جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب استان‌های افغانستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب استان‌های افغانستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

رجال و رويدادهای تاريخی افغانستان

از: احمدعلی کهزاد

رجال و رويدادهای تاريخی افغانستان

آغاز جنبش ملییون در قندهار علیه انگلیس


فهرست مندرجات

[قندهار][احمدعلی کهزاد]


جنبش معروف کابل که به تاریخ ٢ نوامبر با به آتش کشـیدن خانه و قتل الکسـندر برنس آغاز شـد، جنبشی بود که با سـرعت برق مجاهدین افغانی را در سـراسـر کشـور برای مبارزه با فرنگی‌ها آماده سـاخت. موضوع تأثیر این جنبش در کابل و چهاریکار و غزنی در اثر یک سـلسله مباحث تا حدی زیاد روشن شده. این مبحث اولین مطالعه‌ای اسـت که در اطراف حرکت مجاهدین قندهاری علیه جنرال “ناب” وقف شـده و قراری که از خلال آن معلوم می‌شود مجاهدین با دسته‌های بزرگ در اطراف شهر جمع‌آوری نموده و با آتش زدن دروازۀ هراتی در شـب ۱٠ مارچ ۱٨۴٢ حملۀ شدیدی خویش را به شهر آغاز کردند.


[↑] آغاز جنبش ملییون در قندهار علیه انگلیس

جنبش معروف کابل که به روز پنجشنبه تاریخ ٢ نوامبر ۱٨۴۱ مطابق ۱٧ رمضان ۱٢۵٧ هجری قمری با آتش زدن خانه (الکسـندر برنس) شـروع شـد در تاریخ معاصر افغانسـتان یکی از روز‌های بسـیار بزرگی اسـت که آنرا باید (روز قیام ملی) علیه بیگانگن خواند. این قیام به تمام معنی “قیام ملی” بود زیرا ملت در مقابل فرنگی و در مقابل شـاه دسـت نشـاندۀ فرنگی تشـکیل جمعیت داده و به امر سـران خود یکدم برای امحای سـلطۀ بیگانگان و دشـمنان قد علم نمودند. جنبش معروف کابل که دامنۀ آن به جنگ میان ملییون و قوای نظامی کشـید و معامله به موفقیت تام و تمام ملییون انجامید چون برق در گرد و نواح کابل تأثیر نموده و دایرۀ این تأثیر با سـرعت زیاد از ٦ کروهی به ۱٢ کروهی و از انجا به فاصه‌های دور تری مثل چهاریکار، میدان، وردک، لوگر، غزنی سـرایت نمود و انعکاس آن به قندهار رسـید.

موضوع چوگونگی اصل جنبش ملییون در کابل تحت عنوان (٢ نوامبر ۱٨۴۱) در بحث‌های قبلی این سـلسـله مباحث و شـرح رویداد‌های جنگ میان غازی‌ها و فرنگی‌ها در شـیرپور تحت عنوان “محرک، مجاهد، فاتح، غازی، شـهید” در مباحث قبلی این اثر گرفته شـده، چنانچه [ چنانکه ] از مطالعۀ خوانندگان گرامی گذشـت. انعکاس این جنبش در تأثیر کرد، نزدیکی این محل به کابل سـبب شـد که فوری میان این دو کانون حرکت ملی ارتباطی قایم شـود چنانچه [ چنانکه ] غازی‌های سـمت شـمای فوری در قلعۀ (لغمانی) مقر قوای انگلیس در پنج میلی چهارکار حمله برده و بعد از قتل صاحب منصبان انگلیس و تعقیب قوای فرنگی، خود را به کابل رسـانیدند و در جنگ‌های شـیرپور با ملییون کابلی همکار شـدند.

با اینکه غزنی از کابل نسـبتاً دور و راه دشـوار گذار و زمسـتان ۱٨۴۱ نهایت سـخت بود، آوازۀ قیام ملییون در کابل علیه فرنگی‌ها به آنجا هم به سـرعت رسـید ولی فیصلۀ سـرنوشـت انگلیس‌ها به عللی که ذکر شـد و با جهات دیگر که عبارت از مصروف بودن غازی‌ها در کابل و در جلال آباد و تمرکز قوای فرنگی در حصار شـهر باشـد به تعویق افتاد و از (اوایل نوامبر ۱٨۴۱ تا اوایل اپریل ۱٨۴٢) حصار غزنه در محاصره ماند.

قراری که بر همگان معلوم اسـت انگلیس‌ها در دو و نیم سـالی که افغانسـتان را بنام شـاه شـجاع اشـغال نموده بودند در سـه جا بیشـتر قوای خویش را تمرکز داده بودند، در کابل، در قندهار و جلال آباد. فرنگی‌ها در قندهار یک مامور سـیاسی و یک جنرال در رأس قوای خویش داشـتند و یکی از پسـران شـاه شـجاع بنام، حیثیت نائب الحکومۀ را دارا بود. حینی که قیام ملییون در کابل صورت می‌گرفت، جنرال “نات” به حیث سـر عسـکر قوا و”میجر راولنسن” به حیث مامور سـیاسی فرنگی در قندهار تقرر داشـت و صفدرجنگ تازه عهدۀ خویش را به شـهزاده تیمور سـپرده بود.

اگر چه بعد از قتل مکناتن (٢٣ دسـامبر ۱٨۴٢) در اثر معاهدۀ تسـلیمی ۱٦ ذیقعده ۱٢۵٧ (اول جنوری ۱٨۴٢) مادۀ چهار صریح حکم میکند که عسـاکر انگلیس قندهار و دیگر نقاط افغانسـتان را تخلیه کرده و به طرف هندوسـتان عزیمت کند ولی جنرال “نات” و “میجر راولنسن” در قندهار و جنرال “سـیل” در جلال آباد خویش را محکم تر کردند، قراری که از منابع انگلیسی معلوم می‌شـود (کتاب فیلد مارشـال سـرنویل چمبرلین صفحه ۱٠٢) در روز بعد از قتل مکناتن به تاریخ ٢۵ دسـامبر ۱٨۴٢ (پاتنجر) قایم مقام مکناتن و الفنستن جنرال قوای برتانوی در کابل مکتوبی به “میجر روالنسن” در قندهار نوشـتند که در اواخر فبروری ۱٨۴٢ بدانجا واصل شـد و مضمون آن چنین بود که صاحب منصبان و قوای برتانوی از قندهار و قلات غلزائی به اولین فرصت راه مراجعت به هند را پیش گیرند. راولنسن با وجود دریافت چنین مکتوب به بهانۀ اینکه صاحب منصبان و مامورین انگلیس در کابل از آزادی عمل محروم میباشـند، گوش به حرف آنها نداده منتظر هدایات کلکته شـد و بدین ترتیب شـهر قندهار هم مانند غزنه شـکل محاصره به خود گرفت و مقابله میان ملییون و فرنگی‌ها آغاز گردید.

قندهار به شـکلی که دارد نوعی بنا یافته که اهالی شـهر نشـین در مابین دیوار‌های شـهر زندگانی دارند و فوراً از قرب دیوار‌های شـهر به بعد حیات ده نشـینان و باغ داران و دهاقین آغاز می‌یابد.

چون آوازۀ جنبش ملییون در ماحول اطراف شـهر از فاصله‌های دور و نزدیک به گوش می‌رسـید “جنرال نات” از ترس اینکه مبادا اهالی داخل شـهر قندهار دفعتاً قیام نمایند به تاریخ ٣ مارچ ۱٨۴٢ امر داد که اهالی به جز چند نفر محدود تاجر و روحانی بقیه از داخل شـهر خارج شوند. شـبهه ئی نیسـت که این اقدام، معرف ترس و اضطراب صاحب منصبان فرنگی و نشـانۀ آمادگی‌های ملییون بود. اضطراب و تشـویش خاطرات جنرال نات با این اقدام تسـکین نیافت و در صدد برآمد که برای جلوگیری از حمله‌های بیرونی غازیان ملی قوای خود را به بیرون شـهر بکشـد و به تاریخ ٧ مارچ با عسـاکر خود برآمد و نویل چمبرلین در یادداشـت‌های خود در این مورد می‌نویسـد: “هر آئینه در ده میلی شـهر کمپ خویش را برقرار کردیم مقارن آفتاب نشـسـت دسـتۀ زیاد سـوار‌ها به جناح چپ ما پیدا شـدند، رسـالۀ ما با ٦ توپ برای مقابله برآمد ولی جنگ صورت نگرفت و به کمپ مراجعت کردند. به تاریخ ٨ مارچ وقت طلوع آفتاب در حدود ٣ یا ۴ هزار سـوار در جناح چپ ما پدیدار گردید، رسـاله و ۱٢ توپ در عقب آن پیادۀ ما برآمد. ایشـان را تا فاصلۀ ٨ میل به ضرب توپ و گلوله راندیم، ناگهان ایشـان بر ما و بر توپ‌های ما هجوم آوردند و به فاصلۀ ۱۵٠ و ٢٠٠ قدمی خویش را رسـانیده بودند که به شـدت آتش باری نمودیم و رشـید ترین ایشـان بخاک افتاد و بقیه آن طرف مجرای رود ترنک عبور کردند و بر علاوۀ زخمی‌ها از ۴٠ تا ۵٠ نفر کشـته دادند.

به روز ۹ مارچ وقت عصر به سـمت (تولوکان) حرکت کردیم حین عبور کوهی که سـر راه بود اشـخاص بر جنرال فیر کرد ولی فوراً دسـتۀ مامور صعود کوه شـد و ۴٠ نفر از غازی‌ها را به قتل رسـانید. چند میل دور ذریعۀ تلسـکوب مشـاهده کردیم که دسـتۀ بزرگی در حدود ٣ تا ۴ هزار نفر به طرف شـهر قندهار در حرکت اسـت ولی تصادم و جنگی واقع نشـد. شـب سـاعت ۱٢ از تولوکان برگشـتیم و بعضی فیر‌هایی در راه می‌شـد.”

باین ترتیب قراری که انگلیس‌ها خود می‌نویسـند دسـته‌های بزرگ مجاهدین که تعداد آنها به چندین هزار نفر می‌رسـید در ماحول دور و نزدیک قندهار در تک و پو و در تجسس موقع بودند تا بر شـهر و بر انگلیس‌های داخل آن حمله کنند. به تاریخ ۱٠ مارچ مجاهدین به تعداد زیادی خویش را به باغ‌های مجاور شـهر رسـانیدند و هدف ایشـان حمله بر شـهر بود. میگویند یک نفر پیر مرد خارکش با بار خاری که بر دوش خری حمل کرده بود، خود را عقب دروازۀ هراتی شـهر قندهار رسـانیده و اجازۀ دخول آنرا در شـهر خواسـت. چون انگلیس‌ها اجازه ندادند بار خار را عقب دوازه افکند و رفت در سـیاهی شـب بعضی از فدائیان مجاهدین، خویش را به دروازه و بار خار رسـانیده روی آن تیل پاش دادن و بار خار را آتش زدند. دروازه فوراً آتش گرفت؛ در حالیکه شـعله‌های آن به هوا بلند می‌شـد انگلیس‌ها در روشـنی آن مشـاهده کردند که دسـته‌های مجاهدین با شـدت و غیظ هر چه تمام تر به دروازه هجوم آوردند. چون کمشـنر عالی انگلیسی وضع را خطرناک دید، فوراً دروازۀ انبار‌های آذوقه را باز کرده و از جوال‌های آرد مقابل هجوم آواران سـدی تشـکیل داد. عسـاکر انگلیس از عقب کنگرۀ دیوار‌های شـهر و از عقب پناه گاه و از برج‌ها فیر می‌کردند و غازیان مجاهد بدون اینکه ترسی از مرگ داشـته باشـند بر شـهر و بر دشـمنان وطن حمله می‌آوردند و پیش می‌آمدند. دو توپ و ٣٠٠ نفر سـپاهی پیوسـته بر مجاهدین آتش باری می‌کرد و جوال‌های آرد و گندم و سـایر حبوبات موانعی بلند و ضخیم در عقب دروازه تشـکیل داده بود. قراری که خود انگلیس‌ها می‌نویسـند در حوالی سـاعت ۹ شـب دروازه به طرف خارج افتاد و غازی‌ها در میان شـعه‌های آتش هجوم آورده و بالای تپۀ جوال‌های آرد و گندم بالا می‌شـدند. مقابله بسـیار شـدید مدت سـه سـاعت جاری بود و غازی‌ها پی هم حمله‌های خود را تجدید می‌کردند. جنگ و مدافعه تا نیمه‌های شـب دوام داشـت و بعد از آن غازی‌ها عقب رفتند. به تاریخ ۱٢ مارچ جنرال نات به شـهر قندهار برگشـت و وضعیت انگلیس‌ها قوی تر شـد. ولی اطلاع سـقوط غزنی که به تاریخ ٣۱ مارچ به قندهار رسـید، به حیث زنگ خطر در گوش‌های جنرال انگلیسی انعکاس شـدید تولید کرد.[۱]


[↑] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط فریار کهزاد از بنیاد فرهنگی کهزاد فرستاده شده است.



