جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب تکامل انسان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تکامل انسان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ مهر ۲۹, دوشنبه

جمجمه ۳،۸ میلیون ساله‌ی نیاکان انسان

از: لیلا میرزاخان

سیر تکامل انسان

جمجمه ۳،۸ میلیون ساله‌ی نیاکان انسان


فهرست مندرجات

.



جمجمه ۳،۸ میلیون ساله‌ی نیاکان انسان

محققان در اتیوپی یک جمجه تقریباً کامل پیدا کرده‌اند. این جمجمه سه میلیون و هشتصد هزار سال قدمت دارد. تحلیلی از نمونه‌های گرفته شده از این جمجمه در مجله‌ی نیچر، این ایده را به چالش کشیده که انسان‌های اولیه اجدادی گوریل-مانند داشته‌اند. در آن زمان گونه‌ای از سرده منقرض‌شده از انسان‌تباران با نام علمی Austalopithecus anamensis زندگی می‌کرد. این نام به فارسی «جنوبی‌کپی انامی» ترجمه شده است. محققان، با کشف جمجمه یاد شده توانسته‌اند تمامی صورت انسان اولیه را بازسازی کنند.

دانشمندان از کشف جمجمه‌ی اجداد انسان اولیه که حدود چهار میلیون سال پیش در اتیوپی می‌زیست خبر دادند. براساس گزارشی که روز چهارشنبه ۲۸ اوت ۲۰۱۹ (۶ شهریور ۱۳۹۸) منتشر شد، فسیل جمجمه‌ی کشف‌شده متعلق به گونه‌ای از اجداد انسان است که ترکیبی شگفت‌انگیز از ویژگی‌های میمون و انسان دارد. به‌گفته‌ی دانشمندان، فسیل یافت‌شده تقریباً کامل است و قدمتش به ۳،۸ میلیون سال می‌رسد. کشف این فسیل دریچه‌ای تازه به تاریخ تکامل انسان اولیه خواهد گشود، فصلی کلیدی و سرنوشت‌ساز که در نهایت به پیدایش انسان امروزی انجامیده است.

فسیل یافت‌شده موسوم به «ام آر دی» (MRD)، نشانی اختصاری در طبقه‌بندی گونه‌های انسان، متعلق است به سرده منقرض‌‌شده «جنوبی کپی انامی» با نام علمی Australopithecus Anamensis است. تاریخ پیدایش این گونه به ۴،۲ میلیون سال قبل بر‌می‌گردد و جد مستقیم سرده‌ «جنوبی کپی عفاری» است. این گونه منقرض‌شده شهرتش را بیش از همه مدیون کشف فسیل «لوسی» است که در حفاری سال ۱۹۷۴، در ۵۵ کیلومتری ناحیه عفار اتیوپی پیدا شد، همان محلی که سه سال پیش فسیل ام آر دی را از زیر خاک بیرون آوردند. دانشمندان قدمت لوسی را حدود ۳،۲ میلیون سال برآورد کرده‌اند.

کشف هر دو فسیل، ام آر دی و لوسی، نقطه‌ی عطفی است در ترسیم تصویری واضح از چهره‌ی اجداد انسان اولیه. یوهانِس‌ هایله سلاسی (Yohannes Haile-Selassie)، دیرینه‌شناس موزه‌ی تاریخ طبیعی کلیولند، که پژوهش اخیر زیر نظر او انجام شده است، معتقد است این کشف جدید می‌تواند پاسخ سوال‌هایی باشد که دهه‌هاست بی‌‌جواب مانده است. یافته‌های این پژوهش در نشریه علمی نیچر (Nature) منتشر شده است.

تا پیش از این، بقایای جمجمه‌های یافت‌شده فقط امکان مطالعه و بررسی تکه‌هایی از آرواره و دندان‌های گونه متعلق به سرده‌ی «جنوبی کپی انامی» را فراهم کرده بود و شناخت کامل این گونه برای دانشمندان دشوار بود. کشف کاسه‌ی سر بسیار مهم و کلیدی است، چرا که به دانشمندان کمک می‌کند شناخت و اطلاعات بیشتری درباره‌ی رژیم غذایی، اندازه‌ی مغز و خصوصیات ظاهری چهره‌ی این سرده از اجداد انسان کسب کنند.

به بیان دیگر، کشف اخیر به دانشمندان امکان می‌دهد تا سرانجام بتوانند چهره واقعی این سرده‌ منقرض‌شده را ترسیم کنند و کنار نام‌شان قرار دهند. بررسی و مطالعه روی فسیل ام آر دی نشان می‌دهد جثه این سرده بسیار کوچک‌‌تر از انسان‌های امروزی بوده است. ابعاد جمجمه‌ی یافت‌شده، که ظاهراً متعلق به مردی بالغ است، ۲۰ سانتی‌متر (از جلو تا پس‌سر) و پهنای آن ۱۱،۵ سانتی‌متر برآورد شده است. دانشمندان هنوز به برآورد دقیقی از قد و قامت این گونه نرسیده‌اند.

تا پیش از این، قدیمی‌ترین فسیل کشف‌شده از اجداد انسان متعلق بود به سرده‌ی «جنوبی‌کپی انامی» که حدود ۳،۹ میلیون سال قدمت دارد. عمر فسیل ام آر دی نشان می‌دهد این گونه از انسانیان در بازه‌ای تقریباً ۱۰۰ هزار ساله با گونه‌ی لوسی همزیستی داشته است. از همین‌رو، تصورهای پیشین مبنی بر امکان‌ناپذیری همزیستی گونه‌های نخستین انسان در روند تکامل، اکنون محل تردید است.

جمجمه ۳،۸ میلیون ساله‌ی مرد جنوبی‌کپی انامی (Australopithecus anamensis)، خویشاوند نزدیک لوسی، سرنخ‌هایی در مورد یکی از اولین انسان‌تباران (هومینین‌ها) که بر روی دو پا ایستاد، فراهم می‌کند. جمجمه اجداد انسانی جنوبی‌کپی (Australopithecus) که به‌طور قابل ملاحظه‌ای کامل است، برخی از شکاف‌های موجود در درخت تکاملی انسان را پر می‌کند. در ادامه با جزییات همراه ما باشید.


▲جمجمه ۳،۸ میلیون ساله و چهره‌ی جدید

مشاهده‌ی جمجمه دست‌نخورده‌ی جنوبی‌کپی (Australopithecus) در خاک اتیوپی باعث شد تا دیرینه‌شناس «یوهانس هایله سلاسی» (Yohannes Haile-Selassie) به‌معنای واقعی کلمه‌ی از شادی فریاد بزند. او می‌گوید: «این جمجمه چیزی است که من قبلاً هرگز ندیده‌ام، در حالی‌که فسیل‌های جمجمه‌ای بسیاری را مشاهده کرده‌ام.»

کشف اتفاقی توسط هایله سلاسی و یک چوپان اتیوپیایی، یک پرتره‌ی فریبنده‌ی از چهره‌ی ۳،۸ میلیون ساله را ایجاد کرده است. چیزی‌که از یک مرحله مهم تکامل انسان، یک نگاه بی‌سابقه به یک گونه هومینین ارائه می‌دهد. کارشناسان معتقدند که این فسیل خارق‌العاده می‌تواند به تعریف دوباره‌ی شاخه‌های درخت تکاملی انسان در زمانی که نیاکان ما به‌تازگی راه‌های کارآمد برای قدم‌زدن را به‌صورت عمودی تکامل داده‌اند، کمک کند.

دکتر یوهانس هایله سلاسی (زاده‌ی ۲۳ فوریه ۱۹۶۱ م. در ادیگرات، که در استان تیگرای کشور اتیوپی واقع است)، دیرین‌مردم‌شناس اتیوپایی موزه تاریخ طبیعی کلیولند است که پژوهش اخیر زیر نظر او انجام شده است.

«فرد اسپور» محقق تکامل انسانی موزه‌ی تاریخ طبیعی لندن است. او به‌منظور همراهی مطالعه جدید هایله سلاسی و همکارانش در مجله‌ی «نیچر» (Nature)، در مقاله‌ای در قسمت اخبار و بازدیدها چنین می‌نویسد: «به‌نظر می‌رسد که این جمجمه تبدیل به نماد مشهور دیگری از تکامل بشر شود.»


▲بررسی علمی جمجمه

جمجمه شگفت‌آور کامل در وورانسو میل واقع در منطقه افار اتیوپی، در سال ۲۰۱۶ کشف شد. اما پاسخ‌دادن به اولین پرسشی که پیش آمد: «این جمجمه متعلق به کدام گونه است؟»، ۳ سال‌و‌نیم کار سخت به‌دنبال داشت. ام آر دی (MRD) لقبی است که بعد از شناسایی هویت آن به جمجمه کشف‌شده داده شد.

هایله سلاسی و همکارانش این جمجمه را با طیف گسترده‌ای از فسیل‌های هومینین از سراسر آفریقا مقایسه کردند. آن‌ها ویژگی‌های مختلف مورفولوژیکی را به‌دست آوردند تا ببینند که جمجمه متعلق به چه گونه‌ای است. هم‌چنین در چه مکانی از صفات به‌هم‌پیوسته درخت خانوادگی ما جای می‌گیرد. نتایج نشان می‌دهد جمجمه متعلق به مرد جنوبی‌کپی انامی (Australopithecus anamensis) است. نظریه‌ای که گونه هومینین را کمی زودتر از ۳،۸ میلیون سال قبل از تولد یک نسل بعدی یعنی جنوبی‌کپی عفاری (Australopithecus afarensis) از بین برد. فسیل مشهور لوسی متعلق به آن نسل است.

نشریه‌ی نیچر خبر داد جمجمه یک مرد باستانی که در منطقه‌ای در اتیوپی در سال ۲۰۱۶ یافت شد، تقریباً کامل است. دانشمندان پس از گذشت سه سال از این کشف، به این نتیجه رسیدند که جمجمه متعلق به یک فرد بزرگ‌سال جنوبی‌کپی انامی (Australopithecus anamensis) می‌باشد که در حدود ۳،۸ میلیون سال پیش در آفریقا زندگی می‌کردند.


▲ویژگی‌های نیاکان هومینین ما

جنوبی‌کپی انامی، دارای هر دو خصوصیات میمون‌ها (بالا رفتن با بازوها و مچ‌ها) و انسان‌ها (تغییر در مچ پا و مفاصل زانو برای تسهیل راه رفتن روی دو پا) است. بیش‌تر نمونه‌های فسیلی قبلی جنوبی‌کپی انامی به تکه‌های کوچک استخوانی مانند دندان، بخشی از فک یا قطعه‌ای از بازو یا ساق محدود می‌شود. فرصت ایجاد شده برای مطالعه یک مغز و صورت تقریباً کامل، تاییدکننده‌ی «میمون جنوبی» به‌عنوان یک گونه‌ی منحصر به‌فرد است. این کشف بزرگ بر تفاوت بین دو تن از اجداد باستانی هومینین ما، جنوبی‌کپی انامی و جنوبی‌کپی عفاری تاثیر می‌گذارد. هایله سلاسی می‌گوید:

بیش‌تر صفات خود جنوبی‌کپی انامی انامی کاملاً ابتدایی است. تنها چند ویژگی منحصر به‌فرد مشترک با جنوبی‌کپی عفاری وجود دارد. مانند منطقه دوار در ناحیه‌ی جلو. هر چیز دیگر آن‌ها واقعاً ابتدایی است. اگر از پشت نگاهش کنید، به‌نظر می‌رسد میمون است. این چیزی است که من هرگز انتظار نداشتم در گونه‌ای که فرض می‌شود جد جنوبی‌کپی عفاری باشد، ببینم. بنابراین کل تفکرات‌مان را از نظر رابطه بین آن دو تغییر داد.

جنوبی‌کپی انامی، نزدیک‌ترین خویشاوند انسان در میان میمون‌هاست. تا کنون اطلاعات اندکی درباره‌ی جنوبی‌کپی انامی وجود داشت و تنها چند قطعه استخوان فک، دست و پا از آن به‌دست آمده بود.

جمجمه، هم‌چنین در مورد ایده‌های غالب قبلی ما که می‌گوید اجداد قدیمی‌تر ما به‌طور مستقیم به اجداد جوان‌تر منجر شده‌اند، شک و تردید ایجاد می‌کند. در عوض نشان می‌دهد که این دو با هم زندگی می‌کرده‌اند. آن‌ها حداقل برای ۱۰۰۰۰۰ سال هم‌زیستی داشته‌اند. اما دانشمندان تأکید می‌کنند که هنوز هم کاملاً ممکن است که جمعیت اولیه جنوبی‌کپی انامی منجر به جنوبی‌کپی عفاری شده باشد. شاید ۴ میلیون سال پیش. آن‌ها بلافاصله پس از آن از بین نرفته‌اند. هایله سلاسی توضیح می‌دهد:

احتمالاً جمعیت کمی از جنوبی‌کپی انامی خود را از جمعیت اصلی جدا کرده و دچار تغییرات اساسی شده و با گذشت زمان خود را از گونه‌های والدین جنوبی‌کپی انامی متمایز کرده‌اند. این احتمال نیز وجود دارد که جنوبی‌کپی عفاری بعداً ظاهر شده باشند.


▲نظریه‌ای مخالف

«ریک پوتس»، رئیس برنامه‌ی منشأ انسانی اسمیتسونیان که در مطالعه‌ی جدید شرکت نکرد، از طریق ایمیل از حفاری در کنیا می‌گوید:

فقط به این دلیل که یک گونه دیگر به دیگری منجر می‌شود، به این معنی نیست که گونه‌های منبع (اجداد) ناپدید شده باشند. مدتی است که می‌دانیم درخت خانواده‌ی انسان مانند درختان تکاملی همه گونه‌های دیگر، در حال انشعاب و تنوع است. جمجمه جدید، کشفی قابل توجه است؛ زیرا، الگوی تنوع زیستی را در یک دوره‌ی ضعیف از تکامل هومینین‌ها نشان می‌دهد. دقیقاَ همان‌گونه که اجداد ما تعهد قوی‌تری نسبت به راه رفتن روی دو پا داشتند.


