جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب گفت‌وگو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گفت‌وگو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۵, جمعه

مفهوم ایران‌شهر به‌روایت دکتر تورج دریایی

از: دکتر تورج دریایی (استاد دانشگاه کالیفرنیا)

ایران ساسانی


فهرست مندرجات

.



مفهوم ایران‌شهر به‌روایت دکتر تورج دریایی

دکتر تورج دریایی، استاد دانشگاه کالیفرنیا «University of California, Irvine» در رشته «تاریخ ایران و جوامع پارسی‌زبان» است.

آیا ساسانیان به‌وجود آورنده‌ی ایران‌شهر با ویژگی‌های جغرافیایی بودند و یا مفهومی فرهنگی از ایران‌شهر در ذهن داشتند؟ ایران‌شهر کجاست؟ آیا این واژه مصداقی جغرافیایی و زیستی در عهد ساسانی دارد یا مقوله‌ای افسانه‌ای است که با گذر زمان، جامه‌ی زمینی بر تن می‌کند؟ نام ایران از چه زمانی بر جغرافیایی خاص اتلاق شد؟ چرا با همه گفته‌هایی که می‌شود اما منابع عربی و غربی، ساکنان سرزمین ایران را ایرانی نمی‌دانستند؟

این پرسش‌های تاریخی‌ای است که از دکتر تورج دریایی پرسیده شده است. وی استاد دانشگاه کالیفرنیا «UC. Irvine» در رشته‌ی «تاریخ ایران و جوامع پارسی‌زبان» است. تاکنون از دکتر تورج دریایی چندین کتاب و ده‌ها مقاله به چاپ رسیده و بخشی از آثار انگلیسی او به‌فارسی نیز ترجمه شده‌است. «ناگفته‌های امپراتوری ساسانی» و «شاهنشاهی ساسانی» از جمله کتاب‌های ارزشمند وی هستند که حاوی اطلاعات جدیدی در حوزه‌ی تاریخ ایران ساسانی بوده و در ایران منتشر شده‌اند.

تورج دریایی در سال ۱۳۴٦ خورشیدی در تهران به دنیا آمد و دوران دبستان و دبیرستان خود را در ایران و یونان گذرانده و در سال ۱۹۹۹ از دانشگاه کالیفرنیا در لُس‌آنجلس دکترای تاریخ دریافت کرد. او زندگی علمی خود را وقف تاریخ ساسانیان کرده است.

تورج دریایی تأکید دارد که در دوره‌ی ساسانی «ایران‌شهر» علی‌رغم گونه‌گونی‌اش اما خط‌کشی سیاسی نداشته بلکه تنها گستره‌ای فرهنگی بوده است. به باور این پژوهش‌گر و استاد دانشگاه خوانش مذهب زردشتی از مفهوم ایران‌شهر، مبنایی مذهبی داشته است تا جغرافیای سیاسی. در مقابل، دستگاه سلطنتی ساسانی، سعی در ارائه‌ی دیدگاهی فراگیر و غیرمذهبی داشت. در این میان، دریایی بر خلاف بسیاری از تاریخ‌نگاران که سعی در خط‌کشی جغرافیایی برای دوران ساسانی دارند بر این باور است که گستره‌ی ساسانیان نه مذهبی یا جغرافیایی، بلکه مرزبندی فرهنگی بوده است. وی هم‌چنین معتقد است که هخامنشیان هرگز شاهنشاهی‌شان را ایران نخوانده‌اند و دارای دیدگاهی متفاوت بوده‌اند.

