جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ اسلام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ اسلام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

تاریخ اسلام به روایت اعراب

از: عبدالملک بن هشام؛ ترجمۀ محمد بن اسحاق

زنان پیامبر

(به روایت سیرت رسول‌الله)

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


ابومحمد عبدالملک بن هشام مورخ مسلمانی‌ است که به‌خاطر ویرایشی که روی زندگی‌نامه محمد، پیامبر اسلام، نوشته ابن اسحاق انجام داده، شهرت دارد. نسخه‌ی اصلی اثر ابن اسحاق به‌دست ما نرسیده‌ است ولی بخش‌هایی از آن در آثار نوشته شده توسط ابن هشام و طبری به‌جای مانده‌ است.

ویژگی منحصر به‌فرد کتاب سیرت رسول‌الله، با این که به‌دست یک مسلمان انشأ شده و بعدتر هم به‌دست یک مسلمان دیگر به‌فارسی ترجمه شده است، زبانی به‌دور از تعصبات است. زندگانی پیامبر اسلام با درایتی منطقی، روایت می‌شود. از شاخ و برگ دادن‌های اساطیری پرهیز می‌شود و همین، سیرت رسول‌الله را محل درستی برای استنادها و ارجاعات می‌نماید.

در سیرت رسول‌الله، مجلد دوم، به‌طور مختصر به همسران پیامبر اسلام هم پرداخته می‌شود که در زیر بازنویسی شده است.


[] حكايت زنان پيغمبر

محمّد بن إسحاق، رحمةاللّه عليه، مى‌گويد كه: چون سيّد، عليه‌السّلام، از دنيا مفارقت كرد، نه زن در خانۀ وى بودند:

عايشه دختر ابو بكر، رضى‌اللّه عنه، و حفصه دختر عمر، رضى‌اللّه عنهما، و أمّ حبيبه دختر أبو سفيان بن حرب، و أمّ سلمه دختر أبو أميّة بن المغيره، و سوده دختر زمعة بن قيس، و زينب دختر جحش ابن رئاب، و ميمونه دختر حارث بن حزن، و صفيّه دختر حيىّ بن[۱]   أخطب، و جويريه دختر حارث بن ابى ضرار.

اين نه آن بودند كه چون سيّد، عليه‌السّلام، از دنيا مفارقت كرد، در خانۀ وى بودند. و ديگر جملۀ زنان كه پيغمبر، عليه‌السّلام، در همه عمر خود بخواسته بود سيزده بودند:

أوّل، خديجه بود، رضى‌اللّه عنها، و جملۀ فرزندان سيّد، عليه‌السّلام، از وى بودند، إلاّ إبراهيم كه از ماريه به‌وجود آمد، و تا وى بود هيچ زن ديگر نخواست، و بيست اشتر جوان ماده[٢] صداق وى كرده بود.

و دوم، عايشه، رضى‌اللّه عنها، بود و سيّد، عليه‌السّلام، او را در مكّه بخواست، و چون به مدينه رفت او را بخانه برد، [و هفت ساله بود، چون نكاح وى كرد، و نه ساله بود كه وى را بخانه برد][٣] و چنين گويند كه ده ساله بود. و از جملۀ*زنان كه سيّد، عليه‌السّلام، خواسته بود، وى بود كه بكر بود و چهارصد درهم صداق وى كرده بود.

و سوم، سوده بنت زمعة [بن قيس][۴] بود، و صداق وى نيز چهارصد درم بود.

و چهارم، زينب بنت جحش بود، و صداق وى نيز چهارصد درم بود، و پيش از پيغمبر، عليه‌السّلام، در خانۀ زيد [بن]حارثه بود كه غلام پيغمبر، عليه‌السّلام، بود. و در حقّ وى بود كه اين آيت فرو آمد، قوله تعالى: «فَلَمّٰا قَضىٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاكَهٰا»[۵] - الآيه.

پنجم، أمّ سلمه بود، دختر [أبى]أميّة بن المغيره، و صداق وى لحافى و قدحى چوبين و خوانچه‌اى بزرگ چوبين و ديگى[٦] بود.[٧]

و ششم، حفصه بنت عمر، رضى‌اللّه عنه، [بود] و صداق وى نيز چهارصد درم بود.

و هفتم، أم حبيبه بنت أبى سفيان [بن حرب] بود كه نجاشى او را از بهر پيغمبر، عليه‌السّلام، بخواست، و صداق وى چهارصد دينار كرده بود[٨].

و هشتم، جويريه بنت الحارث بن أبى ضرار الخزاعيّة [بود]، و صداق وى نيز چهار [صد]درم بود، [و او را آزاد كرده بود و بنكاح خود درآورده بود][۹].

  و نهم، صفيّه بنت حيىّ بن أخطب بود كه از غنيمت خيبر بسيّد، عليه‌السّلام، رسيده بود، و او را آزاد كرده بود و بنكاح خود آورده بود.

