جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب خراسان بزرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خراسان بزرگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

اوضاع سیاسی ماوراءالنهر در دوران اسلامی تا تشكیل دولت صفوی

از: دکتر حمید حاجیان‌پور (استادیار گروه تاریخ دانشگاه شیراز)


فهرست مندرجات

[ماوراءالنهر]


این پژوهش، اوضاع سیاسی ماوراءالنهر را در قرون اولیه اسلامی تا تشكیل دولت صفوی در ایران مورد بررسی قرار می‌دهد. روند تأسیس دولت‌های مستقل و نیمه مستقل و پیدایش نیروهای محلی در شرق فلات ایران به تشكیل دولت صفوی و ایجاد دولت واحد كمك شایانی كرد[رجوع شود به: يادداشت ٢]. از سوی دیگر تحولات سیاسی ماوراءالنهر به پیدایش دولت تیموریان و اندكی بعد ازبكان در آن منطقه انجامید. تحولات درونی و حیات سیاسی و مذهبی تیموریان و ازبكان و رویارویی عقیدتی و سیاسی آنان با دولت صفویه در حوادث سده‌های نهم و دهم هجری / پانزدهم و شانزدهم میلادی، تأثیر زیادی داشته است.


[]مقدمه

خراسان و ماوراءالنهر در حیات سیاسی و اجتماعی خویش و در گذر زمان منشأ تحولات و دگرگونی‌های بسیاری بوده‌اند. پیدایش دولت‌های مستقل و نیمه مستقل متعدد در این نواحی و رونق و شكوفایی فرهنگی در ادواری از تاریخ و بروز ویژگی‌های دیگر در دوران‌های مختلف، این منطقه را از كانون‌های مهم فلات ایران ساخته است. به ویژه آنكه منطقه خراسان و ماوراءالنهر معبری برای تهاجمات به ایران بوده‌اند. بدنبال فروپاشی دولت ساسانی و استقرار خلافت اسلامی نخستین دولت‌های مستقل ایرانی ظهور یافتند. دستگاه خلافت بغداد تحت تأثیر قرار گرفته و تهاجم تركان غزنوی و سلجوقی آغاز شد. به این ترتیب دولت‌های ترك در این مناطق جغرافیایی شكل گرفته و تعمیم یافتند.

با اضمحلال حكومت مغولان و تشكیل سلسله‌های محلی در ایران، این سرزمین همچنان یكی از كانون‌های فرهنگی با هویت ایرانی اسلامی بود كه از شكوفایی ادبی و هنری ویژه‌ای برخوردار گردید. دربار تیموریان، مجمع اهل ادب و هنر می‌شد كه از نواحی گوناگون گرد آمدند. بدنبال افول قدرت تیموریان در ماوراءالنهر، اقوام بیابانگردی كه از خاستگاه خود در دشت‌های قبچاق جدا شده بودند به سوی ماوراءالنهر و خراسان حركت كردند و آخرین ضربات را بر پیكر فرتوت جانشینان تیمور وارد ساختند و دولت ازبكان را در ماوراءالنهر پی‌نهادند. این دولت، دارای روحیات رزمندگی‌ و توسعه‌طلبانه و اندكی بعد احساسات مذهبی نوپایی شد كه در سراسر قرن شانزدهم میلادی و دهم هجری در مرزهای شرقی ایران، مناسبات سیاسی ایرانیان و ازبكان را تحت تأثیر قرار داد.

این پژوهش، اوضاع سیاسی ماوراءالنهر را در قرون اولیه اسلامی مورد بررسی قرار داده و شرایط این منطقه را تا قرن دهم هجری تبیین می‌نماید.[۱]


[]از ورود اسلام تا دورۀ مغولان

بعد از سقوط دولت كوشانیان، در این سرزمین، فرمانروایی واحد یا حاكمیت فردی كه از جانب پادشاهی بیگانه منصوب شده باشد، وجود نداشته است. هر چند روایات تاریخی، از تشكیل حكومت ساسانی در ماوراءالنهر حكایت دارند. در دورۀ اسلامی در آغاز فتوحات فقط حملاتی به ماوراءالنهر صورت می‌گرفت و فاتحان به مقر زمستانی خود در خراسان باز می‌گشتند. بنابر قول طبری، شاهزادگان محلی هر ساله در یكی از شهرهای مجاور خوارزم گرد آمده و با حل منازعات خویش برای عملیات جنگی علیه اعراب متحد می‌شدند.[٢] با انتصاب قتیبۀ بن مسلم باهلی در سال ٨٦ ق / ٧٠۴ م به سمت والی خراسان، سلطۀ اعراب مسلمان در ماوراءالنهر بیش از گذشته استوار شد. قتیبه با بهره‌گیری از دوگانگی بومیان و اختلافات آنان از سمت شمال تا شاش و از جنوب شرقی تا كاشغر در مرز امپراطوری چین پیش رفت و در بخارا و سمرقند مساجدی ساخت.

با كشته شدن قتیبه در سال ۹٧ ق / ٧۱۵م بخشهایی از ماوراءالنهر از دست رفت. مشكلات اعراب در ماوراءالنهر با مداخله‌های تركان پیچیده‌تر شد. در قرن ششم میلادی، خان‌های ترك، سراسر آسیای مركزی را به تصرف خویش در آورده و امیدوار بودند با یاری دولت بیزانس، ساسانیان را تار و مار كنند؛ اما ضعف بیزانس مانع از اجرای این نقشه گردیده بود. دولت تركان متلاشی و به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شد.

قتیبه با استفاده از وضع دشوار تركان آنان را از سغد بیرون راند. تركان حاضر نبودند به آسانی از ماوراءالنهر بگذرند. تحریكات آنان همراه با شیوه حكومت امویان و افزون طلبی حكام آنان و اخذ باج و خراج، گاه عكس‌العمل‌هایی را موجب می‌گردید. زیرا از نو مسلمانان نیز خراج دریافت می‌كردند.

در زمانی كه اختلاف‌های قبیله‌های عرب در خراسان و ماوراءالنهر شدت می‌یافت، بومیان غیر مسلمان از این هرج و مرج استفاده كرده، در برخی از نقاط نفوذ یافتند و تركان نیز به موفقیت‌های مقطعی نائل گردیدند. اگر چه در این هنگام عباسیان با فعالیت‌های سیاسی خود در خراسان حكام اموی را به خود مشغول كرده بودند، نصر بن سیار توانست به موفقیت‌هایی در ماوراءالنهر دست یابد. حمله‌های پی در پی به كانون تركان، آنها را از حوضه سیردریا عقب راند و خطر صحرانشینان را موقتاً رفع كرد.

با روی كار آمدن عباسیان و هرج و مرج آغازین، ماوراءالنهر هم زمان با درگیری‌های داخلی، در معرض خطر عظیم دشمن خارجی نیز قرار گرفت. امپراطوری تركان غربی در تركستان ساقط شده بود، اما چینیان در صدد برآمدند از سقوط تركان استفاده كرده و قدرت خویش رادر كشوری كه از دیرباز با چین ارتباط داشت، استوار سازند، بنابر درخواست حكام محلی ماوراءالنهر، عباسیان لشكریان چین را شكست دادند. این جنگ اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت، زیرا مشخص شد كه كدام فرهنگ و تمدن - چینی یا اسلامی - می‌بایست در این سرزمین حكمفرما باشد. از این زمان رقابت در ماوراءالنهر میان چین و ایران شكل نوینی گرفت و چینیان به تحریك بومیان پرداختند. با استقرار ابومسلم خراسانی در ماوراءالنهر، حكام نواحی مختلف انتخاب شدند. به دلیل اهمیت خراسان، خلفای عباسی گاه فرزندان خود را به حكومت این سرزمین می‌فرستادند. بعد از عقب‌نشینی دولت تركان و شكست چینیان در مرز ماوراءالنهر دو دولت تأسیس شد: بخش شرقی سیردریا (هفت آب) را قارلیغان در سال ۱۴۹ ق / ٧٦٦ م در تصرف داشتند و در بخش سفلای سیر دریا یا سیحون دولت غزان تشكیل یافت.[٣]

در اوایل قرن سوم هجری ٢٠٦ ق / ٨٢۱ م طاهر ذوالیمینین از طرف مأمون عباسی حاكم خراسان شد. او با حذف نام خلیفه، استقلال خویش را در برابر دستگاه خلافت بغداد اعلام داشت. سامانیان حتی پیش از طاهریان به قدرت رسیده بودند، ولی سمت آنان تنها مقامات حكومتی ماوراءالنهر و تابع والی خراسان بود. به این ترتیب كه از طرف والی خراسان و بنابر میل مأمون خلیفه عباسی، نوح به سمت فرمانروایی سمرقند و احمد به همان سمت در فرغانه و یحیی به فرمانروایی شاش و الیاس به حكومت هرات منصوب شد.[۴] سامانیان نتوانستند حكومت خویش را در هرات استوار سازند. در اخبار خروج صفاریان در سیستان و ناحیه هرات، سخنی از سامانیان نیست. در عوض، سامانیان در ماوراءالنهر فرمانروایان موروثی آن سرزمین شدند. تابعیت كامل و نهایی ماوراءالنهر از حكومت اسلامی نیز در همین دوران صورت گرفت. لیكن باید توجه داشت كه طاهریان و سامانیان هنوز از تأیید و یاری دولت بغداد برخوردار بودند. بزرگان بومی ماوراءالنهر در دربار خلافت حضور داشتند و این امر نشان می‌دهد كه در زمان طاهریان هنوز خلفا در امور آن منطقه دخالت داشتند.

طاهریان و سامانیان می‌كوشیدند حكومت و قدرت خود را استوار كرده و آرامش را در كشور برقرار سازند. بدین سبب با حمایت از طبقات پایین، از فرهنگ و ادب طرفداری می‌كردند. به طوری كه فقیرترین كودكان روستایی به شهرها روی می‌آوردند تا تحصیل كنند.[۵]

صفاریان در پایان قرن سوم هجری كوشیدند تا حكومت خویش را به سوی ماوراءالنهر گسترش دهند. صفاریان بعد از استقرار حكومت خویش در سیستان، حدود حكومت خود را به دره كابل و سند و مكران بسط دادند و هرات و پوشنگ - زادگاه طاهریان - را تصرف كردند. در سال ٢۵٨ ق / ٨٧۱ م یعقوب به فرمان خلیفه به ولایت بلخ و طخارستان منصوب شد. در مقابل قدرت فزاینده یعقوب، فرمان واگذاری خراسان و طبرستان و جرجان و ری و فارس و سالاری لشكر بغداد به وی واگذار شد.

مبارزه میان امیران عرب و حكام خوارزم به تقسیم این منطقه منجر شد: بخش جنوبی به انضمام شهر كاث در دست خوارزمشاهیان باقی ماند و بخش شمالی با شهر گرگانج در تصرف امیران قرار گرفت. میان این دو بخش برخوردهایی وجود داشت تا این كه در اواخر قرن چهارم ٣٧۵ ق / ۹٧٠ م امیران گرگانج متصرفات خوارزمشاهیان را مسخر ساختند و لقب ایشان به فاتحان رسید و درگیری‌ها پایان یافت. تجارت و بازرگانی با صحرانشینان اهمیت فراوانی داشت و خوارزمشاهیان بیشترین سود را از تجارت با آنان كسب كردند. بنابر قول اصطخری، رفاه و عمران سرزمین ایشان منحصراً مبتنی بر مناسبات بازگانی با تركان بوده است.[٦] كاروان‌ها از این نواحی به خراسان رهسپار می‌شدند. دولت ایلك خانان ترك به سیادت سامانیان پایان داد. از چگونگی تشكیل و تكوین دولت قراخانیان اطلاعات چندانی در دست نیست. بنا بر نوشته ابن اثیر، اسلام آوردن آنان را می‌توان در سال ٣۴۹ ق / ۹٦٠ م دانست.[٧]

در حیطۀ مناسبات سیاسی سامانیان و تركان در قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری، سامانیان لشكری به دشت[٨] فرستادند تا تركان را مطیع سازند. در سال٢۹٢ ق / ۹٠۴ م لشكر بزرگی از تركان به ماوراءالنهر حمله كردند، كه در پی آن رانده شدند. دولت سامانی به نفوذ در سرزمین تركان پرداخت. از سوی دیگر، صحرانشینان به مصنوعات كشور متمدن و با فرهنگ احتیاج داشتند. ولی از آن جا كه قدرت سامانیان مانعی در غارت اجناس و مصنوعات مزبور بود، صحرانشینان به روابط تجاری با شهرهای مرزی روی آوردند.

دسته‌ای از غزان در بخشی از ماوراءالنهر كه با روحیات صحرانشینی هماهنگ بود، با تعهد دفاع از مرزها در برابر مهاجمین مستقر شدند. شاخه دیگری از تركمن‌ها تحت ریاست سلجوق، از هم قبیله‌های خویش در بخشهای سفلای سیر دریا جدا شدند.

قراخانیان، ماوراءالنهر را تصرف كردند و نواحی جنوبی آمودریا در قلمرو حكومت سامانیان باقی ماند. در واقع، متصرفات سامانیان تقسیم شد. سامانیان برای حفظ خود با سبكتگین - كه در غزنه امارت داشت و از غلامان آلپ تگین بود - متحد شده، به جنگ با مخالفان پرداختند. سبكتگین در هجوم قراخانیان پیمان صلحی با آنها منعقد كرد و سراسر حوضۀ سیردریا یا سیحون در محدود‌‌‌ۀ قلمرو قراخانیان باقی ماند. سبكتگین فرمانروای مطلق جنوب آمودریا بود و امیران سامانی چندان نقشی نداشتند. با مرگ سبكتگین در سال ٣٨٧ ق / ۹۹٧ م و نصب بگتوزون به سپهسالاری خراسان، محمود می‌بایست از آن جا می‌رفت. لیكن محمود غزنه را در دست گرفت و در اندیشه ولایت خراسان بر آمد. او سپس وارث قلمرو دولت سامانیان در جنوب آمودریا گردید. بقایای حكومت سامانی در ماوراءالنهر بدست ایلك نصر قراخانی و محمود باقی ماند. محمود با فرمان خلیفه القادر بالله در خراسان بر تخت نشست. آمودریا مرز میان دو مملكت، مسیر حركت اعلام گشت. هر چند قراخانیان به دست‌اندازی در خراسان پرداختند، اما در جنگ نهایی در سال ٣۹٨ ق / ۱٠٠٨ م در نزدیكی پل شرخیان شكست خورده و تهاجم آنان به خراسان خاتمه یافت. تصرف خوارزم در سال ۴٠٨ ق / ۱٠۱٧ م برتری محمود را در برابر قراخانیان مسلّم كرد. محمود غزنوی با بهره‌گیری از اغتشاش قلمرو قراخانیان در سال ۴۱٦ ق/۱٠٢۵ م از طریق آمودریا راهی هندوستان شد. خلیفه در سال بعد منشور نواحی مفتوحه را برای محمود فرستاد. لذا محمود خود را جانشین حقیقی سامانیان و فرمانروای كل سرزمین شرقی معرفی كرد. بنابر نوشتۀ گردیزی، محمود، قراخانیان را رعایای خویش نامید و واسطه ارتباط خلیفه با آنان بود.[۹]

خوارزم تحت اطاعت غزنویان بود. خوارزمیان و سلجوقیان در دورۀ سلطان مسعود متحد شده و نام سلطان غزنوی را از خطبه حذف كردند. اما قراخانیان بار دیگر با مسعود غزنوی متحد شدند، هر چند این مناسبات دوستانه باقی نماند.

سلجوقیان نیز از اوضاع نابسامان و درگیریهای قراخانیان و غزنویان و خوارزم بهره بردند و به تدریج قدرت یافتند. لشكركشی ناموفق مسعود در سال ۴٣٠ ق برای سركوبی سلجوقیان و جنگهای مكرر دیگر بر اهمیت آنان افزود. پیروزی پی در پی سلجوقیان در خراسان و پیكار دندانقان در سال ۴٣۱ ق / ۱٠۴٠ م سلطنت غزنویان را در خراسان پایان داد.

در تاریخ ماوراءالنهر، دوران قراخانیان یعنی عهد نخستین دودمان ترك كه مستقیماً در سراسر آن سرزمین حكم راندند، اهمیت بسیاری دارد. اما اخبار مربوط به آن، اندك و مختصر است و دگرگونی‌هایی كه در نظام دورۀ سامانیان پدید آورده بودند، روشن نیست. تأسیس امپراطوری سلجوقی برای ماوراءالنهر نیز اهمیت داشت. زیرا خوارزم و خوارزمشاهیان نیز جزء امپراطوری مزبور بودند و ایشان كه در قرن هفتم هجری، ماوراءالنهر را به زیر فرمان در آوردند، در آغاز، ولات دست نشانده سلجوقیان شمرده می‌شدند.

خوارزمشاهیان كه در خدمت سلاجقه بودند، به حكومت خوارزم رسیدند. انوشتگین و سپس پسرش قطب‌الدین محمد از وفاداران سلجوقیان بودند. آتسز در سال ۵٢۱ ق / ۱۱٢٧ م جانشین آنان شد. او مؤسس واقعی دودمان خوارزمشاهیان بوده است. آتسز صحرانشینان همسایه را تابع خوارزم كرد، نیروی جنگی را با مزدوران ترك تقویت نمود و عملاً دولتی مستقل ترتیب داد. جانشینان وی نیز در همان جهت كار كردند و زمانی كه به موانع غیر قابل رفع برخورد می‌كردند، به طور موقت از اجرا و تعقیب مقصود امتناع كرده و با به دست آوردن نخستین فرصت و امكان بدان باز می‌گشتند.

درگیری و شكست‌های سلجوقیان از قراختائیان در ماوراءالنهر به سود خوارزمشاهیان تمام شد. در اواسط قرن ششم هجری، خوارزمشاهیان از انحطاط قدرت سلجوقیان استفاده كردند، همانگونه كه غوریان نیز از این ضعف استفاده كرده و سلطنتی مستقل تشكیل دادند و در خراسان رقیب خوارزمشاهیان شدند. در نهایت خوارزمشاهیان پیروز شدند و سپاهیان خلیفه را شكست دادند و علاوه بر خوارزم، غرب ایران را نیز در اختیار گرفتند. دشمنی میان عباسیان و خوارزمشاهیان از دلایل نابودی هر دو دودمان بوده است.

خوارزمشاهیان با حمایت و كمك قراختائیان بر رقبا پیروز شدند. اما با قدرتی كه پیدا كرده بودند نمی‌توانستند تابع كافران قراختائی باشند. سلطان محمد خوارزمشاه به صحرانشینان دیگر یعنی قبچاقیان پیروز و متصرفات سغناق بر قلمرو دولت خوارزمشاه ضمیمه شد. سلطان محمد در لشكركشی بر ضد قبچاقیان در دشت قرقزستان با لشكریان چنگیز‌خان درگیر شد (٦۱٧ ق / ۱٢۱۵ م).

خوارزمشاهیان در اثر اختلافات داخلی دچار سستی بودند و مسائل درونی، بنیان آن دولت را تهی كرد. سرانجام نیز ضربه نهایی را از مغولان خوردند. بدین ترتیب ماوراءالنهر و سپس نقاط مركزی ایران و بخش عمده‌ای از شرق، تحت حكومت مغولان در آمد. مغولان در سال (٦۱٧ ق / ۱٢٢٠ م) بر ماوراءالنهر چیره شده و بر آن حاكمی گماشتند. گرگانج در مقابل مغولان مقاومت كرد و جوجی و جغتای، شهر را محاصره كردند. اما اختلافات آنان از موفقیتهای بعدی جلوگیری كرد. جوجی بر آن بود كه شهر ثروتمندی كه از متصرفات اوست، مصون بماند. در نهایت با فرماندهی اوگتای شهر تصرف شد. در سال ٦۱٨ ق/۱٢٢۱ م مغولان از جیحون گذشتند و به تصرف این نواحی پرداختند. آنان به شهرهای، بلخ، طالقان و خراسان حمله كردند. پیكار قطعی در سال ٦۱٨ ق / ۱٢٢۱ م در كرانه سند اتفاق افتاد و خوارزمشاهیان شكست خوردند. چنگیزخان سپاهیانی برای تصرف شهرهای خراسان فرستاد. وی مرو، نیشابور و هرات را گرفت ولشكریانی به نواحی مختلف گسیل داشت. اما در سال ٦٢٢ ق / ۱٢٢۵ م راهی مغولستان شد.

پسران چنگیزخان به اتفاق پدر به شرق بازگشتند، اما جوجی در متصرفات وسیع خویش باقی ماند. گرایش و كوشش بارز جوجی به منظور تأسیس دولتی مستقل كه تابع مراكز امپراطوری نباشد، به برخورد و كدورت میان پدر و پسر منجر شد. چنگیزخان در صدد فرستادن لشكری برای سركوبی جوجی برآمد لیكن در سال ٦٢۴ ق / ۱٢٢٧ م خبر مرگ وی را دریافت كرد.

از اعقاب جوجی تا برقراری حكومت آنان به دست فرزندان ازبك خان در قرن دهم هجری پس از این سخن خواهیم گفت. اما شعبه جغتای از خاندان چنگیزخانی نیز در این سرزمین پهناور دولت‌های مقتدری تشكیل دادند. دولت جغتائیان به حیات خود ادامه داد و سرزمین‌های جوجیان و هلاكوئیان را مطیع ساخت. جغتائیان آخرین سلطنت مقتدر این خاندان یعنی دولت تیمور لنگ را بنیان نهادند.[۱٠] اندكی بعد، در اوایل قرن دهم هجری، دگرگونی قدرت در این نواحی شكل گرفت و با تشكیل پادشاهی ازبكان در ماوراءالنهر، تفوق شیبانیان از شعبه جوجی بر تیموریان از شعبه جغتای تحقق یافت.


