جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی‌نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی‌نامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

سید کمال خان

از: دانشنامه‌ی آریانا

سید کمال خان


فهرست مندرجات
زندگی‌نامهچهره‌های سیاسی افغانستان

سید کمال خان (به انگلیسی: Syed Kamal Khan) (زاده‌ی ۱۲۷۹ خ - درگذشته‌ی ۱۳۱۳ خ)، مهندس (انجنیر) تحصیل‌کرده‌ی آلمان، از هواداران شاه امان‌الله و قاتل سردار محمدعزیز خان، که برادر ناتنی محمدنادرشاه، پادشاه افغانستان و سفیر این کشور در آلمان بود. او نخستین جوانی بود که با مایه‌گذاشتن از جانش، در برابر دستگاه استبداد نادری، دست به ترور برادر شاه زد.


زندگی‌نامه
سید کمال خان

سید کمال، در ۲۷ سنبله ۱۲۷۹ خورشیدی (۱۸ سپتامبر ۱۹۰۰ میلادی) در خانواده‌ی فقیری که شغل مسگری داشت در کابل به‌دنیا آمد. اما در اسناد آلمانی آمده که «پدرش دکتر بود و تا هشت‌سالگی توسط وی آموزش دید، سپس شامل مکتب دولتی شد. ریاضی، فیزیک و کیمیا (شیمی) را از پدر آموخت.» پس از پایان مدرسه، حدود دونیم سال در کارخانه برق کار کرد، سپس در سال ۱۹۲۲، در میان نخستین گروه محصلان ممتاز اعزامی دولت شاه‌امان‌الله قرار گرفت و به کشور آلمان رفت. او در رشته‌ی مهندسی مکانیک در دانشگاه شهر ماگدبورگ، ایالت زاکسن-آنهالت تحصیل کرد و در سال ۱۹۲۷، دوباره به افغانستان بازگشت تا برای دولت امانی خدمت کند.

مهندس سید کمال مدتی در کارخانه‌ی سیمان (فابریکه‌ی سمنت) یکه‌توت کابل کار کرد و در مارس ۱۹۲۸، دوباره از جانب شاه امان‌الله به کشور آلمان فرستاده شد. او وظیفه داشت تجارب فنی‌ای را فرا گیرد که کاربرد زغال سنگ در کارخانه‌ی سیمان را ممکن می‌ساخت.

امیرالدین شنسب که از جمله محصلان افغان در آلمان و دوست هم‌اتاقی سید کمال بود، در کتاب «خاطرات هشتاد سال زندگی یک افغان»، برگه‌های زیادی را به فعالیت مشترک خود با سید کمال اختصاص داده است. او پیرامون اعزام دوباره‌ی سید کمال به آلمان چنین می‌نویسد:

    امان‌الله خان در وقت سفرش به اروپا فابریکه‌ی سمنت‌سازی یکه‌توت کابل، فابریکه‌ی نساجی جبل‌السراج، فابریکه‌ی قندسازی جلال‌آباد و فابریکه‌ی کاغذ‌سازی همین شهر را که در صندوق‌ها به‌سوخت رسید از آلمان به‌کریدت خریداری کرده بود.

    حکومت فابریکه‌ی سمنت‌سازی را بعد از بسته‌کاری با زغال چوب به‌کار انداخته بودند، چرا که زغال سنگ نبود و تا آن‌زمان استخراج نگردیده بود. چون کالُری زغال چوب کافی نبود فابریکه سمنت در اندک مدت از کار افتاده و آتش‌خانه آن خراب شده بود.

    سیدکمال پس از تکمیل تحصیلاتش در شق سمنت قبل از انقلاب حبیب‌الله به‌وطن رفته بود. حکومت او را هدایت داده بود که فابریکه را معاینه کرده و نقص و خرابی آن را راپورت راجع به‌کار انداختن مجدد آن معلومات بدهد. او بعد از معاینه و مطالعه نواقص و خرابی فابریکه... گفته بود چون زغال سنگ در وطن استخراج نگردیده و زغال چوب کالُری کافی ندارد حکومت کدام شخص را برای ٦ ماه به آلمان روانه بکند که او در جنگل‌های آن‌جا تحت هدایت و رهنمایی متخصصین زغال‌سازی کار کرده به‌وطن برگردد و زغال چوب را با کالری بلند در وطن بسازد که از آن در فابریکه عوض زغال سنگ کار گرفته شود.

    حکومت هدایت داده بود که خودش آن وظیفه را انجام داده و به همرایش چندین صد سیر زغال چوب را برای امتحان و تجربه لابراتوری کرده او را روانه جرمنی کرده بودند.

    برای همه مصارفات و کرایه و سفر خرج و شش ماهه معاش به‌ او پنج صد پوند استرلنگ تادیه کرده بودند. سید کمال در جنگل‌های آلمان در مدت ٦ ماه طبق پروگرام زغال‌سازی را آموخته و باقی ‌همه کارها را انجام داده آماده بازگشت به‌وطن بود.

در سال ۱۹۲۹ میلادی، اغتشاش سقوی آغاز شد و در نهایت حبیب‌الله کلکانی قدرت را به‌دست گرفت. در این زمان، سیدکمال و امیرالدین شنسب تصمیم گرفتند که به افغانستان برگردند و در کنار شاه امان‌الله خان بر ضد ارتجاع سلاح به‌دست گیرند. شنسب می‌نویسد:

    به نسبت آن واقعه (سقوط دولت امانی)، سفیر صاحب (سیدقاسم خان، سفیر افغانستان در روم) دوستانه به‌ما گفت بهتر است تا روشن‌شدن قضیه در روم بمانید پول تکت کشتی را واپس به جیب‌تان بیندازید و سفر کشتی را فسخ نمایید. ما هر دو به نظریه‌ی دوستانه سفیر صاحب موافقت نکرده، گفتیم هر افغان وطن‌دوست باید در چنین اوقات به‌وطن باشد و کاری که از دستش برسد برای بهبود اوضاع خودداری نکند.

آن دو با کشتی ویکتوریا از بندر تریست ایتالیا تا بندر بمبئی سفر کردند و وارد هندوستان شدند. و از آن‌جا به قندهار رفتند و در لشکرکشی شاه امان‌الله خان برای تسخیر دوباره کابل، او را تا غزنی همراهی نمودند. اما زمانی‌که شاه امان‌الله از مقاومت دست کشید، و به خارج از کشور رفت. سید کمال و شنسب نیز به هند برگشتند و با کشتی حامل خانواده‌ای شاه از بندر بمبئی به بندر مارسی رفته و دوباره به آلمان باز گشتند.

سیدکمال با جمعی از دانشجویان افغان که در عصر امانی به آلمان اعزام شدند (۱۹۲۲ میلادی).

