جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب روشنگری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روشنگری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

فلسفه‌ی روشنگری در آلمان

از: رامین وصلی

فلسفه‌ی روشنگری در آلمان

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]



[] چکیده

بدیهی است که فلسفه‌ی روشنگری در آلمان، روایت متفاوتی با فلسفه‌ی روشنگری در شاخه فرانسوی و انگلیسی داشته است. به باور نگارنده دو علت مهم می‌توان برای این تفاوت ذکر نمود: موقعیت ویژه آلمان در اروپا و غفلت روشنگری فرانسوی و انگلیسی از برخی از ایده‌های بنیادین و جاودانه فلسفه. به‌همین منظور در حد این مقاله، شرایط اجتماعی، سیاسی و مذهبی آلمان و دغدغه‌های فکری متفکرین آلمانی مورد بررسی قرار گرفته است. در پایان مقاله، نتیجه‌گیری می‌شود که امروزه نزاع و پیکار فلسفه‌های قاره‌ای و تحلیلی ناشی از این دو نوع روشنگری است و چشم‌پوشی از هر کدام موجب از دست دادن بخشی از حقیقت می‌شود.

سده هیجدهم با یدک کشیدن القابی چون قرن فلسفه و عصر خرد و به‌سبب همانندی‌ها و ویژگی‌هایش با عصر زرین یونان در دوره ۴٠٠-۵٣٠ پیش از میلاد، عصر روشنگری نامیده می‌شود.[۱] کاسیرر به نقل از دیدرو هدف روشنگری را «تغییردادن شیوه‌اندیشیدن» می‌داند یعنی ارج نهادن به‌اندیشه تحلیلی-انتقادی به‌جای اندیشه اسطوره‌ای یا سکولار کردن اندیشه و تفکر.[٢]

اندیشه یونانی از چه خصایصی برخودار بود که پس از گذشت بیست و چهار قرن، دگرباره در قرن هیجدهم، از نو زنده می‌شود؟ این ویژگی‌ها را چنین می‌دانند: چرخش اندیشه به‌سوی سرشت درونی نفس درک‌کننده و ارجحیت دادن به بررسی تکوینی و تجربی زندگی روانی انسان و پژوهش در باره امکان شناخت علمی و محدودیت‌های آن و علاقه پر شور به بحث در باره مسایل زندگی فردی و اجتماعی و نیز راهیابی فلسفه به فرهنگ عمومی و ترکیب جنبش علمی با جنبش ادبی.[٣]

در مقایسه با انگلستان و فرانسه، عصر روشنگری در آلمان دیرتر رخ داد. آغاز روشنگری انگلستان بود سپس با پی‌گیری این جنبش فکری در فرانسه، فیلوزوف‌ها اندیشه روشنگری را به‌سوی انقلاب رهنمون کردند. اما در آلمان، ابتدا از طریق فرانسه و سپس مستقیمأ از طریق انگلستان اندیشه روشنگری رواج یافت.[۴] با توجه به جامعه‌شناسی تاریخی آلمان، آلمانی‌ها، دیرتر به قافله جنبش روشنگری پیوستند و پس از آشنایی با آن، و چون و چرا کردن در برخی اصول آن، شکل متفاوتی با شاخه فرانسوی و انگلیسی آن پدید آمد و نغمه رمانتیکی و ایده‌آلیستی نواختند. انگلیسی‌ها نوسازی سیاسی و راه دموکراسی را صلح‌جویانه و مسالمت‌آمیز به‌دست آوردند، ولی فرانسوی‌ها با یک انقلاب خونین راه دموکراسی را پیمودند. آلمان با توجه به جامعه‌شناسی تاریخی ویژه‌اش و عدم پیروی کامل از آرمان‌های روشنگری، نه تنها گامی به‌سوی دموکراسی بر نداشت بلکه فرجام نغمه‌های رمانتیکی و ایده‌آلیستی آلمانی‌ها به فاشیسم، نازیسم و توتالیتاریسم رهنمون شد. از سده‌های هیجدهم و نوزدهم آلمانی‌ها خود را پرچمدار فلسفه در اروپا می‌دانند و سده هیجدهم «قرن فلسفه» نامیده می‌شود، پس چرا کاملاً اندیشه‌های روشنگری را نپذیرفتند و افتخار پرچمداری اندیشه روشنگری نصیب انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها شده است؟ آلمان، مهد فلسفه و تفکر و زادگاه آئین پروتستانتیسم بوده و بی‌شک نمی‌توان همنوایی آموزه‌های پروتستانتیسم را با اندیشه روشنگری و فلسفه بورژوازی نادیده بینگاریم، مارکس در کتاب سرمایه می‌نویسد:

«مسیحیت به منزله‌ی دین انسان انتزاعی، و به‌ویژه در شکل تحول یافته‌ی بورژوایی‌اش یعنی پروتستانیتسم و دائیسم (خداشناسی عقلانی)، مناسب‌ترین دین [برای پیدایش و رشد نظام سرمایه‌داری] است.[۵]

با پذیرفتن گفته مارکس، چرا فلسفه بورژوازی در آلمان ـ که زادگاه رفِرماسیون مذهبی است ـ روند و شتابی مانند انگلستان و فرانسه نیافت و روند و جریان نوسازی اقتصادی و سیاسی آلمان کندتر از فرانسه و انگلستان رخ داد؟ فلسفه بورژوازی با دنبال کردن ایده امتداد دنیوی رفِرماسیون دینی پروتستانی بر آن بود که خطاست اگر خداپرستی و دینداری را منحصر به ریاضت‌کشی و عزلت‌طلبی از دنیا بدانیم، بلکه فعال بودن در زندگی اجتماعی و کار و کوشش را بایدگونه‌ای دیگر از خداپرستی یا حتی دینداری راستین بدانیم. وبر با یگانه برشمردن سرمایه‌داری غرب در تاریخ تمدن بشری، اخلاق پروتستانی را در این پدیده تاریخی یکتا، بسیار موثر و کارساز می‌داند. پس چرا آلمانی‌ها نتوانستند پرچمدار اندیشه روشنگری بشوند و علاوه بر این، ساز مخالف زدند؟ شاید بتوان یکی از این علل مهم را معنا و مفهوم خاص آلمانی‌ها از فلسفه بدانیم.

سده هیجدهم قرن فلسفه و احیای روشنگری یونان بود اما آلمانی‌ها طرز تلقی دیگری از فلسفه و انسان داشتند به‌نحوی که اگر در مقام مقایسه، عصر روشنگری در قرن هیجدهم را همانند روشنگری در یونان، به‌ویژه جنبش فکری سوفسطاییان بدانیم، بی‌تردید سزاوار است که ایده‌آلیسم آلمانی را خوانشی مدرن از فلسفه سقراط، افلاطون و ارسطو بنگاریم. کاسیرر در باره مفهوم و تعریف فلسفه در سده هیجدهم می‌گوید:

«اگر سده هیجدهم مایل است که خود را «قرن خرد» یا «قرن فلسفه» بنامد خصوصیت این انتساب در چیست؟ در اینجا واژه «فلسفه» به‌چه معنایی به‌کار رفته است و وظایف ویژه آن چیست؟...آن قرن در جستجوی مفهومی دیگر برای حقیقت و فلسفه است. مفهومی که مرزهای حقیقت و فلسفه را گسترش دهد و این دو را انعطاف‌پذیرتر و ملموس‌تر و زنده‌تر کند. روشنگری ایده‌آل این شیوه تفکر را از نظام‌های فلسفی گذشته نمی‌گیرد بلکه بر عکس ایده آل خود را بنا بر الگوی علم فیریک معاصر خود می‌آفریند. کوشش برای حل مسئله مرکزی روش فلسفی بیشتر متضمن استناد به قواعد استدلال در فلسفه نیوتن است تا گفتار در باره روش دکارت. بر این اساس، فلسفه اکنون جهتی کاملاً نو در پیش می‌گیرد. زیرا روش نیوتن روش قیاسی محض نیست بلکه روش تحلیلی است... از این رو روش پژوهش نیوتنی این نیست که از مفاهیم. اصول موضوعه آغاز کنیم تا به پدیدار‌ها برسیم بلکه بر عکس باید از پدیدارها آغاز نماییم و سپس از مطالعه پدیدارها، مفاهیم و اصول را استخراج کنیم. بنابر این مشاهده، یافته‌های علم را به وجود می‌آورد و یافتن اصول و قوانین، موضوع پژوهش علم می‌شوند. این ترتیب روش شناختی نو وجه ممیز اندیشه سده هیجدهم است.»[٦]

پس ملاحظه می‌شود، این معنا و مفهوم از فلسفه که به شناخت طبیعت و امور واقع معطوف می‌شود، دغدغه مفاهیم متافیزیکی، عالم غیب و آخرت ندارد. در سده هیجدهم پیش از عصر روشنگری، با راسیونالیسم و سوبژکتیویسم دکارتی و تاج وهاج بر سر علم (science) گذاشته می‌شود زیرا دکارت خواستار علم و دانشی برای نیاز‌های این‌جهانی بود. در عصر روشنگری، با اوج‌گیری راسیونالیسم و سوبژکتیویسم و روش مشاهده و تجربه فرانسیس بیکن، بذرهای پوزیتیویسم برای قرن بیستم کاشته شد. از آن‌جایی‌که آلمانی‌ها فلسفه را به‌معنای افلاطونی و ارسطویی مراد می‌کردند و چندان دلبسته و شیفته علم‌گرایی و پوزیتیویسم نبودند. به‌عبارت دیگر، آلمانی‌ها دغدغه «معنا» داشتند در حالی که روشنگری در شاخه فرانسوی و انگلیسی، خواهان «صدق» بود. در کل، برای آلمانی‌ها، شأن و منزلت فلسفه بیشتر از علم بود.

چارلز تیلور به طرز زیبایی می‌گوید: «اگر فرانسه، موطن انقلاب سیاسی بود کدام کشور دیگری جز آلمان می‌توانست موطن به انجام رسیدن انقلاب بزرگ معنوی باشد؟» در ادامه سخن وی می‌توان گفت که انگلستان نیز زادگاه انقلاب دموکراتیک، صنعتی و علم بود. با تأیید سخن تیلور، این انقلاب معنوی، این دیدگاه متفاوت از روشنگری چه بوده، آیا حرفی برای گفتن دارد یا باید از آن چشم‌پوشی کرد؟ نگارنده بر این باور است که با تجلیل و تکریم از دستاورد‌های روشنگری در شاخه فرانسوی و انگلیسی و عدم غفلت از روشنگری آلمانی باید بکوشیم تا مسایل و دغدغه‌های فکری آلمانی‌ها در قرن هیجدهم و نوزدهم که منجر به راهی متفاوت از فرانسه و انگلیس شد را دریابیم.

لوسین گلدمن با مقایسه بین فرانسه و آلمان، معتقد است که تفکر فرانسوی در جامعه‌ای «سالم» رشد یافت ولی تفکر آلمانی در جامعه‌ای بیمارگونه. «سالم» از نظر او یعنی این‌که فرانسویان به جهان بیرون و عالم واقع به جهت شناسایی و درک آن معطوف بودند. امّا تفکر آلمانی از آن جهت بیمارگونه بود که متوجه درون بود و تمام نظام‌های فلسفی بزرگ آلمانی، از مسأله اخلاق یا به‌عبارت بهتر از مسأله اخلاق عملی آغاز می‌کنند، حال آن‌که برای فیلسوفان فرانسوی این‌گونه مسایل در خور اعتنا نبود، این تفاوت نه تنها در بین فلسفه آلمانی و فرانسوی، بلکه در عرصه ادبیات نیز قابل توجه است. رمان فرانسوی به‌طور کلی در درجه نخست، واقع‌گرا است امّا در آثار اصلی گوته، شیلر، هولدرلین و... همیشه مسأله آرمان مطرح است و این‌که چه باید کرد. خردگرایی فلسفی فرانسوی، معطوف به این جهان است در صورتی که خردگرایی آلمانی همیشه در فکر اخلاق و عمل است. در آلمان ـ برخلاف فرانسه ـ به‌علت رکود اجتماعی و اقتصادی، اندیشه‌های راز ورزانه و خرد گریزانه رونق یافت؛ در نتیجه نویسندگان و فلاسفه آلمانی برخلاف فرانسویان در تماس واقعی با مردم نبودند، تنهایی و عزلت‌طلبی، راه و رسم همه متفکران آلمانی چون لایبنیتس، لسینگ، هولدرلین، کانت، شوپنهاور و... بوده و به‌همین دلیل بسیاری از آن‌ها دچار روان‌پریشی شدند.[٧]

در تأیید گفته لوسین گلدمن در باره عزلت‌طلبی و خلوت‌گرینی متفکران آلمانی، استنتاج گوته از کتاب «برادرزاده رامئو» دیدرو جالب توجه است. در سده هیجدهم، از آثار کثیری که از فرانسه به آلمان می‌آمد هیچ‌کدام به قدر برادرزاده رومئو دیدرو، برای آلمانی‌ها قابل توجه نبود. یک نسخه از آن به ینا آورده شد، شیلر پس از مطالعه این کتاب، آن را به گوته داد. وی آن را در سال ۱٨٠۵ ترجمه کرد. گوته معتقد بود که این کتاب، اثری کلاسیک از مردی برجسته است و از کتاب خوان‌ها و فرهیختگان آلمانی، به‌خاطر عدم توجه و استقبال از آن گله‌مند بود، اما هگل از این گله‌مندی مبرا بود زیرا تفسیر هگل از این کتاب در «پدیدارشناسی روح» یکی از موضوعات در خور توجه و تأمل است. چنان‌که مارکس، بعدأ تفسیر هگل را به‌عنوان مثال بارزی از علاقه وی در خصوص بنیان‌ها و ساخت‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه مدرن می‌داند. گوته پس از ترجمه این کتاب، در نامه‌ای به اکرمن (Eckermann) می‌نویسد که افسوس و دریغا، که روشنفکران و متفکران آلمانی محکوم به یک زندگی منزوی از یکدیگرند. حال آن‌که به شهری چون پاریس بیاندیش، که در آن‌جا ذهن‌های خلاق و اندیشمند با تجمع و گردهمایی در یک مکان، از اندیشه‌ها، چالش‌ها و تبادل اندیشه‌های یکدیگر بهره‌مند می‌شوند. اما ما آلمانی‌ها، یکی در وین، یکی در برلین، دیگری در کونیگسبرگ، دوسلدورف یا بن. همگی پنجاه تا صد مایل از یکدیگر دوریم، گویی در این سرزمین، ارتباط شخصی و تبادل آرا و اندیشه را باید رخدادی نادر الوقوع بینگاریم. هر روز، در پاریس، با نقد و بررسی بهترین آثار جهان در قلمروی طبیعت و هنر، بزرگانی چون مولیر، ولتر و دیدرو جریان روشنفکری را نشاط و طراوت می‌بخشند، حال آن‌که نه تنها در وایمار، بلکه در سایر شهرهای دنیا چنین مکانی وجود ندارد.[٨]

برقراری رابطه علت و معلولی بین شرایط اجتماعی و سیاسی مصیبت بار و انزوا و عزلت‌طلبی و یا گرایش به فلسفه رواقی و اندیشه‌های رازورزانه تا حدی می‌تواند صائب و بخردانه باشد، امّا باید آگاه باشیم که کانون اصلی اندیشه همه آلمانی‌ها از کانت تا نیچه، مسأله اخلاق و اخلاق عملی بود. در آلمان، بر خلاف فرانسه، به‌دلیل رفِرماسیون مذهبی لوتری، و فقدان پیکاری خصمانه با مذهب، اقتدار و فونکسیون اجتماعی دین نیرومندتر از انگستان و فرانسه بود. برای مثال، کریستیان ولف به‌عنوان یک دکارتی برای سازش راسیونالیسم و مذهب به جد کوشید. علی‌رغم این‌که لسینگ، «ولتر آلمان» تلقی می‌شد، ولی اکثر خردگرایان آلمان، جانبدار روسو بودند؛ به همین دلیل گفته می‌شود اگر لسینگ دقیقاً نتوانست نقش ولتر را ایفأ کند، عامل اصلی را باید نهضت رمانتیک، به‌عنوان مانع و رادعی سترگ برای گرایش به واقع‌گرایی بدانیم.[۹] آلمانی‌ها خواهان برقراری دیالکتیک بین روشنگری و رمانتیسم بودند، هگل، علی‌رغم این‌که ‌هابرماس وی را فیلسوف مدرنیته می‌داند، در انجام این پروژه در حد توان کوشید. کانت به‌عنوان آموزگار و فیلسوف روشنگری تمایلی آشکار به روسو و رمانتیک‌ها داشت، چنان‌که اگر نقد عقل محض وی را مرتبط با روشنگری بدانیم، بی‌شک، نقد عقل عملی را باید در ارتباط با رمانتیک‌ها بدانیم. البته با تایید دیدگاه گلدمن مبتنی بر برقراری رابطه علت و معلولی بین پیآمدهای شرایط عقب‌ماندگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و گرایش به عزلت و انزوا، عرفان و رازورزی، شاید بتوان این امر را به‌عنوان اصل و قانونی در تاریخ و جامعه‌شناسی بدانیم. در تاریخ یونان و روم نیز شرایط نابسامان اجتماعی و سیاسی بستری مناسب برای رشد و بالندگی رواقی گری را فراهم کرد، البته در شرق، این موضوع بارزتر است. لوکاچ معتقد است که در آلمان به‌علت داشتن ساخت اجتماعی عقب‌مانده، جنبش‌های ملی به عرفان و رازورزی آغشته شد، ولی باید بر حذر باشیم که با این‌گونه طرز تلقی، کل فلسفه آلمان را در این دوره پوچ و ناواقع‌گرا بدانیم.[۱٠]

برای آلمانی‌ها، روشنگری به‌معنای فرانسوی آن و دیدگاه‌های ماتریالیسم مکانیکی هلباخ و هلوسیوس قابل پذیرش نبود، چنان‌که اوج رادیکالیسم پیشروان روشنگری آلمان، نوعی وحدت وجود اسپینوزایی بود، حتی لسینگ نیز به‌عنوان ولتر آلمان تمایلی به اسپینوزا داشت. به‌طور کلی، آلمانی‌ها، علی‌رغم پذیرفتن اصول روشنگری چون آزادی و سوبژکیتویسم، کانون اندیشه آنان دین و اخلاق و فلسفه بود که این تمایل در همه‌اندیشه همه آن‌ها حاکم بود.