[]از استقرار مغول تا پیدایش دولت صفوی

[۱]- مغولان در ماوراءالنهر

چنگیزخان در زمان حیات خود به هر یك از چهار پسرش یك "اولوس" یعنی تعدادی از قبایل یا یك "یورت" یعنی اقطاعات ارضی و مساحتی از مرغزار كه برای زندگانی شبانی آن قبایل كافی باشد و یك «اینجو» یعنی درآمدی كه متناسب با احتیاجات دربار و اطرافیان آنها باشد، داده بود. بنا بر سنن و حقوق مغولی كه به فرزند ارشد، حكومت دورترین ایالات پدری را واگذار می‌كند، سرزمین‌ها و مناطق زیر جزو متصـرفات خانـدان جوجـی قـرار گرفـت: دشـت‌های واقـع در مغـرب "ایرتیـش" یعنـی سـمی پالاتینسـك، آق مولینسـك، تـورگای و اورالسـك، آواج و خـوارزم اصـلی (خیـوه).[۱۱] پس از مرگ جوجی، این اراضی به پسران وی و به ویژه به دومین پسر او "باتو" واگذار شد.[۱٢] بر طبق وصیت‌نامه چنگیزخان، فقط چهارهزار نفر مغولی الاصل در خدمت باتو بود و مابقی لشكریان او از تركان بودند. وجود قبیله‌های مختلف ترك باعث شد كه خانات جوجی با سرعت بسیاری ترك شوند و خلق و خوی ترك در آن جا رسوخ یابد. یكی از برادران باتو موسوم به "اورده" - فرزند ارشد آن خاندان محسوب می‌شد - قزاقستان كنونی را به عنوان تیول و اقطاع مالك شده و با دنیای شهرنشینان در تماس قرار گرفت. آخرین جانشین اورده موسوم به "توقتمش" در سال ٧٧٦ ق / ۱٣٧٦ م شهرهای سنغاق و اترار را تصرف كرد. خانات باتو در تاریخ بنام خانات قبچاق و "التون اردو" یا اردوی زرین شناخته شده و خانات اورده بنام "آق اردو" یا اردوی سپید نامیده شد. یكی دیگر از برادران باتو موسوم به "شیبان" كه در سال ٦٣۹ ق / ۱٢۴۱ م هنگام لشكركشی به مجارستان خدماتی كرده بود، صاحب سرزمین‌های شمال اقطاعات اورده شد. این سرزمین در مشرق و جنوب شرقی اورال جنوبی قرار داشت. شیبانیان در دوره‌های بعد متصرفات خود را به سمت سیبریه غربی گسترش دادند.[۱٣]

جنگهای اروپا كه در آنها نمایندگان تمام شعبه‌های خاندان چنگیزخان شركت داشتند، جملگی به نفع باتو پایان یافت. در نتیجه آخرین تركان قبچاق محو و مضمحل شدند و شاهزاده‌نشین‌های روس نزدیك دو قرن، دست نشانده اردوی زرین ماندند. بین تاریخ خانات قبچاق و تاریخ سایر خانات چنگیزخان تفاوت عمیقی وجود داشت. زمانی كه مغولان در چین و ایران با ملل مغلوب مانوس شدند و خصلت و خوی آنان را گرفتند، خانات قبچاق یعنی وارثان قبایل و اقوام ترك چنین نبودند و زندگانی تركان بدون درخشندگی ویژه‌ای، ادامه یافت.

با مرگ باتو در سال ٦۵٣ ق / ۱٢۵۵ م، خان بزرگ، منگوقان، سرتاق را به سمت خان قبچاق منصوب كرد. با مرگ سرتاق و اندكی بعد اولاقچی، بركا، برادر باتو، خان قبچاق شد و سلطنت بركا شكل دیگری به خانات قبچاق داد. تمایل وی به مذهب اسلام در سیاست خارجی او مؤثر بود. بدین جهت با توجه به نكاتی كه بارتولد دریافته است آغاز مسلمان كردن خانات قبچاق را باید از نتایج همین سیاست خارجی دانست.[۱۴]

خان قبچاق، از نابودی دستگاه خلافت به دست هلاكو شكایت داشت و استقرار هلاكو را در آذربایجان به منزله غصب و تجاوز به اقطاعات خاندان جوجی می‌دانست. در نهایت، خاندان جوجی به خاندان بركا در حدود قفقاز حمله‌ور شد و پیشروی هر دو آنها و به ویژه هلاكو به طرف شام و سوریه متوقف شد. نتیجه منازعات خاندان‌های چنگیزی - به ویژه هلاكو و بركا - آن شد كه هلاكو دستور داد تمام تجار و كسبه قبچاق مقیم ایران كشته شوند. بركا نیز فرمان به قتل رساندن كسبه و بازرگانان ایرانی مقیم قبچاق را صادر كرد.

بركا، شهر «سرای» را بنا كرد و به پایتختی برگزید. بركا و جانشینان او به ویژه خانهای ازبك و جانی بیك، علماء و فقهای اسلام را به شهر سرای دعوت نمودند. حضور این علمای شافعی و حنفی باعث شد تا دین اسلام در آن حدود رونق و وسعت بیشتری پیدا كند.[۱۵]

با مرگ بركا در سال ٦٦۴ ق / ۱٢٦٦ م به ترتیب منگو تیمور، تو دامنگو، تولابوقا و سپس توقتای با كمك توقای بر تخت نشست.[۱٦] بعد از وی، ازبك كه برادرزاده توقتای بود جانشین او شد (٧۱٣-٧۴۱ ق / ۱٣۱٢-۱٣۴٠ م). تمایل مذهبی وی نسبت به اسلام، رؤسای مغول را آزرده كرد. بدین ترتیب او را از جانشینی توقتای، بر حذر داشتند. لیكن ازبك با نیروی نظامی بر تخت نشست و با تزویج شاهزاده خانم چنگیزی به زوجیت الناصر، از سلاطین مملوك، صمیمیت خود را با اسلام ثابت كرد. جانی بیك خان پسر و جانشین ازبك (٧۴۱-٧۵٨ ق / ۱٣۴٠-۱٣۵٧ م) از هرج و مرج سقوط ایلخانان استفاده نمود، تا آرزوی دیرین خاندان خود را جامه عمل بپوشاند. لذا در سال ٧۵٦ ق / ۱٣۵۵ م آذربایجان و تبریز را تصرف كرد و اشرف چوپانی را كشت. پسرش "بردی بیك" را نایب السلطنه در تبریز گذاشت و به دشت قبچاق برگشت. بردی بیك پس از وقوف بر بیماری پدرش به دشت قبچاق رفت و جلایریان آذربایجان را تصرف كردند.[۱٧]

بعد از دوران كوتاه پادشاهی بردی‌بیك (٧۵۹-٧٦۱ ق / ۱٣۵٧-۱٣۵۹ م) "ممای" قدرت را در اردوی زرین بدست گرفت. در اردوی سپید، توقتمش با كمك تیمور بر اوروس غلبه كرد و سپس با بهره‌گیری از كشمكش اردوی زرین باریها، ممای را شكست داد و بر تخت خانی اردوی زرین نشست. بدین ترتیب وحدت متصرفات جوجی یعنی سرزمین‌های آق اردو و التون اردو را برقرار ساخت.

توقتمش با شكست دادن شاهزادگان روس و برقراری سیادت مغول، عظمت خانات قبچاق را برقرار كرد و حتی كوشید ماوراءالنهر و ایران را تسخیر كند. اما در ماوراءالنهر، تیمور فرمانروایی می‌كرد و توقتمش به یاری وی توانسته بود به اوج عظمت برسد. در سال ٧٧٦ ق / ۱٣٧٦ م توقتمش برای قیام بر ضد اروس خان ـ فرمانروای اردوی زرین از تیمور كمك خواست. تیمور، شهرهای اترار و صبران و سغناق را به او داد و در نهایت توقتمش در اردوی سپید و اردوی زرین بر تخت نشست (٧٨۱ ق / ۱٣٨٠ م).

با تصرف آذربایجان به دست تیمور، اتحاد آنان از هم پاشید زیرا توقتمش كه اینك خود را وارث چنگیز می‌شمرد، دیگر برای تیمور اهمیت چندانی قائل نبود. هر چند تیمور در جنگ با خان قبچاق پیروز شد، لیكن از پیام وی كه "رابطه ما پدر فرزندی است" چنین بر می‌آید كه اصل مشروعیت خاندان چنگیزخانی هنوز مهم بوده است.

دوری تیمور از ماوراءالنهر و حملات اردوی سپید به این سرزمین موجب شد تیمور در صدد دفع آنان برآید. به رغم پیام‌های دوسـتانه توقتمـش، تیمـور مقـر سـلطنـت جوجـی را تصـرف كـرد، خانـات قبچـاق را بـه دشمنـان توقتمـش واگـذار نمـود و بـه ماوراءالنهـر بازگشـت. لیكـن توقتمـش بار دیـگر حكـومت یافـت و بر متصـرفات تیمـور تاخـت.[۱٨] جنگ میان تیمور و توقتمش در فاصله سال‌های ۱٣٨٧ م تا ۱٣۹٨ م ادامه یافت تا سرنوشت امپراطوری مرغزاران مشخص شود. تیمور در سال ٧۹۱ پیروز شد. اما در نزاعهای درونی، قتلغ تیمور بر توقتمش پیروز شد و اطاعت تیمور را پذیرفت. مرگ تیمور مانع از حمایت توقتمش گردید و او سرانجام به دست شادی بیك - جانشین قتلغ تیمور - كشته شد (٨٠۹ ق / ۱۴٠٦ م).


[٢]- تیموریان در ماوراءالنهر

تیمور در سال ٧٣٦ ق / ۱٣٣٦ م در كش از بلاد ماوراءالنهر به دنیا آمد. در این هنگام، غزان سلطان خان از نسل جغتای خان پادشاه ماوراءالنهر بود. اندكی بعد، امیر قزغن از امرای غزان سلطان خان بر وی شورید و او را از میان برداشت. بعد از كشته شدن عبدالله فرزند امیر قزغن، در تركستان و ماوراءالنهر هرج و مرج راه یافت و در هر شهری امیری علم استقلال برافراشت: امیر بیان سلدوز در سمرقند، امیر حاجی برلاس در شهر كش، امیر با یزید جلایر در خجند، اولجایبوغاء سلدوز در بلخ و محمد خواجه اپردی در شبرغان. تغلق تیمور، خان جغتائی، از این آشفتگی استفاده كرد و ماوراءالنهر را متصرف شد. حاجی برلاس نیز كه از عهده پیكار برنیامد از كش به خراسان گریخت. در این زمان، تیمور، برای بیرون آمدن از گمنامی و جانشینی عموی خود حاجی برلاس فرصت را مغتنم شمرد. او با درایت و شجاعت، مورد توجه تغلق تیمور (تو علقتمورخان) قرار گرفت و به حكومت كش منصوب شد.[۱۹] بنابر نوشته شریف الدین علی یزدی، امیر تیمور گفته است كه:

او خود را به قیمت هر بلائی كه بر سرش نازل شود تسلیم خواهد نمود. او جان و عمر خود را فدای خیر و مصلحت عامه می‌كند نه اینكه مانند عم خود بگریزد و خاندان و قبیله و قوم خود را در معرض هلاكت و نیستی قرار دهد.[٢٠]

تغلق تیمور با فتح مجدد ماوراءالنهر، خواجه الیاس را بر آن نواحی گماشت و تیمور را مشاور او قرار داد. امیر تیمور، امیدوار بود كه در دستگاه جغتائیان مقام اول را بیابد، لیكن در دستگاه خواجه الیاس مقام اولی به امیر بكجیك داده شد. بدین جهت تیمور راهی دستگاه امیرحسین بن امیر مسلا برادرزادۀ امیر عبدالله شد. او سرانجام در ماوراءالنهر سپاه جغتائی را شكست داد. بدین ترتیب در سال ۵-٧٦۴ ق / ۱٣٦٣ م ماوراءالنهر از تصرف مغولان خارج شد لیكن مشروعیت سلطنت از طریق انتساب به خاندان چنگیزخان هنوز وجود داشت. به همین سبب كابل شاه، از خاندان چنگیزخانی را بر تخت نشاندند، كه البته جز نامی از او نبود. اما تا این حد مفید بود كه الیاس خواجه پادشاه جغتائی حق مداخله در امور ماوراءالنهر را نداشت.

با رهایی ماوراءالنهر، میان تیمور و امیرحسین نزاعی در گرفت كه به گریز تیمور به سمت خراسان منجر شد. امیرحسین كه حكومت بلخ و قندوز و خلم و كابل را در دست داشت، از اتحاد تیمور با مغولان منطقه ایلی ـ جغتای ـ به هراس آمد و با او مصالحه كرد.[٢۱] لیكن توافق شد كه ماوراءالنهر در دست تیمور قرار گیرد. اما تیمور، با شكست دادن امیرحسین در بلخ، مالك ماوراءالنهر شد (٧٧۱ ق / ۱٣٧٠ م).

مقدمات سروری تیمور در ماوراءالنهر فراهم شده بود. اتحاد میان امیرتیمور و امیر حسین در برابر تهاجمات پادشاه جغتای شكننده بود. سرانجام امیرحسین مورد حمله تیمور قرار گرفت و از گردونه رقابت خارج شد. بنابر نوشته ظفرنامه، تیمور، همچنان خود را وارث و ادامه دهنده خاندان چنگیزخان دانست و بنابر نقل تاریخ رشیدی، با قتل كابل شاه متحد امیرحسین،[٢٢] برای این كه از حمایت و اطاعت سلاطین محلی و امداد ماوراءالنهر برخوردار باشد و سلطنت خود را مشروعیت دهد، یكی از اولاد چنگیزخان بنام سیورغتمش را جانشین خود كرد. بعد از مرگ وی، فرزندش موسوم به محمود خان را، خان ماوراءالنهر تیموری قرار داد. در تمام فرامین دولت تیموری از فرزندان و اعقاب گرچه قدرتی نداشتند با احترام یاد شده است. میرزا محمد حیدر دوغلات می‌نویسد:

در این عصری كه ما زندگی می‌كنیم با سلاطین ما در سمرقند مانند زندانیان سیاسی رفتار می‌شود.[٢٣]

تیمور به جای امپراطوری مغول، امپراطوری ترك را ایجاد كرد. لیكن مشروعیت مغولان را رها نكرد. امپراطوری تیمور از لحاظ فرهنگی، تركیبی بود از ترك و ایرانی و از لحاظ تشكیلات حكومتی بنایی بود: ترك و چنگیزی، و از لحاظ سیاسی و مذهبی: مغولی و عربی.[٢۴]

تیموریان از غرب و شمال و جنوب و شرق به هجوم پرداختند و مانعی در راه آنان نبود: خاناتی در ایران وجود نداشت؛ اردوی زرین در شمال غرب دچار انحطاط شده بود؛ مغولستان فرتوت و سلطنت دهلی دچار ضعف بود. لذا این ترك و مغولان سلطنت نشین خراسان بزرگ، فرصت قدرت نهایی را پیدا كردند. تصرف و تسخیر خوارزم از طرف امیرتیمور، سلطنت ماوراءالنهر را تكمیل كرد (٧٨٠ ق / ۱٣٧۹ م).

تیمور، علماء، فضلا، مهندسان و هنرمندان را از نواحی مفتوحه به ماوراء النهر كوچ می‌داد. در آغاز، به فتح بلاد و امصار تركستان و مغولستان و خوارزم و توابع آن پرداخت.[٢۵] سپس در سال ٧٨٢ ق از توران به ایران شتافت و در سال ٧٨٣ ق تمام خراسان را فتح كرد. در سال ٧٨۵ ق سیستان و قندهار را گرفت و در سال بعد،‌ استرآباد، و در سال ٧٨٨ ق به عراق و فارس و آذربایجان رفت و از یورش سه ساله، به جانب دشت قبچاق بازگشت. در سال ٧۹٣ ق با توقتمش خان جنگ كرد و اولوس جوجی را غارت نمود.

در سال ٧۹۴ ق برای یورش پنج ساله از توران به ایران تاخت. در این سفر جنگی مهم، حكام مازندران و آل مظفر و سایر ولات عراقین و دیار بكر را مطیع كرد. در سال ٧۹٧ ق به دشت قبچاق رفت و بار دیگر با توقتمش جنگید. در سال بعد به آذربایجان آمد و آن را به میرزا میرانشاه تفویض كرد. در سال ٧۹۹ ق ولایت خراسان را به شاهرخ سپرد و سپس با انگیزۀ غارت و در پوشش مذهبی راهی سرزمین ثروتمند هند شد. با بهره‌گیری از انحطاط سلطنت در دهلی، امیر تیمور بر تخت هند نشست.

تیمور در سال ٨٠٢ ق برای یورش هفت ساله از توران به ایران آمد. وی، از جانب شرق نزدیك، دو قدرت در مقابل داشت: سلطنت مملوك‌ها و امپراطوری‌ عثمانی، در سال ٨٠٣ ق سپاه پادشاه مصر را در نزدیكی دمشق شكست داد و شام را گرفت. در هنگام تصرف شام، بنابر پاره‌ای اقوال، مورخ تونسی، ابن خلدون را به حضور پذیرفت. تیمور در بازگشت از دمشق، هنرمندان و ارباب قلم را به سمرقند برد، از جمله آنها طفل دوازده ساله‌ای بود كه بعدها مورخ معروفی به نام ابن عربشاه شد. در این هنگام بغداد را از جلایریان منتزع ساخت و به ایران بازگشت. رویارویی نهایی با عثمانیان در آنقره صورت گرفت. تیمور در سال ٨٠۴ ق عزم بایزید عثمانی كرد. در این زمان بایزید از سلطان احمد جلایر و امیر قرایوسف قراقویونلو حمایت می‌نمود. در جنگ آنقره، با هزیمت عثمانیان، بایزید اسیر گشت، اما ظاهراً مورد تفقد قرار گرفت. این حادثه مهم در آنقره موجب شد كه بیزانس عمر دوباره‌ای بیابد و پنجاه سال دیگر به حیات خود ادامه دهد. زیرا بایزید با شكست دادن قوای صلیبی در نیكوپولیس، بیزانس را در محاصره گرفته بود. تیمور در سال ٨٠٦ ق متوجه گرجستان مسیحی شد و جزیۀ آنان را پذیرفت. عیسوی بودن آنان، رنگ جنگ مقدس مذهبی گرفت. تیمور در واپسین سالهای حیات خویش، دراندیشۀ فتح چین بود اما به هنگام گردآوری سپاه در اترار رنجور شد و در گذشت. بدین ترتیب از سرحد ختا تا اقصاء شام و از اقصاء هند تا ناحیه فرنگ را در قلمرو دولت تیموری قرار داد.

بعد از مرگ تیمور، سلطنت ماوراء‌النهر دست‌خوش منازعات میان پسران و نوادگان تیمور شد. امیر غیاث الدین جهانگیر، فرزند ارشد وی در حیات پدر درگذشت و تیمور فرزندش پیر محمد را ولیعهد قرار داد. اما پس از مرگ نا به هنگام تیمور میان شاهزادگان تیموری چنان وضع آشفته‌ای پدید آمد كه سلطان خلیل پسر میرانشاه در سمرقند بر تخت نشست، هر چند سلطنت او كوتاه بود و امر به شاهرخ قرار گرفت.

دوره شاهرخ، دورۀ شكوفایی ادبی و هنری بود. این دوره، دورۀ طلایی "رنسانس تیموری" و "دورۀ احیاء علم و دانش" نامیده شده است.[٢٦] شاهرخ تیموری بر ایران شرقی حكومت داشت و ایران غربی در نزاع درونی تیموریان باز به دست جلایریان و قراقویونلوها افتاد. شاهرخ در مقابل قدرت فزاینده قراقویونلوها و تصرف نواحی چون عراق عجم و سلطانیه و قزوین، فرمان نیابت سلطنت آذربایجان و در واقع شناسایی حكومت تركمانان به این نواحی را در سال ٨٣۹ ق / ۱۴٣۵ م صادر كرد.[٢٧] با شكست جهانشاه قراقویونلو از اوزون حسن آق‌قویونلو، ایران غربی به دست تركمانان افتاد.

با مرگ شاهرخ و جانشینی پسرش الغ بیگ - فرمانروای ماوراءالنهر - مغولان اردوی شیبان حمله شدیدی به ماوراءالنهر انجام دادند.[٢٨] آنان در ایالات واقع در سیبری و تركستان سكونت داشتند. در این هنگام، الغ بیگ به دست پسرش عبداللطیف كشته شد. این یورش نخستین ازبكان نبود، در گذشته نیز به استرآباد و سایر نواحی حمله می‌كردند و شاهرخ هر ساله یكی از فرماندهان خود را برای سركوبی آنان می‌فرستاد. قدرت تیموریان رو به افول بود و نزاع شاهزادگان برای رسیدن به سلطنت، این روند را سرعت می‌داد. قدرت نوین ازبكان و حركت‌ آنان به سوی متصرفات تیموری نشان از دوره جدیدی در تاریخ ماوراءالنهر و خراسان داشت. دخالت ابوالخیرخان - پادشاه منطقۀ سیحون تا سغناق و اوزگند - در نزاع‌های تیموریان و سپس بهره‌گیری محمد خان شیبانی از پریشانی اوضاع در همین محدودۀ زمانی، به انقراض دولت تیموری و استقرار حكومت ازبكان در ماوراءالنهر منجر شد.