▲زیستگاه و خوراک جنوبی‌کپی انامی

دیرینه‌شناس «کیو لکی» و همکارانش در سال ۱۹۹۵ گزارش دادند که جنوبی‌کپی انامی اولین گونه‌ی شناخته‌شده‌ای است که مفصل زانو در آن گسترش یافته است. چیزی‌که به‌هر یک از پاهایش اجازه می‌دهد تمام وزن بدن خود را در طی راه رفتن دو قطبی تحمل کند. دو قطبی، نیاکان ما را از میمون‌ها جدا کرده و این امکان را فراهم می‌آورد تا بازماندگان باستانی بتوانند از طیف گسترده‌تری از زیستگاه‌ها نسبت به آن‌چه در دسترس درخت‌نوردان است، استفاده کنند.

جمجمه‌ی یافته‌شده در شن و ماسه دفن بوده است. جایی‌که یک دلتای رودخانه در سواحل یک دریاچه‌ی باستانی قرار داشته است. رسوبات ته‌نشین‌شده هم‌چنین بقایای گیاهانی را در خود نگه داشته و نشان می‌دهند که محیط اطراف دریاچه‌ی باستانی عمدتاً بوته خشک بوده. با این‌حال، ترکیبی از سایر اکوسیستم‌های محلی نیز در آن‌جا وجود دارد. «بورلی سیلور» زمین‌شناس دانشگاه Case Western Reserve و نویسنده‌ی اصلی تحقیق دوم در یک کنفرانس مطبوعاتی خود گفت:

در اطراف سواحل دریاچه و در امتداد رودخانه، جنگلی وجود داشته است؛ اما، اطراف آن خشک و تنها چند درخت داشته. شواهد نشان می‌دهد که مانند معاصران سایر سایت‌ها، احتمالاً مرد هومینین رژیم غذایی سخت، میمون‌ها مانند دانه‌ها، علف‌ها و خوراک‌های مشابه را داشته است.


▲محل کشف جمجمه ۳،۸ میلیون ساله

هایله سلاسی و همکارانش ۱۵ سال در منطقه وورانسو-میل اتیوپی مشغول به‌کار بودند. هنگامی‌که یک چوپان محلی در اردوگاه حضور یافت تا از یافتن برخی از فسیل‌های جالب توجه خبر دهد، هایله سلاسی به او مشکوک شد. به‌خصوص به این دلیل که افراد محلی اغلب به‌دلیل این‌که می‌خواستند به‌جایی بروند و به‌سواری نیاز داشتند او را برای بازدید از مکان‌های فسیلی احتمالی دعوت می‌کردند. وی از «حبیب وروگیس» رئیس محلی که هر ساله کارهای میدانی را در منطقه برگزار می‌کند، خواست که ساعتی پیاده‌روی با چوپان انجام دهد تا از محل عنوان‌شده وی دیدن نماید. محل کشف فسیل در قسمت مرتفع منطقه بود، جایی‌که چوپان گله‌ی خود را برای فرار از طغیان فصلی در مناطق پایین‌تر جابه‌جا کرده بود. هایله سلاسی می‌گوید:

او به‌مدت سه ماه با بزهای خود در آن‌جا زندگی کرده است. وقتی‌که در حال حفر سوراخی برای بزهای تازه متولد شده بوده تا آن‌ها را از شغال و کفتارها محافظت کند، فسیل را مشاهده کرده است.

با رونمایی رسمی از فسیل نادر، امروز شاهد هیجان ویژه‌ای هستیم. چیزی‌که از سه‌سال پیش در سراسر جامعه‌ی دانشمندان گسترش یافته است. آن‌ها می‌خواهند چهره‌ای انسانی یا هومینین را روی اجداد دور دست ما بگذرانند. نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- لیلا میرزاخان، جمجمه ۳،۸ میلیون ساله چهره جدیدی را بر روی نیاکان ناشناخته انسان می‌گذارد، سایت اینترنتی Dinu.ir بخش علمی زمین و محیط زیست: ۷ شهریور ۱۳۹۸


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ بخش علمی زمین و محیط زیست سایت اینترنتی دینو (Dinu.ir)


داستان تکامل بدن انسان

از: دانیل لیبرمن

داستان بدن انسان

فرگشت، سلامت و بیماری


فهرست مندرجات

.



داستان تکامل بدن انسان

دانیل ای. لیبرمن (Daniel E. Lieberman) (زاده‌ی ۳ ژوئن ۱۹۶۴ م) دیرینه‌شناس در دانشگاه هاروارد است، جایی‌که ادوین م. لرنر دوم (Edwin M. Lerner II)، استاد علوم زیست‌شناسی و رئیس گروه زیست‌شناسی تکاملی انسانی است. وی بیش‌تر به‌خاطر تحقیقات خود در مورد تکامل سر انسان و تکامل بدن انسان شناخته شده است.

کتاب بدن انسان، به گردآوری بلیندا گالاگر، از مجموعه کتاب‌های دایرة‌المعارف پرسش‌ها و پاسخ‌ها است، که اجزای بدن انسان و ساختار آن را معرفی می‌کند.

ما غذا می‌خوریم، خودمان را تمیز می‌کنیم و گرم نگه می‌داریم و از خودمان مراقبت می‌کنیم تا صدمه نبینیم؛ ولی از طرف دیگر به‌درستی نمی‌دانیم بدن‌مان چطور کار می‌کند، در حالی‌که به ظاهرمان اهمیت زیادی می‌دهیم. ولی در درون بدن ما ماشین معجزه‌گر زنده‌ای هست که رشد می‌‌کند، خودش را بهبود می‌دهد و تولید مثل می‌کند و در همان حال پیچیده‌ترین کامپیوتر جهان، یعنی مغز را در خود دارد.

بدن ما هم، همچون سایر حیوانات از میلیاردها سلول ریز تشکیل شده است که هر یک به‌عنوان موجود مستقلی رفتار می‌کنند که هر کدام وظیفه‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای دارند. مجموعه‌ای از سلول‌های مشابه یک بافت را تشکیل می‌دهند و و بافت‌های مختلف در کنار هم اعضای بدن مثل چشم، دست، پا، یا غدد را می‌سازند که هر یک عمل کرد خاص خود را دارند. پیچیدگی بدن به همین‌جا ختم نمی‌شود. اعضای بدن بخش‌های مختلفی از سیستمی‌ را راه می‌اندازند که بدن را به کار می‌اندازد. برای مثال سیستم گردش خون، شامل قلب، شش‌ها، خون و محفظه‌های خونی است، در حالی‌که سیستم دفاعی بدن شامل کلیه‌ها و مثانه، به همراه انواع مختلفی از لوله‌ها است.

همه‌ی این مجموعه پیچیده و بزرگ توسط مغز و سیستم عصبی کنترل می‌شود که همه قسمت‌ها را در بر دارد و عمل کردشان را کنترل می‌کند. زیر مجموعه‌ها به قسمت‌های بدن این امکان را می‌دهند که برنامه‌شان را اجرا کنند و از پیام‌رسان‌های شیمیایی برای به راه انداختن و باز ایستادن از یک فعالیت خاص بهره می‌گیرند که شبیه به خاموش و روشن کردن یک ماشین در یک کارخانه‌ای است که می‌بایست کارش را به‌خوبی به انجام برساند.

اما، کتاب دانیل لیبرمن، زیر عنوان «داستان بدن انسان: تکامل، سلامت و بیماری» (The Story of the Human Body: Evolution, Health, and Disease)، جالب‌ترین‌ها را درباره‌ی تاریخ تکامل انسان از هومینیدها (نخستیان) تا هوموساپینس (انسان خردمند) بازگو می‌کند.

طبیعت به کندی پیش می‌رود. مقیاس اندازه‌گیری تکامل طبیعت هزاره است، نه قرن. تکامل بدن انسان تاریخچه‌ای هزاران ساله دارد.

اما تاریخ اجتماعی و عصر دیرپایِ بیولوژیکی، حرکت سلسله‌وار خود را در عصر صنعتی‌شدن متوقف نمود. امروزه، زندگی به‌طرز شرم‌آوری به‌سمت رفاه و ثروت گرایش پیدا کرده است. ما خیلی زیاد می‌خوریم و خیلی کم ورزش و تحرک داریم.

این امر باعث عدم تناسب بین بدنِ ماقبل تاریخ ما و دنیای مدرنی که در آن زندگی می‌کنیم گردیده است. چاقی، دیابت و پوکی استخوان در کشورهای ثروتمند و پیشرفته در حال افزایش می‌باشند.

دنیل لیبرمن، دیرین‌انسان‌شناس دانشگاه ‌هاروارد می‌گوید: «اگر بخواهیم این وضعیت را تغییر دهیم باید دریابیم که بدن انسان واقعاً چگونه است و چطور تکامل یافته. داستان بدن انسان به ما در این قضیه کمک می‌کند.»

تاریخ بسیار متغیر تکامل هموساپینس توسعه بشریت از منشأ اولیه‌اش در آفریقای مرکزی میلیون‌ها سال پیش تا جهان دفتری و اداری امروز را ترسیم می‌نماید.

در این چکیده کوتاه، موارد زیر را خواهید آموخت:

  • انتخاب طبیعی و تغییرات زیست‌محیطی به چه‌صورت با یکدیگر تعامل دارند؛

  • چرا حالت بدن می‌تواند شانس بقای یک گونه را تعیین کند؛

  • چرا ظهور کشاورزی هم یک نعمت بود هم یک مصیبت.


▲تکامل برطبق منطق انتخاب طبیعی عمل می‌کند

چارلز داروین کتاب خاستگاه گونه‌ها را در سال ۱۸۵۹ منتشر نمود. در میان مطالب این کتاب، نظریه‌ای وجود داشت که دنیا را تکان داد و نظریات مذهبی با سابقه‌ی چندین قرن در مورد تاریخچه‌ی بشریت را به‌طور کل از اعتبار ساقط کرد. اما این کتاب معروف چه می‌گوید؟ اجازه دهید از مبانی آغاز کنیم.

طبق نظریه‌ی داروین، نیروی محرکه تکامل، انتخاب طبیعی است. به بیان ساده، آن‌دسته از اعضای یک گروه خاص که بهترین تطابق‌پذیری و سازگاری را با محیط داشته‌اند، توسط طبیعت «انتخاب» شده‌اند. به‌همین‌دلیل، بقا یافته و به تولید مثل ادامه می‌دهند.

انتخاب طبیعی را می‌توان به سه جزی مجزا اما مرتبط با یکدیگر، تقسیم نمود.

جز اول، تغییرپذیری است. براساس این اصل، به‌عقیده‌ی داروین، هر موجود زنده‌ای از سایر اعضأ گروه خودش متمایز است.

مؤلفه‌ی دوم، وراثت‌پذیری ژنتیکی است. هر موجود زنده‌ای صفات ژنتیکی خود را به فرزندانش انتقال می‌دهد.

مؤلفه‌ی سوم، موفقیت افتراقی تولیدمثلی می‌باشد. یک اصطلاح دهن‌پُرکُن است، این‌طور نیست؟ به این معنا که موجودات مختلف تعداد متفاوتی زاد و ولد دارند و فرزندان آن‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود زاد و ولد می‌کنند.

انتخاب طبیعی معمولاً توسط انتخاب منفی رخ می‌دهد. یعنی زمانی‌که یک موجود زنده دارای صفات قابل وراثت «منفی» می‌باشد. یک مثال خوب در این خصوص در انسان‌ها، اختلال ژنتیکی هموفیلی است. این خصوصیات شانس موفقیت تولیدمثلی را کاهش می‌دهند.

یک موجود زنده با صفات منفی نسبت به رقبای خود که صفات منفی را ندارند، شانس کمتری برای تولیدمثل دارد. به‌همین دلیل، این موجودات همانند افراد مبتلا به هموفیلی، شانس بقای کمتری دارند (البته باتوجه به علم مدرن پزشکی، این نظریه کمرنگ شده است!).

بنابراین، انتخاب منفی به نفع وضع کنونی است. بنظر می‌رسد همه چیز را به‌همان وضعی که هستند، نگه می‌دارد. موجودات زنده بدون صفات قابل وراثت جدید و قابل توجه از دور خارج می‌شوند.

این موارد لزوماً یک فرآیند بیولوژیکی به‌حساب می‌آیند. اما نقش محیط در این میان چیست؟ خب، وقتی تغییرات چشمگیر محیطی رخ می‌دهند، انتخاب طبیعی از یک ابزار متفاوت استفاده می‌کند: سازگاری.

سازگاری، نحوه‌ی توسعه صفات قابل وراثتی که به افراد در تطابق با محیط جدید کمک می‌کنند را مشخص می‌سازد. سازگاری هم به موجود زنده و هم به فرزندان آن‌ها در رشد و بقا کمک می‌کند. یک مثال خوب از یک تغییر محیطی بزرگ مقیاس که باعث این نوع تطابق‌پذیری تکاملی شده است، تغییر آب و هوا می‌باشد.

و این همان مخلص کلامِ نظریه تکامل داروین می‌باشد! در پاراگراف‌های بعدی، کمی دقیق‌تر شده و نحوه‌ی تطابق تاریخچه‌ی تکامل بدن انسان با این موارد را بررسی می‌کنیم.


▲راه‌رفتن روی دو پا
راه‌رفتن روی دو پا، باعث شده انسان به‌شکلی که امروزه می‌بینیم، درآید. این مسئله هم باعث زیان و هم موجب یک مزیت بزرگ برای انسان شده است.