[↑] پی‌نوشت‌ها

[۱]- این مقاله در سایت ماهنامه نی نیز به نشر رسیده است. رجوع شود به: رجال و رويدادهای تاريخی افغانستان (آغاز جنبش ملییون در قندهار علیه انگلیس)، سایت ماهنامه نی، سال ششم، شمارۀ ششم، سرطان ۱٣٨٧ خورشیدی



[↑] جُستارهای وابسته

□ 1
□
□



[↑] سرچشمه‌ها

□ سایت ماهنامه نی


[برگشت به بالا]


۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

نقش قندهار در روابط ايران و هند

از: رضيه رضويان

نقش قندهار در روابط ايران و هند

(صفويان و گورکانيان)

(قسمت اول)


فهرست مندرجات

[قندهار][قسمت دوم]



[↑] مقدمه

مقاله حاضر، نقش قندهار را در روابط دو دولت صفويه و گورکانيان (از زمان جلوس شاه اسماعيل اول تا جلوس شاه عباس اول) با توجه به موقعيت جغرافيايی و اهميت نظامی و تجاری اين شهر و بر اساس رويارويی نظامی و مذاکرات سياسی ميان صفويه و گورکانيان،مورد بررسی قرار می‌دهد.

تشکيل دولت صفويه، نه تنها برای ايران و کشورهای همجوار، بلکه برای اروپاييان نيز يک رويداد مهم تاريخی به حساب می‌آمد. در آستانه به قدرت رسيدن “شاه اسماعيل اول”، ايران به صورت حکومت‌های محلی اداره می‌شد و هر يک از شاهزادگان يا اميران در نقطه‌ای از اين کشور به صورت‌های گوناگون ادعای حکومت داشته و مستقل عمل می‌کردند. بيشتر اين حکومت‌های محلی، قدرت چندانی نداشتند و نتوانستند در برابر شاه اسماعيل مقاومت جدی از خود نشان دهند و پادشاه صفوی در مدت کوتاهی توانست رقبا و مدعيان را از ميان بردارد و حکومت متمرکز و واحدی تشکيل دهد. تنها منطقه‌ای که در اين زمان از حمله و تهاجم شاه اسماعيل مصون مانده بود، نواحی شرقی ايران، يعنی خراسان بود. از آن جا که شاه اسماعيل اول به خاندان تيموری احترام می‌گذاشت و “سلطان حسين بايقرا” نيز با فرستادن سفير و نامه، شاه اسماعيل را راضی نگاه می‌داشت، شاه اسماعيل قصد تصرف خراسان نکرد، اما با انقراض خاندان تيموری و تصرف نواحی شرقی ايران توسط “شيک خان ازبک”، شاه اسماعيل چاره‌ای جز تصرف اين منطقه و سرکوبی ازبک‌ها نداشت و توانست در جنگ مرو، آنان را شکست دهد و سراسر خراسان را تصرف نمايد.

پيش از تأسيس سلسله گورکانی در هند، قندهار به عنوان کانون مهمی در سياست دو کشور ايران و هند شناخته شده بود، زيرا هر دولتی که قندهار را در اختيار داشت، بر استحکامات و توان نظامی و دفاعی آن می‌افزود و آن را به صورت دژی تسخير ناپذير درمی آورد. هر چند که قندهار در زمان حيات "ظهيرالدين محمد بابر" اهميت زيادی در روابط دو کشور نداشت، اما در زمان جانشينان وی، از عهد “همايون” به بعد، به عاملی اختلاف برانگيز در روابط عمومی دو کشور تبديل شد و روابط سياسی دو کشور، اعزام سفرا و رفت و آمد هيأت‌های دو طرف، حول محول قندهار چرخ زد و زمامداران وقت دو کشور، به محض به دست آوردن فرصت، برای تصرف آن جا اقدام می‌کردند.


[↑] موقعيت جغرافيايی و اهميت نظامی قندهار

قندهار در ٦۴ /٦٨ درجه و ٨/ ۵۱ دقيقه و ۱٠/ ۱٢ ثانيه طول شرقی و ٣۴/ ٢۹ درجه و ۱٣ /۱٢ دقيقه و ٢۵/ ٢٠ ثانيه عرض شمالی، ميان اراضی “وادی توتک” واقع شده و از دريای توتک با دامنه يک سلسله کوه جدا می‌شد. اين کوه‌ها، قسمت پايين تر وادی را به دو بخش تقسيم کرده بود که آن را “فورکان” يعنی “سنگ سياه” می‌ناميدند. قندهار از سه طرف به وسيله دامنه کوه‌های بلند احاطه شده بود، اما وادی آن فوق‌العاده حاصلخيز و دارای باغ‌ها و تاکستان‌های بی‌نظير بوده است.[۱] ولايت قندهار از نظر تقسيمات کشوری و جغرافيايی سياسی ايران در عهد صفوی، جزء خراسان محسوب می‌شد. اين شهر دارای قلعه‌ای مستحکم و استراتژيک بود که از جنبه نظامی بر اهميت اين شهر می‌افزود. مورخان ايرانی، هندی و اروپايی، بر اين امر اعتراف داشته‌اند. “مرعشی” در کتاب “مجمع التواريخ”،آن را مستحکم‌ترين قلعه مشهور عالم معرفی نمود. صاحب “شاه جهان نامه” نيز قلعه قندهار را از “حصون منيعه” باختر زمين که از حصانت ضرب المثل است، می‌دانست. “لاهوری”، نيز اين قلعه را از قلاع مشهور می‌داند که به “متانت و دشوارگشايی”، شهرت ويژه دارد. “تاورنيه”، سياح معروف، اين شهر را از نظر استحکامات نظامی، نخستين قلعه ايران می‌ناميد.[٢]

قلعه قندهار در دوران پيش از صفويه، از استحکامات چندانی برخوردار نبود، اما پس از اين که بين پادشاهان صفوی و سلاطين گورکانی هند بر سر اين شهر نزاع و اختلاف افتاد، اين قلعه از مستحکم ترين قلعه‌ها گرديد. زمانی که پادشاهان صفوی يا گورکانی، قلعه را به تصرف خود در می‌آوردند، کوشش بسياری برای محکم تر کردن اين قلعه انجام می‌دادند. به اين ترتيب، قلعه به يکی از قلاع مشهور آسيا تبديل گرديد. “قزوينی” در اثر خود، "عباسنامه"، اين قلعه را چنين توصيف کرده است: “اين قلعه گردون آسا که مشتمل بر هفت قلعه وسيع الفضا است، در دامن کوه “لکی” که از غايت رفعت و اعتلا، با گنبد خضرا، لاف همتا می‌زند، واقع شده است. تيغ آن کوه منيع، محصور به حصاری رفيع و عريض [است] که ارتفاع آن شش زرع می‌تواند باشد. در آن حصار وسيع، زمين مرتفعی است که قلعه حاکم نشين آن موسوم به “ارگ” است، بر بالايی واقع شده؛ از ديوار شمالی قلعه، حصاری مشتمل بر سنگ انداز عريض که به ديوار ارگ کشيده شده و در زمين‌های ديوار مذکور که متصل به ارگ است، دو ديوار يکی "شيرحاجی" و ديگری "بدن"، مخاذی هم در نهايت استحکام، و خندق عريض و عميق به ديوار شرقی اتصال يافته و از رکن قبلی ارگ نيز به همين هيأت، ديوار متصل به ديوار جنوبی قلعه سرانجام يافته و ديوار غربی ارگ که کوه لکی در آن سمت واقع شده، مشتمل بر سه ديوار متين و عريض است که به محاذات يکديگر به فاصله بسياری کشيده شده، چنان که مابين هردو ديوار، قلعه وسيع عريضی، صورت يافته و هر يک از جدار مزبور، هفت قلعه متين محکم که هر يک از ديگری مغرور و نهايت استحکام موصوف است، به هم رسيده و در هر يک از قلاع مزبوره، برکه‌های آب که ساکنين و رهگذران استفاده کنند، کشيده [و] مهيا باشد."[٣] "قلعه قندهار مشتمل بر هفت قلاع بزرگ و مستحکم بوده. قلاع منيعه و رفيعه گرديده، بينندگان از مشاهده آن حيران و عقل از اصفاء آن در باديه، سرگردان".[۴]

مرعشی هفت قلعه قندهار را به شرح زير نام برده است:

    ۱- حصار دور شهر که آن را “بند حاجی” می‌گويند.
    ٢- قلعه‌ای که هنديان آن را “دولت آباد” و ايرانيان آن را قلعه “بدن” می‌نامند.
    ٣- قلعه مندوی
    ۴- قلعه ارگ
    ۵- قلعه فراز کوه قتيل
    ٦- حصاری که “علی مردان” آن را وضع کرده بود.
    ٧- کوه "چهل زينه" که بين شــمال و شــرق قلعـه قندهـار قـرار داشــته اســت.[۵]

قلعه قندهار دارای پنج دروازه به شرح زير بود:

    ۱- دروازه “ماشوری” که در غرب قندهار قرار داشت.
    ٢- دروازه “بابا” که در سمت شرق واقع بود.
    ٣- دروازه “خواجه اويس” که در شمال قرار داشت.
    ۴- دروازه “خواجه خضر” که در سمت جنوب واقع بود.
    ۵- دروازه “علی قايی”.