در آلمان، سید کمال ابتدا در خوابگاه دانشجویان افغان، در شهر ماگدبورگ به‌سر می‌برد و زندگی او توأم با تنگدستی بود. سپس به برلین رفت و شنسب که کار خوبی در شرکت زیمنس داشت، تا اندازه‌ی مخارج او را تأمین می‌کرد. با این‌حال، پس از مدتی، بنا به دعوت شاه امان‌الله، نزد او به روم رفت و حدود شش‌ماه در آن‌جا ماند و در بازگشت به آلمان با مادر شاه امان‌الله، علیاحضرت سرور سلطانه و برادر کوچک او، شاهزاده عبیدالله خان همراه بود و حدود یک‌ونیم سال را با آنان در برلین سپری کرد. پس از آن، دوباره به شهر ماگدبورگ رفت و در همان خوابگاه دانشجویان افغان می‌زیست.

از سمت چپ به راست: شاهزاده عبیدالله خان، علیاحضرت سرور سلطانه و سید کمال خان.

در مدت اقامت در برلین با افغان‌ها و به‌ویژه دانشجویان افغان در تماس شخصی قرار داشت. از آن‌جا که دوره‌ای تحصیل‌اش به پایان رسیده بود و از این سبب کمک هزینه‌ای تحصیلی او هم قطع شده بود، وضع اقتصادیش خوب نبود. چندین‌بار سفارت افغانستان در برلین از وی تقاضای برگشت به افغانستان را کرده بود ولی او هنوز جواب مثبت نمی‌داد. زیرا، او از هواداران دوآتشه‌ی شاه امان‌الله بود و با دولت نو به‌قدرت‌رسیده‌ی محمدنادرشاه در تقابل شدید قرار داشت.

روز ۱٦ جوزا ۱۳۱۲ (۵ ژوثن ۱۹۳۳)، سید کمال وارد سفارت افغانستان در برلین شد. هنگامی‌که محمدعزیز خان، وزیر مختار (سفیر) افغانستان مقیم برلین در حال پایین‌شدن از راه‌پله بود، او، با کمال خون‌سردی، با اسلحه‌ی که در زیر لباسش قایم کرده بود (تفنگچه)، چند گلوله بر سفیر شلیک کرد. هرچند در این تیراندازی بیش‌تر تیرها به هدف نخورد، اما یکی از گلوله‌ها به قلب سفیر اصابت کرد و چند ساعت بعد در بیمارستان موابیت (Krankenhaus Moabit) برلین جان داد. سید کمال توسط همراهان سردار دستگیر و به پلیس تحویل داده شد.

سفیر که حدود سه ماه پیش از این حادثه، در اين سمت مأمور شده بود، برادر بزرگ‌تر محمدنادرشاه، پادشاه افغانستان بود. گفته می‌شود، او فرد کم‌‌سواد بود، اما نقش برجسته‌ای در تحکیم روابط رژیم نادر با استعمار بریتانیا داشت. سردار محمدعزیز خان، در دوران سلطنت شاه امان‌الله، به‌عنوان «مستشار سفارت افغانی در پاریس و مفتش عمومی طلبه‌ی افغانی» در کشور فرانسه خدمت می‌کرد. برخوردهای متکبرانه و تبعیض‌‌آمیز او با دانشجویانی که به طبقات مرفه‌ی اشراف و اعیان تعلقی نداشتند، او را به فردی منفور بین محصلان خارج از کشور بدل ساخته بود. سردار محمدعزیز خان، در آغاز سلطنت محمدنادرشاه به سفارت کبرای افغانی در مسکو منصوب گردید و سپس به‌عنوان وزیر مختار افغانستان به برلین فرستاده شد. به‌نوشته‌ی میر غلام‌محمد غبار، «او در صحبت‌های خود علناً از استبداد داخلی و استعمار انگلیس طرفداری می‌نمود، و ضد ترقی و تحول و انقلاب سخن می‌گفت.»

مهندس سید کمال، در بازجویی توسط گشتاپو (سازمان پلیس مخفی آلمان نازی) اعلام داشت که اقدام او به‌سبب سیاست ضد ترقی‌خواه دولت و وابستگی آن دولت به انگلیس بوده است. در ژوئیه سال ۱۹۳۴، سبد کمال توسط دادگاه برلین، به‌سبب قتل سردار محمدعزیز خان، به مرگ محکوم شد و حکم دادگاه، با اعدام وی در سال ۱۹۳۵، در زندان پلوتزینسی (Plötzensee Prison) برلین به اجرا درآمد.

زندان پلوتزینسی (Plötzensee Prison) در برلین، جایی که سیدکمال اعدام گردید.

اما دولت افغانستان بدین بسنده نکرد و خانواده‌ی سید کمال در کابل را زندانی کرد و تحت شکنجه قرار داد. شنسب می‌نویسد:

    سیدکمال مادر پیر و یک برادر داشت که در خانه‌ی مامایش زندگی می‌کردند. برادر او که خردتر بود کارگر برق بود. مامای بزرگش در دهنه‌ی گذر علی‌رضا خان در محله‌ی مندوی نانوایی داشت. مامای دیگرش یک اسلحه‌ساز لایق در فابریکه حربی بود او در ساختن کرچ، تلوار، حربه و غیره یک استاد زبردست بود.

    آن‌ها همه را در زندان انداخته بودند که در زندان جان دادند. برادرش پس از سیزده سال از حبس رها شد، اما در بندی‌خانه آن‌قدر زجر دیده بود که از ضعف زیاد چندی بعد درگذشت و هیچ‌کس دیگر از سید کمال باقی نماند.


ماجرای ترور سردار محمدعزیز خان

مهندس سید کمال خان، روز سه‌شنبه ۱٦ جوزا ۱۳۱۲ خورشیدی (۵ ژوثن ۱۹۳۳ میلادی)، بین ساعت ۱۱ تا ۱۲ پیش از ظهر، وارد سفارت افغانستان در برلین شد. در جلو درب ورودی سفارتخانه، از دربان پرسد: «سفیر صاحب تشریف دارد!» پاسخ مثبت گرفت و دربان بدون بازرسی بدنی وی را به داخل سفارت راه داد. او ابتدا به دفتر سکرتر در طبقه‌ی دوم رفت و درباره‌ی امکان بازگشت به افغانستان صحبت کرد. سپس، به طبقه‌ی اول آمد و منتظر خروج سفیر از دفترکارش ماند. در این هنگام، او که بسیار خونسرد و به‌خود مسلط به‌نظر می‌رسید، با بونیمن، خدمتگار آلمانی سفارت راجع به آشنایان مشترک همدیگر سخن می‌گفت. هنوز گفتگوی آن‌ها به پایان نرسیده بود که صدای پای سفیر را روی راه‌پله‌ها شنید. وقتی‌که چند پله مانده بود تا پای سفیر به فرش سالون برسد، سید کمال اسلحه‌اى را از كُت خود بيرون آورد و به‌سوی سفیر نشانه رفت و شلیک کرد. هیچ کلماتی بین آن‌ها رد و بدل نشد. سفیر که در آن لحظه، گلوله سینه‌اش را دریده بود، فقط آخ گفت و به زمین افتاد. اما زود برخاست و در‌ حالی‌که از کتاره‌های راه‌پله محکم گرفته بود، چند پله بالا رفت تا به آخر پله‌ها رسید و همان‌جا بی‌حرکت ماند.