آن‌چه باعث تمایز ما از سایر موجودات سلسله‌ی حیوانات گردیده است، مغزهای بزرگ است یا شست‌های متحرک ما؟ در واقع، شکل بدن ما، ما را از حیوانات دیگر متمایز ساخته است!

مسیر تکامل ما از لحظه‌ای شروع شد که نیاکان‌مان چهار دست‌وپا راه‌رفتن را متوقف کرده و با دو پا راه‌رفتن را آغاز نمودند. همین مسئله باعث شد که ما گونه‌ی غالب روی زمین لقب بگیریم.

اما این تغییرات براحتی رخ نداده‌اند. پذیرفتن این وجود دوپای جدید ما به بهای لگدمال‌شدن سایر توانایی‌ها تمام شده است.

شامپانزه‌ها را درنظر بگیرید. ۹۸ درصد ژن‌های ما با آن‌ها مشترک است. دو درصد تنها می‌تواند یک تغییر کوچک را ایجاد کند، اما تفاوت بزرگی را به‌وجود می‌آورد. ما نسبت به خویشاوندان جنگل‌نشین خود، ضعیف‌تر، کندتر و کمتر چابک هستیم.

یک شامپانزه تنها دوبرابر یک انسان سریع نیست، بلکه می‌تواند اشیأ با وزن دو برابر بیش‌تر از آن‌چه که قوی‌ترین مردان و زنان می‌توانند بلند کنند را از جا بردارد. و عجیب‌تر این‌که در مقایسه با یک انسان، خیلی کوچک‌‌تر هستند!

خب پس می‌بینیم که واگرایی تکاملی ما از شامپانزه‌ها، نقاط ضعفی نیز داشته است. هرچند باید به مزایای مهم آن نیز اشاره نمود.

اولین مزیت روی دوپا راه‌رفتن، راندمان و بهره‌وری می‌باشد.

همان‌طور که دیدیم، سازگاری در طول دوره‌های مختلف تغییرات سریع زیست محیطی رخ می‌دهد. یعنی دقیقاً همان‌چیزی که هنگام خداحافظی با شامپانزه‌ها رخ داد. دوران تغییرات گسترده آب و هوایی.

خشک‌سالی‌ها به‌طور روزافزونی گسترش یافتند. اجداد ما مجبور بودند برای یافتن غذا مسافت‌های طولانی‌تری را طی کنند.

راه‌رفتن روی دوپا به یک مزیت متمایز تبدیل شد. اگر شامپانزه‌ها روی دوپا راه بروند، راه‌رفتن آن‌ها اردک‌وار خواهد بود، چون فاصله پاهای‌شان از هم زیاد است. این مسئله انرژی زیادی از آن‌ها می‌گیرد. پس عجیب نیست که آن‌ها نمی‌توانند مسافت‌های طولانی را طی کنند (معمولاً کمتر از دو یا سه کیلومتر در روز جابه‌جا می‌شوند).

در مقابل، لگن انسان در هنگام راه‌رفتن، تا حد زیادی غیرمتحرک است. میزان انرژی‌ای که یک شامپانزه برای طی کردن ۳۰۰۰ متر مصرف می‌کند، در انسان برای طی کردن حدود ۱۲ کیلومتر مصرف می‌شود!

این مسئله در زمان خشک‌سالی، تفاوت قابل توجهی را ایجاد نمود. از آن‌جا که انسان‌ها می‌توانستند مسافت‌های طولانی را طی کنند، در یافتن غذای مورد نیاز برای بقا و تولیدمثل بسیار موفق بودند.


▲رژیم غذایی گام بزرگ در تبدیل‌شدن به انسان‌

تغییرات در عادات غذایی گام بزرگ دیگری در تبدیل‌شدن ما به انسان‌های مدرن به‌حساب می‌آید.

اجازه دهید کمی بیش‌تر به بررسی شامپانزه‌ها بپردازیم. یک شامپانزه به‌طور متوسط حدود نیمی از ساعات بیداری خود را به جویدن می‌گذراند. این امر تاحدی به چیزهایی که می‌خورند مربوط می‌شود. میوه پالم، انجیر وحشی و انگور، غذاهای مورد علاقه‌ی شامپانزه‌ها هستند. اما این میوه‌ها شبیه آن‌چه ما در فروشگاه‌های موادغذایی می‌بینیم نیستند. بلکه شیرینی کمتر داشته و فیبری‌تر هستند.

این بدان معناست که غذا خوردن برای آن‌ها کار سختی است. در واقع، یک شامپازه برای این‌که اطمینان حاصل کند که به‌اندازه کافی غذا خورده است، باید حدود یک کیلوگرم غذا در هر ساعت مصرف کرده و دو ساعت بعد را صرف هضم آن نماید!

گام بعدی در سیر تکاملی انسان‌ها پس از آموختن راه‌رفتن روی دوپا، تغییر عادت غذایی بود. در این خصوص، اجداد ما صرف زمان زیاد برای جویدن میوه را متوقف نمودند.

استرالوپیتکوس پیشگام این راه بود. این موجودات، انسان‌های نخستینی بودند که حدود ۴ میلیون سال پیش در افریقا حضور داشتند. مشهورترین استرالوپیتکوس، لوسی است که حدود ۲،۳ میلیون سال پیش در اتیوپی کنونی می‌زیسته است.

استرالوپیتکوس‌ها با شامپانزه‌ها تفاوتی نداشتند، به‌جز یک استثنأ. آن‌ها در خصوص آن‌چه می‌خوردند، کمتر سخت‌گیری می‌کردند. این امر به آن‌ها این اجازه را می‌داد که تنوع غذایی بیش‌تری داشته باشند. شواهد باستان‌شناسی نظیر فسیل دندان‌ها و آرواره نشان می‌دهد که این موجودات به ریشه‌ها، ساقه‌ها و بذرهای گیاهان علاقه داشتند.

این انسان‌های اولیه چیز دیگری نیز داشتند که به نفع آن‌ها بود. رژیم غذایی آن‌ها براساس مواد غذایی‌ای استوار بود که شامپانزه‌ها از خوردن آن‌ها اجتناب می‌کردند.

این مسئله در زمان‌های قحطی و کمیابی بسیار حائز اهمیت بود. اکثر حیوانات غذاهای اصطلاحاً «جایگزین» برای مواقع اضطراری دارند. این غذاها به‌راحتی قابل دسترس هستند اما به لحاظ ارزش غذایی در رده‌ی دوم قرار دارند و بنابراین حیوانات تنها در زمانی‌که نمی‌توانند غذاهای مورد علاقه‌ی خود را بیابند، آن‌ها را مصرف می‌کنند. برای شامپانزه‌ها، این غذاهای جایگزین، ترکیبی از برگ‌ها، ساقه‌ها و گیاهان علفی می‌باشد.

اجداد استرالوپیتکوس ما تمایل داشتند در جنگل‌هایی زندگی کنند که درختان میوه‌ای کمتری نسبت به جنگل‌های ترجیح داده شده توسط شامپانزه‌ها داشتند. این بدان معناست که کمبود مواد غذایی بسیار شایع بود. در نتیجه، آن‌ها مجبور بودند بیش‌تر از شامپانزه‌ها به غذاهای ثانویه روی بیاورند.

و این‌که، به‌نوبه‌ی خود یک روش جدید زندگی را به‌وجود آوردند. استرالوپیتکوس‌های گرسنه در جستجوی غذا، شروع به‌کندن زمین کردند. آن‌ها ریشه‌ها، غده‌ها و پیازهای خوشمزه پُرکالری را یافتند که ارزش غذایی بسیار بیش‌تری نسبت به میوه‌ها داشتند.

و این مسئله ما را به موضوع بعدی‌مان سوق می‌دهد: نه‌تنها آن‌چه می‌خوریم مهم است، بلکه روشی که آن‌را می‌یابیم نیز اهمیت دارد.


▲شکارچیان گردآورنده‌ی غذا

اولین اجداد انسانی قابل تشخیص ما، شکارچی-جمع‌کننده بودند. [خب]، چقدر در طول زمان باید به‌عقب برگردیم تا به یک جد انسانی قابل تشخیص خود برسیم؟

حدود ۱،۹ میلیون سال پیش، هومو ارکتوس روی زمین پا گذاشت. این گونه از انسان‌های باستانی به‌سرعت در افریقا و اوراسیا تکثیر یافتند. موفقیت آن‌ها به سبک زندگی‌ای بود که ابداع کرده بودند. این انسان‌ها، اولین شکارچی-جمع‌کننده بودند.

شکارکردن و جمع‌کردن به‌چه معناست؟ لزوماً، این روش بر مبنای چهار مؤلفه می‌باشد: شکار گوشت، جمع‌آوری گیاهان خوراکی، فرآوری غذا و همکاری.

هومو ارکتوس به‌معنای «انسان راست‌قامت» می‌باشد. این نام اشاره به حالت بدن انسان‌ها دارد و به آن‌ها اجازه می‌دهد به‌شکلی که می‌بینیم، زندگی کنند. هومو ارکتوس در قالب یک بدن بلند و باریک و پاهای کشیده به همراه استخوان‌های ضخیم، تکامل یافته است. مواجهه حداقل با خورشید، سازگاری ایده‌آلی برای طی مسیرهای طولانی، به‌وجود آورده است.

این انسان‌های اولیه هم‌چنین تعداد غدد عرق بیش‌تری داشتند که باعث خنک‌شدن پوست‌شان می‌شد و همین‌طور یک بینی‌کشیده که هوای مورد تنفس را مرطوب ساخته و تنفس را در ریه‌ها آسان‌تر می‌ساخت.

این صفات به این معنا بودند که طی مسافت‌های زیاد برای جستجوی گیاهان خوراکی، امکان‌پذیر بود. این صفات هم‌چنین هومو ارکتوس را به یک ورزشکار قدرتمند تبدیل کردند. به‌طور تخصصی‌تر، این انسان اولیه یک دونده فوق‌العاده مسیرهای طولانی بود (بخش مهمی در فرآیند شکار).

فرآوری غذا، بخش دیگری از موفقیت این انسان‌های نخستین بود.

یک شامپانزه بیش از ۱۱ ساعت زمان صرف جویدن یک کیلو گوشت میمون می‌کند. در واقع، این زمان بسیار بیش‌تر از وقتی است که برای شکار صرف می‌شود. هومو ارکتوس یک راه حل هوشمندانه را ابداع کرد. با استفاده از ابزاری نظیر سنگ‌های تیز، گوشت را به قطعات کوچک‌ترِ قابل گاز زدن برید و توانست زمان بیش‌تری را ذخیره و برای کارهای دیگر صرف نماید.

ابزار سنگی برای اهداف دیگر نیز به کار گرفته شدند. برای کوبیدن غده‌های گیاهی و گوشت‌ها نیز فوق‌العاده کاربردی بودند. این کار باعث به‌دست‌آوردن کالری بیش‌تر و هضم مؤثرتر غذا گردید.

ویژگی متمایز کننده‌ی دیگرِ انسان‌های اولیه، همکاری و تقسیم کار بود.

یک هومو ارکتوس مادر نمی‌توانست هم خودش و هم کودکش را تنها با مواد غذایی گیاهی سیر کند. اما وقتی مردها شروع به‌شکار کردند، کالری بیش‌تری برای تکمیل این جیره‌ی غذایی ناقص در اختیار آن‌ها قرار گرفت.

تقسیم کار به‌طور کامل اجداد ما را از سایر نخستی‌سانان متمایز ساخت. شامپانزه‌ها غذای خود را با دیگران تسهیم نمی‌کنند. در مقابل، شکارچی-جمع‌کننده‌های اولیه منابع حیاتی را با همسران خود و جامعه‌ای که به آن تعلق داشتند، به اشتراک گذاشتند.


▲سازگاری با محیط

بسیاری از سازگاری‌هایی که ما را به این شکل امروزی درآورده‌اند، طی عصر یخ‌بندان رخ داده‌اند.

سبک زندگی شکارچی-جمع‌کننده، منابع غذایی جدید و بهتری را در اختیار نیاکان اولیه ما قرار داد. و به آن‌ها این امکان را داد که از محل سکونت اولیه‌ی خود در افریقای مرکزی به سایر نقاط دنیا گسترش یابند. با گسترش تدریجی به‌سمت شمال، حدود ۱،۸ میلیون سال پیش به کوه‌های قفقاز رسیدند.

دسترسی به کالری بیش‌تر، بدن آن‌ها را به‌شدت تغییر داد و مغزهای آن‌ها توسعه بیش‌تری یافت. که البته نتیجه خوبی داشت. عصر یخ‌بندان که حدود ۲،۶ میلیون سال پیش شروع شد، تا همین چند وقت پیش ادامه داشت (در واقع، تنها ۱۱۷۰۰ سال پیش تمام شد!). دوران سختی که تعداد بی‌شماری معمای حل‌نشده باقی گذاشت. تعداد بیش‌تر سلول‌های خاکستری، مسیر درستی را انتخاب کرده بودند.

اما مغزهای بزرگ تنها صفتی نبود که انسان‌های این دوره را متمایز می‌ساخت. اجداد عصر یخ‌بندان ما، رشد کند و بدن‌های چاقی را توسعه دادند.

اجازه دهید با مغزها شروع کنیم. چقدر بزرگ‌‌تر شده‌اند؟ خب، برای این‌که درکی از مقیاس داشته باشیم، باید بدانیم که شامپانزه‌ها قبلاً مغزهایی با اندازه غیرمعمول بزرگ داشتند، اساساً دو برابر آن‌چه از مغز پستانداران انتظار دارید. در پایان این دوره، مغز انسان‌ها، سه برابر بزرگ‌تر از مغز شامپانزه‌ها بود.

