَقِم وَجهَکَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطرَتِ الله الَّتي فَطَر النّاسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللهِ» (روم، ٣٠).[٧]

آيا انسان به‌طور کلی يک سلسله فطريات دارد يا ندارد و فاقد هرگونه فطرت است؟ مطهری می‌نویسد: "در قرآن، لغت "فطرت" در مورد انسان و رابطه او با دين آمده است: «فطره الله التی فطر الناس عليها» يعنی آن‌گونه خاص‏ از آفرينش كه ما به انسان داده‏‌ايم، يعنی انسان به‌گونه‏‌ای خاص آفريده‏ شده است. اين كلمه‌‏ای كه امروز می‌‏گويند "ويژگی‌های انسان"، اگر ما برای انسان يك سلسله ويژگي‌ها در اصل خلقت قایل باشيم، مفهوم فطرت را می‏‌دهد . فطرت انسان يعنی ويژگی‌هايی در اصل خلقت و آفرينش انسان.."[٨]

در بخش شناخت اين مسأله مطرح است كه آيا انسان دارای يك‏ سلسله آگاهی‌های فطری (يعنی معلومات غير اكتسابی) است يا نه؟ انسان در طول حیات خود‏ هزارها تصور و تصديق در ذهن خود دارد كه بدون شك اكثريت قريب به‏ اتفاق آن‌ها اكتسابی هستند.

برخی از آیه ٧٨ سورۀ نحل که در آن آمده: «و الله اخرجكم من بطون‏ امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون» خواسته‏‌اند چنین استنباط كنند كه همه آگاهی‌های انسان اكتسابی است‏ و معلومات فطری در كار نيست.

ظاهر آيه اين است كه وقتی خدا شما را از شكم مادران‌تان بيرون آورد هيچ‌چيز نمی‏‌دانستيد، يعنی لوح ضمير شما صاف و پاك بود و هيچ نقشی در آن نبود، چشم و گوش به شما داده شد كه مسلماً به‏‌عنوان نمونه‌‏ای از حواس است و منحصر به‌چشم و گوش نيست و مغز به شما داده شد كه مقصود مايه تفكر است، يعنی در لوح ضمير شما چيزی نوشته‏ نشده بود، با قلم حواس و مغز و عقل است كه روی اين لوح صاف‏ چيزهايی نوشته می‏‌‏شود. اين يك نظريه است.[۹]


[] نظريه افلاطون

نظريه ديگری است كه از افلاطون است و عكس اين نظريه است. می‌‏‏گويد انسان وقتی كه به اين دنيا می‏‌‏آيد همه چيز را می‌‏‏داند. چيزی كه نداند وجود ندارد. روح انسان قبل از بدن در دنيای ديگری وجود داشته است. آن دنيا به‌‏قول او دنيا مثل است و روح انسان در دنيای مثل كه به عقيده او حقايق‏ موجودات اين عالم هستند مثل را درك كرده و به حقايق اشياء رسيده است، بعد كه به بدن تعلق می‏گيرد يك نوع حجاب ميان او و معلومات او برقرار می‏‌‏شود و مثل آدمی می‌‏‏شود كه يك چيزهايی می‏‌‏داند ولی موقتاً فراموش كرده‏ است. به‌‏عقيده او هر كسی كه به‌‏دنيا می‏‌‏آيد همه علوم (مثلا رياضيات) را می‏‌‏داند. پس تعليم و تعلم چيست؟ می‌‏‏گويد تعليم و تعلم، تذكر و يادآوری است، معلم مذكر است يعنی آنچه را كه (متعلم) را باطن می‌‏‏داند به او يادآوری می‏‌‏كند و او به ياد آنچه قبلا می‌‏‏دانسته است می‌‏‏افتد. از اين‏ روست كه "تعليم" در مكتب او فقط تذكر است و بس. اين هم نظريه‏ دوم كه درست نقطه مقابل نظريه اول است.[۱٠]


[] نظريه حكمای اسلامی

نظريه سوم اين است كه انسان بعضی چيزها را بالفطره می‏‌‏‏داند كه آن‌‏‏ها البته كم هستند. اصول تفكر انسانی كه اصول مشترك تفكرات همه انسان‌هاست اصولی فطری هستند و فروع و شاخه‏‌های‏ تفكرات، اكتسابی. ولی اينها هم كه می‌‏گويند اصول تفكرات، فطری هستند باز نه به آن مفهوم افلاطونی می‌‏گويند كه روح انسان در دنيای ديگر اينها را ياد گرفته و اينجا فراموش كرده است، بلكه مقصود اين است كه انسان در اين دنيا متوجه اينها می‌‏شود ولی در دانستن اينها نيازمند به معلم و نيازمند به صغری و كبری چيدن و ترتيب قياس دادن يا تجربه كردن و امثال‏ اينها نيست، يعنی ساختمان فكر انسان به گونه‌‏ای است كه صرف اينكه اين‏ مسایل عرضه بشود كافی است برای اينكه انسان آن‌ها را دريابد، احتياج به‏ استدلال و دليل ندارد، نه اينكه انسان اينها را قبلا می‌‏دانسته است. اين‏، نظريه ديگر است كه معمولا حكمای اسلامی همين نظريه را دارند. ارسطو نيز همين نظريه را با اختلاف در بعضی خصوصيات داشته است.[۱۱]