و دهم، ميمونه بنت حارث بن حزن بود، و صداق وى نيز چهارصد درم بود. و چنين گويند كه مرد[۱٠] برفت و او را از بهر پيغمبر، عليه‌السّلام، بخواست، و ميمونه در محمل نشسته بود بر شتر و جواب داد و گفت[۱۱]: «البعير و ما عليه[۱٢] للّه و لرسوله.»

گفت: اشتر و آنچه بر شتر است فداى خداى و پيغمبر وى بادا. و گويند كه اين آيت در حقّ وى فرود آمد كه: «وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرٰادَ اَلنَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَهٰا»[۱٣] - الآيه.

و يازدهم، زينب بنت خزيمة بن الحارث بود، و صداق وى نيز[۱۴] چهارصد درم بود، و او را أمّ المساكين گفتندى از بس كه تيمار داشت و شفقت درويشان كردى.

اين يازده آن بودند كه سيّد، عليه‌السّلام، ايشان را به‌خانه برده بود. و دو پيش از وى وفات يافته بودند: خديجه و زينب بنت خزيمه، و باقى نه ديگر آن بودند كه در حجرۀ وى بودند تا وى از دنيا مفارقت كرد، چنان‌كه از پيش ياد كرده شد.

و دو زن ديگر تا تمامى سيزده بخواسته بود[۱۵]، لكن ايشان را به‌خانه نبرده بود:

يكى أسماء* دختر نعمان الكنديّه بود، كه چون وى را بخواسته بود[۱٦]، بياضى بر وى پيدا آمد و وى را چيزى بداد و باز خانۀ پدر گسيل كرد و بنزديك وى نرفت.

و ديگر عمره بنت يزيد الكلابيّه بود كه وى حديث العهد بود بكفر. و چون سيّد، عليه‌السّلام، او را بياورد و خواست كه با وى نزديكى كند، او استعاذت كرد و گفت: أعوذ باللّه منك، گفت: پناه مى‌گيرم بخداى از تو. سيّد، عليه‌السّلام، چون اين از وى بشنيد، گفت: منيع [عائذ اللّه].

گفت: كسى كه بخداى پناه گرفت از ما، نزديك وى نشايد رفتن و دست بر وى نشايد نهادن. پس او را باز خانۀ خود گسيل كرد.

و اين سيزده زن كه پيغمبر، عليه‌السّلام، بخواسته بود، شش از قريش بودند: خديجه، و عايشه، و حفصه، و أمّ حبيبه، و أمّ سلمه، و سوده بنت زمعه، و باقى ديگر از قبايل عرب بودند، إلاّ صفيّه دختر حيىّ بن أخطب كه وى از رؤساى يهود بود[۱٧].


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ابن هشام، عبدالملک بن هشام، سیرت رسول‌الله (ص) (مشهور به سیرةالنبی)، ترجمۀ محمد بن اسحاق، با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی‌، تهران: خوارزمی، چاپ سوم: شهریورماه ۱٣٧٧، ج ٢، ص ۱٠۹۹
[٢]- در اصل: اشتر نر يا ماده. پا: اشتر مادۀ برنا، و بمتابعت از متن عربى ج  ٩  ص  ٢٩٣  از مج نقل شد.
[٣]- از مج نقل شد.
[۴]- در اصل: بن.
[۵]- احزاب، ٣٧ .
[٦]- در متن عربى ج  ۴  ص  ٢٩۴  بجاى ديگى: مجشه، بكسر ميم و فتح جيم، دستاس (منتهى).
[٧]- سیرت رسول‌الله (ص)، ج ٢، ص ١١٠٠
[٨]- بر طبق متن عربى ج  ۴  ص  ٢٩۵ ، ام حبيبه و شوهر اولش در حبشه بوده‌اند و سپس نجاشى او را براى پيغمبر خواستگارى كرده است.
[۹]- از مج نقل شد.
[۱٠]- بر طبق متن عربى ج  ۴  ص  ٢٩۶  اين مرد عباس بن عبدالمطلب بوده است.
[۱۱]- مج: نشسته بود و چون بشنيد كه پيغمبر عليه‌السّلام مرد فرستاده است و او را خواستگارى مى‌كند، گفت.
[۱٢]- در اصل: عليها.
[۱٣]- احزاب، ۵٠ .
[۱۴]- سیرت رسول‌الله (ص)، ج ٢، ص ١١٠١
[۱۵]- مج: كه تمامى سيزده باشد بخواسته بود.
[۱٦]- مج: چون او را بخانه آورد.
[۱٧]- سیرت رسول‌الله (ص)، ج ٢، ص ١١٠٢



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

ابن هشام، عبدالملک بن هشام، سیرت رسول‌الله (ص) (مشهور به سیرةالنبی)، ترجمۀ محمد بن اسحاق، با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی‌، تهران: خوارزمی، چاپ سوم: شهریورماه ۱٣٧٧



۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

تاریخ اسلام به روایت مسلمانان

برگردان از: ابوعلی محمد بن محمد بن عبدالله بلعمی

تاریخنامۀ طبری

(آمدن پیغمبر و ابوبکر از مکه به مدینه)

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


تاریخنامۀ طبری از شمار کهن‌ترین و استوارترین متن‌های زبان فارسی دری است. این اثر ترجمه‌گونه‌ای است از تاریخ الامم و الملوک ابوجعفر محمد بن جریر طبری تاریخ‌نگار و مفسر و فقیه و محدث ایرانی، که به تاریخ کبیر طبری اشتهار یافته است؛ و آن ترجمه به سال ٣۵٢ هـ.ق به روزگار سامانیان به دوران منصور بن نوح بن احمد بن اسماعیل صورت پذیرفته است، از آن روزگاران، در سده‌های نخستین استقرار حکومت‌های خراسانی، آثار زیادی به‌جای نمانده است. ترجمۀ تاریخ‌نامۀ طبری از نخستین نمونه‌های ارجمند زبان فارسی دری است که گذشته از قدمت و اصالت، از سویی به اعتبار شمول و احتوای آن بر تاریخ عمومی جهان و اسلام، از پیدایی آدم تا عصر خود؛ و از سویی دیگر به‌سبب در برداشتن گنجینه‌ای گرانبها از واژگان و ترکیب‌های کهن زبان دری، و پرهیز از به‌کار بردن لفت‌های بیگانه، شایستۀ باز نگریستن و بررسی و مدقه است. اینک به اجمال از «خبر آمدن پیغمبر با ابوبکر از مکه به مدینه» یاد می‌کنیم.


[] خبر آمدن پیغمبر با ابوبکر از مکه به مدینه

ایدون روایت کنند که اندر سال نخستین از هجرت اول کسی که با پیغامبر علیه‌السلام به خانۀ او فرود آمد یکی مرد بود نام او کلثوم و بعضی گویند اَسعد بن زُراره و کنیت او ابواُمامه بود و از بنی نجار بود از آن دوازده تن که به عقبه بیعت کردند در بیعة الاولی، آن وقت که پیغمبر علیه‌السلام به عقبه بود. و این اسعد بن زُراره بمرد. پس بنی النجار گفتند: یا رسول‌الله، ما را نقیبی کن. پیغمبر گفت: کسی نامزد کنید که من هم یکی از شماام که خالان منید و تا امروز بنی النجار بدین فخر کنند. و از بهر آن ایشان را خالان گویند که مادر پیغمبر آمنه بود دختر وَهب، و این وَهب زنی کرده بود از بنی النجار به مدینه، و آن زن مادر آمنه بود، مادر ِ مادر ِ پیغمبر. آن روز که آمنه پیغمبر را علیه‌السلام از حلیمه بستد، پیغامبر پنج ساله بود. آمنه او را به مدینه آورد سوی خالان [خویش]، بنی النجار، تا او را بدیدند. پس به مکه باز آورد. و آمنه مادر پیغمبر بمرد. و این حدیث بیکبار گفته شد. و پیغمبر به مدینه آمد. و عایشه نه ساله بود. پیغمبر علیه‌السلام ابوبکر را گفت که عیال خویش را بیار. ابوبکر کس فرستاد به مکه سوی عبدالله، پسرش، و بفرمود تا مادر و خواهران بر گرفت و بیاورد. [پس عبدالله عایشه و اسمأ را هر دو بیاورد.][۱]

عایشه زن پیغمبر بود و اسمأ ذات النطاقَین زن زبیر عوام بود. چون زبیر به مدینه آمد، اسمأ بار داشت از زبیر، و عبدالله بن زبیر به مدینه زاد. و جهودان خیبر ایدون گفتند که ما جادوی کردیم که هر که به دین محمد بگرویده است او را فرزند نیاید نه زن و نه مرد، از آن مردمان که از مکه [با وی] بیامده‌اند و نه از این مردمان مدینه. و این خبر به اهل مکه فرستادند که شما شاد باشید که ما نسل محمد و امتان او ببریدیم. چون او بمیرد، نسل او سپری شود. مکیان شادی کردند، و یاران پیغمبر چون این بشنیدند غمگین شدند. پیغمبر علیه‌السلام گفت: غم مدارید که خدای عز و جل مرا وعده کرده است که دین من تا رستخیز به پای دارد و شما را نسل و فرزندان بود. پس اندر آن سال از مهاجران عبدالله بن الزُبیر از مادر بزاد و مسلمانان تکبیر کردند. و پیغمبر علیه‌السلام راست‌گوی شد به میان ایشان اندر، و جهودان دروغزن گشتند.