برج‌های مشهور قلعه قندهار به سه دسته تقسيم می‌شد که عبارت بودند از:

    ۱- ”برج ستانه درويش مجنون قتال”.
    ٢- ”برج خاکستر”.
    ٣- ”برج دده” و “برج امير” که از پست ترين برج‌های قلعه محسوب می‌گرديد و برج‌های هفت گانه قلعه قندهار، متجاوز از پنجاه برج بود.[٦]

بنابراين، فرماندهی توانا می‌توانست شهر قندهار را برای مدت طولانی در اختيار خود نگهدارد. قندهار، قلعه‌ای مستحکم بود که دفاع نيروی انسانی و طبيعت، آن را تا اندازه زيادی، تسخير ناپذير می‌ساخت و تصرف اين قلعه با حمله‌ای ناگهانی، مشکل بود. “اسفزاری” درباره استواری اين قلعه، نوشته است: “شهر بر روی کوه، بندی عظيم و استوار دارد و يکی از حالات غريبه آن است که هر گاه لشکری آن شهر را محاصره کرد، در نظر ايشان، شهر و بند او، بلندتر از آن می‌نمايد که معمور است و بسيار وقت‌ها اين صورت را ملاحظه کرده‌اند".[٧] قندهار در محل به هم رسيدن راه‌های منتهی به کابل و هرات واقع شده بود و بر تمامی افغانستان غربی حکومت داشت و دارای موقعيت استراتژيکی بسيار مهمی بود که به آسانی قابل دفاع بود و به راحتی به آب دسترسی داشت که اين خود عامل مهمی در جنگ‌های شرقی محسوب می‌شد. اين قلعه برای مغولان هند اهميتی بسزا داشت[٨] و به قدری مهم بود که به عنوان ناموس سلطنت از آن ياد می‌کردند.[۹] با قرار گرفتن کابل، غزنه و قسمتی از بلوچستان در قلمرو حکومت امپراتوری مغولان هند، قندهار برای ايشان اهميت بيشتری يافت. خط کابل، غزنه و قندهار، نيروی استراتژيک مهمی را تشکيل می‌داد. آن سوی کابل و خيبر، هيچ خط دفاع طبيعی وجود نداشت. همچنين، تصاحب قندهار، کنترل قبايل افغان و بلوچ را آسان می‌ساخت. هنگامی که “بابر” در سال ۹۱٠ ق / ۱۵٠۴ م. قدم به کابل گذاشت، به اين قلعه چشم دوخت و اين قلعه مهم و نيرومند، نتوانست چشمان زيرک و آشنا به فنون نظامی وی را از خود منحرف سازد. او ادعا کرد که: “قندهار بخشی از غزنه است و غزنين در قلمرو حکومت او قرار داشت. بنابراين، اين قلعه را تصرف نمود، اما به زودی آن را از دست داد، با اين حال، به علت اهميت اين قلعه، حمله ديگری را برای تصرف آن تدارک ديد.

ازبکان نيز در اين زمان به اهميت و موقعيت قلعه قندهار پی برده بودند و برای تصرف آن به تکاپو افتادند. “شيبک خان» ازبک که خبر تصرف قلعه مستحکم قندهار را به وسيله بابر شنيد، بلافاصله دست به کار شد و در همان سال (۹۱٣ ق / ۱۵٠٧ م) به اين شهر يورش برد و آن جا را تصرف نمود.[۱٠]

صفويان، هرات و قندهار را ميراث خود می‌دانستند. قندهار برای ايران، نه تنها اهميت حراستی و حفاظتی داشت، بلکه پايگاهی اساسی در يک سيستم دفاعی محسوب می‌گشت. اما ملاحظات ديگری موجب شده بود که ايرانيان، بيش از مغولان به اين قلعه توجه نمايند. “شجاع بيگ”، فرزند “ارغون”، که به کمک شيبک خان ازبک، دوباره قندهار را به دست آورده بود، به امر شاه اسماعيل صفوی دستگير شد. گويا مهم ترين دليل اين اقدام پادشاه صفوی، درک وی از اهميت حياتی قندهار برای حفظ هرات و نگرانی او از ماندن اين شهر در دست شاهزادگان ضعيف و نيمه مستقل و آگاهی از تمايل بابر برای تصرف قلعه قندهار بود.[۱۱]


[↑] اهميت ارتباطی و تجاری قندهار

اين شهر در سده‌های ۱٦ و ۱٧، در سيستم ارتباطی و راه‌های تجاری ايران و هند، موقعيت بسيار مهمی داشت و به مدت دو سده، محل نزاع و کشمکش بود. صاحب “آيين اکبری” در اين زمينه نوشته است: “خردپژوهان باستان، کابل و قندهار را دروازه هندوستان برشمرده‌اند” از يکی به توران روند و از ديگری به ايران و از اين دو به هندوستان. از بيگانه ايمن يابد و نيز جهان بدين دو راه، سزاوار".[۱٢]

بابر در خاطرات خود نوشته است: “در ميان هندوستان و خراسان، به راه خشکی، دو بندر است: يکی کابل و ديگری قندهار. از راه فرغانه، ترکستان، سمرقند، بخارا، بلخ، حصار و بدخشان، کاروان به کابل و از خراسان به قندهار می‌آيد. ميان خراسان و هندوستان، واسطه اين ولايت است. بسيار سودا خانه خوب است. اگر به روم و ختا روند، نهايت همين قدر سود بتواند کرد. هر سال هفت هشت هزار اسب به کابل می‌آيند و از جانب هندوستان هم پانزده بيست هزار خانه وار کاروان به کابل می‌آيد."[۱٣] کاروان‌های عرب، هندی و بازرگانان يهودی در مسير اين راه‌ها، به قندهار رفت و آمد می‌کردند. تاورنيه نوشته است: "راه اصفهان به قندهار که راه معمولی است، تجار اغلب آن راه را ترجيح می‌دهند که در آن راه، همه جا آب است و برای مسافر چندان زحمت و اشکال پيش نمی‌آيد."[۱۴] اين کاروان‌ها، کالاهای ارزشمند و گران بهای هندی، مانند: ادويه جات، شکر، عاج و جواهرات را بدون زحمت به اين شهر می‌آوردند و اقلام عمده تجاری مانند: قالی، پوست، اسب، قاطر و انواع ميوه نيز از افغانستان و از راه قندهار به هند می‌رفت. از جمله اجناسی که ايران به هند صادر می‌کرد، “روناس” بود که برای ساختن رنگ قرمز به کار می‌رفت و در اطراف اردبيل به دست می‌آمد و مقدار زيادی از آن، از راه قندهار، به هند صادر می‌شد. مقدار زيادی از ابريشم خراسان که برای صدور به اروپا نامناسب بود، از راه خشکی (قندهار) به هند صادر می‌شد. مس که برای ساخت انواع ظروف به کار می‌رفت و پرتغالی‌ها تجارت آن را ممنوع کرده بودند، به ميزان زيادی از راه خشکی (قندهار) و از هند، وارد ايران می‌شد.

عبور و مرور در طول جاده‌های اصلی که به قندهار می‌رسيد، بيشتر به صورت کاروان‌های بزرگ بود که بعضی مواقع به وسيله نگهبانان مسلح محافظت می‌شد. کالاهای تجاری در قزوين و اصفهان بار شتر شده و مسافران سوار اسب می‌شدند و يا به صورت کاروان با قافله حرکت می‌کردند. عبور کاروان‌ها از نواحی کم جمعيت، بی آب و مناطق قبيله ای، بدون خطر نبود. يکی از وظايف حاکم قندهار، تامين امنيت و جلوگيری از دستبردهای قبايل غارتگر و محافظت از مسافران و بازرگانان بود، اما وی هميشه نمی‌توانست اين امنيت را تامين نمايد و وظيفه خود را به درستی انجام دهد. بعضی مواقع، حاکمان قندهار از عبور يا توقف کاروان‌ها در شهر، سود سرشاری به دست می‌آوردند. تاورنيه درباره ثروتی که “علی مردان خان”، حاکم صفوی

قندهار، در اين شهر به دست آورده بود، نوشته است: “سبب عمده ثروت بی پايان علی مردان و اسلافش، حمله و دستبردی بود که بر کاروان‌های تجارتی می‌بردند. چون آن موقع، رفت و آمد تجار، بيشتر از راه قندهار بود، وقتی قافله‌ای می‌رسيد، علی مردان خان پذيرايی شايانی از آن‌ها می‌کرد. چند روزی آن‌ها را مشغول می‌نمود و ارائه مال التجاره را به تعويق می‌انداخت و هر وقت می‌توانست، اسباب تاخير حرکت آن‌ها را فراهم می‌ساخت. پس از اين که کارشان تمام می‌شد، می‌خواستند از قندهار باربندند، ... قبل از حرکت، به تجار پيغام می‌داد: “من مکرر شما را مهمان کردم و منتظر بودم که شما هم مرا مهمان کنيد". تجار هم چنين خواهش مودبانه[ای] را رد نمی‌کردند."[۱۵] بعضی از پادشاهان صفوی، توسط حاکمان منصوب خود در قندهار، عوارض گمرکی را به عنوان حق ترانزيت از کالا می‌گرفتند، به طوری که يکی از سياحان انگليسی، پس از تصرف قندهار به وسيله "شاه عباس دوم"، نوشت: "شاه ايران، حقوق گمرکی زيادی از قندهار دريافت می‌کند، چون از راه “سند”، راه ديگری وجود ندارد که از راه زمينی، هند را از قسمت شمالی مولتان و ساير نواحی به ايران متصل سازد."[۱٦]

در سال ۱٠٢۴ ق / ۱٦۱۵ م. دو نفر تاجر انگليسی که از قندهار می‌گذشتند، نوشتند: "شهر قندهار به دليل رفت و آمد زياد کاروان‌ها، وسيع تر شده و حومه آن، بزرگ تر از خود شهر گرديده است. در اين دو سال که راه هرمز به دليل جنگ ايران و پرتغال بسته شده، همه کاروان‌هايی که در بين راه ايران و هند در رفت و آمد هستند، مجبورند در اين شهر اقامت گزينند. آن‌ها در قندهار برای سفر به هند، شتر کرايه می‌کنند و موقع بازگشت به ايران هم اين کار را انجام می‌دهند. تجارت اين جا محلی نيست، بلکه گاه اتفاق می‌افتد که بازرگانان هند، ايران و ترکيه که خواهان سود بيشتر از بيست درصد هستند، در اين جا با يکديگر ملاقات می‌کنند." در اواسط سده هفدهم ميلادی، راه‌های خشکی بين ايران و هند تا اندازه‌ای اهميت پيشين خود را از دست داد، اما به کلی متروک نشد و برخی از کاروان‌ها در اين راه رفت و آمد می‌کردند.

تاورنيه که در اواخر دوره صفوی به ايران مسافرت کرد، دراين زمينه نوشت: "در راه هندوستان، از جانب قندهار، راهی بس قديمی است و سابق بر اين، قبل از اين که پرتغالی‌ها مالک هرمز شوند، از آن جا خيلی بيشتر از اين زمان رفت و آمد می‌شد. از وقتی که کشتی‌های فرنگيان که هر سال به بندرعباس می‌آيد، راه مسافرت بحری را ميان ايران و هند تسهيل کرده‌اند، آن تقريبا متروک شده است. قبل از آن، در دريای بندرعباس، هيچ گونه کشتی جز چند تا قايق ناچيز، ديده نمی‌شد و کفايت حمل و نقل مال التجاره فراوانی که از هندوستان خارج می‌شد را نمی‌کرد، اما با وجود سهولت [مسافرت] با کشتی، بعضـی از تجـار، از راه خشــکی مســافرت می‌نماينـد و پارچـه‌های ظـريف و اعلای هندوســتان از آن راه بـه ما می‌رسـد."[۱٧] تعدادی از کاروان‌های تجاری، با همه جذابيت راه‌های دريايی در سراسر سده هفدهم، از راه خشکی بين ايران و هند در حال حرکت بودند و فقط در زمان بروز جنگ بر سر قندهار، حرکت کاروان‌ها متوقف می‌شد. در اوايل سده دوازدهم هجری قمری، بر اثر حمله‌های بلوچ‌ها و اغتشاش‌های ناشی از تهاجم افاغنه، راه‌ها نا امن شد و حجم تبادل اجناس و کالا کاهش يافت.