منابع تاریخی و تواریخ محلی اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری از دخالت ازبكان در منازعات درونی تیموریان اطلاعاتی در اختیار ما قرار می‌دهند.[٢۹] زمینه این مداخلات در اختلافات داخلی بعد از مرگ الغ بیگ، فراهم شد. عبدالله میرزا پسر ابراهیم سلطان، پادشاه سمرقند و ماوراءالنهر شد و بابر میرزا پسر بایسنقر به پادشاهی هرات وخراسان رسید. بنابر نوشتۀ خواندمیر، میرزا سلطان ابوسعید، نوه میرانشاه، كه در ولایات تركستان، ماوراءالنهر، بدخشان، طخارستان، زابلستان، سیستان، خراسان و مازندران به رعیت پروری مشغول بود، در صدد تصرف سمرقند برآمد. او از یاری ابوالخیر خان ازبك استفاده كرد و میرزا عبدالله كشته شد. اندكی بعد، ابوسعید، از ازبكان ترسید و به ابوالخیرخان و امرای ازبك پیام داد تا به منازل خویش باز گردند و "ابوالخیرخان به اضطرار به دشت قبچاق رفت".[٣٠]

مسئله دیگری كه در حكومت ابوسعید مورد توجه قرار گرفت، مسائل ایران غربی بود. قدرت جهانشاه قراقویونلو كه به معارضۀ با تیموریان آمده بود و حتی هرات را متصرف شده بود، نگرانی سلاطین شرقی ایران را برانگیخت. بدین جهت تیموریان و آق قویونلوها اتحادیۀ دفاعی بستند و سرانجام اوزون حسن آق قویونلو با شكست دادن قراقویونلوها قدرت خود را در قسمت غربی ایران تحكیم كرد. اما اوزون حسن لشكریان ابوسعید تیموری را در آذربایجان شكست داد و او را به قتل رسانید.

از این زمان شاهزادگان تیموری در خراسان و ماوراءالنهر به صورت حكام محلی در آمدند، اما خصومت همچنان ادامه یافت: احمد سلطان - فرزند ابوسعید - در ماوراءالنهر سلطنت كرد، عمر شیخ نیز صاحب فرغانه بود و بعد از وی پسرش بابر حاكم فرغانه شد. او بعدها امپراطوری گوركانی هند را تأسیس كرد. با كشته شدن سلطان احمد، میان شاهزادگان تیموری نزاع برخاست و برادرش محمود، و فرزندانش بایسنقر و علی هر یك مدتی كوتاه سلطنت كردند.

محمد خان شیبانی، رئیس طایفه ازبك، از پریشانی تیموریان استفاده كرد و در سال ۹٠٦ ق / ۱۵٠٠ م بخارا را در اختیار گرفت. محمدخان سپس سمرقند را نیز در اتحاد و تبانی با مادر سلطان علی،[٣۱] پادشاه تیموری، تسخیر كرد و در ماوراءالنهر بر تخت نشست.

در این دوران، سلطان حسین بایقرا در خراسان امارت داشت. سلطنت سلطان حسین، دورۀ درخشان ادبی و روزگار اوج مكتب هرات است. سال‌های پایانی حكومت وی با شاه اسماعیل اول مقارن بود. روابط سلطان بایقرا و شاه اسماعیل دوستانه بوده است. گرچه در ابتدا تیموریان با پناه بردن شاهزادگان و سرداران آق‌قویونلو و اقدامات تحریك‌آمیز آنان، در مكاتبه‌ها، رسم ادب را به جای نیاوردند و شاه جوان صفوی را رنجاندند، اما بعد از این كه سپاهیان قزلباش دربار هرات را لرزاندند، تیموریان با فرستادن نمایندگان و اظهار دوستی از آنچه گذشته بود، عذرخواهی كردند. اسماعیل بنا بر سوابق دیرینه و ارادت پیشین تیموریان نسبت به مشایخ صفوی، با آنها به روش پدر و فرزندی سلوك كرد و این وضع تا پایان دولت تیموری برقرار بود.

در سال ۹۱۱ ق سلطان حسین به عزم جنگ با ابوالفتح محمد خان شیبانی كه بر ممالك ماوراءالنهر چیره شده بود، از هرات حركت كرد، اما در راه درگذشت. بدیع الزمان میرزا و مظفر حسین میرزا پسرانش به طور مشترك در هرات به سلطنت پرداختند. دیگر شاهزادگان تیموری در خراسان سر به طغیان برداشتند. در داخل، اختلاف و نفاق بود و در بیرون،‌ خان ازبك چشم طمع به خراسان داشت. ازبكان، با‌ آگاهی از مرگ سلطان حسین و اختلافات درونی خراسان تا حدود رود مرغاب را غارت كردند. به رغم مقاومت متحدانۀ شاهزادگان تیموری، محمدخان شیبانی در باباخاكی در كنار رود مرغاب، تیموریان را در سال ۹۱٣ ق / ۱۵٠٧ م شكست داد و خراسان را بر متصرفات خویش در ماوراءالنهر افزود. بدین ترتیب، با گذشت یك قرن، اولاد چنگیزخان بطور قطع فرزندان امیر تیمور را مغلوب كردند.


[٣]- شیبانیان در ماوراءالنهر

در بررسی پیشینۀ تاریخی ازبكان، اولوس جوجی و تحولات آن را در دشت قبچاق تا قرن چهاردهم میلادی مرور كردیم. در بحث متأخر ازبكان، از شیبان تا ابوالخیرخان و به ویژه از این دوران تا تشكیل دولت ازبك در ماوراءالنهر به دست محمدخان شیبانی، دارای اهمیت است. شیبان از نوادگان چنگیزخان بود. اقطاعات وی پس از مرگ چنگیزخان شامل سرزمین‌هایی بود كه از شرق و جنوب شرقی به اورال جنوبی و مخصوصاً قسمت مهمی از ایالت تورگای و آقتیو بینسك محدود می‌شد. این سرزمین‌ها، امروزه محل سكونت قرقیزهاست. شیبان در جنگ‌های اروپایی مغولان در مجارستان شجاعت‌های بسیاری از خود نشان داد. بنا بر نوشته رشید الدین فضل الله همدانی، اگر مغولان در آن سرزمین می‌ماندند، حكومت آنجا را به شیبان واگذار می‌كردند.[٣٢]

تا اواخر قرن چهاردهم میلادی، اردوی شیبانی با اردوی سپید مجاورت داشت و در آن نواحی ییلاق و قشلاق می‌كردند. با ادغام اردوی زرین و اردوی سپید در زمان توقتمش، سپید اردو به جنوب روسیه مهاجرت كرد. این نواحی تحت تصرف شیبانیان بوده است. قبایل و طوایف مطیع شیبانیان از اواسط قرن چهاردهم میلادی ازبك نامیده شده‌اند.

ابوالخیر‌خان، مؤسس قدرت و شوكت ازبكان شیبانی بوده است. او در هفده سالگی (٨٣٢ ق / ۱۴٢٨ م) به طور رسمی، خان و پادشاه یورت و اردوی شیبانی در كنار رود تورا در سیبریه اعلام گردید. ابوالخیرخان به سرزمین‌های اولوس جوجی در شرق شط اورال و شمال سیحون حمله كرد و آن مناطق را گرفت. در حدود سال ٨٣۴ ق / ۱۴٣۱ م خوارزم را گرفت و در سال ٨۵۱ ق / ۱۴۴٧ م نواحی سغناق تا اوزگند در كنار سیحون را از تیموریان گرفت و سغناق را پایتخت خود قرار داد. در همین زمان نزاع‌های نوادگان تیمور به ابوالخیر خان فرصت داد تا به ماوراءالنهر وارد شود. ابوالخیرخان در اواسط قرن پانزدهم میلادی مورد حمله مغولان شرقی (قبیله اویرات) قرار گرفت و شكست خورد. در نتیجه، دو تن از خانهای شعبه جوجی به نام قرائی و جانی بیگ از ابوالخیرخان جدا شدند و از طرف خان جغتای ییسن بوقای ثانی در مرز مغولستان صاحب ملك گردیدند. در سالهای حدود ٧۱-٨٧٠ ق / ۱۴٦٦-۱۴٦۵ م طوایف صحرا نوردی كه مطیع ابوالخیرخان بودند، نزد قرائی و جانی بیگ رفتند و با آنها زندگانی مستقلی نمودند و قزاق - یا قرقیزقزاق - شناخته شدند. لشكركشی ابوالخیرخان برای مطیع ساختن آنان به كشته شدن او در سال ٨٧٢ ق / ۱۴٦٨ م انجامید. سه سال بعد، خان مغولستان یعنی یونس خان بقیۀ ازبك‌های وفادار را پراكنده ساخت، اما ازبك‌های یاغی، قرقیز - قزاق، دولتی صحرانورد تشكیل دادند و بعد از مرگ آنها، برندوق (پسر قرائی) و قاسم (فرزند جانی بیك) به سلطنت رسیدند؛ ولی خلق و خصلت صحرانوردی را هم چنان حفظ كردند.

رنه گروسه، در نتیجه‌گیری از حكومت ابوالخیرخان بر آن است كه وی كوشید روحیه بیابانگردی را با نوعی پادشاهی نیمه مقیم هماهنگ سازد ولی این تجربه به شكست و سقوط او انجامید.[٣٣] او در سرزمینی پهناور، طوایف و قبایل را گردآورد و در منازعات تیموریان ماوراءالنهر به حل اختلافات كمك كرد، اما به طور ناگهانی در برابر حملات دیگر صحرانوردان و برخی از ایلات خودش، كه از یكجانشینی به تنگ آمده بوده‌اند، از هم پاشید.

شاه بوداق پسر ابوالخیرخان، در همان سال وفات پدرش، بدست امیریونس، خان جغتائی مغولستان، كه به كمك قرقیز ـ قزاق آمده بود، در میان تاشكند و تركستان در سال ٨٧٢ ق / ۱۴٦٨ م كشته شد. محمد شیبانی، پسر بوداق، زندگانی پرحادثه‌ای را آغاز كرد. خواندمیر، شرح مبسوطی از دوران زندگانی وی به دست می‌دهد.[٣۴] او در دوران طفولیت تحت تربیت جدش ابوالخیرخان، قراچین بیك قاسم سلطان قرار گرفت. محمد خان شیبانی كه از فرمانروایی دشت قبچاق محروم مانده بود، مدتی نزد امیران و بزرگان قبایل ترك و مغول آمد و شد كرد و توانست برخی را به هواخواهی خود برانگیزد. با این همه، از فعالیت‌های خود نتیجه‌ای نگرفت. ناگزیر به بخارا آمد و به سلطان احمد میرزای گوركانی پیوست و در سمرقند صاحب قوت و قدرتی شد. با مرگ سلطان احمد وآگاهی از ضعف شاهزادگان تیموری، وی تصمیم گرفت كه در مسائل سیاسی ماوراءالنهر دخالت كند. نزاع‌های شاهزادگان و امیران از جمله اختلافات سلطان علی میرزا و خواجه یحیی زمینه موفقیت خان ازبك را فراهم ساخت. محمد خان شیبانی با بهره‌گیری از آن و اغفال سلطان علی و مادرش، شهر سمرقند را تصرف كرد و در نهایت با شكست دادن تیموریان و بابر در سال ۹٠٦ ق/۱۵٠٠م بر سریر سلطنت ماوراءالنهر نشست. بعد از تصرف سمرقند و برافراشتن علم استقلال، بخارا و قرشی و شهر سبز و غیره را میان خویشان خود تقسیم كرد و به هر یك حكومت و ولایتی بخشید.

اندكی بعد، ازبكان متوجه تصرف نواحی خراسان شدند و به زودی خوارزم (خیوه) را از تسلط سلطان حسین بایقرا بیرون آوردند و به سوی خراسان و هرات رهسپار گردیدند. خراسان و هرات در این زمان در اختیار بدیع الزمان میرزا پسر ارشد سلطان حسین بایقرا بود. خان ازبك از معبر كركی گذشت و در سال ٣-۹۱٢ ق / ٧-۱۵٠٦ م بلخ را تصرف كرد. بنابر نوشتۀ میرخواند، سلطان حسین میرزا از آن اهمال و تغافل كه در باب امداد سلطان بدیع الزمان میرزا كرده بود پشیمان شد.[٣۵]

هرات، پایتخت تیموریان، در سال ۹۱٣ ق / ۱۵٠٧ م به دست شیبك خان افتاد. خواندمیر، مورخ این دوران كه خود شاهد این حوادث بود و نامه‌ای از طرف سادات و بزرگان هرات مبنی بر اطاعت و انقیاد، برای محمدخان شیبانی فرستاده است، از مطالبات و تحمیلات ازبكان بر مردم و اكابر هرات انتقاد می‌كند.[٣٦]

به رغم منابع ایرانی دورۀ تیموری و صفوی، كه فقط چهرۀ غارتگرانه ازبكان را تصویر كرده‌اند، برخی برآنند كه محمد خان شیبانی، رنسانس ادبی و فرهنگی ترك و ایرانی تیموریان را در سمرقند توسعه داد و بزرگان این نهضت ادبی و فرهنگی را تشویق كرد. فرنان گرنار معتقد است:

وی با اینكه یك ازبك تام و تمام بود معهذا مردی بود مفتون شعر و ادب و دارای كمال و دانش، چنان كه زبان فارسی و عربی را خوب می‌دانست و به زبان تركی چكامه سرایی می‌كرد و با كمال گشاده دستی به شعراء و هنرمندان كمك می‌نمود.[٣٧]

محمدخان شیبانی، گرچه محمودخان، خان مغولستان را در پیكار آقشی شكست داد و اندكی بعد به قتل رسانید، اما دختر وی را به ازدواج فرزندش درآورد و بدین ترتیب در اولاد خود دو شاخۀ خاندان چنگیزخانی - شعبه جغتایی و شعبه جوجی - ایجاد كرد.

اوج قدرت ازبكان به‌عنوان مهم‌ترین دولت خراسان بزرگ تا سرزمین‌های تركستان غربی و ماوراءالنهر و فرغانه با تشكیل سلسله صفویه در ایران مقارن شد. رویارویی این دو دولت جوان و نوپا حتمی بود، چنانكه براثر آن دولت صفوی توانست خراسان را از تصرف ازبكان خارج سازد و بعد از چهار قرن و نیم، ایران واحدی به وجود آورد. تفاوت‌های اساسی میان این دو دولت نوظهور و جوان یعنی صفویه و ازبكان وجود داشت: صفویه ایرانی بودند، ازبكها آمیخته‌ای از مغولی و ترك. صفویه شیعی متعصب بودند، و ازبكها سنی متعصب. اختلافات نژادی، حالت و صورت مذهبی یافت. شهرنشینی صفویان و برخورداری آنان از رونق و شكوفایی فكری و فرهنگی مبتنی بر پشتوانه‌های تاریخی، با صحرانشینی و بیابانگردی ازبكان كه از سابقه تمدنی بهره‌ای نداشتند، تلاقی دو نوع حیات فكری و اجتماعی بود.

محمدخان شیبانی، به عنوان قهرمان تسنن و به عنوان فرزند چنگیزخان در نامه‌ای به پادشاه صفویه اخطار كرد كه دست از اندیشۀ شیعی بردارد، در غیر این صورت با شمشیر، او را از كفر به مذهب حق وادار خواهد كرد. او اصل و منشأ صفویان را مورد تردید و حتی تمسخر قرار داد وكشكول درویشی هدیه فرستاد تا به پیشه اجداد خود باز گردند و سلطنت را به خاندان چنگیزخان واگذار نمایند.

با پیدایش دو دولت نوبنیاد، دو قدرت با ویژگی‌های متفاوت در مقابل یكدیگر صف‌آرایی كردند. افزون بر روحیه توسعه طلبی، تعارضات عقیدتی و اختلافات مذهبی در شعله‌ور شدن منازعات مؤثر بود. این اختلافات مذهبی از سوی روحانیون مذهبی به ویژه علمایی ایجاد شد كه بعد از تشكیل دولت صفوی و برقراری نظام شیعی در ایران به ماوراءالنهر مهاجرت كرده بودند. برجسته‌ترین این افراد، فضل‌الله روزبهان خنجی است. با ادامه بحران نظامی در مناسبات ایران و ازبكان، استناد به دلایل تاریخی بروز یافت. موروثی بودن خراسان برای ازبكان به‌عنوان وارثان چنگیزخان و سپس تیموریان به‌روشنی بیان شده است. در مقابل، صفویان به‌عنوان جانشینان دولت‌های باستانی ایران، این سرزمین را ملك موروثی خواندند.

در این میراث خواهی نوین، سلاطین ماوراءالنهر، پادشاهی ایران را به عراق و آذربایجان محدود كردند تا در جغرافیای سیاسی دولت آق‌قویونلو قرار گیرد. بدین گونه كسب مشروعیت تاریخی، در كنار توجیه مذهبی بروز یافت. محور مجادلات در قالب مباحث مذهبی در سطور اسناد و مأخذ تاریخی هم چنان وجود داشت. در رویارویی عقیدتی ایران و ازبكان، به حوادثی كه در تاریخ اسلام به پیدایش شكاف در جهان اسلام منجر شده بود، دوباره بازگشتی صورت گرفت تا هر یك در اثبات عقیده خویش و بطلان نظریات دیگری توفیق یابند. این مجادلات عقیدتی و تاریخی، به سه جنگ عمده و سرنوشت‌ساز یعنی مرو، جام و رباط پریان منتهی شد كه هر كدام می‌توانست تمامیت ارضی ایران و اندیشه دینی صفویان را در مخاطره قرار دهد. سرانجام این جدال خونین در آغاز قرون جدید، حاكمیت ازبكان بر شرق ایران را در اوایل سده یازدهم پایان داد. شاه عباس اول، نه تنها حاكمیت ایران را بر مرزهای شرقی و خراسان احیاء كرد، بلكه در نزاع‌های درونی سلاطین ازبك نقش مهمی برعهده گرفت. به طوری كه برخی از خوانین ازبك برای باز یافتن قدرت در ماوراءالنهر به پایتخت ایران روی آوردند. در واقع، برای نخستین بار در این دوران، نفوذ سیاسی ایران در ماوراء النهر برقرار گردید.


[]نتیجه‌گیری

اوضاع سیاسی ماوراءالنهر و بسترهای فرهنگی ایرانی - اسلامی آن، در پیدایش نیروهای محلی در ایران و تاسیس سلسله‌های مستقل و نیمه مستقل نقش مهمی داشت. این مناطق، معبری برای حمله‌های متعدد به ایران بوده است؛ این یورش‌ها، به تشكیل دولت‌هایی از اقوام مهاجم در جغرافیای سیاسی و فرهنگی ایران انجامید. ازبكان، آخرین نماینده این حملات در اواخر سده نهم هجری و در بامداد تشكیل دولت صفویان بودند كه دوره‌ای از رویارویی عقیدتی و سیاسی را با صفویان، در قالب تجدید تئوری خلافت، در آغاز سده دهم هجری شكل دادند. در واقع، پیروزی ازبكان بر تیموریان و تشكیل پادشاهای ازبكان در ماوراءالنهر به منزلۀ برتری شیبانیان از شعبه جوجی بر تیموریان از شعبه جغتای بود. البته، تیمور، به‌رغم برقراری امپراطوری ترك، مشروعیت مغولان را رها نكرد و امپراطوری تیموری، از لحاظ فرهنگی، تركیبی ایرانی - ترك بود؛ و از لحاظ تشكیلات حكومتی، بنایی تركی - چنگیزی داشت؛ و از لحاظ سیاسی - مذهبی، ماهیتی مغولی و اسلامی یافت. در دوره بعد از تیمور، ایران شرقی، در دست اعقاب وی دست به‌دست گشت و در ایران غربی، حكومت تركمانان پدیدار شد.

قدرت نوین مغولان اردوی شیبان، و حركت‌ آنان به‌سوی متصرفات تیموری، نشان از دوره جدیدی در تاریخ ماوراءالنهر و خراسان داشت. این حركت، در كنار دخالت آنان در نزاع‌های درونی تیموریان، به انقراض دولت تیموری و استقرار حكومت ازبكان در ماوراءالنهر منجر شد. اوج قدرت ازبكان، مقارن با تشكیل سلسله صفویه در ایران بود. رویارویی این دو دولت پر حرارت، اجتناب‌ناپذیر بود. اندیشه تشكیل دولت واحد در ایران با صبغۀ مذهبی شیعی، در برابر توسعه‌طلبی ارضی و اندیشه تجدید خلافت در دستگاه بخارا قرار گرفت.

اجمال سخن این‌كه، آن هنگام كه جدال مذهبی ایرانیان و ازبكان به بن بست نظامی كشیده شد، میراث‌خواهی تاریخی پا به‌عرصه ظهور نهاد. از حصول به مشروعیت عقیدتی (ادعای خلافت) در توسعه‌طلبی سیاسی و مذهبی آغاز شد و با ادعاهای تاریخی (وراثت سلسله‌های پیشین) برای حكم‌فرمایی بر سرزمین‌های اسلامی به اتمام رسید.