پس از شلیک، عتیق، یکی از نزدیکان سفیر، بی‌درنگ به‌سوی سید کمال رفت تا از شلیک بیش‌تر جلوگیری کند در این حین، سید کمال به او هم شلیک کرد، اما تیر به هدف نخورد و از سر شانه عتیق رد شد. عتیق او را از بالای راه‌پله به پایین هل داد. او سه شلیک دیگر نیز کرد که به سقف اصابت نمودند و اسلحه را به زمین انداخت. کارمندان آلمانی به‌سوی او دویدند و یکی اسلحه را برداشت و سید کمال را تهدید کرد که تکان نخورد.

در این زمان، سید کمال با آواز بلند صدا زد: «امید دارم، که تیر به او خوب اصابت کرده باشد» و چندین‌بار تکرار کرد که «این کار را به‌خاطر وطنم و آزادی ملتم انجام دادم. شما سگ‌ها وطن را به انگلیس‌ها فروختید و من به میل خود، خودم را قربانی کردم، زنده‌باد آزادی.»

با این‌حال، پلیس سر رسید و سید کمال دستگیر شد و کارمندان سفارت از کلینیکی در نزدیکی سفارت دکتری آوردند. سفیر پس از معاینه ابتدایی به بیمارستان موبیت انتقال یافت و آن‌جا اشترواس، دکتر ارشد بیمارستان شروع به عمل جراحی کرد و بعد از بازکردن سینه‌ی سفیر، دید که امیدی به زنده‌ماندن او نیست. گلوله جناح چپ شش را کاملاً متلاشی کرده و هم‌چنان به قلب صدمه رسیده بود. در حالی‌که دکتر می‌کوشید جلو خون‌ریزی را بگیرد سردار محمدعزیز خان در حدود ساعت یک بعد از ظهر، در اثر خون‌ریزی داخلی جان باخت.

این حادثه در مطبوعات جهان به‌طور گسترده بازتاب یافت. روزنامه‌ی پورتسموت هرالد (The Portsmouth Herald) یک روز پس از حادثه‌ی ترور سردار محمدعزیز خان نوشت: «قاتل [سید کمال خان] سفیر را متهم به خیانت به افغانستان نموده فریاد برآورد: شما کشور را به انگلیس فروختید.»

نشریه‌ی Utrechtsch Nieuwsblad چاپ هلند (شماره ۴۱ سال ۱۹۳۳) نوشت: «سید کمال خان، جوان ۲۸ ساله‌ای افغان، خود را پیرو جنبشی که در پی واژگونی رژیم حاکم در افغانستان است، دانسته و می‌گوید که به‌سبب عشق به کشورش دست به این عمل زده است.»

روزنامه‌ی «نیویورک تایمز» (The New York Times) در ۷ ژوئن ۱۹۳۳، در سرخط‌ خبر خود آورده: «قاتل آماده مرگ است» و در ادامه به‌نقل از سید کمال می‌افزاید که انگیزه‌ای او سیاسی بوده، از کردارش ابراز پشیمانی ننموده و حاضر به جان‌دادن در راه عقاید و کشورش می‌باشد. سید کمال به مطبوعات گفته است که حمله‌اش به محمدعزیز «به‌خاطر آزادی» بوده است.

روزنامه‌ی Salt Lake Tribune در ۷ ژوئن ۱۹۳۳ نوشت: «قاتل هیچ تلاشی برای فرار نکرد. او به پلیس گفت: «آرام باشید. من فرار نخواهم کرد چون دقیقاً می‌دانم که چه‌کاری انجام دادم و آماده قبول پیامدهای آن می‌باشم. من به‌خاطر آزادی سرزمینم این ضربت را وارد کردم.»


برگزاری دادگاه و حکم اعدام سید کمال در آلمان

سید کمال خان، پس از ترور سردار محمدعزیز خان، بلافاصله توسط پلیس آلمان دستگیر و مورد بازپرسی قرار گرفت. او طی اظهاراتش به پلیس و سپس قاضی دادگاه، درباره‌ی انگیزه‌ای خود چنین بیان داشت:

    من امروز صرف آرمانم را جامه‌ی عمل پوشانیدم. حس وطن‌دوستی مرا به این عمل واداشت. آرزومندم با این کار در افغانستان حرکت ملی‌ای را برضد کسانی بنا نهم که آزادی را فروختند. امید عمل من آرمان ملت افغانستان باشد...

    ایده‌‌ی کشتن سفیر مدت طولانی‌ مرا به‌خود مشغول ساخته بود، به‌خصوص وقتی شنیدم که به برلین آمده است، تصمیم جدی گرفتم این انسانی را که همیشه یک فرد مضر و خطرناک برای جنبش آزادی‌خواهی و وطن می‌دیدم، از بین ببرم. محرکم این بود که او را از جمله خاینان به آزادی می‌پنداشتم... این پلان در من بیش‌تر جان گرفت که دیگر شک نداشتم که آزادی و افتخار افغان‌ها از طرف رهبران کنونی فروخته شده است و این عقیده نه‌تنها نزد من بلکه نزد همه کسانی که با چشم باز به آزادی وطن می‌اندیشند ایجاد شده است.

سید کمال برای آن‌که دوستانش زیر پیگرد قرار نگیرند، در دادگاه عمل خود را فردی وانمود ساخت و گفت که با هیچ‌کسی در این مورد مشاوره‌ای نداشته است. اما میر غلام‌محمد غبار در جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ» می‌نگارد که «سید کمال با یک «رفیق کابلی‌اش» (که متأسفانه هیچ‌گاهی هویتش فاش نشد) مشترکاً این طرح را ریخته بودند و بر سر این‌که کدامیک به زندگی ننگین محمدعزیز خاتمه بخشند در جدال بودند تا بالاخره سیدکمال به‌قول خودش این افتخار را نصیب شد.»