◼ ساسانیان از ابتدا سعی بر این داشتند که در دوره‌های مختلف حیات‌شان، خوانش مورد نیازشان از ایران را ارائه دهند؛ آیا می‌توان چنین پنداشت که مذهب زرتشتی در زمینه‌ی جغرافیایی، فقط وسیله‌ای بوده در راستای مشروعیت‌‌سازی برای حاکمیت ساسانیان؟ در واقع بیش‌تر جنبه‌ی ابزاری داشته؟
□ تورج دریایی: شما خودتان در جریان سوال، پاسخ این پرسش را دادید. در قرن چهارم تا روزگار آذرپاد مهر اسپندان، زمانی‌که دین زرتشتی بر چارچوبش شکل می‌گیرد، درک مذهبی از مفهوم ایده‌ی ایران‌شهر، جا می‌افتد؛ پس از آن چون شاهنشاهی ساسانی می‌بایست با مردم، قوم‌های مختلف و مذاهب گوناگون در تعامل باشد، تغییری در درک از این مفهوم به‌وجود می‌آورد. تا عصر خسرو انوشیروان، مفهوم ایده‌ی ایران‌شهر دیگر مسئله‌ای مذهبی نیست بلکه مسئله‌ی قانون شاه (داد شاهنشاه) در این‌جا مهم است؛ در واقع چیزی شبیه به سیتیزن‌شیپ رومیان را ما در ایران می‌بینیم و از آن جالب‌‌تر این‌که ما در ایران نه تنها با مفهوم «مردِ شهر» (مرد شهروند شاهنشاهی) روبه‌روییم، بلکه «زنِ شهر» (زن شهروند شاهنشاهی) نیز وجود دارد؛ چیزی که در روم وجود نداشته‌است؛ در واقع چیزی‌است مضاف بر سیتیزن‌شیپ رومیان.
◼ مطابق بخشی از مقاله‌ی مذکور، در دوره‌ی متأخر ساسانی، مرزهای ایران‌شهر تا شمال آفریقا و مکه و مدینه نیز گسترش می‌یابد و این گسترش در برخی متون منعکس می‌شود؛ سوالی که پیش می‌آید این است که چرا این خوانش متأخر و گسترده از ایرا‌ن‌شهر در حافظه‌ی جمعی-تاریخی ایرانی‌ها باقی نماند؟
□ تورج دریایی: در زمان خسرو انوشیروان (خسرو یکم) سربازان ایرانی در یمن به پشتیبانی از عرب‌های یهودی با رومیان و حبشیان مسیحی جنگیده و پیروز شدند؛ در قرن هفتم زمانی‌که خسرو پرویز (خسرو دوم) به مصر لشکر کشید، برای مدت کوتاهی (از ۶۱۴ تا ۶۲۸ میلادی) عربستان، مصر، آفریقا و شرق دریای مدیترانه، به تصرف ایرانیان درآمد. این خوانش گسترده از ایران‌شهر بازتابی از گستردگی ایران‌شهر در این دوره‌ی کوتاه است. اما نکته‌ی جالبی که در نسخه‌های مختلف متن فارسی مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری مشاهده می‌شود، تفاوت در جغرافیای ایران‌شهر است. این تناقض را ببینید؛ در یک نسخه، ایران‌شهر از رود آموی (جیحون) است تا رود نیل و در نسخه‌ی دیگر که در «بیست مقاله‌ی قزوینی» به تصحیح علامه قزوینی رسیده‌ است، مرزهای ایران‌شهر از رود آموی (جیحون) است تا فرات. مرحوم قزوینی در تصحیح‌شان از مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری، از جیحون تا فرات را پذیرفته‌اند که در واقع دید صحیح ایرانی همین است؛ در واقع در آن دوره، دنیای ایرانی از آمودریا تا فرات است و این دلیلی‌است که آسورستان هم جز ایران‌شهر قرار می‌گیرد. محدوده‌ی «جیحون تا نیل» که در کتاب پارسی میانه‌ی «شهرستان‌های ایران‌شهر» نیز آمده، ناشی از دید امپریالیستی خسرو پرویز است که در یک لحظه به‌طور شگفت‌انگیزی مرزهای ایران‌شهر را این‌چنین می‌گستراند. براساس گفته‌های مورخین دوران اسلامی، فکر می‌کنم در زمان قباد یکم کتابی جغرافیایی وجود می‌داشت. در زمان عباسیان، موبدان یا کاتبانی که در باب ایران‌شهر می‌نوشتند، ناقل دیدگاه اواخر دوران ساسانی‌اند.
◼ آیا می‌توان گفت دیدگاه جیحون تا نیل در زمان خسرو دوم به‌دلیل غیرواقعی بودن دوام نیاورد؟
□ تورج دریایی: بله درست است. حتی دیدگاه زرتشتی از ایران‌شهر در اوایل دوران ساسانی که کوچک‌تر از وسعت حاکمیت ساسانیان بوده هم تحت‌الشعاع دیدگاه اواخر دوره ساسانی قرار می‌گیرد.
◼ می‌توان چنین پنداشت که با سقوط ساسانیان، رگه‌های مذهبی و حتی قومی از درک مفهوم ایران‌شهر کاملاً از بین رفت و درک از این مفهوم کاملاً جغرافیایی شد؟
□ تورج دریایی: البته جغرافیایی و فرهنگی! این فرهنگ است که در این مسئله مهم است؛ ببینید! زرتشتیان هنوز در کتاب دادستان دینی که پس از سقوط ساسانیان نوشته شده، مبنای ایرانی‌بودن را زرتشتی‌بودن قلمداد می‌کنند ولی ما می‌دانیم که یک مسیحی صد و پنجاه سال پس از سقوط ساسانیان خود را از ایران می‌خواند؛ این، یک‌بار فرهنگی با خود دارد و برای همین است که توان ادامه می‌یابد.
◼ همان‌طور که می‌دانیم در بخش پهلوی کتیبه‌ی سه زبانه‌ی شاپور یکم بر کعبه‌ی زرتشت، واژه‌ی «Aryan» (آریان) را معادل ایران در بخش پارسی میانه‌ی آن کتیبه ذکر کرده‌اند. با توجه به صِرف وجود واژه‌ای مشخص در زبان پهلوی (زبان اشکانیان) می‌توان چنین انگاشت که ایده‌ی ایران به مثابه‌ی یک جغرافیا — و نه یک درک اساطیری — در اواخر دوره‌ی اشکانی شکل گرفته بود و لزوماً ساسانیان مبدعان آن نبودند؟
□ تورج دریایی: ممکن است! اما منبعی از اواخر عهد اشکانی در دست نیست. شاید خود ساسانیان آثار را نابود کرده باشند که نشان دهند در حال ابداع و اجرای دیدگاهی جدید هستند. ولی ببینید در کتیبه‌ی داریوش یکم نیز وی خویش را از تبار آریا می‌خواند. آن‌ها چه ایده‌ای در باب این مسئله داشتند؟ در صورتی که چنان‌چه می‌دانیم هخامنشیان هرگز شاهنشاهی‌شان را ایران نخوانده‌اند و دیدشان فرق می‌کرده. به‌هر صورت مادامی که منبعی از اواخر اشکانیان در دست نیست، نمی‌توانیم چیزی را ثابت کنیم.
◼ با این‌که جغرافیای ایران در کتبیه‌ی شاپور بر کعبه‌ی زرتشت بزرگ‌‌تر از تعریف کرتیر از جغرافیای ایران است، اما شاپور یکم هم‌چنان خود را «شاهنشاه ایران و انیران» می‌خواند؛ منظور شاپور از «انیران» در این جغرافیای بزرگ‌‌تر کجاست؟
□ تورج دریایی: شاپور یکم دیدی سلطنتی به ایده‌ی ایران دارد. خود به این واقف است که برخی مناطق تحت سلطه‌اش در واقع انیران هستند.
◼ در واقع سوال هم حول همین محور است؛ با توجه به این‌که جغرافیای شاپور از جغرافیای کردیر بزرگ‌تر است؛ انیران مدنظر شاپور کجاست؟
□ تورج دریایی: من فکر می‌کنم حل این مسئله مثل ریاضی است. کافی است فهرست ایالت‌های شاپور را از فهرست ایالت‌های کرتیر کم کنیم تا فهرست ایالات انیران در قرن سوم به‌دست آید.
◼ در صفحه‌ی ۱۵۴ از کتاب ناگفته‌های امپراتوری ساسانیان ذکر کرده‌اید که همه‌ی ایرانیان صرف‌نظر از مذهب‌‌شان، مرز معینی در ذهن خود ساخته بودند که با مرزهای ایران‌شهر مطابقت داشت. آیا این قاطعیت در بیان که همه‌ی مردم، مرز جغرافیایی را در عصری که دانش جغرافیا هنوز مبهم بود را می‌دانستند، درست است؟
□ تورج دریایی: اگر من چنین گفتم اشتباه کرده‌ام! منظور من بیش‌تر مرزهای فرهنگی است؛ یعنی ایران از «جیحون تا فرات» است و کسانی که در آن‌جا هستند دارای یک‌سری ابعاد فرهنگی‌اند. منظورم مرزهای فرهنگی است نه جغرافیایی.
◼ اما در کتاب‌‌تان چنین‌آمده که همه‌ی ایرانیان صَرف‌نظر از مذهب‌‌شان، تصویر معینی از ایران‌شهر داشتند؛ به نظرتان تعمیم یک اندیشه به همه‌ی مردم یک پهنه، اعم از روستایی و شهری مقداری عجیب نیست؟
□ تورج دریایی: معمولاً نجبا و بزرگان اعم از درباری و مذهبی و استانداران و نجبای محلی و... حاملان ایدولوژی‌هایند و نمی‌دانیم این ایده چقدر در میان مردم نفوذ کرده بود. دوم این‌که مانویان با این ایده کنار نیامدند و مشکلاتی هم بدین دلیل پیدا کردند. این‌که آیا یک نفر در دهی در ایران این ایده را داشته، بر ما دانسته نیست اما یادتان باشد در دوره‌ای که فردوسی، شاهنامه را می‌سراید و ایده‌ی ایران را دوباره مطرح می‌کند، زمین‌داری کوچک در دهی به‌نام پاژ در طوس خراسان بوده؛ فردوسی یک درباری وابسته به دولت نیست؛ ما باید این موضوع را توجیه کنیم که اگر این ایده درون مردم عادی و دهقانان نفوذی نداشته، چگونه فردوسی ایده‌ی ایران را باز می‌آفرید؟ من فکر می‌کنم از زمان خسرو انوشیروان تا سقوط ساسانیان، طبقه‌ی دهقانان این ایده را پذیرفته بودند؛ برای همین نفوذ ایده‌ی ایران فراتر از آنی‌بوده که می‌پنداریم.
◼ سوالی که پیش می‌آید این است که آیا می‌توان نفوذ این ایده را از که از مثال فردوسی به‌دست آمد، به سراسر مردم این پهنه تعمیم دهیم؟ مثلاً مناطق ایلیاتی غرب کشور یا روستایی در خوزستان؟
□ تورج دریایی: ما در این زمینه هیچ سندی نداریم. ما نمی‌دانیم که قبایلی که باورهای خودشان را داشتند چقدر توانسته بودند با دیدگاه سلطنتی حاکم تطابق یابند. من نمی‌خواهم دوره‌ی رضاشاه را مثال بیاورم؛ مثلاً در دوران رضاشاه ایدئولوژی‌ای در دولت حاکم وجود داشته که با عشایر مسائلی را به‌وجود می‌آورد؛ شاید آن عشایر آن‌چنان ایدئولوژی دولت را نمی‌پذیرفتند ولی دولت سعی به اعمال ایدئولوژی خود می‌کند.
◼ برمی‌گردیم به مقاله‌ی یادشده. یکی از مهم‌ترین بخش‌های مقاله‌ی مذکور این است که چرا غربی‌ها و عرب‌ها هیچ‌گاه به ایران (این خطه؟ پهنه؟)، «ایران» نگفتند و اغلب از الفاظی مانند بلاد الفرس یا پرشیا استفاده می‌کردند؟
□ تورج دریایی: چون این ایدئولوژی مربوط به افرادی است که در درون مرزها بودند و زیر نفوذ قرار می‌گرفتند، بوده‌ است. عرب‌هایی که خارج از مرزهای ایران‌شهر بودند و نیز چینی‌ها و رومیان، درکی از موضوع نداشتند؛ بدین دلیل که آن‌ها دید تاریخی و فرهنگی‌شان با ایده‌ی ایران‌شهر متفاوت بوده. این ساسانیان‌اند که مدام دارند پای می‌کوبند که این‌جا ایران‌شهر است، شماها ایر هستید، کسی که ایر است فرهنگ، رفتار و کردار به‌خصوصی دارد، از لحاظ قانونی در چارچوبی مشخص قرار می‌گیرد. کسی که در خارج از این مرزهاست چطور می‌تواند درکی از موضوع داشته باشد؟
◼ در واقع تبلیغات ساسانی به بیرون از مرزها نرفته تا روی ذهنیت خارجیان نیز تأثیر بگذارد به مردمان درون مرزهای ساسانی ایرانی بگویند؟
□ تورج دریایی: رومیان می‌پنداشتند که ساسانیان امتداد همان هخامنشیان‌اند. در مورد ذهنیت چینیان چیزی نمی‌دانیم.
◼ در مورد عرب‌ها چطور؟
□ تورج دریایی: ما یک‌سری عرب در شاهنشاهی ساسانی داریم که توسط خود ساسانیان در قرن پنجم، آن‌جا ساکن شدند (در فارس و کرمان) و هم‌چنین در حیره نیز بودند؛ آن‌ها بایستی با ایده‌ی ایران‌شهر آشنا بوده باشند. ممکن است این موضوع جریانی ایدولوژیک بوده باشد که برای آن‌ها چندان معلوم نبوده.
◼ آیا در جریان بودن آن‌ها، بازتابی در متون عربی بعدی پیدا نکرده؟
□ تورج دریایی: من اطلاع ندارم. یعنی سوادش را ندارم. کسی باید بنشیند و نگاه کند که در متون عربی آمده یا نه؟ البته هست! به‌عنوان مثال ابن خردادبه در کتاب عربی المسالک و الممالک درباره‌ی جغرافیای ایران‌شهر صحبت ‌کرده‌ است.
◼ ابن خردادبه وقتی از ایران یا ایران‌شهر نام می‌برد، آیا از نقطه‌ای خاص یا جغرافیایی محدود سخن می‌گوید تا پهنه‌ی بزرگی از آن مستفاد می‌شود؟
□ تورج دریایی: این را نمی‌دانم، در واقع حالا حضور ذهن ندارم. بایستی به متن المسالک و الممالک نگاه کنم. به‌هر حال پیداست که به نوعی اطلاع از ایران‌شهر داشته‌است. من فکر می‌کنم برخی از متون عربی این موضوع را مطرح کرده‌اند؛ این متون، یا نویسندگان‌شان ایرانی بودند یا عرب‌هایی بودند که به درون این جو فرهنگی آمدند و با آن آشنا شدند. شاید هم بتوان گفت که عرب‌ها دیدی قومی به این مسئله داشتند؛ در برابر شاهنشاهی ساسانی که درکی سلطنتی از ایران دارد. مثلاً ما می‌دانیم که کسانی که پارسی بودند (ساکنان استان فارس) خود را پارسی می‌خواندند، در دید ایدئولوژیک شاهنشاهی ساسانی شاید این مسائل مهم بوده ولی نه این‌که بخواهد عنوان شود. برای ساسانیان، تنها ایران‌شهر مهم بود. این مسئله در واقع یک تداوم تاریخی است که تا اینک ۱۸۰۰ سال (تا امروز) دوام آورده‌ است. ببنید! ایده‌ی ایران‌شهر ایده‌ای ورای همه‌ی تفاوت‌های قومی، مذهبی و برای جمع‌کردن همه‌ی مردمان آن پهنه در یک شاهنشاهی بوده‌ است.
◼ اگر ممکن است برای خوانندگان شرح دهید چه شد که مسیر پژوهشی‌تان، شما را به ارائه‌ی چنین تصویر فرهنگی، بی‌مرز و یک‌پارچه‌ای از ایران‌شهر سوق داد؟
□ تورج دریایی: جریان پژوهش‌هایم من را به این سمت کشاند؛ وقتی ۱۱ سال پیش متن شهرستان‌های ایران‌شهر را از پارسی میانه به انگلیسی ترجمه کردم — که البته توسط انتشارات طوس با ترجمه‌ی دکتر شهرام جلیلیان به‌فارسی نیز ترجمه‌شده — به این سو هدایت شدم. با این کنجاوی روبه‌رو شدم که ایران‌شهر چیست و چرا این ابعاد را دارد؛ از آن‌موقع پژوهش‌هایم را درباره‌ی این موضوع ادامه دادم. برای همین است که به این سوی کشیده شدم. شخصاً هیچ برنامه‌ی مشخص و منظمی برای این منظور نداشتم. ببینید! محقق گاهی چیزهایی را فارغ از دیدگاه‌ها و علاقه‌ی خود می‌یابد؛ این چیزی است که من بر حسب متون یافتم و بدان پرداختم.
◼ پس می‌توان گفت که ایران‌شهر به‌رغم گوناگونی‌های درونی‌اش پهنه‌ای بدون خط‌کشی بوده است؟
□ تورج دریایی: چیزی که مهم است این است که پس از سقوط ساسانیان، فرهنگی باقی می‌ماند: «ایرانی‌بودن». مسئله، توصیف ایرانی‌بودن است؛ بالأخره چیزی به‌وجود آمده و ادامه می‌یابد. مثلاً وقتی پادشاه مغول خود را از نسل کیانیان می‌داند به‌چه معناست؟ این، بازتولید نوعی ایدئولوژی‌است که از زمان ساسانیان ابداع شده است.
گفت‌وگوی پیش‌ رو درباره‌ی مقاله‌ی «قلمرو قومی و مرزهای ایران در اواخر عهد باستان و اوایل قرون وسطی» از کتاب «ناگفته‌های امپراتوری ساسانیان» نوشته‌ی تورج دریایی است.


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- قاسم منصور آل‌کثیر و آرش امامی، مفهوم ایران‌شهر به‌روایت دکتر تورج دریایی، وب‌سایت پژوهش‌های ایران ساسانی: یک‌شنبه ۱ مارس ٢٠۱۵ - ۱۰ اسفند ۱۳۹۳


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ وب‌سایت پژوهش‌های ایران ساسانی، برگرفته از وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ


۱۳۹۶ شهریور ۲۹, چهارشنبه

در خاورمیانه چه می‌گذرد؟

از: مهدی کشاورز (خبرنگار ایرانی)

در خاورمیانه چه می‌گذرد؟


فهرست مندرجات

.



