جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه

نگاهی دیگر به فرایند اسلامی‌شدن ایران

از: ب. بی‌نیاز (داریوش)

نگاهی دیگر به فرایند اسلامی‌شدن ایران


فهرست مندرجات

.



بخش نخست

تصویری از فیلم سینمایی ایرانی «محمد رسول‌الله»

هدف از کتاب «نگاهی دیگر به فرایند اسلامی‌شدن ایران»، طرح پرسش‌های نوینی است که همگی بر اساس مدارک ملموس و واقعی شکل گرفته‌اند و روایات اسلامی را که دویست سال پس از «هجرت» نوشته شده‌اند به چالش می‌کشانند. هرکس که امروزه اندکی با علم جرم‌شناسی آشنا باشد، می‌داند که ضعیف‌‌ترین حلقه در فرآیند جرم‌شناسی، «شاهدها» هستند. روایات اسلامی نیز بر اساس گفته‌های «شاهد»ها استوار شده و آن‌هم دست‌کم دو سده پس از قدرت‌گیری عرب‌ها. این‌که چرا اسلام‌شناسی از اوایل سده‌ی بیستم و به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم از مسیر علمی خود خارج گردید، خود مبحثی جداگانه است که می‌باید آن‌را در مناسبات سیاسی – اقتصادی جهانی بررسی کرد، ولی می‌توان خوش‌بینانه گفت که ما در آینده با مدارک تازه‌ای روبه‌رو خواهیم شد که می‌توانند بر آغازِ ناروشن اسلام پرتوافکنی کنند. ما نمی‌دانیم که «حقیقت» تاریخ آغازین اسلام کجا قرار دارد، ولی می‌دانیم در آن جایی نیست که روایات اسلامی برای ما به ارث نهاده‌اند.

پیش‌گفتار

آن‌چه در این‌جا می‌خوانید خلاصه‌ای از یک کتاب مبسوط و تخصصی در زمینه‌ی تاریخ اسلام است که در آینده به چاپ خواهد رسید. در این‌جا نگارنده کتاب مذکور را به‌شکل بس خلاصه و ساده برای مراجعه‌کنندگان اینترنتی تنظیم کرده تا آغازی برای آشنایی در این زمینه باشد.

هدف نگارنده این است که با تکیه بر فاکت‌ها و واقعیت‌های تاریخی که تاکنون در دسترس ماست نشان بدهد که دین اسلام و به تبع آن قرآن، محصول پیامبری به‌نام محمد نبوده است. زیرا همان‌گونه که خواننده در این نوشتارها خواهد دید، شخصیتی به‌نام محمد در طول تاریخ وجود نداشته است. از همین‌رو، فرآیند شکل‌‌گیری اسلام بسی پیچیده‌تر از صرف اعلام یک دین در مکه است.

به سخن دیگر، شکل‌گیری اسلام که نزدیک‌ِ دو سده طول کشید، از یک سو پیامد‌ِ مناسبات سیاسی- نظامی دو امپراتوری بزرگ آن روزگار، یعنی امپراتوری ساسانی و امپراتوری بیزانس و از سوی دیگر، مناسبات‌ِ سیاسی - دینی آشوب‌‌مند‌ِ حاکم پس از فروپاشی‌ِ شاهنشاهی ساسانی است. پس ضروری خواهد بود که به بسیاری پرسش‌ها در همین رابطه پاسخ‌ داده شود: ۱- فروپاشی ساسانی چگونه رخ داد؟ ۲- عرب‌ها چه کسانی بودند؟ آیا آن‌ها از «خارج» به ایران حمله کردند یا بخشی از ایرانیان را تشکیل می‌دادند و در درون قلمرو ساسانی می‌زیستند، ۳- اگر در آغاز، دینی نوین به‌نام اسلام وجود نداشته، چگونه از دل مناسبات‌ِ دینی و سیاسی آن‌زمان چنین دینی شکل گرفته است؟ ۴- تاریخ‌ِ دینی یا روایات اسلامی که به ما رسیده، چگونه و در چه روندی شکل گرفته‌اند؟ ۵- نقش‌ِ دیوان‌سالاری پساساسانی در شکل‌گیری این دین (اسلام) چه بوده است؟ ٦- شکل‌گیری قرآن و به تبع آن شکل‌گیری زبان‌ِ نوشتاری عربی چه هنگام بوده است؛ و بسیاری مسایل ریز و درشت که در روایات اسلامی بازتاب یافته‌اند، موضوع این نوشتارها خواهند بود.


▲آن‌چه روایات اسلامی برای ما به ارث نهاده‌اند

منظور از روایات اسلامی در این‌جا همه‌ی نوشته‌های علمای مسلمان به‌جز قرآن می‌باشد که در برگیرنده‌ی روایات نبوی، روایات غیرنبوی، روایات دفاعی کلامی، روایات تاریخی و سرانجام روایات تفسیری است. آن‌چه ما امروز زیر عنوان‌ِ تاریخ‌ِ رسمی‌ِ ایران‌ِ پساساسانی و اسلام می‌شناسیم، مرده‌ریگ‌ِ راویان اسلامی در دوره‌ی خلفای عباسی است. تاکنون ارزیابی‌ِ بسیاری از پژوهش‌گران بر این بوده و هست که علت فروپاشی حاکمیت ساسانی، حمله‌ی اعراب مسلمان به ایران بوده است. هدف این سلسله مقالات، نشان دادن این نکته‌ی بنیادین است که فروپاشی ساسانیان نه معلول «اسلام و تهاجم‌ِ اعراب به ایران» بلکه به‌عکس، این اسلام است که از دل‌ِ فرآیند‌ِ فروپاشی ساسانیان سر برآورده است.

باری، اگرچه ۱۲۰۰ سال از تاریخ‌نگاری عصر خلفای عباسی می‌گذرد، ولی هنوز این تاریخ‌نگاری، الگوی‌ِ بخشی بزرگی از پژوهشگران برای تبیین تحولات‌ِ سیاسی تاریخ ایران و اسلام است. این تاریخ‌ِ دینی یا به اصطلاح فنی «تاریخ رستگاری» هنوز برای بخش‌ِ بزرگی از پژوهشگران به عنوان الگوی بنیادین (پارادایم) و نقطه‌ی آغاز مطالعات تاریخی قرار می‌گیرد. میراث‌ِ راویان اسلامی را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد. بنا بر روایات‌ِ اسلامی، دین اسلام و فروپاشی ساسانی مسیر زیر را پیموده است:

در سال فیل (عام الفیل) - که طبق‌ِ روایات اسلامی باید سال ۵۷۰ میلادی باشد - پیامبر اسلام در مکه به دنیا آمد. او در سن‌ِ چهل‌ سالگی، یعنی در سال ٦۱۰ میلادی از سوی خدا به پیامبری برگزیده شد. محمد هم‌چنین به دلیل‌ِ فشارهای مخالفانش در مکه، مجبور شد در سال ٦۲۲ میلادی مکه را ترک و به یثرب (مدینه‌ منوره بعدی) هجرت کند. او در همین‌جا، نخستین دولت‌-شهر اسلامی (حکومت‌ِ اسلامی) را پایه‌گذاری کرد. محمد در سال ٦۳۲ میلادی به مرگ‌ِ طبیعی در مدینه می‌میرد. از سال ٦۳۲ تا ٦٦۱ میلادی چهار خلیفه (خلفای راشدین) جانشین محمد شدند: ابوبکر، عمر، عثمان و علی.

هم‌چنین بنا بر روایات اسلامی، ایران در زمان عمر یعنی میان‌ِ سال‌های ٦۳۴ تا ٦۴۴ میلادی به‌دست «اعراب مسلمان» افتاد. در این میان عمر توانست یک‌بار سپاهیان ایران را در سال ٦۳۵ میلادی در منطقه «قادسیه» شکست بدهد و بار دوم در سال ٦۴۲ میلادی در نهاوند. شکست‌ِ نهایی ایران در نهاوند رقم می‌خورد و راه برای اسلامی‌شدن ایران باز می‌شود. این مسیر رسمی تاریخ‌ِ اسلامی‌‌شدن ایران است.

این تاریخ رسمی در واقع یک تاریخ‌نویسی دینی - اسطوره‌ای‌ست که در دوره‌ی خلفای عباسی شکل نهایی‌اش را یافت و همان‌طور که در بخش‌های بعدی خواهیم دید شکل تعدیل یافته‌ی جهان‌بینی‌ِ شاهنشاهی ساسانی است.

هدف اصلی در این نوشتارها تأکید بر نگرش و روش‌ِ تاریخی - انتقادی است و نه الزاماً کسب‌ِ نتایج قطعی که از این نوشتارها می‌توان گرفت. چرا که علم پدیده‌ای‌ست پویا؛ و پویایی با نتیجه‌گیری قطعی و مطلق سر سازگاری ندارد.

حال بپردازیم به نکات‌ِ اساسی‌ِ روایات‌ِ اسلامی در همین باره:


▲سال فیل یا «عام‌الفیل» در قرآن

سیره‌نویسان‌ِ محمد با استناد به سوره‌ی ۱۰۵، سوره‌ی فیل، زندگی‌نامه‌ی محمد را ساخته‌اند. البته سوره‌ی فیل که فقط از ۵ آیه تشکیل شده است هیچ اطلاعاتی در باره‌ی زندگی محمد یا حتا تاریخ این واقعه نمی‌دهد. با این وجود، اطلاعات‌ِ سیره‌نویسان اسلامی درباره‌ی زندگی‌ِ محمد که مبتنی بر همین سوره است، مورد نقد‌ِ جدی قرار نگرفته است. در سوره‌ی فیل آمده است:

    أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ ﴿١﴾ أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ ﴿٢﴾ وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ ﴿٣﴾ تَرْمِیهِم بِحِجَارَهٍ مِّن سِجِّیلٍ ﴿۴﴾ فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَّأْکُولٍ ﴿۵)

    «آیا ندیدی پروردگارت چه بر سر اصحاب فیل آورد؟ (۱) آیا نقشه‌‏های شوم‌شان را خنثی نکرد؟ (۲) آری پروردگارت پرندگانی (ابابیل) که دسته دسته بودند به بالای سرشان فرستاد (۳) تا با سنگی از جنس کلوخ بر سرشان بکوبند (۴) و ایشان را به‌صورت برگی جویده‌شده درآورند (۵)»

هیچ خواننده‌ی امروزین از سوره‌ی بالا نمی‌تواند به زندگی‌نامه‌ی محمد پی ببرد. پس چگونه و طبق‌ِ چه مدارکی ۱۸۰ سال بعد از «هجرت»، ابن هشام به چنین اطلاعات «دقیقی» دست می‌یابد که محمد در این سال و روز متولد شده است؟

خلاصه این‌که، تاریخ‌ِ اسلامی، یعنی تاریخی که در زمان‌ِ خلفای عباسی نسخه‌ی نهایی خود را یافت، به ما می‌گوید که «اصحاب فیل» به «مکه» حمله بردند، و این در حالی است که در این سوره هیچ اشاره‌ای به مکه نشده است. همچنین راویان گفته‌اند که این حمله توسط ابرهه حبشی در تاریخ ۵۷۰ میلادی بوده است و در همین سال پیامبر اسلام، محمد، در تاریخ ۱۲ ربیع الاول [به قول شیعه‌ها ۱۷ ربیع‌الاول] در مکه متولد شد.

با نگاهی به سنگ‌نبشته‌ها و رویدادنگاری‌های هم‌زمان می‌کوشیم دریابیم که ابرهه حبشی چه هنگام و به چه کسانی حمله برده و این به اصطلاح «عام‌الفیل» در چه تاریخی رخ داده است:

«... با وجود این، سیاست ساسانیان نسبت به عربستان به شمال شبه جزیره محدود نمی‌‌شد. خسرو انوشیروان سپاهی به فرماندهی وهرز (وهریز) به جنوب عربستان فرستاد که این سپاه تا صنعا نیز پیش رفت، حبشیان را که متحد بیزانس بودند از آن‌جا بیرون راند و امیری محلی را در یمن به عنوان رعیت شاهنشاه منصوب کرد.»[۱]

یوزف ویسهوفر کارشناس‌ِ تاریخ باستان‌ِ ایران در گفتاور بالا به تاریخ دقیق‌ِ تسلط ایران بر یمن اشاره نکرده، ولی آرتور کریستن‌سن آن را دقیق‌تر فرموله کرده است:

«در قسمت جنوب، کسری [خسرو انوشیروان] قدرت خود را بر یمن بسط داد. این مملکت در آن زمان در دست حبشیان بود. وهریز که یکی از سرداران کسری بود، با اعراب همدست شد و در سال ۵۷۰ (میلادی) حبشی‌ها را خارج کرد و از جانب شاهنشاه به حکومت آن کشور منصوب گردید»[٢]

امروزه با اتکا به اسناد و مدارک واقعی می‌دانیم - و این مورد‌ِ توافق همه‌ی مورخان کنونی است - که در سال ۵۷۰ میلادی سپاهیان ایران، یمن را اشغال کردند و سردار‌ِ خسرو انوشیروان، یعنی وهریز، حاکم یمن شد. یعنی، در سال ۵۷۰ میلادی دیگر از ابرهه خبری نیست و این سال با تسخیر یمن توسط ایران‌ِ ساسانی منطبق است.