[] نظريه فلاسفه جدید

در ميان فلاسفه جديد نيز اين اختلاف نظر وجود دارد. البته شايد كسی آن‏ نظريه افلاطونی را در دوره جديد معتقد نباشد ولی در دوره جديد هم بعضی از فيلسوفان، برخی از آگاهی‌ها را برای انسان فطری و قبلی می‏‌دانند و بعضی‏ ديگر را بعدی و تجربی .قهرمان اين نظريه، فيلسوف بسيار بزرگ معروف‏ دنيا در قرون جديد يعنی كانت است كه او معتقد است به يك سلسله‏ آگاهی‌ها قبلی و غير حاصل از تجربه و حواس، يعنی معلوماتی كه به عقيده‏ او لازمه ساختمان ذهن است.

در ميان فيلسوفان آلمان اين فكر وجود داشته است، ولی اغلب فيلسوفان‏ انگليسی كه بيشتر حسی بوده‌‏اند (مثل جان لاك و هيوم) نظرشان عكس اين‏ است، می‏‌‌گويند هيچ معلومی در لوح ضمير انسان نيست و همه چيز را انسان از بيرون دريافت می‏‌كند و همه چيز آموختنی است.[۱٢]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مطهری، مرتضی، فطرت، ص ۱٣
[٢]- مسأله "فطرت"، كه به‌تعبير مرتضی مطهری "ام المسائل" معارف اسلامی‏ است، باز به نظر همو، ظاهراً اين كلمه قبل از قرآن سابقه‏‌ای ندارد و برای اولين بار قرآن اين لغت را در مورد انسان به‏‌كار برده است. رجوع شود به کتاب فطرت، ص ۱۴
[٣]- فطرت چیست و فطریات انسان کدامند؟، پایگاه حوزه
[۴]- در هر دو آیه می‌تواند معنای فاطِرَ چنین باشد: خدایى كه جداکننده‌ی آسمان‌ها و زمین است.
[۵]- آیا دین فطری است؟، وبلاگ حکمت‌آباد
[٦]- كسانی كه به‌زبان عربی آشنا هستند می‏‌دانند كه وزن "فعلة" دلالت بر نوع يعنی گونه می‏كند. "جلسة" يعنی نشستن، و "جلسة" يعنی نوع‏ خاصی از نشستن. "جلست جلسة زيد" يعنی نشستم به‌گونه نشستن زيد، همان‌گونه كه زيد می‏نشيند نشستم. ابن مالك در "الفيه" می‌‏گويد: و فعلة لمره كجلسة/و فعلة لهيئة كجلسة
[٧]- فطرت، ص ۱٨
[٨]- همان‌‏جا، ص ۱۹
[۹]- همان‌‏جا، صص ۴٧-۴٨
[۱٠]- همان‌‏جا، ص ۴٨
[۱۱]- همان‌‏جا، صص ۴٨-۴۹
[۱٢]- همان‌‏جا، صص ۴۹-۵٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

غیب

از: دانشنامه آریانا


فهرست مندرجات

[واژه‌های قرآنی]


غیب (به انگلیسی: Disappear)، واژه عربی است به‌معنای ناپیدایی یا ناپدیدی یعنی هرچه ناپدید باشد، هر چیز پنهانی که آشکار نباشد، هر چیز ناپدید و مخفی یا آنچه از دیدگان نهان باشد. در اصلاح قرآن و جهان‌بینی اسلامی، کنایه از خدا و فرشتگان و کتاب‌های آسمانی و پیامبران و قیامت و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و نشور (زنده کردن، یا زنده‌شدن مردگان در روز قیامت) است[۱].


[] واژه‌شناسی

غیب از لحاظ لغت به‌معنای «چیزی است که دیده نمی‌شود». چنان‌که در قاموس قرآن، آمده است: «نهان، نهفته، هر آنچه از دیده یا از علم نهان است.»[قاموس قرآن، ج ۵-٧، ص ۱٣٣]

هر چند، این واژه، در اصطلاح معانی مختلف دارد، اما در همه معانی آن، این معنی لغوی نهفته است؛ از جمله: «رویدادهایی که در دور دست روی می‌دهند» غیب گفته شده (چون دیده نمی‌شوند)، به «گذشته و مسایل گذشته» غیب گفته شده (چون دیده نمی‌شوند)، به «آینده و مسایل آینده» غیب گفته شده (چون دیده نمی‌شوند)، به «خیال» غیب گفته شده (چون دیده نمی‌شود)، به «مردگان» غیب گفته شده (چون دیده نمی‌شوند)، و به «جایی که کسی نیست» غیب گفته شده (چون کسی در آن‌جا دیده نمی‌شود).