[↑] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[↑] پی‌نوشت‌ها

[۱]- خانبان ميانی، تاريخ نظامی ايران در دوره صفويه، تهران: انتشارات ستاد بزرگ ارتشتاران، ۱٣۵٣: صص ۹-۴٣٨؛ شيخ ابوالفضل علامی، آيين اکبری، تصحيح ايچ بلخمن. ام. ای، لکنهو: مطيع نول کشور، ۱٨٦۹، صص ٧-۵٨٦.
[۲]- محمدخليل مرعشی نجفی، مجمع التواريخ، تصحيح عباس اقبال آشتيانی، تهران: طهوری، ۱٣٦٣، ص ۱٠؛ محمدصالح گنبد لاهوری، عمل صالح شاه جهان‌نامه، بنگال: بی‌نا، ۱۹٢٣، ج ٢، ص ٢٨۵؛ عبدالحميد لاهوری، پادشاه‌نامه، تصحيح مولوی کبيرالدين احمد و مولوی عبدالرحيم معلمين، ج ۱، ص ٣٧۴؛ ژان باتيست تاورنيه، سفرنامه تاورنيه، ترجمه ابوتراب نوری، تصحيح حميد شيرانی، تهران: کتابخانه سنايی، ۱٣٣٦، ص ٦۹٨.
[۳]- محمدطاهر بن حسين وحيد قزوينی، عباس‌نامه، تصحيح ابراهيم دهگان، اراک: داودی، ۱٣٢۹، صص ٨-۱٢٧.
[۴]- پيشين، ص ۱٢٨.
[۵]- پيشين، صص ٨-۱٢٧.
[۶]- محمدخليل مرعشی نجفی، پيشين، صص ٣-۱٢.
[٧]- معين‌الدين محمد اسفزاری، روضات‌الجنات فی اوصاف مدينه هرات، تصحيح سيد محمدکاظم امام، تهران: دانشگاه تهران، ۱٣٣۹، ص ٣۴٠.
[۸]- رياض‌الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند، ترجمه محمدباقر آرام و عباس‌قلی غفاری فرد، تهران: امير کبير، ۱٣٧۴، ص ٢٦۴.
[۹]- معتمدخان بخشی، اقبال‌نامه جهانگيری، تصحيح مولوی عبدالحی و مولوی احمدعلی صاحبان، کلکته: کالج، ۱٨٦۵، ص ۱۹۹.
[۱٠]- ظهيرالدين محمد بابر، بايرنامه، ترجمه خان خانان بيرام خان، بی‌جا، ملک الکتاب، ۱٣٨٠، ص ٨۱ .
[۱۱]- ژان باتيست تاورنيه، پيشين، ص ٦۵۹.
[۱۲]- پيشين، ص ٦٨۹.
[۱۳]- دانشگاه کمبريج، تاريخ ايران دوره صفويه، ترجمه يعقوب آژند، تهران: جامی، ۱٣٨٠، ص ٢٦۵.
[۱۴]- تاورنيه، پيشين، ص ٦۵۹.
[۱۵]- فضل‌الله روزبهان خنجی، مهمان‌نامه بخارا، به اهتمام منوچهر ستوده، تهران: بنگاه نشر و ترجمه کتاب، ۱٣۵۵، ص ۱٨۴؛ مجهول المؤلف، جهانگشای خاقان، اسلام‌آباد: ويپ پرنترز – راولپندی، ۱۹٨٦، صص ٨-٣۴٧.
[۱۶]- رياض‌الاسلام، پيشين، ص ٢٦۴.
[۱٧]- شيخ ابوالفضل علامی، پيشين، ص ۵۹٢.



[↑] جُستارهای وابسته

□
□
□



[↑] سرچشمه‌ها

□ نشريه پايگاه نور، شماره ٢۵


[برگشت به بالا]


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

استان‌های افغانستان

از: دانشنامۀ آریانا


فهرست مندرجات

[افغانستان][جغرافیای افغانستان]


افغانستان بر اساس آخرین تقسیمات کشوری، دارای ۳۴ ولایت (استان) است که به ترتیب حروف الفبا در جدول زیر نمایش داده شده است:

تقسیمات کشوری افغانستان
ارزگانبادغیسبامیانبدخشانبغلانبلخ
پروانپکتیکاپکتیاپنجشیرتخارجوزجان
خوستدایکندیزابلسرپلسمنگانغزنی
غورفاریابفراهقندهارکابلکاپیسا
کندوزکنرلغمانلوگرننگرهارنورستان
نیمروزوردکهراتهلمند 


[↑] مشخصات کلی

استانمرکزHASCISOFIPS
  ارزگان  ترین کوتAF.OZORUAF39
  بادغیس  قلعۀ نوAF.BGBDGAF02
  بامیان  بامیانAF.BMBAMAF05
  بدخشان  فیض آبادAF.BDBDSAF01
  بغلان  پلخمریAF.BLBGLAF03
  بلخ  مزارشریفAF.BKBALAF30
  پروان  چاریکارAF.PVPARAF40
  پکتیا  گردیزAF.PTPIAAF36
  پکتیکا  شرنAF.PKPKAAF29
  پنجشیر  بازارکAF.PJPANAF42
  تخار  تالقانAF.TKTAKAF26
  جوزجان  شبرغانAF.JWJOWAF31
  خوست  خوستAF.KTKHOAF37
  دایکندی  نیلیAF.DKDAYAF41
  زابل  قلاتAF.ZBZABAF28
  سرپل  سرپلAF.SPSARAF33
  سمنگان  ایبکAF.SMSAMAF32
  غرنی  غزنیAF.GZGHAAF08
  غور  چغچرانAF.GRGHOAF09
  فاریاب  میمنهAF.FBFYBAF07
  فراه  فراهAF.FHFRAAF06
  قندهار  قندهارAF.KDKANAF23
  کابل  کابلAF.KBKABAF13
  کاپیسا  محمود راقیAF.KPKAPAF14
  کندز  کندوزAF.KZKDZAF24
  کنر  اسدآبادAF.KRKNRAF34
  لغمان  مهترلامAF.LALAGAF35
  لوگر  پل علمAF.LWLOWAF17
  ننگرهار  جلال‌آبادAF.NGNANAF18
  نورستان  پارون (کام‌دش)AF.NRNURAF38
  نیمروز  زرنجAF.NMNIMAF19
  وردک  میدان شهرAF.VRWARAF27
  هرات  هراتAF.HRHERAF11
  هلمند  لشگرگاهAF.HMHELAF10

HASC:Hierarchical administrative subdivision codes.
FIPS:Codes from FIPS PUB 10-4.
ISO: Codes from ISO 3166-2.[۱]


[↑] مساحت استان‌های افغانستان

ردیفاستانمساحت
به
کیلومتر مربع
مساحت
به
مایل مربع
۱  هلمند۵۸٬۵۸۴٨٬٧٦٣
٢  هرات۵۴٬٧٧٨٢۱٬۱۵٠
٣  قندهار۵۴٬٠٢٢٢٠٬٨۵٨
۴  فراه۴٨٬۴٧۱۱٨٬٧۱۵
۵  بدخشان۴۴٬۰۵۹۱٧٬٠۱۱
٦  نیمروز۴۱٬۰۰۵۱۵٬٨٣٢
٧  غور٣٦٬۴٧۹۱۴٬٠٨۵
٨  غزنی٢٢٬۹۱۵٨٬٨۴٧
۹  ارزگان٢٢٬٦۹٦٨٬٧٦٣
۱٠  بغلان٢۱٬۱۱٨٨٬۱۵۴
۱۱  بادغیس[٢]٢٠٬۵۹۱٧٬۹۵٠
۱٢  فاریاب٢٠٬٢۹٣٧٬٨٣۵
۱٣  پکتیکا۱۹٬۴۸۲٧٬۵٢٢
۱۴  زابل۱٧٬٣۴٣٦٬٦۹٦
۱۵  بلخ۱٧٬٢۴۹٦٬٦٦٠
۱٦  سرپل۱۵٬۹۹۹٦٬۱٧٧
۱٧  بامیان[٣]۱۴٬۱٧۵۵٬۴٧٣
۱٨  تخار۱٢٬٣٣٣۴٬٧٦٢
۱۹  جوزجان۱۱٬٧۹٨۴٬۵۵۵
٢٠  سمنگان۱۱٬٢٦٢۴٬٣۴٨
٢۱  نورستان۹٬٢٢۵٣٬۵٦٢
٢٢  وردک[۴]٨٬۹٣٨٣٬۴۵۱
٢٣  دایکندی[۵]٨٬٠٨٨٣٬۱٢٣
٢۴  کندوز٨٬٠۴٠٣٬۱٠۴
٢۵  ننگرهار٧٬٧٢٧٢٬۹٨۴
٢٦  پکتیا٦٬۴٣٢٢٬۴٨٣
٢٧  پروان۵٬۹٧۴٢٬٣٠٧
٢٨  کنر۴٬۹۴٢۱٬۹٠٨
٢۹  کابل[٦]۴٬۴٦٢۱٬٧٢٣
٣٠  خوست[٧]۴٬۱۵٢۱٬٦٠٣
٣۱  لوگر٣٬٨٨٠۱٬۴۹٨
٣٢  لغمان٣٬٨۴٣۱٬۴٨۴
٣٣  پنجشیر٣٬٦۱٠۱٬٣۹۴
٣۴  کاپیسا۱٬٨۴٢٧۱۱
  مساحت کل کشور٦۴۴٬٨٠٧کیلومتربع


[↑] جمعیت استان‌های افغانستان



[↑] :



[↑] :



[↑] :



[↑] :



[↑] :



[↑] :



[↑] :



[↑] :




[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]
[٣٠]
[٣۱]
[٣٢]
[٣٣]
[٣۴]
[٣۵]
[٣٦]
[٣٧]
[٣٨]
[٣۹]
[۴٠]
[۴۱]
[۴٢]
[۴٣]
[۴۴]
[۴۵]
[۴٦]
[۴٧]
[۴٨]
[۴۹]

[↑] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين صفحه برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی تهیه شده است.



[↑] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[↑] پی‌نوشت‌ها

[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-
[۳٠]-
[۳۱]-
[۳۲]-
[۳۳]-
[۳۴]-
[۳۵]-
[۳۶]-
[۳٧]-
[۳۸]-
[۳۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴۲]-
[۴۳]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴۶]-
[۴٧]-
[۴۸]-
[۴۹]-



[↑] جُستارهای وابسته

□
□
□



[↑] سرچشمه‌ها

□
□
□
□



[↑] پيوند به بیرون

□ [1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
□
□


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

بَدَخْشان

از: احمد پاكتچى


فهرست مندرجات



بَدَخْشان‌، سرزمينى‌ كوهستانى‌ در فلات‌ پامير كه‌ بخشى‌ از آن‌ در خاك‌ افغانستان‌، و بخشى ‌ديگر استان‌ خودگردان‌ بدخشان‌ تابع‌ جمهوری تاجيكستان‌ است‌. نام‌ آن‌ در طول‌ تاريخ‌ به‌صورت‌ بذخشان‌ و بلخشان‌ نيز ضبط شده‌ است‌ (برای اقوال‌ دربارۀ ريشۀ نام‌، نك: ايرانيكا، III/361).

بدخشان‌ در عين‌ اينكه‌ سرزمينى‌ كوهستانى‌ به‌شمار مى‌رود، زمينهای قابل‌ كشت‌ نيز دارد و از گذشته‌های دور، كشاورزی بخش‌ مهمى‌ از اقتصاد اين‌ سرزمين‌ را تشكيل‌ مى‌داده‌ است‌. بخش‌ ديگری از زمينه‌های اقتصادی بدخشان‌، معادن‌ سنگ‌های قيمتى‌ به‌خصوص‌ لعل‌ و سنگ‌ لاجورد است‌ كه‌ بدخشان‌ در طول‌ تاريخ‌ بدان‌ شهره‌ بوده‌ است‌. اين‌ منطقه‌ در شرق‌ با استان‌ سين‌ كيانگ‌ چين‌ همجوار است‌ و همواره‌ به‌عنوان‌ محوری ارتباطى‌ ميان‌ خراسان‌ و ماوراءالنهر با تبت‌ و چين‌، اهميت‌ داشته‌ است‌. منطقۀ بدخشان‌ به‌گواهى‌ آثار باستانى‌ِ به‌دست‌ آمده‌، در دورۀ مفرغ‌ از تمدنى‌ پر رونق‌ برخوردار بوده‌ (فرامكين‌، ۱٠۵)، و ظاهراً در دوران‌ باستان‌، نقش‌ مهمى‌ در پيوند تمدنهای شرق‌ ايفا كرده‌ است.