انگلس در یکی از نامه‌هایش می‌نویسد: «برتری در فلسفه، به ترتیب از انگلستان به فرانسه و از فرانسه به آلمان رسید و این که ملتی که به لحاظ فلسفی، رهبر است همیشه آن ملتی نیست که از نظر اقتصادی و اجتماعی پیشرفته است؛ بلوغ اقتصادی همیشه در انطباق با بلوغ فلسفی نیست و قانون تکامل ناموزون در این‌جا نیز راست در می‌آید.»[۱۱]

آلمانی‌ها نه تنها خود را فلسفی‌ترین ملت در آن زمان می‌دانستند، بلکه ویژگی خاص آنان هضم اندیشه‌های متضاد و ناهمگون بود که این خصوصیت را باید به‌علت همان ساختار ویژه اجتماعی آلمان و موقعیت آن در اروپا بدانیم، برای شناختن و بررسی این ساختار ویژه اجتماعی و شیوه متفاوت فلسفه روشنگری آلمانی‌ها یکی از روش‌های علمی، به‌کارگیری جامعه‌شناسی معرفت و جامعه‌شناسی تاریخی است. طنز قضیه این‌جاست که گزینش روش در جامعه‌شناسی معرفت، لاجرم ما را به‌سوی تفاوت دیدگاه‌های آلمانی و انگلیسی در این رشته، ناشی از تفاوت روشنگری آلمانی و انگلیسی سوق می‌دهد. جامعه‌شناسی معرفت در انگلیسی معمولاً به «Sociology of Knowledge» ترجمه می‌شود و واژه «Knowledge» معمولاً به‌معنای اطلاعات (Information) و داده‌های (Data) دقیق علمی است و واژه انگلیسی «Knowledge» طوری انتخاب و تعریف شده است که دقیقاً اطلاعات و دانسته‌های غیر قابل اثبات را شامل نمی‌شود، امّا واژه آلمانی «Wissensoziologie» معنایی گسترده و فراخ‌تر نسبت به «Knowledge» در بردارد. زیرا کلمه «Wissen» مجموعه اطلاعات فلسفی، مذهبی و زیباشناختی را نیز در بر می‌گیرد که این تعبیر آلمانی نشانگر نوعی ارزش حقیقی برتر و متعالی یا نوعی یقین متافیزیکی است.[۱٢]

ریشه تفاوت تعریف و معنای جامعه‌شناسی معرفت در سنت جامعه‌شناسی آلمانی و انگلیسی، به دیدگاه فلسفی مرتبط می‌شود. در سنت انگلیسی، به‌علت سلطه بی‌چون و چرای فلسفه پوزیتیویسم و تحلیلی، علم محسوب شدن هر موضوعی منوط به داشتن جامه‌ای متناسب با این سنت است؛ و به همین دلیل «Knowledge» انتخاب شده، چون دانسته‌های غیر قابل اثبات، در این سنت محلی از اعراب ندارد. امّا اندیشۀ آلمانی، به‌دلیل ریشه داشتن در سنت فلسفی ایدئالیسم و هرمنوتیک، دیدگاه متفاوتی با سنت تحلیلی و پوزیتویستی دارد. امروزه تفاوت فلسفه قاره‌ای با فلسفه تحلیلی انگلوساکسونی را باید ناشی از همان تفاوت روشنگری در آلمان و انگلستان بدانیم.

جامعه‌شناسی، هرگونه معرفتی را به شرایط اجتماعی - تاریخی پیوند می‌زند. البته اتخاذ روش جامعه‌شناسان معرفت نیز مصون از نقد نیست، زیرا برخی موضوعات ابدی و تغییرناپذیر به قدمت انسان، وجود دارد که وظیفه تحقیق در آن به عهده فلسفه است، امّا جامعه‌شناسی، از آن‌جایی که هرگونه شناخت و معرفتی را مرتبط با شرایط تاریخی و اجتماعی می‌داند نه تنها با دیدگاه فلسفی در تضاد است بلکه ما را به نسبی‌گرایی رهنمون می‌کند.[۱٣] موضوعات فلسفی فارغ از زمان و مکان یعنی پرسش‌های افلاطونی هنوز با ماست، ولی به‌علت محدودیت و تاریخمندی انسان، باید حقیقت پدیده‌های اجتماعی را نسبی بدانیم. به گفته هگل، حقیقت فرزند زمانه خویش است. پس می‌توان گفت: بررسی شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی یک فلسفه خاص می‌تواند ما را به درک ژرف‌تری رهنمون یاری دهد و برگزیدن چنین روشی به‌منزله انکار آن موضوعات جاودانه و ماندگار فلسفه و مدعایی چون دستیابی به کل حقیقت نیست.

بدیهی است باید بررسی مسایل آلمانی‌ها از قبیل تأخیر در گرویدن به قافله روشنگری، پدید آمدن ایده‌آلیسم آلمانی و رمانتیسم، عدم ظهور دموکراسی و غیره را مرتبط با شرایط خاص اجتماعی و جامعه‌شناسی تاریخی آلمان بدانیم. بدیهی است که بررسی و کندوکاو شرایط اجتماعی، سیاسی،مذهبی و فرهنگی آلمان پژوهش گسترده و ژرفی را می‌طلبد ولی در حد این مقاله، می‌کوشیم تا روشنی بیشتری به این بحث ببخشیم.


[] شرایط ویژه آلمان

در قرن هیجدهم و نوزدهم برای آلمان، مهم‌ترین مانع برای رسیدن به توسعه و دموکراسی، نداشتن دولت ملی واحد بود که تا سال ۱٨٧۱ و حتی به‌طور دقیق‌تر تا قرن بیستم تحقق نیافت. از آن‌جایی‌که این کشور به تعداد زیادی امیرنشین تقسیم شده بود، تمام موانع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی برای زایش یک فرهنگ ملی مهیا بود.[۱۴] هیوم درباره آلمان می‌گوید:

کشور زیبایی است با مردمی سخت‌کوش و درستکار که هرگاه متحد شوند، نیرومندترین کشور جهان را... خواهند ساخت.» همچنین گفته می‌شود که آلمانی‌ها که حدود ٢٠٠٠٠٠٠٠ تن بودند، از بخت بلند فرانسه و انگلستان، هنوز متحد نشده بودند و در بیش از ٣٠٠ ایالت مستقل زندگی می‌کردند. هر یک از ایالت‌ها از نظر سیاست، مسکوکات، دین و... با هم متفاوت بودند و تنها وجه اشتراک آنان زبان، هنر و موسیقی بود. شصت و سه امیرنشین آلمان به‌دست اسقفان اعظم و رؤسای دیرها اداره می‌شدند. پنجاه و یک شهر این کشور به‌ویژه ‌هامبورگ، هرمن، ماگدبورگ، آوگسبورگ، نورنبرگ، اولم و فرانکفورت شهرهای آزادی بودند که پیوندی با امپراتوری مقدس داشتند.[۱۵]

آلمان به‌سبب موقعیت ویژه‌اش در قلب اروپا، رزمگاه و صحنه کارزار اقوام رومی و اسلاو بوده و برخلاف فرانسویان و انگلیسیان مکانی مانند پاریس و لندن نداشت و از جهت قومی، گوت‌ها و واندال‌ها و فرانک‌ها و آنگلوساکسون‌ها و دیگران همه در دیگ هفت جوشی که اکنون آلمان نامیده می‌شود به‌هم جوش خورده بودند. پس طنز قضیه در آن است که ملتی که از نظر نژادی از هر ملت دیگر در اروپا به هم آمیخته‌تر است، برتری نژاد را سرلوحه سیاست داخلی و خارجی خویش قرار می‌دهد و جهان را به خاک و خون می‌کشد. از سوی دیگر، سراسر تاریخ آلمان را پیکار مسیحیت و شرک و تفرقه‌های مذهبی می‌دانند. آن چنان‌که برخی معتقدند آلمانی‌ها هرگز کاملاً عیسوی نشدند زیرا مسیحیت به زور شمشیر بر آنان تحمیل شد.[۱٦]

از دیگر موانع و مشکلات آلمانی‌ها در راه توسعه، مسأله زبان آلمانی بود. زیرا این زبان، شهرت خوبی نداشت چنان‌که اشراف آلمانی، زبان فرانسوی را بیش از زبان آلمانی می‌پسندیدند. ولتر در نامه‌ای در تاریخ (٢۴ نوامبر ۱٧۵٠) از برلین چنین می‌نویسد:

«گویی در فرانسه به سر می‌برم؛ در این‌جا کسی به زبانی جز فرانسوی سخن نمی‌گوید. آلمانی، زبان سربازان و اسبان است. به‌همین دلیل، ادبیات آلمانی از این بابت رنج می‌برد.[۱٧] خفت و خواری زبان آلمانی چونان بود که حتی کسی چون فردریک کبیر، تحقیرانه به آن می‌نگریست و ترجیح می‌داد به زبان فرانسوی سخن بگوید و بنویسد. او معتقد بود زبان آلمانی، زبانی زمخت، خشن و آلوده به حروف بی‌صداست؛ اما، به نویسندگان و ادیبان آلمانی این جرأت و دلیری را بخشید که بتوانند با این زبان، در برابر روسوها و ولترها مقابله کنند. پس از آن، می‌توان شکوفایی و درخشش ادبیات آلمانی را در نیمه قرن هیجدهم ملاحظه نمود.[۱٨]

آلمان، مرکز و کانون پیکار و جدال اندیشه‌ها و فرقه‌ها بود به نحوی که شکاف و شقاق، بر اکثریت فیلسوفان و متفکران بزرگ آلمان چیره بوده: نومن و فنومن کانت، منطق هگل، اعتراض لوتر، و پیکار طبقاتی مارکس - همه - نمونه‌های ایجاد آشتی بین نیروهای متنازع می‌باشد. بهترین شاهد این خصیصه آلمانی شاید کلام معروف گوته در کتاب فاوست باشد که می‌گوید:

    دریغا که دو روح در سینه من در غوغاست
    و هر یک، همزاد خویش را واپس می‌زند و از خویش می‌راند
    یکی عاشقانه و هوسناک
    جهان را در آغوش می‌فشارد.
    دیگری غبار این خاکدان را به عالم علوی می‌روید
    و به جایگاه برین نیاکان می‌رساند.

نیچه پا را فراتر از این می‌گذارد و می‌گوید: «آلمانی که گستاخانه بگوید «دریغا که دو روح در سینه من غوغاست»،گمانش درباره حقیقت باطل است؛ به عبارت درست‌تر، درباره شماره روح‌ها به خطا رفته است.[۱۹]

حال بهتر است که ویژگی‌های آلمانی را از زبان نیچه بشنویم. نیچه می‌گوید: «روزگاری عادت بر این بود که آلمانیان را با صفت «ژرف» ممتاز کنند؛ امّا حال که کامیاب‌ترین نوع آلمانی‌گری در پی سرفرازی‌هایی یکسره از نوع دیگری است... بیایید بکوشیم تا به ژرفی آلمانی از نو نظر کنیم؛ و برای این کار چیزی جز اندکی کالبد شکافی روان آلمانی لازم نیست. روان آلمانی، بیش از هر چیز لایه - لایه است و از جاهای گوناگون ریشه می‌گیرد و بیش از آن که به‌راستی، ساخت و سازی یافته باشد، چیزی است سر هم بندی شده و روی هم تلنبار شده؛ و این مربوط به اصل اوست... آلمانیان، در مقام ملتی که از عظیم‌ترین آمیزش و برخورد نژادها پدید آمده‌اند و چه بسا که عنصر پیش - آریایی در این آمیزه سرآمدِ دیگران باشد - در مقام «ملت میانه»، به تمام معنا ملتی هستند در نیافتنی‌تر و در برگیرنده‌تر و پرتضاد‌تر و ناشناس‌تر، حساب نکردنی‌تر، شگفت‌آورتر، و برای خود هولناک‌تر از آنچه ملت‌های دیگر، برای خود هستند؛ اینان به هیچ تعریفی تن در نمی‌دهند و از این جهت مایه نومیدی فرانسویانند... روان آلمانی، دالان‌هایی دارد و چه دالان‌های تو در تو و غارها و پستوها و سیاه‌چال‌هایی! بی‌سروسامانی آن، جاذبه چیزهای اسرارآمیز را بدان می‌بخشد؛ آلمانی با راه‌های پنهان پریشانی آشناست؛ و همان‌گونه که هر چیزی تیره و تار و دگرگون شونده و شامگاهی و دم کرده و گرفته؛ و هر آنچه را که به هر صورت، نامعلوم و بی‌شکل و بی‌ثبات و رو به رشد باشد «ژرف» می‌انگارد. آلمانی، هنوز وجود ندارد؛ در حال شدن و «رشد» است. از این روست که مفهوم «رشد» (Enwtwicklung) در قلمرو بزرگ فرمول‌بندی‌های فلسفی، از یافته‌های اندیشه آلمانی است و تیری است که از کف آلمانی بر آماج نشسته است و این مفهومی فرمانرواست که به همراه آبجوی آلمان و موسیقی آلمان در کار آلمانی کردنِ تمامی اروپاست... در بُن روان آلمانی، طبعی پر تضاد جای دارد (هگل آن را به سیستم فلسفی و ریشارد واگنر سرانجام به موسیقی درآورد) و بیگانگان در برابر معماهای این طبع، انگشت به دهان و شیفته می‌ایستند. «خوش قلب و بد جنس» چنین هم نهادی که در مورد هر ملت دیگری بی‌معناست، افسوس مندانه در مورد آلمانی‌ها چه بسیار که راست از کار در می‌آید.»[٢٠]

و نیز فویر باخ درباره آلمانی‌ها و سیاست آنان در نامه‌ای به سال ۱٨۵۹ چنین می‌نویسد: «تا جایی‌که سیاست آلمان مورد نظر است، شعار ما شناخته شده است: به‌اندازه‌ی تعداد سرآدم‌ها عقیده وجود دارد. آلمان هرگز نمی‌تواند زیر یک عنوان قرار گیرد، مگر این که زیر کنترل یک سر قرار بگیرد؛ و هرگز نمی‌تواند زیر کنترل یک سر قرار بگیرد، مگر این که کسی این شجاعت را داشته باشد که با شمشیری در دست بایستد و ادعا کند: من سر آلمان هستم! امّا این وحدت قلب و سر کجاست؟ پروس بی‌گمان سر را دارد، امّا قلب ندارد؛ اتریش قلب دارد امّا سر ندارد.»[٢۱]

امّا نظر نیچه درباره انگلیسی نیز جالب توجه است؛ او معتقد است که اصل «ایده‌های مدرن» ساخته و پرداخته آنان است و نقد کوبنده خود از ایده‌های مدرن را در ارتباط با آنان اظهار می‌دارد:

«این انگلیسیان، اهل فلسفه نیستند، بیکن مظهر حمله به روح فلسفی است؛ و‌هابس و هیوم و لاک، برای مدتی بیش از یک قرن، مایه تباهی و پستی ارزش مفهوم «فلسفه» بوده‌اند. در برابر هیوم بود که کانت علم برداشت و قد برافراخت؛ در حق لاک بود که شلینگ توانست بگوید، «من لاک را به چیزی نمی‌گیرم». هگل و شوپنهاور (همراه با گوته) در مورد احمقانه کردن جهان با مکانیکی کردن آن به شیوه انگلیسی هم صدا بودند؛ این دو برادر نابغه در فلسفه، با هم دشمن بودند و در دو قطب مخالف روح آلمانی، با یکدیگر در کشاکش بودند و بر سر آن چنان بلایی بر سر هم آوردند که جز از دست برادران در حق یکدیگر نمی‌آید.

«... از ویژگی‌های چنین نژاد فلسفی آن است که سخت به مسیحیت می‌چسبد، زیرا برای دستیابی به «اخلاق» و آدمیت به انضباط مسیحی نیاز دارد. انگلیسی از آلمانی تاریک‌تر وحسی‌تر و با اراده‌تر است و درست به‌همین دلایل از او عامی‌تر و دیندارتر است؛ آنان به مسیحیت بیشتر نیاز دارند... حتی در وجود آدم‌ترین انگلیسی نیز چیزی از موسیقی وجود ندارد. به زبان استعاره (و بی‌استعاره)، در جنبش‌های روان و تن یک انگلیسی، هیچ آهنگ و رقصی وجود ندارد و ناگزیر هیچ شوقی برای آهنگ و رقص، برای «موسیقی» نیست. به سخن گفتنش گوش فرا دهید؛ به راه رفتن زیباترین زن انگلیسی بنگرید - در هیچ‌جای جهان کبوتران و قوهایی زیباتر از این نخواهید یافت! و سرانجام به آواز خواندنش گوش فرا دهید! امّا چه انتظارها دارم من!... و امّا، فراموش نباید کرد که انگلیسیان، با میانگینی ژرف خویش، باری بیش از این اسباب افسردگی همه‌گیر جان اروپایی را فراهم آورده‌اند. آنچه «ایده‌های مدرن» می‌نامندش یا «ایده‌های قرن هیجدهم» یا همچنین «ایده‌های فرانسوی» ـ اندیشه‌هایی که روح آلمانی با دل آشوبه‌ای ژرف به ضدشان پرداخته است - اصل انگلیسی دارند؛ هیچ شکی در این نیست. فرانسویان فقط بوزینه‌های مقلد و بازیگران این اندیشه‌ها بوده‌اند و همچنین بهترین سربازان‌شان، وفوسا، نخستین قربانیان و سراپا قربانیان‌شان؛ زیرا «روح فرانسوی» از پی این انگلیس‌زدگی لغتی ناشی از «ایده‌های مدرن»، چنان زار و نزار شده است که سده‌های شانزدهم و هفدهم [تاریخ] آن و نیروی ژرف و پرشور، و والایی نوآور آن را امروزه کمابیش با ناباوری می‌توان به یاد آورد... عوام زدگی اروپا و عوامانگی «ایده‌های مدرن» انگلیسی است».[٢٢]

بر اساس یک ترسیم کلی از وضعیت اجتماعی و سیاسی آلمان و روحیه آلمانی، آیا می‌توان واکنش آلمانی‌ها را نسبت به روشنگری، به‌زعم لوسین گلدمن بیمارگونه تلقی کرد؟ قرن هیجدهم و نوزدهم آلمان، به‌عنوان یک عصر طلایی و زرین در تاریخ بشر و ظهور نام‌آورانی در حوزه فلسفه و ادبیات محسوب می‌شود که رهایی از نفوذ اندیشه آنان میسر نیست و ایدئالیسم آلمانی و رمانتیک‌ها، مسایلی را پیش کشیدند که هنوز با آن‌ها دست به گریبانیم.