البته چند دهه پیش از آن ابرهه حبشی به یکی از قبایل عرب در عربستان مرکزی، قبیله‌ی معدّ، که از متحدان لخمیان بودند حمله کرده بود. در همین باره، احسان یارشاطر می‌نویسد:

«به گفته‌ی پروکوپیوس (Persian Wars I.XX 1-13) چند سالی پیش از سال ۵۳۱ میلادی پادشاه حبشه، به تشویق یوستی‌نیان (Justinian) امپراتور بیزانس و برای دفاع از همدینان مسیحی خود، که مورد آزار مشرکان و یهودیان یمنی بودند، جنوب یمن را اشغال کرد، پادشاه آن‌جا را کشت و دست‌نشانده‌ای را به‌جای او گمارد. اما این دست‌نشانده محبوبیت نیافت و نتوانست شورش علیه خود را فرونشاند. ابرهه (که ظاهراً شکل حبشی ابراهیم است (Abraha) جانشین او شد که به گفته‌ی پروکوپیوس اصلاً برده‌ی بازرگانی بیزانسی بود. در کتیبه‌ای که یادگار‌ِ پایان یافتن تعمیرات سد مأرب است، ابرهه ادعا می‌کند نمایندگانی از دربارهای حبشه، بیزانس، ایران، حیره و غسان به حضور وی بار یافته‌اند. یوستی‌نیان او را تشویق کرد که به حیره حمله کند، اما او از روی احتیاط جز تظاهر به این کار اقدامی نکرد. (Procopius, Persian Wars I.XX 13) اما به قبیله‌ی مَعدّ در مرکز عربستان حمله کرد، که تابع پادشاه لخمی حیره، عمرو بن منذر سوم، بود.» یارشاطر نتیجه‌گیری می‌کند که: «احتمالاً همین لشکرکشی به شمال برای مقابله با سپاه حیره است که در سوره ۱۰۵ قرآن درباره‌ی حمله به مکه و وسیله‌ی ”اصحاب الفیل“ به منظور ویران کردن کعبه بازتاب یافته است.»[٣]

در تأیید این که «عام‌الفیل» در سال ۵۷۰ میلادی نبوده است، در میانه‌ی سده‌ی ۲۰، در سال ۱۹٦۴، پژوهشگر شوروی، خانم نینا پیگولوسکایا، آن را روشن کرده بود. او می‌نویسد:

«پروفسور ف. آلتهایم یکی شمردن لشکرکشی ابرهه علیه [قبیله] معدیان و ”عام‌الفیل“ را ممکن دانسته، چنین اظهار عقیده کرده است که در روایات عربی این واقعه از سال ۵۴۷ به ۵۷۰ میلادی و سال تولد پیامبر اسلام تغییر یافته است. به هر تقدیر به دشواری می‌توان پذیرفت که سلطنت ابرهه تا سال ۵۷۰ میلادی ادامه یافته باشد.»[۴]

بنابراین، تاریخ‌گذاری سال فیل‌ (عام الفیل) در روایات اسلامی از بنیاد اشتباه است. با این وجود، داستان‌پردازان اسلامی بر این نکته پافشاری می‌کنند که محمد در سال ۵۷۰ میلادی متولد و در سن چهل سالگی به پیامبری برگزیده شد.

حالا چرا «۴۰ سالگی»؟ مگر در سال ٦۱۰ میلادی - یعنی اگر ۵۷۰ میلادی را عام‌الفیل و تولد محمد بگیریم - چه رویداد جهانی صورت گرفت که باید به‌عنوان‌ِ «بعثت پیامبر» به ثبت برسد؟

سال ٦۱۰ میلادی، سال به قدرت رسیدن یک مسیحی مؤمن و خداترس است که خود را بعدها «خادم مسیح» و «منجی عالم» معرفی کرد، سال‌ِ «مردی بزرگ» است که توانست دشمنان‌ِ «آتش‌پرست» خود را محو و نابود کند و راه مؤمنان شرق را به سوی رستگاری بگشاید. سال‌ِ مردی‌ است که در قرآن در سوره‌ی «الروم»[۵] بر کفار پیروز می‌شود و راه نجات را به همگان نشان می‌دهد: سال برگزیده شدن هراکلیوس (هرقل) مسیحی به‌عنوان‌ِ امپراتور‌ِ بیزانس است. سال ٦۱۰ میلادی نقطه عطفی‌ست که باید به گونه‌ای به ثبت برسد حتا به بهای انتقال‌ِ سال‌ِ ۵۴۷ میلادی - سال حمله ابرهه حبشی به قبیله مَعدّ - به‌سال ۵۷۰ میلادی.

تاریخ‌های ثبت شده در روایات‌ِ اسلامی همه دارای معنا هستند، هیچ چیز به اصطلاح «پا در هوا» نیست، همه چیز دارای مبنای واقعی است، فقط اندکی نام‌ها و تاریخ‌ها جابه‌جا شده‌اند!


▲سال‌های «هجرت» یا سال‌های آشوب؟

طبق روایات‌ِ اسلامی، محمد در سال ٦۲۲ میلادی از مکه به مدینه هجرت کرد و در سال‌ِ ٦۳۲ میلادی به مرگ طبیعی در همان‌جا مُرد. سال ٦۲۲ میلادی منطبق است با شکست‌ِ خسرو پرویز از هراکلیوس در ارمنستان. در همین سال هراکلیوس پس از پیروزی‌اش بر خسرو پرویز به عرب‌های غسانی یعنی واسال‌های خود (دست‌نشاندگانش) اعلام می‌کند که می‌توانند بر مناطق‌ِ سابق‌ِ بیزانس حکمرانی کنند. و سال ٦۳۲ میلادی منطبق است با پایان موقتی‌ِ بحران حکومت ساسانی و انتخاب یزدگرد سوم به پادشاهی.

حال به مقاطع تاریخی‌ِ در زندگی‌نامه‌ی محمد نظری بیفکنیم: محمد در سال ۵۷۰ میلادی زاده شد. این سال منطبق است با تصرف یمن توسط خسرو انوشیروان و نه حمله ابرهه به «مکه» (۵۴۷ میلادی)، زیرا ابرهه هیچ‌گاه به مکه حمله نکرد، بلکه در سال ۵۴۷ میلادی به قبیله مَعدّ از متحدان لخمیان در عربستان مرکزی حمله کرد. پنج‌سال پس از این تاریخ یعنی در سال‌ِ ۵۷۵ میلادی هراکلیوس متولد شد (مورخان عثمانی به اشتباه سال تصرف یمن توسط کسری را ۵۷۵ میلادی [سال تولد هراکلیوس] تشخیص داده‌اند). به‌هر رو، هراکلیوس در سال ٦۱۰ میلادی در بیزانس به‌عنوان‌ِ امپراتور و در روایات‌ِ اسلامی، محمد به پیامبری برگزیده شد. در تاریخ ٦۲۲ میلادی هراکلیوس، خسرو پرویز را در ارمنستان شکست داد و قدرت را در منطقه به عرب‌ها واگذار کرد. همین سال، سال‌ِ هجرت محمد نیز شد. در سال‌ِ ٦۳۲ میلادی بحران حکومتی ساسانی موقتاً حل شد و یزدگرد سوم‌ که از نگاه‌ِ بیزانس یک «پادشاه مسیحی» بود (در بخش جداگانه‌ای به این موضوع خواهیم پرداخت)، به‌عنوان شاه ایران برگزیده شد. در همین‌سال، ٦۳۲ م.، نیز محمد به مرگ طبیعی می‌میرد.

ولی راویان اسلامی به ما گفته‌اند که از زمان‌ِ مرگ پیامبر (٦۳۲ میلادی) تا ٦٦۱ میلادی یعنی سال‌ِ به‌قدرت‌ رسیدن معاویه، چهار خلیفه جانشین پیامبر شدند و با جزئیات و ریزه‌کاری‌های باورنکردنی به‌شرح حال آن‌ها و حوادث پرداخته‌اند (البته پس از ۱۵۰ سال). چنین جزئیات و ریزه‌کاری‌ها فقط (با تأکید بر فقط) در داستان‌ها (fictions) پدید می‌آیند. ما انسان‌ها به‌هر دلیلی، توانایی ثبت چنین جزئیات‌ِ تاریخی را نداشتیم، نداریم و نخواهیم داشت. اگر هم جزئیاتی ثبت شوند، پراکنده هستند و فاقد‌ِ انسجام درونی. به‌همین دلیل، سرگذشت‌ها (تاریخ‌ها) - چه فردی، چه اجتماعی، بیشتر از «حفره»‌ها [ندانستن‌ها] برخوردارند تا اطلاعات [دانستن‌ها] که البته در روایات اسلامی این قضیه عکس شده است. اطلاعات دقیق با ریزه‌کاری‌های ظاهری و درونی افراد و شخصیت‌ها، ویژه نوشتارهای داستانی هستند نه تاریخ‌ِ واقعی.

این چهار خلیفه یا خلفای راشدین - صرف‌‌نظر از داستان‌های اسلامی - به‌طور ملموس یا واقعی از خود چه به‌جای گذاشته‌اند؟ به‌معنی واقعی کلمه هیچ‌چیز!

ما هیچ‌گونه مدرک یا سند ملموس درباره‌ی خلفای راشدین نداریم. عُمر که اکثر «فتوحات اسلامی» به او نسبت داده می‌شود، هیچ‌چیز از خود باقی نگذاشته است (نه سنگ‌نوشته، نه سکه و نه پاپیروس یعنی چیزی که بتوان به آن اتکا کرد). در صورتی که می‌دانیم - طبق تجربیات تاریخی‌مان - هر شاه، سردار، فرمانده که ده سال تمام در جنگ بوده و پی در پی کشورگشایی کرده باشد، از خود آثاری مانند سنگ‌نوشته، پاپیروس، سکه، ساختمان‌ و به اصطلاح نشان یا علامتی به‌جای گذاشته‌ است.

تنها «مدرک» ملموسی (؟) که به علی نسبت داده می‌شود، «نهج‌البلاغه» است که همه می‌دانیم نویسنده یا گردآورنده‌ی آن شخصی بوده به‌نام ابوالحسن محمد بن الحسین بن موسی، معروف به سید رضی که چهار سد سال پس از «مرگ علی» آن‌را نوشته است.

تا این‌جا دیدیم که سال «تولد محمد» یعنی عام‌الفیل واقعی در سال ۵۴۷ میلادی رخ داده است و نه سال ۵۷۰ میلادی. از سوی دیگر در قرآن هیچ‌جا درباره‌ی تولد و مرگ محمد سخن نرفته است. هم‌چنین ما هیچ تاریخ همزمانی درباره‌ی محمد نداریم و هر اطلاعی که از محمد داریم مربوط به‌سال‌های ۱۸۰ تا ۲۰۰ پس از «هجرت» است.

هم‌چنین ما دو سنگ‌‌نبشته از معاویه داریم. یکی مربوط است به‌سال ۴۲ و دیگری مربوط به‌سال ۵۸. سنگ‌‌نبشته‌ی سال ۴۲ به زبان یونانی است که در حمام شهر قدره (اُردن) کشف شده و در کنار‌ِ عدد ۴۲ به زبان یونانی آمده است: KATA ARABAS . (نگاره ۱) یعنی طبق [قدرت‌گیری] عرب‌ها: یعنی، ۴۲ سال پس از آن‌که (از طرف‌ِ هراکلیوس) قدرت به عرب‌ها واگذار شد. در سال ٦۲۲ م. هراکلیوس خسرو پرویز را در ارمنستان شکست می‌دهد و قدرت‌ِ را در استان‌های بیزانس به عرب‌ها واگذار می‌کند.

نگاره ۱: سنگ نوشته‌ی معاویه در حمام شهر قدره در اردن به زبان یونانی
نگاره ۲، نام آرامی معاویه (ماآویا) در سنگ‌نوشته‌ی حمام شهر قدره

سنگ‌نبشته‌ی دیگر معاویه در طائف به زبان عربی است که فقط عدد ۵۸ نوشته شده است، بدون هجری، بدون مسلمانان و بدون عرب‌ها، یعنی بدون هرگونه پسوندی.

نگاره ۳، سنگ‌نوشته‌ی معاویه در طائف است که به مناسبت ساختن سدّ طائف کنده‌کاری شد.[٦]

همان‌گونه که خواننده می‌بیند ما تا سال‌ِ ۵۸ (٦۸۰ میلادی) هیچ سند ملموسی نداریم که نشان بدهد چیزی به نام تاریخ هجری (هجرت محمد از مکه به مدینه) وجود داشته است [به موارد دیگر در تأیید همین تشخیص اشاره خواهد شد].

در این‌جا البته نکات ریز، فراوان هستند. برای نمونه راویان اسلامی گفته‌اند که محمد در سال ٦۱۰ در غاری به‌نام «حرا» به پیامبری برگزیده شد. «حرا»؟ حرا کجاست؟ امروزه همه می‌گویند در کوهی نزدیک مکه.

بدون شناخت‌ِ دقیق از تاریخ «حیره» و نقش‌ِ کلیدی آن در تحولات دینی نمی‌توان ارتباط میان‌ِ «حیره» و «حرا» را درک کرد.

در منابع‌ِ سُریانی «حیره، شهر بزرگ اعراب» نامیده شده است[٧] حیره‌ای‌ها خود را عرب می‌نامیدند ولی مانند ایرانیان به بیابان‌گردهایی که از عربستان امروزی به آن‌ها تاخت و تاز می‌کردند، «تازی» [برگرفته از واژه پهلوی «تاختن»] می‌گفتند (در نوشتارهای بعدی به این موضوع دقیق‌تر پرداخته خواهد شد). از این‌رو، در این‌جا باید تأکید کرد که عرب‌ها بر خلاف‌ِ تازی‌ها (نیمه‌بدوی‌ها و بدوی‌های کامل) از یک تمدن بسیار کهن برخوردار بودند ولی تازی‌ها که زندگی‌شان بر مبنای اقتصاد‌ِ غارتی استوار بود، فاقد تمدن بودند. به‌سخنی دیگر، عرب‌ها بخش‌ِ قابل‌ِ توجهی از ایرانیان را تشکیل می‌دادند و بخشی از فرهنگ‌ِ ایرانی متعلق بدان‌ها بود. از این‌رو، درست آن است که از عرب‌های ایرانی سخن گفته شود؛ این هم‌میهنان از «خارج» نیامده بودند بلکه در درون قلمرو ایران‌ِ ساسانی زندگی می‌کردند: از میان‌رودان تا خراسان بزرگ.