دکتر مصطفی دانش در گفتگويی با مهدی کشاورز

دکتر مصطفی دانش در گفت‌وگوی با مهدی کشاورز: اشتباه استراتژيک آمريکادرحمله به افغانستان اين بودکه طالبان را به دوگروه مستقل يعنی طالبان پاکستان و طالبان افغانستان تقسيم کرد.

مصطفی دانش، تحصيلات دانشگاهی خود را تا کسب درجه دکترا در علوم سياسی در آلمان گذرانيد و هم‌اکنون نيز در آن‌کشور ساکن می‌باشد. در ۲۸ سالگی برای تهيه خبر و گزارش از جنگ، به ويتنام سفر کرد و به‌عنوان خبرنگار جنگی با روزنامه‌ها و مجلات معتبر سوئيسی و آلمانی (اشپيگل و اشترن و نيز کانال‌های ۱ و ۲ تلويزيون آلمان) به‌همکاری پرداخت. بارها به کشورهای بحرانی جهان از جمله: آنگولا، رودزيا، آفريقای جنوبی، ليبی، اتيوپی، سومالی ... و نيز کشورهای آسيای ميانه و هم‌چنين پاکستان، افغانستان، عراق، سوريه، لبنان و... سفر کرده و با بيش از ۲۵ رهبر جهان از جمله: ماندلا، قذافی، خمينی، ببرک کارمل و... ملاقات و مصاحبه نموده است.

◼ مهدی کشاورز: در ابتدا می‌خواهم باردیگر به‌خاطر وقتی که به‌من دادید تا با طرح برخی سوالات در مورد مسائل روز در منطقه همیشه بحرانی خاورمیانه که شما در آن‌جا شخصاً حضور داشته و از نزدیک شاهد این تغییر و تحولات بوده و هستید، تشکر کنم. به‌عنوان نخستین پرسش بفرمائید در خاورمیانه واقعاً چه خبر است؟
□ مصطفی دانش:‌ قبل از این‌که به سئوال شما پاسخ دهم، اجازه دهید نقل قولی از شخصیتی که امروز فراموش شده است بکنم که بسیار بسیار آموزنده است. این شخصیت در سال ۱۹۷۹ در جنگ سردی که بین شوروی و آمریکا وجود داشت، بر دوش ژنرال‌های شوروی در کشور افغانستان به‌قدرت رسید. ولی در سال ۱۹۸٦ در یک توطئه حزبی (داخل حزب دموکراتیک خلق افقانستان) او را بدون تشکیل کنگره حزبی سرنگون کرده و به شوروی تبعید نمودند! رئیس جمهوری که من در طول ریاست جمهوری‌اش (یعنی از اواخر ۱۹۷۹ تا اواسط ۱۹۸٦) بیش از ده بار در دفتر کارش در کاخ گلخانه ارگ ملاقات نموده و با او مصاحبه کرده بودم بعدها در تبعید، از نظر رهبران شوروی یک ورق سوخته‌ای بیش نبود! او تحمل این شرایط خاری در شوروی را نکرد و در سال ۱۹۹۱ یک‌سال قبل از سقوط حزب وطن یا حزب دموکراتیک خلق افغانستان به رهبری نجیب‌الله به افغانستان بازگشت و در آپارتمانی محقر در کابل (منطقه مکرویان کهنه) سکنی گزید.
دکتر دانش در حین مصاحبه با ببرک کارمل، رئیس جمهور پیشین افغانستان

در اواخر سال ۱۹۹۱ برای مصاحبه‌ای از طرف مجله اشپیگل آلمان یک‌بار دیگر در کابل به‌سراغش رفتم. در مدت کمتر از چند سال او را به‌قدری فرتوت و شکسته دیدم که برایم حیرت‌آور بود. دیگر از آن جاه و جلال سابق، از ژنرال‌های شوروی که جلوی درب دفترش در کاخ گلخانه ارک او را محافظت می‌کردند اثری نبود! به‌یاد دارم هر باری که برای مصاحبه و ملاقاتش به کاخ گلخانه ارک می‌رفتم، از دروازه کاخ تا درب کاخ گلخانه (دفتر ریاست جمهوری) در دو طرف خیابان، سربازان و افسران شوروی کشیک می‌دادند و این مرد قدرتمند را محافظت می‌کردند! ولی اکنون در سال ۱۹۹۱ او را به‌عنوان یک شخص بسیار عادی حتی بدون هرگونه محافظی یافتم! آن‌روز او من را به‌عنوان گزارشگر و دوست وفادار که حتی بعد از سقوطش به‌سراغش رفته، یاد کرد.

به‌یاد دارم در طول صحبت‌های چند ساعته مان، ببرک کارمل[۱] اجازه نداد ضبط صوتم را روشن کنم، او بزرگ‌ترین انتقادها را از حامیان سابق خود یعنی رهبران شوروی و کشور شوروی انجام داد و جمله‌ای را بر زبان آورد که باعث حیرت من شد او گفت: «بزرگ‌ترین درسی که در عمرم گرفتم این بود که هیچ‌وقت کشوری نمی‌تواند به اتکای نیروهای خارجی به آزادی و استقلال و پیشرفت دست یابد. باید به اراده مردم احترام گذاشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی باید روی پای خود بایستد. «در آخر صحبت‌هایش از من خواست که گفته‌هایش را نه به‌صورت مصاحبه با او، بلکه به‌عنوان تفسیر خودم یعنی روزنامه‌نگار آلمانی در مجله اشپیگل منتشر کنم. من نمی‌توانستم چنین عملی را انجام دهم و از او خواستم که با روشن کردن ضبط صوت خلاصه صحبت‌ها را یک‌بار دیگر به‌شیوه‌ی مصاحبه انجام دهیم. او پذیرفت ولی دیگر در طول مصاحبه از آن انتقادات شدید بر علیه شوروی و جمله حیرت‌آورش، خبری نبود!

آخرین‌بار ببرک کارمل را درسال ۱۹۹۳ در شمال افغانستان در شهر حیرتان، (شهر مرزی افغانستان- ازبکستان) ملاقات کردم. به‌یاد دارم که از ازبکستان، از طریق پل دوستی افغانستان – شوروی (بر روی رودخانه آمو دریا) وارد شهر حیرتان افغانستان شدم. وقت ورودم را طوری انتخاب کرده بودم که صبح زود باشد تا مقامات دولتی و نظامی که هنوز در خواب بودند اطلاع حاصل نکنند که من به‌سراغ رئیس‌جمهور سابق افغانستان که از خطر مجاهدین مسلط بر کابل، به شمال افغانستان متواری شده بود، می‌روم. ببرک کارمل به آن‌جا پناه برده بود تا بتواند ویزای روسیه را بگیرد و به خانواده‌اش در مسکو ملحق شود. روسیه تا سال ۱۹۹۵ به او اجازه حتی ورود به آن‌کشور را نمی‌داد! کارمل از دست مجاهدین به‌سلامت جان بدر برد اما او از نظر سیاسی در واقع مرده بود!. مردی که در سال ۱۹۹۳ در خانه‌ی محقری در مرز افغانستان – ازبکستان روبه‌روی من نشسته بود، آواره بود و در آغوش سرد بیماری سرطان آرام گرفته بود و از دیدار غیرمترقبه من به‌قدری خوشحال شد گویا دیگر کسی به‌سراغش نمی‌رفت!. پس از گفتگوی طولانی که او را بی‌اندازه خسته کرده بود، هر دو می‌دانستیم که دیگر همدیگر را نخواهیم دید.

موقع خدا حافظی ببرک کارمل من را یک‌بار دیگر در آغوش کشید و با صدائی شکسته آخرین وصیت سیاسی خود را بدرقه راهم کرد و گفت: اکنون می‌توانی این مطلب را از زبان ببرک کارمل بازگو کنی «بزرگ‌ترین درسی که در عمرم گرفتم این بود، هیچ کشوری نمی‌تواند به اتکای نیروهای خارجی به آزادی و استقلال و پیشرفت دست یابد. باید به اراده مردم احترام گذاشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی باید روی پای خود به ایستد» این کلام آخر، حاصل عمر رهبری بود که بر شانه‌ی ارتش شوروی به‌قدرت رسیده بود!

◼ مهدی کشاورز: آقای دانش این گفته درستی است، اما این واقعیت را هم نباید از نظر دور داشت که بسیاری از این رهبران بعد از این‌که قدرت سیاسی را از دست می‌دهند به این نتیجه‌گیری درست می‌رسند. این رهبران از سرنوشت آنان‌که قبلاً همین راه را پیموده بودند، پند و عبرت نمی‌گیرند. اگر خاطرتان باشد، قبل از او شاه ایران هم بعد از سقوط رژیم پادشاهی، گفته‌های مشابه‌ای را بر زبان آورد!
□ مصطفی دانش:‌ درست است. قصد من هم از طرح این موضوع هشدار به آن بخش از ایرانیانی است که از سر استیصال و سرخوردگی و توهم خواهان دخالت نظامی بیگانگان از جمله آمریکا، ناتو و یا اسرائیل در ایران هستند!
◼ مهدی کشاورز: منظورتان مجاهدین خلق است؟
□ مصطفی دانش:‌ مخاطب من تمام افراد و گروه‌هایی است که تصور می‌کنند برای غلبه بر ارتجاع داخلی، می‌توانند با تکیه بر بیگانگان به استقلال و آزادی و پیشرفت درکشور رسید! در این زمینه اگر لازم باشد در آینده بیشتر صحبت خواهیم کرد.
◼ مهدی کشاورز: حتماً این‌کار را خواهیم کرد. آقای دانش، آن‌چه که امروز اهمیت بیشتری دارد، تغییر و تحولات سریع و عمیقی است که در منطقه خاورمیانه صورت گرفته و هم‌اکنون نیز ادامه دارد. شما که سفرهای زیادی به افغانستان، پاکستان، عربستان سعودی، عراق، ایران، لیبی، لبنان، سوریه و دیگر کشورهای خاورمیانه داشته‌اید و این تغییر و تحولات را روزانه رصد می‌کنید، اوضاع منطقه را چگونه می‌‌بینید و ارزیابی شما از این تغییر و تحولات چیست؟
□ مصطفی دانش:‌ اگرچه سوال شما بسیار کلی است و پرداختن به آن زمان زیادی خواهد برد، اما چنان‌چه شما حوصله شنیدن آن‌را داشته باشید من سعی خواهم کرد از دید خود تصویری از این رویدادها برای شما ترسیم کنم تا درکی روشن‌تر و عمیق‌تر از این رویدادها به‌دست آوریم. همان‌طوری‌که می‌دانید من به‌عنوان خبرنگار جنگی ده‌ها بار به افغانستان سفر کرده و در طول جنگ‌های آمریکا در عراق در سال ۱۹۹۱ تا سال ۲۰۰٦ سفرهای متعددی هم به آن‌کشور داشته‌ام و شاهد دخالت نظامی آمریکا و هم‌پیمان‌های آن در عراق بوده‌ام. در طول جنگ سرد چندین سفر به لیبی داشته و بارها با سرهنگ معمر قذافی ملاقات و مصاحبه داشته‌ام. امروز ما نتیجه دخالت ناتو در این کشور‌ها را مشاهده می‌کنیم.
دکتر دانش در کنار سرهنگ قذافی

به سوریه نیز چندین‌بار سفر داشته و با رهبران سوریه مصاحبه کرده‌ام. امروز می‌بینیم که سوریه در سرازیری سقوط و نابودی قرار گرفته است و متاسفانه نه‌تنها نقش بشار اسد در تحولات سوریه تعیین‌کننده است، بلکه دخالت‌های خارجی از جمله جمهوری اسلامی ایران در کنار بشار اسد و عربستان سعودی در حمایت از سلفی‌ها، وهابیون، نیروهای بسیار رادیکال اسلامی و حتی بخشی از القاعده در داخل سوریه و دخالت‌های آمریکا و ناتو باعث تشدید جنگ داخلی و نابودی ملتی شده است که تا به‌حال بیش از ۱۲۰ هزار کشته و در حدود ۹.۵ میلیون نفر، یعنی نیمی از جمعیت این کشور آواره گشته‌اند. کشوری که از لحاظ تامین مردم و زیبایی یکی از پیشرفته‌ترین و زیباترین کشورهای عرب بود و امروز در این کشور سنگ روی سنگ بند نیست!