قبلاً مشاهده نمودیم که آموختن راه رفتن روی دو پا برای انسان‌ها هم مزیت داشت و هم مشکل. همین مسئله در مورد توسعه‌ی مغز انسان نیز صدق می‌کند. از آن‌جا که اجداد ما مغزهای بزرگی داشتند، رشد آن‌ها کند بود.

زیرا مغز برای عملکرد صحیح خود به میزان انرژی خیلی زیادی نیاز دارد؛ هم‌چنین زمان خیلی بیش‌تری برای توسعه و رشد مغز نیاز است. مغز یک شامپانزه تنها سه‌سال طول می‌کشد تا به بلوغ می‌رسد. در مقابل، مغز نوزاد انسان در سن هفت سالگی، کاملاً توسعه خواهد یافت.

و رشد کند نیز انرژی بَر است، در واقع، یک انسان تقریباً دو برابر یک شامپانزه کالری مصرف می‌کند تا به سن بلوغ برسد.

اندازه‌ی مغز انسان نیز نیاز ما به ذخیره چربی را تعیین می‌کند. مغز باید به‌طور دائم با منابع انرژی تغذیه شود. حتی وقفه‌های کوتاه در تأمین قند خون که تنها یک یا دو دقیقه به‌طول می‌انجامند می‌توانند باعث آسیب جبران‌ناپذیر در مغز گردند.

بنابراین، اندوختن و ذخیره انرژی مازاد، تأثیر بسیار زیادی دارد. بدن انسان برای انجام دقیق این کار، چاق شد. این امر نیز به‌نوبه‌ی خود ما را بیش‌تر به‌سمت انسان مدرن سوق می‌دهد. در مطلب بعدی، در مورد هوموساپینس خواهیم آموخت.


▲هوموساپینس و فرهنگ برتر‌

هوموساپینس به لطف فرهنگ برترش سایر گونه‌های انسان را از دور خارج نمود.

انسان مدرن، هوموساپینس حدود ۲۰۰ هزار سال پیش در آفریقای سیاه ظهور کرد. این گونه به‌سرعت گسترش یافت. از حدود ۳۰ هزار سال پیش، انسان‌های مدرن در همه قاره‌ها زندگی می‌کردند.

اجداد بشر امروز از یک گروه بسیار کوچک منشأ می‌گیرند. جمعیت هوموساپینس که ما به‌عنوان یک گونه از آن برآمده‌ایم، تنها ۱۴ هزار نفر را تشکیل می‌داد. برای جمعیت‌های غیر آفریقایی، این رقم کوچک‌‌تر نیز بود: این جمعیت تنها ۳ هزار جد مشترک دارد!

خب چه‌چیزی انسان‌های مدرن را از انسان‌های باستانی جدا نموده است؟ در یک کلام، رفتار.

در واقع، تفاوت‌های آناتومیکی بین انسان‌های اولیه و ما خیلی کم هستند. مغز ما گردتر است، صورت‌مان ممکن است کوچک‌تر باشد و ما چانه داریم، اما منطق تکاملی این تغییرات مشخص نیست.

سیستم صوتی ما نیز متفاوت است. این یک برتری نسبت به سایر گونه‌های انسانی به‌حساب می‌آید که باعث می‌شود نسبت به سایر انسان‌های نخستین یا شامپانزه‌ها، صوت بسیار واضح‌تری داشته باشیم. اما این رفتار است که تفاوت‌ها را بارز می‌سازد.

شواهد باستان‌شناسی از سایت‌های آفریقا که به ۷۰ هزار سال پیش بر می‌گردد نشان می‌دهد که هوموساپینس فواصل طولانی را طی می‌کرده است که این مسئله تنها زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که این گونه شبکه‌های اجتماعی بزرگ و پیچیده‌ای را توسعه داده باشد.

عامل تمایز بعدی، فرهنگ است. مکان‌هایی در افریقای جنوبی نشان می‌دهند که هوموساپینس‌های اولیه هنرهای نمادین را به نمایش می‌گذاشتند، صفتی که عملاً در سایر گونه‌های انسان ناشناخته بود.

انسان‌های مدرن حدود ۵۰ هزار سال پیش شروع به شکوفا شدن نمودند. یعنی زمانی که عصر دیرینه‌سنگی زبرین آغاز شد. یک فرهنگ جدید پدیدار شد و به‌سرعت آفریقا و اوراسیا را فرا گرفت.

آن‌چه باعث متمایز شدن این دوره نسبت به دوره‌های قبلیِ توسعه گردید، استفاده از ابزار بود.

در دوره‌های قبلی، ابزار هنرهای دستی ساخته شده از سنگ، یک فرآیند سخت و پُرزحمت بود. با این‌حال، ابزارسازان دوره‌ی پارینه‌سنگی زبرین نحوه‌ی ساخت تیغ‌های سنگی نازک و بلند را آموختند. این ابزار به آن‌ها امکان ساخت انواع مختلفی از وسایل همه کاره با شکل‌های مختص به خود را می‌داد.

تغییرات عادات غذایی نیز مؤثر بود. پرندگان، غذاهای دریایی و پستانداران کوچک، آیتم‌های همیشگی منوی غذایی هوموساپینس بودند که باعث شد زندگی تا حد زیادی راحت‌تر گردد. شکار حیوانات بزرگ یک فرآیند خطرناک و خسته کننده بود.

همه این عوامل باعث شد که اجدادمان از رقبای خود در خانواده هومو از جمله خویشاوندان نئاندرتال خود پیشی بگیرند.


▲ظهور کشاورزی و انفجار جمعیت‌

ظهور کشاورزی به انفجار جمعیتی منجر شد و هم‌چنین قحطی و بیماری را نیز به‌همراه آورد.

بوم‌شناس امریکایی، جارد دایموند، کشاورزی را «بدترین اشتباه در تاریخ نژاد انسان» بر می‌شمارد. ترک شیوه‌ی زندگی شکارچی-جمع‌کننده و تبدیل زمین به مزرعه، در واقع برای اجداد ما مزیتی در پی نداشت. کشاورزی یک دستاورد کمرشکن است و رژیم غذایی کشاورزان نسبت به پدران‌شان که به‌جستجوی غذا می‌پرداختند، بسیار بدتر بود.

پس چرا به این‌کار روی آورد؟ خب، کشاورزی مزایایی نیز داشت. از همه مهم‌تر این‌که یک منبع غذایی قابل اعتماد برای یک جمعیت در حال رشد به‌وجود آورد.

وقتی حدود ۱۱۷۰۰ سال پیش، عصر یخ‌بندان به‌پایان رسید، آب و هوای جهان پایدار شد و شروع به گرم‌شدن کرد. این شرایط برای کشاورزی، ایده‌آل بودند و حدوداً در همین زمان، اجداد ما شروع به کاشت محصولات کشاورزی نمودند.

کشاورزی به‌طور مستقل، در چندین نقطه در دنیا ظهور یافت. برنج و ارزن، توسط کشاورزان در مرکز مهم کشاورزی یعنی دره‌های رودخانه‌های یانگ تسه و زرد در چین حدود ۹۰۰۰ سال پیش کشت شدند. پرورش‌دهندگان ذرت در امریکای مرکزی، کشاورزان گوجه فرنگی در کوه‌های آند و ساکنان آفریقای جنوبی منطقه صحرا که سورگوم، ارزن و برنج پرورش می‌دادند، دیگر پیشگامان عرصه‌ی کشاورزی به‌حساب می‌آیند.

کشاورزی پاسخی به فشار موجود بود. با گرم‌شدن زمین، جمیعت انسان‌ها به‌سرعت افزایش یافت. کشت محصولات کشاورزی در ابتدا راهی برای تکمیل رژیم غذایی گروه کشاورزان-جمع‌کنندگانی بود که امروزه تعدادشان بسیار افزایش یافته است و نیاز به غذای بیش‌تری دارند.

این امر باعث ایجاد یک حلقه بازخورد گردید. تولید غذایِ مازادِ نیاز به این معناست که جمعیت بازهم افزایش می‌یابد. و اینکه کشاورزی نیز به نوبه خود برای رفع نیازهای غذایی انسان‌های اولیه، اهمیت بیش‌تری پیدا کرد.

در نهایت، کشاورزی همه توجهات را به‌خود جلب نمود. کشاورزان اولیه هم‌چنان به‌شکار ادامه می‌دادند. اما هزار سال بعد از ظهور کشاورزی، شکار تا حد زیادی ترک شد. گاو، گوسفند، بز و خوک همگی اهلی‌شده و وارد فرآیند کشاورزی شدند.

کشاورزی می‌تواند منبع مطمئنی از کالری فراهم آورد، اما باعث خشک‌سالی و بیماری نیز می‌گردد.

بسیاری از کشاورزان بر رژیم‌های غذایی محدود چند ماده‌ی اساسی مانند گندم یا ذرت متکی بودند. این غذاها رسپی مطمئنی برای کمبود عناصر غذایی و بیماری‌هایی مانند اسکوربوت، گواتر و کم‌خونی به‌شمار می‌آیند.

اتکای بیش از حد بر تعداد اندکی از محصولات کشاورزی هم‌چنین باعث شد که کشاورزان در معرض خشک‌سالی و کمبود غذا قرار گیرند. حتی وقتی کشاورزان شروع به ذخیره مازاد محصولات برای روز مبادا نمودند، این مواد به‌سرعت و به‌واسطه برداشت‌های ضعیف متوالی یا جنگ، کاهش یافتند. در نتیجه، خشک‌سالی‌های وحشتناک به‌وجود آمدند.

با رشد سریع جمعیت کشاورزان، بیماری‌ها در بین آن‌ها شیوع پیدا کرد. جذام، سل، انفولانزا، آبله، طاعون و سایر بیماری‌هایی که برای کشاورزان-جمع‌کنندگان ناشناخته بودند، در بین کشاورزان شایع شد.


▲اثر چشم‌گیری انقلاب صنعتی بر زندگی انسان

انقلاب صنعتی با اختراع ماشین‌هایی که قادر به تولید انبوه انواع کالاها بودند، آغاز گردید، که اثر چشم‌گیری بر زندگی انسان داشت. انقلاب صنعتی برای اولین‌بار در قرن هجدهم و در انگلستان رخ داد. سپس، به آرامی در همه‌جای زمین گسترش یافت.

قبل از ظهور عصر صنعتی، جمعیت دنیا حدود یک میلیارد نفر بود. امروزه، هفت میلیارد نفر روی زمین زندگی می‌کنند و اکثر آن‌ها ساکن شهرها می‌باشند. سیاره ما به این شکل نبوده است.

اما تغییرات ایجاد شده به‌واسطه‌ی انقلاب صنعتی، تغییرات خوبی نبودند. در واقع، انقلاب صنعتی در ابتدا، سرمنشأ مشکلات بی‌سابقه‌ای بود.

صنعتی‌شدن به این معنا بود که زندگی برای اکثر مردم محلی برای تقلا و کشمکش بود. دستمزد پایین بود، ساعات کار طولانی و کارفرمایان اغلب آشکارا ظلم می‌کردند. کارگران معمولاً روزی ۱۲ ساعت در شرایط بسیار خطرناک کار می‌کردند. این شرایط هم برای بزرگ‌سالان و هم برای کودکان وجود داشت.

در قرن نوزدهم و بیستم، اوضاع رو به بهبود گذاشت. قانون کارخانجات انگلیسی در سال ۱۸۰۲ به‌تصویب رسید و پس از آن، به کارگیری کودکان زیر ۱۳ سال به‌مدت ۸ ساعت در روز، غیرقانونی اعلام شد. نوجوانان زیر ۱۸ سال نیز اجازه کار بیش از ۱۲ ساعت در روز را نداشتند.

شرایط کار در دنیای توسعه یافته، تا حد زیادی بهبود یافت، اما کشورهای درحال توسعه هم‌چنان از این قاعده عقب بودند. کارکنان چینی دائما ۹۰ ساعت در هفته کار سخت و طاقت فرسا می‌کردند.

اگر عصر صنعتی در ابتدا برای بسیاری از افراد با مشقت همراه بود، اما دوران پیشرفت قابل توجهی نیز پشت سر گذاشته شد. پیشرفت‌ها در پزشکی و بهداشت، زندگی انسان‌ها را به‌طور چشم‌گیری بهبود بخشید.

یکی از مهم‌ترین اکتشافات توسط شیمیدان فرانسوی، لویی پاستور صورت گرفت. شاهکار او پس از این‌که توسط شراب‌سازان در سال ۱۸۶۵ برای متوقف‌کردن تبدیل شراب‌های‌شان به سرکه، به‌کار گرفته شد، صورت پذیرفت.

او با بررسی مواد متوجه شد که باکتری‌های هوازاد باعث خراب‌شدن شراب می‌شوند. او هم‌چنین دریافت که گرم‌کردن مشروبات تا ۶۰ درجه سانتی‌گراد باعث حذف باکتری‌ها می‌شود. پاستوریزاسیون به‌عنوان روشی برای کشتن میکروب‌ها و باکتری‌های خطرناک در مواد غذایی، متولد شد.

کشف پاستور زمینه‌ساز ظهور یک رشته‌ی علمی جدید به‌عنوان میکروبیولوژی شد. این کشف، درک ما از بسیاری از میکروب‌های خطرناک را متحول ساخت و مسیر را برای توسعه واکسن‌ها جهت پیشگیری و درمان بسیاری از بیماری‌های عفونی رایج مانند سیاه‌زخم و‌ هاری هموار ساخت.

اما این شیمیدان فرانسوی تنها نبود. صدها نوآوری دیگر نیز رخ داد. برای مثال، توالت‌های مدرن، پنی‌سیلین و تبرید زندگی میلیون‌ها نفر را در دنیا بهبود داد.