زمانی‌که سید کمال توسط گشتاپو تحت بازجویی قرار داشت، دولت افغانستان تلاش‌های فراوان نمود که دولت آلمان را مجبور سازد تا سید کمال را به کابل تحویل دهد، اما آلمان شروطی در برابر دولت افغانستان گذاشت که عملاً این امر را ناممکن می‌ساخت. بنابر ده‌ها نامه‌ای که بین وزارت خارجه آلمان و افغانستان رد و بدل شده و تلگرام‌هایی سفیر آلمان به آن وزارت به‌روشنی می‌توان دید که دولت محمدظاهرشاه جز اعدام سید کمال به حکم دیگری راضی نبوده و تهدید می‌کرد که در غیر این‌صورت مناسباتش را با آن‌کشور قطع خواهد کرد. دکتر سیمکی، سفیر آلمان در کابل در نامه‌هایش به وزارت خارجه آلمان تاکید می‌ورزد که باید حکم اعدام در مورد سید کمال اجرا گردد وگرنه جای پای آلمان در افغانستان تضعیف شده میدان خالی آن‌را فرانسه پُر خواهد کرد. او در نامه‌ی مورخ ۱۲ سپتامبر ۱۹۳۴ به وزارت خارجه آلمان می‌نویسد:‌

    بعد از صدور حکم اعدام، اعلیحضرت ظاهرشاه در آخرین ملاقات با من گفت امیدوار است حکم اعدام هرچه زودتر اجرا گردد تا روابط میان آلمان و افغانستان صمیمانه شود. در ضمن از زحمات من در زمینه سپاس‌گزاری کرد و خواست تا مراتب احترامش را به برلین برسانم. در پاسخ من هم از وی تشکر نمودم.

سفیر در نامه‌ی دیگری یادآور می‌شود:

    من مناسبات دوستانه را با افغان‌‌ها برقرار نگه‌‌می‌دارم. موضوع آن‌قدر مهم است که دولت آلمان باید به‌طور استثنایی در مسئله دخالت ورزد، زیرا منافع عمومی چنین اقتضا می‌کند.

غبار می‌نویسد:

    سید کمال نامزد آلمانی به‌نام هرتا داشت که به کمک وکیل مدافع آلمانی برای نجات جان سید کمال راه حقوقی یافتند. وکیل مدافع از کمال خواست تا انگیزه‌ی قتل را عقده‌های شخصی با سفیر و وضع بد اقتصادی وانمود سازد، اما سید کمال خان در روز محاکمه واضح اظهار داشت که عملش سیاسی و آگاهانه بوده تا بدین‌ترتیب علیه سلطه انگلیس اعتراض نماید.

دولت افغانستان فردی به‌نام علی‌نواز خان ملتانی را که بعدها سفیر افغانستان در آلمان شد، به برلین فرستاد تا وکلای معتبر گرفته و پرونده‌ی را علیه سید کمال به‌پیش برد. سید کمال شخصاً از خود دفاع می‌کرد و حتی امان‌الله خان که در ایتالیا بود و امکاناتی در اختیار داشت، جز نوشتن نامه‌ای برای وزارت خارجه آلمان، کمکی درخور توجه به نجات او از اعدام نکرد. در فرجام، در ۱۰ اگست ۱۹۳۴، سید کمال توسط دادگاه ابتدایی برلین محکوم به مرگ شد.

الف خان، یکی از مزدوران بریتانیا، که در جنگ جهانی اول، در صف قشون هند بریتانیایی در برابر آلمان می‌جنگید و سپس اسیر نیروهای آلمانی شد و در آلمان اقامت گزید، به‌عنوان نماینده‌ای دولت افغانستان حین اجرای حکم اعدام حضور داشت. سید کمال از بستن چشمانش ابا ورزید و با قامت استوار و چشمان باز، در ۱۴ ژانویه ۱۹۳۵، در زندان پلوتزینسی برلین اعدام شد.


[] يادداشت‌ها




[] پيوست‌ها


...


[] پی‌نوشت‌ها

...




شنسب، امیرالدین، خاطرات هشتاد سال زندگی یک افغان، ص ۱۰۲
همان، ص ۵۳


[] جُستارهای وابسته






[] سرچشمه‌ها







[] پيوند به بیرون

[۱ ٢ ٣ ۴ ۵ ٦ ٧ ٨ ٩ ۱٠ ۱۱ ۱٢ ۱٣ ۱۴ ۱۵ ۱٦ ۱٧ ۱٨ ۱۹ ٢٠]

رده‌ها │ افغانستان‌شناسی │ زندگی‌نامه‌ها │ چهره‌های سیاسی افغانستان

۱۳۹۷ اردیبهشت ۸, شنبه

محمداسلم وطنجار

از: دانشنامه‌ی آریانا

محمداسلم وطنجار


فهرست مندرجات
زندگی‌نامهحزب دموکراتیک خلق افغانستان

محمداسلم وطنجار (به انگلیسی: Mohammad Aslam Watanjar) (زاده‌ی ۱۳۲۵ خ - درگذشته‌ی ۱۳۷۹ خ)، از افسران ارشد نظامی وزارت دفاع ملی افغانستان و سیاستمدار کمونیست افغان و عضو حزب دموکراتیک خلق بود، که در کودتاهای ۱۳۵۲ و ۱۳۵۷ نقش فعال داشت و سپس عضو دفتر سیاسی (Politburo) حزب شد و به‌عنوان وزیر، در وزارت‌ مخابرات، وزارت کشور و وزارت دفاع ملی و هم‌چنین در مقام معاون نخست‌وزیر کار کرد و «قهرمان انقلاب» نامیده شد.


زندگی‌نامه
ژنرال محمداسلم وطنجار

محمداسلم وطنجار، در سال ۱۳۲۵ خورشیدی (۱۹۴٦ میلادی)، در قریه‌ی چونی شهرستان زرمت استان پکتیا در یک خانواده‌ی از شاخه‌ی غلجایی قوم پشتون به‌دنیا آمد. آموزش ابتدایی را در قریه‌ای خود به پایان برد و سپس در مدرسه‌ی نظامی (حربی شونځی) کابل و چندی به‌عنوان افسر تانک در اتحاد جماهیر شوروی تحصیل کرد و در اول جدی سال ۱۳۴۷ خورشدی (۱۹٦۸ میلادی) از دانشگاه نظامی (حربی پوهنتون) کابل، به‌عنوان «دوهم بریدمن زرهدار» (ستوان دوم) فارغ شد و در سمت فرماندهی نیروهای ۴ زرهی منصوب شد. در اول سنبله‌ ۱۳۵۰، به درجه‌ای «لمړی بریدمنی» (ستوان یکم) رسید.

ستوان وطنجار از یاران محمدداوود در کودتای ۱۳۵۲ بود، که منجر به سقوط نطام سلطنتی در افغانستان شد. نقش او در این کودتا زیاد برجسته نیست، اما پس از آن «جگتورن» (سروان) شد و در ۲۶ سرطان ۱۳۵۴، به درجه‌ی «جگړنی» (سرگرد) نایل آمد و در واحد (لوا) ۴ زرهی به‌عنوان فرمانده کندک خدمت می‌کرد.

در کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷، رهبری نیروهای زمینی و به‌ویژه نیروهای زرهی را بر عهده داشت و از او به‌عنوان اولین کسی یاد می‌شود که کودتا را برضد رژیم جمهوری محمدداوود آغاز کرد.