تاکنون تاریخ ایران و میان‌رودان با روایات اسلامی توضیح داده شده است و بسیاری از پژوهشگران نیز تلاش کرده‌اند تا تاریخ‌ِ واقعی را بر اساس‌ِ این روایات (داستان‌ها) که دویست سال بعد تدوین شده توضیح بدهند. در حالی که شکل‌گیری این دین (اسلام) بر بستر‌ِ تاریخ‌ِ سیاسی-نظامی‌ِ فروپاشی‌ِ شاهنشاهی ساسانی رخ داده است، به‌عبارتی دیگر، اسلام، محصول‌ِ جانبی فروپاشی ساسانی است.


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ویسهوفر، یوزف، ایران باستان، از ۵۵۰ پیش از میلادی تا ٦۵۰ پس از میلاد، ترجمه‌ی مرتضی ثاقب‌فر، تهران: انتشارات ققنوس - ۱۳۷۸، ص ۲۴۴
[٢]- کریستن‌سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه‌ی رشید یاسمی، تهران: انتشارات نگاه - ۱۳۸۹، ص ۳٦۷
[٣]- یارشاطر، احسان، حضور ایران در جهان اسلام، ترجمه فریدون مجلسی، تهران: انتشارات مروارید - ۱۳۸۹، ص ۴۳
[۴]- پیگو لوسکایا، نینا، اعراب، حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده‌های چهارم- ششم میلادی، ترجمه‌ی عنایت‌‌الله رضا، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی - ۱۳۷۲، صص ۲۴٦-۲۴۷
[۵]- بازتاب جنگ ایران و بیزانس در سوره‌ی «الروم»:
غُلِبَتِ الرُّومُ، فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ، فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ، بِنَصْرِ اللَّهِ يَنصُرُ مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ
ترجمه از فولادوند: روميان شكست ‏خوردند، در نزديك‌ترين سرزمين و[لى] بعد از شكست‌شان در ظرف چند سالى به‌زودى پيروز خواهند گرديد، [فرجام] كار در گذشته و آينده از آن خداست و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مى‏‌گردند، هر كه را بخواهد يارى مى‏‌كند و اوست ‏شكست‏‌ناپذير مهربان.
روند جنگ ایران علیه بیزانس همین مسیر را طی کرده است، در آغاز بیزانس شکست می‌خورد ولی سرانجام پیروز می‌شود. هم‌چنین در این‌جا منظور از مؤمنان، مسیحیان می‌باشند.
[٦]- هم‌چنین بنگرید به «سقوط ساسانیان» نوشته‌ی دکتر مسعود امیرخلیلی، در: سند سال ٦٣٧ میلادی، قدیمی‌ترین سند از محمد.
[٧]- پیگو لوسکایا، هما‌ن‌جا، ص ۵٦۹


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ ب. بی‌نیاز (داریوش)، کتاب نگاهی دیگر به فرایند اسلامی‌شدن ایران، ویراستار: اصغر نصرتی، ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك).


۱۳۹۶ آبان ۱۷, چهارشنبه

نظریه و اهمیت آن در دین‌پژوهی

از: ویلیام دیل و تیموتی بیل؛ برگردان: حمید پرنیان

‌نظریه‌ برای پژوهش‌های دینی


فهرست مندرجات

.



پیشگفتار

روی جلد متن انگلیسی کتاب «نظریه‌ برای پژوهش‌های دینی»، با تصاویری از ویلیام دیل (در بالا) و تیموتی بیل (در پایین)

آن‌چه در زیر می‌آید مقدمه‌ی کتاب «نظریه‌ برای پژوهش‌های دینی» است. این کتاب فصل به فصل به صورتی آزاد (آزاد با هدف فهم‌پذیری بیش‌تر) ترجمه شده و در سایت زمانه به نشر رسیده است.

فصل‌های این کتاب مستقل از هم هستند و در نتیجه لازم نیست برای مطالعه‌ی هر کدام از آن‌ها فصل‌های پیشین خوانده شوند. (توضیح مترجم)

تئوری که به فارسی نظریه خوانده می‌شود، از واژه‌ی یونانی theoria گرفته شده که به معنای «دیدگاه» یا «چشم‌انداز» است؛ یعنی شیوه‌ی دیدن. نظریه همان عینک مفهومی‌ای است که ما از آن استفاده می‌کنیم تا آن‌چه را می‌بینیم در قاب بیاوریم، و بر آن تمرکز کنیم. نظریه، ابزاری برای تمیزدادن، رمزگشایی، و معنا‌دهی است.

پرسش اصلی در پژوهش آکادمیک دین این است که «دین چیست؟». گرچه پاسخ‌های متنوعی به این پرسش داده می‌شود، اما همه‌ی این پاسخ‌ها نظرورزی درباره دین را مسلم فرض می‌کنند، نظرورزی بر مبنای ایده‌ی دین که آن چیزی است که به باورها و کنش‌های متنوعی که ما دینی می‌نامیم‌شان، معنا می‌دهد. دین‌پژوهی، نظریه است؛ دین‌پژوهی همانا برساخته از ابزارهای مفهومی بی‌شماری است که برای «نظر» به دین مورد استفاده قرار می‌گیرند.

در طول دو سده‌ی گذشته روشن شده که پژوهشِ آکادمیکِ دین هیچ «نظریه‌ی کلان و یک‌پارچه»ای ندارد، نظریه‌ای که بتواند به همه‌ی پدیده‌های دینی بپردازد. و هیچ‌وقت هم چنین نظریه‌ای وجود نخواهد داشت. هر نظریه‌ای فقط بر چیزهای مشخصی متمرکز می‌شود و چیزهای دیگر را از قاب یا تمرکزش بیرون می‌گذارد. بنابراین، دین‌پژوهی همیشه در جستجوی نظریه‌های جدیدی است که بتوانند دریچه‌های جدیدی برای دیدن و تفسیر دین به روی ما بگشایند.

دین‌پژوهان، در دهه‌های اخیر، به فراسوی مرزهای سنتیِ این رشته رفته‌اند، تا چشم‌اندازهای نظریِ جدیدی را پیدا کنند و دین را با آن چشم‌اندازهای نوین تفسیر کنند. نظریه‌های فرهنگ، تاریخ، زبان، و جنسیت که در گذشته برای بیش‌تر دین‌شناسان نظریه‌هایی بیگانه بودند، امروزه قاب و تمرکز تازه‌ای به فهمِ ما از دین داده‌اند. در نتیجه، مرکز و هسته‌ی اصلی نظریه‌ها و روش‌های دین‌پژوهی آکادمیک شدیدا دگرگون شده‌اند و بسط یافته‌اند. این شرایط موجب شده است که دین‌پژوهی، حوزه‌ی آکادمیک هیجان‌برانگیز و پرجنب‌وجوشی باشد. دانشجویان و استادان رشته‌ی دین‌پژوهی نیز با چالش‌های مهمی روبه‌رو شده‌اند. درست است که این نظریه‌ها پرسش‌های نویی می‌پرسند و فرصت‌های بدیعی برای مطالعه و تفسیر دین در اختیار می‌گذارند، اما فهمیدن‌شان هم اغلب دشوار است. ما بر آنیم که نگاه گذرایی به آرا و اندیشه‌های تاثیرگذارترین دانش‌پژوهانی بیندازیم که بیرون از حوزه‌ی دین اندیشه‌ورزی کرده‌اند، اما آثار و اندیشه‌هایشان بر دین‌پژوهی نوین تاثیر فراوان داشته‌اند.

ما این کتاب را برای سه دسته از خوانندگان نوشته‌ایم:

    اول – دانشجویان دوره‌ی کارشناسی در رشته‌های نظریه و روش‌شناسی دین‌پژوهی آکادمیک. گرچه درباره‌ی نظریه‌های سنتی دین (مانند تیلور، دروکیم، وبر، اوتو، الیاده، تورنر، و گیرتز) زیاد نوشته شده است، اما به‌چشم‌اندازهای نظری جدید توجه چندانی نشده است.

    دوم – برای دانشجویان دوره‌ی کارشناسی ارشد و دکترا.

    سوم – استادان و دین‌پژوهانی نیز که نیاز به منبعی دارند تا چشم‌اندازهای نظری معاصر را معرفی کند، می‌توانند از این کتاب استفاده کنند.


▲پیدایش

این کتاب حاصل بحث‌ در کلاس‌های درس است. تجربیات نویسندگان این کتاب در طول تدریس در حوزه‌ی دین‌پژوهی نشان داد که دانشجویان در فهم چشم‌اندازهای نظری سنتی درباره‌ی دین مشکل چندانی ندارند. برای مثال، برای دانشجویان درک مفهوم مدرنی که دورکیم و الیاده از دوگانه‌ی مقدس-نامقدس ارائه می‌دهند و آن را ستون و بنیادِ فهم دین می‌دانند چندان دشوار نیست. دلیل این امر تا حدودی آن است که ایده‌ی مقدس-نامقدس به فهم عمومی از ماهیتِ دین راه پیدا کرده است. اینکه بین مقدس و نامقدس جدایی و شکاف اساسی‌ای وجود دارد، امروزه بدیهی و واضح پنداشته می‌شود. از این گذشته، دوتایی‌ای که در مقدس-نامقدس وجود دارد از جنس همان دوتایی‌هایی است که جهان‌بینی‌ ما را شکل می‌دهند، دوتایی‌هایی مانند نهاد دین و نهاد دولت، حق و باطل، خیر و شر.

در مورد نظریه‌ها و برداشت‌هایی چون اغلب نظریه‌های معاصر و به طور مشخص «پسامدرن» که کمتر به فهم عمومی نزدیک‌اند، قضیه فرق می‌کند. تلاش بیشتری برای فهم این نظریه‌ها و دیدگاه‌ها لازم است. برخی‌ها بر این عقیده‌اند که این نظریه‌ها بویی از منطق نبرده‌اند.

گذشته از این‌ها این نظریه‌ها ضرورتاً مستقیماً به مسئله‌ی دین و پدیده‌های دینی نمی‌پردازند. آن‌ها اصطلاحات و مفاهیم جدیدی عرضه می‌کنند – مفاهیمی مانند گفتمان، بازنمایی، سوژگان (سوبژکتیویته)، جنسیت، ایدئولوژی، تجسم، و فرهنگ – که برای بسیاری از دانشجویان ناآشنا هستند و در نگاه اول انگار ربط چندانی به دین ندارند.

ولی صرف‌نظر از معاصربودن و مُدبودن این نظریه‌ها، پرسیدنی است که آنها واقعا چه‌چیزی دارند که به درد دانشجویان دین‌شناسی بخورد؟

آن‌ها پرسش‌هایی مطرح می‌کنند و ماهیتِ کنش و اندیشه‌ی دینی را به‌گونه‌ای روشن می‌سازند که ما پدیده‌های دینی را دیگر یک‌ سری متن و رویداد مجرد و انتزاعی نبینیم، بلکه آن‌ها را هم‌چون جنبه‌های درهم‌تنیده‌ی فرهنگ بدانیم که از کنش‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تاثیر گرفته‌اند و خود بر آن‌ها تاثیر گذاشته‌اند.


▲گفت‌وگوها

چشم‌اندازهای نظری‌ای که در این کتاب معرفی شده‌اند به‌طور ناگهانی و از هیچ پدید نیامده‌اند. این نظریه‌ها حاصل گفت‌وگوهایی است که مولفان این نظریه‌ها با نظریه‌پردازانِ پیش از خود داشتند. از این لحاظ، چهار نفر به‌طور خاص پیشگام بوده‌اند: زیگموند فروید، کارل مارکس، فردریش نیچه، و فردینان سوسور. این چهار پیشگام، همه با هم، زمینه‌ای برای گفتمانِ میانه‌ی سده‌ی بیستم را شکل می‌دهند. مفاهیم و پرسش‌های این چهار نفر، هنوز هم در دستور کار نظریه‌ی معاصر است. ما چه این نظریه‌ها را قبول داشته باشیم چه نه، باید آن‌ها را بشناسیم. بنابراین، بخش نخست این کتاب به این چهار پیشگام خواهد پرداخت.

همان‌طور که نظریه‌پردازنی که در این کتاب معرفی می‌شوند با این چهار پیشگام وارد گفت‌وگو شده‌اند، ما هم دانش‌جویان امروزه‌ی رشته‌ی دین را دعوت می‌کنیم تا با این نظریه‌ها و نظریه‌پردازان وارد گفت‌وگو شوند. برای مثال، وقتی ما ماهیت زبان را به چالش بکشیم، چه تغییراتی در نگرش ما به دین ایجاد خواهد شد؟ آیا زبان، تطابق طبیعی بین کلمه و مرجوعِ بیرونی است؟ یا همان‌طور که ساختارگراها می‌گویند، زبان یک نظام نشانه‌شناختی است و نشانه‌ی زبانی اختیاری است و همچنین مبتنی بر تفاوت؟ نکته این‌جاست که این روش‌های انتقادی پژوهش، به ما اجازه می‌دهند تا دین را آن گونه نبینیم که نظریه‌های سنتی دین دیده‌اند.

قصد این کتاب آن است که مفید و کارآمد باشد. ما فکر می‌کنیم که بیش‌تر خوانندگان مایل نخواهند بود که همه‌ی کتاب را بخوانند؛ بلکه یک‌راست می‌روند سراغ نظریه یا نظریه‌پرداز به‌خصوصی. پیشگامان و هم‌چنین نظریه‌پردازان معاصری که در بخش دوم به آن‌ها پرداخته شده است، به ترتیب حرف الفبا ارائه شده‌اند. و در هر فصل، سه بخش تعبیه شده است: مفاهیم کلیدی، بدنه‌ی اصلی متن، و مطالعات بیش‌تر.