◼ مهدی کشاورز: ولی آقای دکتر دانش همان‌طوری‌که اطلاع دارید اتفاقاتی که امروزه در عراق و سوریه رخ می‌دهد، آمریکا و ناتو در این کشورها نقش نظامی ندارند. آمریکا در سال ۲۰۱۱ از عراق خارج شد، ولی هنوز در عراق ثبات وجود ندارد و هر روز جنگ جدیدی اتفاق می‌افتد تا جایی‌که در سال گذشته طبق گزارش سازمان ملل متحد تقریباً ۸۰۰۰ نفر از مردم عراق و ۱۰۵۰ نفر از نیروهای امنیتی و پلیس عراق کشته شده‌اند.
□ مصطفی دانش:‌ به‌بینید تجربه من به‌عنوان یک خبرنگار همیشه این بوده و هست در کشورهائی که نیروهای خارجی دخالت میکنند نه تنها آن‌ها نمیتوانند باعث آرامش و ثبات سیاسی در آن کشور شوند، بلکه دخالت آن‌ها باعث هرج و مرج بیشتر و خلأ سیاسی در آن کشورها می‌شود و حتی بعد از خروج آن‌ها می‌تواند عواقب وحشتناکی هم به‌وجود آورد مانند خروج نیروهای آمریکایی از عراق!

گفته ببرک کارمل را از یاد نبریم. دخالت نظامی شوروی در افغانستان باعث دخالت پاکستان و غرب و جنگ داخلی و سرانجام حکومت مجاهدین در سال ۱۹۹۲ شد که در تداوم آن جنگ بین گروه‌های مجاهدین بر سر قدرت درگرفت و در نهایت باعث به‌قدرت رسیدن طالبان در سال ۱۹۹٦ شد. این جنگ داخلی باعث کشته‌شدن صدها هزار افغان و تکه تکه شدن کشور افغانستان شد.

در جنگ سومالی نیز که من دو بار به آن کشور سفر کرده و خاطرات زیادی هم از آن‌جا دارم، وضع به‌همین صورت پیش رفت! در سال ۱۹۹۱ حکومت زیادباره توسط جنگ‌سالاران مختلف سقوط کرد و آن‌گاه بر سر کسب قدرت سیاسی توسط جنگ‌سالاران، کشور در جنگ داخلی مهیبی فرو رفت! در همان‌سال‌ها آمریکا با تصویب قطعنامه‌ی شورای امنیت سازمان ملل متحد وارد سومالی می‌شود و در جنگ‌های داخلی آن‌کشور به‌جای این‌که حالت بی‌طرفی خود را در بین جنگ‌سالاران و گروه‌ها حفظ کند، به‌طرفداری بخشی از آن‌ها بر علیه دیگر بخش‌ها وارد برخوردهای نظامی می‌شود و در سال ۱۹۹۳ در جنگ آمریکا بر علیه یکی از این جنگ‌سالاران فردی به‌نام فرح آیدید، ۱۸ سرباز آمریکا را به‌قتل می‌رساند و اجساد بعضی از آن‌ها توسط اوباشان در خیابان‌های موگادیشو بر روی زمین کشیده می‌شوند. در نتیجه آمریکا بدون این‌که بتواند خلأ سیاسی را پر کند و ثبات سیاسی به‌وجود آورد، ارتش خود را از سومالی بیرون می‌کشد. نتیجه این‌که تا به امروز هرج‌ومرج در داخل این کشور حکمفرما است و نه‌تنها این، بلکه با یک نیروی قوی از القاعده به‌نام لشگر الشباب روبه‌رو هستیم که بخش‌هایی از کشور را در اختیار دارد و در همسایه‌گی سومالی در کشورکنیا فاجعه می‌آفریند!

نگاهی به وضع امروز افغانستان کنیم. نیروهای ناتو و آمریکا نه‌تنها قادر نشده‌اند از لحاظ نظامی بر طالبان در افغانستان پیروز شوند، بلکه امروز طالبان در حال پیشروی هستند تا جایی‌که دولت آقای کرزای با آن‌ها مذاکره می‌کند و خواهان ائتلاف دولتی با آن‌هاست! آمریکا و کاخ سفید نیز در خفا با آن‌ها در کشورهای مختلف از جمله در قطر(دوحه) و در آلمان(برلین) به پای میز مذاکره می‌نشیند.

بعد از این‌که آمریکا در ۱۳ سال گذشته مبلغی در حدود ۱۰۰۰ میلیارد دلار، یعنی مبلغی بیش از ۲۵۰ سال بودجه دولتی افغانستان را خرج جنگ کرده و در حدود ۲۸۰۰ سرباز کشته داده و بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار خرج بازسازی افغانستان کرده، امروز مجبور شده طالبان را از لحاظ سیاسی به‌رسمیت بشناسد و با آن‌ها مذاکره کند! فراموش نکنیم که آمریکا جنگ را به‌خاطر سقوط دولت طالبان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ در افغانستان شروع کرد. آمریکا توانست حکومت طالبان را ساقط کند و حکومت دست‌نشانده‌ی خود حامد کرزای را به‌وجود آورد. باید بگویم هیچ‌زمانی کرزای از طرف مردم افغانستان به‌رسمیت شناخته نشد و او کمتر جرات کرده که از شهر کابل به استان‌های افغانستان مسافرت کند و اغلب هم در کاخ ارگ همانند یک زندانی در حفاظت نیروهای آمریکائی نه افغانی قرار داشت و دارد. همان توصیفی که من قبلاً از مشاهدات خودم در کاخ گلخانه ارگ در زمان ببرک کارمل نمودم، امروز در مورد حامد کرزای هم صدق می‌کند. فقط جای سربازان محافظ شوروی را امروز آمریکایی‌ها گرفته‌اند.

آقای بوش (بوش پسر) رئیس جمهور آمریکا در حمله به افغانستان چنین ادعا می‌کرد که «آزادی و دموکراسی را به افغانستان به ارمغان خواهد آورد و این آزادی و دموکراسی در افغانستان مانند سنگ‌های دامینو تمام منطقه و هم‌چنین خاورمیانه را در بر خواهد گرفت!» البته باید گفت که به‌نظر می‌رسد آقای بوش و حتی متخصصین سیا از یک جامعه قبیله‌ای در افغانستان اطلاعی نداشتند و به‌کشوری وارد شدند که قوانین و سنت‌های قبیله‌ای آن اجازه نمی‌دهد که به‌سادگی از افغانستان یک جامعه پیشرفته و دموکرات با حقوق مساوی زن و مرد به‌وجود آورد آن‌طوری‌که به‌دستور آمریکا در قانون اساسی افغانستان بیهوده چنین نوشتند.

در کنفرانس ۲ بن در آلمان در سال ۲۰۰۲ هنگامی‌که کرزای داد سخن داده و در حضور عده‌ای از روسای جمهوری کشورهای غربی و آقای اخضر ابراهیمی نماینده‌ی ویژه سازمان ملل در امور افغانستان و نیز وزیران خارجه و دفاع آلمان ادعا می‌کرد که در افغانستان دموکراسی و آزادی و تساوی حقوق زن و مرد و ثبات سیاسی و پیروزی بر طالبان را می‌کرد من در آن‌جا حضور داشتم و به‌عنوان روزنامه‌نگاری که بارها به افغانستان سفر کرده اشاره کردم که در یک جامعه قبیله‌ای که رهبران قبایل در مناطق مختلف تسلط دارند، امکان ساختن یک جامعه مدرن و دموکراتیک وجود ندارد مضافاً این‌که اشاره به کابینه کرزای کردم که در آن اکثریت جنگ‌سالاران و قاچاق‌چیان تریاک به‌عنوان وزیر، فعال بودند. وزرایی که من شخصاً به‌خوبی می‌شناختم و می‌دانستم کدام‌یک از آن‌ها در چه منطقه‌ای از افغانستان مزارع خشخاش‌دارند. هشدار من به غربی‌ها این بود که شما وارد منجلابی خواهید شد که به‌راحتی از آن نجات پیدا نمی‌کنید در آن‌روز من مورد تمسخر بیش از ٦۰۰ خبرنگار جهانی در سالن قرار گرفتم. در آن‌زمان کرزای قهرمان آمریکا معرفی شده بود و آمریکا به‌قدری به‌قدرت نظامی خود مغرور بود که فکر می‌کرد می‌تواند افغانستان را جمع‌وجور کند. در آن مقطع هرگونه انتقادی مورد تمسخر قرار می‌گرفت. اما ۷ سال بعد در سال ۲۰۰۹ خانم هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه آن‌زمان آمریکا در کنفرانس لاهه در هلند در مورد افغانستان مطالبی را گفت که تائیدی بر نظرات من در سال ۲۰۰۲ بود. خانم کلینتون گفت که کرزای بخشی از مشکل غرب در افغانستان است و امروز بزرگ‌ترین مشکل آمریکا در افغانستان رئیس‌جمهوری است که خود آمریکا او را به مسند قدرت نشانده است!

در لبنان نیز اگر خاطرتان باشد در سال ۱۹۸۳ با حمله انفجاری حزب‌الله به پایگاه‌های آمریکایی‌ها و فرانسوی‌ها در بیروت بیش از ۳۰۰ سرباز آمریکائی و فرانسوی به‌قتل رسیدند و رونالد ریگان رئس جمهور وقت آمریکا نیروهای خود را از لبنان خارج کرد و این امر باعث تقویت حزب‌الله و نفوذ جمهوری اسلامی ایران به‌رهبری خمینی شد، که پدیده حزب‌الله را در لبنان به‌وجود آورده بود. این مشکل تا به امروز ادامه دارد.