به‌گفته‌ی سرهنگ عبدالقادر، وطنجار در روز کودتا از منطقه‌ی پلچرخی با زره‌پوش‌ها (نفربرهای زرهی) به‌سمت ارگ حرکت کرد. ساعت ده‌ونیم صبح اولین توپ را به وزارت دفاع شلیک کرد. او هم‌چنین کسی بود که پیروزی کودتا و شکست محمدداوود را از طریق رادیو اعلام کرد.

پس از به‌قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان، وطنجار، در ۱۱ ثور ۱۳۵۷ به‌سمت معاون نخست‌وزیر و در ۳۱ ثور همان‌سال همزمان به‌عنوان وزیر مخابرات نیز گماشته شد. پس از چندی وزیر کشور گردید و در هنگام خیزش‌های مردمی در هرات، تره‌کی مجبور شد، ابتدا او را در ۴ حمل سال ۱۳۵۸ به‌عنوان «لوی درستیز قوای مسلح خلق افغانستان» و سپس وزیر دفاع افغانستان منصوب کند. او در ۷ ثور ۱۳۵۸، به‌درجه‌ی دگرمنی (سرهنگ دوم) نایل آمد؛ اما، زمانی‌که حفیظ‌الله امین قدرت یافت، او را از تمام سمت‌هایش برکنار کرد و او به جمع کسانی دیگری که برای براندازی قدرت امین، در خارج از کشور می‌کوشیدند، پیوست.

محمداسلم وطنجار در دفتر کارش

پس از اشغال افغانستان توسط نیروهای ارتش سرخ شوروی و قتل حفیظ‌الله امین از سوی روس‌ها و آغاز ریاست‌جمهوری ببرک کارمل، دگرمن (سرهنگ دوم) محمداسلم وطنجار، عضو هیأت رئیسه‌ی شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان شد و در ۲۰ جدی ۱۳۵۸، براساس پلینوم کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، عضو اصلی کمیته مرکزی حزب معرفی گردید و همزمان دوباره سمت وزارت مخابرات را به‌عهده گرفت و سپس، وزیر کشور شد.

در سال ۱۳٦۹، در دوره‌ی ریاست‌جمهوری نجیب‌الله، به‌دلیل این‌که کودتای شهنواز تنی را خنثی کرد، از سوی دکتر نجیب تقدیر شد و به‌عنوان وزیر دفاع افغانستان تعیین گردید. پس از سقوط حکومت نجیب‌الله، وطنجار از افغانستان فرار کرد و در سال ۱۳۷۹ خورشیدی (۲۴ نوامبر ۲۰۰۰ میلادی) در شهر اودسا در اوکراین در اثر بیماری سرطان در سن ۵٦ سالگی درگذشت.


کارنامه

در پیروزی کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷، نیروهای زمینی و هوایی، به‌ویژه قطعات تانک واحدهای (لوای) ۴ و ۱۵ زرهی در منطقه پل‌چرخی در شرق کابل، نقش سرنوشت‌ساز داشتند.

در روز ششم ثور یک هیات از وزارت دفاع به لوای زرهی آمد و تک تک سربازان را مورد بازپرس قرار داد. وزارت دفاع مشکوک بود و اطلاعاتی به‌دست آورده بود که تانک‌ها و دیگر تجهیزات نظامی برای شورش‌گری آماده شده‌اند و توطئه‌ای در پیش است. تانک‌ها به‌حالت آماده‌باش قرار داشتند و چنان به‌نظر می‌رسید که وضعیت تحت کنترل دولت است.

عبدالرحمن، پسر ارشد حفیظ‌الله امین، بامداد ششم ثور، دستور آغاز کودتا را از پدرش به سید محمد گلاب‌زوی، عضو کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق رساند. آن‌گونه که از سید محمد گلاب‌زوی، در کتاب افغانستان در قرن بیستم نقل شده، او توانست پیام حفیظ‌الله امین را تا ساعت یک همان شب، به همه قطعات و واحدهای هوایی و زمینی برساند.

محمداسلم وطنجار و عبدالقادر، رهبری نیروهای زمینی و هوایی را برای آغاز کودتا بر عهده گرفتند و همه تدابیر برای درهم کوبیدن وزارت دفاع، میدان‌هوایی (فرودگاه) کابل و کاخ ریاست‌جمهوری اتخاذ شد و نیروها در انتظار سپیده‌دم و آغاز کودتا ماندند.

درست در روز کودتا، ساعت ۹ صبح روز پنج‌شنبه هفتم ثور ۱۳۵۷، اسلم وطنجار، فرمانده نیروهای زمینی به واحد منتظره تانک لوای ۴ زرهی در پلچرخی آمد و به افسران گفت که تانک‌های قطعه منتظره را به کندک‌ها (واحد نظامی) توزیع کنید. بی‌درنگ هفتاد سرباز با ده عراده تانک به کندک‌ها توزیع شد و افسران منتظر دستور ماند. حمله برای سرکوب داوود خان و سربازان وفادارش آغاز شد. تانک‌های تحت فرمان سرهنگ وطنجار به‌سوی شهر حرکت کردند.

تانک شماره ۸۱۵ اسلم وطنجار، سربازان وفادار به محمدداوود، رئیس‌جمهوری را در ارگ زیر آتش توپخانه قرار داد و این تانک تا سال‌های پس از سقوط جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان در برابر دروازه‌ی ورودی ارگ ریاست‌جمهوری به نمایش گذاشته شده بود.

به‌گفته‌ی ژنرال محمدیاسین محشور که آن‌زمان فرمانده یکی از واحدهای منتظره تانک (نیروهای ذخیره موتوری) لوای ۴ بود، اسلم وطنجار به او وظیفه داد تا با یک تانک و چند سرباز به‌سوی شهرستان (ولسوالی) سروبی در شاهراه جلال‌آباد-کابل حرکت کند و پل بزرگی در مسیر این شاهراه را که در منطقه‌ی ماهی‌پر قرار داشت، از بین ببرد. او می‌گوید:

    نیمه‌های روز بود که من و سربازانم به‌سوی ماهی‌پر حرکت کردیم. هدف ماموریت ما از بین بردن پل بزرگی بود که سرک (شاهراه عمده‌ی جلال‌آباد-کابل را با هم وصل می‌کرد. من با یک تانک و دگروال (سرهنگ) طاهر خان قوماندان کندک دافع هوا با چند سرباز در ماهی‌پر منتظر دستور بودیم. نیمه‌های روز بود که به ما اطلاع رسید که نباید پل را از بین ببریم. در همین جریان قوماندان فرقه ۱۱ ننگرهار با صدها سرباز به‌سوی کابل در حرکت بود، اما به او اطلاع رسیده بود که ما پل را نابود کرده‌ایم. قوماندان فرقه یازده در بازگشت در منطقه درونته در جلال‌آباد از سوی یک سرباز کشته شد و نیروهای کمکی نتوانستند به کابل برسند.