ما در این کتاب، راه‌های چندگانه‌ای برای فهم دین ارائه کرده‌ایم. گرچه نظریه‌پردازانی که در این کتاب بررسی شده‌اند، شاید در نگاه اول کمی دشوارفهم به نظر برسند، اما ارزش وقت‌گذاشتن و تلاشِ بیش‌تر را دارند. هدف ما آن است که شما را با کار این نظریه‌پردازان آشنا کنیم و مفاهیم اصلی آن‌ها را بکاویم و راه را برای مطالعات بیش‌تر هموار کنیم. اگر خوانندگان بعد از خواندن این کتاب به سراغ متون اصلی بروند و آن‌ها را بخوانند، حتما فهم کامل‌تر و دقیق‌تری از تاثیر آن‌ها بر دین‌پژوهی خواهند داشت.[۱]


[▲] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.


[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مقدمه‌ی کتاب «نظریه برای پژوهش‌های دینی»، نوشته‌ی ویلیام دیل و تیموتی بیل، برگردان به فارسی از: حمید پرنیان، انتشارات زمانه - بهمن ۱۳۹۱


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ کتاب نظریه برای پژوهش‌های دینی، برگردان فارسی منبع زیر:
William E.Deal & Timothy K.Beal: Theory for religious studies, New York 2004


۱۳۹۴ بهمن ۱, پنجشنبه

درباره‌ی منشأ فرهنگ

از: ژان فرانسوا دورتیه؛ ترجمۀ جلاالدین رفیع‌فر

منشا عالم، حیات، انسان و زبان

(درباره‌ی منشأ فرهنگ)



منشا عالم، حیات، انسان و زبان

طرح روی جلد کتاب «منشا عالم، حیات، انسان و زبان»

در روز ۳۰ام نوامبر ۱۹۸٦ به مناسبت روز جهانی محیط‌شناسی انسانی، گردهمایی در شهر بوردو فرانسه برگزار گردید. این گردهمایی، که در نوع خود استثنایی بود، با شرکت ٨٠٠ نفر تشکیل شد که ۴٠٠ نفر آن‌ها از دانشمندان و پژوهشگران مشهور فرانسوی‌زبان جهان بودند. هدف اصلی از این گردهمایی باشکوه، که به ابتکار و زیر نظر فیلیپ برونو (Philippe Brenot)، بر پا شده بود، دستیابی به آخرین دستاوردهای علمی قرن بیستم درباره موضوعات بنیادی «منشا عالم، حیات، انسان و زبان» و معرفی آن‌ها به جهانیان بود. از اهداف دیگر این همایش بزرگ علمی، ارائه و بررسی جدیدترین نظریات درباره‌ی انسان‌شناسی و محیط‌شناسی انسانی بود.

در این همایش، چهار سخنرانی مهم درباره‌ی چهار موضوع اشاره‌شده در بالا، توسط چهار صاحب‌نطر مشهور جهان ارائه گردید:

□ هوبرت ریوز (Hubert Reeves)، نویسنده‌‌ی «منشأ عالم»، که از دانشمندان به‌نام قرن بیستم است، در شهر منترال کانادا زاده شده و دارای درجه دکتری اخترفیزیک هسته‌ای است.

□ ژاک ریس (Jacques Reisse)، نویسنده‌ی «منشأ حیات»، شیمی‌دان معروف بلژیکی است که «رئیس انجمن شیمی‌دانان بلژیک» و استاد ممتاز «دانشگاه آزاد بروکسل» می‌باشد. او را می‌توان در ردیف برجسته‌ترین متخصصان این علم در اروپای قرن بیستم قرار داد. تخصص ژاک ریس، شیمی دوران اولیه‌ی کره‌ی زمین است.

□ ایو کوپنس (Yves Coppans)، نویسنده‌ی «منشأ انسان»، در بلژیک زاده شده است و کرسی دیرین انسان‌شناسی را در کالج فرانسه در اختیار دارد. کوپنس، از جمله صاحب‌نطران مشهور این رشته در جهان می‌باشد.

□ اریک دو گرولیه (Eric de Grolier)، نویسنده‌ی «منشأ زبان»، جامعه‌شناس و عضو «شورای عالی بین‌المللی علوم اجتماعی» و دبیر «انجمن بین‌المللی منشأ زبان» است. تخصص او منشأ زبان و جامعه‌شناسی زبان می‌باشد، که یکی از صاحب‌نطران برجسته‌ی این موضوع در اروپا و جهان به‌شمار می‌رود.

کتاب حاضر از ۴ بخش مجزا تشکیل شده است که هر بخش متن کامل یکی از سخنرانی‌ها است که پس از بازبینی و اصلاحات توسط سخنرانان، به دلیل اهمیتی که داشت، در ۱۹٨٨ میلادی در فرانسه به چاپ رسید. هم‌چنین مقالۀ «منشأ فرهنگ»، نوشتۀ ژان فرانسوا دورتیه، در چاپ چهارم متن فارسی، به این کتاب افزوده شده است.

ژان فرانسوا دورتیه (Jean-Francois Dortier) مقاله‌ی «منشأ فرهنگ» را با معرفی کتاب «چرا من پدرم را خوردم» نوشته، روی لویس که داستانی خیالی مربوط به دوره‌ی پارینه‌سنگی است، آغاز می‌کند و با بحث‌های انسان‌شناختی تطوری سعی در تکامل فرهنگ از دوران پارینه‌سنگی تا به امروز را دارد و در واقع او در این مقاله، پیدایش فرهنگ را در عصر پارینه‌سنگی جستجو می‌کند. وی در نوشتار خود گفتگویی که با ترانس و. دیسون (متخصص علوم مغزی و انسان‌شناسی تحولی در دانشگاه بوستون) داشته را می‌آورد.[۱]


درباره‌ی منشأ فرهنگ

توانایی مغز انسان‌‏های اولیه چقدر بوده است؟ چه زمانی زبان به‏‌وجود آمد؟ چه خصایلی انسان‏ اندیشمند را از انسان‏‌های دیگر متمایز می‏‌کنند؟ با تکیه بر تعداد قابل توجه پژوهش‏‌های جدید، از این پس این امکان وجود دارد که بتوان موضوع پیدایش فرهنگ را در بین انسان‏‌ها تشریح کرد.

چرا من پدرم را خوردم نام کتابی است اثر روی لویس‏[٢] (Roy Lewis) که ماجرایش به صدها هزار سال پیش، یعنی دوره‏ی پیش از تاریخ بر می‏‌گردد.

فسیل کشف شده لوسی، جنوبی کپی معروف

در این کتاب، ادوارد، یک انسان عصر پارینه‌‏سنگی‏[٣]، تمام تلاش‏‌اش این بود که به اختراعات‏ و کشفیات جدید دست پیدا کند و در مقابل چشمان متعجب خانواده خود از پیشرفت حمایت و دفاع نماید. زمانی که او به کنترل آتش و به‏‌کارگیری آن مشغول می‏‌شود، برادرش وانیا[۴]، یک انسان‌نمای صادق ولی محافظ‌ه‌کار به او اخطار می‏‌کند و از این پس یک اختلاف عمیق بین این‏ دو برادر به‏‌وجود می‌آید.

ادوارد از منافع متعدد آتش سخن می‏‌گوید: با آتش می‏‌توان گوشت را پخت، خود را گرم کرد، پشه‏‌ها را دور کرد و به کمک آن از خود در مقابل حیوانات درنده دفاع کرد.

و در مقابل وانیا به او خطرات آن را گوشزد می‏‌کند:سوزاندن، خصوصاً خطر بزرگ‏ آتش‌‏سوزی جنگل، تمایل به رام کردن آتش، (کنترل کردن آتش) و انجام یک سلسله اعمال‏ جادوگرانه به کمک آن و... «واقع‏‌بین باشیم، و به‌همان سنگ تراشیده اکتفا کنیم»، او این سخنان‏ را به برادرش می‏‌گوید.

اما در مقابل پیشرفت‏‌های سریع انسان شدن او از جمله‌ی معروف خود استفاده می‏‌کند: «برگردیم به جنگل».

فرزندان متحیرش از او می‏‌پرسند چرا تنها به تراشیدن سنگ بسنده‏ نمی‏‌کنیم، چرا بایستی دایما چیزهای جدید را یاد گرفت، اختراع کرد، پیشرفت کرد، جلو رفت، به‏‌دنبال راه‏‌های پیشرفت انسان‏شدن بود. ادوارد در یک روز خوب و دلچسب در پاسخ به این‏ سؤالات چنین می‌‏گوید: «صبر کنید و ببینید».

کتاب داستان آ-لویس حاوی یک پاسخ خنده‏‌دار به یک معمای بزرگ علمی است، و آن‏ سؤال این است: منشأ انسان.

کی، چگونه و چرا یک انسا‌ن‏‌نما که در جنگل‏‌های آفریقا زندگی‏ می‏‌کرد ناگهان به فکر ساختن ابزار، اختراع، زبان و بالأخره هنر، مذهب، قوانین اجتماعی‏ پرداخت و به یک نوع کاملاً خاص تبدیل گشت؟

با بهره‏‌گیری از بایگانی باستان‏‌شناسی، استخوان‏‌های فسیل‏شده، ابزارهای سنگی تراشیده، آثار اجاق، قبرستان و نقاشی‏‌های صخره‏‌ها و تعیین قدمت هرچه دقیق‏‌تر آن‏‌ها، امکان دوباره‏‌سازی خطوط اصلی تبار انسانی و چگونگی‏ انسان شدن به‌‏وجود آمده است.

اما این داده‏‌ها چیز زیادی درباره توانایی مغز انسان پیش از تاریخ در اختیار قرار نمی‏‌دهد، درباره فرهنگ آن‏‌ها، چه می‏‌توان گفت و یا چه تصوری می‏‌توان داشت؟ چرا، مثلاً یک خلأ دو میلیون‌‏ساله بین اولین ابزارها و اولین آثار هنری وجود دارد؟ یا این‏‌که اندیشه نمادین و زبان در چه زمانی پیدا شد؟

داده‏‌های جدید باستا‌ن‏‌شناسی شناختی، روان‏شناسی تکامل‏‌گرایانه‏[۵]، نژادشناسی، علوم مربوط به روان امکان صورت‏‌بندی داستان پیدایش فرهنگ را در تاریخ انسان فراهم کرده‏‌اند.

فسیل شبیه‌سازی شده جنوبی کپی یا استرالپیتکوس

استرال اپیتک‏‌ها (Australopithecus) چه کسانی بودند؟ مشخصه‏‌های مهم پیش از تاریخ انسان در سه دوره‏ به‏‌وجود آمده‏‌اند: ابتدا، استرال اپیتک‏‌ها (انسان‏‌نماها) هستند که از میمون‏‌های بزرگ دوپا که در آفریقا بین چهار تا یک میلیون سال پیش زندگی می‌‏کرده‏‌اند، جدا شده‏‌اند.

دومین مرحله به ظهور نوع انسان[٦] ‏(هومو Homo) در حدود دو میلیون سال پیش مربوط می‏‌شود، حجم‏ جمجمه این نوع رشد تعجب‏‌آوری کرده و در طول ۱،۵ میلیون سال به سه برابر افزایش یافته‏ است، این نمونه به ساخت ابزار روی آورده است، تا این‏که بالاخره انسان اندیشمند (هومو ساپین) در حدود ۱۵۰ هزار سال پیش ظاهر می‏‌شود.

با پیدایش این انسان بود که حدود ۴۰ هزار سال پیش یک مهبانگ‏[٧] واقعی فرهنگی به‏‌وقوع‏ پیوست که نتیجه آن پیدایش هنر، قبرستان‏‌ها و آیین‏‌های مقدس بود.

اما برای این‏‌که بفهمیم چه اتفاقی افتاده است، تاریخ را از ابتدا یک‏بار دیگر مرور می‏‌کنیم.

تاریخ انسان از آفریقا حدود ۴ تا ۵ میلیون سال پیش تا پیدایش استرال‏‏‌اپتیک‏‌ها آغاز می‏‌گردد، این کشف بزرگ را مدیون پیش از تاریخ‏‌شناس بزرگ، ریموند دارت هستیم‏ (۱۸۹۳-۱۹۸۸)، او در سال ۱۹۲۴ موفق به کشف یک فسیل متعلق به یک کودک با هیبت بسیار خاص در آفریقا گردید، جمجمه این کودک، معروف به «کودک تئنگ» هم شبیه به میمون بود و هم شبیه به انسان، ابتدا به‏‌نظر می‏‌رسید که همان «حلقه گمشده» بین اجداد انسان و میمون‏‌های بزرگ‏ باشد.

دارت این نمونه را استرال اپیتکوس (یا استرالوپیتکوس، انسان‏‌نما)[٢] نام نهاد، اما تاریخ و شیوه زندگی انسان‏‌نماها به‌‏درستی بعد از سال‏‌های ۱۹٦۰ با فسیل‏‌های به‏‌دست آمده توسط خانواده لیکی از منطقه دریاچه‏‌های بزرگ شرق آفریقا و سپس فسیل لوسی توسط گروه ایوکوپنس، موریس‏ تایب، ژان کالب و دونالد جوهانسون، در سال ۱۹۷۴ آغاز می‏‌گردد.

بالاخره با این کشف اخیر بود که مطالعه انواع جدید انسان‏‌نماها در آفریقای جنوبی، چاد و اتیوپی از اواسط دهه ۱۹۹۰ مورد توجه بیشتر قرار گرفت و دنبال شد.

فسیل شبیه‌سازی‌شده‌‌ی یک جفت جنوبی کپی یا استرالپیتکوس

در ظاهر، این دسته از انسان‏‌نماها به میمون‏‌های بزرگ شبیه هستند، حجم جمجمه استرالوپیتکوس عفاری (مانند لوسی) ۴۰۰ سانتی‌‏متر مکعب (کمی بیشتر از یک شامپانزه) ولی‏ ساختار آن‏‌ها متفاوت بوده است.