به‌نظر من آمریکا دو اشتباه اساسی بعد از ورود خود به افغانستان در برخورد به حکومت طالبان نمود. آمریکا باید می‌دانست که طالبان یک پدیده پاکستانی هستند. دولت و ارتش پاکستان و سازمان اطلاعاتی آن‌کشور یعنی ‌ای‌اس‌ای این پدیده را به‌وجود آورده بودند تا بتوانند بر علیه گروه‌های مجاهدین در داخل افغانستان که باعث جنگ داخلی و هرج و مرج شده بودند مبارزه کند. در رهبری سیاسی و نظامی طالبان سیاست‌مداران پاکستانی مانند نصرالله بابر وزیر داخله در زمان بی‌نظیر بوتو و ژنرال حمیدگل رئیس سابق‌ ای‌اس‌ای و افسران ارتش پاکستان قرار داشتند. بین سال‌های ۱۹۹٦-۱۹۹۸ به‌عنوان گزارشگر بیش از ۱۵ بار به شمال افغانستان (مزار شریف) و از مزار شریف چندین‌بار مخفیانه به کابل، منطقه حکومت طالبان سفر کردم. بیش از ۵ بار شاهد ملاقات نصرالله بابر وزیر داخله بی‌نظیر بوتو (پدر طالبان) با ژنرال چهار ستاره افغانی عبدالرشید دوستم، حاکم آن‌زمان شمال افغانستان بودم. نصرالله بابر به نمایندگی از جانب دولت طالبان در شمال افغانستان می‌آمد تا با ژنرال دوستم که مخالف اصلی طالبان بود، مذاکره کند! هنوز خوب به‌خاطر دارم که نصرالله بابر یک‌بار دست وزیر امور خارجه طالبان را مانند شاگرد مکتبی‌ها در دست گرفته و او را برای مذاکره پیش ژنرال دوستم آورده بود.

دکتر دانش در حال گفتگو با ژنرال دوستم

بنابراین پاکستانی‌ها این پدیده طالبان را از نظر سیاسی و نظامی به‌خاطر منافع پاکستان در افغانستان رهبری می‌کردند. این منافع نه‌تنها در مبارزه با نفوذ هندوستان در افغانستان می‌توانست تامین شود، بلکه در آن‌زمان شرکت عظیم نفتی یونوکال آمریکا در نظر داشت که از طریق شبکه لوله‌های گاز، گاز ترکمنستان را از شمال غرب و غرب افغانستان به پاکستان منتقل کند. تا زمانی‌که جنگ داخلی بین مجاهدین ادامه داشت و کشور افغانستان عملاً بین مجاهدین تکه تکه شده بود، عملیات کشیدن لوله‌های گاز امکان‌پذیر نبود به‌همین جهت می‌بایست گروه جدیدی وارد عرصه نظامی و سیاسی افغانستان شود که بر مجاهدین غلبه کرده حکومت را به‌دست گیرد.جالب است که بدانید اولین‌بار طالبان در اکتبر ۱۹۹۴ از پاکستان وارد جنوب افغانستان یعنی قندهار شدند و این شهر را به‌تصرف خود در آوردند. در رأس لشگر آن‌ها افسران پاکستانی بودند و با این حیله که می‌خواهند کاروان ترانسپورت پاکستانی را از طریق افغانستان تا ترکمنستان اسکورت کنند وارد قندهار شدند! در سال ۱۹۹٦ آن‌ها کابل را هم تصرف کردند و حکومت‌شان را در کابل برقرار کردند! در همین سال است که حتی کاخ سفید خواهان به‌رسمیت شناختن طالبان است. وزیر امور خارجه آن‌زمان آمریکا، وارن کریستوفر در نظر داشت سفری به‌کابل کند و حکومت طالبان را به‌رسمیت بشناسد ولی این سفر به‌دلایلی اتفاق نیفتاد. آمریکا بر خلاف میل شدید پاکستان طالبان را به‌رسمیت نشناخت ولی نماینده‌گان طالبان به امریکا سفر می‌کردند و در این سفرها که بیشتر به‌خاطر ساخت پروزه گاز از ترکمنستان از طریق افغانستان بود با سیاست‌مداران آمریکا مذاکره می‌کردند. آقای زلمی خلیل‌زاد که بعد‌ها سفیر ویژه‌ی جورج بوش رئیس جمهور وقت آمریکا و نیز حامد کرزای رئیس جمهور کنونی افغانستان، در پذیرایی از طالبان و مذاکرات با سیاست‌مداران آمریکایی نقش اساسی داشتند.

اولین اشتباه استراتژیک آمریکا در حمله به افغانستان این بود که طالبان را به دو گروه مستقل یعنی طالبان پاکستان و طالبان افغانستان تقسیم کرد. از آنجایی‌که پاکستان در آن‌زمان به‌عنوان هم‌پیمان آمریکا در جنگ علیه تروریسم القاعده و طالبان معرفی شده بود، نمی‌توانست حمله‌ای به پایگاه‌های اصلی طالبان که در پاکستان بودند انجام دهد در این‌صورت می‌بایست جنگ را از پاکستان بر علیه طالبان شروع می‌کرد. آمریکا جنگ علیه طالبان را در داخل افغانستان بر علیه طالبان و القاعده پرداخت. از این‌رو مراکز اصلی طالبان در داخل پاکستان مورد حمله قرار نگرفتند.

رهبران و فرماندهان مهم طالبان توانستند به‌داخل پاکستان متواری شوند و در طول سال‌های آینده در کنار هم‌رزمان داخل پاکستان و با کمک «پدران» سیاسی و نظامی پاکستانی، خود را تجدید سازمان دهند و از پاکستان به‌داخل افغانستان آمده و بر علیه نیروهای ناتو و آمریکا مبارزه کنند و دوباره به پناهگاه‌های خود در پاکستان بر گردند! این بزرگ‌ترین اشتباه استراتژیک نظامی آمریکا بود که مبارزه را در مراکز آموزشی نظامی و لجستیکی طالبان در پاکستان انجام ندادند و تمام نیروی خود را در داخل افغانستان متمرکز کردند!

◼ مهدی کشاورز: چطور می‌تواند آمریکا چنین اشتباه عظیمی را انجام دهد، در حالی‌که آمریکا در زمان جنگ سرد حامی دیکتاتور نظامی پاکستان ضیأالحق در جنگ علیه نیروهای شوروی در افغانستان بود و شرایط را به‌خوبی می‌شناخت؟
□ مصطفی دانش:‌ به‌نظر من دو عامل مهم باعث شدند که آمریکا چنین خطای مهمی را انجام دهد. عامل اول این‌که کشور پاکستان یک قدرت اتمی است. عامل دوم این‌که آمریکا به حرف‌های رهبران پاکستان (پرویزمشرف) اعتماد کرده بود و فکر می‌کرد که ارتش پاکستان خودش نیروهای طالبان را در آن‌کشور سرکوب و نابود خواهد کرد و پناه‌گاه‌های القاعده را برخواهد چید. این جز فریبی از جانب رهبران پاکستان نبود. بوش شدیداً فریب قول‌های پرویز مشرف را خورده بود و چندین بار ادعا کرد، زمانی‌که او به‌چشم‌های مشرف می‌نگرد صداقت از آن‌ها می‌بارد! جورج بوش و به‌ویژه سازمان جاسوسی سیا باید می‌دانستند که استفاده از نیروهای رادیکال اسلامی در پاکستان یک استراتژی دیرین در مبارزه با هندوستان در کشمیر و مبارزه در افغانستان به‌خاطر منافع پاکستان بوده و هست. استفاده ابزاری ارتش و دولت پاکستان از آن‌ها به‌طور مثال از «لشگر طیبه» پاکستانی یا طالبان و در سابق نیروهای مجاهدین افغانستان بخشی از استراتژی نظامی پاکستان تا به امروز است و پاکستان به‌سادگی دست از این استراتژی بر نمی‌دارد.

برای بقای همین استراتژی و نجات نیروهای رادیکال تربیت شده توسط ‌ای‌اس‌ای پاکستان، پرویز مشرف در روزهای اول حمله آمریکا به افغانستان ترفندی به بوش زد و با فریب بوش قادر شد بخش عظیمی از نیروهای ارتش پاکستان و نیروهای طالبان که در بین آن‌ها عده‌ای از فرماندهان القاعده نیز وجود داشتند را در شمال افغانستان نجات دهد!

همان‌طوری‌که می‌دانیم ۷ اکتبر ۲۰۰۱ حمله آمریکا به افغانستان شروع شد. یکی از پایگاه‌های دولت طالبان در شمال افغانستان در شهر کندوز بود. در شهر کندوز در کنار نیروهای طالبان عده‌ای از نیروهای القاعده به رهبری افسران پاکستانی بر علیه نیروهای وحدت شمال که در آن‌زمان احمدشاه مسعود رهبر آن بود می‌جنگیدند. اکنون با شروع جنگ وحدت شمال آماده حمله به شهر کندوز بودند که در این‌صورت نه‌تنها صدها افسر پاکستانی در آن‌جا توسط نیروهای وحدت شمال دستگیر و در اختیار آمریکا قرار می‌گرفتند، بلکه هزارها جنگجوی طالبان و القاعده گرفتار می‌شدند.

مشرف برای نجات جان افسران پاکستانی از بوش خواست که حمله به کندوز را چند شبی به عقب‌اندازد تا پاکستان قادر باشد با یک پل هوائی شبانه افسران خود را از کندوز به پاکستان منتقل کند! بوش به‌دام این فریب مشرف افتاد و ارتش پاکستان قادر شد در یک پل هوائی که ایجاد کرده بود نه‌تنها افسران خود، بلکه عده‌ی زیادی از رهبران نظامی طالبان و جنگجویان القاعده را از افغانستان به پاکستان منتقل نماید.

آن‌ها توانستند بدین‌ترتیب سازمان طالبان را در داخل پاکستان احیأ کنند!. همین اشتباه استراتژیک آمریکا و مبارزه نکردن با طالبان در داخل پاکستان باعث شد که امروز طالبان قدرت زیادی در پاکستان و در افغانستان پیدا کرده‌اند و آمریکا با شکست نظامی در افغانستان روبه‌روست.[٢]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- بَبرَک کارمِل سیاست‌مدار افغان، نظریه‌پرداز مارکسیست-لنِنیست و از اعضای کمیته مرکزی و دبیر کل دفتر سیاسی حزب دمکراتیک خلق افغانستان و رهبر جناح پرچم این حزب بود. وی ریاست‌جمهوری افغانستان را در دهه ۱۹۸۰ میلادی بر عهده داشت.
[٢]- مصاحبه‌ی مهدی کشاورز با دکتر مصطفی دانش، در خاورمیانه چه می‌گذرد؟ (بخش نخست)، گروه اینترنتی فرهنگ و گفتگو ایران گلوبال: پنج‌شنبه ٢٣ ژانویه ۲۰۱۴ - ۳ بهمن ۱۳۹٢


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ گروه اینترنتی فرهنگ و گفتگو ایران گلوبال


۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

ویزه برای القاعده

گفتگو با: مایکل سپرنگمان (نویسنده امریکایی کتاب ویزه برای القاعده)

ویزه برای القاعده


فهرست مندرجات

.