بدین ترتیب، در روز پنج‌شنبه ۷ اردیبهشت سال ۱۳۵۷ کودتای نظامی آغاز شد و تا پاسی از شب تمام مکان‌های دولتی به تصرف کودتاچیان در آمد.

ساعت ۷ شب روز کودتا بود که رادیو کابل که از چند ساعت قبل فقط موسیقی پخش می‌کرد، ناگهان پژواک صدای حفیظ‌الله امین مهم‌ترین رهبر کودتا را منعکس ساخت که می‌گفت: «شنوندگان محترم! شما اکنون اعلامیه سرگرد محمداسلم وطنجار را می‌شنوید» و چند ثانیه بعد اسلم وطنجار با زبان پشتو و به‌دنبال آن ژنرال عبدالقادر به‌زبان فارسی اعلامیه دولت کودتا را خواندند:

    «... سردار داوود خان آخرین فرد خاندان مستبد سلطنتی نادرخان، این عوام‌فریب بی‌نظیر تاریخ و خائن به افغانستان، از میان رفت. حاکمیت ملی بعد از این به‌شما خلق نجیب افغانستان تعلق دارد. دفاع از دستاوردهای انقلاب، از بین‌بردن هواخواهان این سردار مستبد و ستمگر، وظیفه فرد فرد مردمان شرافت‌مند افغانستان است...»

خبر مرگ محمدداوود در حالی از رادیو پخش شد که او هنوز در کاخ ریاست جمهوری مشغول مبارزه با کودتاچیان، بود. تاکنون به‌درستی معلوم نیست که محمدداوود در فردای صبح کودتا چگونه در کاخ ریاست جمهوری با ۱۷ نفر از اعضای خانواده خود به‌قتل رسید.

هشتم ثور کودتا به پیروزی رسید و شورای نظامی انقلابی رهبری کشور را به‌دست گرفت. در رأس این شورا، جگرن (سرهنگ دوم) محمداسلم وطنجار و دگروال (سرهنگ) عبدالقادر قرار گرفتند؛ اما حفیظ‌الله امین فرماندهی اصلی آن‌را در اختیار داشت. سپس، از وطنجار و عبدالقادر خواسته که قدرت را به شورای انقلابی تسلیم دهند. در یازدهم ثور، براساس فرمان شماره دوم شورای انقلابی، عبدالقادر وزیر دفاع ملی و وطنجار معاون نخست‌وزیر و وزیر تجارت شد. اما در ماه اسد همان‌سال ژنرال عبدالقادر به اتهام خیانت علیه انقلاب بازداشت شد و بعدها وطنجار جای او را گرفت.


[] يادداشت‌ها




[] پيوست‌ها


...


[] پی‌نوشت‌ها

...


[] جُستارهای وابسته






[] سرچشمه‌ها







[] پيوند به بیرون

[۱ ٢ ٣ ۴ ۵ ٦ ٧ ٨ ٩ ۱٠ ۱۱ ۱٢ ۱٣ ۱۴ ۱۵ ۱٦ ۱٧ ۱٨ ۱۹ ٢٠]

رده‌ها │ ...

۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه

لایارد، اوستن هنری

از: دانشنامه‌ی آریانا

اوستن هنری لایارد


فهرست مندرجات
خاورشناسان غربیباستان‌شناسی بین‌النهرین

سر اوستن هنری لایارد (به انگلیسی: Sir Austen Henry Layard) (زاده‌ی ۱٨۱٧ م - درگذشته‌ی ۱٨۹۴ م)، جهانگرد ماجراجو، باستان‌شناس و یکی از دیپلمات‌های معروف انگلیسی بود، که بیشتر شهرت او به‌خاطر کشف کتابخانه آشوربانیپال در نینوا است.


زندگی‌نامه
اوستن هنری لایارد

اوستن هنری لایارد، در ۵ مارس ۱٨۱٧ میلادی، در یک خانواده‌ی پروتستان که در سده‌های ۱٦ و ۱۷ میلادی، به‌نام «اوگنو» (Huguenot) نامیده می‌شد، در پاریس پایتخت کشور فرانسه زاده شد. پدرش، هنری پیتر جان لایارد (Henry Peter John Layard)، در مستعمره‌ی دولت انگلیس در سیلان (Ceylon Civil Service) خدمت می‌کرد و فرزند چارلز پیتر لایارد (Charles Peter Layard)، رئیس بریستول (Dean of Bristol)، و نوه‌ی دانیل پیتر لایارد (Daniel Peter Layard)، پزشک انگلیسی زنان بود.

هنری لایارد، از جانب مادرش، ماریان (Marianne)، دختر ناتانیل آستن (Nathaniel Austen)، بانکدار رامس‌گیت (Ramsgate) بود، که یک شهر ساحلی در منطقه ثانت در شرق کنت، انگلستان است. عموی او، بنجامین آستن (Benjamin Austen)، یکی از وکلای لندن و دوست نزدیک بنجامین دیزرائیلی (Benjamin Disraeli)، در دهه‌های ۱٨٢٠ و ۱٨٣٠ میلادی و برادرش ادگار لئوپولد لایارد (Edgar Leopold Layard)، پرنده‌شناس بود.

بنابراین، لایارد متعلق به یک خانواده‌ی سرشناس فرانسوی‌الاصل است که نیاکان او در قرون گذشته به انگلستان کوچ کرده‌اند و در خاور شهر کنت اقامت گزیدند و بعدها به فرمان ملکه الیزابت اول در کلیسای کونتربوری به‌خدمت اشتغال جستند.

پیتر، به‌علت عدم بضاعت مالی نتوانست فرزند خود را به یک آموزشگاه عمومی یا دانشگاه روانه نماید. به‌همین علت هم هنری لایارد موفق نشد تحصیلات خود را به‌طور کامل به‌پایان برساند. او در هشت سالگی هنر نقاشی را نزد پدرش که در صنعت پیکرتراشی و نقاشی دست داشت، به‌خوبی فراگرفت و از همان دوران کودکی گرایش و دل‌بستگی فراوانی به فرهنگ و تمدن مردم خاورزمین از خود نشان می‌داد.

بیشترین ایام بچگی لایارد در ایتالیا سپری شد، جایی‌که بخشی از آموزش‌هایی ابتدایی را فراگرفت و به فراگیری فن هنرهای زیبا پرداخت و عشق سفر در او پدید آمد. سپس او در انگلستان، فرانسه و سوئیس نیز آموزش دید.