سوراخ اکسی پیتال در انسان‏‌نماها (جایی که ستون فقرات در زیر جمجمه از آن عبور می‏کند) کمی به‏‌طرف جلو تمایل دارد، چیزی که نشانه راه رفتن روی‏ دوپا است، طول قد آن‌‏ها حدود ۱،۴۰ متر در بین مردان و ۱،۱۵ در بین زنان بوده است.

موضوع دوریختی جنسیتی (تفاوت مهم و بزرگ بین بدن مرد و زن) یک نشانه جالب از آداب جنسی آن‏‌هاست، در حقیقت در بین نخستی‏‌ها، از جمله گوریل یا بابون‏‌های ‏هامادریاس، یک دوریختی با اعمال و رفتار مشخص مرتبط با حرم‏سرا دیده می‏شود: نرها با یکدیگر به نبرد می‏‌پردازند. در نهایت قوی‏‌ترین آن‏‌ها مالک یک گروه از ماده‏‌ها می‏‌شود.

در مقابل در بین‏ نمونه‏‌های تک همسر مثل ژیبون یا در بین بعضی از انواع که داری بی‏‌نظمی در روابط جنسی‏ می‏‌باشند، مانند شامپانزه‏‌ها، دوریختی کمتر به‏‌چشم می‏‌خورد.

تصور ما بر این است که استرال اپیتک‏‌ها مانند میمون‏‌های بزرگ امروزی در گروه‏‌های‏ کوچک (حدود ۱۰ نفر) یک سرزمین معین را تحت اشغال داشته‏‌اند و احتمالاً جنگل‏‌های‏ حاره‏‌ای را برای زندگی در چمن‏‌زارهای درخت‏دار در حاشیه دریاچه‏‌ها و رودخانه‏‌ها ترک کرده‏‌اند.

مواد غذایی آن‏‌ها از طریق گردآوری میوه‏‌ها و گیاهان مختلف و شکار پستانداران کوچک‏ تأمین می‏‌شده است، اما آیا می‏‌دانیم امکانات شناختی آن‏‌ها به‏‌چه میزان و چقدر بوده است؟

امروزه پذیرفته‏‌ایم که استرال اپیتک‏‌ها (همان استرالوپیتکوس‌ها) با شامپانزده‏‌ها قابل مقایسه می‏‌باشند، هر دو دارای جد مشترک‏‌اند که بین ۵ تا ۷ میلیون سال پیش، یا به عبارت ساده‏‌تر، یک میلیون سال قبل از پیدایش‏ استرال اپیتک‏‌ها زندگی می‏کرده‏‌اند،

استفاده از ابزار (سنگ) برای شکستن گردو توسط شامپانزه

میمون‏‌شناس معروف، جن گودال، یکی از اولین افرادی است که به مشاهده شامپانزه‏‌ها در وضعیت آزاد در جنگل‏‌های تانزانیا پرداخته است، پیش از تاریخ‏‌شناس معروف، لویی لیکی‏ مشوق او برای انجام چنین مطالعاتی بوده است، تا این‏که بتوان شیوه زندگی استرال اپیتک‏‌ها را بهتر فهمید.

مطالعات گودال و تمامی اکیپ‏‌هایی که این کار را دنبال کرده‏‌اند نشان داد که شامپانزه‏‌ها از مقداری هوش و استعداد فنی بهره‏‌مند هستند.

آن‏‌ها به ساخت تخت‏‌هایی از جنس شاخ و برگ‏ درختان برای خواب مبادرت می‏‌ورزیده و از چوب‏‌های کوچک برای شکار موریانه استفاده‏ کرده و گردو را با قرار دادن بر روی یک سنگ (سندان) و با کوبیدن سنگ دیگری بر روی آن‏ (چکش) می‌شکسته‏‌اند.

فردریک جولین، متخصص فرهنگ شامپانزه‏‌ها، نشان داده است که کارگاه‏‌های واقعی برای‏ شکستن گردو و در بین شامپانزه‏‌ها وجود داشته است که بعضی از آن‌‏ها قدمتی حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال داشته‏‌اند!

در حقیقت برای خرد کردن یک گردو با سنگ، آن‏‌ها از یک فن استفاده کرده‏‌اند: ضربه زدن شدید که باعث له شدن گردو شود و یا کوبیدن بر روی یک زمین سخت و فشار وارد کردن به‏ آن‏[٨] ...


سترالوپیتکوس (انسان‏‌نما)

هویت‌‏شناسی: استرال‌اپیتک‏‌ها (= استرالوپیتکوس، انسان‏گونه یا جنوبی کپی با نام علمی Australopithecus) حدود ۴ تا یک میلیون سال پیش در آفریقا زندگی می‌‌‏‌کرده‏‌اند، متوسط حجم جمجمه آن‌ها حدود ۵۰۰ سانتی‏‌متر مکعب (یک‌سوم مغز انسان امروزی) و طول قد آن‌ها کمتر از ۱،۴۰ متر بوده است.

ابزار سنگی مورد استفاده انسان راست‌قامت

انواع: در حال حاضر هشت نوع از آن‌ها شناسایی شده‏‌اند: قدیم‌‏ترین آن‌ها آردی پیتکوس اما ننسین، استرالوپیتکوس عفاری (لوسی)، استرال اپیتکوس افریکانوس، استرال اپیتکوس بحر غزالی‏ بوده‏‌اند.

جدیدترین آن‌ها که حدود ۲ میلیون تا یک میلیون سال پیش زندگی می‌‌‏کرده‏‌اند (هم‌عصر با نوع انسان Homo) را پارانتروپ نیز می‌‌‏‌نامند (پارانتروپوس بوازی، پارانتروپوس اتیوپیکوس، پارانتروپ روبوست).

گستردگی: این نمونه‏‌ها تنها در آفریقا زندگی می‌‌‏کرده‏‌اند، روی دوپا راه می‌‌‏‌رفته و بعضی از آن‌ها جنگل‏‌زی بوده‏‌اند، همه‏‌چیزخوار بوده و گه‌گاهی شکار نیز می‌‌‏کرده‏‌اند.

فرهنگ: به‌‏‏ندرت دارای فرهنگ بوده‏‌اند ولی نشانه‏‌هایی از ابزار در جامعه آن‌ها دیده شده که‏ هنوز بسیار بحث‏‌انگیز است، میزان توانایی آن‌ها می‌‌‏‌بایستی مشابه و هم‏‌سنگ با میمون‏‌های‏ بزرگ امروزی بوده باشد.


نوع انسان

هویت‌‏شناسی: حجم جمجمه آن‌ها از ٦۰۰ سانتی‏‌متر مکعب در بین هوموهابیلیس (انسان‏ ماهر) تا ۱۳۰۰ سانتی‏‌متر مکعب در بین انسان‏‌های جدید می‌‌‏‌رسد. اندازه قد آن‌ها برحسب‏ انواع به‌‌شدت متفاوت است: ۱،۴۰ متر در بین انسان‏‌‏های ماهر تا ۱،۸۰ برای انسان‏ ارگاستر.

انواع: هومورودولفنیس، هوموهابیلیس، هوموارگاستر در آفریقا بین ۵،۱ تا ۵،۲ میلیون سال‏ پیش زندگی می‌‌‏‌کرده‏‌اند، بقایای انسان راست قامت (هوموارکتوس) در آسیا نیز پیدا شده است، انسان‏ هایدلبرگنیس و انسان انته‏‌سه‏‌سور در اروپا بین یک میلیون تا ۳۰۰ هزارسال پیش‏ می‌‌‏‌زیسته‏‌اند، انسان‏‌های اندیشمند (نئاندرتال، کرومانیون) حدود ۲۰۰ هزار سال پیش ظاهر شده‏‌اند.

گستره جغرافیایی: انسان از آفریقا خارج شده و آسیا و اروپا را حدود یک میلیون سال پیش‏ فتح کرده است.

فرهنگ: انسان مخترع فن (فن تراش سنگ) بوده است، از ۴۰۰ هزار سال پیش آتش را تحت کنترل خود درآورد، درباره وجود یک زبان اولیه [مانند زبان در شامپانزه] در این‏ زمان بحث‏‌هایی در گرفته است.


انسان اندیشمند

نوع: دو شاخه (رده): انسان نئاندرتال (حدود ۲۰۰ هزار سال پیش ظاهر و حدود ۳۰ هزار سال پیش ناپدید شده است؛ کرومانیون، جد مستقیم انسان اندیشمند، یعنی انسان امروزی بوده‏ است.

شیوه زندگی: ابتدا به‌‏صورت کوچنده و نیمه‌یک‌جانشین، در مناطق مختلف جهان پراکنده‏ شده است، او به‌ شکار، صید و گردآوری مشغول بوده، تا مدت‏‌ها کشاورزی را نمی‏‌شناسد و در محدوده محله‏‌های کوچک زندگی می‌‌‏‌کرده است، هیچ نشانه‏‌ای از جنگ یا برخورد بین آن‌ها به‌‏دست نیامده است، وجود آدم‏خواری آیینی محتمل است.

فرهنگ: انسان نئاندرتال مردگان خود را دفن می‌‌‏‌کرده است، با حضور انسان اندیشمند ابزارهای سنگی ظریف‌‏تر و کارآمدتر شده‏‌اند (صد هزار سال پیش رنده و خراشنده از نوع‏ موستری ساخته می‌‌‏شده‏‌اند). در زئیر یک قلاب استخوانی با قدمت ۹۰ هزار سال پیدا شده‏ است.

انفجار فرهنگی ۴۰ هزار سال پیش: از ۴۰ هزار سال پیش شواهد وجود یک انفجار فرهنگی‏ به‌‏دست آمده است.

- تنوع ابزارها (نیزه‏‌ها، قلاب‏‌ها، لباس‏‌هایی از جنس پوست، سوزن استخوانی، سرنیزه‏‌های‏ سنگی، اسکنه، سنگ‏‌های تراشیده به‌ شکل برگ درخت زبان گنجشک و...)

- پیدایش یک هنر پیشرفته در غارهای مزین و مجسمه‏‌ها، که بدون شک با آیین‏‌های‏ مذهبی همراه بوده‏‌اند، تدفین روشمند مردگان و در مواردی همراه با آداب. (وضعیت قرار گرفتن‏ جسد و در مواردی قرار دادن اشیا و تزییناتی در کنار آن).

به‏‌نظر می‌‌‏‌رسد که شامپانزه‏‌ها ماده بالغ به‌ کودکان خود می‌‌‏‌آموزند که چگونه خود را حفظ کنند (یعنی در چه وضعیت‏‌هایی خود را قرار دهند) که این کار به‌ زمان نیاز دارد تا آن‌ها بتوانند یاد بگیرند.

نتیجه یک مطالعه که در مجله طبیعت (۱۹ ژوئن ۱۹۹۹) منتشر شده حتی وجود سنت‏‌های‏ محلی را در بین شامپانزه‏‌ها نشان داده است: شامپانزه‏‌های تانزانیا برای شکار مورچه‏‌ها خود را در وضعیت مشابه شامپانزه‏‌های ساحل عاج و اوگاندا قرار نمی‏‌دهند، تمام این‏‌ها نشانگر آن‏ است که‏ این سنت‏‌ها آموخته شده و سپس نسل‏ به‌‏ نسل منتقل شده‏‌اند، هوش اجتماعی در بین شامپانزه‏‌ها نیز توسعه یافته است.

حیوانات در شرایط استراتژیک قادر به‌ مکر و حیله هستند، برای مثال با فریاد می‌‌‏‌توانند گروه‏‌ها را متوجه چیز دیگری کرده و مواد غذایی را تصاحب کنند، از طرف دیگر، اطلاع داریم که‏ آن‌ها در ذهن‏‌شان نشانه‏‌ای از سرزمین را حفظ کرده و از خودآگاهی بهره‏‌مند هستند و قادرند میمون‏‌های دیگر را با نشان دادن اشیا و یک سلسله اعمال سرگرم نمایند.[۹]

مجموعه این مشاهدات تأکید می‌‌‏‌کند که شامپانزه‏‌ها مانند اکثر پستانداران، به‌ واکنش غریزی‏ خود بسنده نمی‏‌کنند و بخشی از رفتارهای آن‌ها آموختنی است: شامپانزه‏‌های کوچک از طریق‏ بازی، تجربه، تقلید، با قوانین اجتماعی آشنا می‌‌‏‌شوند. آن‌ها هم‏‌چنین می‌‌‏‌آموزند چگونه غذا بخورند و چگونه تخت خود را از شاخ و برگ درختان برای خواب شب بسازند. «دوره جوانی» شامپانزه‏‌ها که دوره قبل از سن بلوغ را شامل می‌‌‏‌شود، حدود ۱۰ سال است که همان دوره آموختن است.

.

زبان بدن (زبان اشاره) در شامپانزه‌ها: در حال درخواست غذا

می‏‌توان گفت آن‌ها میمون به‌ دنیا نمی‌‏آیند، بلکه بعد از تولد میمون می‌‌‏‌شوند، بدون شک‏ برای استرال‌اپیتک‏‌ها هم همین روال وجود داشته است.

پس آیا می‌‌‏‌توان در چنین شرایطی از وجود «فرهنگ» میمون‏‌های بزرگ و استرال‌اپیتک‏‌ها صحبت به‌ میان آورد؟ اگر بپذیریم که برای‏ چگونه عمل کردن و رفتارهای اجتماعی که از طریق برقراری ارتباط با گروه‏‌ها ایجاد می‌‌‏‌شود آموزش وجود داشته است. پس پاسخ این سؤال نیز کاملاً مثبت است.

این رویداد می‌‌‏‌تواند ما را به‌ طرف پذیرش این مسئله راهبری کند که بین استرال‌اپیتک‏‌ها و انسان امروزی تفاوت اصلی در درجه آن‌هاست. باوجود این، این نظر نتیجه‏‌ای نیست‏ که اکثر متخصصان به‌ آن رسیده باشند.