پس پیغمبر اندر آن سال عایشه را به خانه آورد، و عایشه گفت: مرا بر همه زنان پیغمبر به هفت چیز برتری است: یکی آن‌که جبریل به‌صورت من آمدی سوی پیغمبر؛ و دیگری چون مرا به زنی کرد هفت ساله بودم و چون به خانه آورد نه ساله بودم؛ [و سدیگر] مرا دوشیزه دید و جز او هیچکس دسن بر من ننهاده، و همه زنان او پیش از رسول شوهر داشتند؛ و چهارم چون پیغمبر را جبریل بیامدی و وحی آوردی و او به خانه اندر بودی با زنی خفته، بیرون آمدی و آب بر سر ریختی و خویشتن بشستی و آنگه سخن خدای بشنیدی از جبریل، و چون با من خفته بودی و جبریل بیامدی از من جدا نشدی و هم با من وحی بشنیدی؛ و ایدون گفتی که از همۀ زنان بر من عایشه دوست‌تر است و از مردان پدرش ابوبکر؛ و پنجم چون مرا تهمت کردند عبدالله اُبی و منافقان، خدای تعالی اندر پاکی من پانزده آیت قرآن فرستاد که تا رستخیز این آیت‌ها همی خوانند؛ و ششم جبریل علیه‌السلام را من دیدم از میان همه زنان پیغمبر و کس دیگر ندید. و هفتم پیغمبر به خانۀ من وفات یافت و چون بیمار شد به خانۀ من آمد. و این خصلت‌ها که بدان فخر کرد هیچکس او را خلاف نکرد در اخبارهای دیگر مگر آن‌که گفته است که جبریل به[٢] صورت من آمدی، اندر این اختلاف است. محمد بن جریر این یاد نکرده است، و لیکن اندر اخبارهای دیگر ایدون گفته است که جبریل علیه‌السلام نزد پیغمبر به صورت دِحیَة الکبی آمدی، و او مردی بود نیکوروی و به عرب اندر از او نیکوروی‌تر نبود، و از بنی کلب بود.

و بدین سال اندر عز و جل نماز چهار رکعت فرمود و اصل نماز دو رکعت بود به مکه. چون پیغمبر به مدینه آمد، هم در آن‌سال خدای عز و جل نماز پیشین و دیگر و خفتن چهار رکعت فرمود، و نماز بامداد و نماز سفر دو فرمود، چنان‌که در اول فرموده بود.[٣]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- تاریخنامۀ طبری، گردانیده منسوب به بلعمی، به تصحیح و تحشیۀ محمد روشن، تهران: نشر نو، چاپ دوم – ۱٣٦٨، ج ۱، ص ٨١
[٢]- همان‌جا، ص ٨٢
[٣]- همان‌جا، ص ٨٣



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

تاریخنامۀ طبری (مجلد اول)، گردانیده منسوب به بلعمی، به تصحیح و تحشیۀ محمد روشن، تهران: نشر نو، چاپ دوم – ۱٣٦٨



تاریخ اسلام به روایت اعراب

از: احمد بن اسحاق یعقوبی

زنان رسول خدا

(به روایت تاریخ یعقوبی)

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


روایات پیرامون زنان محمد، پیامبر اسلام مختلف است. گفته می‌شود محمد سیزده زن یا کنیز داشته‌ است (نسبت به وضعیت برخی به‌عنوان زن یا کنیز اختلاف است)[۱]، در حالی که تعداد همسران او بیش از این بوده است. همه این ازدواج‌ها به‌جز دو تا از آن‌ها بعد از هجرت به مدینه انجام شد. در هنگام درگذشت محمد، نه نفر از همسرانش در قید حیات بودند[٢]. آنچه در زیر آمده است، روایتی است از تاریخ یعقوبی، نوشتۀ احمد بن اسحاق (ابی‌یعقوب) بن جعفر بن وهب بن واضح عباسی معروف به ابن واضح و الیعقوبی، متولد بغداد، مورخ و جغرافی‌دان مسلمان، که تا سال ۸۷۳ میلادی در ارمنستان و خراسان زندگی می‌کرد، و تا سال ۸۹۱ میلادی هنوز زنده بود[٣]. کتاب تاریخ یعقوبی یکی از کتب مهم در تاریخ عمومی است که در قرن سوم هجری تألیف یافته است.[۴]


[] زنان رسول خدا[۵]

پيامبر بيست و يك و به‌قولى بيست و سه زن گرفت كه با بعضى از ايشان همبستر شد، و بعضى را طلاق داد، و با بعضى همبستر نشد، اما آن‌ها كه با ايشان همبستر شد، اولشان «خديجه» دختر خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى بود و همه فرزندانش جز[٦] سپس «سوده» دختر زمعة بن قيس [بن عبد شمس] بن عبد ود بن نصر بن مالك ابن حسل بن عامر بن لوى كه او را در مكه به همسرى گرفت.

سپس «عايشه» دختر ابى‌بكر بن ابى‌قحافه كه او را در مكه عقد كرد و در مدينه با او همبستر شد.

سپس «غزيه» دختر دودان بن عوف بن جابر بن ضباب از بنى‌عامر بن لوى، و او همان «ام شريك» است كه خود را به پيامبر بخشيد.