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله که برگرفته از فصلنامۀ تاریخ اسلام (شماره ٣٢ - زمستان ۱٣٨٦) است، برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.
يادداشت ۲:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- بارتولد در تحقیقات خود در مورد تركستان و ماوراءالنهر، به‌ویژه در “چهار بررسی درباره آسیای مركزی” مواد فراوانی گرد آورده است. هر چند دسترسی به آن ممكن نشد، لیكن از اطلاعات پراكنده منابع مانند نوشته‌های رنه گروسه، سود جستم.
[۲]- طبری، تاریخ الرسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، انتشارات اساطیر، ۱٣٦٨) ج ۹، ص ٣٨٠٦ - ٣٨٠۴.
[۳]- بارتولد، تحت عنوان “آسیای میانه قبل از قرن دوازدهم میلادی” به تفصیل از آن بحث می‌كند. ر. ك: بارتولد، تركستان‌نامه، ترجمه كریم كشاورز (تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱٣۵٢).
[۴]- میرخواند، تاریخ روضۀ الصفا، (تهران، كتابفروشی خیام، ۱٣٣۹) ج ۴، ص ٣٠.
[۵]- ابوسعید گردیزی، تاریخ گردیزی (زین‌الاخبار)، با مقدمه محمد قزوینی (تهران، بی‌نا، ۱٣٢٧) ص ۴٧-۱۵.
[۶]- اصطخری، المسالك و الممالك، تحقیق محمدجابر عبدالغال الحسینی، (قاهره، مطبع دارالقلم، ۱۹٦۱) ص ٣٠۵.
[٧]- ابن اثیر، الكامل فی التاریخ (بیروت، دار صادر، دار بیروت، ۱۹٦٦) ج ٨، صص ۵٣٢-۵٣۱.
[۸]- منظور از دشت، سرزمین‌هایی است كه در شمال ماوراءالنهر قرار داشت و مسكن اقوام ترك بود و شامل تركستان چین كنونی است.
[۹]- گردیزی، پیشین، ص ۵٨؛ نقل از: بارتولد، تركستان‌نامه، پیشین، ج ۱، ص ٦٠۵.
[۱٠]- البته در انتساب تیمور به دودمان جغتای تردید هم وجود دارد.
[۱۱]- در كتاب جامع‌التواریخ این متصرفات عبارتند از: ایبیر - سپبیر پولار و دشت قبچاق و باشغر دو روس و چركس تا دربند خزر كه مغولان آن را تیمور قهلقه می‌گویند. ر.ك: رشیدالدین فضل‌الله همدانی، جامع‌التواریخ، تصحیح بهمن كریمی (تهران، اقبال، بی‌جا) ج ۱، ص ۵۱٣.
[۱۲]- در مورد فرزندان جوجی، ر. ك: همان، ص ۵٢٠ - ۱۵؛ خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، با مقدمه جلال‌الدین همائی (تهران، انتشارات كتابخانه خیام، ۱٣٣٣) ج ٣، صص ٧٧-۱۵.
[۱۳]- شیبانیان در حدود سال ۱۴٨٠، خانات سیبریه “تیومن” یا “سی‌بیر” را مطیع خود ساختند. با لشكركشی توقتمش خان در سال ۱٣٨٠ میلادی به اردوی زرین و فتح آن و سفر به اروپا، اقطاعات “اورده” واقع در سیحون سفلی بدست شیبانیان افتاد. پادشاه شیبانیان موسوم به ابوالخیرخان كه از سال ۱۴٢٨ در ناحیه تورا در سیبریه غربی به سلطنت پرداخت، منطقه بالكاش تا اورال را تصرف نمود و مركز فرمانروایی خود را شهر سغناق واقع در ساحل سیحون قرار داد. نوۀ او در بخارا و سمرقند پادشاهی ازبك را تأسیس نمود.
[۱۴]- رنه گروسه، امپراطوری صحرانوردان، ترجمه عبدالحسین مكیده (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱٣۵٣) ص ٦۵٠.
[۱۵]- میرخواند، پیشین، ج ۵، ص ٢٢٢؛ بارتولد در دائرۀالمعارف اسلامی در ذیل مدخل منگوتیمور، ص ٢٦۱. در این مورد بحث می‌كند. نقل از: گروسه، پیشین، ص ٦۵٦.
[۱۶]- برای بحث تفصیلی در دورۀ سلطنت منگورتیمور، تودامنگو، تولابوقا و توقتای، رك: گروسه، پیشین، صص ٦٦٣-٦۴٣.
[۱٧]- قاضی احمد غفاری، مورخ دورۀ صفوی كه همزمان با حسن روملو صاحب احسن‌التواریخ می‌زیسته، در مورد لشكركشی جانی بیك خان اطلاعاتی در اختیار ما قرار می‌دهد: “در آذربایجان دفع شر اشرف كرد و بردی بیك را با سپاهی در آذربایجان گذاشت”. ر. ك: تاریخ جهان آراء، (تهران، كتابفروشی حافظ، ۱٣۴٣) صص ٢٠٣-٢۱٠.
[۱۸]- در مورد تیمور و توقتمش، ر. ك: ابن عربشاه، عجایب المقدور فی اخبار تیمور، به اهتمام كبیرالدین احمد (كلكته، بی‌نا، ۱٢۹۹) صص ۱٧-۱۵.
[۱۹]- خواندمیر، پیشین، ج ٣، ص ٣۹٨.
[٢٠]- برای بحث تفصیلی ر. ك: شرف‌الدین علی یزدی، ظفرنامه، تصحیح محمد عباسی (تهران، امیركبیر، ۱٣٣٦) ج ۱، صص ٣٧-٣۴.
[٢۱]- همان، ص ٣۹٨.
[٢۲]- تاریخ رشیدی تألیف میرزا حیدر گوركانی از منابعی است كه مطالب مهمی از دوره تیموری و صفوی در بر دارد. این كتاب در سال ۹۵٢ ق تألیف شده است. رنه گروسه، نقل قول بسیاری از این اثر آورده است.
[٢۳]- رنه گروسه، پیشین، ص ٦٨٣.
[٢۴]- همان، ص ٦٨۴.
[٢۵]- فهرست اجمالی لشكركشی تیمور از خواندمیر اقتباس گردیده است. ر. ك: خواندمیر، پیشین، ج ٣، صص ٣۹٨-٣۹۵.
[٢۶]- رنه گروسه، پیشین، ص ٧۵٨.
[٢٧]- شرح لشكركشی‌های شاهرخ در كتاب خواندمیر به تفصیل آمده است. ر. ك: خواندمیر، پیشین، ج ٣، ص ۴٦٨.
[٢۸]- حسن روملو، در این مورد اطلاعاتی در بردارد. ر. ك: احسن‌التواریخ، تصحیح عبدالحسین نوائی، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ج ۱۱، ۱٣۴۹) ص ٢٠٢.
[٢۹]- دخالت ابوالخیرخان در نزاع‌های تیموریان در منابع متعددی آورده شده است. ر. ك: معین‌الدین محمد الزمچی اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، تصحیح سید محمدكاظم امام (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱٣٣٨) ج ٢، ص ۱٦٨؛ ابوبكر طهرانی، دیاربكریه، تصحیح نجاتی لوغال - فاروق سومر (تهران، كتابخانه طهوری، ۱٣۵۵) ص ٣۱۴؛ خواند میر، پیشین، ج ۴، ص ۵٠.
[۳٠]- خواند میر، پیشین، ج ۴، ص ۵٠.
[۳۱]- محمد خان شیبانی با مادر سلطان‌علی باب مكاتبه گشود و او را با وعده ازدواج تطمیع كرد. بدین جهت وی فرزند خویش را به تسلیم شدن دعوت كرد. ر. ك: خورشاه بن قباد الحسینی، تاریخ قطبی، به كوشش سید محمد مجاهد حسین زیدی، (دهلی، جامعه ملیه اسلامیه نئی دهلی، ۱۹٦۵) ص ۵۴٣.
[۳۲]- در مورد شیبان و فرزندانش و متصرفات آنان ر. ك: جامع‌التواریخ، ج ۱، صص ۵۱٧-۵۱۵.
[۳۳]- رنه گروسه، اطلاعات گسترده‌ای درباره تاریخچۀ ازبكان گرد آورده است. در مورد برداشت كلی وی از حكومت ابوالخیرخان ر. ك: امپراطوری صحرانوردان، پیشین، ص ٧٨٨.
[۳۴]- خواندمیر، پیشین، صص ٢٧٦-٢٧٣.
[۳۵]- میرخواند، پیشین، ج ٧، ص ٢٣٣.
[۳۶]- خواندمیر، پیشین، ج ۴، ص ٣٧٨.
[۳٧]- نقل از: رنه گروسه، پیشین، ص ٧۹٠.



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، ج ٨، بیروت، دارصادر، ۱۹٦٦ م.
ابن عربشاه، عجایب المقدور فی اخبار تیمور، به اهتمام كبیرالدین احمد، كلكته، بی‌نا، ۱٢۹۹.
اسفزاری، معین‌الدین محمد الزمچی، روضات‌الجنات فی اوصاف مدینه هرات، تصحیح محمدكاظم امام، ج ٢، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱٣٣٨.
اصطخری، المسالك والممالك، تحقیق محمدجابر عبدالغال الحسینی، قاهره، مطبع دارالقلم، ۱۹٦۱ م.
بارتولد، تركستان‌نامه، ترجمه كریم كشاورز، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱٣۵٢.
خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، با مقدمه جلال‌الدین همایی، ج ٣، تهران، انتشارات كتابخانه خیام، ۱٣٣٣.
خورشاه بن قباد الحسینی، تاریخ قطبی، تصحیح سید جاهد حسین زیدی، به كوشش سید محمد مجاهد حسین زیدی، دهلی، جامعه ملیه اسلامیه نئی دهلی، ۱۹٦۵ م.
روملو، حسن، احسن‌التواریخ، تصحیح عبدالحسین نوایی، ج ۱۱، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱٣۴۹.
طبری، تاریخ رسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۹، تهران، انتشارات اساطیر، ۱٣٦۹.
طهرانی، ابوبكر، دیاربكریه، تصحیح نجاتی لوغال، فاروق سومر، تهران، طهوری، ۱٣۵۵.
قاضی احمد غفاری، تاریخ جهان آراء، تهران، كتابفروشی حافظ، ۱٣۴٣.
گردیزی، ابوسعید، تاریخ گردیزی (زین الاخبار)، با مقدمه محمد قزوینی، تهران، بی‌نا، ۱٣٢٧.
گروسه، رنه، امپراطوری صحرانوردان، ترجمه عبدالحسین میكده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱٣۵٣.
همدانی، رشید الدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، تصحیح بهمن كریمی، ج ۱، تهران، اقبال، بی‌تا.
میرخواند، تاریخ روضۀالصفا، ج ۴، تهران، كتابفروشی خیام، ۱٣٣۹.
یزدی، شرف‌الدین علی، ظفرنامه، تصحیح محمد عباسی، ج ۱، تهران، امیركبیر، ۱٣٣٦.


[برگشت به بالا]


تلاش تیموریان برای حفظ خراسان

از: دکتر محمدحسن رازنهان (استاد گروه آموزشی تاریخ)

تلاش تیموریان برای حفظ خراسان

نگاهی به جذب عناصر تیموری در ایل‏‌های صفوی


فهرست مندرجات

.



تیموریان هرات

تیمور با این‌که بسیار خون‌ریز بود، ولی به دانش و هنر علاقه نشان می‌داد. از این‌رو هنرمندان و صنعتگران از کشتارهایش در امان بودند. فرزندان او نیز سیاست بنیان‌گذار دودمان تیموریان را پی گرفتند.

تیمور در سال ۷۸۳ هجری در پی جنگی خونین و مرگبار هرات را تسخیر کرد و به فرمانروایی آل کرت در این شهر پایان بخشید. تسخیر هرات به‌دست سربازان تیمور با خرابی و ویرانی تقریباً کامل این شهر همراه بود.

تیمور در سال ۸۰۷ هجری و زمانی‌که قصد حمله به چین را داشت، درگذشت و چهارمین پسر او، شاهرخ میرزا، در همان‌سال به پادشاهی رسید و شهر هرات را به‌عنوان پایتخت خود برگزید. در زمان فرمانروایی شاهرخ، به‌تدریج آرامش جای آشفتگی را گرفت و خرابی‌های تیمور در هرات به‌سرعت جبران شد. شاهرخ در سن هفتاد و دو سالگی و به‌سال ۸۵۰ ه‍.ق چشم از جهان فروبست و مرگ او، موجب تسریع در زوال این خاندان شد. در نهایت صفویان و امرای شیبانی به هرات تاختند. با این حال خاندان تیموری از میان نرفت و نوادگان تیمور پس از چندی پس‌تر فرمانروایی خود را به هندوستان بردند و امپراتوری بزرگ گورکانیان هند را بنیاد گذاردند.

تا پایان قرن پانزدهم میلادی (قرن نهم هجری) قلمرو بسیار وسیع تیمور لنگ در ایران و آسیای‏ مرکزی به‌طور چشمگیری تقلیل یافته بود و در نتیجه‏ بیش‌تر خاک ایران به تصرف سلسله‌ی آق‌قویونلو درآمد. در همین حال ازبکان و دیگران‏ در شمال، دست‌اندازی به باقی‌مانده‌ی متصرفات‏ جانشینان تیمور را آغاز کردند. تقسیم دائمی و مکرر قلمرو میان فرزندان و جانشینان و منسوبان تیموری‏ و طایفه‌‏اش، روند تقلیل متصرفات او را تسریع‏ کرد. هر شهر و یا روستایی از شاهزاده یا شاهدختی‏ تیموری پشتیبانی می‏‌کرد، به‌گونه‌‏ای که قدرت‏ سیاسی عملاً در دستان اشخاص زیادی پراکنده شده‏ بود. وقتی تشتت قدرت افزایش یافت، توان‏ تیموریان برای مقابله با شورش‌های داخلی و همسایگان متجاوز کاهش یافت،این پدیده‏ای بود که برای اویماق‌های قزلباش چندان تازگی نداشت.[۱] تیموریان به‌رغم این‌که بر اثر این قبیل اختلافات‏ داخلی توان مقاومت خود را از دست دادند، ولی‏ توانستند سلطه‌ی خود را بر شمال شرقی ایران، قسمت‌هایی از افغانستان امروزی، و آسیای مرکزی‏ حفظ کنند. حتی این قلمرو و با فرا رسیدن قرن‏ ۱٦ میلادی (دهم هجری) در اثر پیشرفت صفویان‏ از جنوب و ازبکان از شرق روزبه‌روز محدودتر شد.

شاهزادگان تیموری در برخی از شهرها و مناطق، به‏ حکومت خود ادامه دادند، اما عمدتاً تابعیت‏ صفویان یا ازبکان را برای مدتی کوتاه پذیرفتند، حوزه‌ی فرمان‌روایی آن‌ها از دیوارهای شهر (یا قلعه‌‏های‌شان) فراتر نمی‏‌رفت. تا دهه‌ی دوم قرن‏ شانزدهم میلادی، این شاهزادگان به‌جز آن‌هایی که‏ تحت اطاعت بابر بودند، از میان رفتند. سران‏ بزرگ‌ترین اویماق‌های تیموری، برلاس و میران‌شاهی‏ (شعبه‌ی عمده‏‌ای از طایفه برلاس)، به‌خدمت بابر درآمدند. طوایف اوغوز، ترک و مغول یا برخی‏ از ایلاتی که بخشی از آن‌ها تحت حاکمیت صفویان‏ و بخشی دیگر تحت اداره‌ی ازبکان و قسمتی‏ در خدمت بابر بودند، به بقای خود ادامه دادند.

رهبران ایلی که به‌حد کافی از صلاحیت چشم‌گیر و سوابق خانوادگی برخوردارند، در سطوح پایین‏ دستگاه حکومت صفوی و یا نزد نخبگان سیاسی‏ و نظامی ازبک به‌خدمت گرفته شدند. بعضی از این‏ ایلات نظیر «یقه»، «اوخلو» یا «یموت» کاملاً دست‌نخورده باقی ماندند و تا مدت‌ها پس‏ از استقرار صفویان هم‌چنان در مرزهای صفوی‏ و ازبک مشکلاتی به‌وجود می‌‏آوردند. تجزیه‏ و تقسیم این گروه‌ها که قبلاً به تیموریان خدمت‏ کرده بودند، گواهی روشن بود بر رویدادهای فاجعه‏‌آمیزی که به دولت تیموریان در ایران خاتمه داد.

تیموریان که توسط ازبکان و صفویان‏ از استحکامات‌‌شان در خراسان بیرون رانده شدند، توانستند تا سال ۹۳٠ ﻫ (۱۵۲۴ م) تحت فرمان‏ بابر، متصرفاتی را در بلخ، قندوز، بدخشان و قندهار حفظ کنند. اما در فاصله سال‏های ۹۱۲ ﻫ (سال مرگ سلطان حسین بایقرا) تا ۹۳٠ ﻫ (۱۵۲۴ و ۱۵٠٦ م) توسط همسایگان متجاوز و توسعه‌طلب خود از این نواحی نیز بیرون رانده‏ شدند. در طول کشمکش ازبکان و صفویان‏ بر سر خراسان، بابر توانست با فتوحات مجدد متصرفاتی در ناحیه شمالی آن ایالات فرا چنگ آورد و از طریق دوستی با شاه اسماعیل اول، آن‌را نگه‏ دارد.

امیر دیگر تیموری، محمدزمان میرزا بن بدیع‏‌الزمان میرزا، توانست استقلالی ناپایدار را در قسمت‌هایی از خراسان به‌دست آورد، اما نخست‏ تحت اطاعت ازبکان و سپس اسماعیل و سرانجام‏ بابر درآمد. او درست قبل از نبرد چالدران از فرمان‏ اسماعیل تمرد کرد و برای مدتی کوتاه فرمانروای‏ مستقلی شد و لشگرهایی به استرآباد، غرجستان و حتی هرات فرستاد. در طی این عصیان، مولف‏ «حبیب السیر»، غیاث‌الدین بن حمام‌الدین‏ حسینی، خواند میر، در خدمت محمدزمان میرزا به‌سر می‏‌برد و شاهد عینی حوادث بود.[٢] دو سال‏ بعد از این استقلال ناپایدار محمدزمان‏ در سال ۹۲۲ ﻫ (۱۵۱٦ م) از بابر شکست خورد. بابر او را به فرمان‌روایی بلخ و شبورغان، که قبلاً خود محمدزمان آن‌جا از چنگ صفویان درآورده بود، منصوب کرد.[٣]

خان میرزا عموی بابر (که به سلطان اوسین نیز معروف است)، وقتی‌که حکومت مطلقه ازبکان‏ را دید در سال ۹۱۵ ﻫ (۱٠-۱۵٠۹) به بدخشان‏ گریخت، اما با فتح مجدد هرات توسط شاه‏ اسماعیل اول به‌خدمت صفویان درآمد. وقتی که‏ بابر دوباره بر ماوراءالنهر دست یافت تفوق عموزاده‏ خود را مشاهده کرد. در زمان مرگ وی ۹۲٠ (۲٠-۱۵۱۹ م.) بابر پسر خود همایون را حاکم بدخشان‏ کرد.[۴]

حاکمان ارغون قندهار که بر این ایالت از زمان‏ تیموریان فرمان می‏راندند با اینکه اسماعیل اول در ۹۲٠ ﻫ (۱۵۲۱ م) لشکری به آن‌جا گسیل داشت، ولی مدتی به دور از تسلط صفویان آن‌جا را در دست‏ داشتند. آن‌ها هر چند تا سال ۹۳٨ ﻫ/۱۵۲۲ به‌طور صوری تحت صفویان بودند اما بعد از یک محاصره‏ سه ساله، بابر شهر را به اجبار تصرف کرد و پسر خود کامران میرزا را به فرمان‌روایی آن شهر گماشت.[۵]

بعضی از این ایلات تا مدت‌ها پس از استقرار صفویان هم‌چنان‏ در مرزهای صفوی و ازبک‏ مشکلاتی به‌وجود می‏‌آوردند. تجزیه و تقسیم این گروه‌ها که‏ قبلاً به تیموریان خدمت کرده‏ بودند، گواهی روشن بود بر رویدادهای فاجعه‏‌آمیزی که به‏ دولت تیموریان در ایران خاتمه‏ داد.

بابر حضور و حاکمیت تیموریان را بر یک منطقه‏ مشخص با ائتلافی از ایلات بزرگ‌تر، که‏ از خاندان‌های گوناگون تیموری حمایت کرده‏ بودند، ایجاد کرد. برلاس و ایلات منتسب به آن، با شخصیت‏‌های برجسته‏‌اش مثل روسای آرغون‏ همگی تا سال ۹۳٨ ﻫ/۱۵۲۲ م، دوباره به‌خدمت‏ تیموریان درآمدند. آن‌ها از سلطه طاقت‌فرسای‏ رقبای نیرومند خود که از فرمان آق‌قویونلوها به‏‌خدمت صفویان درآمده بودند. ناله و شکایت‏ داشتند. بخت و اقبال آن‌ها در مقام روسای ایلات، در گرو وفاداری‌شان به شاهزاده تیموری، بابر بود، و نه خدمت به صفویان، زیرا که در خدمت صفویان‏ به‌رعیت کسانی بدل می‏‌شدند که هم‌طراز خودشان‏ بودند.