[↑] تاريخ‌ سياسى

تاريخ‌ بدخشان‌ در دورۀ هخامنشى‌ و پس‌ از آن‌، به‌ويژه‌ در آگاهيهای مربوط به‌ تاريخ‌ باختر ۱ قابل‌ پى‌جويى‌ است‌. برخى‌ چون‌ توماشك‌ برآنند كه‌ "استان‌ كوهستانى" كه‌ يونانيان‌ از آن‌ ياد كرده‌اند، ظاهراً بدخشان‌ بوده‌ است‌ (غفورف‌، I/270-272). در دورۀ ساسانى‌، بدخشان‌ از مراكز تمدن‌ هپتالى‌، و به‌ قولى‌ شهر بدخشان‌ تختگاه‌ آنان‌ بود. برخى‌ از محققان‌ چون‌ انوكى‌ بر آن‌ بودند كه‌ بدخشان‌ خاستگاه‌ اصلى‌ هپتاليان‌ بوده‌ است‌ (بارتولد، "بررسى‌...٢"، ۴٨؛ غفورف‌، I/407, 416).

در اوايل‌ عصر اسلامى‌ و از زمان‌ آغاز فتوح‌ خراسان‌ (ح‌ ٣٠ق‌/ ٦۵۱م‌) تا پايان‌ سدۀ نخست‌، بدخشان‌ گاه‌ از استقلال‌ نسبى‌ برخوردار بوده‌، و چنين‌ مى‌نمايد كه‌ در سدۀ ٢ق‌/٨م‌ نيز همچنان‌ استقلال‌ نسبى‌ خود را حفظ كرده‌ بوده‌ است‌ (بلاذری، ۴٠٧، ۴۱٧، ۴۱۹؛ طبری، ٦/٣٢٦- ٣٣٠، ۵۵۵ -۵٦٣، ٧/۴٣- ۴۵، ۱۱٣- ۱٣٨).

بدخشان‌ به‌عنوان‌ سرزمينى‌ مرزی برای جهان‌ اسلام‌ از اهميت‌ نظامى‌ و تجاری خاصى‌ برخوردار بود و همين‌ امر موجب‌ مى‌شد تا دستگاه‌ خلافت‌ به‌ قبول‌ تابعيت‌ صوری آن‌ تن‌ در دهد (نك: مسعودی، ٦۴)؛ اما بناهايى‌ چون‌ قلعه‌ و رباطى‌ كه‌ توسط زبيده‌ همسر هارون‌ در بدخشان‌ ساخته‌ شده‌ است‌، نشان‌ از آن‌ دارد كه‌ تابعيتى‌ در اين‌ حد در اواخر سدۀ ٢ ق‌ وجود داشته‌ است‌ (دربارۀ رباط، نك: مقدسى‌، ٣٠٣؛ سمعانى‌، ۱/٣٠۱).

نام‌ بدخشان‌ ظاهراً نخست‌ در منابع‌ چينى‌ مربوط به‌ سده‌های ۱ و ٢ق‌ / ٧ و ٨م‌ آمده‌ كه‌ در آنها ناحيۀ بدخشان‌ جزو تخارستان‌ ذكر شده‌ است‌ (ماركوارت‌، ايرانشهر ٣، گزارش‌ شده‌ است‌ كه‌ در حدود سال‌ ۱۹٨ ق ‌/ ٨۱۴ م‌ فرمانروايى‌ بومى‌ به‌نام‌ هاشم‌ بن‌ مجور خُتَّلى‌ ظاهراً بى‌آنكه‌ از سوی دستگاه‌ خلافت‌ منصوب‌ شده‌ باشد، زمام‌ امور را در منطقه‌ به‌دست‌ داشته‌ است‌ (بلاذری، ۴۱۹). مينورسكى‌ احتمال‌ داده‌ كه‌ در عهد مأمون‌، فضل‌ برمكى‌ بدخشان‌ را فتح‌ كرده‌، و دروازه‌ای برای آن‌ ساخته‌ است‌ (ص‌ ۱۹٣). بدخشان‌ در اوايل‌ سدۀ ٣ ق ‌/ ۹ م‌ با سرزمين‌ شُغنان‌ ولايت‌ واحدی را تشكيل‌ مى‌داد كه‌ خمار بيك‌ بر آن‌ فرمان‌ مى‌راند (يعقوبى‌، ٢۹٢؛ نيز ماركوارت‌، "وهروت‌...۱"، ۱٠۱؛ بارتولد، "تركستان‌...٢"، ۱۱۵). بر پايۀ اشاره‌ای از اصطخری، در اواخر سدۀ ٣ ق‌، ابوالفتح‌ (ظاهراً يفتلى‌)، و پس‌ از او فرزندش‌ ابونصر بر اين‌ ولايت‌ حكم‌ مى‌رانده‌ است‌ (ص‌ ٢٧٨؛ قس‌: ابن‌ ماكولا، ٧/٣۴٢؛ سمعانى‌، ۵/٧٠٢).

مقدسى‌ در سدۀ ۴ ق‌ / ۱٠ م‌، بدخشان‌ را بخشى‌ از كورۀ بلخ‌ دانسته‌ است‌ (ص‌ ٢٦٦)، اما اين‌ يادكرد الزاماً به‌معنای تابعيت‌ سياسى‌ از بلخ‌ نيست‌. در ۴٢٢ ق‌ على‌ بن‌ اسد، والى‌ بدخشان‌ - كه‌ ناصرخسرو جامع‌الحكمتين‌ خود را به‌نام‌ وی تأليف‌ كرده‌ (آقابزرگ‌، ٢٢/٣۹٢) - ظاهراً فرمانروايى‌ مستقل‌ بوده‌ است‌. در زمان‌ سلطان‌ مسعود غزنوی (حك ۴٢۱-۴٣٢ ق ‌/ ۱٠٣٠-۱٠۴۱ م‌)، بدخشان‌ چندی به‌ تابعيت‌ غزنويان‌ درآمد و حكومت‌ آن‌ به‌ همراه‌ برخى‌ نواحى‌ پيرامونى‌ به‌ احمدعلى‌ نوشتگين‌ سپرده‌ شد (بيهقى‌، ٣٢٠). چنين‌ مى‌نمايد كه‌ در دهه‌های پسين‌ بدخشان‌ ديگر بار حكومتى‌ مستقل‌ را تجربه‌ كرده‌، و غياث‌الدين‌ عليشاه‌ - كه‌ در دورۀ فتوح‌ غوريان‌ بر بدخشان‌ حكم‌ مى‌راند - به‌ عنوان‌ «ملك‌» بدخشان‌ شناخته‌ شده‌ است‌ (سيفى‌، ٦٢۹؛ حافظ ابرو، ۱/۵٦).

در اواسط سدۀ ٦ ق ‌/ ۱٢ م‌ تخارستان‌ تحت‌ حكومت‌ شاخه‌ای از سلسلۀ غوريان‌ زير فرمان‌ فخرالدين‌ غوری درآمد؛ شمس‌الدين‌ غوری (حك ۵۵٨-۵٨٨ ق ‌/ ۱۱٦٣-۱۱۹٢ م‌) قلمرو حكومت‌ خود را گسترش‌ داد و مناطقى‌ از جمله‌ بدخشان‌ را تحت‌ فرمان‌ آورد (منهاج‌، ۱/٣٨٧؛ قس‌: باوزانى‌، ۱٦٠).

در جريان‌ حملۀ مغول‌ در اوايل‌ سدۀ ٧ ق ‌/ ۱٣ م‌، بدخشان‌ با آنكه‌ توسط چنگيز مسخر (جوينى ‌،۱/۵٠؛ رشيدالدين‌، ۱/۴٦٠)، و دستخوش‌ خسارت‌ شد (ابن‌ بطوطه‌، ۱/۴٣٦)، اما به‌عقيدۀ مورخانى‌ چون‌ بارتولد، كمتر از سرزمينهای پيرامونش‌ آسيب‌ ديد و توانست‌ استقلال‌ خود را حفظ كند (همان‌، ۱۱٦). با اين‌ حال‌، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در عصر جانشينان‌ چنگيز، منطقۀ بدخشان‌ در كنار بلخ‌ و كشمير - دست‌ كم‌ به‌طور رسمى‌ - بخشى‌ از يك‌ حكومت‌ نيمه‌ مستقل‌ بود كه‌ قلمرو مشهورترين‌ حكمران‌ آن‌، سالى‌نويان‌ در مرز دولت‌ ايلخانان‌ و چغتاييان‌ قرار داشت‌. وی از تابعان‌ ايلخانان‌ ايران‌ بود (رشيدالدين‌، ۱/٨٧-٨٨، ٦۱۵؛ نيز بارتولد، همان‌، ۵٣۵).

در اوايل‌ سلطنت‌ اباقاخان‌ (سل ٦٦٣-٦٨٠ ق ‌/ ۱٢٦۵-۱٢٨۱ م‌)، برخى‌ خان‌زادگان‌ مغول‌ كه‌ به‌ دنبال‌ استقلال‌ محدود برای خود بودند، متوجه‌ بدخشان‌ شدند؛ از جمله‌ در ٦٦٧ ق‌، براق‌ بدخشان‌ و برخى‌ نواحى‌ پيرامون‌ آن‌ را برای مدتى‌ كوتاه‌ تحت‌ فرمان‌ آورد (وصاف‌، ۴۱) و چندی نيز قايدو بر آن‌ سرزمين‌ استيلا يافت‌ (همو، ۱۹٠-۱۹۱). در اوان‌ سلطنت‌ غازان‌خان‌ (سل ٦۹۴-٧٠٣ ق ‌/ ۱٢۹۵-۱٣٠۴ م‌) قتلغ‌ خواجه‌ (پسر دوا) ديگر بار اين‌ تجربه‌ را تكرار كرد و يك‌ چند بدخشان‌ را با شماری از ولايات‌ خراسان‌ به‌تصرف‌ آورد (همو، ٢۱٨-٢۱۹).

در دهه‌های پسين‌ گويا سلسله‌ای مستقل‌ در بدخشان‌ پديد آمد كه‌ از ثباتى‌ درخور توجه‌ برخوردار بود و به‌ شيوۀ موروثى‌ اداره‌ مى‌شد. اين‌ سلسله‌ برای بوميان‌ خاطرۀ شاهان‌ باستانى‌ باختر را زنده‌ مى‌كرد و پادشاهان‌ آن‌ از نسل‌ اسكندر رومى‌ و دختر داريوش‌ سوم‌ تصور مى‌شدند (سفرنامه‌...، ۵٧-۵۹؛ نيز زين‌العابدين‌، ۱٣٢). در وقايع‌ اين‌ سالها، گاه‌ به‌ مناسبات‌ سياسى‌ِ شاهان‌ بدخشان‌ با ايلخانان‌ اشاراتى‌ شده‌ است‌ (مثلاً نك: عبدالرزاق‌، ۱/٢۴٢).

تيمور (سل ٧٧۱-٨٠٧ ق ‌/ ۱٣٦۹-۱۴٠۴ م‌) در پى‌ جنگهای مكرر با بدخشانيان‌ (نظام‌الدين‌، ۱۵-۱٦؛ شرف‌الدين‌، ۱/۱٢۹؛ عبدالرزاق‌، ۱/٣٢٢)، شاهان‌ بدخشان‌ را به‌ باجگزاری واداشت‌ و كوشيد تا حكومت‌ نسبتاً مستقل‌ آنان‌ را تحمل‌ كند. در عهد تيمور و جانشينان‌ او، گه‌گاه‌ حضور شاهان‌ بدخشان‌ يا ايلچيان‌ آنان‌ در دربار تيموری اين‌ صلح‌ را مستحكم‌ مى‌ساخت‌ (مثلاً نك: كلاويخو، ٢٧٧-٢٧٨؛ غياث‌الدين‌، ٢٧٢).