افشاگری نویسنده امریکایی

مایکل سپرنگمان، نویسنده امریکایی کتاب «ویزه برای القاعده» (Visas for Al Qaeda).

مایکل سپرنگمان (به انگلیسی: J. Michael Springmann)، رئیس سابق دفتر ویزای آمریکا در جده، عربستان سعودی، در زمان دولت ریگان و بوش، از سپتامبر ۱۹٨٧ تا مارس سال ۱۹٨۹ بود.

از ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹، مایکل سپرنگمان (Micheal Springmann) ریاست بخش ویزه‌های غیرمهاجرتی را در نمایندگی سیاسی امریکا در شهر جده عربستان به‌عهده داشت. در ایام ریاستش، تصامیم وی در ارتباط به رد ویزه برای متقاضیان غیرواجد شرایط سفر به‌طور روزمره توسط روسایش نقض می‌شد. پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر، او درک عمیق از مشکلاتی که در هنگام کارش برخورده بود، پیدا کرد. او نویسنده کتابی به‌نام «ویزه برای القاعده: گفته‌هایی از زبان یک فرد داخلی در مورد رهنمود سی‌آی‌ای که جهان را به لرزه آورد» است. در این کتاب، وی برنامه‌ی اعطای ویزه‌ی امریکا به تروریستان و گروه عرب‌های افغان را شرح می‌دهد. در ذیل ترجمه اندک تلخیص‌شده مصاحبه رادیویی آقای سپرنمان با بونی فاکنر از رادیوی «تفنگ‌ها و مسکه» (Guns and Butter) را می‌خوانید:

رسول سیاف با عبدالله عزام و جمعی از عرب‌ها در پیشاور. عزام را رهبر و مرشد اصلی سازمان تروریستی القاعده و شخص اسامه بن لادن می‌خوانند. «عرب‌های افغان» کسانی بودند که توسط سی.آی.ای به کمک عربستان و پاکستان از کشورهای عربی استخدام شده به جنگ افغانستان فرستاده می‌شدند. با خروج روس‌ها از افغانستان، اکثر اینان به کشورهای دیگر مسلمان فرستاده شدند تا به فعالیت‌های تروریستی و جهالت‌پرورانه ادامه دهند. (عکس از مجله «البنیان المرصوص»)
● بونی فاکنر: مایکل سپرنمان، به برنامه خوش آمدید.

□ مایکل سپرنگمان: تشکر. خوشحالم و برایم مایه‌ی افتخار است که با شما و شنوندگان‌تان صحبت می‌کنم.

● بونی فاکنر: کتاب شما، «ویزه برای القاعده» از اولین صفحه‌اش کتاب موثری به‌نظر می‌رسد. می‌خواهم که بخش اهدای کتاب شما را بخوانم: «این اثر را به مردم افغانستان، عراق، لیبیا، روسیه، سوریه و یوگسلاویا اهدا می‌کنم. این را به‌عنوان یادبود کوچک به مردمان زنده و مرده این کشورهای شوربخت تقدیم می‌کنم، به‌خصوص آنانی‌که به تعداد میلیونی توسط امریکا به قتل رسیده‌اند.»

براساس نوشته‌ی‌تان، شما راه درازی را در مورد تفکرتان پیرامون سیاست خارجی و حالا داخلی امریکا پیموده‌اید. شما دیپلومات پیشین امریکا که در پست‌های متعدد خارج از کشور کار کرده و مهم‌ترین آن مأمور ویزه در جده – عربستان سعودی از ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ بودید. چطور به وزارت خارجه راه یافتید و در کدام پست‌ها گماشته شدید؟

□ مایکل سپرنگمان: در هنگام لیسه (دبیرستان)، علاقه فراوان به امور خارجی داشتم. کتاب لیدریر و بوردک به‌نام «امریکایی زمخت» (The Ugly American) را خوانده بودم و تصورم این بود که وزارت خارجه به افرادی نیاز دارد که فکر بسته نداشته و چشم‌بند نپوشیده باشند.

بنابر این، در رشته‌ی خدمات خارجی در پوهنتون (دانشگاه) جورج‌تاون درس خواندم و امتحان دادم که در تحریری کامیاب و تقریری ناکام شدم. بدبختانه، سفیر پیشین ویتنام به‌نام ایلسورت بنکر که خودش جارچی جنگ است را عصبانی کردم، وقتی از من پرسیدند، «امروز چه مشکلاتی در سیاست‌های خارجی در جهان می‌بینی؟» به ویتنام اشاره کرده و گفتم که دولت امریکا اعمالش در جنوب‌شرق آسیا را از دید مردم امریکا پنهان می‌کند ولی مردم جنوب‌‌شرق آسیا – ویتنامی‌ها، کامبوجی‌ها و لائوسی‌ها – همه‌ی‌شان می‌دانند که به فجیع‌ترین شکل مورد بمباران قرار گرفته‌اند. مصاحبه از آن به‌بعد خراب شد. من فرد مناسب مورد نظر آنان نبودم.

در سال‌های آینده، چندین‌بار در امتحان شمولیت شرکت کردم، اما هربار در تحریری کامیاب و در تقریری ناکام می‌شدم...

● بونی فاکنر: در مقدمه‌ی کتاب، شما در مورد القاعده نوشته‌اید. القاعده چیست؟

□ مایکل سپرنگمان: خوب، القاعده یک نام تجاری برای ویزه‌های امریکایی در برنامه پرورش تروریستان است. در ابتدا، مجاهدین بودند که از سرتاسر دنیا استخدام شده و پس از آموزش در امریکا و پاکستان، به افغانستان گسیل شدند تا بر همه چیز رگبار کرده و یا آن را منفجر سازند به امید این که عساکر شوروی در داخل آن باشد.

سپس، نام تجاری آنان به القاعده تغییر کرد، لیکن همان بنیادگرایان مسلمان بودند که در مزایده‌ی راه‌انداخته‌شده توسط امریکا جهت بی‌ثباتی یوگسلاویا، عراق، لیبیا و سوریه برنده شده بودند. و حالا آنان را «خلافت اسلامی» و «داعش» می‌نامند که همان افراد اند. آنان «گروه عرب‌های افغان» اند، آن عده شهروندان عرب که ۲۵ سال قبل یا بیشتر از آن منحیث مجاهد برای جنگ در افغانستان استخدام شدند.

آنان به اندازه نیروهای دریایی امریکا منسجم نیستند ولی افراد وحشی‌ای‌اند که توسط امریکا استخدام و آموزش دیده‌اند، سعودی‌ها، کشورهای خلیج و دیگران آنان را تمویل کرده و سپس به جان آن کشورها و دولت‌هایی که امریکا خوش‌شان ندارد، رها می‌شوند تا آن‌ها را بی‌ثبات، بی‌خانمان، بی‌فرهنگ و تباه سازند.

آنان این کار را در عراق و یوگسلاویا کردند؛ عین کار را در لیبیا کردند، کشوری که بلندترین سطح زندگی را در افریقا داشت؛ این کار را در سوریه هم می‌کنند که فکر می‌کنم بعد از چهار سال جنگ تمویل‌شده توسط امریکا نسبت به وضع گذشته و حال عراق در بدترین وضعیت به سر می‌برد. کم از کم یک میلیون انسان در عراق کشته شدند و هنوز هم این کشور چهار میلیون مهاجر و بی‌جاشده‌ی داخلی را داراست، سوریه هم از مشکلات مشابه رنج می‌برد. چهار میلیون سوری بیرون از خاک‌شان زندگی می‌کنند.

عبدالله عزام با احمدشاه مسعود. (عکس از مجله «الجهاد»)
● بونی فاکنر: فکر می‌کنم که آموزش تروریستان در کشورهای خارجی مانند ترکیه، اردن و جاهای دیگر صورت می‌گیرد. در حقیقت، بیشتر آموزش‌ تروریستان در داخل امریکا انجام داده می‌شود. اعطای ویزه برای برنامه تروریستان چه بود یا است؟

□ مایکل سپرنگمان: این همان حرفی بود که در شروع گفتم که به من وظیفه داده شد تا در جده انجام دهم. آنان همین مجاهدین استخدامی را از خاورمیانه تا شرق دور به این‌جا می‌آوردند. انسان‌هایی بودند که به آنان آموزش داده می‌شد تا چگونه بر همه‌چیز رگبار کنند و منفجر سازند. آنان به تعداد هزارها به داخل کشور آورده می‌شدند تا در اردوگاه‌های نظامی امریکا در کارولینای شمالی توسط نیروی بحری یا در نزدیکی ویلیامز‌برگ، در ایالت ویرجنیا توسط یکی از سازمان‌های مربوط سی‌آی‌ای به‌نام «مزرعه» آموزش ببینند. اکنون، آنان در اردن جنگانده می‌شوند. تعدادی از پایگاه‌های نظامی امریکا نیز برای آنان آموزش می‌دهد. ظاهراً، در ترکیه پایگاه‌هایی وجود دارد که به آنان آموزش می‌دهد که چگونه سوریه را ویران کنند و در گذشته چطور لیبیا را ویران کردند. جالب است، شاید شما فکر کنید که در خارج آموزش آنان سهل‌تر و ارزانتر تمام می‌شود ولی معلوم نیست که در ذهن آنان چه فکری است؟

● بونی فاکنر: سه دفتر استخدام در کدام قسمت‌های عربستان سعودی موقعیت داشتند. شما در جده کار می‌کردید، آیا دو دفتر دیگر وجود نداشت؟

□ مایکل سپرنگمان: یک دفتر در قونسلگری ظهران بود که من هیچ‌گاهی نتوانستم در موردش بدانم، و دیگرش در ریاض بود. هیچ‌کسی قادر نشد که نشانی دقیق‌اش را برایم بگوید. بلی، فقط نام شهرها را گفتند ولی نشانی دقیق را هیچ‌کس نمی‌دانست.

● بونی فاکنر: شما پس از این که ویزه‌ عده‌ای را رد کردید به مشکل برخوردید. آیا همین طور نیست؟

□ مایکل سپرنگمان: بلی. شما باید رابطه فرد درخواست‌کننده‌ی ویزه با کشور میزبان و کشور مقصد سفر را تشخیص دهید. شما وظیفه دارید، شما به مکتب می‌روید، شما کاروباری دارید، سرمایه‌گذاری کرده‌اید، دلیل قوی وجود داشته باشد که نشان دهد شما از امریکا بر می‌گردید. به‌طور مثال، مردم برای سیاحت، بازدید اقارب‌شان یا امضای قرارداد تجاری به امریکا می‌روند. هرچه که باشد، در آن‌جا نمی‌توانند بمانند. بایست برگردند تا کاروبارشان را سروسامان دهند، از پوهنتون فارغ شوند، کار کنند، آنان رییس شرکتی هستند و نمی‌شود که کارشان را رها کنند.