در سال ۱٨٢۹، ماریان لایارد که در آن هنگام با شوهرش پیتر در فلورانس اقامت داشتند، موافقت کرد که هنری نزد برادر و زن برادرش سارا که تا آن موقع صاحب فرزندی نبودند به انگلستان برود و به تحصیلات خود ادامه دهد. هنری در سن ۱٢ سالگی به‌همین منظور از فلورانس راهی انگلستان شد ولی چندان رغبتی به‌تحصیل از خود نشان نداد و در سن ۱٦ سالگی در یک اداره به‌عنوان مشاور حقوقی به‌کار اشتغال جست.

هنری در ۱۷ سالگی، در سال ۱٨٣۴، پدر خود را از دست داد و رسماً سرپرست خانواده گردید. هنری به پیشنهاد عمویش بنجامین آستن، كه وكیل دادگستری و مقیم سیلان بود، تصمیم گرفت كه به آن كشور برود و در دارالوكاله وی به‌عنوان وكیل دعاوی به‌كار بپردازد. او به‌خاطر انجام این مسافرت امتحانات رشته‌ی حقوق و مثلثات را گذراند و با اعضای انجمن پادشاهی جغرافیایی دیدار کرد و با چارلز فیلوز باستان‌شناس معروف (کاشف شهر قدیمی یونان در آسیای صغیر) و بایلی فریزر نویسنده‌ی نامدار انگلیسی، که بارها به ایران و کردستان مسافرت کرده بود، مشورت نمود و هم‌چنین از جان مگنایل، وزیر مختار پیشین انگلیس در تهران که پس از قطع رابطه‌ی سیاسی ایران و انگلیس بر سر قضیه هرات در لندن اقامت داشت، دیدن کرد و اطلاعات مورد ضرورت را از وی کسب کرد.

او که وسوسه شده بود تا انگلیس را به مقصد سریلانکا (سیلان) ترک کند و انتظار داشت تا در آن‌جا منصبی در بخش خدمات کشوری به‌دست آورد، پس از نزدیک به شش سال کار در دفتر عمویش، از سال ۱٨٣۹، به سفر در سراسر آسیا پرداخت.

هنری لایارد در ژوئیه ۱٨٣۹، همراه با یک مسافر ماجراجوی انگلیسی دیگر به‌نام میتفورد که مدتی در مراکش به شغل تجارت اشتغال داشت و اینک می‌خواست به سیلان برود تا به کشت و پرورش قهوه بپردازد، انگلستان را به‌مقصد ایران و هندوستان ترک گفتند.

این دو مسافر از طریق بلژیک، آلمان، عثمانی و آسیای‌صغیر وارد شامات و فلسطین شدند و خود را به بغداد رسانیدند و در خانه‌ی کلنل تایلور، نماینده‌ی سیاسی انگلیس منزل نمودند و مدت دو ماه در بغداد توقف کردند و با شاهزادگان فراری قاجاری از ایران که در بغداد اقامت داشتند و مدعی سلطنت بودند، ملاقات کردند.

لایارد و میتفورد از طریق بغداد وارد ایران شدند و در همدان با میرزا آقاسی صدراعظم و میرزا مسعود خان وزیر امور خارجه دیدار کردند و تقاضا داشتند که با اجازه دولت ایران از طریق یزد و کرمان و سیستان به‌قصد افغانستان و هندوستان مسافرت نمایند.

میرزا آقاسی صدراعظم، به‌بهانه‌ی عدم امنیت راه‌ها با مسافرت این دو نفر انگلیسی که تصور می‌رفت مأموریت سیاسی دارند، از طریق کرمان و سیستان به افغانستان و هندوستان مخالفت ورزید. ولی با یاری و استعانت، بارون دبد، منشی سفارت روس در تهران به‌آنان اجازه داده شد که میتفورد از طریق مشهد به هرات برود و لایارد نیز جهت دیدن آثار باستانی به بختیاری مسافرت نماید.

بین سال‌های ۱٨۴٠-۱٨۴٢، در جنوب ایران مشغول یک سلسله فعالیت‌های سیاسی بود و چندین‌بار از خوزستان به بغداد مسافرت کرد و در غائله‌ی بختیاری و شورش محمدتقی‌خان دست داشت و اولین کسی بود که طرح گشتی‌رانی در کارون را به دولت انگلیس پیشنهاد کرد و برای انجام این مقصود دو بار با کشتی از بغداد به محمره (خرم‌شهر) مسافرت کرد که یک‌بار در معیت ناوبان سلبی با کشتی آشور از طریق رودخانه‌ی کارون خود را به شوشتر رسانید و اطلاعات مورد نیاز را راجع به‌نحوه‌ی کشتی‌رانی در این رودخانه، در اختیار کلنل تایلور کنسول انگلیس در بغداد نهاد.

لایارد از طرف سر استراتفورد کانینگ (Sir Stratford Canning)، سفیر انگلیس در دربار عثمانی مأموریت یافت تا طرحی در مورد حل اختلافات مرزی ایران و عثمانی (مرزهای جنوبی ایران) تهیه نماید. چون طرح تنظیمی وی به‌سود دولت عثمانی و به زیان دولت ایران بود، مورد موافقت لرد ابردین (Lord Aberdeen)، وزیر امور خارجه انگلیس که در آن موقع با نظریات و عقاید روس‌ها هم‌آهنگی نشان می‌داد، قرار نگرفت.

هنگامی‌که سر استراتفورد کانینگ او را به‌عنوان نماینده‌ی دولت انگلیس در کنفرانس ارزنةالروم معرفی نمود، لرد ابردین به‌خاطر جلب‌نظر روس‌ها (به این اعتقاد که لایارد از ترک‌ها حمایت خواهد کرد) با این انتخاب مخالفت کرد و به‌جای اوکلنل فن‌ویک ویلیامز و ربرت کرزن به آن کنفرانس اعزام شدند.

لایارد با کمک مالی سر استراتفورد کانینگ - در حدود ۱٦٠ لیره انگلیس - به‌سال ۱۸۴۵ در موصل شروع به‌حفاری نمود و در سن ٣۵ سالگی به‌خاطر کشف نینوا از شهرهای آشور شهرت جهانی یافت. این شهرت پست‌دوم معاونت وزارت خارجه انگلستان را در سال ۱۸۵٢ برای او به ارمغان آورد، در حالی‌که هشت‌سال از انگلستان دور بود و از سیاست اطلاعی نداشت.

بعداً از طرف حزب لیبرال به‌نمایندگی پارلمان انتخاب گردید و مبارزات شدیدی را غلیه حکومت لرد ابردین به‌خاطر سؤتدبیر او در اداره‌ی جنگ‌های کریمه آغاز کرد.

لایارد از میدان نبردهای عظیم جنگ‌های کریمه بازدید نمود و هنگام شورش به هندوستان سفر کرد و جنبش بزرگی را که به‌منظور کاستن نفوذ مالکان بزرگ در کنترل پارلمان و اداره‌ی کشور آغاز شده بود در انگلستان رهبری کرد.