روی كار آمدن‌ ابوسعيد گوركانى‌، آغاز تحولى‌ در سياستهای تيموريان‌ بود و موج‌ جديدی از كشورگشايى‌ را به‌ همراه‌ داشت‌. ابوسعيد پس‌ از جلوس‌ بر تخت‌ سلطنت‌ در ٨۵۵ ق ‌/ ۱۴۵۱ م‌، به‌ فتوحاتى‌ در منطقۀ بلخ‌ دست‌ زد كه‌ موج‌ آن‌ تا بدخشان‌ نيز كشيده‌ شد (عبدالرزاق‌، ٢/۱٠۵٢-۱٠۵٣). در برخى‌ منابع‌، استيلای قطعى‌ ابوسعيد بر بدخشان‌ در ٨٦۴ ق ‌/ ۱۴٦٠ م‌ دانسته‌ شده‌ است‌ (امين‌، ٢/٣۵٦: نقل‌ از نسخه‌ای كهن‌). در ٨٧۱ ق ‌/ ۱۴٦٧ م‌ ابوسعيد پس‌ از مدتى‌ تحمل‌ شاهان‌ اسكندری بدخشان‌، سلطان‌ محمد واپسين‌ شاه‌ اسكندری را به‌ قتل‌ رساند و اين‌ سلسله‌ را منقرض‌ ساخت‌ (نك: زين‌العابدين‌، همانجا؛ نيز آقابزرگ‌، ۹(٢)/۵٢۴).

پس‌ از مرگ‌ ابوسعيد، قلمرو او تقسيم‌ شد و در عرض‌ قلمرو اصلى‌، يعنى‌ ماوراء النهر، شعبه‌ای از تيموريان‌ در منطقۀ بدخشان‌ و حصار شادمان‌ پديد آمد كه‌ در منابع‌ آن‌ عصر در برابر ماوراء النهر، بدخشانات‌ خوانده‌ مى‌شد. شاخۀ بدخشانات‌ سهم‌ محمود ميرزا پسر ابوسعيد بود كه‌ تا پس‌ از ٨۹٢ ق ‌/ ۱۴٨٧ م‌ همچنان‌ حكم‌ مى‌راند (عليشير، ۱٧٣؛ خليلى‌، ۵-٦). اگرچه‌ شعبۀ اصلى‌ تيموريان‌ در ۹۱۱ ق ‌/ ۱۵٠۵ م‌ به‌دست‌ شيبانيان‌ منقرض‌ شد، اما شعبۀ بدخشانات‌ همچنان‌ دوام‌ يافت‌. ظاهراً اين‌ شعبه‌ تا زمان‌ حيات‌ بابر (د ۹٣٧ ق ‌/ ۱۵٣۱ م‌) سيادت‌ او را پذيرا بوده‌ است‌ و شاهان‌ بدخشان‌ از سوی بابر تعيين‌ مى‌شده‌اند. مشهورترين‌ آنان‌ در اين‌ دوره‌، سلطان‌ اويس‌ پسر عم‌ بابر مشهور به‌ خان‌ ميرزا (حك قبل‌ از ۹۱٧-۹٢٦ ق ‌/ ۱۵۱۱-۱۵٢٠ م‌) بود، اما دربارۀ ديگر شاهان‌ چون‌ ناصر ميرزا و سليمان‌ ميرزا، تعيين‌ دورۀ حكومت‌ دشوارتر است‌ (برای گزارشها، نك: عبدالواسع‌، ۱/٢۱٠؛ خليلى‌، ٢-٣، ٨؛ قاضى‌ احمد، ۱/۱۱۴، ٢/۹٠۱؛ نويدی، ۱۴٨؛ محمدكاظم‌، ٢/۴۵٢؛ هدايت‌، ۱/٣۱، حاشيۀ ۱). دربارۀ سكه‌های اين‌ شاهان‌، به‌خصوص‌ سليمان‌ ميرزا نيز مطالعاتى‌ توسط كسانى‌ چون‌ بالوگ‌۱ و لُويك‌٢ صورت‌ گرفته‌ است‌.

صرف‌نظر از تحركات‌مقطعى‌، ازبكان‌شيبانى‌ از زمان‌ عبدالمؤمن‌ خان‌ متوجه‌ بدخشان‌ شدند (اسكندربيك‌، ۵۴۹؛ نيز غفورف‌، II/375). عبدالمؤمن‌خان‌ در زمانى‌ نزديك‌ به‌ سال‌ ۱٠٠٠ ق ‌/ ۱۵۹٢ م‌، ضمن‌ گسترش‌ حكومت‌ خود، بر بدخشان‌ نيز استيلا يافت‌ (شاملو، ۱٧٦-۱٧٨؛ اسكندربيك‌، ۴۴٣-۴۴۴؛ نيز باخروشين‌، II/82). اما اين‌ تحولى‌ ديرپا در صحنۀ سياسى‌ بدخشان‌ نبود و بى‌درنگ‌ پس‌ از مرگ‌ عبدالمؤمن‌ در حدود سال‌ ۱٠٠٧ ق ‌/ ۱۵۹٨ م‌، بدخشان‌ استقلال‌ خود را بازيافت‌ و حكومت‌ آن‌ از سوی شخصيتهای متنفذ شهر به‌ يكى‌ از شاهزادگان‌ تيموری واگذار شد (اسكندربيك‌، ٦٣٢).

در سالهای بعد، برخى‌ از خانهای مقتدر ازبك‌، چون‌ باقى‌خان‌ بنيان‌گذار سلسلۀ جانيان‌ و ندرمحمدخان‌ كوششى‌ ناپايدار در جهت‌ اعمال‌ حاكميت‌ بر بدخشان‌ داشته‌اند (همو، ۵۹٠-۵۹۵، ٦٢۴ بب؛ خليلى‌، ٨-۹).

در دهۀ ٦٠ از سدۀ ۱۱ ق‌ كه‌ جنگ‌ قدرت‌ در بدخشان‌ ميان‌ اتاليق‌ محمود بيك‌ از سران‌ قبيلۀ قتغن‌ و ياربيك‌ كه‌ بخش‌ مهمى‌ از بدخشان‌ را تحت‌ فرمان‌ خود داشت‌، پديد آمده‌ بود، خان‌ بخارا كوشيد تا از محمودبيك‌ به‌عنوان‌ والى‌ خود بر بدخشان‌ حمايت‌ كند، اما اين‌ حركت‌ فرجامى‌ نيافت‌ و يار بيك‌ كه‌ از جانب‌ بدخشانيان‌ پشتيبانى‌ مى‌شد، توانست‌ بار ديگر استقلال‌ بدخشان‌ را تأمين‌ كند و سلسلۀ ميرهای بدخشان‌ را بنيان‌ نهد كه‌ پس‌ از مرگش‌ در ۱۱۱۹ق‌/۱٧٠٧م‌، تا اواخر قرن‌ ۱۹ م‌ دوام‌ يافت‌ (باخروشين‌، II/88-89). محمدعلى‌ مشهدی كه‌ در ۱٠۹٨ ق ‌/ ۱٦٨٧ م‌، يعنى‌ در عهد حكومت‌ يار بيك‌، در كابل‌ با يكى‌ از سلاطين‌ بابری ملاقات‌ كرده‌، او را "امير هند و خراسان‌ و بدخشان‌" خوانده‌ است‌ (آقابزرگ‌، ٢۱/٣۵۴، به‌نقل‌ از مفتاح‌النجاۀ مشهدی‌). با تكيه‌ بر اين‌ سند، چنين‌ مى‌نمايد كه‌ ياربيك‌ تابعيت‌ اسمى‌ بابريان‌ هند را پذيرفته‌ بوده‌ است‌. تحركات‌ نظامى‌ پس‌ از ياربيك‌ همچون‌ سپاه‌ بردن‌ رضاقلى‌ ميرزا (پسر نادرشاه‌) سردار ايرانى‌ در ۱۱۴۹ ق‌ / ۱٧٣٦ م‌ تا حدود بدخشان‌ (فسايى‌، ۱/۵۴۱)، و نيز اعمال‌ حاكميت‌ احمدشاه‌ ابدالى‌ (ابوالحسن‌ مستوفى‌، ٦٣٣) حاصل‌ ديرپايى‌ نداشته‌ است‌. در ۱٢۹٠ ق ‌/ ۱٨٧٣ م‌، اميرشيرعلى‌ پادشاه‌ افغان‌ بدخشان‌ را ضميمۀ خاك‌ خود ساخت‌ (خليلى‌، ۹-۱٠) و اندكى‌ بعد گسترش‌ نفوذ روسيه‌ در آسيای مركزی اوضاع‌ را برای بدخشان‌ نيز دگرگون‌ ساخت‌. در ۱٣٠٨-۱٣٠۹ ق ‌/ ۱٨۹۱-۱٨۹٢ م‌ روسيه‌ سراسر پامير شرقى‌ را تصرف‌ كرد. در ۱٨۹۵ م‌، براساس‌ توافق‌ِ صورت‌ گرفته‌ ميان‌ روسيه‌ و بريتانيا، منطقۀ پامير ميان‌ افغانستان‌ - كه‌ بريتانيا آن‌ را حوزۀ نفوذ خود مى‌دانست‌ - و امارت‌ بخارا - كه‌ تحت‌ الحمايۀ روسيه‌ بود - تقسيم‌ شد (حسنى‌، ٣٦). گفتنى‌ است‌ كه‌ بخشى‌ از تاريخ‌ بدخشان‌ مشتمل‌ بر وقايع‌ سالهای ۱٠٦٨-۱٣٢۵ ق ‌/ ۱٦۵٨-۱۹٠٧ م‌ توسط سنگ‌ محمد بدخشى‌ با عنوان‌ تاريخ‌ بدخشان‌ مدون‌ گشته‌ كه‌ تتمۀ آن‌ به‌ قلم‌ افضل‌ على‌ بيك‌ سرخ‌ افسر نگاشته‌ شده‌ است‌ (به‌ كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، ۱٣٦٧ش‌) (برای كتاب‌شناسى‌ بدخشان‌ كه‌ توسط بارتولد فراهم‌ آمده‌، و از سوی بنيگسن‌ و كارر دانكس‌ تكميل‌ شده‌ است‌، نك: I/854-855, EI 2).

در طول‌ سده‌های متقدم‌ اسلامى‌ مركز منطقۀ بدخشان‌ شهری به‌ نام‌ بدخشان‌ بود كه‌ به‌اشارۀ منابع‌ گوناگون‌ جغرافيايى‌ شهری كوچك‌ بوده‌، اما آباديهای بسياری در حومۀ آن‌ قرار داشته‌ است‌ (اشكال‌...، ۱٧٢؛ ابن‌ حوقل‌، ٢/۴۴۹؛ حدود...، ۱٠۵؛ ادريسى‌، ۱/۴٨۴، ۴٨٦- ۴٨٧). دمشقى‌ (د ٧٢٧ ق ‌/ ۱٣٢٧ م‌) از واشجرد به‌ عنوان‌ مركز بدخشان‌ نام‌ برده‌ است‌ (ص‌ ٢٢۴). در سده‌های اخير شهر فيض‌آباد مركز بدخشان‌ بوده‌ (مثلاً زين‌العابدين‌، ۱٣٢)، و محققانى‌ چون‌ بارتولد برآنند كه‌ فيض‌آباد در همان‌ محل‌ بدخشان‌، تختگاه‌ سنتى ‌منطقه‌، بنا شده ‌است‌("تركستان‌"، ۱۱٦، "بررسى"، ۵۱).