بخاطر پیشرفت‌هایی شبیه این است که ما امروزه نسبت به قبل، بیش‌تر عمر می‌کنیم و راحت‌تر زندگی می‌کنیم. اما راحتی یک کالای فاقد کیفیت نیست. همان‌گونه که در مطالب بعدی خواهیم دید، ما زندگی را به روش‌های مختلفی برای خودمان آسان ساخته‌ایم. مرگ و میر در حال کاهش است اما عوارض جانبی رو به افزایش دارد.


▲گرایش زندگی مدرن به‌سمت رفاه و ثروت

‌‌زندگی مدرن به‌طرز شرم‌آوری به‌سمت رفاه و ثروت گرایش پیدا کرده است و بدن‌های ما در سازگاری با این شرایط تلاش می‌کنند.

بدن انسان، محصول میلیون‌ها سال تکامل کُند است. اما پس از انقلاب صنعتی، زمان برای ما بسرعت در حال حرکت است. بدن‌های‌مان برای سازگاری با سرعت تغییرات اجتماعی در تلاش می‌باشند.

این وضعیت به شرایطی منجر شده است که اصطلاحاً به آن بیماری عدم تطابق می‌گویند. این بیماری به‌واسطه تناقض بین زندگی مدرن و بدن‌های ماقبل تاریخ‌مان ایجاد شده است.

چاقی یک مثال خوب برای این مسئله است. امروزه، حدود دو سوم افراد بالغ در جهان توسعه یافته، اضافه وزن دارند. چرا؟

در یک کلام، کالری‌ها. در بخش اعظمی از تاریخ حیات بشر، ما در تلاش برای یافتن کالری کافی برای ادامه زندگی بوده‌ایم. در جامعه‌ی کنونی، عکس این قضیه صادق است.

زندگی مدرن صنعتی و عوارض آن

قند را در نظر بگیرید. ارزش نیم کیلو قند، یک پنجم ارزش آن در یک قرن پیش است. در واقع، غذاهای کربوهیدارتی که سرشار از قند و نشاسته هستند معمولاً ارزان‌ترین مواد غذایی بشمار می‌روند که می‌توانید در قفسه‌های سوپرمارکت‌ها پیدا کنید.

این مسئله‌ی یک مشکل به‌حساب می‌آید زیرا ما به‌گونه‌ای تکامل یافته‌ایم که به این نوع مواد غذایی گرایش داریم. این مواد غذایی پر از گلوکز (یک منبع انرژی مهم وقتی که کالری به میزان کمی در دسترس باشد) هستند. این همان‌چیزی است که اگر یک روز کشاورزی یا شکار پیش رو داشته باشید، نیاز خواهید داشت.

اما گلوکز وقتی به مقدار خیلی زیاد مصرف شود، برای بدن، سمی است. بدن باید تمام مدت کار کند تا مقادیر گلوکز را کاهش دهد. اغلبِ گلوکز به‌صورت چربی ذخیره می‌شود.

کربوهیدارت‌هایی که به‌راحتی جذب می‌شوند، در بدن به‌شکل سخت باقی می‌مانند. بهترین کاری که بدن می‌توان با کربوهیدارت‌ها انجام دهد، این است که آن‌ها را به‌صورت چربی احشایی (یک نوع چربی ژل مانند که اطراف اندام‌های اصلی تجمع می‌یابد) ذخیره نماید. و همین دلیل بیماری عدم تطابق است.

سلول‌های چربی احشایی نسبت به سایر سلول‌ها، به لحاظ متابولیکی، فعال‌تر هستند. این سلول‌ها انرژی را راحت‌تر ذخیره و رها می‌سازند.

اما وقتی سلول‌ها، اسیدهای چرب را راها می‌کنند (و این کاری است که اغلب اوقات انجام می‌دهند) به‌سمت کبد منتقل می‌شوند. وقتی‌که در آن‌جا ذخیره شدند، شروع به آسیب‌رساندن به توانایی اندام‌ها در تنظیم گلوکز خون می‌نمایند. نتیجه، «کبد چرب» است، یک شاخص مهم برای بیماری متابولیسمی.

این بیماری به دیابت نوع ۲ منجر می‌شود. در واقع، افزایش هفت برابری موارد این بیماری بین سال‌های ۱۹۷۵ تا ۲۰۰۵ رخ داده است. سایر خطرات عبارتند از بیماری قلبی و تصلب شرایین.

اما فراوانی که شاخصه‌ی زندگی مدرن است، تنها دلیل بیماری به‌شمار نمی‌رود. عامل مهم دیگر که در مطلب بعدی خواهیم دید، عدم تحرک است.


▲خطری که سلامتی را تهدید می‌کند

سلامت ما زمانی می‌تواند به‌خطر بیافتد که اگر از بدن‌های‌مان برای انجام کارهایی که برای آن طراحی شده است، استفاده نکنیم.

وقتی فضانوردان از فضا برگشتند، باید استخوان‌های پای‌شان را تحت فشار راه‌رفتن از لرزش حفظ می‌کردند. این یک مثال فوق‌العاده برای یک حقیقت هر روزه است: اگر از چیزی به‌اندازه کافی استفاده نکنیم، توانایی استفاده از آن‌را به‌کل از دست خواهیم داد. به‌همین دلیل، فعالیت فیزیکی بسیار حائز اهمیت است.

هر وقت حرکت می‌کنیم، استخوان‌های‌مان تا حدی تغییر شکل می‌دهند. این مسئله باعث ایجاد سیگنالی در مغزهای‌مان می‌شود که بدن‌های‌مان را در مورد آن‌چه باید ترمیم کنیم، آگاه می‌سازد. نتیجه نهایی این است که استخوان‌های‌مان شروع به‌رشد مجدد کرده و ضخیم‌تر و قوی‌تر از قبل می‌شوند.

این مسئله به‌خصوص در زمان کودکی صادق است. اگر کودکان به‌اندازه‌ی کافی فعالیت بدنی نداشته باشند، استخوان‌های‌شان به‌اندازه‌ی کافی تحت فشار نخواهند بود. این بدان معناست که آن‌ها آن‌گونه که باید، رشد نیافته و تا آخر عمر شکننده باقی می‌مانند.

اما فعالیت فیزیکی صرف‌نظر از سن‌وسال، یک فرآیند حیاتی است. اگر بزرگ‌سالان تحرک کافی نداشته باشند، در معرض خطر ایجاد شرایطی مانند پوکی استخوان قرار می‌گیرند، بیماری‌ای که در آن، استخوان‌ها تحلیل رفته و به‌شدت شکننده می‌شوند. استخوان‌های اسفنجی، مانند مهره‌ها و زانوها به‌خصوص نسبت به این مسئله آسیب‌پذیر هستند.

کهولت سن نیز نقش مهمی در این زمینه دارد. با بالا رفتن سن، میزان ترمیم استخوانی ما کاهش می‌یابد. پوکی استخوان در نتیجه کند شدن این فرآیند ترمیم می‌باشد.

عدم تحرک و همین‌طور کمبود ویتامین D و کلسیم، همگی باعث افزایش خطر می‌شوند. این امر باعث بروز بیماری عدم تطابق می‌گردد.

موضوع بهداشتی دیگر که می‌تواند به‌عدم فعالیت بدنی مربوط شود، مشکل رایج اجبار در کشیدن دندان عقل است.

آرواره و صورت برای توسعه مناسب باید تحت فشار قرار گیرند. این مسئله برای انسان‌های اولیه با توجه به رژیم غذایی‌شان، مشکل‌ساز نبود. همان‌طور که مشاهده کردیم، آن‌ها غذاهایی با فیبر بالا مصرف می‌کردند که نیاز به جویدن طولانی مدت داشت.

اما غذایی که هوموساپینس مدرن مصرف می‌کند، به‌طورکلی شرایط را متفاوت نموده است. غذاهای به‌شدت فرآوری‌شده در همه‌جا وجود دارند. و این بدان معناست که آرواره‌های ما اغلب کاری که برای توسعه مناسب نیاز است را انجام نمی‌دهند. در نتیجه، آرواره‌های ما به‌اندازه کافی بزرگ نیستند که همه دندان‌های‌مان را تحمل نمایند.

هم‌چنین شواهد مستدلی وجود دارد که این یک مشکل جدید برای بشر به‌حساب می‌آید. بومیان استرالیایی که با رژیم غذایی غربی رشد نموده‌اند، آرواره‌های کوچک‌تری داشته و با مشکلات دندانی مواجه هستند. در مقابل، افراد مسن‌تر این جمعیت که با رژیم غذایی سنتی تطبیق یافته‌اند، این مشکلات را نداشتند.


▲بیماری‌های عدم تطابق

تحصیل و درمان نمی‌تواند از بیماری عدم تطابق جلوگیری کند، اما می‌تواند محیط ما را تغییر دهد.

جامعه‌ی مدرن، محیط‌هایی را خلق نموده است که با بدن‌های ما تناسب ندارند. از آن‌جا که ما با جهان پیرامون‌مان تطابق نداریم، به بیماری‌های عدم تطابق نظیر دیابت نوع ۲ و پوکی استخوان مبتلا می‌شویم.

بنابراین، خیلی عجیب نیست که حدود ۲۰ درصد GDP ایالات متحده صرف خدمات درمانی می‌شود. اما حمله بهتر از دفاع است. از بروز حدود ۷۰ درصد همه بیماری‌ها می‌توان با ورزش منظم و خوردن غذاهای سالم، جلوگیری نمود.

یک مطالعه به‌دقت تحت کنترل در سال ۱۹۹۵ انجام شد. این مطالعه نشان داد که کمک کردن به تناسب اندام آمریکایی‌هایی که به افزایش وزن دچار هستند، میزان بیماری‌های قلبی عروقی را به‌نصف کاهش می‌دهد!

اگر یک برنامه‌ی مشابه در تمام کشور اجرا می‌شد، یک معجزه رخ می‌داد. اطمینان از این‌که همه آمریکایی‌ها فعالیت فیزیکی کافی داشته، غذای خوب خورده و دخانیات استعمال نمی‌کنند، باعث صرفه‌جوییِ به‌طور تخمینی ۵۸ میلیارد دلار فقط در درمان بیماری‌های قلبی خواهد شد.

اما یک مشکل وجود دارد: تغییر عادات انسان‌ها، دشوار است.

در مطالعه‌ای دیگر مشخص شد که مشارکت‌کنندگان مقدار کل فعالیت بدنی متوسط خود را تنها تا ۸ درصد پس از یک دوره‌ی سلامتی ۱۵ هفته ای، افزایش دادند. و فعالیت‌های شدید در آن‌ها کاهش یافته است.

نتایج وقتی درمورد تغذیه سالم بررسی شدند، خوب نبودند. مشارکت‌کنندگان تنها ۴ درصد میوه و سبزیجات بیش‌تر و ۸ تا ۱۱ درصد غلات بیش‌تر مصرف کردند.

پزشکی مدرن می‌تواند شگفتی خلق کند. اما در جلوگیری از بیماری‌های عدم تطابق خیلی مؤثر نیست. زیرا رفع دلایل زیستی دشوار و درمان آن‌ها پرخطر است.

پس چه باید کرد؟ تغییر دادن محیط‌مان می‌تواند بهترین گزینه برای درمان بیماری عدم تطابق باشد.

دولت می‌تواند نقش مهمی در این زمینه ایفا کند. تحت قانون درآوردن تبلیغات غذاهای آماده و منع نوشیدنی‌های گازدار از مدارس می‌تواند مردم را به زندگی سالم‌تر تشویق نماید. گزینه‌ی دیگر می‌تواند ممنوع‌کردن بازاریابی غذاهایی باشد که به‌عنوان «بدون چربی» تبلیغ می‌شوند، در حالی‌که کاری که می‌کنند این است که قند را جایگزین چربی می‌نمایند.

و این‌که، محیط زندگی نیز مؤثر است. ساخت ساختمان‌هایی که مردم را به استفاده از پله به‌جای آسانسور تشویق نماید، باعث می‌شود که افراد تحرک را وارد برنامه‌ی روزانه خود نمایند.

اما پس از هر دوره‌ای، یک مسئله مشخص باقی می‌ماند: تغییر جهان پیرامون‌مان به‌گونه‌ای که با بدن‌های‌مان متناسب باشد، به ما در زندگی سالم‌تر و شادتر کمک خواهد کرد.


▲سخن آخر

شکل‌گیری بدن انسان، به‌معنای واقعی کلمه، میلیون‌ها سال به‌طول انجامیده است. اما جهان به این کندی پیش نرفته است. پس از ظهور عصر صنعتی، بدن‌های ماقبل تاریخ‌مان به‌طور روزافزونی با محیط پیرامون‌مان عدم تطابق پیدا کردند. این برای سلامتی ما خوب نیست. اگر بخواهیم بهتر زندگی کنیم، باید گوش‌دادن به بدن‌مان را شروع کرده و از آن برای انجام کارهایی که برای آن‌ها توسط طبیعت طراحی شده است، استفاده کنیم. مثلاً سعی کنید پابرهنه بدوید.

دکتر دانیل لیبرمن در حال دویدن پا برهنه

انسان‌ها توسط طبیعت به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که بتوانند مسیرهای طولانی را بدوند. کفش‌های دوی مدرن بسیار خوب هستند، اما می‌توانند به آسیب و صدمه منجر شوند. زیرا اعصاب پاهای‌مان را تحلیل برده و بدن‌های‌مان را نسبت به آسیب مستعد می‌سازند. بنابراین، چرا با پای برهنه ندویم؟ این کار باعث می‌شود که مانند توپ‌های فنری پاهای خود را زمین گذاشته و بردارید، به‌جای این‌که از پاشنه پا استفاده کنید. این یک روش عالی برای جذب نیروی ضربه‌هایی است که می‌توانند به پاها و ستون‌فقرات‌تان به‌مرور زمان آسیب وارد کنند.[۱]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- خلاصه‌ای کتاب داستان بدن انسان: تکامل، سلامت و بیماری، نوشته‌ی دکتر دانیل لیبرمن


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ لیبرمن، دانیل، داستان بدن انسان: تکامل، سلامت و بیماری (The Story of the Human Body: Evolution, Health, and Disease).


۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

خشونت در بین انسان‌های اولیه

از: MARYLÈNE PRATOU-MATHIS

انسان‌شناسی

خشونت در بین انسان‌های اولیه‬‎


فهرست مندرجات

.



آیا خشونت در بین انسان‌های اولیه رواج داشت؟

آیا واقعاً انسان‌های اولیه همیشه در حال جنگ و ستیز بودند؟ خیر، انسان‌ها همواره نجنگیده‌اند

خشونت (Violence)، استفاده از زور فیزیکی به منظور قراردادن دیگران در وضعیتی بر خلاف خواست‌شان، است. در تمامی جهان خشونت به‌عنوان ابزاری برای کنترل استفاده می‌شود، در واقع نوعی تلاش برای سرکوب و متوقف کردن اغتشاشگران در مقابل نگرانی‌های مربوط به اجرای قانون و فرهنگ در یک ناحیه‌ی خاص است. واژه‌ی خشونت طیف گسترده‌ای را پوشش می‌دهد. خشونت می‌تواند از درگیری فیزیکی بین دو انسان تا جنگ و نسل‌کشی که کشته‌شدن میلیون‌ها نفر از نتایج آن است، گسترده شود. شاخص صلح جهانی به‌روز شده در ژوئن ۲۰۱۰، ۱۴۹ کشور را براساس معیار «عدم خشونت» طبقه‌بندی کرده‌ است.

علل رفتار خشونت‌آمیز در نوع بشر غالباً موضوع پژوهش علم روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است. ژان ولاوکا زیست‌‌شناس سیستم اعصاب بدین منظور تأکید می‌کند که «رفتار خشونت‌آمیز به‌عنوان رفتار تهاجمی فیزیکی عمدی در مقابل فرد دیگر تعریف شده‌ است».

دانشمندان بر این موضوع که خشونت در نوع بشر ذاتی‌ست، اتفاق‌نظر دارند. از بشر پیشاتاریخ، مشاهدات باستان‌شناسی مبنی بر درگیری خشونت و صلح‌جوئی به‌عنوان ویژگی‌های ابتدایی آنان وجود دارد.

از آن‌جایی که خشونت ماهیت ادراک و هم‌چنین یک پدیده قابل اندازه‌گیری است، روان‌شناسان تغییرپذیری را، در آن‌چه مردم از کنش‌های فیزیکی عمدی به‌عنوان خشونت دریافت می‌کنند، تشخیص دادند. برای مثال، در ایالتی که توقیف مجازاتی قانونی‌ست ما توقیف‌کننده را به‌عنوان خشونت دریافت نمی‌کنیم، گرچه ممکن است ما با شیوه‌ی استعاره‌ای از واکنش خشونت‌آمیز ایالت صحبت کنیم. به‌علاوه فهم خشونت به رابطه‌ی قابل دریافت قربانی و پرخاشگر نیز وابسته‌است؛ بنابراین روان‌شناسان نشان می‌دهند که مردم ممکن نیست استفاده تدافعی از نیروها را بشناسند مگر در جایی‌که مقدار نیروهای مورد استفاده قرار گرفته به‌طور شاخص بیشتر از تعارض اصلی باشد.

اغلب در بحث‌های مربوط به‌خشونت انسان، تصویر «خشونت میمون نر» آورده می‌شود. دیل پترسون و ریچارد وانگهام در «مردان شیطانی: میمون‌ها و ریشه‌های خشونت انسانی» می‌نویسند که خشونت در انسان‌ها ذاتی است، هر چند اجتناب‌ناپذیر نیست. با این حال «ویلیام ال. آوری» ویراستار کتابی به‌نام «ما باید بجنگیم؟ از میدان جنگ تا حیاط مدرسه - چشم‌اندازی نو در درگیری خشونت‌آمیز و اجتناب از آن» از اسطوره‌ی «میمون قاتل» در این کتاب انتقاد می‌کند که در آن دو بحث ازدو سمپوزیوم دانشکده‌ی حقوق دانشگاه هاروارد را می‌آورد. نتیجه این است که «ما هم‌چنین مکانیسم‌های طبیعی بسیاری برای مشارکت، حفظ درگیری، تجاوز و غلبه بر درگیری داریم. همه این‌ها به اندازه‌ی تمایلات تهاجمی برای ما طبیعی هستند». جیمز گلیگان می‌نویسد که خشونت اغلب به‌عنوان پادزهری برای شرم و تحقیر به‌کار می‌رود. استفاده از خشونت منبع غرور و دفاع از افتخار است، مخصوصاً بین مردانی که خشونت را نشانه‌ی مردانگی می‌دانند.

استیون پینکر در مقاله‌ی «تاریخ خشونت» در نیوریپابلیک شواهدی ارائه می‌کند که متوسط میزان ستیز و خشونت در انسان‌ها و حیوانات در طول چند سده‌ی گذشته کاهش یافته‌ است. روان‌شناسی تکاملی چند توضیح برای خشونت انسانی در زمینه‌های مختلف پیشنهاد می‌کند. گوئتز (۲۰۱۰) بحث می‌کند که انسان‌ها شبیه بیش‌تر انواع پستانداران هستند و از خشونت در موقعیت‌های ویژه استفاده می‌کنند. او می‌نویسد که «باس و شکلفورد» (۱۹۹۷) ۷ مشکل انطباقی را که اجداد ما پی در پی با آن روبه‌رو بودند ارائه کردند که شاید با پرخاشگری قابل حل بوده‌اند: مشارکت در منابع دیگران، دفاع در برابر حملات، تحمیل هزینه بر رقبای هم‌جنس، جایگاه مذاکره و سلسله‌مراتب‌ها، بازداشتن رقبا از پرخاشگری در آینده، بازداشتن جفت از خیانت و کاهش منابعی که برای کودکانی که از لحاظ ژنتیکی غیر خویشاوند بودند هزینه می‌شد.

گوئتز می‌نویسد که به‌نظر می‌رسد بیش‌تر قتل‌ها از درگیری‌های تقریباً بی‌اهمیت میان مردان غیر خویشاوند آغاز می‌شوند که به خشونت و مرگ تشدید می‌یابند. او بحث می‌کند که چنین کشمکش‌هایی هنگامی روی می‌دهد که میان مردانی با جایگاه تقریباً مشابه نزاع بر سر موقعیت پیش می‌آید. اگر تفاوت چشمگیری میان جایگاه‌های اولیه وجود داشته باشد فرد با جایگاه پایین معمولاً هیچ چالشی فراهم نمی‌کند و اگر فردی با جایگاه بالاتر را به چالش بکشد معمولاً نادیده گرفته می‌شود. در همین حال محیطی با نابرابری‌های شدید میان افراد می‌تواند باعث شود پست ترین‌ها از خشونت بیش‌تری در تلاش برای کسب جایگاه استفاده کنند.

آیا خشونت نزد انسان غریزی است، یا اوضاع و احوال محرک آنند؟ امروزه مردم‌شناسان و باستان‌شناسان در پژوهش‌های خود به نشانه‌هایی دست یافته‌اند که به‌مدد آن‌ها اندکی بهتر می‌توان به پاسخ پرسشی برآمد که میان بزرگ‌ترین فلاسفه شکاف انداخته بود. چنین پیداست که جنگ، هم‌زمان با برآمدن اقتصاد تولیدی و دگرگونگی ساختارهای اجتماعی در «دوران نوسنگی»، یعنی حدود ده هزار سال پیش، پدید آمده باشد.

درباره‌ی خشونت نزد انسان‌ها، دو مفهوم در تضادی بنیادین رو در روی یکدیگرند. توماس هابز، فیلسوف قرن هفدهم انگلیسی می‌اندیشید که «جنگ همه علیه همه» از سپیده‌دم اعصار وجود داشته است. اما به‌عقیده‌ی ژان ژاک روسو، انسان وحشی دستخوش شور و تعصب ناچیزی بوده و «جامعه نوپدید» وی را به «سهمناک‌ترین وضعیت جنگی کشانده.»

انگاره‌ی انسان خشن‌و‌جنگجوی ماقبل تاریخ برساخته‌ی نگرش عالمان مردم‌شناسی قائل به تکامل موجودات و مورخان شارح دوران پیشا تاریخ قرن نوزده و آغاز قرن بیستم است. این تصویر به‌حکم پیش‌گمانه‌ای در اذهان نقش بسته بود که می‌انگاشت نوع بشر، تکاملی تدریجی را در مسیر خطی یک سویه‌ای پیموده.[۱]

از زمان باز‌شناسی انسان‌های ماقبل تاریخ، در سال ۱۸۶۳، اندام و رفتار آنان را با تیره میمون‌های تنومند، یعنی گوریل و شامپانزه سنجیده‌اند.

به اعتقاد برخی از این عالمان، «انسان دوره‌ی سوم زمین‌شناسی»، نمودار حلقه‌ی مفقوده میان «نژاد بشر پست» و میمون بود. سپس نظریه‌ی موسوم به «کوچ‌ها» که در سال‌های دهه ۱۸۸۰ به میان آمد، بر این برداشت صحه می‌نهاد که توالی فرهنگ‌های پیشاتاریخی، پیامد کنش نورسیدگانی بوده که جمعیت‌های اسکان‌یافته در یک سرزمین را بیرون رانده بودند تا جای آنان را بگیرند؛ این نظریه اعتقادی را برجای می‌داشت که جنگ برای استیلا همواره وجود داشته است.

تصویر جلد داستان پاریس پیش از انسان

نخستین مورخان دوران پیشاتاریخ، بدون فرآیند تحلیلی موشکافانه، آلات تراشیده را به‌گونه‌ای نامیده بودند که بار معنایی جنگی داشتند: گرز، کوپال، مشت‌کوب، دشنه ...

نمایشگاه‌های جهانی و نخستین موزه‌ها هم این پیش انگاشت را بازآفریدند. بدینسان، موزه توپخانه با فراهم آوردن کلکسیونی از سلاح‌های عصر پیشاتاریخ، دوران مقدم بر عصر تاریخی، روزگاران باستانی، تاریخی و نیز آلات قتاله اقوام بَدَوی، آدمک‌هایی را به اندازه‌ی طبیعی پوشیده در خفتان و مسلح به ساز و برگ جنگ برای هر دوره به نمایش گذاشت.

این نمود‌ها رفته‌رفته ایده‌ی تداوم فرهنگی جنگ از دور‌ترین اعصار زیست آدمیان را در ذهن دیدارکننده الغا می‌کند. با این حال مطالعات کنونی نشان داده‌اند که اقوام آن اعصار این سلاح‌ها را برای کشتن نه انسان‌ها بلکه جانوران به‌دست می‌گرفته‌اند.


▲مهربانی با معلولان

بیش از مطالعات علمی، آثار هنرمندان و نویسندگان، سیمای انسان‌های دوران پیشاتاریخ و شیوه‌ی حیات آن‌ها را برساخته‌اند: تندیس‌های مجسمه‌سازان معروف - مثلاً تندیس‌های Emmanuel Frémiet، یا Louis Mascré، تابلوهای نقاشی Paul Jamin، یا Fernand Cormon -، داستان تخیلی «مطالعات دوران پیش از توفان نوح» [پاریس پیش از پیدایش نوع بشر] نوشته «پییر بواتار» (Pierre Boitard) ؛و البته رُمان «جنگ باز پس‌گیری آتش» اثر «رازنی اینی» (J. H. Rosny âiné) را از قلم نیاندازیم که در سال ۱۹۱۱ پدیدار گردید.

تا پایان قرن نوزدهم، این تصویر‌پردازی هم‌چنان، با استثناهایی نادر برجای مانده بود، نمودار میمونی انسان‌گونه (Anthropomorphism)، اغلب نوعی گوریل، تیره‌ای که آن‌زمان آن‌را به‌ویژه وحشی و شهوتران می‌انگاشتند. این انسان پیشاتاریخ را با سلاح‌هایی اولیه مانند چماق یا مشت‌کوب در دست می‌نمایاندند؛ موجودی که کنش برده‌داری داشته و هم‌و‌غم او کشتار و حتی آدمخواری بوده است. این بینش از انسان‌ ماقبل‌تاریخ را در اغلب رمان‌هایی باز می‌یابیم که از سال ۱۸۸۰ گل کردند.