سپس «حفصه» دختر عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزى عدوى.

سپس «زينب» دختر خزيمة بن حارث از بنى‌عامر بن صعصعه و او «ام المساكين» است و از زنان پيامبر در حياتش جز او و خديجه نمردند.

سپس «ام حبيبه» دختر ابوسفيان بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف.

سپس «زينب» دختر جحش بن رئاب بن قيس بن يعمر بن صبرة از بنى اسد ابن خزيمه.

سپس «ام سلمه» دختر ابو امية بن مغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم.

سپس «جويريه» مصطلقى از خزاعه كه نامش «بره» بود، دختر حارث بن ابى ضرار.

سپس «صفيه» دختر حيى بن اخطب از بنى‌النجار از سبط هارون پيامبر.

سپس «ميمونه» دختر حارث بن حزن بن بجير هلالى؛ سپس «ماريه» مادر ابراهيم.

اينان زنانى هستند كه با آن‌ها همبستر گرديد، از اينان «ام شريك» را طلاق داد و سوده و صفيه و جويريه و ام حبيبه و ميمونه را از نوبت كنار زد، و عايشه و حفصه و زينب و ام سلمه را نزد خويش جاى داد.

اما زنانى كه با آن‌ها همبستر نگشت:[٧]

«خوله» دختر هذيل بن هبيره ثعلبى كه پيش از رسيدن نزد او در راه درگذشت.

و «شراف» دختر دحية بن خليفه كلبى كه نزد او فرستاده شد و پيش از ورود درگذشت.

و «سنا» دختر صلت بن حبيب بن حارثه سلمى كه پيش از رسيدن به او مرد.

و «ريحانه» دختر شمعون قريظى كه پيامبر اسلام را بر او عرضه داشت و از كيش يهودى دست برنداشت پس او را براند، سپس اسلام آورد و پيامبر همسرى را به او پيشنهاد كرد و پذيرفت و حجاب بر او زد. پس گفت: اى رسول خدا بلكه مرا بگذار تا كنيزت باشم، و پيوسته كنيزش بود تا وفات كرد.

و «اسمأ» دختر نعمان كندى از فرزندان «آكل المرار» كه از زيباترين و آراسته‌ترين زنانش بود، پس زنانش به او گفتند: اگر بخواهى نزد او كامياب باشى، هر گاه بر او در آمدى به‌خدا پناه بر. پس چون پيامبر در آمد و پرده را انداخت گفت: از تو به‌خدا پناه مى‌برم. پس روى خويش از او بگرداند و [سپس] گفت: [أمن] عائذ الله، الحقى باهلك، «پناه برنده به‌خدا در امان است، به خاندانت ملحق شو.» سپس اسمأ دختر نعمان كندى را مهاجر بن اميه گرفت، و پس از مهاجر، به‌عقد قيس بن مكشوح مرادى در آمد.

و «قتيله» دختر قيس بن معدى كرب، خواهر اشعث بن قيس بن فلان كه پيش از بيرون آمدنش از يمن به‌قصد مدينه، رسول خدا وفات كرد و عكرمة بن ابى‌جهل او را به‌زنى گرفت.

و «عمره» دختر يزيد بن عبيد بن رواس كلابى، به رسول خدا خبر رسيد كه او به برص مبتلا است پس با وى همبستر نشده طلاقش داد.

و «عاليه» دختر ظبيان عمرو كلابى كه طلاقش داد.

و «جونيه» زنى از كنده غير از اسمأ، كه ابو اسيد ساعدى او را بر او وارد كرد و عايشه و حفصه آرايش و ترتيب كارش را به‌عهده گرفتند. پس يكى از آن دو باو گفت: راستى[٨] رسول خدا را از زنى خوش آيد كه هرگاه بر او در آيد و دست خويش را به‌سوى او دراز كند، بگويد: از تو به‌خدا پناه مى‌برم، پس چنان كرد، و پيامبر دست خويش را بر روى خود نهاد و رو بدان پوشيده داشت و سه بار گفت: عذت فعاذت[۹]، «پناه بردى پس پناه برد.» سپس بيرون رفت و [ابو]اسيد ساعدى را فرمود كه دو جامه كتان سفيد بدو دهد و او را به خانه‌اش بازگرداند، و چنان گمان برده‌اند كه او از غصه مرد.

و «ليلى» دختر خطيم اوسى كه ناگهانى بر او در آمد و دست خود را بر پشت شانه‌اش زد، پس گفت: من هذا، اكله الاسود، «اين كيست؟ شيرها او را بخورند.» گفت: منم دختر خطيم و پدرم خوراك‌دهنده مرغان، و اكنون نزد تو آمده‌ام تا خود را بر تو عرضه دارم. گفت: تو را پذيرفتم. پس نزد زنانش آمد. پس گفتند: چه بد كارى كردى، تو زنى غيورى و رسول خدا بسيار هوو، راستى بيم داريم كه تو را بد آيد پس بر تو نفرين كند و هلاك شوى، از او بخواه تا عقد را بهم زند، پس نزد پيامبر آمد و خواستار فسخ عقد شد، پس عقد را بهم زد و آن زن داخل باغى از باغ‌هاى مدينه شد و شيرها او را خوردند.