شامپانزه‏‌ها، مانند استرال‌اپیتک‏‌ها از ابزارهای ساده استفاده می‌‌‏‌کنند، ولی آن‌ها را نمی‌‏ساخته‏‌اند، از طرف دیگر، تلاش‏‌های انجام شده برای آموزش به‌ شامپانزه‏‌ها که بتوانند ابزار سنگی بسازند با شکست روبه‏‌رو شده است.

در همین راستا، تلاش‏‌هایی که برای آموختن زبان به‌ میمون‏‌ها انجام شده محدودیت آن‌ها را نشان داده است. شامپانزه‏‌ها موفق شدند تا حدود ۲۰۰ لغت را بیاموزند و از آن‌ها در جای درست‏ و به‌‏صورت کاملاً آگاهانه استفاده نمایند. آن‌ها می‌‌‏توانند از دو و گاهی سه ترکیب لغوی برای درخواست‏‌های خود استفاده نمایند، ولی‏ هرگز نمی‏‌توانند با کنار هم گذاشتن کلمات به‌ ساختن جملات واقعی بپردازند.

نکته قابل توجه آن است که آن‌ها همیشه از یک «زمینه زبانی» در یک بستر بسیار خاص برای‏ خواسته‏‌های‌شان استفاده می‌‌‏‌کنند: واشوموز، یا وقتی از او رنگ یک شی‏ پرسیده می‌‌‏‌شود به‌‏وسیله واشو می‌‌‏‌تواند پاسخ داده شود: «توپ آبی».

شامپانزه، هرگز برای طرح سؤال یا برای جلب و حتی برای شرح وقایع نیز از زبان استفاده‏ نمی‌‏کند.[۱٠]

بالاخره، همان‌‏طوری که انسان‏‌شناس آمریکایی ایان تاترسال‏[۱۱]، رئیس موزه تاریخ طبیعی‏ نیویورک بیان کرده، در زندگی شامپانزه نمی‏‌توان رفتارهایی را که تأییدکننده انجام دادن‏ فعالیت‏‌هایی که با یک پروژه درازمدت مرتبط است مشاهده کرد.[۱٢]

بنابراین، فاصله‏‌ای بین هوش استرال‌اپیتک‏‌ها (قابل مقایسه با شامپانزه‏‌ها) و فرزندان انسانی‏ آن‌ها در سرزمین آفریقا وجود داشته است.


انسان و ساختن ابزار
نیزه چوبی، متعلق به ۴۰۰ هزار سال پیش، کشف شده در آلمان

اولین نمونه‏‌های انسانی در آفریقا حدود دو میلیون سال پیش ظاهر شده‏‌اند. آن‌ها را در دو نمونه مشخص، یعنی انسان ماهر و انسان راست‌قامت می‌‌‏‌توان خلاصه کرد: گونه‌ی انسان‏ که قبل‏ از انسان اندیشمند می‌‌‏‌زیسته است. با پیدایش مجموعه اقماری جدید که اخیراً کشف گردید، یعنی هومو رودولفنیس، هومو ارگاسـتر، هومو هایـدلبرنیس، هومو آنتس‏‌سور، به‌‌شدت پیچیده‏ شده است و نیز این احتمال وجود دارد که این لیست افزایش یابد. با عنایت به‌ این نکته که دیگر به‌‌درستی باور به‌ یک تکامل انسانی در چارچوب و یا براساس یک محور خطی وجود ندارد، و بایستی به‌ یک تصویر انبوه که انواع مختلف انسان‏‌ها را در کنار هم نشان می‌‌‏‌دهد نگاه کرد.[۱٣]

نوآوری بزرگ و تعیین‏‌کننده انسان ساختن اولین ابزارها بوده است. برای بریدن گوشت، خرد کردن استخوان حیوانات بزرگ، از بلوک‏‌های سنگی که با شکستن قلوه‌سنگ‏‌ها و به‌‏وجود آوردن‏ لبه تیز استفاده می‌‌‏کرده‏‌اند. این اولین تکنولوژی بسیار ساده و ابتدایی است که به‌‏نام «ابزارهای‏ الدواینی» معروف‏‌اند و از نام محل باستانی تنگه الدوا در تانزانیا گرفته شده است. درباره این‏‌که‏ چه میزان توانایی مغزی برای انجام دادن چنین کاری مورد نیاز بوده است، بحث‏‌های بسیار شده‏ است.

باستان‏‌شناس معروف آندره لورواگوران در این خصوص از اصطلاح «زنجیره اعمال» (Chaine operatoire) برای مشخص کردن اعمال پی‏‌درپی برای ساختن این ابزارها استفاده‏ کرده است.

در همین راستا، همکار او ژاک پلرگرن معتقد است که ابزارهای الدواینی ساخته یک سلسله‏ اعمال هدفمند بوده است، اگرچه میزان کارهای مؤثر ضعیف بوده و ادوات به‌‏صورت بزرگ و خشن ساخته شده‏‌اند.

نمایی از تنگه الدوایی، محل کشف بسیاری از ابزارهای انسان‌های اولیه

توماس ج ‏لوون از دانشگاه کلورادو با این نظر موافق نیست. او از بیان چنین تصوری (شی‏ ساخته شده با هدف قبلی و مشخص) انتقاد می‌‌‏‌کند. به‌‏نظر او برای ساختن ادوات الدواینی به‌‏ داشتن یک هوش و استعداد بالاتر از یک میمون نیازی نبوده است.[۱۴]

در مقابل، نوآوری فنی، که به‌ ساخته شدن تبرهای سنگی انجامید، نشانگر مرحله‏‌ای از ذهن‏ و استعداد است که هیچ‏‌کس با آن مخالفتی ندارد، تبرهای سنگی عبارتند از: ابزارهای سنگی با شکل مشخص. آن‌ها شبیه یک بادام بزرگ هستند که لبه‏‌های تیزی دارند. ویژگی آن‌ها مسطح‏ بودن و هندسی‌شکل بودن آن‌هاست که هم از مقابل و هم از نیمرخ قابل مشاهده است. شواهد به‌‏دست آمده از باستان‏‌شناسی تجربی از ظرافت و صرف زمان طولانی برای آموختن تکنیک‏ ساخت نمونه‏‌های زیبایی از آن‌ها حکایت می‌‌‏‌کند. روشن است که این نوع ابزار با یک هدف‏ معین در ذهن و حتی یک وجه زیبایی‌شناختی عمدی ساخته شده است. از این منظر است که‏ می‌‌‏‌توان بدون هیچ‌‏گونه بحثی وارد حوزه اعمال برنامه‏‌ریزی شده گردید. یعنی عبور از چندین‏ مرحله اعمال با اهداف معین و با نمایش یک تصویر ذهنی از یک شی‏.

ابزارهای آشولی

حال در این‌‏جا یک سؤال مطرح است: هوش به‌‏‌کار رفته در ساختن این ابزارها در عرصه‏ دیگری هم وجود داشته است؟ مثلاً، زبان یا زندگی اجتماعی عبارت است از استعداد تخصصی‏ که تنها به‌ یک بخش فنی متصل است؟ این سؤال هم‌چنان مطرح است، و ما را به‌ بحث درباره معمای این دوره وارد می‌‌‏‌کند.

در حدود ۱،۵ میلیون سال پیش تبرهای سنگی آشولی ظاهر می‌‌‏‌شوند[۱۵]. این نوع ابزار را در طول حدود یک میلیون سال و تقریباً در تمامی سرزمین آفریقا، آسیا و اروپا می‌‌‏‌توان‏ یافت.

در طول زمان، فن ساخت این ابزارها پیشرفت کرده ولی تصویر ذهنی آن تغییر نکرده‏ است. در مقابل هیچ نشانه‏‌ای از تکنیک‏‌های پیشرفته‏‌تر و هم‏‌چنین هنر، آداب و رسوم تدفین‏ مردگان، لباس که بعدها به‌‏عنوان مشخصه انسان اندیشمند در نظر گرفته شد، نمی‏‌توان‏ یافت.

تنها اختراع مهم این دوره، خانگی کردن آتش است که به‌‏عنوان اعتبار انسان دوره‌ی پارینه‏‌سنگی‏ قدیم در نظر گرفته می‌‌‏‌شود.

راز فرهنگ انسان اولیه که بسیار پیشرفته‏‌تر از استرال‌اپیتک‏‌ها بوده است، بعضی از پژوهشگران را بر آن داشت تا به‌‏وجود یک پیش‌فرهنگ واسطه‏‌ای بیندیشند.

روان‌‏شناس آمریکایی، مرلین دونالد، در کتاب‏ش به‌‏نام منشا روح مدرن از این نظریه‏ دفاع می‌‌‏‌کند، و می‌‌‏‌گوید اولین انسان‏‌ها به‌ ابداع یک نوع خاص از فرهنگ اقدام کرده‏‌اند، این فرهنگ از نوع تقلیدی است و براساس نمایش حرکات اختراع شده است. در این‏ فرهنگ ارتباطات براساس تقلید و نمایش انجام می‌‌‏‌گرفته و آموزش آن از طریق تقلید از افراد بالغ و «مبدعان» آن صورت پذیرفته است. به‌‏نظر دونالد، این مرحله این امکان را فراهم ساخت تا به‌‌یک شکل از نمایش واسطه‏‌ای بین نشانه‏‌های ساده (حالات ترس و تهدید، فریادهای اخطاردهنده) و نمایش‏‌های نمادین (که در زبان می‌‌‏‌توان مشاهده نمود) دست‏ یافت. برای این‏‌که بتوانیم بفهمیم این فرهنگ تقلیدی به‌‏چه چیز شباهت داشته است دو نفر را در نظر بگیرید، یک بوشمن و یک اروپایی که هیچ‏‌یک به‌ زبان دیگری آشنایی ندارند، ولی می‌‌‏‌خواهند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. برای این‏‌که بتوانند منظور یکدیگر را بفهمند، مهم‌ترین عامل تقلید حرکات است، اعمالی که می‌‌‏‌توانند آن مفاهیم را نمایش‏ دهند.

برای گفتن «خوردن» می‌‌‏‌توان دست را به‌ طرف دهان برد. برای نشان دادن یک پرنده به‌ کمک‏ دست‏‌ها می‌‌‏توان حالت بال‌زدن را نمایش داد. برای سازمان دادن شکار، می‌‌‏‌توان آن را نمایش‏ داد.


آیا انسان اولیه از زبان بهره‏‌مند بوده است؟

این حرکات تقلیدی (نمایشی) به‌‌یک شکل خاصی از نمایش تبدیل می‌‌‏‌شوند و امکان‏ به‌‏وجود آمدن صورت‏‌بندی‏‌های ساده را فراهم می‌‌‏‌نمایند: «برو یک سیب بیار» و یا مفاهیمی‏ چون «بزرگ است!» حرکات و حالات سؤال‏‌برانگیز «دختر کوچولو کجاست؟»، توصیف یک‏ موقعیت یا وضعیت «یک مار روی درخت قرار دارد». ولی این شکل از نمایش در عین حال بسیار محدود است و شرایط صورت‏‌بندی مفاهیم‏ انتزاعی را غیرممکن می‌‌‏‌سازد (می‏‌توان یک سگ را توصیف کرد ولی نه یک «حیوان»و حتی‏ یک «جاندار» را) و ایده‏‌ها و نظرات پیچیده («عمر گل‏‌ها کمتر از عمر ماست») («من عمویم را دیدم و به‌ من گفت که به‌ ما احتیاج دارد») و به‌‌خصوص اصلاً نمی‏‌شود قصه‏‌های دقیق و ظریف‏ مثل اسطوره‏‌ها و افسانه‏‌ها را بیان کرد.

مرلین دونالد

به‏‌نظر مرلین دونالد (Merlin Donald)، این فرهنگ «شکلکی» که بر محور اعمال قابل انجام دور می‌‌‏‌زند، این‏ امکان را به‌‏وجود می‌‌‏‌آورد که بتوان اشیایی که نیستند، یا وضعیت آینده (صحنه‏‌های شکار) را تداعی کند بدون این‏‌که به‌ مرحله‌ی نمادسازی یشرفته برسد.

رساله‌ی دونالد اغواکننده است؛ اما از هیچ‏‌یک از داده‏‌های باستان‌شناختی مستند بهره نبرده‏ است. به‌‏نظر او، رقص و بعضی از اعمال آیینی، بازمانده‏‌های معاصر این فرهنگ می‌‌‏‌باشند. اما نظریه او این قابلیت و شایستگی را دارد که از طریق آن به‌ درک یک شکل از فرهنگ بسیار ابتدایی نایل شویم.

این نظریه خصوصاً به‌ طرح سؤال درباره یک موضوع حیاتی دامن می‌‌‏‌زند: توانایی‏‌های‏ واقعی زبانی انسان‏‌های اولیه چقدر بوده است؟

آیا انسان اولیه دارای زبان بوده است؟ درباره این موضوع، نشانه‏‌های آناتومیک ضدونقیض‏ هستند.

فیلیپ توبیاس، یکی از کاشفان انسان ماهر از طریق قالب‏گیری (مولاژ) جمجمه به‌ این نتیجه‏ رسیده است که ابتدا شکل‏‌گیری بخش مرتبط با زبان به‌‏وجود آمده است. بنابراین، به‌‏نظر او زمان‏ پیدایش زبان به‌ حدود ۲ میلیون سال پیش می‌‌‏رسد.[۱٦]

اما آثار و نشانه‏‌های دیگر، مانند نبود یک ترکتوس حلقی منطبق (شکل حنجره)، این فکر را به‌‏وجود آورد که امکان استفاده از آواهای لازم دو مخرجی برای صحبت بین اجداد انسان‏ اندیشمند غیرممکن بوده است.

در نتیجه، ایان تاترسالِ زمان پیدایش زبان را بسیار دیرتر تعیین کرده است. او معتقد است که‏ زبان با انسان اندیشمند، یعنی حدود ۵۰ هزار سال پیش، به‌‏وجود آمد.