همان‌طور که ذکر شد جدا از شرایط اجتماعی، به‌نظر می‌رسد که آلمانی‌ها مسایل دیگری نیز داشتند و هرگز دغدغه اخلاق، دین و فلسفه در آن‌جا از رونق نیافتاد، این دغدغه در همه متفکران آلمانی در این دو سده کم و بیش آشکار و هویداست. بررسی یکسونگرانه و تک عاملی از شرایط عقب‌مانده آلمان، به‌عنوان علت اصلی ظهور اندیشه‌های مرتجعانه، عرفانی و از همه مهم‌تر ایدئالیسم فلسفی دور از انصاف علمی است. زیرا می‌توان این پرسش را مطرح کرد که چرا در سایر کشورهای عقب‌مانده، چنین فلسفه‌هایی با این عظمت ظهور نکرد؟ نادیده انگاشتن و تحقیر فلسفه آلمانی به‌خاطر پیوند تنگاتنگش با عرفان و اندیشه‌های دینی ناممکن است، هرچند نمی‌توان نقش دین را در اندیشه‌های متفکران آلمانی منکر شد. زیرا کوشش اغلب متفکران آلمانی برای نجات دین و اخلاق بود. ولف آغازگر آشتی بین دین و راسیونالیسم دکارتی بود. کانت در فلسفه‌اش، با مشخص کردن حیطه عقل و علم، در صدد نجات دین و اخلاق در عصر مدرن بود، رمانتیک‌ها، فیشته، شلینگ و هگل نیز از طریقی دیگر برای نجات دین قیام کردند. البته باید در نظر داشته باشیم که خوانش همه متفکران آلمانی از دین، حقیقت و جوهر دین بود و با تلقی عامیانه و خرافاتی از دین سر سازگاری نداشتند. به‌همین منظور قدری به نقش دین در آلمان می‌پردازیم.


[] نقش دین در آلمان

در آلمان، به‌عنوان سرزمین و زادگاه اصلاحات مذهبی و موقعیت ویژه‌اش در اروپا، در عصر روشنگری مانند شاخه فرانسوی روشنگری، برخورد خصمانه و اهانت‌آمیز با مذهب به‌وجود نیامد. یکی از دلایل آن، اصلاحات لوتر پیش از عصر روشنگری بود که موجب شد در عصر روشنگری، انتقاد کوبنده و رادیکال از دین و حتی اندیشه‌های سیاسی رادیکالی مانند فرانسه، پرو بال نگیرد.

هگل در مورد شکل‌گیری و تکوین انقلاب فرانسه و دستاوردهای ارزشمند آن و علت عدم وقوع چنین انقلابی در آلمان تحلیل‌های جالبی دارد و رویدادهای ناگوار و تلخی چون دوران ترور و وحشت را به‌خاطر اندیشه «اراده مطلق» می‌داند و معتقد است که اراده مطلق متعلق به یک ملت خاص نیست و در آلمان این اراده مطلق، به شکل و فرم دیگری نمایان شد. در فرانسه، با ظهور اراده مطلق در حوزه عمل و کنش سیاسی، فرجام آن انقلاب بود، اما در آلمان به شکل نظری با فلسفه کانت پدیدار شد. هگل تلویحا با سهیم دانستن آلمانی‌ها در روشنگری، باوری به انگاشتن فرانسوی‌ها به‌عنوان یگانه ملتی که اراده مطلق را در کنش سیاسی به منصه ظهور رساندند، ندارد، چون آلمانی‌ها در حیطه دیگری این امر را سامان دادند. در حقیقت، روشنگری آلمانی در فلسفه و روشنگری فرانسوی در حوزه سیاست پدیدار شد. اما چرا آلمانی‌ها در حوزه عمل و کنش سیاسی، اراده مطلق را به‌کار نگرفتند؟ بر اساس دیدگاه هگلی، در آلمان، باید علت عدم ظهور اراده در حوزه کنش سیاسی را باید به‌واسطه حضور پر رنگ دین، به‌ویژه لوتریسم بدانیم. به‌علت رفِرماسیون مذهبی لوتر، نوعی امنیت معنوی، و آرامش درونی (innerlichkeit) برای آلمانی‌ها محقق شد که موجب همنوایی «اراده مطلق» با مذهب و بالنتیجه شکل‌گیری آن در قالب اندیشه‌های دینی در روشنگری آلمانی شد. امّا در فرانسه، به‌علت فقدان یک رفرماسیون مذهبی، «اراده مطلق» شکل خشونت‌آمیز و قهرآمیزی به‌خود گرفت که منجر به پیکاری خشونت بار با کلیسای کاتولیک شد. فرانسه، به‌علت فقدان یک نوع آرامش معنوی و زندگی درونی ناشی از آموزه‌های لوتریسم در آلمان رنج می‌برد و به‌سبب همین فقدان، این آرامش درونی به‌جای بروز و نمود در حوزه‌اندیشه و تفکر، در کنش سیاسی خود را نشان داد.

البته هگل، فقط به فونکسیون این زندگی درونی برای تبیین نظریه خود بسنده نمی‌کند، زیرا اگر فرد یگانه آمال و مقصودش ارضای زندگی درونی باشد، فرجام آن بی‌تفاوتی به کنش اجتماعی و سیاسی است. از این‌رو، او با پیوند زدن آرامش درونی به واقعیت سیاسی و اجتماعی معتقد است که رفِرماسیون مذهبی برخی اصلاحات اجتماعی و سیاسی را به‌ویژه در ارتباط با کلیسا و بنیاد مذهبی دولت به‌وجود آورد.[٢٣] به‌همین سبب، ضرورت یک انقلاب منتفی شد.

کانت، فیشته و هگل از آغاز، همدلانه با انقلاب، آن را منشأ حرکت و برکت و رخداد تاریخی نویدبخشی برای دوران جدید می‌دانستند، اما با ترور و وحشت مخالف بودند. هگل معتقد بود که انقلاب فرانسه قادر است با تخریب نظام کهنه و منسوخ کهن، راه را برای پیشرفت و ترقی هر چه بیشتر در حوزه سیاست و اخلاق برای اروپا هموارکند و سرانجام با زوال موانع سنتی چون آریستوکراسی و اقتدار کلیسا ظهور یک دولت مشروطه قطعی خواهد بود. آلمانی‌ها، به فرانسوی‌ها برای فقدان چنین تحولات خشونت‌بار و قهرآمیز در آلمان حسد نمی‌ورزیدند، اما ضمن اظهار وفاداری به اصول روشنگری، انتظار داشتند که این انقلاب به‌سوی سلطنت واقعی عقل هدایت شود. در آلمان به‌علت فقدان بدیلی برای انقلاب فرانسه در عرصه اجتماعی و سیاسی و ناکامی اصلاحات سیاسی و اجتماعی در پروس به خاطر غلبه ناپلئون، اشاعه ارتجاع و واپسگرایی سیاسی، حس ناسیونالیستی و غرور آلمانی‌ها پروبال گرفت.[٢۴] روشنگری و انقلاب فرانسه، دستاوردی فرانسوی تلقی شد و به‌خاطر پیشینه خصومت‌آمیز بین آلمانی‌ها و فرانسوی‌ها، آلمانی‌ها از پیامد‌های انقلاب و زیر بار رفتن فرهنگ فرانسوی به‌عنوان تهاجم فرهنگی سر باز زدند. از زمان توفان و تلاش و ظهور انسانگرایان کلاسیک، رمانتیسم تا ایده‌الیسم آلمانی، اندیشه‌ای در ذهن آلمانی مبتنی بر موقف آلمان به‌عنوان سرزمین معنویت و تفکر، و تفوق و برتری ملت آلمان نضج گرفت. در نگاه آلمانی‌ها، روشنگری و مدرنیته ناشی از انقلاب فرانسه برخلاف آلمان، فاقد معنویت و روحانیت ارزیابی می‌شد و پاسخ و واکنش روشنفکران آلمانی به انقلاب فرانسه در اواخر سده هیجدهم گوناگون و متنوع بود. برخی بلادرنگ موضعی شکاکانه و بدبینانه اتخاذ کردند. گوته خیلی خوشبین نبود، شیلر به توانایی این انقلاب برای تاسیس جامعه‌ای آزاد مشکوک بود. کثیری از آنان در ابتدا انقلاب را با آغوش باز پذیرفتند اما پس از دوران ترور و وحشت و شاه کشی از آن مأیوس و ناامید شدند. کلوپشتوک اولین شعر خود را برای بیان این رویداد تلخ و مأیوسانه سرود. حتی کانت با این‌که تجربه‌ای از دوران ترور و وحشت انقلاب نداشت، پیش از آن انذار می‌داد که باید انقلاب راستین در عرصه‌اندیشه رخ دهد و هیچ انقلاب سیاسی نمی‌تواند جایگزین اصلاح شود. به‌همین منظور نکته جالب وی این بود که با تجربه دینی رفرماسیون در آلمان یک دهه پیش از انقلاب فرانسه، اظهار می‌داشت که بهبودی در جامعه بدون اصلاح راستین در شیوه‌اندیشیدن، که فقط نهضت روشنگری می‌تواند به دنبال آورد، ناممکن خواهد بود.[٢۵] در این باره کانت چنین می‌گوید:

«با یک انقلاب، شاید براندازی خودکامگی و زورگویی آزمندانه و یا قدرت‌پرستانه به‌دست آید، اما اصلاح واقعی شیوه تفکر از آن بر نمی‌آید و خام داوری‌ها تازه در کنار خام‌داوری‌های کهن افزار راهبری توده عظیم اندیشه باختگان می‌شود. برای [دستیابی] به این روشن‌نگری به‌هیچ چیز نیاز نیست، مگر آزادی؛ تازه آن به کم زیان‌ترین نوع آن، یعنی آزادی کاربرد عقل خویش در امور همگانی به تمام و کمال.»[٢٦]

همه متفکران آلمانی‌ها با درک و باور به فرارسیدن ظهور دوره جدید و پیامد‌ها و دستاوردهای نیکوی روشنگری و انقلاب، با خشونت و ترور موافقتی نداشتند. گوته، در گزارشی از گفتگوی خود با ناپلئون پس از سقوط آلمان از سرداری فرانسوی نقل می‌کند که ناپلئون، در مقام مقایسه میان سرشت دوران جدید و جهان کهن برای انسان دوران جدید، تقدیر همان سیاست است. هگل نیز با استناد به همین گفتگو معتقد بود که در دوران جدید، سیاست جانشین تقدیر در تراژدی جهان کهن شده، و این دگرگونی را از سرشت برجسته و متمایز اندیشه مدرن می‌انگارد. وی با توجه به ایده‌الیسم آلمانی و گسترش و بسط نگاه کانتی در اخلاق و سیاست اظهار می‌کرد که انسان جدید، با جایگزین کردن تقدیر با کنش سیاسی، با بدست آوردن آزادی، تقدیر را مهار می‌کند. باور هگل مانند کانت، این بود که اگر اصلاح بر انقلاب پیشی نگرفته باشد، از انقلاب جز ترور و وحشت پدید نخواهد آمد. همچنین می‌گوید که اصل نادرستی خواهد بود که بپنداریم بندهای حق و آزادی بدون آزادی وجدان در هم شکسته خواهد شد و این‌که انقلابی بدون اصلاح می‌تواند عملی باشد.[٢٧]

هاینه از دیگر نام‌آوران آلمانی است که با قلم‌فرسایی در باره انقلاب فرانسه، ویژگی‌های آلمانی‌ها و نقش دین را در آلمان تحلیل و تبیین کرده است. در سال ۱٨٣۴‌ هاینه شاعر سیاسی و ناراضی آلمانی، هنگام تبعیدش در پاریس، کتاب «در باره تاریخ دین و فلسفه در آلمان» را به چاپ رسانید و هدف و آمال وی، آموزش و آگاهی دادن به فرانسویان در باره فرهنگ آلمانی بود. زیرا معتقد بود که فرانسویان به‌خاطر آثار اولیه مادام دوستال، درک نادرست و واژگونه‌ای از آلمانی‌ها دارند. ‌هاینه مانند هگل، مشارکت آلمان را در راه روشنگری و مدرنیته اعلام می‌کند. یک دهه پس از درسگفتارهای هگل، با سر کار آمدن دولت محافظه‌کارانه، جنبش لیبرالیسم تحت سانسور و سرکوب قرار گرفت. با افول خورشید اصلاحات در آلمان،‌هاینه عزم جزم برای مهاجرت به فرانسه کرد. وی مانند هگل، آلمان را با فرانسه در روشنگری و انقلاب شریک می‌داند، اما بنظر می‌رسید اکنون که آلمان از نظر واقعیت سیاسی به راه محافظه کاری و مخالفت با دموکراسی رفته، سخن گفتن از مشارکت آلمان برای روشنگری بی‌وجه باشد. اما‌هاینه،چون هویت فرهنگ آلمانی را در خطر می‌دید، بر آن شد که این فرهنگ را بازسازی و احیا کند. به‌همین سبب، سخن اولیه‌اش به خوانندگانش این است که اکنون آلمان، از نظر سیاسی مانند فرانسه پیش از انقلاب است، چون آلمانی‌ها، هنوز تحت سلطه و سیطره اقتدار مسیحیت و نهادهای رژیم کهن گرفتارند. علی‌رغم این‌که اکنون آلمان مانند فرانسه، از نظر اجتماعی و سیاسی توسعه مطلوبی ندارد، باید بر حذر باشیم که این ناهمانندی و تفاوت را به منزله گسست آلمان از روشنگری و مدرنیته تلقی نکنیم. وی با مطرح کردن مشابهت و همانندی بین فلسفه آلمان و انقلاب و قهرمان دانستن کانت اشاره می‌کند که انقلاب روشنفکری و عقلانی در آلمان، با چاپ کتاب نقد عقل محض کانت، آغاز شده بود و نارواست اگر منزلت و شأن آن را ناچیز‌تر از انقلاب فرانسه بدانیم. وی همانندی و قیاس‌های جالب توجهی بین مسیر و روند انقلاب روشنفکری و عقلانی آلمانی‌ها و انقلاب فرانسه ترسیم می‌کند. برای مثال،‌هاینه معتقد است آنچه را روبسپیر در دوره ترور و وحشت انجام داد یعنی سرنگونی همه اشکال قدرت پیشین و منسوخ ساختن مونارشی، پیش از آن،کانت در عرصه تفکر با انقلاب کوپرنیکی انجام می‌دهد، زیرا اشکال گوناگون اپیستمولوژی گذشته را به تیغ نقد کشید. ناپلئون فاتح اروپا، در آلمان، فیشته و من (Ich)خلاق وی را، یار و هم سخن خود در حوزه‌اندیشه یافت. فلسفه طبیعت شلینگ و نهایتأ چرخش وی به کاتولیسم، همانند بازگشت به سلطنت در فرانسه بود و سرنگونی مجدد سلطنت مطلقه همانند فلسفه طبیعت هگل بود به نحوی که با هگل و شاگردانش دفتر انقلاب‌های بزرگ فلسفی بسته شد.

هاینه با چنین ادعایی مانند هگل، فرهنگ آلمانی را در روشنگری و مدرنیته شریک و سهیم می‌داند، اما تفسیر وی با واقعیت‌های سیاسی آلمان، منطبق نبود؛ چون‌هاینه خودش در تبعید و سرگونی و پیروانش در آلمان، تحت ستم و سانسور بودند. از این رو مشکل‌هاینه مانند هگل بود، زیرا همانندی‌های آنان با واقعیت سیاسی هم خوانی نداشت. چنین پرسشی به ذهن هگل و‌هاینه نیز متبادر می‌شد که چرا آلمانی‌ها با برپاکردن انقلاب عقلی شکوهمند، در عرصه کنش سیاسی ناکام مانده‌اند؟ هگل معتقد بود که عقل بطور فزاینده‌ای در تاریخ حضور دارد و فرم‌های روحانی و باطنی یک مشرب درونی به منظور اصلاحات سیاسی برای آلمانی‌ها فراهم شده بود، اما‌هاینه بر خلاف وی بر این باور بود که مشرب‌هایی عرفانی و حتی ایده آلیسم، به دلیل بی اعتنا بودن به واقعیت انضمامی،لاجرم به درون فرو می‌رود و زمینه و بستر مساعد و مناسبی برای نظام تیرانی پدید می‌آید. در مقابل،حس‌باوری (Sensualism) و تکریم و تجلیل از ماده و عالم خارج موجب می‌شود که افراد با انگاشتن خود به‌عنوان کنشگران تاریخ به عالم واقعیت سیاسی معطوف شوند.[٢٨]

هاینه برای دگرگونی سیاسی و بهبودی وضعیت آلمان، توجه به فلسفه مادی یا (Sensualism)،یعنی همان شیوه و رویه شاخه فرانسوی روشنگری را توصیه می‌کند. زیرا معتقد است که آلمانی‌ها، پانته ایسم و قائل شدن به وحدت بین امور الهی و طبیعی و خدا و ماده را برگزیدند.‌هاینه معتقد است که در آلمان، فلسفه هگل با باور به معنویت آلمانی، باعث غفلت از اندیشه این جهانی شد و مجالی برای بروز و ظهور نیافت. وی معتقد است که هگل به درستی می‌گفت که رفرماسیون لوتر باعث بسط و گسترش انسانیت و پیشرفت کیفی آزادی شده، چون وجه دنیاگرایی و این‌جهانی دین را توصیه و ترویج نمود و مشروعیت زندگی مادی و ناسوتی را اعلام کرد، اما بعدأ دنیاگرایی لوتری به آغوش پانته ایسم اسپینوزایی غلتید. با رسوخ وحدت وجود اسپینوزایی در فلسفه آلمانی، به ویژه فلسفه‌های شلینگ و هگل، دفتر فلسفه‌ها بسته شد و وحدت وجود در فلسفه هگل به اوج خود رسید.‌هاینه انذار می‌کند که نیروهای انقلابی در آلمان خفته‌اند و شاید روزی بیدار شوند و ترور و وحشتی را پدید آورند. از این رو فرانسوی‌ها را هشدار می‌دهد که اگر روزی در آلمان، انقلابی رخ داد مبادا که دخالت کنند، چون جوی خونی در آن سرزمین روان خواهد شد که فرانسویان را هم در کام خود فرو خواهد برد.[٢۹]

هاینه مانند هگل، به‌منظور حفظ و احیای میراث فرهنگ آلمانی همانندی و مشابهتی بین فرهنگ آلمانی و انقلاب فرانسه ترسیم می‌کند، ولی با شرایط سیاسی و اجتماعی آلمان و وضعیت ارتجاعی آن منطبق نبود. اما تفسیر‌هاینه دو نکته در بر دارد: اول این‌که استدلال می‌کند که بسط و گسترش فلسفه آلمانی از کانت تا هگل بازتابی در انقلاب فرانسه داشته و نتیجأ آلمانی‌ها را باید در روشنگری و مدرنیته سهیم بدانیم، دوم این‌که انقلاب آلمانی‌ها در عرصه‌اندیشه و تفکر، فرجام آن، شکوفایی وحدت وجود بود که به‌طور ذاتی انقلابی است. اکنون که انقلاب فکری پایان یافته، وحدت وجود مدرن در حال ظهور و بروز است،اما هرگز تبیینی ارائه نمی‌دهد که چگونه این وحدت وجود انقلابی، وارد صحنه اجتماعی و سیاسی می‌شود. در حقیقت، شمار اندکی از این وحدت وجودی‌ها، انقلابی بودند. برای مثال،‌هاینه می‌گوید بسیاری چون رمانتیک‌ها و گوته محافظه‌کار و یا در بهترین حالت، بی تفاوتی سیاسی داشتند. شلینگ به‌عنوان یک وحدت وجودی و عامل مهمی در انقلاب فکری، به‌طور فزاینده‌ای محافظه کار در دین و سیاست شد و سرانجام مانند سایر رمانتیک‌های وحدت وجود به‌سوی کاتولیسیسم غلتید. نکته جالب این‌جاست که‌ هاینه در پیشگفتار چاپ دوم کتابش «در باره دین و فلسفه در آلمان» با انکار تز اصلی کتاب خود، به اشتباه خود در باره عدم وجود نیروی عمل‌گرا، در فلسفه آلمانی اقرار و اعتراف می‌کند، زیرا مریدان رادیکال هگل، این عجز و ناتوانی را به اثبات رساندند. وی با این اعتراف و اقرار و بی‌اعتبار کردن همه استدلال‌ها و تحلیل‌های پیشین خود، دوباره این پرسش را مطرح می‌کند که آیا فرهنگ آلمانی، در روشنگری و مدرنیته نقشی داشته است؟

با توجه به آنچه ملاحظه شد، وضعیت، نقش و فونکسیون مذهب در آلمان، نسبت به فرانسه و انگلستان داستان دیگری داشته و به‌علت وضعیت سوق الجیشی آلمان در اروپا و همچنین وضعیت خاص سیاسی - اجتماعی آن نسبت به سایر کشورهای اروپایی، زمینه و بستر مناسبی جهت پرورش و شکوفایی اندیشه‌های دینی و عرفانی فراهم شد. یکی از این رخداد‌های مهم و سرنوشت ساز در تاریخ آلمان که در شکل‌گیری ساختار‌های اجتماعی و سیاسی و اندیشه آلمانی مؤثر بوده،جنگ‌های سی ساله است.