[↑] ويژگيهای فرهنگى

از نظر قوم‌شناختى‌، بخش‌ مهمى‌ از بدخشان‌ را فارسى‌زبانانى‌ تشكيل‌ مى‌دهند كه‌ تاجيك‌ خوانده‌ مى‌شوند (زين‌العابدين‌، همانجا؛ اعتمادالسلطنه‌، ۴/٢٣۴۵). مناطق‌ دور از دسترس‌ بدخشان‌، همچنين‌ جايگاه‌ زندگى‌ برخى‌ از اقوام‌ ايرانى‌ با شهرت‌ محلى‌ "غَلچه" به‌خصوص‌ در پامير غربى‌ است‌ كه‌ زبانهای بومى‌ خود را از گذشته‌های دور حفظ كرده‌، و بدين‌ترتيب‌، موزه‌ای از زبانهايى‌ ايرانى‌ را در منطقۀ پامير شكل‌ داده‌اند. از جملۀ اينها بايد به‌ سخن‌گويان‌ زبانهای گروه‌ شُغنان‌ - روشانى‌ شامل‌ شُغنى‌، روشانى‌، خوفى‌، برتنگى‌، ارشری و سريكلى‌، و زبانهای پراكندۀ ديگر چون‌ اشكشمى‌، يازغلامى‌، سنگليچى‌، وخى‌، ارموری، سجنى‌ و منجى‌ اشاره‌ كرد كه‌ برخى‌ مشتركاً در دو بخش‌ بدخشان‌، و برخى‌ اختصاصاً در بدخشان‌ افغانستان‌ يا استان‌ خودگردان‌ بدخشان‌ رواج‌ دارند (نك: ه د، پامير، گويشها). به‌هر تقدير زبان‌ مشترك‌ ميان‌ تمام‌ بدخشانيان‌ زبان‌ فارسى‌ (تاجيكى‌) است‌ (نك: ساكولوا، ٣٦٢). بدخشان‌ در طول‌ تاريخ‌ كمتر پذيرای اقوام‌ مهاجر بوده‌ است ‌(لعلى‌، ۴٢؛ برای تفصيل‌ جغرافيا و قوم‌نگاری بدخشان‌، نك: ايرانيكا، III/355-360). مسألۀ روابط بين‌ قومى‌ در بدخشان‌ و نيز ساختارهای سنتى‌ اجتماعى‌ - سياسى‌ در بدخشان‌، در دهه‌های اخير، توجه‌ محققان‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌٣.

مذهب‌ غالب‌ در ميان‌ تاجيكان‌ بدخشان‌ شيعۀ اسماعيلى‌ (شاخۀ نزاری‌) است‌ كه‌ از سدۀ ۵ ق‌ / ۱۱ م‌ توسط ناصر خسرو به‌ مردم‌ اين‌ منطقه‌ شناسانده‌ شد و اثری ماندگار برجای نهاد. هزاره‌ها پيرو مذهب‌ شيعۀ اثنا عشری هستند و برخى‌ از اقوام‌ نيز اهل‌ سنت‌ و پيرو مذهب‌ حنفيند (ابوالمعالى‌، ٧٢؛ اعتمادالسلطنه‌، همانجا؛ لعلى‌، ۴٢، ۱۴۹-۱۵٠؛ قس‌: زين‌العابدين‌، همانجا).

تصوف‌ در طى‌ سده‌های متمادی در بدخشان‌ نقش‌ مهمى‌ ايفا كرده‌ است‌. بيشترين‌ نفوذ در بدخشان‌ از آن‌ِ طريقۀ نقشبنديه‌ بود، چنانكه‌ از ميراث‌ ادبى‌ آن‌، آثاری مانند نسمات‌القدس‌ در شرح‌ احوال‌ مشايخ‌ نقشبنديه‌ به‌قلم‌ محمدهاشم‌ بدخشى‌ (تأليف‌: ۱٠٣۱ ق‌) برجای مانده‌ است‌ (برای نسخۀ خطى‌، نك: منزوی، ۱۱/٨۹۱-٨۹٢). كبرويه‌ به‌خصوص‌ از زمانى‌ كه‌ سيدعلى‌ همدانى‌ (د ٧٨٦ ق‌ / ۱٣٨۴ م‌)، منطقۀ بدخشان‌ را به‌عنوان‌ پايگاه‌ تبليغ‌ خود در ماوراءالنهر و خراسان‌ برگزيد، در بدخشان‌ اهميت‌ يافت‌ (برای آگاهى‌ از تأثير او بر فرهنگ‌ بدخشان‌، نك: سلطانف‌، ۱٠۵-۱٠۹) و شاگردان‌ برجستۀ سيدعلى‌ همدانى‌، نورالدين‌ جعفر بدخشى‌ (د ٧۹٧ق ‌/ ۱٣۹۵ م‌)، نويسندۀ خلاصۀ المناقب‌ (اسلام‌ آباد، ۱۹۹۵ م‌) و خواجه‌ اسحاق‌ ختلانى‌، پير مشترك‌ِ ذهبيه‌ و نوربخشيه‌ (شوشتری، ٢/۱۴٣-۱۴۴) از مردم‌ بدخشان‌ بوده‌اند. در نسلهای پسين‌ نيز بايد از كسانى‌ چون‌ حيدر بدخشى‌، مؤلف‌ منقبۀالجواهر در مقامات‌ سيدعلى‌ همدانى‌ ياد كرد (برای نسخ‌ خطى‌، نك: آقابزرگ‌، ٢٣/۱۴۹). دربارۀ چشتيه‌ بايد گفت‌: سليمان‌ ميرزا كه‌ در اواسط قرن‌ ۱٠ ق‌ / ۱٦ م‌ بر بدخشان‌ حكم‌ مى‌رانده‌، از حاميان‌ اين‌ طريقه‌ و زمينه‌ساز رواج‌ آن‌ بوده‌ است‌ (نثاری، ٦۴).

از رجال‌ صوفى‌ متأخر، همچنين‌ بايد از ايشان‌ سلطان‌، مرشدی نقشبندی از تاجيكهای درواز (بدخشان‌) ياد كرد كه‌ در نهضت‌ باسماچيان‌ حضور داشته‌، و نقشى‌ پيچيده‌ ايفا كرده‌ است‌ (طوغان‌، ۵٣۱ ۴٦۵-۴٦٦، ۴۵۱، ۴٣۹-۴۴٠، I/426-427).

بدخشان ‌همواره‌ يكى‌ از مراكز رونق‌ ادب ‌فارسى‌ بوده‌، و به‌خصوص‌ در سده‌های اخير شاعرانى‌ پارسى‌ گوی چون‌ موجى‌ بدخشانى‌، ابتری بدخشى‌، جميل‌ بدخشى‌، ملاشاه‌ بدخشانى‌، ابراهيم‌ بدخشانى‌ نقشبندی، غياثى‌ بدخشانى‌، نظمى‌ بدخشانى‌، دردی بدخشانى‌ و مصرع‌ بدخشانى‌ از آنجا برخاسته‌اند. دربارۀ ادبيات‌ محلى‌ بدخشان‌ نيز تحقيقاتى‌ توسط اسلوبين‌، شهرانى‌، و واندنبرگ‌ و وانبل‌ صورت‌ گرفته‌ است‌۱.

توجه‌ به‌ علوم‌ فلسفى‌ و طبيعى‌ نيز در بدخشان‌ به‌نحو شاخصى‌ ديده‌ مى‌شود كه‌ از شخصيتهای نامور آن‌ مى‌توان‌ به‌ ميرغياث‌الدين‌ على‌ حسينى‌ اصفهانى‌ ساكن‌ بدخشان‌ - كه‌ آثاری چون‌ خلاصۀ التنجيم‌ و برهان‌التقويم‌ و دانشنامۀجهان‌ را در ٨٦۹ و ٨٧۹ ق‌ تأليف‌ كرده ‌(آقابزرگ‌، ٧/٢٢٢، ٨/۴٦)، و شيخ‌ محمد بدخشى‌ (د ۹٢٢ ق‌ / ۱۵۱٦ م‌) - كه‌ بر شرح‌ شمسيۀ كاتبى‌ حاشيه‌ای نوشته‌ است‌ (حاجى‌ خليفه‌، ٢/۱٠٦٣؛ نيز طاش‌كوپری‌زاده‌، ٢۱۴-٢۱۵) - اشاره‌ كرد (برای بهلول‌ بدخشانى‌، قاضى‌ و محدث‌، نك: قنوجى‌، ٣/٢٢٦).


[↑] بدخشان‌ افغانستان

بدخشان‌ اكنون‌ استانى‌ مرزی در شرق‌ افغانستان‌ با مركزيت‌ فيض‌آباد است‌ كه‌ شهرهايى‌ چون‌ اندراب‌، خان‌دولت‌، خان‌كلى‌ و خدرجك ‌را در خود دارد. مساحت‌ آن‌ ۵۵٦،۴۵ كم ٢ و جمعيت‌ آن‌ در برآورد سال‌ ٢٠٠٠ م‌ برابر ۵٠٠،۹٣٨ نفر بوده‌ است‌. اين‌ استان‌ ميان‌ آموی عليا در شمال‌، رشته‌ كوه‌ هندوكش‌ در جنوب‌، و رود قندوز در غرب‌ قرار گرفته‌، و از شمال‌ شرقى‌ با تاجيكستان‌، از مشرق‌ با پاكستان‌ و كشمير و با دالانى‌ به‌ مرز چين‌ پيوسته‌ است‌. رود وخان‌ نيز در درۀ وخان‌ از بدخشان‌ جاری است‌ كه‌ به‌ رود پنج‌ (آمودريا) مى‌پيوندد. رود كوكچه‌ نيز در اين‌ استان‌ جريان‌ دارد كه‌ از ريزابه‌های آموی است‌.

امروزه‌ همچنان‌ معادن‌ سنگهای قيمتى‌ بدخشان‌ در اقتصاد منطقه‌ نقشى‌ مهم‌ دارد، هرچند شماری از معادن‌ ديگر متروكه‌ شده‌ است‌. افزون‌ بر معادن‌ لعل‌، در اين‌ استان‌ معادن‌ سنگ‌ لاجورد و گوگرد نيز وجود دارد. در اين‌ منطقه‌ كشاورزی بخش‌ اصلى‌ اشتغال‌ مردم‌ را تشكيل‌ مى‌دهد كه‌ مهم‌ترين‌ محصولات‌ آن‌ گندم‌، جو، برنج‌ و پنبه‌ است‌ (محمدنادر خان‌، سراسر كتاب).


[↑] بدخشان‌ تاجيكستان

سرزمينهای پامير غربى‌ كه‌ به‌ بخارا واگذار شد، پس‌ از انحلال‌ خانات‌ بخارا در زمرۀ متصرفات‌ روسيه‌ در ماوراءالنهر قرار گرفت‌ و در ۱٣٠۴ ش ‌/ ۱۹٢۵ م‌ به‌ عنوان‌ "استان‌ خودگردان‌ بدخشان‌ كوهستانى" شناخته‌ شد. اين‌ استان‌ كه‌ در شرق‌ تاجيكستان‌ جای گرفته‌، در شمال‌ با قرقيزستان‌، در مشرق‌ با چين‌ (استان‌ سين‌ كيانگ‌) و در جنوب‌ با افغانستان‌ مجاور است‌ و از پاكستان‌ و كشمير تنها با دالان‌ِ وخان‌ كه‌ در خاك‌ افغانستان‌ قرار دارد، جدا شده‌ است‌. مركز آن‌ شهر خوروق‌ (خاروغ‌)، و از ديگر شهرهای آن‌ وَنچ‌، مُرغاب‌، روشان‌، وير و راشت‌ قلعه‌ است‌. بخش‌ شرقى‌ اين‌ استان‌، فلاتى‌ مرتفع‌ است‌، در حالى‌ كه‌ بخش‌ غربى‌ آن‌ ارتفاع‌ نسبى‌ كمتری دارد. اين‌ استان‌ دارای چند درياچه‌، از جمله‌ قاراكول‌ در شمال‌، و ياشيل‌ كول‌ در نواحى‌ مركزی است‌. اصلى‌ترين‌ رود آن‌ پنج‌ (آموی‌) در غرب‌ و شعبه‌های آن‌ چون‌ رود غند است‌ و افزون‌ بر آن‌، رودهايى‌ چون‌ آق‌ سو در غرب‌، و مرغاب‌ در مركز جريان‌ دارد. مساحت‌ آن‌ ٧۱٠،٣٦ كم ٢ و جمعيت‌ آن‌ بر اساس‌ برآورد سال‌ ۱۹۹٠ م‌، برابر ۱٦٠ هزار نفر بوده‌ است‌ كه‌ حدود ۹٠ % آنان‌ در بخش‌ غربى‌ زندگى‌ مى‌كردند. كشاورزی در بخش‌ غربى‌ رونق‌ دارد و محصولات‌ مهم‌ آن‌ گندم‌، سيب‌زمينى‌ و سبزيجات‌ است‌، اما در بخشهای شرقى‌ بيشتر دامداری رايج‌ است‌. بخشى‌ از اقتصاد اين‌ استان‌ نيز بر معادن‌، به‌ خصوص‌ سنگ‌ آهن‌، طلا، نمك‌ خوراكى‌، ميكا، زغال‌سنگ‌ و سنگ‌ آهك‌ استوار است[۱] (VII/269, BSE 3؛ نيز ايتنبرگ‌، نقشۀ ۴٧-۴٦؛ دربارۀ تشكلهای اجتماعى‌ - سياسى‌ بدخشان‌ در فرآيند فروپاشى‌ شوروی، نك: بشيری، npn.).