بین ۲ میلیون تا ۵۰ هزار سال تخمین‏‌های موجود درباره پیدایش زبان زمان بسیار زیادی‏ است. برای این‏‏‏‌‏که بتوان این شکاف بزرگ را بین نظریه‏‌های متناقض پرکرد، برخی از صاحب‏‌نظران به‌ یک پدیده واسط‌ه‏ای فکر می‌‌‏‌کنند و از آن حمایت می‌‌‏‌کنند.

دارک بیکرتون

زبان‌‏شناس معروف دارک بیکرتون (Derek Bickerton) از جمله‌ی آن‌هاست، او در کتاب‏‌اش تحت عنوان زبان و انواع[۱٧]‏ بر این اعتقاد است که امکان یک پیش‌زبان (زبان ابتدایی) گفتاری که بسیار نزدیک به‌ زبان‏ بچه‏‌های کمتر از ۵ است، قبل از انسان‏‌های راست‌قامت وجود داشته است؛ تقریباً همان‌چیزی‏ که به‌ شامپانزه‏‌ها آموزش داده شد.

این پیش‌زبان بسیار ساده است. در آن به‌ واژه‏‌ها و یا جمله‏‌هایی برمی‏‌خوریم که به‌‏صورت‏ ملکول‏‌های کوچک با معنای شکل داده شده از طریق به‌‌هم پیوستن دو واژه به‌‏وجود آمده است. («دوباره نوشیدن» یا «نخوابیدن»)

به‏‌نظر بیکرتون، تنها با پیدایش نمادهای انتزاعی و نحو است که می‌‌‏‌توان به‌ ساختن‏ توالی‏‌های کامل که منجر به‌ پیدایش فرهنگ نمادین می‌‌‏‌گردد دست یافت.

بنابراین دیدگاه، کلید شکل‏‌گیری تدریجی زبان روح و روان است که جهش فرهنگ انسان‏ اندیشمند را توجیه و توصیف خواهد کرد.

ترانس ‏و. دیسون، پژوهشگر دانشگاه بوستون، به‌‌یک رابطه تحولی همزمان بین مغز، زبان و اندیشه نمادین باور دارد. او در کتاب شمایل نمادین از نظریه تحول هم‌زمان مغز و زبان‏ که منجر به‌ پیدایش اندیشه نمادین می‌‌‏‌شود دفاع می‌‌‏‌کند.

به‏‌طور خلاصه، اولین انسان‏‌ها (راست‌قامت، ارگاستر و غیره) نسبت به‌ استرال‌اُپیتک‏‌ها از یک فرهنگ بسیار پیشرفته‏‌تر بهره‏‌مند بوده‏‌اند. این فرهنگ به‌ آن‌ها این امکان را داد تا ساختن‏ ابزارها را توسعه داده و آتش را تحت کنترل خود درآورند و تولید کنند. این یک مرحله تعیین‏‌کننده در تحول فرهنگی بشر به‌‌شمار می‌‌‏‌رود. با کنار هم گذاشتن نظر دونالد، بیکرتون و دیسون، می‌‌‏‌توان محدوده این پیش‌فرهنگ (فرهنگ ابتدایی) را ترسیم کرد.

انسان‏‌ها در یک دنیای بدون واسطه زندگی نمی‏‌کنند، کنش‏‌ها و واکنش‏‌های مستقیم بین افراد یا بین انسان و طبیعت وجود دارد. از طرف دیگر، امکان این‏‌که بتوان فعالیت‏‌های انسانی را برای‏ میان‏‌مدت برنامه‏‌ریزی کرد نیز وجود دارد. مثلاً طرح‏‌ریزی یک برنامه برای شکار بهتر، سازمان‏دهی فعالیت‏‌ها در یک گروه و...

از طرف دیگر، می‌‌‏‌توان وجود ارتباط بهتری که از ارتباط ساده ناشی از ابراز هیجانات فراتر می‌‌‏‌رود، را نیز تصور کرد. امکان انتقال اطلاعات (مثلاً برای بیان این‏‌که در فلان محل مواد غذایی‏ وجود دارد) و سازماندهی یک زندگی اجتماعی براساس نظم، ممنوع کردن، متعهد شدن، شاید هم تبادل بین گروه‏‌ها را نیز نمی‏‌توان از نظر دور داشت.

با وجود این، در دوره‌ی پارینه‌سنگی قدیم هنوز هیچ نشانه‏‌ای از وجود هنر، آیین‏‌ها، باورهای‏ مذهبی و یا تنوع تکنولوژی نمی‏‌توان یافت. برای دیدن این پدیده‏‌ها بایستی تا ظهور انسان اندیشمند منتظر بمانیم و تنها در این هنگام‏ است که به‌ دوره‌‏ی دیگری وارد می‌‌‏‌شویم.

شرایط پیدایش انسان اندیشمند در حدود صدوپنجاه هزار سال پیش از موضوعات بسیار بحث‏‌انگیز است. سه نقطه‏‌نظر در این خصوص وجود دارد:

اولین آن به‌ «چند تعریفی» معروف است، و با توجه به‌ تحول موازی انسان‏‌های راست‌قامت‏ آفریقا، آسیا و اروپا به‌‌طرف انسان اندیشمند تدوین شده است.

دومین نظر که به‌ «حوای آفریقایی» معروف است (انسان اندیشمند در آفریقا متولد شده و از آن‏‌جا به‌ سایر نقاط جهان عزیمت کرده است).

و بالأخره سومین نظر که مخلوطی است از دو نظریه قبلی که به‌ «نظریه شبکه‏‌ها» معروف‏ شده است.


انسان اندیشمند و انفجار فرهنگی

تنها چیزی که تاکنون مسجل شده آن است که انسان اندیشمند حدود ۱۵۰ هزار سال پیش‏ ظاهر شده است. این‌‏گونه شامل دو نوع مختلف بوده است: نئاندرتال و کرومانیون.

نئاندرتال از خویشاوندان دور ما بوده، که حدود ۳۰ هزار سال پیش بدون این‏‌که جانشینی از خود به‌‌جای بگذارد ناپدید شده است. کرومانیون جد مستقیم ما است.

دفن مردگان توسط انسان‌های نئاندرتال؛ کشف‌شده در اوایل ۱۹۰۰

این انسان امروزی در مدت کوتاهی که تا امروز ناشناخته مانده‏‌اند به‌ اختراع فنونی نائل شد. از ۴۰ هزار سال پیش، زمانی که انقراض نئاندرتال آغاز می‌‌‏گردد، یک انفجار فرهنگی به‌معنی‏ واقعی کلمه با انسان‏‌های کرومانیون به‌‌تدریج شکل می‌‌‏گیرد.

تصویری از داخل غار لاسکو

این انفجار (مهبانگ) فرهنگی به‌‌وسیله چندین رویداد مشخص قابل تشخیص است: تنوع و پیچیده‌شدن ابزارها (سرنیزه‏‌ها، قلاب‏‌ها، سوزن‏‌ها)، پیدایش لباس، کلبه‌‏های کوچک، گردنبند، آغاز هنر صخره‏‌ای، اولین مجسمه‏‌ها و... غار مزین و باشکوه لاسکو یا شووه، با تصاویر حیوانی‏ و تصاویر اسرارآمیز نقش منفی پنجه‌‏ی دست، بدون تردید از جمله نمادهای شناخته‌شده‏‌ی این دوره‏ می‌‌‏باشند (بین ۳۲ تا ۱۷ هزار سال پیش).

در این زمان، انسان کرومانیون مردمان خود را بر پایه یک سلسله آداب و آیین که بدون‏ هیچ‏‌گونه تردیدی مرتبط با باورهای مذهبی و دنیای پس از مرگ می‌‌‏‌باشد دفن می‌‌‏کرده است، قبرستان کشف شده در محل سونگیر در روسیه، از شواهد بسیار درخشان در این خصوص‏ است.

اجساد دفن شده دو جوان و یک مرد حدوداً شصت ساله در این گورستان شناسایی‏ شده‌‏اند که قدمت ۲۸ هزار ساله دارند. آن‏‌ها با لباس مزین با ۳۰۰۰ مروارید از جنس‏ عاج تدفین شده‏‌اند. برای ساختن هریک از این مرواریدها دست‌کم یک ساعت کار لازم‏ بوده است. گردن و مچ‏‌ها دارای گردنبند و مچ‏‌بند بوده است که از انواع صدف‏‌ها ساخته‏ شده‏‌اند. هم‏‌چنین در مقابل آن‌ها دو دندان بزرگ ماموت که به‌‌شکل چوب‌دستی صاف‌شده‏ درآمده‏‌اند (بدون شک به‌ کمک قرار دادن در آب جوش به‌ این حالت درآمده‌‏اند) قرار داشتند. در قبرها ابزارهای استخوانی و مجسمه‏‌های کوچک نیز وجود داشته‏‌اند. یک چنین وضعیتی‏ بدون تردید نشانگر آن است که آن‌ها برای رفتن به‌ دنیای دیگر با لباس و ابزارها مجهز شده بوده‏‌اند. قبر، هنر، ابزارهای پیچیده، باورهای مذهبی، و به‌‏‌طور کلی تمامی این‏ پدیده‏‌های فرهنگی تنها در طول چند هزار سال ظاهر شده‏‌اند که البته نمی‏‌توان آن‌ها را بدون‏ ارتباط مستقیم با یکدیگر در نظر گرفت. آیا این‏‌ها نشانه‏‌های پیدایش شکل جدیدی از تفکر نیست؟

آیا انسان راست‌قامت با یک زبان ابتدایی صحبت می‌‌‏کرده است؟

حدود ۲ سالگی، زمانی‌که بچه‏‌ها تلفظ اولین جمله‏‌ها را آغاز می‌‌‏‌کنند، تنها با ترکیب، یا کنار هم گذاشتن دو کلمه است که جملات کوچک را می‌‌‏‌سازند. این جملات بدون دستور زبان تقریباً با قابلیت زبانی شامپانزه‏‌ها شباهت دارد، و از همین طریق بود که زبان میمون‏‌ها را بدان‏‌ها آموختیم.

یک شامپانزه ماده «واشو» که به‌‌وسیله گاردنر آموزش دید قادر بود جملاتی چون «واشو موز» «کوکو» را بسازد، یا این‏‌که گوریل آموزش‌دیده توسط فرانسیس پاترسون می‌‌‏‌توانست بگوید، «برو بخواب» یا «باز هم حبوبات».

به‏‌نظر زبان‌‏شناسی چون درک بیکرتون[۱٧]‏ این زبان ابتدایی یک شکل از زبان واسطه‏‌ای بین‏ محاوره‏‌های ساده بدون فعل (فریادهای میمون‏‌ها وقتی احساس خطر می‌‌‏‌کنند) و زبان کاملاً شکل داده شده را تشکیل می‌‌‏‌دهند. این زبان ابتدایی امکان استفاده از واژه‏‌های نمادین را نیز دارا می‌‌‏‌باشد. بنابراین، یک نمایش واقعی از اشیا و اعمال است که امکان مشخص کردن اشیای‏ غایب را نیز فراهم می‌‌‏‌نماید، چیزی که هیچ حیوانی قادر به‌ انجام دادن آن در طبیعت نیست. اما این زبان در مقابل دارای نحو نمی‏‌باشد. این وضعیت امکان بیان حالت‏‌های پیچیده را به‌‌کلی از بین می‌‌‏‌برد. علاوه بر آن، این زبان ابتدایی تنها در یک حوزه‌ی خاص قابل استفاده است: بیان یک‏ درخواست، یا بیان یک عمل، اما امکان بیشتر از این و هم‏‌چنین بیان و توصیف وضعیت‏‌های‏ پیچیده را ندارد، مثلاً شرح داستان‏‌ها و اتفاقات، بیان عقاید انتزاعی، در حال حاضر چنین به‌‏‌نظر می‌‌‏رسد که در بین انسان‏‌های راست‌قامت وسیله برقراری ارتباط دارای اهمیت بوده است. به‏‌نظر بیکرتون زبان انسان‏‌های راست قامت آغاز شده است.

مثال‌های زبان ابتدایی
در بین بچه‌هادر بین شامپانزه‌ها
استر ٢٣ ماههواشو
«دوباره آب»«غذایش»
«خشک کن تو»«تو نوش»
«برو در بازکن»«واشو ببخشید»
(پیتر ٢٣ ماه)کانزی
«بابا آمد؟»«میوه‌هایش»
«آن را بشکن»«سگ رفت»
«بیشتر از این» («دوباره می‌خواهم»)«دادن کانزی»


تحول همزمان زبان و مغز

(گفت‌‏وگو با ترانس‏ و. دیسون‏)

نقاشی اسب در داخل غار لاسکو

ترانس‏ و. دیسون، متخصص علوم مغزی و انسان‏‌شناسی تحولی در دانشگاه بوستون‏ است و نویسنده کتاب شمایل نمادین: تحول همزمان زبان و مغز، نورتون ۱۹۹۷.

مجله علوم انسانی: منظورتان از تحول همزمان مغز و زبان چیست؟

ترانس‏ و. دیسون: مغز و زبان هریک با آهنگ خاص خود متحول شده‏‌اند. مغز به‌‌وسیله‏ یک جریان آرام ژنتیکی متحول شده، کم‏‌کم بزرگ و بزرگ‏‌تر شده و در طول مراحل انسان‏‌شدن دوباره سازمان یافته است. اما زبان با سرعت بیشتری متحول شده که این تحول از طریق یک جریان اجتماعی به‌‌انجام رسیده و فراگیری آن به‌‏صورت مؤثرتر و آسان‏‌تری‏ امکان‏‌پذیر بوده است.