[] جنگ‌های سی ساله

جنگ‌های سی ساله بین سال‌های ۱٦۴٨-۱٦٨٨ از اسپانیا تا لهستان بین کشورهای اروپایی اتفاق افتاد، امّا عمدتاً مکان اصلی، آلمان بود. این جنگ، جنگی مذهبی و اروپایی بود. جنگ‌های سی ساله، با وارد ساختن ضربات سهمگین و جبران‌ناپذیری بر پیکره آلمان و تقسیم‌شدن آن، تاثیرات ناخوشایندی بر غرور ملی آلمانی‌ها به‌جای گذاشت. بدیهی است در چنین شرایطی، اندیشه‌های رازورزانه و عرفانی مجال بیشتری برای ظهور می‌یابند.

برخی، رابطه علت و معلولی بین پیدایش پیتیسم در آلمان و شرایط خاص اجتماعی و سیاسی برقرار می‌کنند، چنان‌که کاپل پینسون (Koppel Pinson) معتقد است که یکی از عوامل مؤثر ظهور ناسیونالیسم آلمانی، پیتیسم بوده، به‌نحوی که محتوا و مضمون ایده‌ها و ایده‌آل‌های اجتماعی و فکری پیتیسم لوتری در قرن هفدهم، باعث بالفعل شدن این ناسیونالیسم بالقوه آلمانی در سده‌های هجدهم و نوزدهم شد. البته اشاره می‌کند که شکوفایی زبان آلمانی را، باید از پیامد‌های مثبت اندیشه‌های پیتیسم بدانیم. همچنین وی اظهار می‌دارد که جنگ‌های سی ساله به‌عنوان پیش شرط اجتماعی ظهور پیتیسم و شرایط محنت بار و دشوار جنگ‌های سی ساله، موجی از اندیشه‌های عرفانی و رازورزانه در آلمان به راه‌انداخت و مردم به‌علت این شرایط نابسامان و خفت‌بار ناشی از جنگ‌های مذهبی، برای تسکین غرور ملی، به‌جای استدلال‌های خشک فلسفی، بیشتر به‌سوی تجربه‌های دینی و عرفانی متمایل شدند. از نظر پینستون این گرایشات مذهبی، بعداً به‌شکل ناسیونالیسم نزد آلمانی‌ها تبلور یافت، از نظر او میهن‌پرستی مسیحی آلمانی بعدآ در جنگ علیه ناپلئون ظاهر شد. به‌طور کلی استنتاج وی این است که ایده‌های مذهبی و میهن‌پرستی آلمانی در جنگ‌های سی ساله نضج گرفت.[٣٠]

در تاکید و تایید این دیدگاه یعنی رشد و بالندگی اندیشه‌های دینی، عرفانی و ملی آلمانی‌ها پس از جنگ‌های سی ساله، برخی بر آنند که باید بارقه‌ی اندیشه‌های مذهبی و میهن‌پرستانه را در آثار درام‌نویسان این دوره جستجو کرد به‌نحوی که در این آثار، اندیشه میهن‌پرستانه و سخن گفتن از عظمت و شکوه ملت آلمان، به‌نحو بارزی مشهود است. گرهارد کایزر (Gerhard Kaiser) معتقد است در قرن هفدهم، ظهور عارف بزرگی چون یاکوب بوهمه را شاهدیم که همراه با سایر پیتیست‌های رادیکال رسالت خطیر آلمانی‌ها در مشیت الهی در سر می‌پروراند؛ ولی باید تأکید وی بر زبان آلمانی به جهت شکل‌گیری و تکوین هویّت آلمانی را از جنبه‌های سازنده‌ی ‌اندیشه وی بدانیم.[٣۱] از این رو برخی معتقدند که با کاشته‌شدن بذر این نوع پیتیسم میهن‌پرستانه آلمانی در رفِرماسیون لوتر و توامان شدن استقلال ملی از روم و ترجمه انجیل به آلمانی، افتخار غرورآفرینی نصیب زبان آلمانی شد، از آن‌جایی‌که آغازگر احیای زبان ادبیات ملی، در حوزه دین رخ داد، لوتر معتقد بود که آلمانی‌ها نسبت به فرانسویان، ایتالیایی‌ها و انگلیس‌ها به‌حقیقت تقرب بیشتری دارند، چون زبان آلمانی، صداها را بهتر ادا می‌کند. فرانسویان همان‌گونه که صحبت می‌کنند، نمی‌نویسند و متفاوت از آنچه در قلب دارند، صحبت می‌کنند. از این‌رو، زبان آلمانی، کامل‌ترین زبان است و شباهت و همانندی آن با یونانی بیشتر است.[٣٢]

علی‌رغم انتقادهای سهمگین لوتر از آلمانی‌های زمان خودش، علاقه و شوق وافرش به زبان آلمانی و احیای آن، با انگیزه‌های مذهبی و ملی همراه شد و موجبات بنیان‌های محکم و پایداری را در جهت شکل‌گیری و تکوین ناسیونالیسم فرهنگی آلمان فراهم کرد. امانیست‌های آلمانی در قرن شانزدهم، راه لوتر را دنبال کردند به‌نحوی که باید اندیشه‌های این امانیست‌ها را سنتزی از اندیشه‌های کلاسیک، مسیحیت و کافر کیشی بدانیم. اندیشه آنان برای احیای فرهنگ کهن آلمان با محوریت اهداف ملی‌گرایانه، با ایده‌ی مسیحیت پاک و ناب عجین شد. در دورۀ جنگ‌های سی ساله، به‌علت مصائب تلخ و ناگوار جنگ و زایش نوعی امانیسم میهن‌پرستانه آلمانی، واکنش فرهنگی آلمانی‌ها برای احیای غرور ملی در زمینه‌های ادبیات، مذهب و اخلاق میهن‌پرستانه به‌منصه ظهور رسید. انگیزه مشترک همه آن‌ها یعنی کشیشان، شعرا و پژوهنده‌ها، پیرایش و پالایش زبان آلمانی به شکل ناب و پیراسته بود. به‌همین منظور، اولین انجمن با هدف «پیرایش زبان و اخلاق آلمانی» با نام «Fruchtbrungende Gesllschaft» در نزدیکی وایمار در سال ۱٦۱٧ تأسیس شد. پس از آن در سایر شهرها، چنین انجمن‌هایی با چنین اهدافی تشکیل شد. به‌سبب تأثیر و نفوذ اندیشه لوتر، و پدید آمدن دیدگاهی خصمانه بین فرهنگ و زبان آلمانی و سایر فرهنگ‌ها به‌ویژه فرانسویان و انگاشت نازل و سطحی بودن سایر فرهنگ‌ها و عدم تاب و توان در برابر فرهنگ و زبان و غنی آلمانی، فرجام آن پیکاری بی‌امان بین نیک و بد و رشد اندیشه‌های قوم‌مدارانه و نارسیستی آلمانی‌ها بود. برخی فونکسیون مثبت جنگ‌های سی ساله را بستر مناسبی برای همکاری و همدلی بیشتر با سایر ملل، به‌جهت کسب تفاهم می‌دانند.

در سده هفدهم، علی‌رغم رشد و گسترش چشمگیر و قابل توجه ادبیات آلمانی و عدم توانایی برای عرض اندام کردن با ادبیات انگلیسی و فرانسوی، ادیبان آلمانی بیشتر مایل بودند که خود را به ادبیات یونانی و رومی محدود نکنند؛ هدف اصلی آنان خلق و آفرینش درام‌های صلح به روش و زبان آلمانی بود. در حقیقت، درام‌های صلح در آلمان، در این دوره را می‌توان واکنشی فرهنگی در پاسخ به جنگ‌های سی ساله بدانیم. اغلب این درام‌نویسان که حتی بسیاری از آنان، کشیش زاده بودند، آثار خود را با انگیزه‌های مذهبی و ملّی را مزین می‌کردند. به گفته لئون اشتاین، جنگ‌های سی ساله، سنتزی از مسیحیت و میهن‌پرستی را در آلمان پدید آورد.[٣٣]

در تاریخ اروپا، پروتستانتیسم را باید موهبتی عظیم و پر برکت بدانیم، زیرا تحول و دگرگونی سترگ و ژرفی در اندیشه اروپاییان، در کلیه امور عالم هستی پدید آورد. پژوهش ماکس وبر، چنین تحولاتی را به‌خوبی نشان می‌دهد و به پیروی از وی رابرت کی مرتون، تز علم پروتستانی را مطرح می‌کند. پروتستانتیسم آموزه‌ای درباره علم در بر نداشت، اما با محترم و مغتنم شمردن زندگی ناسوتی و این‌جهانی - بر خلاف کاتولیسیسم که عزلت‌طلبی و بی‌اعتنایی از عالم ناسوت را توصیه می‌کرد - وجه سکولار دین را طراوت و نشاط بخشید.

تاریخ اروپا نشان می‌دهد که کشورهایی که زودتر به پروتستانتیسم روی آوردند و خود را از یوغ اندیشه‌های عزلت‌طلبانه کاتولیسیسم رهایی بخشیدند، راه پیشرفت و ترقی مادی و حتی معنوی را سریع‌تر پیمودند. نمونه بارز و آشکار، انگلستان به‌عنوان زادگاه انقلابات دموکراتیک و علمی و صنعتی است. اما در آلمان،مهد رفرماسیون و پروتستانتیسم، نه تنها چنین انقلاباتی رخ نداد بلکه همان‌طور که پیشتر اشاره شد راه فاشیسم را هموار کرد. کی مرتون در تز علم پروتستانی خود، نقش ویژه‌ای را برای پیتیست‌های آلمانی و پیوریتن‌های انگلیسی در ظهور علم جدید قائل است. اما با توجه به آنچه در باره پیتیسم و اشاعه ‌اندیشه‌های عرفانی آلمانی به‌خاطر پیامد‌های جنگ‌های سی ساله گفته شد، آیا می‌توان به نقش پیتیسم آلمانی به دیده شک و تردید بنگریم؟

برخلاف پژوهش کی مرتون، باید اندیشه‌های پیتیست‌های آلمانی را با پیوریتن‌های انگلیسی قدری متفاوت بدانیم، با مقایسه جنگ‌های سی ساله و پیامدهای اجتماعی ـ سیاسی و فرهنگی آن با جنگ‌های مدنی در انگلیس، می‌توانیم تفاوت و مشابهت‌ها بین اندیشه پیورتن‌های انگلیسی و پتیسم‌های آلمانی، و نقش و فونکسیون دین را در این دو کشور دریابیم.

پیورتن‌های انگلیسی، مانند پیتیسم‌های آلمانی میهن‌پرست بودند، امّا در عرصه کنش اجتماعی و سیاسی، تفاوت‌های بنیادین بین آن‌ها وجود داشت. بر خلاف آلمانی‌ها که دغدغه احیای گذشته و فرهنگ و زبان ملی داشتند، پیورتن‌های میهن‌پرست انگلیسی دل نگران مسایل اجتماعی و سیاسی بودند. از سوی دیگر، پیورتن‌های انگلیسی، با داشتن ایده‌ی خوش‌بینانه به جهان اجتماعی، به عزلت‌طلبی و انزوا از مسایل اجتماعی و سیاسی بی‌اعتنا بودند، حال آن‌که پیتیست‌های آلمانی، نه تنها تمایلات سیاسی و اجتماعی نداشتند بلکه کمتر به این‌گونه مسایل خوشبین بودند. بدیهی است قایل شدن به چنین تفاوتی بین پیورتن‌های انگلیسی و پیتیست‌های آلمانی تا حدی با نظریه رابرت کی مرتون ناسازگار است.

بر اساس تز علم پروتستانی مرتون، پروتستانتیسم ریاضت‌جویانه موجبات توسعه و گسترش علم را فراهم کرد و پیتیسم آلمانی و پیورتنیسم انگلیسی اشاعه‌دهنده چنین نگرشی در جهت رشد و شکوفایی علم بودند. علی‌رغم جهان‌بینی و ارزش‌های مشترک بین آن دو، همتراز دانستن نقش پیورتن‌ها با پیتیست‌ها می‌تواند جای شک و شبهه باشد. مرتون با ارائه تز علم پروتستانی ریاضت‌جویانه خود بر اساس تز اخلاق پروتستانی وبر، هر دو فرقه پروتستانتیسم (پیورتن‌ها، پیتیست‌ها) را در اشاعه علم، شریک می‌داند و ارزش‌های معنوی و اجتماعی هر دو فرقه را برای رشد علم بین پروتستان‌ها موثر می‌داند.

برخی برآنند، نقش پیتیست‌های آلمانی را ـ برخلاف نظر مرتون ـ نمی‌توان همانند پیورتن‌های انگلیسی بدانیم، زیرا مرتون به علت رجوع به آثار و منابع دست دوم، تصویر درستی از پیتیسم ارائه نمی‌کند. جورج بکر در پژوهش خود، برخلاف شواهد مرتون در جهت ارتباط و علاقه پیتیسم‌ها با علم نشان می‌دهدکه پیتیست‌ها نه تنها همدلی با علم نداشتند، بلکه با راسیونالیسم فلسفی نیز سر ناسازگاری داشتند. اهداف مذهبی مشترکی بین پیتیسم‌های آلمانی و پیورتن‌های انگلیسی وجود داشت، اما رویکردهای متفاوتی را نسبت به قوانین مطلق و علم اتخاذ کردند، چنانکه می‌دانیم پیتیست‌ها، بر خلاف پیوریتن‌ها پاسخ متفاوتی به روشنگری دادند.[٣۴]

پیش از ظهور و پیدایش انقلاب علمی، بحث بین مسیحیت و علم سکولار، ریشه در اندیشه‌های ارسطویی داشت و الهیات، ملکه علوم تلقی می‌شد. با ظهور گالیله، این عقیده اشاعه یافت که خدا خودش را در دو کتاب آشکار کرده: کتاب وحی و کتاب طبیعت. متفکران انگلیسی مانند فرانسیس بیکن، لاک و نیوتن، با اعلام عدم ناسازگاری بین علوم طبیعی و وحی، مکملیت آن‌ها را مطرح کردند. در قرن هفدهم، انگلستان از تقسیم بندی علوم بر اساس اندیشه اسکولاستیکی روی برتافت و علم، بیشتر از یک خدمتکار برای «ملکه علوم» - یعنی الهیات - تلقی می‌شد و حتی به‌علت اکتشافات علمی، کتاب وحی و کتاب طبیعت شأن و مقامی همتراز یکدیگر یافتند. در سده هیجدهم در انگستان، علوم طبیعی مقام و شأن بلند مرتبه‌ای نسبت به الهیات کسب کرد.

امَا در آلمان، چنین نگرشی در خصوص علم پدید نیامد، حتی تا قرن نوزدهم، واکنشی نسبت به علم و اندیشه‌های ماتریالیستی در خصوص طبیعت، بین متفکران ایدئالیسم آلمانی متداول بود؛ تا قرن هفدهم، آلمان از جریان اصلی در خصوص علم یعنی آنچه که در انگلستان رخ داد به کنار بود. دیلن برگر (Dillenberger) در پژوهش خود، افتادن پروتستانتیسم لوتری آلمان را در یک اندیشه غیر منعطف و متصلب در ارتباط با علوم طبیعی که استمرار آن تا سده هجدهم بود نشان می‌دهد. بر اساس نظریه وی، برخلاف پذیرش مرزی نسبی بین علم و دین نزد کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها قایل به عقلی فراتر از وحی نبودند. پیتیست‌های آلمانی به‌علت اندیشه‌ای محافظه‌کارانه و قشری در آماده ساختن زمینه مناسبی برای رشد علم، ناکام ماندند. چهرۀ بارز مورد تکفیر پیتیست‌ها در آلمان، کریستیان ولف بود. وی یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان آلمانی تا ظهور کانت بود. ولی به‌علت مخالفت و اعتراض‌های پیتیست‌ها از تدریس در دانشگاه محروم شد. در حقیقت، می‌توان گفت که در سالهای بین ۱۵٦٠ تا ۱٦٦٠ پیوریتن‌های انگلیسی با بینش نوین نسبت به خدا و هستی زمینه اجتماعی مناسبی برای رشد علم پدید آوردند. امّا برخلاف آن، پیتیسم آلمانی، در گیر حل مسأله علم و دین، بود.[٣۵]

پس می‌توان نتیجه گرفت که دیدگاه هر جامعه‌ای از خدا، دین تا چه حد می‌تواند در سرنوشت یک قوم و ملت مؤثر و کارساز باشد. هگل معتقد است که طرز تلقی هر قوم و ملتی از خدا و دین، سایر مناسبات اجتماعی را شکل می‌دهدکه یکی از مصادیق سخن وی مقایسه پیتیسم آلمانی و پیوریتنیسم انگلیسی بدان است.