و «صفيه» دختر بشامه عنبرى، او را مخير ساخت كه نزدش بماند يا بخانواده‌اش بازگرداند. پس خانواده‌اش را برگزيد و او را بازگردانيد.

و «ضباعه» دختر عامر قيسى كه نزد عبدالله بن جدعان بود، پس طلاقش داد سپس هشام بن مغيره او را عقد كرد و سلمه از او متولد شد پس رسول خدا از سلمه خواستگاريش كرد. سلمه گفت: با خودش مشورت مى‌كنم. گفت: آيا درباره رسول خدا؟ راضى شدم.

پس رسول خدا از پيرى وى خبر يافت و از او خوددارى كرد.[۱٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- به‌عنوان مثال در مورد وضعیت ریحانه نظرات مختلفی است. برای منبع مقاله «بنوقریظه» نوشته مرکو شلر در را دائرةالمعارف قرآن ببینید.
[٢]- باربارا فریر ستواسر، مقاله «زنان پیامبر»، دائرةالمعارف قرآن
[٣]- یعقوبی، از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
[۴]- یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ هفتم - ۱٣٧۴، پشت جلد اول.
[۵]- ل: ص  ٩٢ . ر. ك. طبقات ج  ٨  ص  ۵٢ - ١۶٠  و  ٢١۶ - ٢٢٠ 
[٦]- تاریخ یعقوبی، ج ۱، ص ۴۵٢
[٧]- همان‌جا، ص ۴۵٣
[٨]- همان‌جا، ص ۴۵۴
[۹]- ظ: عذت بمعاذ.
[۱٠]- همان‌جا، ص ۴۵۵



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی (جلد اول)، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، چاپ هفتم - ۱٣٧۴



۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

تاریخ اسلام به روایت اعراب

از: علی بن حسین مسعودی؛ برگردان: ابوالقاسم پاینده

زندگانی عمر بن خطاب به روایت اعراب

(کتاب مروج‌الذهب مسعودی)

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، که نسب وی به عبدالله بن مسعود یکی از یاران برجستهٔ پیامبر اسلام می‌رسد، حدود ۲۸۳ هجری (۸۹۶ میلادی) در بغداد دیده به جهان گشود و در سال ۳۴۶ هجری (۹۵۷ میلادی) در شهر فسطاط مصر درگذشت. وی تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان و دانشمند و جهان‌گرد بغدادی بود که آثار گوناگونی داشت که متأسفانه بیشتر آن‌ها گم و یا نابود شده‌ است. آخرین اثر او، کتاب تاریخی به‌نام «مُروج‌الذَهَب و معادن‌الجوهر» است که در سال ۳۳۲ هجری قمری تألیف گردیده و در سال ۳۳۶ هجری در آن تجدید نظر کرده و در بخش دوم این کتاب، مطالبی در باب خلافت عمر بن خطاب را مطرح نموده‌ است.


[] ذكر خلافت عمر بن خطاب

پس از ابوبكر با عمر بیعت كردند و چون سال بیست و سوم در رسید وى به‌حج رفت و آن سال حج گذاشت آن‌گاه برگشت و وارد مدینه شد و فیروز ابولؤلؤ غلام مغیرة بن شعبه به‌روز چهارشنبه چهار روز از ذى‌حجه مانده سال بیست و سوم هجرى وى را بكشت حكومتش ده سال و شش ماه و چهار روز بود و هنگام نماز صبح كشته شد. در آن هنگام شصت و سه ساله بود و مجاور پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم و ابوبكر پائین پاى پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم به‌خاك سپرده شد و به‌قولى سه قبر ردیف است ابوبكر پهلوى پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم است و عمر پهلوى ابوبكر است. عمر در ایام خلافت خود نه بار به حج رفت و همین كه كشته شد عبدالرحمن بن عوف با مردم نماز گزارد وى تعیین خلیفه را با شوراى شش نفرى از على و عثمان و طلحه و زبیر و سعد  و عبدالرحمن بن عوف واگذاشت. صهیب رومى بر جنازه او نماز كرد و شورى سه روز پس از او بود.[۱]


[] ذكر نسب و شمه‌اى از اخبار و سرگذشت او

وى عمر بن خطاب بن عبدالعزى بن قرط بن رباح بن عبدالله بن زراح بن عدى بن كعب بود و در كعب نسب او با نسب پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم به‌هم مى‌پیوندد مادرش حنتمه دختر هشام بن مغیرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم بود كه سیاه بود وى را فاروق گفتند از این جهت كه میان حق و باطل را امتیاز می‌داد كنیه او ابوحفص بود و اول كسى بود كه امیرالمؤمنین نامیده شد و عدى بن حاتم و به‌قولى دیگرى او را بدین نام خواند و خدا بهتر داند اول كس كه به‌عنوان امیرالمؤمنین بدو سلام كرد مغیرة بن شعبه بود و اول كس كه بدین عنوان بر منبر او را دعا كرد ابوموسى اشعرى بود و هم ابوموسى اول كس بود كه بدو نوشت «به عبدالله عمر امیرالمؤمنین از ابوموسى اشعرى.» و چون این را براى عمر خواندند گفت:

من عبداللهم من عمرم و من امیرالمؤمنینم و الحمدللّه ربّ العالمین.