این افسانه‌ها الگوی نوعی انسان باستانی را در تخیل عوام می‌نگاریدند: قهرمانی نرینه برخوردار از هیبتی مردانه که با جانورانی تنومند، مانند ماموت، یا درندگانی چون ببر دندان خنجری رویاروی بوده؛ مسلح به گرز، با تن‌پوشی از چرم جانوری، در غار‌ها به‌سر می‌برده و در زیستگاه خود ابزارهایی از سنگ می‌تراشیده است. نیای برآشوبیده، غریزی و خشن ما برای تسخیر آتش یا مادینه و یا به کین‌جویی عزیز از دست‌رفته‌ای می‌جنگیده است. ستیزه‌ها همه‌جا حاضر بوده‌اند، گویی جنگ امری محتوم و ناگزیر بوده، به‌ویژه میان «نژادهای» مختلف، که کاوشگران غالباً در روایات خویش انواع آن‌ها را برشمرده‌اند.[٢]

اثری از Emmanuel Frémiet؛برداشت انسان‌های قرن ۱۹ از انسان اولیه که ذاتا خشن و قاتل است

در آغاز قرن بیستم، برخی از زیست‌شناسان پژوهنده‌ی تأثیر اجتماع بر شیوه‌ی حیات موجودات، هم‌صدا با مردم‌شناسان و مورخان پیشاتاریخ، طرفدار گمانه‌ای بودند که می‌انگاشت تبار ما به «میمون‌های قاتل» می‌رسد. به باور اینان، انسان هوشمند (هوموساپینس) را که به‌سبب درنده‌خویی، جانوری خشن می‌انگاشتند، گویا با امحا میمون‌های بزرگ دوپا و گذار از سرزمین‌های میانیِ دو قاره اروپا و آسیا در بیرون از آفریقا پراکنده گردید

این گمانه که ریمون دارت مورخ پیشاتاریخ در سال ۱۹۲۵ پیش کشیده بود، روبرت آردری در کتاب خود «فرزاندان قابیل» (انتشارات Stock) آن‌را تشریح کرد. انسان پیشاتاریخ (قبل از تاریخ، انسان اولیه)، که شکارچی و از این‌رو درنده بوده است، گویا خوی پرخاشگری داشته و در فهم وی جنگ معنایی جز شکار انسان نمی‌داشته است. جانورکشی می‌تواند همچون نمود خشونت غریزی انسان به‌چشم آید. با این حال، چندین مطالعه قوم‌شناسی نشان داده‌اند که در اکثر موارد، کشتن حیوانات از هرگونه شائبه پرخاش‌جویی صیاد برکنار بوده است؛[٣] برعکس به حکم شیوه تبادل هم‌گِنی عالمگیر میان انسان و طبیعت این خشونت را به خدمت جامعه در می‌آورده[۴]. وانگهی، این خشونت از طریق مشارکت در طعمه سهمی در ایجاد پیوند و همبستگی اجتماعی داشته. امروز گمانه‌ای را که می‌پنداشت انسان به‌دلیل درنده‌خویی از تبار «میمون‌های قاتل» بوده‌‌ رها کرده‌اند؛ به‌همین منوال، نظریه‌ی «قبیله بَدَوی» که فروید (روان‌شناس) در سال ۱۹۱۲ پیشنهاد کرده بود را هم به کناری نهاده‌اند.

این جمجمه شکسته کودک نئاندرتال بیان‌کننده مراقبت انسان‌های اولیه از هم‌دیگر بوده است.

فروید، پدر روانکاوی، مدافع نظریه ژان‌باتیست‌دو لامارک، در باره موروثی بودن خصائل اکتسابی بر آن بود که در زمان‌های بسیار قدیم، اجتماع انسان‌های نخستین در درون رمه [یا قبیله‌ای] بدوی سازمان می‌یافته که نرینه عظیمی بر آن چیرگی داشته. این رئیس رمه همه مادینه‌ها را به خود می‌بخشیده، و پسران را وا می‌داشته تا با ربودن زنان بیرون از قبیله به آنان دست یابند: سپس، روزی، چنانکه فروید در سال ۱۹۱۲ در رساله خود، توتم و تابو نوشته، «برادران رانده شده گرد هم آمدند، پدر را کشتند و او را خوردند، همین امر به هستی قبیله پدر سالار پایان بخشید». فروید همچنین مفاهیم «بدویت خلیده در درون» و «میل عنان گسل» را نیز پرورانده بود؛ ستیزه‌های درونی می‌توانند هم سنگ نبرد‌های بیرونی باشند که انگار هرگز باز نایستاده‌اند. چنانکه ریمون کوربه[۵] جستجوگر منطق معرفت و مردم‌شناس پیشنهاد کرده آیا «وحشیگری درونی، سازه ذهنی تخیلی نیست که از ایدئولوژی‌های قرن نوزده چون نژادپرستی و به‌گزینی ژنتیکی تأثیر پذیرفته»؟ چندین مطالعه علوم اعصاب تاکید کرده‌اند که رفتار خشن از ویژگی‌های ذاتی ژن برنمی‌خیزد.[٦] گیریم برخی ساختارهای معرفتی، محیط خانوادگی و زمینه اجتماعی و فرهنگی اهمیت شایانی در پیدایش آن داشته باشند.[٧]

از این گذشته، تعدادی از کارهای پژوهشی، هم در قلمرو جامعه‌شناسی هم در علوم اعصاب و یا اعصار نگاری پیشاتاریخ، این امر را آشکار ساخته‌اند که موجود انسانی طبعا با رنج دیگران احساس همدردی می‌کند. گویا احساس همدردی، حتی نوع دوستی است که مهر و عطوفت انسانی را برکشیده و همه گیر کرده.[٨]

از مشاهده ناهنجاری‌ها یا آثار آسیب دیدگی‌های برجا مانده بر روی استخوان‌های چندین فسیل انسانی دوران پارینه سنگی، درمی‌یابیم که یک معلول جسمی یا روانی حتی مادرزاد، را از میان بر نمی‌داشتند. بازمانده‌هایی از یک کودک انسان «هایدلبرگ» (Homo Heidelberg) به قدمت ۴۲۰ تا ۳۰۰ هزار سال [پیش از میلاد مسیح] را که از «جوش خوردگی پیشرس استخوان‌های جمجمه» رنج می‌برده در غار سیمادولوسهوئسوس (اسپانیا) یافته‌اند. این عارضه موجب رشد غیرعادی مغز و تغییر شکل جمجمه می‌گردد. این کودک که از هنگام تولد دچار عقب ماندگی عقلی بازدارنده‌ای بوده تا سن ۸ سالگی زنده مانده بود.

جای ضربه بر جمجمه یک انسان اولیه. آیا یک قتل بوده یا حادثه هنگام شکار؟

در اغلب موارد آسیب دیدگی، زخم‌های ترمیم یافته نشان از آن دارند که انسان‌های آن دوران تیمار دار و غمگسار بیماران یا مجروهان بوده‌اند و اینان نیز به رغم نقص جسمی یا عقلی، جایگاه خویش را در جامعه حفظ می‌کرده‌اند.

نمونه‌ای دیگر: آزمایش استخوان لگن و ستون فقرات یک انسان «هایدلبرگ» با قدمتی ۵۰۰ هزار ساله، که در کاوشگاه اتاپوئرکا کشف شد، نشان می‌داد که وی از یک غده استخوانی در ستون فقرات و دررفتگی و جابجائی مهره‌های پشت رنج می‌برده. این انسان با قد یک متر و هفتاد و پنج سانتی‌متر و وزن دستکم یک صد کیلوگرم، ناگزیر گوژپشت بوده و قاعدتا می‌بایستی هنگام جابجائی رنج فراوانی می‌برده. اما به لطف مراقبتی که نزدیکانش از وی می‌کرده‌اند، تا حدود ۴۵ سالگی هم زنده مانده بوده است.

گرچه امروز همچنان در تخیل عوام، انسان‌های پیشاتاریخ و اولیه چونان موجوداتی نقش بسته که همواره درگیر ستیزه بوده‌اند، اما واقعیت باستان‌شناسی ممکن ساخته تا به شیوه کاملا متفاوتی آنان را بنگریم. واکاوی آثار گلوله بر روی استخوان‌های انسانی، زخم‌ها، حالت حفظ اسکلت‌ها و زمینه کشف آن‌ها، نشانه‌هایی به دست می‌دهند تا خصلت کُنشی خشن را دریابیم. در حال حاضر، قدیمی‌ترین آثار خشونت را بر زمینه ویژه‌ای، یعنی آدمخواری مشاهده کرده‌اند. چندین حجت باستان‌شناسانه، مؤید این رفتار در دوران پارینه سنگی‌اند اما اندکی از این دلائل گواه آنند که افراد خورده شده را خود کشته باشند. گذشته از آن، تفکیک تعلق گروه‌ها به «خورندگان» یا «خورده شدگان» میسر نیست.

از علائم دیگر خشونت هم بگوئیم که مطالعه چند صد قطعه استخوان انسان هائی که در بیش از ۱۲ هزار سال پیش از میلاد مسیح می‌زیسته‌اند، برهان روشنی بر نادر بودن این علائم به دست داده‌اند.[۹]

گذشته از آن، این نشانه‌ها چنان‌اند که غالبا به دشواری می‌توان به تعبیر ماهیت آن‌ها برآمد، زیرا آثار برجای مانده بر استخوان‌ها هم می‌توانند اثر ضربه‌ای به عمد فرود آمده وهم شاید در جریان حادثه‌ای، خصوصا هنگام شکار برجای مانده باشند. قدیمی‌ترین نشانه خشونتی سوای اوضاع و احوال ‌آدمخواری را بر روی جمجمه یک انسان هوشمند دوران اولیه، با قدمتی میان ۲۰۰ تا ۱۵۰ هزارسال پیش از میلاد، در غاری نزدیک به مایا در جنوب چین کشف کرده‌اند.

گمان می‌رود که شکستگی استخوان گیجگاه راست ناشی از ضربه‌ای باشد که با سلاح کوبنده‌ای ساخته از سنگ فرود آمده. در غار شانیدار، در عراق، جمجمه یک انسان «نئاندرتال» متعلق به بیش از یک صد هزار سال بعد از آن دوران را یافته بودند که بین ۳۰ تا ۴۰ سال از عمرش می‌گذشته، و آثار دو له شدگی برآن پیدا بوده: یکی در ناحیه قدامی پیشانی راست و دیگری بر قوس حدقه چپ. با اینحال همانگونه که کاوشگر نشان داده، این علائم را شاید ریزش سقفی پس از مدفون شدن بدن زیر آوار ایجاد کرده باشد.

در اروپا، پیشانی انسان نئاندرتال بالغی را که از رودخانه‌ای در اسلواکی از زیر خاک بیرون کشیده بودند، رد زخم آلت تیزی برآن پیدا بوده که به هلاک وی نیانجامیده. در منطقه سن‌سزار فرانسه، بقایای زن جوان نئاندرتالی را یافته بودند که ضربه‌ای بر بخش راست قدامی جمجمه وی فرود آمده بوده. این زخم را که با شیئ بسیار بُرنده‌ای زده بودند، موجب خونریزی شدید و ضربه مغزی و حتی بیهوشی شده بوده. از سوی دیگر، رد به جا مانده از زخم هائی برانگیخته آلات چوبی یا سنگی نوک تیز را بر روی چندین اسکلت انسان‌های نئاندرتال در شانیدار (با قدمتی ۶۰ تا چهل و پنج هزار ساله)، و نزد انسان‌های مدرن در سخول در اسرائیل مشاهده کرده‌اند.


▲قتل یا حادثه‌ای هنگام شکار

آیا این انسان‌ها در اثر یک تصادف و یا به واسطه عمل خشونت باری هنگام ستیزه‌ای میان اشخاص، طوایف یا گروه‌ها زخمی شده بودند؟ برای این دوران‌های دیرین دشوار بتوان ایندوعامل را از یکدیگر بازشناخت.

بازسازی نحوه شکار بین انسان‌های اولیه، احتمالا حین شکار، بعضی‌های ناخواسته زخمی می‌شده‌اند.

با این‌همه در موارد چندی، جراحات مشخصا ناشی از تصادم و برخورد یا ضربه‌ای بر سر، ترمیم یافته بودند. کار این مجروحان را به آخر نمی‌بردند و به زندگی آن‌ها پایان نمی‌دادند، که این امر ناگزیر به این اندیشه راه می‌برد که این انسان‌ها رد زخم‌های بجا مانده از یک تصادف یا نبردی را بر تن داشته‌اند که بیشتر ناشی از نزاعی فردی بوده که پیش از مرگ یکی از منازعان متوقف می‌گردیده. تنها انسان سخول و شاید پسرک «غار کودکان» در در ایتالیا از خشونت‌هایی رنج برده باشند. اما از سوی چه کسی؟ عضوی از طایفه یا فردی بیرون از گروه آنان؟ در حال حاضر پاسخی بر این پرسش نیافته‌اند.

به‌موجب پژوهش اریک ترینکاوس، دیرینه‌شناس آمریکایی قوم‌محور[۱٠] انسان‌های نئاندرتال غار شیندار، گویا قربانیان حوادثی بوده‌اند که هنگام شکار روی می‌داده. محل زخم‌های چندین تن از آنان - عمدتاً پراکنده در ناحیه سر و بر روی بازو‌ها -، همانند جراحاتی بوده که بر استخوان‌های گاوچرایان حرفه‌ای دیده شده و آسیب‌هایی را می‌نمایانده‌اند که نتیجه افتادن و زمین خوردن‌های شدید و خشن بوده.

انسان‌های نئاندرتال پستاندارن بزرگ اندام را شکار می‌کرده‌اند؛ سلاح‌های آن‌ها نزدیک شدن به طعمه، حتی نبرد تن به تن با جانور را ضروری می‌ساخته و از اینرو در چنین موقعیت‌هایی روی دادن حوادث، بسیار محتمل می‌بوده است. گذشته از این وقتی به سوی طعمه تیر می‌انداخته‌اند، پَرتابه‌ها می‌توانسته‌اند به هدف نخورند و به یکی از همراهان اصابت کنند.

زندگی جمعی و همکارانه انسان‌های اولیه

بر دیواره غارهای کنیاک در منطقه فرانسه و بر صخره‌های غار پلئیچی در ایتالیا، چندین نقش بر دیوار از دوران پسین پارینه سنگی، انسان‌هایی را نشان می‌دهند که خطوطی از بدن آن‌ها عبور کرده است. این نمودگار‌ها را غالبا «انسان مجروح» یا «انسان تیر خورده» می‌نامند، زیرا به زعم برخی مورخان دوران قبل از تاریخ، این علائم نماد نوک پرتابه‌ها هستند. اما، در این موارد هم، نه می‌توان مظاهر حوادث حین شکار را منتفی دانست و نه نمود مناسک آئینی قربانی کردن. هنر تجسمی دوران پارینه سنگی نمودار هیچ صحنه جنگی نیست، گرچه سزاست گفته شود که صحنه‌های روائی در هنر آن عصر نیز بی‌‌‌نهایت کمیاب‌اند.