مصادیق کثیری را می‌توان در این باره مطرح کرد، به‌عنوان مثال، یکی از پرسش‌های اساسی در جامعه‌شناسی علم این است که چرا علم نوین در اروپا پدید آمد؟ در موضوع توسعه، اگر کسی جامعه‌شناسانه به نقشه جهان در سال ۱۵٠٠ میلادی نظری بیفکند، بی‌تردید چین را اول کشور جهان در آینده خواهد دانست، اما چین به‌سبب اندیشه‌های واپسگرانه و آن‌جهانی کنفوسیوس از ترقی و پیشرفت باز ماند. پارکینسون در مورد بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله مالزی موانع توسعه را بیشتر فرهنگی و مذهبی می‌داند تا سیاسی و اقتصادی. وی علت عقب‌ماندگی را آموزه‌های مذهبی می‌داند که آن‌ها را به رویکرد قضا و قدرگرایانه با زندگی سوق می‌دهد.[٣٦]

راسیونالیسم دکارتی با ارائه پارادایم نوینی از خدا، یعنی (Deism) فلسفه‌ای متناسب با علم بنا کرد، ولی خدای دکارتی، پس از کوک کردن جهان و وضع قوانین لایتغیر آن، جهان را رها کرده بود. بدیهی است که چنین خدایی کجا و خدای ادیان ابراهیمی (Theism) کجا. دکارت مسیحی مؤمن و معتقدی بود اما خدای وی با خدای عامه مردم سازگاری نداشت. این چرخش پارادایمی در مفهوم خدا و دینداری در فلسفه دکارت منشأ تحول و برکتی عظیم در اروپا شد که هم اکنون اهل جهان از آن بهره‌مندند. همان‌طور که هگل می‌گوید هر طرز تلقی نسبت به خدا و دین تأثیر‌ی بسزا در سایر شئون اجتماعی،سیاسی و اقتصادی هر جامعه دارد. در مورد دکارت، پیتیست‌های‌های آلمانی و پیوریتن‌های انگلیسی داستان به همین منوال است. پیوریتن‌های انگلیسی ملحد و کافر نبودند بلکه مسیحیان مؤمنی بودند، اما نگاه‌شان به خدا، هستی و طبیعت مترقیانه‌تر بود، حال آن‌که پیتیسم‌ها به‌خاطر عقاید تقدیرگرایانه، با طبیعت بیگانه بودند.

امروزه، باید تفاوت‌های بنیادین بین فلسفه آلمانی و فلسفه انگلوساکسونی را نتیجه تفاوت روشنگری آلمان با روشنگری فرانسوی و انگلیسی بدانیم. آلمانی‌ها بی‌چون‌وچرا، اندیشه‌های روشنگری را بر نتافتند و با پذیرفتن بسیاری از موضوعات بنیادین روشنگری چون سوبژکتیویسم و آزادی و ارائه روایت دیگری از روشنگری و مدرنیته، با پذیرش گسست و تفاوت اندیشه قدیم و مدرن، گسست کامل را برنتافتند. هم‌اکنون این تفاوت واضح و آشکار است، چنان‌که فلسفه در آلمان و دنیای انگلوساکسونی، طرز تلقی‌های متفاوتی را ناشی از دو گونه برداشت مدرنیته آلمانی و انگلوساکسونی یا انگلیسی پدید آورده که امروزه نتیجه منطقی آن ظهور فلسفه‌های قاره‌ای و تحلیلی است؛ به‌نحوی که تفاوت بین فلسفه قاره‌ای و فلسفه تحلیلی همان تفاوت دو نگرش نسبت به روشنگری و مدرنیته است و این امر حتی در حوزه علوم اجتماعی نیز آشکار است. اما برای درک دو گونه روشنگری و مدرنیته بجز شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ویژه آلمان و انگلستان می‌توان گفت که دو گونه‌ اندیشه و جهان‌بینی همیشه با بشریت همراه بوده و در هر دوره تاریخی یکی از آن دو ظهور و بروز بیشتری یافته است. به گفته سایمون کریچلی تفاوت فلسفه‌های قاره‌ای و فلسفه تحلیلی، شکاف بین حکمت و شناخت است. به‌عبارتی دیگر دغدغه اصلی فلسفه قاره‌ای «معنا» و فلسفه تحلیلی «صدق» می‌باشد. تفاوت این دو نوع شیوه تفکر در دوران مدرن به‌همان دو شیوه مدرنیته آلمانی و انگلیسی و از نظر قدمت، به فلسفه افلاطونی و سوفسطاییان یا دموکرتیوسی باز می‌گردد.[٣٧]

پس ملاحظه می‌شود که روشنگری و مدرنیته دو روایت متفاوت را پدید آورده که پذیرفتن هر یک می‌تواند رویکردی متفاوت به هستی داشته باشد. نکته مهم این است که برای بشریت، هر دو دیدگاه کاملاً ضروری می‌باشد و حذف و چشم‌پوشی از یکی به‌منزله نادیده انگاشتن بخشی از حقیقت است. این نکته را استوارت میل به‌خوبی دریافته بود، به‌نحوی که پس از نفوذ فلسفه آلمانی به ویژه ایده‌آلیسم فلسفی و رمانتیسم در آلمان، کولریچ شاعر رمانتیک انگلیسی برخلاف فضای مسلط سنت اصالت سود انگلیسی، برتری فلسفه‌ی قاره‌ای را اعلام کرد. چنان‌که اظهار داشت آدم یا افلاطونی به‌دنیا می‌آید یا ارسطویی. در قبال گفته‌ی وی، استوارت میل اظهار داشت که هر فرد انگلیسی امروزی یا بنتامی است یا کولریچی. میل به‌عنوان پیرو بنتام، سرمست اندیشه وی بود اما نهایتاً پس از یک بحران روحی به این نتیجه رسید که اصالت سود بنتامی برای خوشبختی و شادکامی وفای به‌مقصود نمی‌کند. پس از خواندن اشعار ورذرورث، اظهار می‌کند که این اشعار به من آموختند که سرچشمه‌های همیشگی خوشبختی و شادکامی چه هستند و برخلاف بنتام اعلام کرد که سخن بنتام مبنی بر این که «شعر ارزشی بیش از سنجاق ندارد» ادعایی بی‌مورد است و شعر ارزشی بیشتر از سنجاق دارد.[٣٨] نکته مهمی که میل در می‌یابد و هم اکنون گریبان‌گر بشریت است این‌که وی می‌گوید:

«خطر بزرگ در فلسفه این نیست که غلط را به‌جای درست (حقیقت) بگیریم، بلکه بیش‌تر این است که بخشی از حقیقت را با کل حقیقت به اشتباه بگیریم. می‌توان به‌درستی گفت که تقریباً در هر یک از بحث و جدل‌های اساسی - چه در گذشته و چه در حال - در زمینه‌ی فلسفه‌ی اجتماعی، هر دو طرف در آنچه بر آن صحه می‌گذاشتند بر حق بودند، اگرچه در آنچه انکار می‌کردند - به عکس - به‌خطا می‌رفتند، و اگر هر یک از دو طرف می‌توانست نظر طرف مقابل را هم به‌نظر خودش اضافه کند، دیگر به چیز دیگری برای تصحیح آموزه‌اش نیازی نداشت.»[٣۹]

پس نکته مهم در گفته استوارت میل، این است که بر حق دانستن بنتام یا کولریچ، حرمان و هجران از بخش دیگر حقیقت را در پی دارد. نکته جالب توجه این است که چنین نگرشی - امر حقیقی همان کل است - نگرشی هگلی است. به گفته کریچلی بحث فلسفه‌ی قاره‌ای و تحلیلی، موضوع دو فرهنگ متفاوت ناشی از دو روایت از مدرنیته است. کریچلی در این خصوص یعنی دو نوع مدرنیته و پدید آمدن دو فرهنگ، از زبان استیون تولمین چنین می‌گوید:

«تولمین با جسارت می‌گوید چون مدرنیته دو آغاز دارد، به‌همین دلیل هم دو فرهنگ وجود دارد. یکی آغاز انسان‌گرایانه است و دیگر آغاز عقل‌گرایانه. اگر نام دکارت عادتاً با عقل‌گرایی پیوند خورده است، به اعتقاد تولمن، همین نشانه‌ی آن است که مدرنیته‌ی علمی که در دهه‌های نخست قرن هفدهم آغاز شد، مدرنیته‌ی انسان‌گرایانه را به محاق برد و بلکه تحریف کرد، مدرنیته‌ی انسان‌گرایانه‌ای که سرآغازش را می‌توان به شک‌گرایی انسان‌گرایانه‌ی کتاب مقالات مونتنی رساند که با عطف نظر به مشکلات عملی نوشته شده است. در نظر تولمین، مدرنیته یک خط سیر دوگانه‌ی توامان انسان‌گرایانه و علمی دارد که بازشناخته نشده است و همین خط سیر دوگانه، منجر به درهم شکستن یا دوپاره شدن وحدت نظر و عمل، حقیقت و معنا، یا شناخت و حکمت شده است. پیشنهاد خوش‌بینانه (و به‌نظر من بسیار خوش‌بینانه، اگرچه به‌صورت تحسین‌برانگیز) تولمین این است که آنچه ما نیاز داریم انسانی کردن مدرنیته است و این کار مستلزم نوزایی فلسفه‌ی عملی است. ویتگنشتاین در نوشته‌های متاخرش شک‌گرایی انسان‌گرایانه‌ی مونتنی را جانی دوباره بخشید و انگیزش عملی به فلسفیون را حیاتی دوباره داد.»[۴٠]

تولمین نیز می‌نویسد: «اگر «دو فرهنگ» هنوز با هم بیگانه‌اند، نمی‌توان این را صرفاً یک ویژگی محلی بریتانیای قرن بیستم دانست، بلکه این بیگانگی یادآور این است که مدرنیته دو نقطه‌ی شروع متفاوت و متمایز داشته است، یکی نقطه شروع انسان گرایانه‌ای که ریشه در ادبیات کلاسیک دارد، و دیگری نقطه‌ی شروع علمی که ریشه در فلسفه‌ی طبیعی قرن هفدهم دارد. اما آنچه هنوز نیازمند توضیح است، این است که چرا این دو سنت از آغاز به‌چشم دو سنت مکمل هم دیده نشدند، بلکه رقیب هم محسوب شدند. دستاورد گالیله و دکارت و نیوتن در فلسفه‌ی طبیعی هر چه بود، باید متوجه بود که چیزی هم در مقابل به دلیل متروک شدن اراسموس و رابله، شکسپیر و مونتنی از دست رفت».[۴۱]

شاید شکوه و گلایه تولمین نسبت به ندیدن این دو سنت به‌عنوان مکمل یکدیگر موجه باشد ولی باید آغاز این داستان یعنی نزاع بین فلسفه و علم، معنا و صدق، عالم غیب و شهادت، ناسوت و ملکوت را یونان بدانیم که گاهی با تقابل، گاهی با وحدت، جریان پیشرونده ‌اندیشه انسانی را تکامل بخشیدند. اکنون به جهت از دست ندادن بخشی از حقیقت، وحدت این دو نوع دیدگاه، یعنی فلسفه‌ی قاره‌ای و تحلیلی ناشی از دو نوع روشنگری ضروری است. به‌علت همین سلطه بی‌چون‌وچرای مدرنیته‌ی انگلیسی و غفلت از مدرنیته آلمانی است که‌ هایدگر بانگ هستی می‌زند،‌ هابرماس مدرنیته را ناتمام می‌داند و پست مدرن‌ها، مدرنیته را نقد می‌کنند.


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- کاسیرر، فلسفه روشنگری، ترجمه یدالله موقن، تهران: هرمس، ۱٣٨٢، ص ۱٦
[٢]- پیشین، ص ٧٠
[٣]- پیشین، ص ۱٧
[۴]- پیشین، ص ۱٧
[۵]- کاسیرر، اسطوره دولت، ترجمه یدالله موقن، تهران: هرمس، چاپ ۱٣٨٢، ص ۱۴
[٦]- کاسیرر، فلسفه روشنگری، ترجمه یدالله موقن، تهران: هرمس، ۱٣٨٢، صص ٦٢-۵۹
[٧]- گلدمن، صص ۴۹-۴٧
[٨]- James Schmidt ,The Fool's Truth: Diderot, Goethe, and Hegel, Journal of the History of Ideas, Vol. 57, No. 4 (Oct., 1996), pp. 625-644 Published by: University of Pennsylvania Press
[۹]- ویل دورانت، روسو، ج ۱، ص ٦۹٢
[۱٠]- هگل جوان، لوکاچ، محسن حکیمی، مرکز، چاپ سوم ۱٣٨٦، ص ۱٧
[۱۱]- هگل جوان، لوکاچ، ص ۱۹
[۱٢]- جامعه‌شناسی معرفت، زیر نظر دکتر محمد توکل، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ۱٣٨٣، صص ۴٣-۴٢
[۱٣]- گلدمن، صص ۵-۴۴
[۱۴]- همان
[۱۵]- ویل دورانت، عصر ولتر، ترجمه سهیل آذری، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، ۱٣٦۹، صص ۴۴٨ و ۴۴٧
[۱٦]- اشتفان کورنر، فلسفه کانت، ترجمه عزت‌الله فولادوند خوارزمی، صص ۵ و ٧
[۱٧]- ویل دورانت، عصر ولتر، صص ۴۵۱ و ۴۵٠
[۱٨]- ویل دورانت، روسو، ج۱، صص ٦۹۱ و ٦۹٠
[۱۹]- اشتفان کورنر، فلسفه کانت، ص ٧
[٢٠]- نیچه، فراسوی نیک و بد، داریوش آشوری، خوارزمی، چاپ چهارم - ۱٣٨٧، صص ٢٢٧-٢٢۴
[٢۱]- کارل لوویت، از هگل تا نیچه، حسن مرتضوی، نشر نیکا، ۱٣٨٦، ص ۱٢٨
[٢٢]- نیچه، فراسوی نیک و بد، داریوش آشوری، خوارزمی، چاپ چهارم - ۱٣٨٧، صص ٢٣۹-٢۴۱
[٢٣]- Harold Mah ,The French revolution and the problem of German Modernity : Hegel, Heine and Marx New German critique. No 50 (spring – Summer 1990 PP 23-20
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢٦]-
[٢٧]-
[٢٨]-
[٢۹]-
[٣٠]-
[٣۱]-
[٣٢]-
[٣٣]-
[٣۴]-
[٣۵]-
[٣٦]-
[٣٧]-
[٣٨]-
[٣۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها





۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

مبانی فلسفه‌ی روشنگری

از: یدالله موقن (در مصاحبه‌ای با حامد یوسفی)

یدالله موقن در گفت‌وگو با حامد یوسفی

مبانی فلسفه‌ی روشنگری

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


موقن به واسطه تقابل‌اش با اندیشه‌های رایج ماركسیستی - اندیشه‌هایی كه او آن‌ها را اسطوره‌ای می‌داند - منازعات فراوانی بر انگیخته است.

این گفت‌وگو به‌صورت مكتوب با این روشنفكر و مترجم ساكن اصفهان انجام گرفته و تا حد زیادی نظرات «روشنگرانه» او و دفاع‌اش از عقل مدرن را روشن می‌كند.


[] یدالله موقن در گفت‌وگو با حامد یوسفی

حامد یوسفی: آقای موقن برای خواننده ناآشنا با كتاب«فلسفه‌ی روشنگری» جالب است كه بداند موضوع این كتاب چیست؟ آیا تاریخ فلسفه‌ای است مانند سایر تاریخ فلسفه‌ها؟

یدالله موقن: موضوع كتاب «مدرنیته» است. واژه‌ی مدرنیته بسیار شنیده شده اما این كه مدرنیته چیست كمتر مورد گفت‌وگو قرار گرفته است. كتاب، اندیشه‌ی قرن هفدهم و به‌ویژه قرن هجدهم را مورد بحث قرار می‌دهد. آن چیزی كه امروزه جهان مدرن، مدرنیته، سكولاریسم، علم و عقلانیت می‌نامیم در همین عصر روشنگری پایه‌ریزی شده‌اند. ما چه موافق مدرنیته باشیم چه مخالف آن، باید آن‌را بشناسیم و یكی از مهم‌ترین و مستندترین منابع برای شناخت مدرنیته همین كتاب كاسیرر است. كتاب «فلسفه روشنگری» تاریخ فلسفه است اما ارائه مطلب در آن به‌صورت كتاب‌های معمول تاریخ فلسفه انجام نگرفته. در این‌جا موضوع‌ها طبقه‌بندی شده‌اند و نظر هر فیلسوف در خصوص آن موضوع مطرح شده و مورد نقد و بررسی قرار گرفته. هدف كتاب مثل كتاب «پدیدارشناسی روح» هگل ارائه پدیدارشناسی از روح فلسفی عصر روشنگری است.

حامد یوسفی: همان‌طور كه گفتید شیوه‌ی كاسیرر بررسی روشنگری از دریچه شاخه‌های گوناگون معرفت بشری اعم از علوم طبیعی، تاریخ، دین، زیبایی‌شناسی و... است. اما به‌نظر شما در یك جمع‌بندی كلی تعریف كاسیرر از عصر روشنگری چیست؟

یدالله موقن: عنوان كتاب كاسیرر به زبان آلمانی هست: «Die Philosophie der Aufklarung.» واژه‌ی «Aufklarung» كه من آن‌را به روشنگری ترجمه كرده‌ام از میانه‌ی سده هجدهم در زبان آلمانی به این معنا به كار می‌رود كه ‌اندیشه انسان از طریق «نور طبیعی» خرد روشن می‌شود. در این‌جا «نور طبیعی» در تقابل با «نور فوق طبیعی» یا «نور الهی» وحی انبیای بنی‌اسرائیل یا وحی حضرت مسیح است. پس روشنگری یعنی روشن كردن یا روشن‌شدن امور و مسایل از طریق نور طبیعی عقل بشر. كاسیرر در صفحات ۱۰۵ تا ۱۰۷ كتاب می‌گوید: «در نظام دینی قرون وسطا، بدان‌گونه كه در فلسفه‌ی مدرسی تبلور یافت، هر مرحله از واقعیت جایی ویژه داشت و بر مبنای این جایگاه ویژه، ارزش آن نسبت به نزدیكی یا دوری‌اش از علت نخستین تعیین می‌شد. در این نظام دینی برای شك جایی وجود نداشت.» پس وقتی دكارت می‌گوید باید در همه چیز شك كرد، به فلسفه مدرسی اعلان جنگ می‌دهد. كاسیرر در دنباله‌ی مطلب می‌گوید: «در همه تفكرات قرون وسطایی این آگاهی بود كه كائنات در پناه نظم و ترتیبی نقض ناشدنی قرار دارند و كار اندیشه آفرینش نیست بلكه پذیرش است. خدا، روح و جهان سه تكیه گاه بزرگ اند كه تمامی كائنات به آن‌ها متكی اند و نظام شناخت معطوف به آن‌هاست. شناخت طبیعت به هیچ وجه از این نظام جدا نیست بلكه از همان آغاز در دایره معین وجود محصور می‌شود و اگر از این دایره بیرون رود سرگردان می‌شود و آن نوری كه حوزه مقدرش را روشن می‌كند خاموش می‌شود.» یعنی شناخت ِ«طبیعت» مترادف است با شناخت آفرینش و شناخت آفرینش نیز از طریق وحی انبیای بنی‌اسرائیل و حضرت مسیح كه در كتاب مقدس مندرج است بر ما مكشوف شده است. كاسیرر اضافه می‌كند: «كمال واقعی طبیعت را نباید در طبیعت یافت بلكه باید آن را در فراسوی قلمرو طبیعت جست. علم، اخلاق، قانون و دولت را نمی‌توان بر شالوده‌ی خود آن‌ها مستقر و استوار ساخت، كمكی فوق‌طبیعی همواره مورد نیاز است تا آن‌ها را به كمال حقیقی‌شان برساند. زیرا «نور طبیعی» دیگر تكیه‌گاه هیچ حقیقتی نیست، آن نور خاموش شده است و نمی‌تواند با تلاش خود از این تاریكی رهایی یابد و دوباره روشن شود.» اما برعكس، روشنگری مدعی است كه قرون وسطا، عصر ظلمت و تاریك‌اندیشی بود. «نور طبیعی» خرد انسان نه تنها خاموش نشده بلكه خود بسامان و مستقل از وحی ِ مندرج در كتاب مقدس است. فقط كافی است كه پیشداوری‌ها و خرافاتی كه جلو چشم عقل را گرفته‌اند از میان ببریم تا «نور طبیعی» عقل همه چیز را روشن كند. برپایه این ادعا اكنون عقل بشر می‌تواند مستقل از وحی مندرج در كتاب مقدس علم و اخلاق و قانون و دولت را صرفاً با منابع خود بنا كند. بنابراین كاسیرر در هر فصل كتاب این موضوع را بررسی می‌كند كه خرد چگونه صرفاً بر پایه ابزارهای خود كه تحلیل و تركیب اند توانست علوم طبیعی، اجتماعی، حقوق و زیبایی‌شناسی را بنا نهد. موضوع كتاب پایه‌ریزی سكولار شاخه‌های مختلف دانش بشری است.