وى متواضع بود و لباس خشن می‌پوشید در كار خدا سخت‌گیر بود و عمال وى از دور و نزدیك از اعمال و رفتار و اخلاقش پیروى می‌كردند و همانند وى بودند جبه‌اى پشمین بتن می‌كرد كه با چرم وصله شده بود عباچه می‌پوشید و با مهابت و مقامى كه داشت مشك بدوش می‌برد بر شتر سوار می‌شد و نشیمنگاه وى بر شتر از برگ خرما درست شده بود عمالش نیز چنین بودند در صورتى كه خداوند ولایت‌ها بر ایشان گشوده بود و اموال فراوان داده بود.

از جمله عمال وى سعید بن عامر بن خریم بود كه مردم حمص شكایت از او[٢]  پیش عمر بردند و عزل او را تقاضا كردند عمر گفت» خدایا امروز حدس مرا درباره وى به‌خطا مكن»  آن‌گاه از آن‌ها پرسید چه شكایتى از او دارید؟ گفتند «تا روز بالا نیاید بیرون نمی‌آید و شب به كسى جواب نمی‌دهد و هر ماه یك روز اصلا بیرون نمی‌آید» عمر گفت «او را پیش من بیارید» چون بیامد آن‌ها را با هم روبه‌رو كرد و گفت «چه شكایتى از او دارید؟» گفتند «تا روز بالا نیاید بیرون نمی‌آید» گفت «اى سعید چه می‌گویى؟» گفت «اى امیرالمؤمنین زن من خدمتگار ندارد و من خمیر می‌کنم و صبر می‌کنم تا ور آید و نان بپزم بعد وضو می‌گیرم و بیرون می‌آیم» گفت «دیگر چه شكایتى از او دارید؟» گفتند «شب به‌كسى جواب نمی‌دهد» گفت «خوش نداشتم این را بگویم من همه شب را خاص پروردگار كرده‌ام و روز را به‌كار مردم اختصاص داده‌ام» گفت «دیگر چه شكایتى از او دارید؟» گفتند «هر ماه یك روز اصلا بیرون نمی‌آید» گفت «بله من خدمتكار ندارم لباسم را می‌پوشم و تا بخشكد شب می‌شود» عمر گفت «خدا را شكر كه حدس من درباره تو به‌خطا نبود. اى مردم حمص قدر حاكم‌تان را بدانید» آن‌گاه عمر هزار دینار براى او فرستاد و گفت «این را خرج كن» زن او گفت «خدا ما را از خدمتگارى تو بى‌نیاز كرد» گفت «بهتر نیست به‌كسى بدهیم كه در وقت ضرورت به‌ما پس بدهد؟» زنش گفت «چرا» وى آن‌را چند كیسه كرد و به‌شخص مورد اعتمادى داد و گفت «این كیسه را به‌فلانى بده و این كیسه را به یتیم بنى‌فلان برسان و این را به فقیر بنى‌فلان برسان» تا چیز كمى ماند آن‌را به‌زنش داد و گفت «این را خرج كن» و هم‌چنان خدمت خانه می‌كرد زنش گفت «آیا آن پول را نمی‌دهى كه خدمتگارى بخریم» گفت «آن‌را موقعى كه بیشتر حاجت دارى به‌تو خواهند داد.» از جمله عمال وى سلمان فارسى بود كه حكومت مداین داشت وى پشمینه می‌پوشید و الاغ جل‌دار سوار می‌شد و نان جو می‌خورد و مردى عابد و زاهد بود.[٣]  وقتى در مدائن مرگ وى در رسید سعد بن ابى‌وقاص بدو گفت «اى ابوعبدالله مرا پندى ده» گفت «هنگامى كه قصدى می‌كنى  و هنگامى كه حكمى می‌دهى و هنگامى كه چیزى تقسیم می‌كنى خدا را به‌یاد داشته باش» آن‌گاه سلمان گریستن آغاز كرد. بدو گفت «اى ابوعبدالله چرا گریه می‌كنى؟» گفت «در آخرت گردنه‌اى هست كه فقط مردم سبكبار از آن می‌گذرند و من این همه چیز را اطراف خود مى‌بینم» و چون نگریستند جز یك ظرف چرمین و كوزه و آفتابه نبود.