عده‌ای کثیری انتظار داشتند که او به‌مقام وزارت خارجه برسد ولی او دشمنان سیاسی زیادی برای خود به‌وجود آورد که در میان این عده سیاستمدار معروف انگلیس گلادستون بود.

لایارد در موقعی‌که سیاست حکومت محافظه‌کار دیزرائیلی را نسبت به روس‌ها با عقاید خود هم‌آهنگ دید، دشمنی و تنفر دوستان سابق لیبرال و رادیکال‌ها را غلیه خود برانگیخت. او در سال‌های ۱۸٦۹ تا ۱۸٧٧ یعنی سال‌هایی که کشور اسپانیا با حوادث و بی‌نظمی‌های فراوانی دست به گریبان بود، به‌مدت هفت‌سال در سمت نمایندگی کشور خود در مادرید انجام وظیفه می‌کرد و در سال ۱۸٧٧ به‌سمت سفیر انگلیس در قسطنطنیه منصوب گردید و اولین کسی بود که مدیریت بانک عثمانی را به‌عهده گرفت.

در سال ۱۸٦۹، لایارد در سن ۵٢ سالگی با خانم انیدگست فرزند هشتم خانم چارلت که تقریباً ٢۵ ساله بود، ازدواج کرد و تا آخرین روزهای زندگی از این ازدواج رضایت داشت و روزهای خوش و آرامی را در کنار همسرش به پایان رسانید. لایارد آخرین سالروز ازدواج خود را با حضور همسر و سایر دوستانش در مارس ۱۸۹۴ در شهر و نیز جشن گرفت، جایی‌که دوران بازنشستگی خود را در آن‌جا می‌گذراند. او در آوریل همان‌سال جهت ملاقات و مذاکره با سر هنری تامسون به انگلستان سفر کرد و در خیابان شماره یک کوئین‌آن لندن اقامت گزید.

او از دیرباز به‌یک نوع بیماری مزمن ورم پا مبتلا بود و هنگام ورود به لندن این بیماری شدت یافت و او را بستری کرد. دوستان زیادی مانند سر هنری تامسون و سر جیمز پاگت از وی عیادت نمودند. ملکه ویکتوریا و پرنس فردریک وسیله‌ی روزنامه‌ی رسمی و پرنس والز تلگرافی وی را مورد تفقد قرار داده و احوال‌پرسی نمودند.

بیماری روز به‌روز شدت یافت تا سرانجام در روز پنجم ژوئیه ۱۸۹۴ در سن ٧٧ سالگی چشم از جهان فروبست.


کشف تمدن آشوری

در سال ۱۸۴۵ میلادی، آستن هنری لایارد، پس از سفرهایی که به ایران و ترکیه کرد، در استانبول به تشویق سر استراتفورد کانینگ، سفیر بریتانیا به مناطق باستانی آشور در نزدیک موصل رفت و به حفاری و شناسایی آثار باستانی پرداخت. در همان‌سال، قصر آشوربانیپال که به قصر شمال غربی نیز مشهور است، اولین‌بار توسط او حفاری شد. در همین حفاری‌ها مجسمه‌های گاوهای نر بالدار به‌دست آورد که اکنون در موزه‌ی بریتانیا نگهداری می‌شوند. هنری لایارد تعداد زیادی از تخته‌سنگ‌های دیواره‌ی سالن‌ها و حیاط درونی کاخ‌ها را نیز کشف کرد. این تخته‌سنگ‌های منقش همه از سنگ آهک موجود در منطقه ساخته شده و تصاویری از پادشاه در ضیافت‌های رسمی، شکار شیر و یا صحنه‌هایی از جنگ و مناسک مذهبی روی آن‌ها کنده‌کاری شده است.

در این ایام، موصل شهری آرام و از مناطق عقب افتاده قلمرو امپراطوری عثمانی بود که به‌مرور رو به زوال می‌رفت. در سال ۱۸۴۵، لایارد با جوانی به‌نام هرمزد رسام که هنوز ۱۹ سال داشت، آشنا شد و این سرآغاز تغییر بزرگی در زندگی او و تاریخ آشوریان بود.

هنری لایارد که یک جهانگرد ماجراجو بود، حوالی ۱۸۳۰ با پول فراوان و دو ششلول کمری وارد خاورمیانه شد. او قبل از این‌که به شهر موصل برسد معبد پترا در اردن امروزی و بعلبک در لبنان را دیده بود و مدتی را هم در شهرهای دمشق و حلب سپری کرده بود. ولی در نهایت، گنجینه‌های باستانی حفاری نشده در شمال عراق بود که توجه او را جلب کرد.

بالاخره پس از سال‌ها مذاکره با مقامات حکومت عثمانی، هنری لایارد در تابستان ۱۸۴۵ اولین کلنگ‌ها را در تپه‌ی نمرود، واقع در ۳۵ کیلومتری جنوب شهر موصل، به زمین زد. به این ترتیب کشف تمدن آشوری آغاز شد. در فاصله سه تا چهار سال، لایارد آثار تمدنی را از زیر خاک بیرون کشید که تا آن‌زمان تنها اطلاع از آن چند اشاره مختصر در متن انجیل بود. آثار این تمدن به‌سرعت به موزه‌ی بریتانیا منتقل شد و کتابی که با عنوان «نینوا و بازمانده‌های آن» در سال ۱۸۴۹ به‌قلم لایارد چاپ شد و به‌زودی به‌یک اثر پرفروش بدل شد.


آثار

اوستن هنری لایارد، در آثار نقاشان ایتالیا صاحب‌نظر بود و کلکسیونی از آن گرد آورده بود که آن را به گالری ملی انگلیس اهدأ کرد. افزون بر این، آثاری چند، از جمله سه اثر کلاسیک خود را به‌نام‌های: ماجراهای اولیه‌ در ایران، نینوا و باقی‌مانده‌هایش و نینوا و بابلیون را به‌رشته‌ی تحریر درآورد.


[] يادداشت‌ها




[] پيوست‌ها


...


[] پی‌نوشت‌ها

...

در شرح حال او که در کتاب «سفرنامه‌ی لایارد یا ماجراهای اولیه در ایران» آمده، چنین نگاشته شده است: «هنگامی‌که پیتر لایارد و همسرش مارین در پاریس اقامت داشتند، اولین فرزند آنان به‌نام هنری در تاریخ پنجم مارس ۱٨۱٧ میلادی قدم به‌عرصه‌ی وجود نهاد.»





[] جُستارهای وابسته






[] سرچشمه‌ها







[] پيوند به بیرون

[۱ ٢ ٣ ۴ ۵ ٦ ٧ ٨ ٩ ۱٠ ۱۱ ۱٢ ۱٣ ۱۴ ۱۵ ۱٦ ۱٧ ۱٨ ۱۹ ٢٠]

رده‌ها │ زندگی‌نامه │ خاورشناسان غربی