حامد یوسفی: آن‌طور كه شما در مقدمه خود آورده‌اید كاسیرر نخستین كسی است كه نام‌های گالیله، كپلر، نیوتن و... را وارد تاریخ فلسفه كرده. نظر او درباره تأثیر علوم طبیعی و خصوصاً فیزیك بر اندیشه روشنگری چیست؟

یدالله موقن: كاسیرر در پیشگفتار خود بر كتاب فلسفه روشنگری می‌گوید كه جنبش روشنگری تنها یك بخش و یك مرحله خاص از كل تحول عقلی را تشكیل می‌دهد كه به نیروی آن، اندیشه فلسفی نو از اعتماد به نفس و خودآگاهی ماهوی خویش بهره‌مند شد. مراحل دیگر این تحول را كاسیرر در كتاب‌های «فرد و كیهان در فلسفه‌ی رنسانس» و «رنسانس افلاطونی در انگلستان و مكتب كمبریج» بررسی كرده. جنبش روشنگری در خود محصور نیست بلكه به گذشته و آینده هم توجه می‌كند. شاخص‌ترین متفكر رنسانس گالیله است. گالیله مفهومی تازه از حقیقت یعنی حقیقت طبیعت را اعلام كرد كه بنیادهای تعالیم كلیسا را متزلزل كرد. آن چیزی كه تعالیم كلیسا را مورد تردید قرار می‌داد نظریه‌ی خورشید-مركزی نبود كه كوپرنیكوس اعلام كرده بود بلكه همین مفهوم تازه از حقیقت بود. گالیله می‌گفت حقیقتِ طبیعت همواره در برابر چشم‌های ماست. این حقیقت چیزی نیست كه یك‌بار به انبیای بنی‌اسرائیل و حضرت مسیح وحی شده باشد. حقیقت طبیعت همواره در برابر دیدگان ماست. اما برای فهم این حقیقت باید با زبان ریاضی آشنا بود. زبان این حقیقت، شكل‌های هندسی یعنی دایره و بیضی و مثلث و امثالهم است. در كتاب مقدس كه سخنی از ریاضیات به میان نیامده. پس شناخت طبیعت كه بر پایه كار بردن ریاضیات صورت می‌گیرد، شناختی مستقل از مندرجات كتاب مقدس است. با اعلام این موضوع، گالیله علم فیزیك را سكولار كرد و آن را از الهیات مستقل دانست. تكیه‌گاه علم فیزیك از این پس خرد انسان بود. سكولارشدن ِ روش پژوهش طبیعت الگویی شد برای دیگر شاخه‌های شناخت. پس از گالیله نوبت به دكارت رسید كه جهان‌بینی قرون وسطا را واژگون كند. دكارت اعلام كرد كه باید در همه اعتقادات سنتی و مراجع خارج از عقل مثل كتاب مقدس، سنت و كلیسا، پاپ و فرمانروا شك كرد و هیچ عقیده‌ای را نپذیرفت مگر این كه عقل آن را تحلیل كرده و به اصول بدیهی تحویل كرده باشد. با شك دستوری دكارت، سوژه یا نفس درك‌كننده و اراده كننده پا به عرصه وجود می‌گذارد؛ یعنی فردیت شکل می‌گیرد. این سوژه می‌تواند با عقل خود امور را تحلیل كند و حقیقت را بیابد. اگر چنین سوژه یا فردی وجود نداشته باشد نمی‌توان از حقوق بشر و دموکراسی و مشارکت در امور سیاسی سخن گفت؛ زیرا عقل ِ همین فرد یا عقل سوژه، پایه و اساس همه‌ی امور قرار می‌گیرد. پس نخستین انقلاب فكری، انقلاب كوپرنیكوس بود كه نظریه زمین-مركزی را مردود شمرد و به‌جای زمین، خورشید را مركز قرار داد. با نظریه خورشید-مركزی، زمین دیگر مركز جهان نبود و انسان نیز دیگر اشرف مخلوقات نبود. این نخستین بحران در وجدان انسان غربی بود، زیرا این انقلاب فكری، بشر را از عرش پایین آورد و در سیاره‌ای ناچیز جای داد، خانه‌اش دیگر مركز و محور كائنات نبود بلكه سیاره‌ی بی‌مقداری بود در كیهان بی‌كران. دومین انقلاب فكری را گالیله كرد كه فیزیك را از الهیات مستقل ساخت. سومین انقلاب فكری با دكارت صورت گرفت كه عقل بشر را به‌جای كتاب مقدس و سنت و پاپ و كلیسا و فرمانروا قرارداد. با این كار دكارت، سوژه آفریده شد. در اروپای غربی فلسفه دكارت خرافات را از میان برد و عصر «اندیشه‌های روشن و متمایز» آغاز گشت. اكنون همه چیز را با محك عقل می‌سنجیدند حتی محتویات كتاب مقدس را. اعتقادات سنتی نیروی خود را بر اثر این انقلاب‌های فكری از دست دادند. «عصر ایمان» جایش را به «عصر خرد» داد. اما هنوز در این مورد كه آیا خرد بشری می‌تواند جهان را بشناسد و قوانین آن را كشف كند جای شك وجود داشت. روش دكارت برای پژوهش طبیعت روش قیاسی و استنتاجی بود. از نظر دكارت جوهر ماده، امتداد محض است و شناخت امتداد، موضوع هندسه است پس هندسه خدایگان فیزیك است، هندسه، طبیعت جهان مادی و خواص اساسی كلی آن را با تعریف‌های دقیق بیان می‌كند و با شروع از همین تعریف‌ها و از طریق زنجیر اندیشه به تعین امر جزیی و امر واقع می‌پردازد. اما نیوتن روش دكارت را برای پژوهش طبیعت مردود شمرد. به‌نظر نیوتن روش پژوهش در فیزیك از بالا به پایین یعنی از اصول موضوعه و مبادی به امور واقع نیست، بلكه از پایین به بالاست یعنی از پدیدارها به قوانین و اصول و مبادی است. نیوتن وارث دستاوردهای گالیله و كپلر است. كپلر رصد پدیدارهای آسمانی را به درجه‌ای از دقت رساند كه پیش از او هرگز صورت نگرفته بود. او به قوانینی دست یافت كه مدار سیارات را توصیف می‌كرد و رابطه میان زمان گردش هر سیاره به دور خورشید را با فاصله آن تا خورشید تعیین می‌كرد.

نیوتن قانون گالیله درخصوص سقوط آزاد اجسام و قوانین كپلر را در باره‌ی قانون جاذبه عمومی یگانه كرد. او پدیدارهای طبیعی مانند سقوط آزاد اجسام، جزر و مد، حركت ماه به دور زمین و حركت سیارات به دور خورشید را تحت یك قانون درآورد یعنی قانون جاذبه‌ی عمومی. این قانون جهان شمول بود و كشف آن پیروزی روش جدید علمی بود. دشمنان علم ناگزیر شدند قدرت خرد بشر را در شناخت طبیعت تصدیق كنند. روش نیوتن تحلیلی و استقرایی است. این روش كه نیوتن آن را تحت عنوان «قواعد استدلال در فلسفه» در كتابش «اصول ریاضی فلسفه طبیعی» بیان كرده و بنده آن را ترجمه كرده و در مقدمه خود بر كتاب فلسفه روشنگری آورده است، اندیشه روشنگری را زیر سلطه خود دارد. در این‌جا علم فیزیك، روش پژوه خود را نه تنها مستقل از فلسفه به‌دست می‌آورد بلكه سرمشق اندیشه فلسفی و سایر رشته‌های دانش نیز قرار می‌گیرد. از آن زمان به بعد نقش فلسفه در روش پژوهش علوم طبیعی و اجتماعی رو به نقصان می‌گذارد و امروزه هیچ دانشمندی روش پژوهش رشته خود را از فلسفه دریافت نمی‌كند. علوم طبیعی و اجتماعی مستقل از فلسفه شده‌اند و فلسفه زیر دست آن‌ها قرار گرفته است.

حامد یوسفی: شما در مقدمه‌ای كه بر كتاب نوشته‌اید، روشنگری را عصر سكولارسازی دانسته‌اید، سازوكارهای این فرآیند چیست و آیا فارغ از سكولاریزاسیون می‌توان دستاوردهایی نظیر دموكراسی، آزادی و حقوق بشر را به چنگ آورد؟

یدالله موقن: در پاسخ به پرسش‌های پیشین شما گفتم كه گالیله علم فیزیك را از الهیات مستقل كرد. با نیوتن روش پژوهش علم فیزیك سرمشق و الگوی دیگر علوم و حتی فلسفه شد. هگل مدعی بود كه نیوتن، دائیست بوده و فیزیكی بی‌خدا ساخته است. یعنی هگل دریافته بود كه علم فیزیك، سكولار است. دیگر رشته‌ها مانند روان‌شناسی، زیست‌شناسی، حقوق و علوم اجتماعی نیز به‌دنبال فیزیك، سرشتی سكولار یافتند و مستقل از الهیات شدند. اما چه ارتباطی میان دموكراسی و آزادی و حقوق بشر با سكولاریسم وجود دارد باید عرض كنم كه جامعه ما متأسفانه در مورد دموكراسی و مبانی نظری و فلسفی آن درك درستی ندارد. نخست این كه دموكراسی یك فرهنگ است، پس برای استقرار دموكراسی در یك جامعه، باید فرهنگ دموكراسی را فرهیختگان جامعه خلق كنند.

باید جامعه مدنی كه یك جامعه سكولار است شكل گرفته باشد. اما اگر شما به سخنان مریدان مرحوم دكتر مصدق گوش دهید، می‌گویند كه زمان مصدق در ایران دموكراسی بود. اما از دیدگاه علمی این ادعا به قلمرو اوهام و تخیلات تعلق دارد نه واقعیت سیاسی - اجتماعی. آیا با ظهور یك سیاستمدار، دموكراسی برقرار می‌شود و با رفتن او از میان می‌رود؟ ماركسیست‌های ایرانی كه بیشتر شبه فاشیست بوده‌اند تا دموكرات و آزادیخواه، دموكراسی و آزادی را ترهات «بورژوایی» می‌دانستند و خواهان دیكتاتوری پرولتاریا بودند كه در حقیقت، دیكتاتوری باند خودشان بود. روشنفكران ایرانی چه مصدقی، چه ماركسیست، آزادی‌طلب نبوده‌اند. خصلت اساسی دموكراسی، برخلاف نظر مصدقی‌ها، غیرشخصی بودن آن است. ایجاد دموكراسی در دست یك شخص نیست بلكه مسئله‌ای اجتماعی است. تداوم دموكراسی نیز به هیچ سیاستمدار یا رهبری وابسته نیست بلكه به نفوذ فرهنگ دموكراسی در آحاد ملت وابسته است. دموكراسی به اخلاق مدنی و فضیلت مدنی متكی است كه این دو نیز متعلق به فرهنگ سكولار هستند و در جامعه ما شكل نگرفته‌اند. دموكراسی وقتی در یك جامعه برقرار می‌شود كه نظام حكومتی آن غیرشخصی و عقلانی شده باشد. نظام قضایی آن عقلانی شده باشد و نظام قانون‌گذاری آن نیز عقلانی شده باشد یعنی ارگان‌های مختلف جامعه عقلانی شده باشند.

در این صورت در چنین جامعه‌ای تفكیك قوا وجود خواهد داشت. تفكیك قوا، لااقل از نظر منتسكیو، در یك جامعه سكولار معنی دارد. نظریه‌پرداز حقوق بشر گروتیوس است. او كشیش بود، اما نظریه حقوق بشر را ناشی از احكام یهودی - مسیحی نمی‌دانست. الگوی او برای ارائه نظریه حقوق بشرنه احكام یهودی ــ مسیحی بلكه علم فیزیك بود. او ارج بسیار برای گالیله قائل بود. گروتیوس می‌خواست گالیله‌ی علم حقوق شود. یعنی علم حقوق را مستقل از الهیات كند و آن را علمی سكولار نماید. او نظریه حقوق بشر را در قلمرو خرد نظری مستقر كرد. متأسفانه ما از مبانی نظری و فلسفی نظریه حقوق بشر درك درستی نداریم. نظریه حقوق بشر یك نظریه سكولار است، همچنان كه آزادی و دموكراسی مقوله‌هایی مدرن و سكولار هستند. همچنان كه گفتم این مقوله‌ها در جامعه مدنی غربی شكل گرفته‌اند و در جوامع سنتی شرقی، چه درگذشته و چه حال، پیشینه‌ای ندارند. متاسفانه در زبان فارسی برای واژه سکولار یا لائیک معادلی وجود ندارد. بعضی از نویسندگان واژه «عرفی» را به‌جای سکولار یا لائیک به‌کار می‌برند که به‌نظر من نه تنها اشتباه است بلکه زیانبار و خطرناک نیز هست. زیرا، عرفی به‌معنای رسم و سنت است. مثلاً، میان قانون عرفی که معادل traditional law است با قانون سکولار از زمین تا آسمان تفاوت است. قانون عرفی، قانونی ماهوی و غیر عقلانی است و کسی آن را وضع نکرده بلکه اززمان‌های گذشته وجود داشته است؛ اما قانون سکولار قانونی شکلی و عقلانی است و آن را وضع می‌کنند. وقتی واژه «عرفی» را به‌جای سکولار به کار ببریم سرشت سکولار بودن را از میان برده‌ایم.

حامد یوسفی: قرائت شمار قابل توجهی از فیلسوفان قرن بیستم از روشنگری قرائتی همدلانه نیست و نسبت به آن انتقاداتی اساسی دارند. نیچه و نسلی از فیلسوفان موسوم به پست مدرن از این دسته‌اند. ماكس هوركهایمر و تئودور آدورنو در كتاب «دیالكتیك روشنگری» در فصلی با عنوان مفهوم روشنگری می‌نویسند: «روشنگری به مفهوم تفكر مترقی در عام‌ترین شكل آن، همواره كوشیده است تا آدمیان را از قید وبند ترس رها و حاكمیت و سروری آنان را برقرار سازد با این حال، كره خاك كه اكنون به تمامی روشن گشته، از درخشش ظفرمند فاجعه تابناك است.» جایگاه كاسیرر این میانه كجاست؟

یدالله موقن:

فلسفه روشنگری، فلسفه مدرنیته است. هدف فلسفه روشنگری روشن كردن جهان و از میان بردن جهل و خرافات است. از این رو به خرد و علم مباهات می‌كند و هر چیزی را كه با عقل همخوانی نداشته باشد متعلق به قلمرو پندار و تخیل می‌داند. روشنگری به گالیله و نیوتن می‌بالد یعنی علم را برتر از اسطوره و عقل را برتر از تخیل می‌داند. پس اگر برعكس كسی اسطوره را برتر از علم و تخیل را برتر از عقل دانست با روشنگری و هدف‌هایش مخالف است. فیلسوفانی كه زمینه تفكرشان اسطوره‌‌ای - شعری است نه علم، دشمن سوگند خورده روشنگری هستند و كسانی كه شما نام بردید در زمره همین فیلسوفان اند. روشنگری قرن هفدهم و به‌ویژه قرن هجدهم را در برمی‌گیرد. ولی در قرن نوزدهم ما در اروپا به ویژه در آلمان جنبش رومانتیك و جنبش موسوم به «طوفان و فشار» را داریم كه سخت مخالف روشنگری اند. آن‌ها روشنگری را متهم به این می‌كنند كه همه چیز را بر پایه عقل قرار داده و همه چیز را با عقل می‌سنجد و این وضع به زیان احساسات، رموز، امر ارگانیك و امر تاریخی است. روشنگری عقل را پرورده و تخیل اسطوره‌ای - شعری را از میان برده است.

در میان مخالفان روشنگری، مرتجعان، تاریك‌اندیشان، محافظه‌كاران، فاشیست‌ها و كمونیست‌ها را می‌توان نام برد. مثلاً نیچه جزو رومانتیك‌ها و محافظه كاران است. فلسفه نیچه و به ویژه كتابش «اراده معطوف به قدرت» را زمینه ساز فاشیسم و نازیسم می‌دانند. در آلمان نازی نیچه جزو فیلسوفان محبوب نازی‌ها بود. نیچه در كتاب «دانش شاد» این عبارات را در دهان مرد شوریده‌ای می‌گذارد كه «خدا مرده است، او مرده می‌ماند، ما او را كشتیم.» «مرگ خدا» به‌خاطر این نیست كه انسان معنویت زیادی كسب كرده است بلكه صرفاً بر اثر این است كه انسان خود را جای خدا گذاشته است. انسان در یك نگاه در می‌یابد كه جهان فوق محسوس كه تاكنون معیارها، هدف‌ها و ارزش‌های زندگی زمینی اش را تعیین می‌كرد بی‌توان و بی‌جان شده است. از این‌رو، انسان این وظیفه را برعهده گرفته است كه فرمانروای زمین شود. استقلال انسان، نوعی دفاع از خود است. اكنون او در مقام سوژه یا شناسنده باید جهان را موضوع شناخت قرار دهد و برای آن برنامه‌ریزی كند. اكنون انسان باید ارزش‌ها، معیارها و هدف‌ها را خودش تعیین كند و آن‌ها را روشن سازد.