اولین شکل ارتباط نمادین یک نوآوری اجتماعی به‌ همراه داشت که این نوآوری به‌‏ پیدایش یک کانون جدید فرهنگی منجر گردید و نمونه‏‌های انسانی با موفقیت با آن‏ منطبق شده‏‌اند. ساختار مغز برای پاسخگویی به‌ این نیاز جدید که این کانون شناختی‏ ایجاد کرده بود دچار تغییر شد(درست مثل سگ‏‌های آبی که با گذشت زمان با دریاچه‌‏های مصنوعی سازگار شده‏‌اند)،

مغز ما به‌‌تدریج با درخواست‏‌های شناختی ما و با استفاده از زبانی ساده و قابل فراگیری‏ منطبق شده است. این مسئله امکان تحول این زبان‏‌ها را به‌‌طرف اشکال پیچیده‏‌تر، که به‌‏‌نوبه‌ی خود مغز را مجبور کرده‏‌اند که با وظایف مشکل‌‏تری خود را منطبق کند، به‌‏وجود آورد و به‌ همین ترتیب ادامه یافت.

– آیا فکر نمی‏‌کنید که چیزی مثل یک زبان ابتدایی نمادین (پیش‌زبان) یا پیش‏‌فرهنگ (فرهنگ ابتدایی)، نمایش‏‌های ابتدایی و... می‏‌توانسته در تحول انسان در گذشته نقش داشته باشد؟

زبان‏‌های اولیه، می‌‌‏‌توانسته با شکلی ساده‏‌تر از انواع امروزی پیش زمینه اشکال موجود بوده باشند.

آن‏‌ها می‌‌‏‌بایستی از نظر آوایی و صرف و نحو ساده‏‌تر و برای فراگیری و به‌‏‌کارگیری‏ مشکل‏‌تر بوده باشند. از طرف دیگر، ضعیف بودن قابلیت مغز انسان برای به‌‌انجام‏ رساندن این وظیفه در آغاز را نباید از نظر دور داشت.

– آیا به‌‏‌طور کلی زبان را می‌‌‏‌توان توانایی فکری تخصصی و عنصری از هوش و استعداد نمادین در نظر گرفت، هر دو باهم... یا نه این و نه آن؟

سؤال شما متضمن یک انتخاب اجباری است که بیانگر یکی از ناشناخته‏‌ترین حالات و رمز مکتب زبان‏‌شناسی است. مغز انسان به‌‌طرز چشمگیری با زبان شکل گرفته است. این در حالی است که آموختن زبان به‌‏عنوان یک مهارت مادرزادی مانند خندیدن، یا ساختن لانه در بین پرندگان در نظر گرفته نمی‏‌شود.

مهارت‏‌های نمادین تنها زمانی به‌‏وجود می‌‌‏‌آیند که میزان نوآموزی به‌‏صورت خاص و در سطح بسیار بالا وجود داشته باشد. زبان تنها نتیحه هوش و استعداد عمومی پیشرفته‏ نیست. سه حالت اصلی از قابلیت‏‌های مغز انسان در خصوص زبان وجود دارد: میزان‏ نوآوری نمادها (مهارت نوآموزی به‌‌وسیله تقلید افزایش یافته)؛ شایستگی والا در تجزیه‏ و تحلیل خودکار و تولید مراحل پیچیده؛ تغییر در کنترل حرکات حنجره و سیستم‏ احشایی به‌‌طرف سیستم حرکتی پوسته.

هم‏‌چنین عوامل دیگر تغییر در استعدادهای هیجانی (برای مثال، لذت از زیبایی در تحلیل اشکال) و گرایش شدید به‌ تقلید را که در فراگیری زبان مؤثر است بایستی مدنظر داشت.


چرا آزتک‏‌ها چرخ را اختراع نکردند؟

نوآوری بسیار مهم‌‏تر از اختراع و یا کشف است. با وجود این‏‌که اغلب حالتی را نشان‏ می‌‌‏‌دهند، ولی تمام متخصصان با این نظر موافقند که نوآوری عبارت است از جریانی که باعث‏ به‌‏وجود آمدن تغییرات عمیق در جامعه و در تفکر افراد می‌‌‏‌گردد. اختراع یا کشف می‌‌‏‌تواند به‌ نوآوری منجر گردد.

ماسک فیروزه‌ای، متعلق به آزتک‌ها، مکزیک

شاهد این امر از بین مثال‏‌های مختلف پدیده چرخ است. آزتک‏‌ها اگرچه با این تکنیک آشنا بوده‏‌اند ولی تنها از آن در انجام دادن اعمال ساده بچه‏‌گانه (بازی) استفاده کرده‏‌اند. آن‌ها هرگز از این وسیله برای حمل‏‌ونقل و جابه‏‌جایی استفاده نکرده‏‌اند! از بین شرایط موفقیت‏ یک نوآوری، فرانسوا هریتیه (انسان‏‌شناس) خاطر نشان می‌‌‏‌کند که حالت خوب یک پیشرفت در علم و فنون معمولاً به‌‏صورت تعیی‌ن‏کننده‏‌تر ظاهر نمی‏‌شود.

تمدن‏‌های پیش از دوران صنعتی شدن نشان داده‏‌اند که دارای خلاقیت‏‌های بسیار بوده‏‌اند. مثلاً مورد چین که پیشتاز در اختراع و اشاعه کاغذ بوده است. در این خصوص مستعدتر شدن فکر و اندیشه تعیین‏‌کننده‏‌تر است. «برای این‏‌که اختراع یا کشف به‌ نوآوری بیانجامد، یعنی به‌ نوعی‏ قابل اجرا باشد، نه تنها بایستی امکان‏‌پذیر باشد بلکه حتماً قابل اندیشیدن نیز باشد و به‌‌وسیله‏ کسانی که آن را پیشنهاد کرده‏‌اند مورد قبول بوده باشد...»

ف. هریتیه مثال‏‌های زیادی در این خصوص نقل کرده است. از جمله رؤیای ایکار[۱٨] که قبل از پرواز با هواپیما وجود داشت. همین‏‌طور زنان نازا که منتظر اختراع داروهایی نشدند که بتواند به‌ آن‌ها امکان بارداری بدهد (در عهد عتیق، نهادهای سازمان یافته امکان قرض دادن رحم را به‌‏وجود آورده بودند).

در این‏ پانورامای دوگانه انسان‌شناختی و تاریخی، نوآوری دیگر از مشخصه‏‌های ویژه‌ی جامعه مدرن‏ محسوب نمی‏‌شود و همیشه به‌ خودی یک پدیده مثبت و قابل قبول در نظر گرفته‏ نمی‏‌شود.

«نوآوری‏‌های بزرگ و حقیقی بیشتر شامل اختراعات و کشفیاتی می‌‌‏‌شوند که باعث‏ تغییر و تأثیرگذاری در ریشه‏‌های جهان‏‌بینی همه افراد در همه‏‌جا گردد. یعنی بالاتر و فراتر از پیشرفت‏‌های مادی، و به‌‌دلیل آسایش، راحتی و فراوانی که به‌ همراه دارد.» یعنی اگر خواسته‏ باشیم آن‌ها را شمارش کرده باشیم به‌ اندازه‏‌ی انگشتان یک‌دست هم نمی‏‌شوند.[۱۹]

در کتاب اندیشه و ذهن پیش از تاریخ، باستان‏‌شناس انگلیسی، استیون مایتن وقتی به‌ شرح و توصیف انفجار فرهنگی در دوره‌ی پارینه‌سنگی قدیم و میانه می‌‌‏‌پردازد، چنین بیان می‌‌‏‌کند:

«انسان‏ راست‌قامت به‌ توسعه چندین قابلیت ویژه و تخصصی اقدام کرده است: هوش فنی که به‌ تولید ابزارها وابسته است و منجر به‌ فعالیت‏‌های برنامه‏‌ریزی شده گردیده و از این طریق می‌‌‏‌توان‏ تصویر ذهنی یک شی‏ را برای ساخته شدن متصور شد. انجام دادن این کار به‌ هوش اجتماعی و قابل انتقال به‌ دیگران و هم‏‌چنین فهم و شناخت احتیاجات جامعه نیاز دارد که خود نیز آغازی‏ برای نمادسازی می‌‌‏‌باشد. انسان راست‌قامت هم‏‌چنین آموخته‏‌های خود را از چیزهایی که در دنیای طبیعی وجود دارد (گیاهان، حیوانات) به‌ جوان‌ترهای خود آموزش و منتقل کرده است.»[٢٠]

تقویم سنگی آزتک‌ها، دارای ۳۶۵ روز و ۱۸ قسمت ۲۰ روزه. در وسط تقویم، خدای خورشید قرار دارد.

با پیدایش انسان اندیشمند به‌‏نظر ماتین به‌ دلیل «آمیختگی» بین اشکال مختلف این‏ قابلیت‏‌ها ایجاد گردید، که این اختلاط در شکل هوش عمومی یا «فرانمایشی» به‌‏وجود آمده‏ است. این هوش عمومی بین ٦۰ تا ۳۰ هزار سال پیش به‌‏وجود آمده است. کشفیات جدید نشانگر آن است که اندیشه نمادین حتی زودتر از این در آفریقا وجود داشته است.

استیون مایتن مدل خود را به‌‏صورت استعاره به‌ یک کلیسای بزرگ گوتیک توصیف می‌‌‏‌کند. این بنا در بین چندین کلیسای کوچک (با قابلیت‏‌های تخصصی) قرار گرفته که به‌‌وسیله یک رواق مرکزی (هوش عمومی) به‌ یکدیگر مرتبط می‌‌‏‌گردند.

با چنین دوباره سازمان دادن ذهن، قطب‏‌های مذهبی جدید به‌‏‌وجود آمده‏‌اند (هنر، مذهب)، و در بازگشت تمام فعالیت‏‌های تخصصی مجدداً سازمان داده شده‏‌اند.

با این نظر درباره پیدایش اندیشه شایسته است که پژوهش‏‌ها و فرضیه‏‌های مربوط به‌ انسان‏ شدن را مورد تحلیل قرار داد. این نظر به‌‏خصوص به‌‏دنبال آن است که نظریه‏‌های روان‏‌شناسی‏ تحولی را جا بیندازد و از کسانی که معتقد به‌ هوش عمومی نمادین هستند نیز دفاع کند. مدل‏ مایتن، مانند همه نظریه‏‌های عمومی، سؤالات پیچیده درباره روابط دقیق بین تفاوت اشکال‏ هوش فنی و اجتماعی و هم‏‌چنین درجه زبان را بدون پاسخ گذاشته است. در این خصوص پژوهش‏‌ها و تفاسیر بسیاری در سال‏‌های اخیر انجام و ارائه شده‏‌اند.[٢۱]

این مدل‏‌ها غالباً با پیدایش انسان اندیشمند مطرح می‌‌‏‌شوند که مرحله بنیادی جدید در تحول فرهنگی محسوب می‌‌‏‌گردد. با پیدایش این انسان، جامعه انسانی وارد دنیای جدیدی‏ می‌‌‏‌گردد: دنیای قطب فرهنگی و اندیشه نمادین.

این اندیشه نمادین به‌‏وسیله تاترسال به‌ این صورت تعریف شده: «استعدادی که قادر است‏ نمادهای ذهنی پیچیده را تولید کند و آن‌ها را با ترکیب‏‌های جدید منطبق نماید.» اندیشه‏‌ی نمادین‏ بنیاد حتی تصورات و خلاقیت‏‌هاست. با این قابلیت منحصر به‌‏فرد در نوع خود، انسان‏‌ها توانستند در ذهن خود دنیایی را خلق کنند و آن دنیای حقیقی و در خارج از خودشان پیاده کنند.[٢٢]

از این پس دوره‏‌ی جدیدی به‌‏وجود می‌‌‏آید. به‌‏زودی، انسان زندانی خلاقیت‏‌های خود می‌‌‏شود. ارواح، خدایان و قوانینی که خود او خلق کرده است. در کتاب چرا من پدرم را خوردم، عمو وانیا پنکانتروپ، این اخطار را به‌ برادر مخترع‏‌اش داده بود: «این را فراموش نکن: سنگ‏‌تراشیده برای انسان است و نه انسان برای سنگ تراشیده!»


[▲] يادداشت‌ها




[▲] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مهدیزاده کابلی، برگرفته از پیشگفتار مترجم کتاب منشا عالم، حیات، انسان، زبان، فرهنگ، هوبرت ریوز، ژاک ریس، ایو کوپنس و اریک دوگرولیه ترجمه‌ی جلال‌الدین رفیع‌فر، تهران: نشر آگه، ۱٣۸٦
[٢]- منظور مترجم از استرال اپیتک‏‌ها، جنوبی کپی آسیایی (Australopithecine) است در حال حاضر بیشتر با نام‌ترجمه استرالوپیتکوس شناخته می‌‌‌شوند.
[٣]-
[۴]-
[۵]-
[٦]-
[٧]-
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]- آشولی: به صنایع و ابزارهای معروف از نوع تبرهای سنگی دستی اطلاق می‌‌‌‏شده که از ۸،۱ می‌‌لیون تا ۳۰۰ هزار سال پیش ساخته می‌‌‏‌شده است، این ابزارها با انسان راست قامت همراه بوده است، اولین‏ نمونه آن در سال ۱۸۷۲ توسط بوشه دوپرت در سنت آشول کشف گردید. روش ساخت آن در طول‏ زمان شناخته‏‌تر شده است، تبرهای سنگی به‌‏عنوان تبر و وسیل‌ه‏ای برای دفاع و حمله و پرتاب مورد استفاده قرار می‌‌‏گرفته‏‌اند، این نوع ابزارها زیربنای ساخت ابزارهای دیگری که در دوره‏‌های بعد ساخته‏ شده‏‌اند نیز بوده است.
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢٢]-


[▲] جُستارهای وابسته

□


[▲] سرچشمه‌ها

□ هوبرت ریوز، ژاک ریس، ایو کوپنس و اریک دوگرولیه، منشا عالم، حیات، انسان، زبان، فرهنگ، ترجمه‌ی جلال‌الدین رفیع‌فر، تهران: نشر آگه، چاپ دوم، ۱٣۸۱، صص ۱٦۹-۱۹۴