جذب عناصر جغتایی در میان اویماق‌های‏ صفویان

این واقعیت که اکثر روسای بزرگ‌تر، ساختار اویماقی (ایلی) صفویه را نسبت به خود انعطاف‌‌‌ناپذیر یافتند، به این معنی نیست که خیلی‏ از روسای قبایل کم‏‌اهمیت‏‌تر تمایلی نداشتند که با صفویان و یا روسای قزلباش به تفاهم برسند، در واقع «قرابیات‏‌ها» یکی از اویماق‌های فرعی (خرده‏ ایل‌‏ها) که اسکندر بیک منشی آنان را در ردیف‏ جغتایی‌‏ها قرار داده، از زمان‏‌های خیلی دور به‏ خاندان صفویه وفادار بودند. روسای قرابیات‏ تحت ریاست الیاس بیگ ایغور اوغلی لشگر برادر اسماعیل (شیخ سلطان‌علی) و پدرش (شیخ حیدر) جنگیده بودند. به‌‏نظر می‌‏رسد الیاس بیک و پسرانش از امیرانی بودند که اعضای قبیله‌‏شان‏ دام‌‏های خود را در فصل تابستان در اطراف اردبیل‏ و یا در کناره‏‌های دشت گیلان می‌‏چرانیدند هر چند احتمالاً آن‌ها مراتع و زمین‏‌هایی در خراسان و اطراف‏ مشهد، داشتند.[٦] در میان ترکان جغتایی و مغول‏ ترکان، رئیس این ایل در شمار نخستین سرانی بود که به جنبش صفویان پیوست. معلوم نیست که آیا اخلافش در خدمت خاندان صفوی بوده‏‌اند یا نه، گرچه احتمال این امر بعید به‏‌نظر نمی‌‏رسد. قرابیات‏‌های خراسان و سلسله جبال البرز، عناصر اصلی ایل چاوشلو بخشی از اویماق استاجلو، بودند. اگر نگوییم همه امیران چاوشلو، دست‌کم‏ بیش‌تر آن‌‏ها از سوی پدری یا مادری از تبار قرابیات و مخدوم افراد این ایل بودند.[٧]

اسکندر بیک منشی جغتاییان را گروه‏‌هایی از قبایل وابسته به اردوی قبچاق - که جغتای پسر چنگیز خان یا فرزندانش بر آن‏‌ها حکومت می‌‏کردند - نمی‌‏داند بلکه به‌‏نظر وی آنان، از هر اصل و ریشه‏‌ای‏ که باشند از قبایلی به‌شمار می‏‌آمدند که زیر فرمان‏ فرزندان تیمور لنگ بودند. سرانجام بسیاری از این‏ ایلات، منشا خود را با خدمت در اردوی جغتایی‏ پیوند داده و اخلاف جغتای تا اوایل قرن ۱٦ میلادی‏ به‏‌عنوان خان اولوس جغتایی حکومت کردند. اسکندر بیک منشی این مقوله را تا آن‌جا تعمیم داده‏ که ایلات بسیاری را شامل می‏‌شود از جمله ایلات‏ آسیای مرکزی که ریشه‌ی جغتایی نداشتند و تحت‏ حکومت بابر، ازبکان و دیگران (از جمله قبایل‏ هزاره) درآمده بودند و هم‌چنین تعدادی از خرده‏ ایل‏‌های سابق تیموری را که به‌خدمت صفویان‏ درآمدند.[٨] این چنین دسته‏‌بندی از اسکندر بیک‏ عجیب نیست زیرا وی آن‌را از روایتی قدیمی که به‏ خانواده‌ی تیمور لنگ مربوط است، اقتباس کرده‏ است. تیمور مدعی بود که از مادر و از طریق جغتای‏ نسب به چنگیز خان می‏‌برد. او خودش را از قبیله‏ برلاس می‌‏دانست. این قبیله مدتی طولانی به‏ فرزندان جغتـای در آسـیای مرکـزی خدمـت کـرده‏ بودنـد، و بـه پـاس ایـن خدمـات طولانـی، تیـمور، فرزنـدان و بازمانـدگانش و همـه قبایلـی که واقعـاً به او وابسـته بودنـد. به‌‏عنـوان عضـوی از اولـوس جغتـای‏ شـناخته شـدند.[۹]

همه ایلاتی که سرانجام به‌‏خدمت صفویان‏ درآمده یا به‌زور تسلیم آن‏‌ها شدند، یا آن‌‏ها که قبلاً به‏ اولوس جغتای تعلق داشتند و یا افرادی که ادعای‏ ارتباط با آن اولوس را داشتند، عنوان جغتایی و یا نامی را که نشانی از ریشه آن‏‌ها در آسیای مرکزی، خارج از قلمرو نفوذ آق‌قویونلو داشت، از دست‏ ندادند. افزون بر جغتایی دو نسب دیگر هست که، منشأ آن‌‏ها را در گروهی از مردمی که در آسیای‏ مرکزی زندگی می‏‌کردند و یا تحت حکومت تیمور بودند، قرار می‌‏دهد. «ایغور اوغلو» به این چنین‏ گروهی یعنی خاندان بابا الیاس قرابیات اشاره دارد. این نام هم‌چنین به‏‌صورت «آنغوت اوغلی» و یا «آنوت اوغلی» یا «ایغوت اوغلی» نقل شده است‏ در حالی‏‌که صورت درست آن «ایغور اوغلی» است. غیاث‏‌الدین خواند‏میر یکی از دیوانیـان، که در خدمـت محمـدزمـان میـرزا بـود، و احتـمالاً بـا نـام‏‌هـای‏ آسـیای مرکـزی آشـنایی بیش‌تر داشـته در تمـام تاریخـش‏ نـام الیـاس بیـک قرابیـات را با نسـبت ایغـور اوغلـی‏ آورده اسـت. در واقـع ایـن، تنـها نـام قبیـله‌‏ای اسـت‏ که خوانـدمیـر به ایـن شـخص داده اسـت.[۱٠] ریشه‏ این عنوان مبهم است، اما چند احتمال را می‌‏توان‏ ذکر کرد: نخست این‌که، این نام نشان‌دهنده‌ی فرزندان‏ ایغورها و یا ایغورهای چینی است که طی قرن ۱۳ میلادی از استپ اویغوریا چنین به آن نقطه کوچ‏ کردند در آن هنگام چنین مهاجرت‏‌هایی مرسوم‏ بود.[۱۱] احتمال قوی‏‌تر این است که این خاندان از تبار ایغورها بودند و در قرن چهاردهم میلادی از دشت ایغور و بیش بالیغ به‌‏عنوان کمک وارد قلمرو تیمور لنگ شدند.[۱٢] اما در نهایت هیچ‌یک از این‏ توضیحات قانع‌‏کننده نیست. زیرا توضیحات‏ دیگری نیز برای این عنوان می‏‌توان ارائه داد. این‏ اسم ممکن است چنان‌که رشیدالدین آورده صرفاً به «هم‌‏پیمانی» اشاره داشته باشد.[۱٣] یا ممکن‏ است که صرفاً تحریفی از اوغوز باشد. (زیرا بیات‏‌ها معمولاً یکی از ایلات اوغوز به‏‌شمار می‏‌روند). با این‌همه شکی نیست که منشأ این عنوان در اصل به‏ دوره‌ی تیموری بر می‌‏گردد.

عنوان دیگری که شاید به منشأ تیموری اشاره‏ داشته باشد لقب «ترخان» است که به شاخه‏‌ای از اویماق ترکمان اطلاق شده است. در واقع اولین‏ اشخاصی که در میان این طایفه ظهور کردند، امیران‏ تحت فرمان آق‌قویونلو بودند.[۱۴] اشاره به امیران‏ در قلمرو آق‌قویونلو به‌‏معنی این نیست که این‏ اشخاص فرمانبری کرده و یا از فرزندان کسانی بوده‏ که در خدمت تیموریان بودند. عنوان ترخان در سازمان اداری تیموریان به‌گونه‌ی معمول‌‏تری ظاهر شد و به امیرانی اطلاق می‌‏شد که از مالیات‏‌های قطعی و باج‏‌ها و خدمات معاف بودند.[۱۵] این عمل‏ بازگشتی بود به احیای سنت‏‌های ترکی مغولی که‏ جوینی آن‌را چنین تشریح کرده است:

    «ترخان، کسانی بودند که از خدمات اجباری‏ معاف بوده و غنایم جنگی به آن‌ها تسلیم می‏‌شد. هرگاه که اراده می‏‌کردند می‏‌توانستند، بدون اجازه‏ و رخصت به‌حضور شاه بار یابند. هم‌چنین‏ چنگیز خان به آن‌‏ها دسته‌جات غلام، رمه‏‌ها، اسبان‏ و تجهیزات نظامی بیش‌تر از حداقل محاسبه و شمارش اعطا کرده و فرمان داده بود که هر گناهی‏ که مرتکب شدند، مواخذه نگردند. و این‌که این‏ فرمان تا نسل نهم آن‌‏ها قابل اعمال بود.»[۱٦]

«ترخان» به‏‌عنوان یک مقام در میان پیروان بابر بسیار معمول بود، اما در ایران زمان آق‏‌قویونلو و صفوی به‏‌ندرت دیده شده است. احتمال‏ بسیار قوی، بعضی از اشخاصی که به ترخان‏ شهرت یافتند، به واقع فرزند افرادی بودند که‏ رؤسای بعدی مغول - که یاسا را رسمیت دادند (مجموعه قوانینی که چنگیز خان وضع نمود) - برای چند نسل بعد پاره‏‌ای امتیازات را به آن‏‌ها اعطا کرده بودند.

در تاریخ اسکندر بیک فهرست گروه‌‏های ایلی‏ جغتایی که به مقام قزلباش نایل آمده‏‌اند، به‌‏طور قطع‏ پیام روشنی را در بر دارد و آن این است که قبایل‏ جغتایی در دوران حکومت صفویه به‌‏طور تدریجی‏ به جمع قزلباش‏‌ها پذیرفته شدند. قبیله‌ی قرابیات در اصل از اویماق جغتایی بودند که رهبری صفویه را پذیرفتند. روابط میان ایل قرابیات و صفویان، به‏ نقطه‏‌ای دور در تاریخ طریقت صفویه بر می‏‌گردد که‏ زمان آن، دقیقاً روشن نیست. این ایل جزء بخشی‏ از طایفه‌ی چاوشلو شد که از اویماق استاجلو بود و اولین ایل جغتایی است، که به مقام اویماق در دولت صفویه نائل شد.

تا اواخر حکومت تهماسب اول در سال ۹٨۴ ﻫ (۱۵٧٦ م) تنها تعداد کمی از ایلات دیگر به مقام‏ اویماق رسیدند و یا به اویماق‏‌های بزرگ‌‌‌تر ملحـق‏ گردیدنـد. که عبارتنـد از «گرائیـلی»، «فیـروز جنـگ» (احتمـالاً وابسـته به قرابیـات)، افـزون بـر ایـن رئیـس‏ طایفـه‏‌ای که فقـط بـا عنـوان «جغتـایی» مشـخص شـده‏ بـود.[۱٧] تا سال ۱٠۳٨ ﻫ (۱٦۲۹ میلادی) شمار قبایل جغتایی در مقام قزلباش رو در افزایش داشت. قرابیات در تابستان میان نیشابور و مشهد (میشینگی) ترشیز (کاشمر امروزی)، و ایل فیروز جنگ نزدیک‏ تربت حیدریه، توکلی در «ولایت جام»، «جلایر» و «قمری» نزدیک جهان ارغان، «قراباش» و «غوری» در داخل هرات و «جمشیدی» در اطراف‏ کرخ نزدیک هرات سکونت داشتند. حتی ایل‏ آشوبگر «یقه» به مقان قزلباشی دست یافت.[۱٨]

این روند نشان‌گر آن است که حداقل دو جریان‏ رخ داده است. نخست از ۱۵٠٠ میلادی تا ۱٦۲۹ میلادی (۱٠۳٨-۹٠٦ هجری) که تعداد ایلات‏ جغتایی با عنوان قزلباش در حال افزایش بود که بعضاً نتیجه هجوم برخی از ایلات نظیر یقه از سراسر مرز ازبکان و صفویه بود بقیه ممکن است فقط شاخه‌‏هایی از دسته‌جات بزرگ‌تر نظیر قرابیات‏ بوده‏‌اند. اما به‌‏طور کلی بیش‌تر ایالات نظیر جلایر، گرائیلی، غوری و دیگران از زمان‌‏های دور در خراسان بوده‏‌اند و عمدتاً به‌‏صورت تبعیدی‏ می‌‏زیسته‏‌اند، حداقل تا جایی که به رهبرانشان‏ مربوط است پیش از آن‌که قزلباش شوند و به‌‏خدمت‏ اویماق‌‏های بزرگتر درآیند، اکثر آن‏‌ها و به احتمال زیاد قرابیات و(واستاجلو) همانند شاملو، عبدیللو معمولا هرات را در تصرف داشته‏‌اند. رشد ناگهانی‏ میان سال‏‌های ۱٠۳٨-۹٨۴ ﻫ (۱۵٧٦-۱٦۲۹ میلادی) در تعدادی از اویماق‏‌های جغتایی با عنوان قزلباش گویای وقوع جریان دوم است، یعنی‏ کاهش قدرت و اقتدار اویماق‏‌های بزرگتر و تقسیم‏ ثروت و متصرفات و قدرت نظامی آن‌‏ها میان عناصر کوچک‌تر بود - که قبلا اعضای تشکیل دهنده‏ اویماق‏های بزرگ بودند - و یا عناصری که بیش از گروه‏‌های وابسته خدمت‌گزار بودند، استقلال‏ ناگهانی آن‏‌ها و در نتیجه افزایش تعداد ایل‏‌ها، گواه‏ روشنی است از گسستگی نفوذ داخلی و فشار خارجی ناتوان‌‏کننده‌ی که موجب شد اویماق‏‌های‏ بزرگ‌تر تجزیه گردند.


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ویلهلم بارتولد، هرات در حکومت حسین بایقراتیموری، لایپزیک ۱۹۳٨، ص ۱۵.
[٢]- غیاث‌الدین، خواندمیر، حبیب‌السیر، ج ۴، ۱۳۳۳، صص ۴٠۴-۳۹۴.
[٣]- ا. س. بوریج، بابرنامه انگلیسی، لندن ۱۹٦۹، ص‏ ۳٦٧، ۳٨۵، ۴٠۲، ۴۲٧، ۴۲٨، حبیب‌السیر، ج ۴، ص‏ ۴٠۴.
[۴]- هم‌چنین، صفحات ۵۱٦، ۲۵-۵۲۴، حسن روملو، احسن‌التواریخ، بارودا، ۱۹۳۱، ص ۱۲٧، بابرنامه، ص‏ ۲۵٧.
[۵]- حبیب‌السیر، ج ۴، صفحات ۵٧۳-۵٧۲، ۵٧٨-۵٧۹، ۵۹۱-۵٨۵، احسن‌التواریخ، ص ٧٠-۱٦۹، ۱٧۵-۱٧۴، بابرنامه، صفحات ۳۳۹-۳۳٠.
[٦]- غلام‌سرور، تاریخ شاه اسماعیل صفوی، علیگره، ۱۹۳۹، صفحات ۲٨ و ۳۳.
[٧]- چاوشلو و بیات در بخش بعد که از استاجلو سخن‏ می‏‌رود، بیش‌تر به‌بحث گذاشته خواهد شد.
[٨]- اسکندر بیک منشی، تاریخ عالم‌آرای عباسی، ایرج‏ افشار، ۱۳۵٠، صص ۹۹، ۱۴۱، ۲۹۵، ۳٨۹.
[۹]- احمدغفاری قزوینی، تاریخ جهان‌آرا، انتشارات حافظ، صص ۲٦-۲۲۵، ۴۱-۲۳۹، ۲۵۲، بابرنامه، ص ۳۲٠.
[۱٠]- حبیب‌السیر، ج ۴، صص ۴۵۴، ۴٦٠، ۴٧۳، ۴٧۵.
[۱۱]- یوهان، کاهن، آسیای مرکزی و غربی و چین تحت‏ حاکمیت مغول‌ها، برکلی و لوس‏‌آنجلس، دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹٦٦، در صفحات متعدد، عطا ملک جوینی، تاریخ‏ جهانگشا، تصحیح بویل. ص ٧/٦.
[۱٢]- شرف‌الدین علی یزدی، ظفرنامه، تاشکند، آکادمی‏ علوم ازبک، ۱۹٧۲ - ورق ط ۲۲٠
[۱٣]- رشیدالدین، جامع‌التواریخ، تهران، اقبال، ۱۳۳٨ ص‏ ۳۳.
[۱۴]- آق قویونلوها، صص ٨٧-٨٦ و ۹٠-٨۹، ۹۵-۹٧، ۲٠۵؛ (رستم ترخانی) احسن‌التواریخ، صص ٧-٦. (حسین‌علی ترخانی).
[۱۵]- باوریج، بابرنامه، ص ۳۱.
[۱٦]- عطا ملک جوینی، صص ۳٨-۳٧.
[۱٧]- تاریخ عالم‌آرای عباسی، ص ۱۴۱.
[۱٨]- هم‌چنین، ص ۱٠٨٧ة این نوشته، ترجمه فصل هفتم کتاب زیر می‏‌باشد.
Tribalism and sociry in islamic Iran 1500-1629 James J. Reid, Udena. Publications 1983.


[] جُستارهای وابسته




[] سرچشمه‌ها

رازنهان، محمدحسن، تلاش تیموریان برای حفظ خراسان، کیهان فرهنگی، شهريور ۱۳٨۱ - شماره ۱۹۱، صص ۳٧-۳۹


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

جستاری در زمینه‌های برآمدن اشکانیان در خراسان بزرگ

از: سید اصغر محمودآبادی


فهرست مندرجات

[اشکانیان][خراسان بزرگ]



[] چکیده

درباره اشکانیان که نزدیک به پانصد سال بر ایران و سرزمین‌های پیرامون آن فرمانروایی کردند، مطالب چندانی در دست نیست. به‌نظر می‏رسد اطلاعات مربوط به آنان از آنچه در زمینه دودمان‏های پیشین ایشان یعنی هخامنشیان و مادها در دست داریم نیز کمتر می‏باشد. آنچه بسیار روشن به‌نظر می‏رسد این حقیقت است که اشکانیان نخستین بار در خراسان بزرگ طلوع کردند و در یکی از سخت‏ترین شرایط تاریخی این مرز و بوم که دولت جانشینی اسکندر - سلوکیان - پس از جنگ‌های طولانی و خونین میراث‏خوار هخامنشیان شده بود، در خراسان به‌ثمر رسیدند و در همان سرزمین نخستین پایگاه‌های پایدار خویش را که همچنان آثار آن باقی است برپا نمودند و به پایمردی خراسانیان حدود ٢۵٠ ق.م بر ساتراپ دست‌نشانده سلوکیان آندرا گراس‏ (Androgoras) در هیرکانیا و پارثوا چیره شدند و اساس دولتی را بنا نهادند که تا زمان برآمدن ساسانیان همچنان پایدار و پابرجا در خاطره تاریخی ایرانیان باقی ماند.

اشکانیان را پارتیان نیز خوانده‏اند. در واقع پارت اصطلاحی بود که نخست توسط نویسندگان یونانی - هلنیستی روزگار باستان به استان شرقی هخامنشی (پارثوا) - چنانکه در کتیبه بیستون داریوش نیز دیده می‏شود اطلاق می‏شد - (*) - استادیار گروه تاریخ دانشگاه تهران

آنگاه که گروه بیابانگردان ایرانی پارتی که مورد بحث ما هستند به آن سرزمین - خراسان بزرگ - گام نهادند، یونانیان و سپس رومیان ایشان را (پارتیان) خواندند و پس از چیرگی آنان بر سرتاسر ایران زمین (حدود سال ۱۴٠ ق.م) فرمانروایان پارتی خود را شاهنشاه نامیدند. پارت‏ها نخست در خراسان ماندند و ماندگاری آنان در این مرحله تا زمان مرگ مهرداد اول، اشک ششم (۱٧۱-۱٣٨ ق.م) ادامه یافت. بنابراین حضور طولانی بیش از یکصد ساله آنان در خراسان بزرگ مبین این واقعیت است ه اشکانیان نخست در خراسان دولتی محلی بودند و آنگاه در درگیری با سلوکیان به جانب غرب توجه نمودند و سرانجام در عصر ششمین فرمانروایی پارتی (مهرداد اول) که به حق به خود نام شاهنشاه را داد از حدود یک دولت محلی شرقی عبور کرده و به یک دولت نیرومند منطقه‏ای در آسیای غربی تبدیل گردیدند. کمی بعد در درگیری با سلوکیان به عمر آن دولت جانشینی اسکندر در ایران بزرگ برای همیشه پایان داده و سرنوشت سلوکیان را به دست رومیانی سپردند که به تازگی وارد آسیای غربی شده بودند.

بی‏گمان از آغاز ولادت پارت‏ها تا انحطاط سلوکیان (٢۵٠ ق.م تا ۱٣٠ ق.م) اشکانیان در خراسان بر مقدرات سیاسی و فرهنگی ایرانیان حاکمیتی غیر قابل انکار داشته‏اند و اینکه چگونه خراسان به پایگاهی چنان سترگ برای مبارزه علیه بیگانگان اشغالگر و بازسازی شخصیت سیاسی جدید ایران تبدیل می‏شود از مسائل قابل بررسی و تحقیق می‏باشد.[۱] به خصوص توجه به این نکته که پارت‏ها (اشکانیان) حتی پس از آنکه به ناچار تیسفون را برای مبارزات نظامی- سیاسی خود علیه رومیان همیشه متجاوز انتخاب نمودند، هرگز خراسان را به عنوان مبنا و پایگاه و سرزمین مادری که می‏توانستند به آن تکیه کنند و بدان امید بندند رها نکردند. بسیار بدیهی است که شاهان پارت همچون - شاهان پارس - بسیار علاقه‏مند بودند که پس از مرگ در سرزمین آرام و مطمئن مادری بیارامند، جایی که امروز نیز همچنان در دسترس می‏باشد.

نخستین دهه‏های استقرار پارت‏ها در خراسان گرچه آنان را با نیروهای سلوکی روبه‏رو کرد و در این رویارویی، پارت‏ها به دلیل برتری‏های نظامی سلوکیان و ضعف تکنیکی نظامی خود نتوانستند از عهده سلوکیان برآیند، با این حال تاریخ نشان می‏دهد که ایستایی اشکانیان در خراسان به مراتب قوی‏تر، جدی‏تر و پایدارتر از تلاش دشمن اشغالگر یونانی برای براندازی آنان بود و آنان نه تنها سلوکیان را دفع کردند، بلکه در اوج شاهنشاهی و اقتدارشان نیز خراسان بزرگ را رها ننموده و با ارتباط ابریشمین شرق و غرب را از طریق جاده‏های خراسان، اقتصاد جدید جهانی را بنیاد نهادند و جاده‏های بسیار مطمئن و جدیدی احداث کردند که در عین حال که کالاهای گرانقیمت شرق را به غرب می‏برد، برای نخستین بار گرانبارترین کالای بشری، یعنی فرهنگ و علوم انسانی را نیز در خود حمل می‏کرد و در واقع پارت‏های خراسانی به جهان قدیم چنان خدمتی کردند که هیچ یونانی و هیچ رومی هرگز در مخیله‏اش نیز متصور نمی‏شد.