اما آن‌ها را قبلاً آسمان برای انسان تعیین می‌كرد و روشن می‌ساخت و این كار به سكولار شدن كامل جهان می‌انجامد. پس از نیچه «مرگ خدا»كانون متافیزیك جدید یا فلسفه حیات می‌شود كه فلسفه‌های وجودی ‌هایدگر و ژان پل سارتر نمونه‌های بارز آن هستند. فلسفه نیچه و فلسفه حیات را فلسفه‌های غیر عقلانی و حتی ضد عقلانی می‌دانند و طبیعی است كه این فلسفه‌ها دشمن سوگند خورده روشنگری باشند. در مورد كتاب «دیالكتیك روشنگری» نقدی در مقدمه خودم بر ترجمه كتاب دیگر كاسیرر «اسطوره دولت» نوشته‌ام كه علاقه‌مندان می‌توانند به (صص ۲۶-۲۱) آن رجوع كنند (این مقدمه در همین سایت تحت عنوان فاشیسم چیست؟ آمده است). منظور هوركهایمر و آدورنو از روشنگری، فلسفه قرن‌های هفدهم و هجدهم نیست. در این‌جا روشنگری به‌معنی هر آن چیزی است كه این دو، دوست نمی‌داشته‌اند، مانند: فاشیسم، لیبرالیسم، تقسیم كار، علم، منطق، تفكر استدلالی، سرمایه‌داری و غیره. هوركهایمر و آدورنو به پیروی از لوكاچ می‌گویند كه علم، نهاد بورژوایی است كه باید دیكتاتوری پرولتاریا بساط آن را برچیند. علم را «عقل بورژوایی» ساخته است كه به اصل امتناع تناقض پای‌بند است ولی دیالكتیك، عقل بورژوایی یا عقل ابزاری را مردود می‌داند. دیالكتیك به جمع نقیضین اعتقاد دارد. یعنی به‌هم هست و هم نیست. ولی علم، موضوعی را كه مطالعه می‌كند به شی تبدیل می‌كند یعنی برای آن عینیت قایل می‌شود و عینیت قایل شدن برای جهان فیزیكی و انسانی نوعی شی شدگی است كه پدیده‌ای بورژوایی است. ماركس، لوكاچ، هوركهایمر و آدورنو یهودی بودند. آیا این‌ها واقعاً از خودشان نپرسیده‌اند كه اگر روشنگری، جامعه بازی نیافریده بود آن‌ها به‌عنوان یهودی در گتوهای خود غرق جهل و خرافات مانده بودند و از طریق اشتغال به كارهای پست امرار معاش می‌كردند. فریاد و فغان ماركس، لوكاچ، هوركهایمر و آدورنو این است كه چرا روشنگری آنان را از گتوها بیرون آورده است، آنان در آن‌جا آسوده خاطر بودند اما اكنون با خود و با جامعه و با جهان بیگانه شده‌اند. این سخن هوركهایمر و آدورنو كه «كره‌ی خاك (...) از درخشش ظفرمند فاجعه تابناك است» بیشتر به خودشان بر می‌گردد تا به روشنگری، زمین را فاشیست‌ها و كمونیست‌ها به جهنم مبدل كردند و آنان پیروان هگل و ماركس بودند یعنی دو متفكری كه هوركهایمر و آدورنو سر سپرده آنانند. فاشیسم از درون ماركسیسم بیرون آمد و شبه ماركسیسم بود. هورك‌هایمر و آدورنو به‌عنوان ایدئولوگ ماركسیسم باید جوابگوی «درخشش ظفرمند فاجعه تابناك» باشند نه روشنگری. ماركس و لوكاچ و هوركهایمر و آدورنو، بیشتر افكار یهودیان مقیم گتوها را دارند. آمدیم بر سر پست‌مدرنیست‌ها، این‌ها وارث نیچه و ‌هایدگر و ماركسیست‌ها شده‌اند و غیر عقلانی‌ترین نظرات آنان را در خود جمع كرده‌اند. نیچه مدعی بود كه قبلاً فقط خدا، سوژه یا شناسنده بود و وظیفه انسان عبودیت و فرمانبرداری از فرامین خدا بود. اما در روشنگری، انسان جای خدا را گرفته و انسان، سوژه یا شناسنده شده است. پس خدا مرده است. ولی پست‌مدرنیست‌ها یك گام از نیچه فراتر نهاده‌اند و مدعی‌اند نه تنها خدا بلكه انسان نیز مرده است. پست‌مدرنیست‌ها می‌گویند انسان یا سوژه وجود ندارد بلكه فقط ساخت وجود دارد. یعنی هیتلر و استالین میلیون‌ها انسان بیگناه را به قتل نرسانده‌اند بلكه فقط ساخت را نابود كرده‌اند. این فلسفه نه تنها جنایت را توجیه می‌كند بلكه از آن بدتر اصلاً منكر جنایت می‌شود. به‌راستی اگر سوژه‌ای وجود ندارد پس نویسنده آثار فوكو و دریدا باید ساخت باشند و ناشر و خواننده آثار آن‌ها نیز ساخت‌ها باشند. مهملات پست‌مدرنیست‌ها دست كمی از مهملات مرتاض‌های هندی ندارد. پست‌مدرنیست‌ها، مرتاض‌های جهان غرب هستند و شاید به‌همین علت در كشور ما طرفدار دارند، زیرا ذهن ایرانی نیز همیشه دنبال جادو و جنبل است و دنبال حرف‌های مفت كه عقل باور نمی‌كند. مولوی می‌گفت «پای استدلالیان چوبین است» و پست‌مدرنیست‌ها نیز همین را می‌گویند.

هدف پست‌مدرنیست‌ها احیای اندیشه اسطوره‌ای است، زیرا در اندیشه اسطوره‌ای نمی‌توان از چیزی به‌نام سوژه یا شناسنده سخن گفت و اندیشه اسطوره‌ای در تقابل با عقل است. پست‌مدرنیست‌ها می‌خواهند با تخطئه عقل راه را برای احیای اسطوره و جنبش‌های مسیحایی هموار كنند. ولی پست‌مدرنیسم، فرهنگ حاشیه‌ای است. علم چنان استحكامی یافته كه با حملات اسطوره پرستانی مانند فوكو و دریدا و امثالهم دچار خلل نمی‌شود. بودجه‌های عظیمی كه صرف تحقیق در فضانوردی، نجوم، پزشكی، فیزیك ذرات بنیادی و غیره می‌شود كجا و كتاب‌ها و نوشته‌های محقر پست مدرنیست‌ها با تیراژ اندك كجا؟ ولی ما ایرانی‌ها به‌خاطر فرهنگ عرفانی و عقل ستیزمان همیشه دنبال افكاری می‌رویم كه علم را مردود بداند و عقل را تحقیر كند. پست مدرنیست‌ها در فرهنگ غرب آن مقامی را ندارند كه مترجمان آثارشان به فارسی برای‌شان قائل اند. ریچارد فالك (Falk) در مقاله خود: «دین و سیاست: بر لبه‌ی بست مدرنیسم» می‌نویسد: «به‌رغم پیشرفت مداوم علم و تكنولوژی ما شاهد احیای فوق العاده شیوه‌های مذهبی فهم تجربه‌ی انسان هستیم (...) و همزمان با این جریان، حساسیت «سیاسی پست‌مدرنیسم» ظهور كرده است كه جهان‌بینی كاملاً متفاوتی دارد. این جهان‌بینی نیز نوعی سیاست مبتنی بر دین یا نوعی دین سیاسی است.» پست‌مدرنیسم، از لحاظ تئوریك، حامی جنبش‌های بنیادگرای یهودی، مسیحی، هندو و غیره است. حتی‌ هابرماس كه خود پیرو آدورنو است از افكار پست‌مدرنیست‌ها دچار وحشت شده است و در كتابش «گفتاری فلسفی درباره مدرنیته» در این خصوص می‌گوید: «نظریه‌پرداز پست‌مدرن (...) پایان روشنگری را اعلام می‌كند. (...) اما ما نمی‌توانیم از همان آغاز این موضوع را نادیده بگیریم كه او به‌نام گسست از مدرنیته می‌خواهد طغیان بر ضد آن را دامن بزند.»

اما پرسش شما كه جایگاه كاسیرر در این میانه كجاست؟ یكی از شارحان فلسفه كاسیرر به‌نام لوفتس (Lofts) كتابی نوشته تحت عنوان «ارنست كاسیرر: تكرارمدرنیته» او می‌گوید كه آثار كاسیرر را در موقعیتی خوانده است كه این آگاهی فزونی می‌گیرد كه‌ اندیشه پست‌مدرن به بن‌بست رسیده است؛ زیرا پارادایم مدرنیته از انسان را، پست‌مدرنیته كاملاً كنار گذاشته است. این پارادایم مدعی است كه انسان می‌تواند از طریق قوه فهم خود از واقعیت فراتر رود و به این شیوه آن را بشناسد و از طریق این شناخت می‌تواند خود و واقعیت را تغییر دهد. با كنار نهادن این پارادایم گفتار پست‌مدرن در هزار توی نشانه‌های به همان‌ اندازه معنادار و به همان اندازه بی‌معنایش از میان رفته است. پست‌مدرنیسم ناتوان از طرح پرسش در خصوص فرضیات ضمنی خود است و نمی‌تواند پرسپكتیو خود را مورد نقد قرار دهد و خود را فراتر ببرد و بر وضع موجود فائق آید. پست‌مدرنیسم با رد مفاهیم «پیشرفت» و «تغییر» نمی‌تواند خود را بازنگری كند و وضع كنونی‌اش را كه بن‌بست و ركود است تغییر دهد و گامی به جلو بردارد، زیرا پست‌مدرن مفاهیم «تغییر» و پیشرفت را مردود دانسته است. برنامه مدرنیته پیشرفت و تغییر بود، اما برنامه پست‌مدرنیته بی‌اعتبار كردن مفاهیم پیشرفت و تغییر است. یعنی برنامه‌اش فقط «ضد برنامه» است و نمی‌تواند وضعیتی بیش از نفی اتخاذ كند و نمی‌تواند جهت جدیدی نشان دهد و ایده‌آل مثبتی از تغییر و دگرگونی ارائه دهد بی‌آن‌كه همزمان آن را در فرایند، شالوده شكنی نكند و واژگون نسازد. نظریه پست‌مدرن در گفتار تخیلی خود محبوس شده است و جذب سرمایه‌داری مصرفی گشته است. پست‌مدرن با مردود دانستن ریشه‌های تاریخی خود و ناتوانی در دیدن امكانات آینده، وضعش ركود و درجا زدن در وضعیت موجود است. بنابراین با درنظر گرفتن بن‌بست پست‌مدرن، زمان آن رسیده است كه به آثار كاسیرر باز گردیم برای تكرار مدرنیته و چه اثری از كاسیرر در خصوص مدرنیته مهم‌تر از «فلسفه روشنگری» است؟[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مبانی فلسفه‌ی روشنگری، یدالله موقن در مصاحبه‌ای با حامد يوسفی



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

وب‌سایت نيلگون



روشنگری چيست؟

از: ايمانوئل کانت؛ برگردان: يدالله موقن

در پاسخ به پرسش: روشنگری چيست؟

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]



[] يادداشت مترجم

    ترجمه‌های متعددی به زبان انگليسی از مقاله‌ی مشهور کانت «در پاسخ به پرسش: روشنگری چيست؟» موجودند. مترجم اين ترجمه‌ها را در اختيار داشته و از آن‌ها سود برده است. علاوه بر اين‌ها متن آلمانی مقاله‌ی کانت را در مجموعه آثار کانت (ويراسته‌ی ارنست کاسيرر و همکارانش) نيز مد نظرداشته است. کاسيرر مدعی است که فلسفه‌ی کانت قله‌ی فلسفه‌ی روشنگری است و در نقدی که بر کتاب هايدگر: «کانت و مساله‌ی متافيزيک» نوشته می‌گويد که کانت فيلسوف روشنگری بود و فيلسوف روشنگری باقی می‌ماند اگر اين طور باشد پس دانستن نظر کانت در باره‌ی روشنگری اهميت بسيار دارد. در اين مقاله کانت به روشن ترين وجه رويه‌ی قاطع عقلی فلسفه‌ی روشنگری و نيز خصوصيت تاريخی آن و ماموريتش را بيان می‌کند. فلسفه‌ی روشنگری در برابر بينش قرون وسطايي، که ادعا می‌کرد قدرت خود را از اعتقاد به وحی انبيای بنی‌اسراييل و عيسی بن مريم به‌دست می‌آورد و عمدتاً از طريق سنت و حکومت‌های تئوکراتيک پشتيبانی می‌شد، بينش ديگری را می‌گذارد که بر خرد و قدرت‌های فهم استوار است. انديشه‌ی اساسی که زير ساخت همه‌ی گرايش‌های روشنگری است اين اعتقاد است که فهم بشر بر پايه‌ی قدرت خود و بدون کمکِ فوق طبيعي، توانايی درک سيستمِ جهان را دارد و اين شيوه‌ی تازه‌ی فهمِ جهان به شيوه‌ی تازه‌ای برای سلطه‌ی بر جهان می‌انجامد. روشنگری برای شناختِ جهانشمول اين اصل (يعنی توانايی فهم بشر برای درک جهان طبيعی و جهان انسانی) در قلمرو‌های علوم طبيعی و عقلی يعنی در قلمرو فيزيک و اخلاق، در فلسفه‌ی دين، تاريخ، حقوق و سياست به پژوهش می‌پردازد. مطالعه‌ی کتاب: ارنست کاسيرر: فلسفه‌ی روشنگری ترجمه‌ی يدالله موقن (تهران، انتشارات نيلوفر، چاپ اول ۱۳۷۰، چاپ دوم ۱۳۸۲) برای فهم اين مقاله و نيز درک کل جنبش روشنگری ضروری است. مطالعه‌ی مصاحبه‌ی من با عنوان: «مبانی فلسفه‌ی روشنگری» که در همين سايت نيز آمده است شايد برای فهم مقاله‌ی کانت مفيد باشد.



[] روشنگری چيست؟

روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود-تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: «Sapere Aude»در به‌کارگیری فهم خود شهامت داشته باش»!

تنبلی و بزدلی دلایلی هستند بر این که چرا بخش بزرگی از انسان‌ها، زمانی طولانی پس از آن که طیبعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از یوغ قیمومت دیگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همه‌ی عمر صغیر می‌مانند؛ و نیز به‌همین دلایل است که چرا برای دیگران چنان آسان است که خود را قیم آنان کنند.

چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می‌کند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشیشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و... در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می‌کشند. قیم‌هایی که از سر خیرخواهی، سرپرستی انسانهای صغیر را بر عهده گرفته اند زود در می‌یابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطیف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک می‌دانند.

قیم‌ها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که این زبان بسته‌های مطیع و سر به راه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر می‌دارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند؛ چون در آن‌صورت، خطر آنان را تهدید خواهد کرد. اما این خطر واقعاً چندان بزرگ نیست؛ زیرا پس از آن که آنان چند بار بر زمین خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا می‌گیرند، اما یک بار زمین خوردن، انسان‌ها را چنان ترسو و وحشت‌زده می‌کند که دیگر نمی‌کوشند تا بر پای خود بایستند و بی‌کمک دیگران گام بردارند.

از این‌رو برای فرد دشوار است که از صغیربودن که فطرت او شده است خود را بیرون آورد. او از صغیربودن خویش خرسند است و در وضع کنونی‌اش از به کار بردن فهم خود واقعاً ناتوان است؛ زیرا تاکنون هیچ‌کس اجازه‌ی چنین کاری را به او نداده است.

قوانین و اعتقادات جزمی که ابزارهای مکانیکی برای استفاده (یا بیشتر سوءاستفاده‌ی) عقلانی از مواهب طبیعی بشرند، بندهایی هستند که صغیربودن فرد را دائمی می‌کنند. حتی اگر کسی بتواند این بندها را بگسلد در آن صورت هنوز هم در پریدن از روی گودالی بسیار باریک مردد است، چون که او به این نوع آزادی خو نگرفته است، در نتیجه فقط معدودی از انسان‌ها موفق شده‌اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بیرون آیند و راهی مطمئن در پیش گیرند.

اما احتمال این که عامه‌ی مردم خود را روشن‌اندیش کنند بسیار است؛ در حقیقت، اگر آزادی داده شود، روشنگری تقریباً گریز ناپذیر می‌شود. چون حتی در میان کسانی که به عنوان نگهبانان توده‌های عوام برگزیده شده اند همیشه متفکرانی مستقل اندیش هستند که یوغ صغارت را از گردن خود به دور می‌افکنند و روح درک عقلانی را در خصوص منزلت و حیثیت خویش و نیزدر مورد وظیفه‌ی هر انسانی که دیگر صغیر نباشد و مستقل بیندیشد می‌گسترند.

اما به ویژه این موضوع را باید در نظر داشت که توده‌ها را که برای نخستین بار قیم‌ها زیر یوغ برده‌اند ممکن است آن قیم‌هایی تحریکشان کنند که ابداً توانایی روشن شدن را ندارند و توده‌ها نیز همه‌ی قیم‌ها را نا گزیر سازند که زیر یوغ بمانند؛ زیرا ابداع خرافات چنان اثر زیان آوری دارد که ممکن است خرافات از ابداع کنندگان خود یا از اعقاب آنان انتقام بگیرد. از این رو توده‌ها را فقط به کندی می‌توان روشن کرد. شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یا چپاولگر پایان دهد ؛ اما انقلاب هرگز نمی‌تواند در شیوه‌های اندیشه، اصلاح واقعی به‌وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می‌گیرند، برای کنترل توده‌ی بی‌فکر، یوغِ عبودیت تازه‌ای را به گردن او می‌افکنند.

برای روشنگری از آن نوعی که گفتم فقط نیاز به آزادی است، آن هم آن نوع آزادی که از همه‌ی انواع آزادی‌ها، کمترین خطر را دارد؛ یعنی آزادی در به کارگیری عمومی خرد خود در همه‌ی امور.

اما از همه سو این فریاد را می‌شنویم که : چون و چرا مکن! افسر به زیردست خود می‌گوید: چون و چرا مکن! مشق کن؛ مأمور مالیات می‌گوید: چون و چرا مکن! مالیات را بپرداز ؛ کشیش می‌گوید : چون و چرا مکن! ایمان داشته باش. (اما در جهان، فرمانروایی هست که می‌گوید تا می‌توانی درباره‌ی هر چه دلت می‌خواهد چون و چرا کن؛ ولی فقط فرمانبردار باش). همه‌ی این‌ها به‌معنای محدودیت‌هایی هستند که همه‌جا بر آزادی تحمیل می‌شوند. اما کدام محدودیت سدّ و مانع روشنگری می‌شود و کدام محدودیت نه تنها در راه روشنگری سدّ و مانع ایجاد نمی‌کند بلکه موجب پیشرفت روشنگری نیز می‌شود؟

پاسخ من این است: به کارگیری عمومی از خرد خود باید همیشه آزاد باشد و فقط همین نوع به کارگیری خرد است که می‌تواند روشنگری را به میان مردم ببرد.