▲چرخشی در اسکان‌یابی

به‌زعم برخی مورخان پیشاتاریخ، کاوشگاهی در مصر (بین ۱۴ هزار و ۳۴۰ و ۱۳ هزارو ۱۴۰ سال پیش از میلاد مسیح)، متقن‌ترین گواه وجود ستیزه‌های مرگبار میان دو طایفه را در پایان عصر پارینه‌سنگی در بر دارد. به‌موجب کاوش‌ها، پنجاه و نه کالبد زن و مرد و کودک از همه سنین را تن‌ها، یا دو، سه، چهار، پنج جسد باهم در گودال‌هایی نهاده و با تخته سنگ‌هایی پوشانده بودند. به‌عقیده جمیز آندرسون[۱۱]، شاید نزدیک به نیمی از افراد مدفون به مرگی براثر خشونت جان داده باشند، خواه در پی ضرباتی بر سر، یا پس از آنکه قفسه سینه، پشت یا شکم آن‌ها را نوک نیزه یا پرتابه‌های سنگی، که برخی هنوز دربدن‌ها برجای مانده، سوراخ کرده بودند.

نحوه دفن مردگان توسط نئاندرتال‌ها. آیا این منطقی نیست که قبل از مرگ، از او مراقبت می‌کرده‌اند؟

در پایان عصر پارینه سنگی، شمال سودان با خشکی آب و هوا روبرو بوده. اقلیم یاد شده که در دره بارور نیل جای داشت و محیط طبیعی نامساعدی پیرامونش را گرفته بود، انگار آزمندی گروههایی را برمی انگیخته که در سرزمین‌هایی فرودست آن اقلیم معتدل به سر می‌برده‌اند؛[۱٢] مگر آنکه با افزایش تراکم جمعیت و کاهش منابع در دسترس، رقابتی داخلی برای کنترل این منابع درگرفته باشد. هیچیک از آلات گرد آمده در کاوش‌های باستان‌شناسی گواهی بر خاستگاه بیگانه پرتابه‌ها نیست. از دیگر سو، آیا این پنجاه و نه اسکلت دستاورد یک رویداد بوده‌اند یا چندین رویداد این اجساد را بر جای نهاده؟ هرچه هست، یافته‌های این کاوش نخستین مورد مسلم و آشکار خشونتی جمعی می‌نمایند. آیا این خشونت میان طوایف یا در درون‌‌ همان طایفه روی داده بود؟ بحث و گفتگو تاکنون به پاسخی قطعی بر این پرسش نیانجامیده.

به‌حکم آثار بازمانده باستان‌شناسانه، باور بر اینکه در طول دوران پارینه سنگی جنگ به مفهوم دقیق کلمه درنگرفته پنداری دور از عقل نیست. چند عامل می‌توانند توضیحی برآن باشند.

نخست کمبود جمعیت: ساکنان اروپا را در پسین دوران پارینه سنگی به چند هزار تن برآورد کرده‌اند. پراکندگی طوایف بر سرزمین‌های گسترده، احتمال برخورد این طوایف با یکدیگر را ضعیف می‌نموده، به ویژه آنکه حسن تفاهم و سازش میان گروه‌های کوچکی که حداکثر پنجاه تن را گرد هم می‌آورده برای تضمین تولید مثل ناگزیر بوده است.

همزمان با اهلی کردن نباتات و جانوران در دوران نوسنگی، اسکان‌یابی انسان‌ها هم شتاب گرفته که پیامد آن رشد محلی جمعیت و بحران انبوهی آن بوده. چنانکه نشان جراحاتی که به مرگ انجامیده بر روی اسکلت‌های مردان، زنان و کودکان در چندین گورستان شلتس در اتریش مشخص ساخته‌اند، بحران جمعیت را می‌توانستند با ستیزه‌ها سامان بخشند.

وانگهی انسان عصر پارینه‌سنگی، سرزمینی به قدر کافی غنی و متنوع برای امرار معاش در دسترس داشته. برخی مردم‌شناسان بر این باورند که گویا جوامع پیشاتاریخ جز «اقتصاد بقا» زیستن به شیوه‌ای دیگر را نشناخته‌اند؛ اما این فرضیه بر هیچ واقعیت باستان‌شناسانه‌ای متکی نیست. پژوهش‌های بسیاری حتی عکس آنرا گواهی داده‌اند، تا جائی که توانسته‌اند آن‌ها را نه فقط خود بسنده بلکه حتی برخوردار از فراوانی و وفور هم بنگرند. وقتی سرزمین هائی از منابع زیست سرشار باشند، طوایف مستقر در آن‌ها به رقابت با یکدیگر برنخواهند خاست، زیرا می‌توانند رفتارهائی را که به دغدغه بقای خویشتن دارند، با بهره برداری از انواع خورد و خوراک دمساز کنند. از سوی دیگر هیچ دلیل باستان شناسانه‌ای هم گمانه جنگ میان مهاجران و بومیان بر سر سرزمین را استوار نمی‌دارد.

ابزارهای انسان اولیه، در ابتدا تصور می‌شد این ابزارها فقط کارکردی خشونت‌آمیز دارند.

در این خصوص هم، در دوران نوسنگی بوده که نیاز به زمین برای کشت و کار، ستیزه هائی را میان نخستین طوایف کشاورز و گله دار، و شاید میان آن‌ها و واپسین صیادان و گردآوران خوراک به دنبال داشته، به ویژه میان ۵ هزار و ۲۰۰ تا ۴ هزار و ۴۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، هنگام رسیدن مهاجران جدید به اروپا (مثلا در» هرکس‌هایم «در آلمان). چنانکه شمار افزوده‌تر موارد قربانی‌های انسانی و شیوه زیستی آدمخواری هم گواهی داده‌اند، به نظر می‌رسد که بحرانی عمیق بر این برهه سایه انداخته باشد.

در حالی‌که طوایف اسکان یافته می‌توانستند کالاهای مادی را بیانبارند، چادرنشینان صیاد و گردآورنده خوراک ثروت لزوما محدودی را در اختیار داشته‌اند، که این خود از بیم وقوع ستیزه‌ها می‌کاسته. علاوه برآن، اقتصاد شکار زیستی، به تفاوت از اقتصاد تولیدی که با اهلی کردن نباتات و حیوانات روی نموده، مازادی پدید نمی‌آورده. تاریخ نشان داده است که غلات انباشته و کالا‌ها می‌توانستند آزمندی هائی را برانگیزانند و به نبردهای درون قبیله‌ای وادارند؛ این غنائم بالقوه، می‌توانسته‌اند چشم و همچشمی طوایف را به دنبال آورند و به ستیزه‌ها راه بگشایند. در گذار عصر برنز (هزاره دوم پیش از میلاد مسیح) به سود توسعه فلزکاری و رونق داد وستد کالاهای حیثیتی بوده که جنگجویان و تسلیحات رفته رفته قبله ستایشی واقعی گردیده و جنگ نهادینه شده.

از سوی دیگر ستیزه‌ها را غالبا دارندگان قدرت یا صاحبان کالا به راه می‌انداخته‌اند - کسانی که آن‌ها را «نخبگان» می‌نامیده، و اغلب بر کاست جنگجویان تکیه می‌کرده‌اند. چیزی که هست، چنانچه نوعی نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی هم در عصر پارینه سنگی وجود می‌داشته، دلائلی در اثبات آن در دست نیست. همه چیز برآن دلالت دارد که جامعه آن دوران بر مساوات سامان یافته بوده و مرتبت‌های اجتماعی ناچیزی وجود داشته.

فقط در جریان جهش اجتماعی و اقتصادی دوران نوسنگی است که چهره‌های رئیس و جنگجو در اروپا روی می‌نمایند که مناسکی متفاوت از افراد عادی در تشییع و درهنر‌ها به آن‌ها اختصاص می‌یافته. در همین دوران بوده که کمانداری عمومیت پیدا کرده؛ به زعم برخی مورخان دوران پیشا تاریخ، تیر و کمان، سلاحی که برای شکار به کارمی رفته گویا سهمی در دمیدن بر آتش ستیزه‌ها داشته است، چنانکه صخره نگاری‌های کناره‌های مدیترانه‌ای اسپانیا تائیدی بر این باور به چشم می‌آیند.

توسعه‌ی کشاورزی و دام‌پروری احتمالاً خاستگاه تقسیم اجتماعی کار و پیدایش طبقه نخبگان با منافع و رقابت‌هایش بوده. از سوی دیگر بهره‌برداری از کشتزارهای بیش از پیش پهناور استفاده از شمار بزرگی بازوی کار را ضروری می‌ساخته و یافتن نیروی کشت‌ورز را امری ناگزیر می‌کرده. در دوران میانی نوسنگی کاست جنگجویان و طبقه‌ی اجتماعی بردگان - که بیش‌تر آن‌ها به احتمال زندانیان جنگی بوده‌اند - هم‌زمان پدید آمده بود.

آیا انسان‌های مدرن امروزی خشونت کم‌تری داشته‌اند یا انسان‌های اولیه؟

واپسین عنصر صلح گس‌تر در عصر پارینه‌سنگی، نبود مناسک قربانی کردن انسان در پیشگاه الوهیتی مورد پرستش انسان آن دوران است.

به‌زعم برخی باستان‌شناسان، پرستش ایزد که در دوران نوسنگی باب گردید، گویا جایگزین عبادت الهه آغازینی بوده که مظهر آن «ونوس‌ها»، این پیکره‌های کوچک با ویژگی‌های جنسی غالبا گزاف‌نمایی است که در کاوشگاه‌های اروپائی پسین‌دوران پارینه سنگی کشف کرده‌اند. در این‌جا هم هیچ دلیل باستان‌شناسانه‌ای در دست نیست که به‌وجود مناسک قربانی کردن موجود انسانی، و حتی حیوانات در پیشگاه خدایگانانی گواهی دهد. رسم قربانی کردن گویا در عصر میانی نوسنگی (۵ هزار و ۳۰۰ و ۴ هزار و ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح) پدید آمده و با آئین‌های تشییع مردگان، طلب وفور و بخشایش یا زنده به گور کردن برای تبرک بنای پرستشگاه‌ها پیوند داشته.

بدین‌سان، «توحش و درنده‌خویی» انسان پیشاتاریخ(انسان اولیه)، چیزی جز افسانه‌ای برساخته نیمه دوم قرن نوزدهم نبوده تا مفهوم «تمدن» و گفتار در باره پیشرفت‌هایی را که از هنگام آغاز حیات بشر اولیه پدید آمده استوار سازند.

بنیش خوارانگارانه «سپیده‌دمان بی‌رحم» امروزه - به‌ویژه با رواج و توسعه نسبی‌گرائی فرهنگی - جای خود را به مفهوم همان‌قدر اسطوره وار «عصری زرین» سپرده است. واقعیت حیات اجداد ما احتمالاً جایی میان این‌دو داشته. همان‌گونه که داده‌های باستان‌شناسانه نشان داده‌اند، همدردی و یاری به یکدیگر، نظیر همکاری و همبستگی، بیش از رقابت و خشونت، احتمالا عوامل اصلی در توفیق تکاملی تیره ما بوده.[۱٣]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- نگاه کنید به:
Le Sauvage et le Préhistorique, miroir de l’homme occidental, Odile Jacob, Paris, 2011.
[٢]- نگاه کنید به:
Préhistoire de la violence et de la guerre, Odile Jacob, 2013.
[٣]- Pierre Clastres, Archéologie de la violence. La guerre dans les sociétés primitives, Editions de l’Aube, La Tour-d’Aigues, 2013 (1ère édition : 1977).
[۴]- Philippe Descola, «Les natures sont dans la culture», dans «Anthropologie : nouveaux terrains, nouveaux objets », Sciences humaines, hors-série, n° 23, Paris, décembre 1998 - janvier 1999.
[۵]- Raymond Corbey, « Freud et le sauvage », dans Claude Blanckaert (sous la direction de), «Des sciences contre l’homme, II. Au nom du bien », Autrement, n 9, Paris, mars 1993.
[٦]- Axel Kahn, L’Homme, ce roseau pensant... Essai sur les racines de la nature humaine, NiL, Paris, 2007.
[٧]- Pierre Karli, Les Racines de la violence. Réflexions d’un neurobiologiste, Odile Jacob, 2002.
[٨]- Penny Spikins, Holly Rutherford et Andy Needham, « From hominity to humanity: Compassion from the earliest archaic to modern humans », Time & Mind, vol. 3, no 3, Oxford, novembre 2010.
[۹]- نگاه کنید به:
Mary Ursula Brennan, « Health and disease in the Middle and Upper Paleolithic of southwestern France: A bioarcheological study », thèse de doctorat, université de New York, 1991.
[۱٠]- Erik Trinkaus, The Shanidar Neandertals, Academic Press, New York, 1983.
[۱۱]- J. E. Anderson, « Late Paleolithic skeletal remains from Nubia », dans Fred Wendorf (sous la dir. de), The Prehistory of Nubia, Southern Methodist University Press, Dallas, 1965.
[۱٢]- Jean Guilaine et Jean Zammit, Le Sentier de la guerre. Visages de la violence préhistorique, Seuil, Paris, 2001.
[۱٣]- مرلین پراتو ماتیس، آیا خشونت در بین انسان‌های اولیه رواج داشت؟، برگردان: منوچهر مرزبانيان، از: لوموند ديپلوماتيك (Le Monde diplomatique) - ژوئیه ٢٠١۵.


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ وبلاگ آگاهی، برگرفته از: لوموند ديپلوماتيك (Le Monde diplomatique)