این مقاله سعی دارد برآمدن پارتیان را در خراسان مورد تحقیق و بررسی قرار داده و به دلایل اقتدار و پایداری آنان در خراسان به عنوان مبنا و مبدأ سیاسی - توجه نموده و علل برخورد آن قوم پر خاطره و در عین حال هنوز ناشناخته را با سلوکیان و رومیان - در حد اختصار - بیان نماید و نتیجه‏گیری لازم را نیز در رابطه با عنوان مقاله مورد بررسی قرار دهد.[٢]


[] مقدمه

گزاویه دوپلانول‏ (Xavier Planhol) دانشمند نامدار فرانسوی در اثر مشهور خود ملت‏های پیامبر پرسشی را مطرح می‏کند که دیری است توجه پژوهندگان را به خود معطوف ساخته و آن اینکه، چرا در ایران که نزدیک به هزار سال - از سده پنجم تا پانزدهم هجری (یازدهم تا بیستم میلادی) - زیر فرمانروایی امرا و پادشاهان ترک و یا ترک‏زبان به سر برده و زیستگاه قبایل گوناگون ترک و ترکمن بوده است، زبان ترکی - آن‏گونه که در ترکیه پا گرفت-زبان ملی نشد؟ آنگاه پلانول از خود می‏پرسد:این مقاومت فرهنگی ایرانیان را در برابر ترکان غالب چگونه می‏توان توجیه نمود. به ویژه هنگامی که در نظر بیاوریم تمدن بیزانس در مسافتی بسیار دورتر در برابر آنان تاب مقاومت نیاورد؟و یا چرا ایرانیان همانند مردم عراق و سوریه و مصر که هر سه از تمدن‏های کهن و پیشرفته‏ای برخوردار بوده‏اند، زبان عربی را جانشین زبان خود نساختند و هویت تازی را برنگزیدند؟ (٣٠ / ص ۵۴٠-۵٣۹).

باید گفت جواب در خراسان است[٣] هم ترکان و هم اعراب و پیش از آنان یونانیان در خراسان اقامت گزیدند (پای رومیان هرگز به شرق ایران باز نشد و این به‏ لطف اشکانیان بود و باز به لطف اشکانیان بود که پای یونانیان از ایران بریده شد. ) اما خراسان نه یونانی شد و نه ترک و نه عرب. سرزمین خراسان با وجود آنکه در کنار جایگاه صحراگردان چادرنشین پیوسته مهاجم قرار گرفته بود، به طور طبیعی همیشه ضربه‏های سخت و دیرپای هجوم آنان را نیز تحمل کرده بود. آنگاه که ماساگت‏های سواحل شرقی خزر نخستین بنیانگذار امپراتوری ایرانیان را به خاک هلاک افکندند و تا آن زمان که گروهی دیگر از سکاها (پرنی‏ها) به آن سرزمین مهاجرت کردند، با بیگانگان مهاجم غربی که همراه با اسکندر به خراسان آمده بودند درگیر شدند، نقش رهبری سیاسی و مسؤولیت تأسیس دولت اشکانی را پذیرفتند و آنگاه نخستین پیوند ابریشمین شرق و غرب را در جاده ابریشم پدید آوردند و برای اولین بار در جهان، در مبادلات اقتصادی به توسعه و گسترش فرهنگ و روابط بازرگانی بین‏المللی در جاده طولانی ابریشم پرداختند، خراسان همواره نقش واقعی و ارزنده خود را در چنان شرایط سنگینی ایفا می‏کرد. یا زمانی که اشکانیان فاصله بزرگی بین یونانیان شرقی و سلوکیان غربی پدید آوردند، هرگز کسی چون شیه هوانگ تی‏ (Huangti shih) (نیمه دوم قرن سوم ق.م) در خراسان یافت نشد تا دیواری بسازد که از هجوم اقوام وحشی به سرزمینهای متمدن جلوگیری نماید (٢۵ / ص ۵۱٠) و یا از فرار کشاورزان بی‏شمار فقیر و بینوایی جلوگیری کند که زیر فشار مأموران مالیاتی امپراتور چین از مرز شمالی می‏گریختند (٢۵ / ص ۵۱۴) تا به صحراگردان آن‏سو بپیوندند تا شاید دور از یار و دیار هوای تازه‏ای را در زیر یوغ مغولان - هر چند به سختی-استشمام نمایند. چنین کسی یافت نشد، زیرا کسی از خراسانیان به صحراگردان شمال نپیوست. این صحراگردان بودند که نیازمند امکانات خراسانیان بودند. در خراسان دیواری به گستردگی و درازای دیوار چین ساخته نشد، زیرا خراسن خود دیوار بود.

باز پلانول درباره حضور ترکان در آناطولی می‏نویسد: پس از شکست دیوژن - امپراتور بیزانس در نبرد ملازگرد (۴٦۴ ه.ق-۱٠٧۱ م)، سرزمین آناطولی به روی ایلات ترک باز شد و سده‏ای نگذشت که در نوشته‏های غربیان که درباره سومین دوره جنگهای صلیبی به سرداری فردریک بارباروسا به جای نهاده‏اند (۵٨۵ ه.ق-۱۱٨۹ م) آناطولی به نام ترکیه خوانده شد. نامی که تا به امروز نیز بر آن مانده است (٣٠ / ص ۵۴٠).

جلوه‏ای دیگر از نیروی معنوی و درونی مردم خراسان را در قدرت هضم و تحلیل اقوام بیگانه می‏توان یافت. خراسانیان نه تنها به زبان و فرهنگ قبایل مهاجم اعتنایی نکردند. بلکه زبان و فرهنگ خود را نیز بر آنان تحمیل کرده‏اند. جاحظ مورخ نام‏آور عرب (٢۵۴-۱٦٠ ه. ق) در رساله‏ای که در مناقب ترکان نگاشته می‏گوید: مردم خراسان آداب و رسوم و ویژگیهای فرهنگی خود را بر ساکنان این سرزمین-چه ترک و چه تازی-تحمل کردند و بدین‏سمان مرزهای نژادی را کمرنگ ساختند. جاحظ می‏نویسد: “هنگامی که به اولاد عرب و بادیه‏نشینانی که خراسان را مسکن خود ساختند بنگرید و آنان را با مردم بومی فرغانه مقایسه کنید تفاوتی بین آنان نمی‏بینید (ی ‏٣/ ص ۵۴۱).

آنگاه که یونانیان به ایران زمین تاختند، سرزمین پارت[۴] (خراسان بزرگ) بی‏گمان نخستین پایگاهی بود که با اندیشه سیاسی مقدونیان به مبارزه برخاست. زمانی نیز که دولت هخامنشی در خراسان به پایان راه خود رسید، دولت کوتاه‏مدت اسکندر نیز با مرگ او دچار تجزیه‏ای رقت‏بار گردید، باز آثار این تجزبه نخستین بار در خراسان پدیدار شد. زیرا حقیقت آن بود که حمله اسکندر چنان بلایی دهشتبار برای مردم منطقه پدید آورد که آثار آن سالهای طولانی در زمینه‏های سیاسی، اقتصادی و به ویژه فرهنگی در جامعه شرق باقی ماند. “مطالبی که در مآخذ شرقی آمده است خود نشانه‏ای است از نادرستی اندیشه هلنیسم.“ (۱٠ / ص ٣۵) با وجود این تاریخ روابط ایرانیان و یونانیان به پایان نرسید و با آنکه سلوکیان نیت مشخصی برای یونانی کردن مشرق زمین نداشتند، اما طبیعی بود که نقش همجواری و معاشرت آثاری از خود به جای می‏نهاد (۵/ص ٧۴). در چنین شرایطی دولت پارت در خراسان پدیدار شد و دولت سلوکی در شرق تجزیه گردید و این تجزیه سبب جداسازی جهان یونانی در دو نیمه متفاوت شد که از شمال اقیانوس هند و دریای عمان هم مرز بودند و در وسط حکومت پارت آنها را از هم مجزا می‏ساخت. از این نقطه به بعد دوره‏ای طولانی پدید آمد که سبب‏ساز ارتباط بیشتر یونانیان و ایرانیان و آثار نظامی فرهنگی متقابل بین آنان گردید (۱٢ / ص ٢۹٧) این در صورتی بود که رومیان که بعدها به تاریخ شرق پای نهادند چنان تأثیری را همچون یونانیان بر تاریخ و فرهنگ ایران ننهادند.


[] پدیداری و پایداری قبایل پرنی در پارثوا

با مقایسه داده‏های تاریخی و دیدگاههای نه چندان همانند مورخان بزرگ عهد باستان[۵] که اطلاعات جسته گریخته‏ای در ارتباط با قبایل پرنی‏ (Parni)[٦] که درنیمه قرن سوم ق.م در ایران شرقی به قدرت رسیده‏اند و در تاریخ رسمی از آنان به عنوان پارتیان و یا اشکانیان نامبرده می‏شود. به نظر می‏رسد در زمان حمله اسکندر مقدونی به سرزمین‏ شاهنشاهی هخامنشیان، قوم داهه‏ (Dahae) که پرنی‏ها[٧] بخشی از قبایل آن بوده‏اند، هنوز در شتهای وسیع میان جیجون (آکس) و سیحون (یاکسارت) زندگی صحرانشینی داشته و از پایان قرن چهارم ق.م همزمان با اغتشاشات ناشی از مرگ فاتح مقدونی پرنی‏ها از دیگر قبایل جدا شده و به سوی مغرب و آنگاه ناحیه جنوب شرقی دریای خزر مهاجرت کرده‏اند. آنان ضمن راهپیمایی، بر سر راه خویش، شهر اسکندریه مرگیان و هراکلیه[٨] را در هریوه (ناحیه هرات) ویران ساخته‏اند (۱۴ / ص ۱۴۵). در واقع حرکتی که پرنی‏ها برای مهاجرت به سمت سرزمینهای حاصلخیز و بارور کرانه‏های جنوب شرقی دریای خزر انجام داده‏اند، حرکتی هماهنگ با سایر اقوام دامدار و چادرنشینیی بود که با اطلاع از مرگ اسکندر مقدونی (۱٣ ژوئن ٣٢٣ ق.م) و جنگهای خونین و طولانی جانشینی او به سوی سرزمینهای سرسبز و پر آب که امکانات وسیعی را برای مهاجرت و سکونت قبایل دامدار در خود داشت هجوم می‏آوردند (۱۹/ ص ٢٨۹). این قبایل که پرنی‏ها نیز بخشی از آنان بودند-بر سر راه خویش، “برخی از پاسگاههای مرزی مقدونیان را ه در زمان اسکندر در آسیای میانه ساخته شده بود تباه ساختند”.[۹] بدیهی است که از آن شهرها، نیروهای نظامی یونانی-مقدونی، دفاع می‏نمودند و می‏توان چنان برخوردهایی را اولین نشانه‏های رسمی ناپایداری یونانیانی به شمار آورد که اولین تجربه‏های عقب‏نشینی خود را در شرق تحمل می‏کردند.

در مورد علل هجوم اولیه قبایل شرقی به سمت سرزمینهای جنوبی دریای خزر، مورخان نظریه‏های متفاوتی را بیان کرده‏اند. به یکی از این علل اشاره شد و آن مرگ اسکندر مقدونی بود که موجب حرکت قبایل دامدار شرقی به سمت غرب گردید. با این حال به گفته استرابو و تروگوس و (به نقل اختصاری ژوستن) قبایل پرنی که مرکب از اتحادیه کوچکی از سه قبیله داهه بودند[۱٠] به دلیل اغتشاش و شورشهایی که در میان قبایل جنوب (روسیه فعلی) رخ داد، ناچار به مهاجرت شده و به پیرامون سرزمین پارت آمدند (٢٠/ص ٢۱). بی‏گمان چنان اغتشاشاتی در فضایی پرآشوب رقابتهای سیاسی و عدم قدرت مرکزی در جلوگیری از آن به نظر طبیعی می‏رسد و به آنها اشاره خواهد شد. پس از مرگ داریوش سوم هخامنشی در خراسان (٣٣٠ ق.م) و با فتح آن سرزمین به دست اسکندر مقدونی (٢٣/ص ٣٣) دو ساتراپ پارثوا[۱۱] و هیرکانیا یکی شدند (۱۱/ص ٢۴).

به هنگام فتح پارثوا به دست اسکندر و یاران مقدونی-یونانی او ساتراپ ایرانی پارت، فراتافرانس‏ (Phrataphernes) در هیر کانیا و یا در باکتریا به استقبال اسکندر آمد و با او دیدار نمود (٦/ص ٣۴٠) اسکندر آن مرد پارسی را که سالیانی دراز از طرف‏ دولت شاهنشاهی هخامنشی بر ایالت شرقی پارثوا حکومت کرده بود بر کار خویش باقی نهاد و مورد اعتماد خود قرار داد[۱٢] این شخصیت در نبرد گوگامل سواره نظام هیر کانیا و پارتی[۱٣] را علیه اسکندر رهبری نموده بود و پس از فتح سرزمین خراسان به دست فاتح مقدونی به کار خویش ابقا شد.[۱۴]

ساتراپ سابق دولت هخامنشی در پارثوا با مقدونیان به خوبی همراهی نمود و یکی از چند تن ایرانیانی بود که سالها مقام خود را زیر نظر فاتحان حفظ کرد. چهار ضرب از سکه‏های او در پارت وجود دارد که دارای خصوصیات سکه‏های عصر هلنی هستند.[۱۵] اینکه چرا فراتافرنس با سردار مقدونی همکاری نمود بی‏گمان نشانه علاقه‏مندی او به حضور یونانیان در ایران زمین نمی‏باشد. احتمال داده می‏شود این همکاری از روی رضایت نبود، و یا بیشتر به دلیل تلاشی بوده است که اسکندر در جست‏وجوی کشندگان داریوش سوم به خرج می‏داد و با این مورد حمایت سردار ایرانی را نسبت به خود جلب نموده بود. اصولا جلب حمایت و رضایت ساتراپ‏های ایرانی عصر هخامنشی از اهداف استراتژیک سردار مقدونی بوده است و این مورد به خوبی نشان می‏دهد که اسکندر هرگز قصد بازگشت به غرب را نداشت، بلکه علاقه‏مند بود غرب را از شرق اداره نماید وبعدها نیز در کسوت شاهان پارس سعی کرد با همان روحیه ک، یونانیان و ایرانیان را اداره نماید که مورد اعتراض سرداران خویش قرار گرفت.[۱٦] تشکیل نیرهای ویژه ایرانی در ارتش مقدونی، مورد توجه جانشینان نظامی اسکندر نیز قرار گرفت و آنان در بین نیروهای خود از سربازان آموزش دیده ایرانی علیه همدیگر استفاده می‏کردند. از سال ٣٢٧ ق.م به بعد بجز فراتافرنس در رأس ساتراپ‏های دولت اسکندری فقط دو تن از سرداران ایرانی هنوز در مشاغل رسمی سابق خود از سوی اسکندر باقی مانده بود. آتروپاتس‏ (Atropathes) ساتراپ آتروپاتن و اکسیارتس‏ (Oxyartes) ساتراپ سغد که “هر دو با فاتحن و سرداران مقدونی خویشاوند بودند.“ (۱٣/ص ٧) فراتافرنس در سال ٣٢۱ ق.م (دو سال پس از مرگ اسکندر) به دست یکی از سرداران مقدونی-فیلیپوس-در پارثوا از خدمت بر کنار شد و بعدها درگیریهای داخلی بین سرداران مقدونی در جنگ با اومنس‏ (Eumenes) منشی اسکندر کشته شد (٢٣/ص ٣٢).

پس از مرگ فراتافرنس، سازمان جانشینی اسکندر اعتماد خود را از سیاستمداران و شخصیت‏های نظامی ایرانی گسست. به ویژه بر پارت و هیر کانیا سرداران مقدونی به عنوان ساتراپ حکومت می‏کردند.

تأثیر شخصیت و حضور فراتافرنس در رأس دو ساتراپی هیر کانیا و پارثوا در دوران اسکندر، امنیتی را که در زمان دولت سابق در خراسان بزرگ پدیدار شده بود همچنان حفظ می‏کرد، ولی پس از برکناری و کشته شدن او، پارثوا و هیر کانیا به زودی مورد هجوم و تاخت و تاز قبایلی قرار گرفت که پرنی‏ها یکی از مهمترین آنان به شمار می‏آمدند.[۱٧]

پس از مرگ اسکندرمقدونی در بابل (ژوئن ٣٢٣ ق.م) ساختار مرکزی قدرت مقدونیان از سه سو در هم ریخته شد. از یک طرف اختلاف و اختلال میان سرداران مقدونی و خاندان اسکندر و از سوی دیگر اختلالاتی که در شرق ایران (خراسان بزرگ) توسط یونانیانی که به عنوان پیشروان حرکت یونانی در پادگان‏های نظامی شرقی استقرار پیدا کردند، پدید آمد و حرکت‏های نظامی و متراکم قبایلی که پس از مرگ اسکندر و با استفاده از موقعیت و شرایط عدم تمرکز قدرت در ایران مرکزی به سوی مناطق پرآب و دشتهای هموار و پر حاصل روان می‏شدند که به بخشی از آن حرکت‏ها اشاره گردید.

حرکات متراکم قبایل مسلح و نیرومند در شرق، مقدونیان حاکم بر سرزمینهای شمالی و شرقی متصرفات اسکندر را متوجه خطری گردانید که مقابله با آن علی رغم دشواری کار، ناشناختگی زمین و تجزیه نیروهای سیاسی-نظامی پس از مرگ اسکندر مقدونی لازم و حتمی بود. به ویژه تخریب شهرهای مرزی عهد هخامنشی در شرق که از سوی فاتحان مقدونی به پاسگاههای نظامی مبدل شده بود به دست صحراگردان، مبارزه نظامی گسترده‏ای را با چنان موج نیرومند مهاجرت مسلحانه قبایل الزامی می‏کرد. نیاز به توضیح نیست که شهرهای آباد و پر رونق خراسان بزرگ در کنار صحراهای پایان ناپذیر شمالی تا چه حد در اهمیت پایداری مقدونیان در شرقی‏ترین متصرفاتشان مؤثر بوده است (٢٦/ص ٧٧٨).

اگر هجوم‏هایی را که منجر به تخریب شهرهای مرزی و پاسگاههای مقدونی، در شمال شرق ایران (خراسان بزرگ) از جانب قبایل چادرنشین-و به نوشته یونانیان، عناصر نیمه بربر شرقی-گردید به عنوان اولین تهاجم آن قبایل به نواحی شرق محسوب نماییم، سالهای پس از آن مقدونیان به صرافت مقابله نیافتند و بی‏گمان علت آن را باید در مشکلات پیچیده نبردهای جانشینی اسکندر از مرگ او تا اقتدار اولین شاه سلوکی در ایران، سلوکوس اول (٣۱٢-٢٨٠ ق م) دریافت نمود.

این مورد عدم اقتدار فرمانروایان متعددی را که بر پارثوا گماشته می‏شدند در برابر مشکلات موجود ثابت می‏کند. گستردگی و اهمیت هجوم قبایل پرنی در شمال‏ شرق حتی باعث گردید که اقتدار و سطره سلوکیان نیز در همان آغاز فرمانروایی آنها در شرق آسیب‏پذیری گردد.[۱٨]

بررسیهای جدید نشان می‏دهد که تغییرات سریع سیاسی در ساختار جانشینی اسکندر و تبدیل سخصیت‏های نظامی در شرق ایران پس از اسکندر با تجربیاتی که از قیام‏های یونانیان در مراکز نظامی باکتریا، سغد و پارت پدیدار می‏گردید بی‏ارتباط نمی‏باشد.

یکی از مهمترین شاخصه‏هایی که باعث ضعف و سرانجام تجزیه جهان یونانی در خراسان بزرگ گردید، نارضایتی یونانیانی بود که در آن مناطق به عنوان کاگزاران سیاسی، نظامی و یا اقصادی به کار مشغول بودند. در واقع و در حین جنگهای خونین و طولانی جانشینی اسکندر، تحولاتی در ساختار سیاسی و اجتماعی بخش شرقی قدرت مقدونیان به ویژه در خراسان بزرگ پدیدار شد که در سرنوشت جانشینی فاتح مقدونی و آنگاه سرنوشت آینده جهان تغییراتی بی‏چون و چرا پدید آورد.

این تغییرات برخلاف ایران مرکزی و غربی که دستخوش مبارزات بین سرداران مقدونی برای جانشینی آینده امپراتوری اسکندر بود، بیشتر حول محور اختلاف بر سر قدرت بین یونانین و مقدونیان-یعنی دو عنصر پدید آورنده مبارزات فاتحانه اسکندر در شرق-دور می‏زد و به زودی خراسان بزرگ میدان چنان مبارزه و رقابتی گردید[۱۹] که در نتیجه مسیر تاریخ یونانیان و مقدنیان را به دست قبایل جنگجو و نیرومند پرنی ابتدا در شرق و سپس در تمامی ایران زمین تغییر داد.[٢٠]

موضوع اختلاف یونانیان و مقدونیان پدیده تازه‏ای نبود. اسکندر مقدونی بود و به‏طور طبیعی به سرداران مقدونی خویش اهمیت بیشتری می‏داد و اطمینان بیشتری را نیز از آنان طلب می‏نمود. از این گذشته یوناینان هیچ‏گاه به اسکندر و پدر او روی خوش نشان ندادند و در واقع یونان به صورتی تهدیدکننده در پیکره امپراتوری اروپایی -آسیایی اسکندر باقی مانده بودند (٣/ص ٦٧٨)، آنگاه که اسکندر درگذشت و سردارانش برای تقسیم مرده‏ریگ او و برای تسلط بر همه آنچه از او باقی مانده بود به جان هم افتادند، یونیانی که درشرقی‏ترین نقاط متصرفات اسکندر به صورت پادگان‏های مجزا و شبه تبعیدی و در میان قبایلی ناشناخته و خطرناک به سر می‏بردند، تصمیم به مراجعه به وطن خویش گرفتند. این تصمیم در آن شرایط درست به نظر می‏رسید، زیرا از طرفی اسکندر مرده بود و از سویی سرداران مقدونی برای میراث او با یکدیگر می‏جنگیدند و لذا بازگشت یونانیانی که به هر صورت از این نزاع و یا سازش‏ احتمالی چیزی نصیبشان نمی‏شد تصمیم عاقلانه‏ای بود. “آنها احساس می‏کردند از تمدن محروم شده‏اند و اغتشاشات صحراگردان که خود را برای حمله‏ای بزرگ آماده می‏کردند آنها را متوحش ساخته بود” (٦/ص ۱٢-۱۱۱).