هیچ‌کدام از این افراد چنین پیوندی نداشتند. افرادی وجود داشتند که نمی‌توانستند نام شهری را که مقصد سفرشان است به‌درستی بگیرند و برایم نمی‌توانستند بگویند که چرا به آن‌جا می‌روند. هیچ معلوماتی در اختیارم نبود که نشان دهد برای چه به امریکا می‌روند. فکر می‌کنم که یکبار فریاد و سروصدا راه انداختم که شکایت می‌کنم تا این نوع کار توقف یابد. بازهم پس از ۱۱ سپتامبر و در جریان تحقیق برای نوشتن کتابم دریافتم که شاینه ستینجر، مامور قونسلگری در جده، به ۱۱ تن از حمله‌کنندگان حادثه ۱۱ سپتامبر ویزه داده بود و از این کار کاملاً منگ شدم. بنابر تحقیقاتم در انترنت دریافتم که شاینه ستینجر باوجود جواب‌های مبهم به «کمیسیون بررسی ۱۱ سپتامبر»، هنوزهم همان وظیفه را در اختیار دارد و رتبه‌اش بالا رفته است.

● بونی فاکنر: شما می‌گویید که ۱۱ تن از مجموعه ۱۹ حمله‌کننده‌ی یازده سپتامبر...

□ مایکل سپرنگمان: فکر کنم ۲۰ یا ۱۹ حمله‌کننده. ۱۵ تای‌شان در عربستان سعودی ویزه گرفته بودند و ۱۱ تن از این ۱۵ از قونسلگری جده.

● بونی فاکنر: شما نوشته‌اید، «چیزی را که من علیه‌اش اعتراض می‌کردم، این بود که سی‌آی‌ای تلاش می‌ورزید تا استخدامیان اسامه بن لادن را جهت آموزش نظامی به امریکا بیاورد. آنان بعد از آن به افغانستان بر می‌گشتند تا برضد شوروی وقت بجنگند.»

□ مایکل سپرنگمان: دقیقاً. تمام‌شان با مجاهدین برگشتند. آنان [دولت امریکا] این افراد را استخدام کرده و برای‌شان آموزش دادند، و یکبار در وسط راه پی بردند، خوب، ما جمع افراد کارکشته‌ای را در اختیار داریم که واقعاً در ویرانی دولت‌ها و کشورها خوب هستند، چرا از این افراد در دیگر کشور‌هایی که سود ما در دولت‌های لرزان و اقتصاد ورشکسته‌ی‌شان است، استفاده نکنیم؟ و فکر کنم که نخست آنان را به یوگسلاویا آوردند. آنان اسامه بن لادن و ۵۰۰۰ سعودی‌ یا بیشتر از آن را با خود داشتند. آنان افرادی را با داشتند که توسط خودشان آموزش دیده بودند و یک‌جا با ناتو یوگسلاویا را ویران کردند. براساس گفته‌های جان شنگلر که با «آژانس امنیت داخلی – ان‌اس‌ای» و «کالج جنگ دریایی» در پرویدنس در جزیره رود کار می‌کرد، آنان به کمک دولت امریکا به یوگسلاویا آورده شدند تا در آن‌جا باشند، اسلحه و معلومات استخباراتی در خدمت‌شان قرار گرفت و پرورش یافتند.

سپس به عراق فرستاده شدند و دیدیم که عراق به چه روزگاری سردچار شد. این کشور به‌طور مجازی به سه قسمت بدون کدام دولت و اقتصاد کارا تقسیم شد. به لیبیا فرستاده شدند. افراد به‌اصطلاح شورشی لیبیا اسلحه بیشتر نسبت به ارتش انگلستان دارند. وقتی آنان به لیبیا برده شدند و سفیر امریکا به دست آنان به قتل رسید، زیرا ظاهرا او در وسط تلاش‌های شان برای انتقال اسلحه از لیبیا به سوریه قرار گرفته بود تا آن کشور را بی‌ثبات سازند. آنان فرصت خوبی در دست داشتند تا افراد و اسلحه را به کشورهایی انتقال دهند که می‌خواستند از شر شان خلاص شوند و ترکیه همکار بود. ترکیه محموله‌های اسلحه و تجهیزات نظامی را توسط طیاره و کشتی انتقال می‌داد. توسط طیاره‌های سعودی نیز انتقال می‌دادند. از طیاره‌های ترکیه و اردن هم‌چنان استفاده می‌شد.

● بونی فاکنر: «گروه عرب‌های افغان» را چگونه توصیف می‌کنید و سرچشمه شان از کجا آغاز می‌شود؟

□ مایکل سپرنگمان: این افراد، نام‌شان جالب است، در اصل تروریستانی‌اند که توسط امریکا به کمک سعودی‌ها و پاکستانی‌ها استخدام شدند تا در افغانستان بجنگند. اینان را «عرب‌های افغان» نام نهادند. اینان افغان نیستند ولی عرب‌ها و از کشورهای دیگر مانند اندونیزیا و فلیپین‌اند که به افغانستان آورده شده و برای جنگ با شوروی تربیت یافتند. تصور می‌شد که کار با این افراد نسبت به افغان‌ها آسانتر است و لقب «عرب‌های افغان»‌ را به آنان دادند که بعدها به «گروه عرب‌های افغان» شهرت یافت.

هرچند اینان همان عرب‌ها و مسلمانان بنیادگرا اند که مطابق گفته‌های شرل بینارد، خانم زلمی خلیلزاد – سفیر پیشین امریکا در افغانستان و عراق و سازمان ملل، ما به آن‌جا رفتیم و یگانه راه خروج شوروی از افغانستان را در این یافتیم که از وحشی‌ترین و دیوانه‌ترین بنیادگرایان کمک بگیریم، و بنابراین امروز در افغانستان افراد میانه‌رو و چپ وجود ندارد. تمام افرادی که شما در افغانستان می‌یابید، جمعی از مسلمانان بنیادگرا هستند.

● بونی فاکنر: این هم دلیل دیگر شده نمی‌تواند که بعضی از کشورها زندان‌های شان را خالی کرده و مجرمین را به آن‌جا [افغانستان] فرستادند؟

□ مایکل سپرنگمان: کاملاً درست است. این کار را در مصر و فکر کنم جاهای دیگر کردند. شما به مردان وحشی نیاز دارید؟ شما به افراد آشوبگر نیاز دارید؟ خوب، ما در تمام زندان‌ها از این نوع افراد داریم.

● بونی فاکنر: عبدالله عزام، فرد دوم بنیانگذار «دفتر خدمات»، کی بود و نقش او در ایجاد تروریزم بین‌المللی چه بود؟

□ مایکل سپرنگمان: او فردی بود که با اسامه بن لادن کار می‌کرد. در حقیقت، تا جایی که من به یاد دارم، او مربی اسامه بود. کوشش می‌کنم که به‌یاد آورم از کجا بود.... او یکجا با اسامه بن لادن کار کرد تا حمایت از «گروه عرب‌های افغان»‌ را تشویق کند، تا از افرادی که در افغانستان برضد شوروی‌ها می‌جنگیدند پشتیبانی نمایند.

● بونی فاکنر: «دفتر خدمات» چیست که به همکاری عبدالله عزام ساخته شد؟

□ مایکل سپرنگمان: در اصل این دفتر اداری بود که به‌طور آشکار مسایل استخدام این افراد [عرب‌ها برای جنگ در افغانستان] را به پیش می‌برد. او در یکی از نوشته‌هایش گفته بود که افرادی که پولدار اند در امریکا هستند. افراد بی‌پول در کشورهای فقیر عرب و مسلمان‌نشین سرتاسر جهان هستند و ما ضرورت به کمک آنان داریم. بهترین راه دریافت کمک، از امریکا است.

● بونی فاکنر: از لابلای کتابت به‌یاد دارم، او مجله‌ای به نام جهاد را نیز نشر نمی‌کرد؟

□ مایکل سپرنگمان: بلی، این درست است. این مجله به زبان‌های مختلف در سرتاسر جهان پخش می‌شد. آنان «دفتر خدمات» را ایجاد کردند تا مسایل استخدام، آموزش و تجهیز و به‌طور مثال انتقال عرب‌های افغان را به بوسنیا اداره نمایند. عبدالله عزام غول فکری شان بود. او «مرکز الکفا» در مسجدی در بروکلین امریکا را ساخت و هم‌چنان در بوسنیا برای استخدام جنگجویان در کشورهای بالکن کار می‌کرد.

«الجهاد» مجله‌ای بود که عبدالله عزام آن را از پیشاور نشر می‌کرد و عمدتاً در خدمت انعکاس فعالیت‌های «عرب‌های افغان» و باندهای بنیادگرای اخوانی افغانستان (جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، اتحاد اسلامی) قرار داشت.
● بونی فاکنر: «عملیات سایکلون» چیست و نقش آن در ارتباط به «گروه افغان‌های عرب» چه بود؟

□ مایکل سپرنگمان: براساس گفته‌های جان پلجر، خبرنگار آسترالیایی، رییس سی‌آی‌ای به نام ویلیام کیسی پشتیبانی‌اش را از برنامه شریر آی‌اس‌آی پاکستان جهت استخدام افراد از سرتاسر جهان برای اشتراک در جهاد افغانستان اعلام داشت. علاوه بر آموزش آنان در پاکستان، آنان را در اردوگاه‌های سی‌آی‌ای در ایالت ویرجینیا در «اردوگاه پیری» (Camp Perry) یا «مزرعه» (The Farm) در نزدکی ویلیامزبرگ آموزش دادند. این بود «عملیات سایکلون» که حتا پس از خروج شوروی‌ها در ۱۹۸۹ از افغانستان نیز ادامه پیدا کرد.

● بونی فاکنر: تا جایی که شما می‌دانید، آیا هنوزهم «عملیات سایکلون» ادامه دارد؟

□ مایکل سپرنگمان: خوب، تصور می‌کنم بلی، با درنظرداشت این که آنان افرادی را توسط شبه‌نظامیان سی‌آی‌ای در اردن و یکجا با نیروهای امریکایی در ترکیه آموزش می‌دهند، پس فکر می‌کنم که هنوزهم ادامه دارد. شاید نام متفاوتی به آن داده باشند و احتمالاً که اکنون در خارج از امریکا صورت می‌گیرد. تا زمانی که کسی از میان خودشان دست به افشاگری نزند، ما چیز زیادی را نمی‌دانیم.

● بونی فاکنر: در امریکا در کجا و کی به تروریستان آموزش می‌داد. فعلا، شما نام یکی‌شان را ذکر کردید؟

□ مایکل سپرنگمان: بلی در «اردوگاه پیری». آنان هم‌چنان در کارولاینای شمالی در پایگاه نظامی‌ای آموزش می‌دیدند، فکر می‌کنم به نحوی از انحا توسط شرکت خصوصی نظامی «بلک‌واتر» (Blackwater). آنان در کارولاینای شمالی فعالیت می‌کردند.