اما از سوی دیگر، دامنه‌ی به کارگیری خصوصی خرد را اغلب می‌توان خیلی محدود کرد بی‌آن‌که مانع پیشرفت روشنگری شود. منظور من از اصطلاح به کارگیری عمومی خرد، به کارگیری یی است که یک پژوهشگر از خرد خود می‌کند تا با مردمان با سواد سخن گوید. و مقصود من از اصطلاح به کارگیری خصوصی خرد، آن نوع به کارگیری خرد است که یک شخص مثلاً در مقام کارمند اداره یا شاغل در یک مؤسسه در امور شغلی خود از خرد خویش می‌کند.

اکنون در بسیاری امور که در خدمت منافع اجتماعی انجام می‌گیرند وجود نوعی مکانیسم ضروری شده است که از طریق آن بعضی از اعضای اجتماع به شیوه‌ای کاملاً منفعلانه رفتار کنند، به‌طوری که حکومت بتواند از طریق این هم رأیی مصنوعی، آنان را به‌سوی مقاصد عمومی هدایت کند یا لااقل از نابودکردن این مقاصد بازشان دارد. مسلماً در این‌جا نباید چون و چرا کرد بلکه برعکس، باید فرمانبردار بود. اما تا آنجا که این فرد یا آن فرد، که بخشی از این ماشینِ اداری است، خود را عضوی از اجتماع، به منزله‌ی یک کل، می‌شناسد تا حتی خود را عضوی از جامعه‌ی جهانی می‌داند، پس می‌تواند در مقام یک پژوهشگر، به معنای اخص آن، از طریق نوشتن با عموم مردم سخن گوید و در این مقام مسلماً می‌تواند در امور چون و چرا کند بی‌آن‌که با این کار به آن اموری زیان برساند که به عنوان عضوی منفعل در ماشین اداری مسئولش است. بنابراین فاجعه بار خواهد بود اگر افسری در حین انجام وظیفه در درست یا مفید بودن فرمان بالادستی خود چون و چرا کند. او باید از فرمان اطاعت کند اما عادلانه نخواهد بود اگر او را، در مقام یک پژوهشگر، از بازگو کردن خطاهایی که در ارتش وجود دارند باز داشت یا مانع از قرارگرفتن این خطاها در برابر عموم مردم برای داوری شد.

شهروند نمی‌تواند از پرداخت مالیات‌هایی که بر او بسته‌اند سرباز زند، در حقیقت، وقتی که او باید این مالیات‌ها را بپردازد انتقاد از اخذ آن‌ها موضوع بی‌ربطی است و نپرداختن آن‌ها می‌تواند جرم تلقی شود و او مجازات شود (زیرا نپرداختن مالیات‌ها می‌تواند به نافرمانی عمومی بینجامد). اما همین شخص در مقام یک پژوهشگر می‌تواند نظر خود را درباره‌ی ناروا یا حتی ناعادلانه بودن اخذ چنین مالیات‌هایی به گوش عمومِ مردم برساند و او با این کار به هیچ وجه برخلاف وظیفه‌ی مدنی خود عمل نکرده است. همین طور نیز کشیش مقید است که طبق اعتقاداتِ همان کلیسایی که در استخدامش است به طلبه‌ها و مؤمنان حوزه‌ی کلیسای خود تعلیم دهد، زیرا براساس همین سرسپردگی، او را برای تعلیم دادن و وعظ کردن استخدام کرده اند. اما او در مقام یک پژوهشگر، آزادی کامل دارد، و در حقیقت وظیفه دارد، که همه‌ی آن اندیشه‌هایی را که با نیت خیر دقیقاً بررسی کرده و نتایجی که درباره‌ی جنبه‌های غلط اعتقادات کلیسایش بدان‌ها رسیده است و نیز پیشنهادهای خود را برای بهترکردن امور دینی و کلیسایی به اطلاع مردم برساند. در این باره هیچ چیز نمی‌تواند بار سنگینی بر وجدانش بگذارد. زیرا آنچه را او به دلیل مقامش به عنوان خادم کلیسا وعظ می‌کند یا تعلیم می‌دهد چیزهایی هستند که او در گزینش آن‌ها هیچ اختیاری ندارد؛ بلکه تحت راهنمایی دیگران و به نام دیگران، آن‌ها را تعلیم می‌دهد یا وعظ می‌کند. مثلاً او در وعظ‌های خود خواهد گفت که: «کلیسای ما به این دلایل به این تعالیم یا آن تعالیم اعتقاد دارد و آن‌ها را به کار می‌بندد». او بدین وسیله برای مؤمنان عضو کلیسایش همه‌ی کاربردهای عملی احکام را برمی‌شمارد که شاید خود او کاملاً به آن‌ها اعتقاد نداشته باشد، با این وصف می‌تواند این کاربردهای عملی را بازگو کند؛ زیرا کاملاً غیرممکن نیست که در آن‌ها حقیقتی نهفته باشد و چیزی مغایر با ذاتِ دین در آن‌ها پیدا نشود.

اما چنانچه او معتقد باشد که می‌تواند در آن‌ها چیز‌هایی بیابد که مغایر با ذاتِ دین اند در آن صورت دیگر نمی‌تواند با وجدانی آسوده در مقام خویش باقی بماند بلکه باید از مقام خود کناره‌گیری کند. بنابراین واعظی که استخدام شده تا در جمع مؤمنان وعظ کند صرفاً خرد خود را به‌طور خصوصی به کار می‌گیرد، زیرا هرقدر هم که جمع مؤمنان زیاد باشد، باز هم در این‌جا به کارگیری خرد جنبه‌ی خانگی [و خصوصی دارد نه عمومی]. از این لحاظ، او در مقام یک کشیش آزاد نیست و نمی‌تواند هم باشد ؛ زیرا او طبق مقرراتِ کس دیگری عمل می‌کند.

اما برعکس، همین کشیش به‌عنوان پژوهشگری که از طریق نوشته‌های خود با عموم سخن می‌گوید، که این عموم می‌تواند حتی مردم کل جهان نیز باشد، در به کارگیری خرد خود به‌طور عمومی‌از آزادی نامحدودی برخوردار است تا بتواند توانایی‌های عقلانی خود را به کار برد و هر آنچه را در ذهن دارد بیان کند. زیرا حتی اگر قیم‌های دینی مردم، خود بخواهند که صغیر بمانند، بیهوده است و این خواست آنان فقط امور بیهوده را تداوم می‌بخشد.

اما آیا انجمنی از کشیشان یا مجمعی کلیسایی و یا دسته‌ی کشیشان مقدس پرسبیتری (Presbytery) (که در هلند چنین عنوانی دارند) می‌تواند با مقیدکردن خود به تعالیمی تغییرناپذیر و از طریق سوگند خوردن، مشروعیت پیدا کند تا قیمومت بر اعضای خود و از طریق آنان، قیمومت بر همه‌ی مردم را برای همیشه تضمین کند؟ پاسخ من این است که این کار غیرممکن است. زیرا هدف چنین قراردادی که مسدودکردن همیشگی راه روشنگری بیشتر نژاد بشراست، مطلقاً پوچ و باطل است ؛ حتی اگر این قرارداد را عالیترین مقام کشور، شورای سلطنت و محکمترین پیمان نامه‌های صلح تأیید و تصویب کرده باشند. چون هیچ عصری نمی‌تواند خود را در بند کند تا چه رسد به آن که برای اعصار بعدی مقرر بدارد که باید در شرایطی گذاشته شوند که بر ایشان ناممکن شود که دامنه‌ی شناخت خود را وسیعتر کنند (به‌ویژه در جایی که موضوع مهمی مانند روشنگری در میان است)؛ یعنی رهایی بشر از خطاها یا به‌طور کلی افزایش روشن شدن او. در بند کردن اعصار بعدی جنایتی بر ضد بشریت است که سرنوشت اساسی او دقیقاً در چنین پیشرفتی قرار دارد؛ در نتیجه نسل‌های بعدی کاملاً حق دارند که چنین توافق نامه‌هایی را نامعتبر و جنایتکارانه بشناسند و آن‌ها را باطل اعلام کنند. معیار چیزی که مردم بتوانند بر سر آن، به منزله‌ی قانون، به توافق برسند در این پرسش است : آیا آنان می‌توانند چنین قانونی را بر خود تحمیل کنند؟ البته ممکن است که برای به جلو انداختن وضع بهتری از امور، نظم دینی موقتی را برای مدت زمانی کوتاه و معین در بعضی جماعت‌های کلیسایی برقرار کنند، ولی باید به همه‌ی شهروندان، و به ویژه به روحانیان، که مقام پژوهشگر را دارند، آزادی خرده گیری عمومی از نارسایی‌های نهادهای دینی موجود را از طریق نوشتن بدهند. این نظم دینی موقت می‌تواند تا وقتی ادامه پیدا کند که بصیرت درباره‌ی سرشتِ این امور چنان آشکار و گسترده شده باشد که مردم (اگر نه متفقاً) لااقل با وفاقِ عمومی صدای خود را به گوش شهریار برسانند که او این جماعتهای دینی را در کنف حمایت خود بگیرد که می‌خواهند طبق بصیرت جدیدی که به‌دست آورده اند نهادهای دینی جدیدی بر پادارند و خود را مجدداً سازمان دهند. ولی در مقابل نیز،جماعت‌های دینی جدید حق مداخله در امور آن گروه از جماعت‌های دینی را ندارند که می‌خواهند همچون پیش امور خود را اداره کنند. اما آنچه در این میان اکیداً ممنوع است این است که اجازه داده شود که این جماعت‌های دینی جدید در یک سازمان دینی متشکل شوند که اساسنامه دایمی‌اش این باشد که هیچ کس حق ندارد که به‌طور علنی و عمومی این اساسنامه را مورد چون و چرا قرار دهد؛ حتی اگر مدت این اجازه، از طول حیات یک شخص بیشتر نباشد. چون اگر چنین شود، در پیشرفت انسانیت به‌سوی اصلاح، دوره‌ای از زمان عاطل می‌شود و این، به زیان نسل‌های آینده است. بنابراین تشکل سازمانی دینی بر پایه‌ی چنین اساسنامه‌ای باید ممنوع باشد. شخصی ممکن است (برای مدت زمان کوتاهی) آنچه را باید بداند،،یعنی روشنگری را، برای خود به عقب اندازد، اما اگر روشنگری را برای آیندگان و حتی برای خود به‌طور دایمی مردود بداند حقوق مقدس نوع بشر را نقض و پایمال کرده است. فرمان این نوعی را که مردم نمی‌توانند برای خود وضع کنند مسلماً شهریار نیز نمی‌تواند آن را بر مردم تحمیل کند؛ زیرا مرجعیت قانونگذاری او بر پایه‌ی اراده‌ی جمعی مردم است و این اراده در شخص او تمرکز یافته است.

اگر شهریار در این اراده، بهبودی حقیقی یا مورد نظر را در اوضاع اجتماعی ببیند که همگام با نظم مدنی است: پس می‌تواند اتباع خود را آزاد بگذارد تا آنچه را برای رستگاری خود ضروری می‌دانند انجام دهند، زیرا مداخله در امور وجدانی اتباع کار فرمانروا نیست. اما فرمانروا باید از مداخله‌ی زورگویانه‌ی هر فردی در امور وجدانی دیگرافراد ممانعت به عمل آورد، او باید تا آن‌جا که در توان دارد شرایطی را به‌وجود آورد که اتباع بتوانند آنچه را برای رستگاری خود بهترین می‌دانند در یابند و انجام دهند. اگر فرمانروایی در امور وجدانی اتباعش مداخله کند از فر و شکوهش کاسته می‌شود، زیرا در نوشته‌های اتباعش که نظرات خود را بیان می‌کنند او می‌تواند میزان محبوبیت حکومتش را بسنجد. اما اگر او در چنین اموری مداخله کند و نوشته‌های اتباعش را که می‌کوشند اندیشه‌های دینی خود را بیان کنند تحت نظارت حکومت قرار دهد و یا این کار را زیر نظر خود انجام دهد، در آن صورت او این سرزنش را به جان خریده است که: «امپراتور بالاتر از دستور زبان‌دانان نیست»؛ و حتی از این بدتر، اگر او در کشور خود از استبدادِ دینی چند روحانی مستبد بر دیگر اتباعش پشتیبانی کند، مرجعیت خود را به‌عنوان عالی‌ترین حَکَم بر باد می‌دهد.

اگر اکنون بپرسند که: «آیا ما در حال حاضر در عصری روشن‌اندیش زندگی می‌کنیم؟» پاسخ آن این است: «نه، اما در عصر روشنگری به‌سر می‌بریم». اما در اوضاع کنونی بسیار چیزها که وجودشان لازم اند که انسان‌ها، به منزله‌ی یک کل، بتوانند یا حتی خود را در وضعیتی قرار دهند که به آسانی بتوانند بدون راهنمایی بیرونی و با اعتماد به نفس، فهم خود را در موضوع‌های دینی به‌کار برند، وجود ندارند. اما نشانه‌های روشنی در دست اند که نشان می‌دهند راه برای انسانها گشوده شده است که آزادانه در این جهت به پیش روند. موانع در راه روشنگری عمومی - یعنی در راه رهایی انسان‌ها از صغارتِ خود - تحمیلی، به‌تدریج از میان برداشته می‌شوند. از این لحاظ، این عصر، عصر روشنگری و قرن فردریک است.

شاهزاده‌ای که کسرشأن خود نمی‌داند که بگوید وظیفه‌اش این نیست که در امور دینی اتباعش مداخله کند بلکه وظیفه‌اش این است که به آنان در امور دینی‌شان آزادی کامل بدهد - او حتی عنوانِ غرورآمیز تولرانت (مداراگر دینی) را نپذیرفته است - چون این شاهزاده، خودش روشن‌اندیش است و شایسته‌ی این است که نسل کنونی و نسل‌های آینده او را به‌عنوان شخصی بستایند که برای نخستین بار - لااقل تا آن‌جا که به حکومت او ارتباط می‌یابد - نوع بشر را از صغارت آزاد ساخته و همه را آزاد گذاشته است تا خرد خود را در همه‌ی امور وجدانی، آزادانه به کار گیرند. تحت فرمانروایی این شاهزاده، کشیشان مقدس در مقام خودشان، به عنوان پژوهشگر، توانسته‌اند به دور از هر گونه تعصب و پیشداوری نسبت به وظایف رسمی کلیسایی‌شان، آزادانه و علنی نظرات و نتایج تحقیقات خود را - حتی در مواردی که پژوهش‌های‌شان با تعالیم پذیرفته شده در کلیسای‌شان گهگاه مغایرت‌هایی داشته‌اند - برای بررسی دقیق در برابر چشم جهانیان بگذارند. به کسانی که اشتغال‌شان محدودیتی در پژوهش‌های‌شان ایجاد نمی‌کند حتی آزادی بیشتری داده می‌شود. این روحِ آزادی حتی به خارج از مرز‌ها نیز گسترش یافته است، حتی در جاهایی که باید در برابر موانع بیرونی، که حکومت‌ها بر اثر درک نادرستشان از وظایف‌شان برپا داشته اند، مبارزه کند. به چنین حکومت‌هایی می‌توان فرمانروایی این شاهزاده را به‌عنوان گواهی درخشان نشان داد و به آن‌ها تفهیم کرد که چگونه وجود آزادی به هیچ وجه سبب به‌هم خوردن نظم و هماهنگی عمومی نمی‌شود. اگرموانع بازدارنده‌ی عمدی برای نگاه داشتن انسان‌ها در وضع توحش به کار گرفته نشوند، آنان به‌تدریج از حالت توحش بیرون خواهند آمد.

من کانون روشنگری را امور دینی دانسته‌ام؛ یعنی روشنگری را خروج انسان از صغارتی دانسته‌ام که خود بر خویش، بیش از همه در امور دینی، تحمیل کرده است؛ زیرا، نخست این که فرمانروایان ما هیچ علاقه‌ای ندارند که در امور هنری و علوم، نقش قیمِ اتباعشان را بر عهده بگیرند.

دوم این که صغارت دینی هم زیان بارترین و هم ننگین‌ترین نوع صغارت است. اما شیوه‌ی تفکر آن شخصی که اکنون در رأس دولت قرار دارد مایل به روشنگری در مباحث دینی نیز هست. همچنان که خواهان آزادی در قلمرو‌های علم و هنر است و می‌خواهد که این آزادی‌ها حتی از این قلمرو‌ها فراتر روند؛ زیرا دریافته است که آزادی هیچ خطری برای قانون گذاریش ندارد. بنابراین اجازه می‌دهد که اتباعش خرد خود را به‌طور عمومی به کار برند و اندیشه‌های خود را در باره‌ی وضع قوانین بهتر در برابر جهانیان بگذارند؛ حتی اگر این کار مستلزم انتقاد صریح و بی‌پرده از قوانین جاری باشد، ما در برابر خود چنین نمونه‌ی درخشانی را داریم. از این لحاظ هیچ شهریاری سربلندتر از او نیست و از همین روست که به او افتخار می‌کنیم.

اما فقط فرمانروایی که خودش روشن‌اندیش است و از توهمات وحشتی ندارد - چون ارتشی بزرگ و منضبط زیر فرمان دارد که آرامش عمومی را تضمین می‌کند - می‌تواند سخنی بگوید که هیچ حکومت جمهوری جرأت گفتنش را ندارد: «درباره‌ی هر آنچه دلت می‌خواهد تا می‌توانی چون و چرا کن اما فرمانبردار باش». در این‌جا نیز مانند دیگر جاها هنگامی که امور را از چشم‌اندازی وسیع می‌نگریم انگاره‌ای غریب و نامنتظره در امور بشری نمایان می‌شود؛ انگاره‌ای که در آن همه چیز تقریباً حالت پارادوکسی دارد. به‌نظر می‌رسد که آزادی مدنی گسترده، برای آزادی اندیشه مناسب‌تر باشد؛ اما آزادی مدنی گسترده، موانعی بر طرف ناشدنی برای آزادی اندیشه ایجاد می‌کند. برعکس، آزادی مدنی محدود، جای کافی به آزادی اندیشه می‌دهد تا بتواند دامنه‌ی خود را کاملاً گسترش دهد. همان‌گونه که طبیعت، مغز را، که دلسوزانه از آن مراقبت می‌کرده است، زیر پوسته‌ی سخت می‌پروراند، همین‌طور نیز دلبستگی به اندیشیدنِ آزاد و خواستِ آزاداندیشی می‌بالد و به‌تدریج بر ذهنیت مردم اثر می‌گذارد (و از این طریق، بیش از پیش، آنان را توانا می‌سازد که آزادانه عمل کنند). این آزادی حتی اصول حکومت‌ها را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد؛ زیرا حکومت‌ها در خواهند یافت که به نفع آن‌هاست که با انسان‌ها، که اکنون بیش از ماشین شده‌اند، با حرمت رفتار کنند[۱].

ايمانوئل کانت
کنيگزبرگ در پروس، سی‌ام سپتامبر ۱۷۸۴


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ایمانوئل کانت، در پاسخ به پرسش: روشنگری چيست؟، ترجمه‌ی يدالله موقن، سایت نیلگون



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

وب‌سایت نيلگون