اینانن فیلو (Aenianen Philo) سرکرده یونانی تبار ایالات شرقی پس از شنیدن خبر مرگ اسکندر به سال ٣٢٣ تصمیم گرفت با نیروهای تحت امر خود پایگاههای استحفاظی خویش را در شمال شرق ترک گفته و با ٢٠٠٠٠ پیاده ٣٠٠٠ سوار از لشکرگاهها بگریزد و “به زور اسلحه راهی برای بازگشت به وطن پیدا نماید” (٢٣/ ص ٣٢؛۱۵/ص ۴٢٦). پردیکاس‏ (Perdikas) سردار اسکندر و نایب السلطنه آسیا از بابل (۱۴/ص ۱٢) لشکر کوچکی مرکب از سربازان کرکشته، به رهبری سرداری به نام پیتو (Pitho) به مقابله آنان فرستاد و دستور داد تمام یاغیان را کشته و اموال آنان را به غنیمت گیرند. این نخستین اغتشاش و اعتراض در درون امپراتوری اسکندر بود که اندکی پس از مرگ او در خراسان رخ می‏داد. پیتو با تعداد نیروی کمتر از پیادگان یونانی و نیروی سواران بیشتر به یونانیان یاغی تاخت و با خیانت یکی از آنان بر ایشان پیروز شد. “به یاغیان پیشنهاد شد اسلحه خود را تسلیم کنند و به لشکرگاههای خود بازگردند، اما مقدونیان که از دستورات ستمکارانه پردیکاس آگاه بودند بر یونانیان بی‏دفاع هجوم بردند، همه آنها را کشتند و اموالشان را به غارت بردند” (٢٣/ص ٣٣) بی‏گمان این نوع رفتارها خصومت بین مقدونیان و یونانیان را تشدید می‏ساخت و بر عدم اعتماد بین آنان که در آینده سیاسی یونانیان در ایران تأثیر می‏نهاد می‏افزود.

با گذشت زمان دشمنی بین مقدونیان و یونانیان به ویژه در سرزمینهای دور افتاده شرقی ادامه یافت. پس از معاهده (تری پارادیس) به سال ٣٢۱ ق.م یک نفر یونانی به نام فلیپوس‏ (Philippus) از باکتریا به ایالت پارت مأمور گردید و این موضوع اهمیت نظارت جانشینی اسکندر را به آن ایالت می‏رساند (۱٣/ص ٧). در حدود سال ٣۱٧ یا ٣۱٦ ق.م یونانیان شرق ایران از درگیری بین سرداران اسکندر استفاده کردند و مقدونیان حاکم بر ایالات شرق را قتل عام کردند و به سپاهیان هندی چاندراگوپتا Tdehandragopta) مؤسس سلسله مائوری‏ (Mauria) پیوستند. این مشکل سبب شد که سلوکوس اول (نیکاتور) ٣۱٢-٢٨٠ ق.م از رود سند بگذرد و با مؤسس هندی سلسله مائوری بجنگد و سرانجام با انعقاد صلحی که بیشتر برای چاندراگوپتا مساعد بود ناچار شد در مقابل تعدادی فیل جنگی از تمام متصرفات دوره اسکندر در نواحی شرقی هندوکش یعنی سرزمینهای آراخوازیا، گدروزیا و پاراپامیساد کند و “با برقراری روابط خویشاوندی بین خود و سلطان هند موافقت نماید” (٢٣/ص ٣۵).

سلوکیان که در غرب گرفتاریهای فراوانی در برابر اقوام مختلف داشتند، در شرق دچار آسیب‏های فاروانتر شدند. صلح ناگزیرانه[٢۱] سلوکوس اول با چانداگوپتا نخستین مشکلات جانشینی اسکندر در شرق و آخرین آن هم نبود. بعدها در زمان فرزند و جانشسن او آنتیوکوس اول (٢٨٠-٢٦۱ ق.م)، آن پادشاه ناچار شد برای جلوگیری از طغیان یونانیان ناراضی ایالات شرقی که همچنان خواستار مراجعه به میهن خویش بودند -و گهگاه نیز با شورشگران محلی سازش می‏کردند-دست به اصلاحاتی بزند که بیشتر به رعایت مسائل رفاهی آنان منجر می‏شد. از جمله آنتیوکوس دستور داد در کناره جیحون برای یونانیان ناراضی، “ورزشگاه، مدرسه و تئاتر ساخته شود.“[٢٢] و به دنبال آن بعدها نیز برای جلب رضایت یونانیانی که در لشکرگاههای جزیره بحرین زندگی می‏کردند مسابقاتی ورزشی به سبک یونانیان اجرا گردد (٦/ ص ۱٠٣). احتمال داده می‏شود این قبیل خدمات که برای جذب بیشتر عناصر یونانی به وسیله دولت سلوکی انجام می‏شده است، آغاز نفوذ فرهنگ و ادبیات کهن یونان در بین ایرانیان باشد (۱۴/ ص ۴۱).

در نتیجه با مرگ اسکندر و دشواری شرایط جانشینین او، شرق ایران (خراسان بزرگ)، که دورترین بخش سرزمینهای فتح شده بود، دستخوش رقابت‏های سیاسی، نظامی و اختلافات عمیق و دگرگونیهای پریشان کننده گردید که به تدریج زمینه را برای سقوط سلوکیان در شرق فراهم ساخت.

به مجموعه گرفتاریهای وسیعی که دولت سلوکی در آغاز قدرت خویش به ویژه در خراسان داشت، هجوم قبایل پرنی را نیز باید افزود. این قبایل به شرحی که گذشت از مجموعه اقوام دهه جدا شده و آماده هجوم به خراسان بزرگ بودند. بدین ترتیب وضع دشوار حاکمیت جانشینین اسکندر در شرق ایران سبب‏ساز دومین هجوم قبایل پرنی به ساختارهای سیاسی آن دولت در خراسان بزرگ گردید. بی‏گمان در آغاز تصمیم‏گیری پرنی‏ها برای هجوم به پارثوا، آن قوم در خراسان به لحاظ فرهنگی طبقه‏ای قوی شناخته شده و فرمانروا به شمار می‏آمدند (۵-۵٧۱. P L٣۱) و آن شناخت در سرنوشت سیاسی آینده آنها بسیار مؤثر بود. پیش از آغاز دومین حرکت نظامی پرنی‏ها به مناطق شرقی دولت سلوکی میان سلوکیان و بطالسه مصر جنگهایی پدید آمده بود که توه سلوکیان را از ولایات شرقی منجرف می‏کرد. شرایط این انحراف به حال‏ ساتراپ‏های آن سامان که به طور طبیعی خواهان جدایی بودند مساعد بود. به سال ٢۴۵ ق.م آندراگوراس[٢٣] ساتراپ پارفینا-پارت‏ (Parphiene) اعلام استقلال کرد و به نام خود سکه زد. این کار بسیار مهمی بود، زیرا پارفینا-پارت “حلقه مهمی بود ه سرزمینهای شرقی امپراتوری سلوکی را به مغرب مربوط و متصل می‏ساخت (۱٣/ص ۴۱).

قیام آندراگوراس رابطه بین ساتراپ‏های شرقی را با قلب امپراتوری سلوکی قطع کرد و متعافب آن، مبارزه برادرکشی میان سلوکوس دوم (کالی نیکوس) و برادرش هیراک آنتیوکوس سبب شد که “لشکرکشی تنبیهی به سوی شرق تا سال ٢٣۱ ق.م به تأخیر افتد” (۱٣/ص ۴٢). در همین زمان بود که دیودوت حاکم باختر نیز به فکر استقلال افتاد و او نیز خود را شاه خواند و پادشاهی مستقل یونانی-باختر ار تأسیس کرد.[٢۴]

برای مقابله با تجاوز پرنی‏ها به سرزمینهای خراسان بزرگ، دولت سلوکی به سال ٢٨٢ ق.م درست در سالهای پایانی سلطنت سلوکوس اول-سپاه ویژه‏ای به سرکردگی (دمودام سردار سلوکوس) علیه تهاجمات ویران کننده پرنی‏ها گسیل داشت و “صحراگردان از لشکر یونانی-مقدونی شکست خورده و عقب‏نشینی نمودند” (۱۴/ ص ۴۱).

با این حال هجوم پرنی‏ها به متصرفات مقدونیان همچنان ادامه یافت. ٢ سال پس از عقب‏نشینی آنان در برابر دمودام، به سال ٢٨٠ ق.م و در آخرین سال سلطنت سلوکوس اول و یا احتمالا آغاز سلطنت آنتیوکوس اول-صحراگردان مجددا از شمال به سمت شهرهای زیر سلطه مقدونیان حمله‏ور شدند و توفیق یافتند تا به ترمذ هرات رسوخ کنند. آنتیوکوس اول پسر و جانشین سلوکوس آنان را بیرون راند و شهرهایی را که ویران شده بود، مجددا ساخت-احتمالا شهرهای اسکندریه مرگیان (مرو) و هراکلیه (هرات) را که در هجوم اول پرنی‏ها ویران شده بود، مجددا به سمت آنتیوکوس اول امن گردیده و آبادی و جمعیت آنها احیا شده است و یه نام انطاکیه و اخائیه تغییر نام یافته است (۱۴/ص ۴٢-۴۱).

به دنبال این پیروزی آنتیوکوس اول دستور داد کهندز مرو بازسازی شود[٢۵] و بارویی از گل و آجر به ارتفاع ٢٠ متر و به طول ٢٧٣ کیلومتر بنا شد که تمامی مرو را در برمی‏گرفت (٦/ ص ۱٠٣). این موضوع اهمیت روشهایی ار که سلوکیان در جلوگیری از صحراگردان شمالی ابداع می‏کردند می‏رساند. درباره علل تحولاتی که پس از فتح پارت به دست اسکندر در خراسان پدید آمد و اغتشاشاتی که پس از مرگ اسکندر مقدونی تا تشکیل نخستین دولت محلی به دست پرنی‏ها در خراسان بزرگ به وجود آمد، نیاز به بررسیهای تازه‏ای می‏باشد. این بررسیها به حضور پرنی‏ها و دومین تجاوز آنان به متصرفات جانشینان عصر اسکندری در خراسان بزرگ می‏پردازد و تشکیل نخستین دولت ایرانی پس از هخامنشیان را در آن سرزمین توجیه می‏نماید.

دومین هجوم قبایل پرنی به متصرفات شرقی سلوکی به سرکردگی ارشاک[٢٦] (LsecasrA ارشک) در حدود سال ٢۵٠ ق.م صورت گرفت.[٢٧] آنان ابتدا به نسا که در دره اترک واقع بود وارد شدند. این محل اولین نقطه استقرار پارت‏ها در خطه خراسان بود که هرگز آن را از دست ندادند. قبایل پرنی در محلی به نام آساآک‏ (Asaak) ارشک را به شاهی خواندند و از آن پس جانشیان ارشک، این واقعه را مبدأ تاریخ اشکانیان اعلام کردند (۱۴/ص ۴٢). پس از استقرار پرنی‏ها در شهر آساآک[٢٨] به سال ٢۵٠ ق.م آنان ابتدا متوجه باختر گردیدند و جنگجویان پرنی به رهبری ارشک و برادرش تیرداد (Tiridata) و پنج نفر از رؤسای دیگر قبایل، ناحیه علیای رود تجند را اشغال کردند (٢۴/ ص ٢٨۴)، ولی لشکریان دیودوت-والی یونانی باختر-آنان را دفع کردند.[٢۹]

کمی بعد پرنی‏ها در حدود سالهای ٢٣۹-٢٣٨ ق.م وارد پارفینا-پارت شده و آندراگوراس یونانی را از میان برداشته و “خود را مستقل خواندند” (۱۴/ص ۴٢). بی‏گمان عدم اتحاد بین سران یونانی در شرق ایران از عوامل مهم پیروزی پرنی‏ها بوده است. کمی بعد به سال ٢٣۵ ق.م ارشک، هیرکانیا (گرگان حالیه) (٢۴/ص ٢٨۵) و کومیسن‏ (Komicene) یا (قومس) را نیز بر متصرفات خود افزود.[٣٠] در مورد انگیزه‏های پرنی‏ها برای براندازی ساتراپ یونانی و تسخیر پارت و هیرکانیا، این سؤال مطرح است که در آن زمان، آیا این امر می‏توانست نخستین نشانه واکنش ایران‏گرایی در برابر یونان‏گرایی باشد.

قبول چنین آرمانی خالی از اشکال نیست. در عمل در زمانی کوتاه و بسیار نزدیک به یکدیگر، دو دولت شهر یونانی در دو ایالت بزرگ خراسان، -بلخ و پارت- با کمک حاکمان یونانی خود را مستقل خوانده و از حکومتمرکزی سلوکی جدا شده بودند. در آن میان یک نیروی قبیله‏ای ایرانی نژاد (پرنی‏ها)[٣۱] هیرکانیا و پارت را از چنگ آنان بیرون آورده و خود را مستقل خوانده بود. چنان حرکتی که می‏توان آن را نخستین جنبش قبایل شرقی در برابر موج یونانی‏گرایی سیاسی حاکم خواند. در زمان سلطنت آنتیوکوس دوم ملقب به تئوس‏ (Teos) ٢٦۱-٢۴٦ ق.م انجام گردید. در این‏ فصل از تاریخ، در خراسان بزرگ یک سلسله یونانی و یک سلسله ایرانی طرح یک نهضت استقلال‏طلبانه را ریخته بودند و روابط خود را با دولت سلوکی قطع کرده بودند و با وجود آنکه “علت استقلال‏طلبی هر دو دو دولت جدید یکسان بود، اما دلایل ایجاد آنان با هم تفاوت داشت” (٢۴/ص ٢٨٦)، اینک یک استان سلوکی به دست اقوام ایرانی افتاده بود.

اینکه حرکت سیاسی-نظامی پرنی‏ها در خراسان بزرگ و رد پارت و هیرکانیا- تا چه حد با انگیزه‏های ایران خواهی و ضر عناصر فرهنگی و سیاسی یونانی پدیدار گردید؟به راستی تاریخ جواب قانع کننده‏ای به این سؤال نداده است. در واقع قومی که می‏باید سلسله‏ای جدید و طولانی زمان را بنا نهد، هرگز تحت تابعیت سلوکیان قرار نگرفت و زمینهای آنان هرگز به تصرف سلوکیان در نیامد (٢۴/ص ٢٨۵). و با وجود حمایت از زبان و فرهنگ یونانی، هرگز یونانی نگردید. هنگامی که پرنی‏ها در نیمه قرن سوم ق.م به سرزمینهای شرقی ایران امروزی مهاجرت کردند، برای آنکه از نیروهای دیودوت شهربان شورشی و مستقل باکتریا-بلخ در امان بمانند در حدود سال ٢۵٠ ق.م به (پارثوا-هیرکانیا) کوچ کردند و از آنجا که سلوکیان به سومین جنگ سهمگین سوریه[٣٢] مشغول بودند (۱۴/ ص ۴۱) با استفاده از فرصت پایه‏های قدرت خود را استوار و ماندگار ساختند[٣٣] بنابراین استقلال و جدایی دامداران پرنی که تحت فرمان بزرگان خود در بخشی از خراسان بزرگ به قدرت رسیدند، در اساس به هیچ وجه واکنش ضد هلنی بومیان ایرانی علیه کراگزارن نظم سلوکی نبوده است، بلکه کار مردمی نیمه چادرنشین بود که برای گذران زندگی خود می‏جمگیدند (٧۹. P L٣٢). با این حال در مراحل بعدی حاکمیت اشکانیان، توجه آنان به سرنوشت تاریخی ایران دقیق‏تر و عمیق‏تر گردیده است.[٣۴] در حقیقت فتح ایران به دست مقدونیان و سرنگونی دولت شاهنشاهی هخامنشی، چنان اثر عمیقی در ایران بجا نهاد[٣۵] که می‏توان احیای امپراتوری ایران را از اشکانیان یک نوزایی واقعی خواند و تنها پس از گذشت زمانی دراز “ساسانیان توانستند مدعی در دست گرفتن سنت‏های ایران باستان شوند” (٢۹/ص ۱٠۵).

ضعف سلوکیان که مهمترین عوامل آن در شرق و در خراسان بزرگ از نظر گذشت در غرب نیز به چشم می‏خورد. برخورد سلوکیان با قبایل شورشگر گالاس (گالات‏ها) و دولت شهر تجاری-دریایی پونت واقع در ساحل جنوبی دریای سیاه، مبارزات آنان به دولت بطالسه مصر بر سر منابع دریایی-تجاری شرق مدیترانه از عوامل بسیار مؤثری بود که سبب‏ساز رشد قبایل پرنی که اینک در سرزمین پارت و هیرکانیا دعوی استقلال از دولت سلوکی را داشتند گردید و آینده تاریخ ایران زمین را پس از هخامنشیان تا استقرار ساسانیان از سرزمین پارت و در خراسان بزرگ رقم زد.

پس از پیروزی بر آندرگوراس، پرنی‏ها قدرت و جسارت بیشتری برای گسترش نفوذ خود در خراسان بزرگ پیدا نمودند. آنان برای چنان گسترشی، نیازمند نیروهایی بودند که در جنگهای توسعه‏طلبانه به یاری ایشان بشتابند. صحراهای وسیع مجاور پارت و نیروهای صحراگرد آن، مخزن بزرگی از افراد نظامی و سواران کار کشته‏ای به شمار می‏آمدند که می‏توانستند در خدمت اهداف پرنی‏ها قرار گیرند. اینان قبایل نزدیک پارت محسوب می‏شدند و بدون شک برای پرنی‏ها کمک مطمئنی به شمار می‏آمدند.

دو سال پس از پیروزی بر آندراگوراس، ارشک در جنگی کشته شد،[٣٦] و برادرش تیرداد جانشین او گردید. او نخستین پایتخت پرنی‏ها را در کوههایی که امروزه در نقشه جغرافیایی، سر حدات ماورای خزر و روسیه و ایران را تشکیل می‏دهد بنا کرد که همچون آشیانه عقابی تسخیرناپذیر بود. پیش از او ارشک در شهر آساآک در نزدیکی قوچان و در وادی اترک تاج بر سر نهاده بود. این موضوع بیانگر ادعاهای دور و دراز پرنی‏ها و ضعف مفرط سلوکیان در غرب و روحیه تجربه‏طلبی ساتراپ‏ها در شرق می‏باشد (۱٣ / ص ٨). و کمی بعد شهری دیگر به نام مؤسس سلسله (ارشک) بنا شد و تیرداد در آنجا تاجگذاری کرد (٢۴ / ص ٢٨٦) و حکومتی را بنا کرد که در تاریخ اشکانیان نام گرفت و بسیار سریع مبدل به رقیبی شد که “دیگر نادیده گرفتنش غیر ممکن بود.“ (۴ / ص ۱٦) ،نیرویی که نه تنها سلوکیان را از ایران بیرون راند، بلکه “تا قرنها بلای جان رومیان گردید” (٢۹٠. P L٣٣).


[] نتیجه

مهاجرت‏های طبیعی قبایل دامدار برای استقرار در سرزمینهای پربار و پر حاصل که از رودخانه‏های بزرگ و پر آب مشروب می‏گردید، از مهمترین عوامل استقرار قبایل پرنی در پارثوا و هیرکانیا بوده است. بی‏گمان حدود طبیعی پارت که در داخل محدوده آن دره حاصلخیز گرگان قرار داشت و رود پر آب اترک در آن جاری بوده است، جایگاه مردمی شد که نه تنها ایران زمین را از سلطه مقدونیان حاکم رهانید، بلکه تا چندین قرن دنیای قدیم را بین ایران و روم تقسیم کرد.

صرف نظر از مقاصد سیاسی پارت‏ها - نامی که بعدها در تاریخ به قبایل حاکم بر خراسان بزرگ داده شد. که به تدریج بر سرتاسر خطه بزرگ از فرات تا جیحون مالک و حاکم شدند، خراسان بزرگ به لحاظ ارتباطات تجاری، نظامی و سیاسی نیز از امکانات وسیع و کم نظیری برخوردار بوده است.

در آن سرزمین مردمی با فرهنگ و گویش‏های متفاوتی زندگی می‏کردند و زبانهایی از جمله پارتی، سغدی، خوارزمی، بلخی در آن جاری بود و تسامح سیاسی و مذهبی پارت‏ها که در تمامی دوران آنان شایع بود، باعث ارتباط درست و نزدیکتر و پیوندی ناگسستنی بین فرهنگ‏های بومی منطقه می‏گردید که نتایج آن نه تنها از خراسان عبور کرد، بلکه در تداوم و استمرار قدرت پارت‏ها در دورانی طولانی در ایران زمین امتداد یافت. با وجود آنکه قبایل پرنی بعدها با قدرت قبایلی و نیروی نظامی خود مقدونیان را به سمت غرب عقب راندند تا در سوریه به سرنوشت محتوم خود بپیوندند، در عین حال نمی‏توان تأثیر انکارناپذیر طولانی حضور یونانیان را در سرزمینهای شرقی از نظر دور داشت. این حضور در ابعاد مختلف تأثیرات خود را همراه با رشد روند شهرنشینی که از تبلیغات فرهنگ یونانی در بلاد شرقی بود بر روند زندگی اجتماعی مردم باقی نهاد. اگر چه بعدها با حضور سیاسی پارت‏ها تأثیر سیاسی سلوکیان در ایران کمرنگ و سرانجام بی‏رنگ شد. با این همه به لحاظ ساختاری فرهنگ یونانیان تا پایان عصر طولانی پارتیان در همه جای ایران و به ویژه در شرق احساس می‏شد. پدیده‏ای که بعدها ساسانیان با حذف پارتیان به مبارزه‏ای جدی و بنیان برافکنن با آن پرداختند.