و نیز در قرآن به‌معانی مختلف به‌کار رفته است. مثلاً در آیه ١٠٢ سوره یوسف به‌معنای «گذشته» به‌کار گرفته شده است: «ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ... = این از اخبار گذشته است که به تو وحی می‌کنیم».

گفته می‌شود، در آیه ٣ سوره بقره به‌معنای «جایی که کسی نیست» به‌کار گرفته شده: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ...: کسانی که در «جایی که کسی نیست» به خدا ایمان دارند ...». (یعنی وقتی در جایی کسی نباشد از نظر آن‌ها «خدا» در آن‌جا هست و خلاف نمی‌کنند). اما این معنا، با تفسیر بسیاری از مفسران قرآن سازگار نیست. از ظاهر این آیه بر می‌آید، «غیب» به‌معنای چیزهای باشد که از حوزۀ علم انسان خارج است. چنان‌که آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی در ترجمۀ این آیه، «غیب» را چنین معنا می‌کند: «آنچه از حس پوشيده و پنهان است».

از کاربردهای دیگر غیب در قرآن تقسیم جهان هستی به «عالم غیب» و «شهادت» است: «عَـالِـمُ الْـغـَيـْبِ وَ الـشَّـهـَادَةِ...؛ دانای جهان ناپیدا و پیدا»، (تغابن: ١٨). برخی می‌گویند: «این تقسیم‌بندی تقریباً معادل تقسیم‌بندی جهان به ماده و انرژی در جهان دانش است»؛ اما این یک قیاس مع‌الفارق است.


[] ایمان به غیب در قرآن

قرآن در توصیف متقیان (پرهیزگاران) می‌گوید که آنان ایمان به غیب دارند: سورۀ بقره آیه سوم: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» (آنانی که به غیب ایمان می‌آورند).

شیخ الهند (محمود حسن) دیوبندی، در تفسیر کابلی، دربارۀ «غیب» می‌نویسد: «آن چیزهایی که از عقل و حواس انسان نهان است. مانند دوزخ، بهشت، فرشتگان و غیره»[تفسیر کابلی، ج ۱، ص ۵]. در ضمن، این تفسیر آیه را چنین معنا کرده است: «آنانی که به چیزهای نادیده ایمان دارند.»[همان‌جا] علامه سید محمدحسین طباطبایی در تفسیر المیزان می‌نویسد: «شخصی که سلامت فطرت داشته باشد خواه ناخواه ایمان به موجودی غایب از حس خودش دارد: موجودی که هستی خودش و هستی همه عالم، مستند به آن موجود است.»[تفسیر المیزان، ج ۱، ص ٦۴]

در قاموس قرآن اشاره شده است: «علم غیب مخصوص به خدا است و جز خدا کسی دانای غیب نیست.»[قاموس قرآن، ج ۵-٧، ص ۱٣۵]

[۱]
[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]
[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- سرواژۀ غیب، لغت‌نامه دهخدا؛ در تفسیر علی بن ابراهیم ابابصیر از امام جعفر صادق، روایت کرده که گفته است: «... منظور از یومنون بالغیب کسانی هستند که که برانگیختن مردگان و حساب و وعده قهر و عذاب را راست می پندارند.»
در کتاب «کمال‌الدین و تمام النعمة» از امام صادق روایت شده که گفت: «منظور از آیه مذکور کسی است که اقرار کند که قیام حضرت مهدی همانا حق است.» (تفسیر نورالثقلین، ج ۱، ص ٣۱)
عیاشی در تفسیر خود از امام صادق روایت کرده است که گفت: «... منظور از «الغیب» در آیه «الَّذینَ یُومِنُونَ بِالغَیبِ» هر آن‌چیزی است که از حواس انسان دور بوده باشد، مانند: توحید و یکتاپرستی خدا، نبوت انبیأ، قیام قائم، رجعت و دیگر اموری که ایمان به آنان مستلزم مشاهده یا حواس نیست بلکه با دلایل و علاماتی شناخته می‌گردند که خداوند متعال نصب فرموده است.» (ترجمه تفسیر شریف صافی، ج ۱، صص ۱٠۹ و ۱۱٠)
بنابراین، از دیدگاه شیعیان که مورد قبول اکثریت جهان اسلام نیست؛ از امام جعفر صادق روایات گوناگون در این باره نقل شده است: «از امام صادق سوال شد درباره آیه مذکور، ایشان فرمودند: متقین شیعیان امیرمومنان هستند و الغیب نیز منظور امام زمان است که از دیدگان غایب هستند.» (تفسیر برهان، ج ۱، ص ۵٣)
[٢]-
[٣]-
[۴]-
[۵]-
[٦]-
[٧]-
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[۱ ٢ ٣ ۴ ۵ ٦ ٧ ٨ ٩ ۱٠ ۱۱ ۱٢ ۱٣ ۱۴ ۱۵ ۱٦ ۱٧ ۱٨ ۱۹ ٢٠]