[↑] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برگرفته از: جلد يازدهم دائرةالمعارف بزرگ اسلامی است.



[↑] پی‌نوشت‌ها

[۱]- احمد پاكتچى، بدخشان، جلد ۱۱، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی



[↑] جُستارهای وابسته

□
□
□



[↑] سرچشمه‌ها

□ آقابزرگ‌، الذريعۀ؛ ابن‌ بطوطه‌، رحلۀ، به‌ كوشش‌ طلال‌ حرب‌، بيروت‌، ۱۴٠٧ق‌/۱۹٨٧م‌؛ ابن‌ حوقل‌، محمد، صورۀ الارض‌، به‌ كوشش‌ كرامرس‌، ليدن‌، ۱۹٣۹م‌؛ ابن‌ ماكولا، على‌، الاكمال‌، حيدرآباد دكن‌، ۱٣۹٢ق‌/۱۹٧٢م‌؛ ابوالحسن‌ مستوفى‌، گلشن‌ مراد، به‌ كوشش‌ غلامرضا طباطبايى‌ مجد، تهران‌، ۱٣٦۹ش‌؛ ابوالمعالى‌، محمد، بيان‌ الاديان‌، به‌ كوشش‌ دانش‌ پژوه‌، تهران‌، ۱٣٧٦ش‌؛ ادريسى‌، محمد، نزهۀ المشتاق‌، بيروت‌، ۱۴٠۹ق‌/۱۹٨۹م‌؛ اسكندربيك‌ منشى‌، عالم‌ آرای عباسى‌، تهران‌، ۱٣۵٠ش‌؛ اشكال‌ العالم‌، منسوب‌ به‌ ابوالقاسم‌ جيهانى‌، ترجمۀ كهن‌ على‌ بن‌ عبدالسلام‌ كاتب‌، به‌ كوشش‌ فيروز منصوری، تهران‌، ۱٣٦٨ش‌؛ اصطخری، ابراهيم‌، مسالك‌ الممالك‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، ۱۹٢٧م‌؛ اعتمادالسلطنه‌، محمدحسن‌، مرآۀ البلدان‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌ و هاشم‌ محدث‌، تهران‌، ۱٣٦٨ش‌؛ امين‌، محسن‌، اعيان‌ الشيعۀ، بيروت‌، ۱۴٠٦ق‌/۱۹٨٦م‌؛ باوزانى‌، الساندرو، ايرانيان‌، ترجمۀ مسعود رجب‌نيا، تهران‌، ۱٣۵۹ش‌؛ بلاذری، احمد، فتوح‌البلدان‌، به‌ كوشش‌ رضوان‌ محمد رضوان‌، بيروت‌، ۱٣۹٨ق‌/۱۹٧٨م‌؛ بيهقى‌، ابوالفضل‌، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ على‌اكبر فياض‌، مشهد، ۱٣۵٦ش‌؛ جوينى‌، عطاملك‌، تاريخ‌ جهانگشای، به‌ كوشش‌ محمد قزوينى‌، ليدن‌، ۱٣٢۹ق‌/۱۹۱۱م‌؛ حاجى‌خليفه‌، كشف‌؛ حافظ ابرو، عبدالله‌، ذيل‌ جامع‌ التواريخ‌ رشيدی، به‌ كوشش‌ خانبابا بيانى‌، تهران‌، ۱٣۱٧ش‌؛ حدود العالم‌، به‌ كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، ۱٣٦٢ش‌؛ خليلى‌ خليل‌الله‌، «يمگان‌»، آريانا، ۱٣۵۴ش‌، س‌ ٣٣، شم ٢؛ دمشقى‌، محمد، نخبۀ الدهر، به‌ كوشش‌ مرن‌، لايپزيگ‌، ۱۹٢٣م‌؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، جامع‌ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ محمد روشن‌ و مصطفى‌ موسوی، تهران‌، ۱٣٧٣ش‌؛ زين‌العابدين‌ شيروانى‌، بستان‌ السياحۀ، تهران‌، ۱٣۱۵ش‌؛ سفرنامۀ ماركوپولو، ترجمۀ حبيب‌الله‌ صحيحى‌، تهران‌، ۱٣۵٠ش‌؛ سلطانف‌، ماهر خواجه‌، «شخصيت‌ و تأثير ميرسيدعلى‌ همدانى‌ در تاجيكستان‌»، دانش‌، ۱٣٧۱ش‌، شم ٢۹-٣٠؛ سمعانى‌، عبدالكريم‌، الانساب‌، به‌ كوشش‌ عبدالله‌ عمر بارودی، بيروت‌، ۱۴٠٨ق‌/۱۹٨٨م‌؛ سيفى‌ هروی، تاريخ‌ نامۀ هرات‌، به‌ كوشش‌ محمد زبير صديقى‌، كلكته‌، ۱٣٦٢ق‌/۱۹۴٣م‌؛ شاملو، ولى‌ قلى‌، قصص‌ الخاقانى‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ سادات‌ ناصری، تهران‌، ۱٣٧۱ش‌؛ شرف‌الدين‌ على‌ يزدی، ظفرنامه‌، به‌ كوشش‌ عصام‌الدين‌ اورونبايف‌، تاشكند، ۱۹٧٢م‌؛ شوشتری، نورالله‌، مجالس‌ المؤمنين‌، تهران‌، ۱٣٧٦ق‌؛ طاش‌ كوپري‌زاده‌، احمد، الشقائق‌ النعمانيۀ، بيروت‌، ۱٣۹۵ق‌/۱۹٧۵م‌؛ طبری، تاريخ‌؛ عبدالرزاق‌ سمرقندی، مطلع‌ سعدين‌ و مجمع‌ بحرين‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، ۱٣۵٣ش‌؛ عبدالواسع‌ نظامى‌، منشأ الانشاء، به‌ كوشش‌ ركن‌الدين‌ همايونفرخ‌، تهران‌، ۱٣۵٧ش‌؛ عليشير نوايى‌، مجالس‌ النفائس‌، ترجمۀ كهن‌ فخری هراتى‌ و محمد بن‌ مبارك‌ قزوينى‌، به‌ كوشش‌ على‌اصغر حكمت‌، تهران‌، ۱٣٦٣ش‌؛ غياث‌الدين‌ نقاش‌، «روزنامچه‌»، همراه‌ خطای نامه‌، به‌ كوشش‌ ايرج‌ افشار، تهران‌، ۱٣٧٢ش‌؛ فرامكين‌، گرگوار، باستان‌شناسى‌ در آسيای مركزی، ترجمۀ صادق‌ ملك‌ شهميرزادی، تهران‌، ۱٣٧٢ش‌؛ فسايى‌، حسن‌، فارس‌نامۀ ناصری، به‌ كوشش‌ منصور رستگار فسايى‌، تهران‌، ۱٣٦٧ش‌؛ قاضى‌ احمد قمى‌، خلاصۀ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ اشراقى‌، تهران‌، ۱٣۵۹-۱٣٦٣ش‌؛ قنوجى‌، صديق‌، ابجد العلوم‌، به‌ كوشش‌ عبدالجبار زكار، بيروت‌، ۱۹٨۴م‌؛ كلاويخو، ر.، سفرنامه‌، ترجمۀ مسعود رجب‌نيا، تهران‌، ۱٣٣٧ش‌؛ لعلى‌، عليداد، سيری در هزاره‌جات‌، قم‌، ۱٣٧٢ش‌؛ محمدكاظم‌، عالم‌ آرای نادری، به‌ كوشش‌ محمدامين‌ رياحى‌، تهران‌، ۱٣٦۴ش‌؛ محمد نادرخان‌، راهنمای قطغن‌ و بدخشان‌، تهذيب‌ برهان‌ الدين‌ كوشككى‌، به‌ كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، ۱٣٦٧ش‌؛ مسعودی، على‌، التنبيه‌ و الاشراف‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، ۱٨۹٣م‌؛ مقدسى‌، محمد، احسن‌ التقاسيم‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، ۱۹٠٦م‌؛ منزوی، خطى‌ مشترك‌؛ منهاج‌ سراج‌، طبقات‌ ناصری، به‌ كوشش‌ عبدالحى‌ حبيبى‌، كابل‌، ۱٣۴٢ش‌؛ مينورسكى‌، و.، حواشى‌ و تعليقات‌ بر حدود العالم‌، ترجمۀ ميرحسين‌ شاه‌، كابل‌، ۱٣۴٢ش‌؛ نثاری، حسن‌، مذكّر احباب‌، به‌ كوشش‌ نجيب‌ مايل‌ هروی، تهران‌، ۱٣٧٧ش‌؛ نظام‌الدين‌ شامى‌، ظفرنامه‌، به‌ كوشش‌ محمدپناهى‌ سمنانى‌، تهران‌، ۱٣٦٣ش‌؛ نويدي‌شيرازی، زين‌العابدين‌، تكملۀ الاخبار، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌نوايى‌، تهران‌، ۱٣٦۹ش‌؛ وصاف‌، تاريخ‌، تحرير عبدالمحمد آيتى‌، تهران‌، ۱٣۴٦ش‌؛ هدايت‌، رضا قلى‌، مجمع‌ الفصحاء، به‌ كوشش‌ مظاهر مصفا، تهران‌، ۱٣٣٦ش‌؛ يعقوبى‌، احمد، «البلدان‌»، همراه‌ الاعلاق‌ النفيسۀ ابن‌ رسته‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، ۱٨۹۱م‌؛ نيز:
□ Bakhrushin, S.V. et al., Istoriya narodov Uzbekistana, Tashkent, 1947; Barthold, W.W., X Istoriko-geograficheskii obzor Irana n , Sochineniya, Moscow, 1971, vol. VII; id, X Turkestan v epokhu mongol'skogo nashestviya n , ibid, 1963, vol. I; Bashiri, I., X Muslims and Communists Vie for Power in Tajikistan n , Bulletin (Association for the Advancement of Central Asian Research), 1993, vol. VI, no. 1; BSE 3 ; EI 2 ; Gafurov, B.G. et al., Istoriya tadzhikskogo naroda, Moscow, 1963; Hasani o , M., Turkiston bosqini, Tashkent, 1992; Iranica; Itenberg, I.M. et al., Atlas mira, Moscow, 1962; Markwart, J., Er ? n l ahr, Berlin, 1901; id, Wehrot und Arang, Leiden, 1938; Sokolova, V.S., X Shugnano-rushanskaya yazykovaya gruppa n , Yazyki narodov SSSR, Moscow, 1966, vol. I; Togan, A.Z.V., Bug O nk O t O rkili (T O rkistan) ve yak o n tarihi, Istanbul, 1981.


[برگشت به بالا]