فاتحان مقدونی پس از شکست دادن دولت هخامنشی شکل تازه‏ای به اساس قدرت و شرایط زندگی ایرانیان-به ویژه-در شهرها بخشیدند. آنان سرزمینهای فتح شده را تجزیه می‏کردند و به آن شک پولیس می‏بخشیدند و عناصر و عوامل خود را در آن به اقتدار می‏رساندند. این همان شکل تجزیه‏ای بود که پارتیان با وجود تحولی که پدید آوردند و سرانجام سلوکیان را عقب راندند هرگز قادر به حذف آن نشدند. با این همه خدمتی را که پارت‏ها به تاریخ ایران و از جایگاه خراسان بزرگ کردند به لحاظ تجربه عنصر ایرانی شایسته‏تر از خدمتی بود که ابومسلم خراسانی ۱٢ قرن بعد به ایرانیان کرد.


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- خراسان-بی‏گمان-در سرنوشت تاریخی ایران زمین اثری غیر قابل انکار دارد. یک قرن پس از مرگ یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی (٦۵۱ م) خراسانیان شالوده دولتی را در عمق جهان اسلام ریختند که با جلوه‏های اسلامی دارای روحی ایرانی بود.
[۲]- مربوط به طرح مصوبه معاونت محترم پژوهشی دانشگاه اصفهان زیر عنوان “ساختار مثلث، یونانیان، اشکانیان و رومیان”.
[۳]- دانشمند و ایران‏شناسی نامدار ژاپنی آشی کاگا آتسواوجی (۱۹٨٣-۱۹٠۱ ,ijuuost agakihsA) در شرح سفرنامه خود به خراسان درباره این سرزمین چنین می‏نویسد: “خراسان در فارسی به معنی مکان برآمدن آفتاب و یا سر زدن خورشید است و یا خاستگاه آفتاب و می‏افزاید در نزدیکی شهر مشهد هانری ماسه‏ (essam irneH) ایران‏شناس برجسته فرانسوی که همسفرم بود به من گفت: “ما اکنون درست در وسط قاره آسیا هستیم” (۱٦ / ص ۵٦٨).
همچنین نوسندگان و شاعران بزرگ ایرانی نیز خراسان را به معنی خاستگاه هور “خور یا خورشید” و یا خورآسان آورده‏اند. فخر الدین اسعد گرگانی در ویس و رامین گوید:
زبان پهلوی هر کو شناسد
خراسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسان را بود معنی خورآیان
کجا از وی خور آید سوی ایران
به نقل از پاورقی، ص ۵٦٧، همان منبع
[۴]- -پارت در عهد قدیم مملکتی بوده است که اکنون آن را خراسان می‏خوانند، (۹/ج ٣، ص ٢۱٨٣).
[۵]- تروگ پمپه‏ (sugorY soiepmoP) (٢۱٢-٢٠۵ ق.م)، پولی بیوس‏ suibylop-pygoP (قرن اول میلادی)، گایوس پلین‏ (enilP) (قرن اول میلادی)، کنت کورث‏ (ecriC etniuQ)، کرنلیوس تاسی توس‏ (suticaT suilenroC) (۱٢٠-۵٠ م)، استرایو (oibarts) (۴٠ ق. ۴٠ م) ایزیدور خاراکسی (قرن اول میلادی)، آگاثیاس‏ (saihtagA) (ششم میلادی) آتنه‏ (soanehtA) (اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم میلادی).
[۶]- نام این قوم نخستین بار در یشت ۱٣ بند ۱۴۴ آمده است و در کتیبه معروف به‏ aviaD از خشایارشا در تخت جمشید نیز از این قوم نام برده شده است (٣٠/ص ۵٦۴؛۱٧/ ص ٣٠۵).
[٧]- مارکورات می‏نویسد: شاید واژه پرنی-اپارنیان را (nrapA-inraP) در یکی از زبانهای ایرانی اپرناک‏ (kanrapA) خوانده‏اند و همین مردم هستند که نام اپرشهر (rhahsrapA) یا نیشابور امروزی را از ایشان گرفته‏اند. برخی هم اصطلاح ابرشهر (rhahsrabA) را به مفهوم شهر بالای هخامنشیان گرفته‏اند (۱۹/ص ٢۹٠).
[۸]- نامهای یونانی هر دو شهر را فاتحان یونانی داده‏اند و جهتگیری هلنیستی داشته است نامهای اصلی آن شهرها در کتیبه داریوش اول آمده است.
[۹]- نباید فراموش نمود که بین کشته شدن داریوش سوم هخامنشی مرگ فاتح مقدونی، فقط ٧ سال فاصله بود و تأثیرات مرگ دو پادشاه در فاصله‏ای کوتاه در دگرگون کردن شرایط صحراگردانی که اقتدار و انحطاط دولتهای بزرگ را درک می‏کردند طبیعی بوده است.
[۱٠]- قوم پرنی در همسایگی دو قرن از سکاها که نامشان در کتیبه بیستون‏ agravamuaH و (aduaxargiT) آمده است می‏زیستند. به نقل از ٨۵٢-٨۵۱. p NARI fo yrotsiH egdirbmaC. raviB ن. ک (٣٠/ص ۵٦٨).
[۱۱]- پارثوا در عصر هخامنشیان نایب السلطنه‏ای بسیار وسیع بوده است و هریوه جزء نایب السلطنه‏نشین پارثوا بوده و زرنگه نیز در آغاز جزء پارثوا بود؛ولی بعدها به نایب السلطنه‏نشین (ساتراپ‏نشین) هره‏هواتیش پیوسته است (۱۱/ص ٢۴).
[۱۲]- هنگامی که فراتافرنس در باکتریا با اسکندر دیدار نمود، ۱۵٠٠ سوار او را همراهی می‏کردند و او به اسکندر پیشنهاد کرد که راهنمایش او باشد و به او کمک کند و نیازهای ارتش او را فراهم سازد. اسکندر از او سپاسگزاری کرد و با او پیمان دوستی بست” گوتسمید این ناحیه را هیرکانیا خوانده است (٦/ص ٣۴٠).
[۱۳]- به طور قطع پارتیان عصر سلوکیان رد پارثوا و هیرکانیا، آن‏طور که کورتیوس و آریان از آنان در نبرد گوگامل نامبرده‏اند نبوده‏اند، در حقیقت پارتیان باستانی ماقبل قبایل پرنی، مردمی بوده‏اند که نامشان مانند پرنی‏های عصر هلنی‏گری از یک ناحیه جغرافیایی مأخوذ بوده است. این تشابه اسمی سبب اشتباههای سیاسی شده است (۱۹/ص ۱٣٦). اما ممکن است آن دو نسل با هم علاوه بر قرابت نژادی، نزدیکی‏های فرهنگی نیز داشته‏اند.
[۱۴]- اسکندر نه تنها سرداران لایق ایران هخامنشی را به کار گرفت بلکه دستور داد ٣٠٠٠٠ جوان ایران همسن و سال از کودکی در خدمت ارتش اسکندر قرار گیرند و به آنها آموزشهای نظامی به سبک مقدونیان داده شود (۵/ص ٨ و ۱۹).
[۱۵]- “روی این سکه‏ها یک زئوس یونانی یا الهه حامی شهر نقش بسته دور پشت آنها، آتنا یا پهلوانی در لباس رزم که گردنه چهار اسبه‏ای را می‏راند تصویر گشته است.“ (۱/ ص ۱٣٧).
[۱۶]- “مقدونیان و یونانیان آن همه سختی و جنگ را تحمل نکرده بودند تا با شرقی‏های منفور برابر شوند، لذا ناخرسندی‏های پنهان به تدریج عیان شد” (٢٨/ص ٢۱۵).
[۱٧]- “پس از آنکه پرنی‏ها حکومت پارت را در خراسان بزرگ تأسی نمودند هر دو برادر بنیانگذار آن دولت خود را از اوارساس فرزند فراتافرنس ایرانی که در هیرکانیا تسلیم اسکندر شد می‏خواندند و کمی بعد، فراندانشان خود ار از اعقاب ارتاگزرش دوم (اردشیر دوم هخامنشی ۴٠۴-٣۵٨ ق.م) به شمار آوردند. لذا آنان ضمن ادعا بر میراث اسکندر استحقاق جانشیننی هخامنشیان را نیز بر دعاوی خویش افزودند. از این نکته می‏توان شایستگی‏های فراتافرنس و اهمیت حضور او را در خراسان بزرگ درک نمود.“ (۱٣/ص ٨).
[۱۸]- “برخورد سلوکوس اول با چاندار گوپتا شاه سلسله مائوری هند که منجر به واگذاری ایالات سواحل سند همچون:گدروزیا پاراپامیساد و آراخوزیا به دولت هندی گردید (ح ٣٠٦ ق.م) و طی آن جانشینان اسکندر از متصرفات سابق خود در ایالات غربی حوزه سند که به دست اسکندرفتح شده بود برای همیشه صرف نظر کردند.“ (٢٧/ص ۱۴٢).
[۱۹]- در نبردهای جانشینی اسکندر، سربازان ایرانی در هر دو سوی جبهه برای سرداران عاصی اسکندر می‏جنگیدند در این گیرودار و دیگر نبردهایی که در سالهای پس از آن رخ داد، زمینه را برای تقویت ملوک الطوایفی آماده ساخت. (۵/ج ٣، ص ۱۹).
[٢٠]- اقوام آسیای میانه پیوسته به مرزهای شمال شرقی سلوکیان تجاوز می‏کردند و استانداران سلوکی ناچار بودند به فرمان شاه برای نبرد در غرب آسیا سپاه و زر بفرستند تا شاه بتواند در نبردی که با مصر و در آسیای صغیر درگیر آن بود، پیروز شود، این موضوع از اهم نارضایتی‏ها بود (٧/ص ۵).
[٢۱]- “اینجا منظور از صلح ناگزیرانه اشاره به گفته ویلاموویتس محقق آلمانی است که گفته است: “حکومت هلنی‏ها بر شرق مسلما شکست می‏خورد چون آنها نمی‏توانستند روح آن را فتح کنند”. (٢٨/ص ٣٦٨).
[٢۲]- “نمونه بسیار خوب و برجسته این مکان‏ها که در کناره جیحون ودر خطه خراسان بزرگ ساخته شده‏اند، شهر آی خانم است که بینش خاصی در مورد زندگی یونانی در شرق ایران به پژوهشگر می‏بخشد، پیش از آن این شهرها را به عنوان پادگان‏های نظامی سلوکی، یونانی و یا بلخی تلقی می‏کردند.“ (٢٧/ص ۱۴٦).
[٢۳]- آندراگوراس ساتراپ پارت از سوی آنتیوکوس دوم (٢٦۱-٢۴٦ ق.م) بر پارت حکومت می‏نمود (۱٣/ص ٨).
[٢۴]- مطابق نظر ووسکی‏ (ykaloW): “شهربان‏نشین باکتریا، (باختر) حدود سال ٢٣۹ ق.م با کمک دیودوت به استقلال نایل آمد و ارشک فرمانروایی خود را در سال بعد، یعنی ٢٢٨ ق.م آغاز کرده است.“ (٦/ص ۱٣۱).
[٢۵]- “در واقع پیش از تخریب مرگیانا، این شهر دارای یک ارگ قدیمی یادگار از عهد هخامنشیان در درون شهری مدور بود که در آن “خیابانهای اصلی با زاویه‏های راست یکدیگر را قطع می‏کردند.“ (٢٧/ص ۱۴۵).
[٢۶]- دبوآز طلوع سلطنت اشکانیان را سال ٢۴٧ ق.م می‏داند” (۱٣/ص ٧).
[٢٧]- سایکس از قول ژوستن می‏نویسد: “وقتی باختری‏ها و سغدی‏ها طغیان کرده و خود را از تبعیت دولت سلوکی خارج کردند، برای شخصیت رشیدی مثل ارشک که رئیس طایفه‏ای‏ بزرگ و هنچنین رئیس دسته‏ای از راهزنان به شمار می‏آمد، موقعیتی مناسب پدید آمد که به فکر خودسری و شهر گشایی بیفتد. “ بی‏کمان ژوستن که بزرگی ارشک را ستوده، ولی او را راهزن خوانده است دچار اشتباه شده است، زیرا میان یک رئیس قبیله صحرانشین و یک نفر راهزن فرق است که اتفاقا ژوستن متوجه آن نشده است. (۱٨/ج اول، ص ۴۱٣).
[٢۸]- گوتشمید این ناحیه را قوچان فعلی و سایکس این محل را تا جنوب طبس ممتد می‏داند (۱٨/ج اول، ص ۴۱۱).
[٢۹]- پس از مرگ دیودوت ساتراپ باکتریا، تیرداد با فرزند او دیودوت دوم طرح دوستی ریخت و پایه سیاست خود را در پارت دوام بخشید (۱٣/ص ٨).
[۳٠]- بنا به گزارش استرابو (کتاب ۱۱ بندهای ۱٠-۹) پارت یک قطعه پهناور نیست و برای پرداخت باج و خراج بیشتر ضمیمه هیرکانیا می‏شود. پارت مساحت زیادی ندارد و جنگلی و کوهستانی است و چیزی از آن به دست نمی‏آید”. (۱٨/ج اول، ص ۴٠۹).
[۳۱]- هردوت پارت‏ها را ایرانی می‏داند (کتاب سوم بند ٨) راولینس هم این معنی را قبول دارد (ششمین دولت بزرگ شرق، ص ٢۱) اینکه برخی عقیده دارند نام پادشاهان پارت ایرانی نیست، عقیده غلطی است، زیرا نام بنیانگذار آن سلسله ارشک کاملا ایرانی است. اسم ارشیر دوم هخامنشی نیز ارشک بوده است. (۹/ج ٣، ص ٢۱۹٦).
[۳۲]- سومین جنگ سوریه بین سلوکوس دوم و اورگت بطلمیوس، به سال ٢۴٦ ق.م رخ داد (۱۴/ص ٣٣).
[۳۳]- سرزمینهای شرقی ایران و به ویژه پارت (پارثوا) از دیرباز مورد توجه حکومتها بوده است. هخامنشیان به ارتباطات نظامی و استراتژیک آن اهمیت می‏دادند و شهرهای زیادی نیز در پرتو حمایت آنان در آن ایجاد شد. هنگامی که اسکندر آمد او نیز شهرهای بنیاد نهاد و یا شهرهای سابق هخامنشی را به صورتی تازه تغییر داد که بیشتر بر اساس اهداف نظامی بود و برای اردوگاهها اسرا و یا سپاهیان و کلنی‏های نورسیدگانی که از یونان و مقدونیه می‏آمدند تأسیس یافته بود. این مراکز که به صورت عمده‏ای در پارثوا پدید آمد و یا تغییر شکل یافت، عمده‏ترین پایگاههای محافظتی برای تأمین امنیت سرزمینهای فتح شده بود (٨/ص ٧٧).
[۳۴]- “می‏توان آغاز فرمانروایی پارتیان را دوران دوستداری یونان (هلنوفیلی) و فرهنگ آن شمرد و پایان آن را واکنش ایرانی در برابر یونانی دانست” (۱۹/ص ۱۹٠).
[۳۵]- به گفته استرابو جغرافیانویس مشهور یونانی، “پارتیان که بعدها با قیصرهای رومی دعوی همسری کردند (به عقیده استرابو) این قدرت و استیلا ایشان را نشد مگر به واسطه سادگی وضع زندگانی و رشادت فطری” (٢/ص ٢٧٧).
[۳۶]- مرگ ارشک و آغاز تاجگذاری تیرداد به لحاظ تاریخی چندان روشن نیست (٦/ص ۱٣).



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

محمودآبادی، سید اصغر، جستاری در زمینه‌های برآمدن اشکانیان در خراسان بزرگ، مجلۀ دانشکده ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه اصفهان)، بهار و تابستان ۱۳٨۳ - شماره ۳٦ و ۳٧، صص ۱٢۹-۱۵٠؛ برگرفته از منابع زیر:
  • ادی. ک، ساموئیل، آئین شهریاری در ایران، ترجمه فریدون بدره‏ای، چاپ اول، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱٣۴٧.
  • اعتماد السلطنه، محمد حسن‏خان. تاریخ اشکانیان (درر التیجان فی تاریخ بنی الاشکان) ، به کوشش نعمت احمدی، چاپ اول، نشر اطلس، تهران ۱٣٧۱.
  • اومستد. تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه محمد مقدم، چاپ اول، نشر امیر کبیر، تهران، ۱٣۴٠.
  • بنگستون، هرمان. یونانیان و پارسیان، ترجمه تیمور قادری، چاپ اول، نشر فکر روز، تهران، ۱٣٧٦.
  • بویس، مری، گرنر فرانتز. پس از اسکندر گجسته، ج ٣، چاپ اول، ترجمه همایون صنعتی‏زاده، نشر توس، تهران، ۱٣٧۵.
  • بویل، جی آ. تاریخ ایران‏[کمبریج‏]، از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، ج ٣، قسمت اول، چاپ اول، ترجمه حسن انوشه، امیر کبیر، تهران، ۱٣٦٨.
  • بهار، مهرداد. اشکانیان (دروس تاریخ دانشگاه آزاد ایران) ، تهران، بی‏تا.
  • پویا عبدالعظیم. “زندان سکندر از نگاهی دیگر” مجموعه مقالات انجمن‏واره (همایش) بررسی مسائل ایران‏شناسی، نشر دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، تهران، ۱٣٧۱.
  • پیرنیا، حسن. تاریخ ایران باتان، ج ٣، نشر دنیای کتاب، چاپ اول، تهران، ۱٣٦٢.
  • پیگرلوسکایا، نینا. شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ترجمه عنایت اللّه رضا، چاپ اول، نشر علمی و فرهنگی، تهران، ۱٣٧٢.
  • توین‏بی، آرنولد. جغرافیای اداری هخامنشیان، ترجمه همایون صنعتی‏زاده، چاپ اول، نشر موقوفات محمود افشار یزدی، تهران، ۱٣٧۹.
  • جوادی، حسن. “ایران در قدیمی‏ترین نوشته‏های یونانیان” قسمت دوم، مجله ایران‏نامه، نشر کتابخانه ادبیات، سال اول، شماره دوم، تهران، زمستان ۱٣٦۱.
  • دبوآز، نیلسون. تاریخ سیاسی پارت، ترجمه علی اصغر حکمت، چاپ اول، نشر ابن سینا، تهران، ۱٣۴٢.
  • دیاکونف. اشکانیان، ترجمه کریم کشاورز، چاپ اول، نشر پیام، تهران، ۱٣۵۱.
  • رابینسون، چارلز الگزاندر. تاریخ باستان، ترجمه اسماعی دولتشاهی، چاپ اول، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، ۱٣٧٠.
  • رجب‏زاده، هاشم. “ایران و ایرانیان در سفرنامه آشی کاگا آتسواوجی”، مجله ایران‏نامه، نشر لندان، سال ششم، شماره سوم، پاییز ۱٣٧٣.
  • رضی، هاشم. اوستا، چاپ اول، انتشارات سازمان فروهر، تهران، ۱٣٦٣.
  • سایکس، سرپرسی. تاریخ ایران، ترجمه فخر داعی گیلانی، جلد ۱، چاپ اول، نشر دنیای کتاب، تهران، ۱٣٧٠.
  • فرای، ریچارد. میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب‏نیا، چاپ اول، نشر علمی و فرهنگی، تهران، ۱٣٦٨.
  • کالج، مالکوم. پارتیان، ترجمه مسعود رجب‏نیا، چاپ اول، نشر سحر، تهران، ٢۵٣٧، [۱٣۵٧].
  • گریمبرگ، کارل. تاریخ بزرگ جهان، ج ٢، ترجمه دولتشاهی، چاپ اول، نشر یزدان، تهران، ۱٣٦۹.
  • گریمبرگ، کارل. تاریخ بزرگ جهان، ج ٣، ترجمه دهشیری، چاپ اول، نشر یزدان، تهران، ۱٣٧٠.
  • گوتشمید، آلفرد. تاریخ ایران و ملل همجوار (از اسکندر تا انقراض اشکانیان)، ترجمه کیکاووس جهانداری، چاپ اول، نشر علمی، تهران، بی‏تا.
  • گیرشمن، رمان. ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، چاپ سوم، نشر علمی و فرهنگی، تهران، ۱٣٦۴.
  • لینتون، رالف. سیر تمدن، ترجمه پرویز مرزبان، چاپ اول، نشر دانش، تهران، ٢۵٣٧.
  • معیری، هایده. “فرهنگ پیش تاریخی باختر”، مجله ایران شناسی، سال ششم، نشر nayK ASU,dnaL yraM,ellivkcoR,noitadnuof شماره چهارم، زمستان ۱٣٧٣.
  • ویسهوفر، یوزف. ایران باستان، ترجمه مرتضی ثاقب‏فر، چاپ اول، نشر ققنوس، تهران، ۱٣٧٧.
  • ویلکن اولریش. برزا یوجین. اسکندر مقدونی، ترجمه حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱٣٧٦.
  • هوار، کلمان. ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول، نشر امیر کبیر، تهران، ۱٣٦٣.
  • یارشاطر، احسان. “رستاخیز فرهنگی خراسان”، مجله ایران‏نامه، شماره چهارم، سال پانزدهم، لندن، پاییز ۱٣٧٦، ۱۹۹٧.


[برگشت به بالا]