● بونی فاکنر: فکر می‌کنید که دیگر کی دخیل بود. آیا در کتاب‌تان از «کلاه‌ سبزها» (قطعه نظامی ارتش امریکا) نام نبرده‌اید؟

□ مایکل سپرنگمان: بلی. نیروهای ویژه امریکایی نیز دخیل بودند. فکر می‌کنم که آنان این تخصص و قابلیت را داشتند که با استفاده از گروه کوچک دولت مشخصی را واژگون کنند، عین کاری را که «تی. ایی. لارنس» (T. E. Lawrance) در عربستان سعودی کرد.

● بونی فاکنر: «مکتب الخدمت»‌ چیست؟

□ مایکل سپرنگمان: این نام عربی «دفتر خدمات» است که توسط عبدالله عزام و عبدل انس جهت حمایت عرب‌های افغان به پیش برده می‌شد. آنانی‌که برای جنگ با شوروی‌ها در افغانستان استخدام شدند ولی افغان نبودند.

● بونی فاکنر: از مسجد الفاروق در بروکلین امریکا چه استفاده‌ای می‌شد؟

□ مایکل سپرنگمان: این مرکز انتقال استخدامیان بود. مرکز انتقال پول بود. آنان به تروریستان در بوسنیا پول و تجهیزات می‌فرستادند. آنان این مرکز را پس از اختتام جنگ یوگسلاویا بنیان گذاشتند که مرکز بزرگی بود. آنان از امریکایی‌ها، مسلمانان و عرب‌ها در امریکا پول دریافت کرده و از طریق پولشویی آن را به افغانستان، بوسنیا و مناطق مختلف یوگسلاویای سابق می‌فرستادند.

● بونی فاکنر: آیا گروه عرب‌های افغان، القاعده و داعش عین افراد اند؟

□ مایکل سپرنگمان: تقریبا همین‌طور می‌باشد. نام شان تغییر کرده است. تقریباً همان افراد بنیادگرا را در‌می‌یابید که به کمک امریکایی‌ها، سعودی‌های، خلیجی‌ها، ترک‌ها، اردنی‌ها و اسراییلی‌ها استخدام، آموزش شده تجهیز گردیدند. شاید همان افرادی نباشند که آنان ۲۵ سال قبل استخدام کردند ولی شاید افرادی باشند که آنان را تربیت داده‌اند و آنان دیگران را آموزش داده باشند.

● بونی فاکنر: مایکل سپرنگمان، تشکر.

□ مایکل سپرنگمان: خوب، از شما هم تشکر. برایم جای افتخار است و خوشحالم که در بیان حقیقت به مردمی کمک نموده‌ام که علاقمندی به شنیدن آن دارند.[۱]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مصاحبه مایکل سپرنگمان و بونی فاکنر، افشاگری نویسنده امریکایی کتاب «ویزه برای القاعده»، مترجم: احمر، وب‌سایت حزب همبستگی افغانستان: ۹ سپتامبر ۲۰۱۵


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ وب‌‌سایت حزب همبستگی افغانستان


۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

گفت‌وگو با ژنرال دوستم

از: هارون نجفی‌زاده (گزارشگر بی‌بی‌سی)

گفت‌وگو با ژنرال دوستم

در خوش‌ترین روزهای زندگی‌اش



فهرست مندرجات










گفت‌وگو با ژنرال دوستم

۴   آذر   ۱۳۹۳

هارون نجفی‌زاده

ژنرال دوستم که نامش با توپ و تانک سخت گره خورده، در این دو ماه که از ایجاد دولت وحدت ملی می‌گذرد، آدم متفاوتی شده‌ است.

در ۲۰ روز گذشته مرتب زودتر از خواب بیدار می‌شود و ورزش می‌کند. اولین‌بار است که در ۵۹ سالگی، خون اهدا می‌کند و در حالی‌که بسیاری از وزیران پشت دیوارهای شدید امنیتی خانه‌ها و دفاتر خود محصور مانده‌اند، خود را به‌خانه قدسیه، قربانی حمله انتحاری طالبان در گوشه‌ای خارج از دایره فولادی امنیتی کابل می‌رساند.

در ۳۸ سال جنگ افغانستان نبردی نبوده که نام عبدالرشید دوستم با آن بر سر زبان‌ها نباشد. اما او دیگر یک جنگ‌سالار نیست. پیراهن براق سفید و کروات خارجی می‌پوشد و به نمایندگی از دولت افغانستان سخن می‌گوید.

در جلسه‌اش با ۳۰ خبرنگار زن و مرد رسانه‌های داخلی و خارجی در کاخ صدارت آرام و خندان ظاهر شد. با هر یک دست داد و در صدر مجلس نشست. از دفاع از آزادی بیان و حقوق زنان گفت و در جلسه یک‌ساعته‌اش چهار سوال هم گرفت. اما من فرصت نیافتم. در پایان جلسه وقتی بیرون می‌شد، به‌من گفت مگر تو سئوال نداشتی؟ من گفتم چاره بی‌بی‌سی تنها با مصاحبه اختصاصی می‌شود.

ژنرال دوستم بلافاصله پذیرفت و خارج از برنامه مرا به دفتر کارش پذیرایی کرد.

آقای دوستم در پیروزی اشرف غنی در انتخابات جنجالی گذشته نقش تعیین‌کننده‌ای بازی کرد

نزدیک دو ماه از توافق بر سر تشکیل دولت وحدت ملی و برگزاری مراسم تحلیف اشرف غنی، رئیس جمهوری و عبدالله عبدالله، رئیس اجرایی می‌گذرد، اما از کابینه جدید خبری نیست. ابتدا از آقای دوستم پرسیدم، مشکل اصلی در کجاست؟

او رسماً از اختلاف بر سر تقسیم قدرت پرده برداشت و گفت: «من هم شنیده‌ام که دکتر صاحب عبدالله می‌گوید (قدرت) که پنجاه پنجاه تقسیم شود. این گپ، گپ عملی نیست. شما قضاوت کنید، پنجاه، پنجاه درصد که شد دو تا دولت می‌شود. دو دولت که شد، دو رئیس جمهور می‌شود. انشعاب از همین‌جا شروع می‌شود. باز ما دیگر (نمی‌توانیم) برای مردم کار کنیم، برای ملت کار کنیم، برای امنیت کار کنیم و بین خود کشمکش می‌کنیم.»

در هفته‌های گذشته مذاکرات فشرده‌ای بین کمیته‌های گزینش دو طرف و خود رهبران دو جریان سیاسی برای رسیدن به یک تعریف واحد از موافقتنامه سیاسی تشکیل دولت صورت گرفته، اما گره اصلی کار هم‌چنان بسته مانده‌ است.

زبان موافقت‌نامه سیاسی که بنیان دولت وحدت ملی را گذاشت پیچیده و قابل تعبیر است. در بخشی از این توافق سیاسی که به کمک آمریکا حاصل شد، آمده است:

«بر اساس اصول مشارکت ملی، نمایندگی عادلانه، شایسته‌سالاری، صداقت و تعهد به برنامه‌های اصلاحات حکومت وحدت ملی، طرفین به موارد آتی متعهد هستند: برابری در انتخاب کادرها میان رئیس جمهور و رئیس اجرایی در سطح رهبری ادارات کلیدی امنیتی، اقتصادی و ادارات مستقل؛ در نتیجه این برابری و به اساس فقره‌های ب (۱۲) و (۱۳) که در بالا ذکر گردیده حضور هردو جانب در شورای امنیت ملی، در سطح رهبری، مساوی و در سطح اعضا برابرگونه خواهد بود.»

اکنون برای عبدالله عبدالله این به‌معنای تقسیم پنجاه درصدی قدرت در تمام ارکان دولت است؛ در هر سه قوا.

اختلاف‌های سیاسی بازهم افغانستان را در شرایط سختی قرار داده. افغانستان متکی به جامعه جهانی در انتظار کنفرانس بزرگ لندن است برای تعیین مسیر همکاری‌های اقتصادی یک دهه آینده با کشورهای کمک‌کننده. اما اگر تا یک هفته دیگر سرنوشت کابینه جدید روشن نشود، رهبران افغان باید همراه با وزیران سرپرست کابینه قبلی حامد کرزی در جلسه‌ای به میزبانی دیوید کامرون، نخست‌وزیر بریتانیا شرکت کنند که برای جهان جذابیتی ندارد.

ژنرال دوستم این را درک می‌کند و می‌گوید: «من یک شب پیشتر با رئیس جمهوری صحبت کردم. تلاش‌ها جریان دارد. نمی‌شود که همه وزرا یکجا معرفی شوند. اگر همه را نتوانیم معرفی کنیم، با چند وزیری که در پست‌های کلیدی هستند، باید در پیش جهانیان با چهره های نو برویم. و بگوییم ما این قدر توانستیم، بقیه‌اش را (بعد از کنفرانس لندن) در کابینه معرفی می‌کنیم. این کوشش جریان دارد.»

در این دو ماه که از ایجاد رهبری جدید در افغانستان می‌گذرد، حملات شورشیان افزایش چشمگیری یافته‌. تنها در پایتخت کابل بیش از ۲۰ انفجار یا حمله انتحاری مرگبار صورت گرفته‌ است.

آقای دوستم می‌گوید بلاتکلیفی سیاسی به طالبان فرصت داده: «طالبان از این موقع سوءاستفاده کرده. انتحاری و انفجار بیشتر شده. ترور بیشتر است. در ولایت‌ها هم. ما زودتر مسئولین بخش‌های امنیتی را تعیین کنیم. وزیر دفاع تعیین شود تا به شورای امنیت ملی گزارش داده بتواند، به فرمانده کل قوا گزارش بدهد. وزیر داخله مقرر شود. رئیس امنیت ملی مقرر شود. وزیر مالیه که مقرر شود که در کنفرانس لندن (بودنش) شرط اساسی است. اگر دنیا کمک نکند، ما چه کرده می‌توانیم.»

آقای دوستم که در پیروزی اشرف غنی در انتخابات جنجالی گذشته نقش تعیین‌کننده‌ای بازی کرد و اکنون معاون اول رئیس جمهوری است، در نوعی رقابت با عبدالله عبدالله، رئیس اجرایی دولت وحدت ملی هم قرار گرفته‌ است.

هرچند در نبود رئیس جمهوری، ژنرال دوستم سرپرست ریاست جمهوری است، انتظار می‌رود سهم دکتر عبدالله در دولت خیلی بیشتر باشد. اما آقای دوستم می‌گوید: «این‌طور نیست که ما بیشتر بخواهیم. ما به حق خود راضی هستیم.»

ازش پرسیدم بدترین روزها و خوش‌ترین روزهای زندگی‌تان را به یاد دارید. گفت: «از بدترینش بگذر. خوش‌ترینش همین‌روزها است که در نبود اشرف ‌غنی رئیس دولتم.»[۱]


[▲] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- هارون نجفی‌زاده، گفت‌وگو با ژنرال دوستم در خوش‌ترین روزهای زندگی‌اش، وب‌سایت فارسی بی‌بی‌سی: سه‌شنبه ٢۵ نوامبر ٢٠۱۴ - ٠۴ آذر ۱٣۹٣



[▲] جُستارهای وابسته

□
□
□



[▲] سرچشمه‌ها

□ وب‌سایت فارسی بی‌بی‌سی