و عامل وى بر شام ابوعبیدة بن جراح بود كه همیشه جامه پشمین خشن به‌تن داشت او را ملامت كردند و گفتند تو در شام به‌سر می‌برى و والى امیرالمؤمنین هستى سر و وضع خود را تغییر بده گفت «من ترتیبى را كه به‌روزگار رسول‌الله صلى‌الله علیه‌وسلم داشته‌ام ترك نمی‌کنم.» واقدى در كتاب فتوح الامصار نقل كرده كه عمر در مسجد به‌پا خاست و حمد و ثناى خدا گفت آن‌گاه كسان را به‌جهاد خواند و ترغیب كرد و گفت «دیگر حجاز جاى ماندن شما نیست و پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم فتح قلمرو كسرى و قیصر را به‌شما وعده داده است. به‌طرف سرزمین ایران حركت كنید.» ابوعبید برخاست و گفت «اى امیرالمؤمنین من اولین كسى هستم كه داوطلب می‌شوم» و چون ابوعبید داوطلب شد مردم نیز داوطلب شدند آن‌گاه به‌عمر گفتند «یكى از مهاجر یا انصار را امیر مردم كن» گفت «كسى را كه زودتر از همه داوطلب شده است امیر آن‌ها می‌کنم و ابوعبید را امیر كرد در روایت دیگر هست كه بدو گفتند «چطور یكى از ثقیف را بر مهاجر و انصار امیر می‌كنى؟» گفت «او اول كس بود كه داوطلب شد من نیز او را امیر كردم و گفته‌ام كه بدون مشورت مسلم بن اسلم بن- جریس و سلیط بن قیس كارى را فیصل ندهد و گفته‌ام كه این دو تن از جنگجویان بدر هستند.» ابوعبید حركت كرد و با گروهى از عجمان بر خورد كه سالارى به‌نام جالینوس داشتند و شكست خوردند ابوعبید برفت تا از فرات گذشت و تنى[۴]  چند از دهقانان پلى براى او ترتیب دادند وقتى فرات را پشت سر گذاشت بگفت تا پل را ببریدند مسلمة بن اسلم بدو گفت  «اى مرد تو از آنچه ما می‌دانیم بى‌خبرى و با ما مخالفت می‌كنى و این مسلمانان كه همراه تو هستند از سوءتدبیر تو نابود خواهند شد می‌گویى پلى را كه بسته شده ببرند تا مسلمانان در این صحراها و دشت‌ها پناهگاهى نداشته باشند و می‌خواهى با بریدن پل آن‌ها را نابود كنى؟» گفت «اى مرد پیش برو و جنگ كن جنگ درگیر شده است» سلیط گفت «عرب تاكنون سپاهى مانند ایرانیان ندیده است و به جنگ آن‌ها عادت ندارد براى آن‌ها پناهگاهى در نظر بگیر كه اگر شكست خوردند آن‌جا روند» گفت «به‌خدا این كار را نمی‌کنم اى سلیط مگر ترسیده‌اى؟» گفت «به‌خدا نترسیده‌ام من و قبیله‌ام از تو پردل‌تریم ولى راى درست را به‌تو گفتم.» ولى ابوعبید پل را برید و دو گروه در هم آویختند و جنگ سخت شد و عربان فیلان مسلح را به‌نظر آوردند و چیزى دیدند كه هرگز نظیر آن‌را ندیده بودند و همگى گریزان شدند و بیشتر از آنچه به‌شمشیر كشته شدند در فرات غرق شدند. ابوعبید با سلیط مخالفت كرد در صورتى كه عمر سفارش كرده بود كه با او مشورت كند و مخالفتش نكند سلیط گفته بود «اگر نبود كه نافرمانى را خوش ندارم مردم را برمی‌داشتم و می‌رفتم ولى اطاعت می‌کنم و فرمان می‌برم در صورتى كه تو خطا می‌كنى و عمر مرا با تو شریك كرده است» ابوعبید گفت «اى مرد پیش برو» گفت «بسیار خوب و هر دو پیاده شدند و كشته شدند. ابوعبید در این روز پیاده جنگ كرد و از ایرانیان شش هزار كس كشته شده بود. ابوعبید به‌فیل نزدیك شد و ضربتى به‌چشم آن زد فیل ابوعبید را با دست در هم كوفت و مردم به هیجان آمدند. چون ابوعبید كشته شد دسته‌هاى ایرانیان باز آمدند و شمشیر در مردم نهادند و یكى از بكر بن وائل به‌نام مثنى بن حارثه پیشقدم شد و مردم را رهبرى كرد تا پل را ببستند و گذشتند مثنى بن حارثه نیز با آن‌ها عبور كرد و چهار هزار كس از ایشان كشته و غرق شده بود. در این روز[۵]  سردار سپاه ایران جادویه بود و پرچم ایران را كه فریدون هنگام شورش مردم بر ضد ضحاك داشته بود و معروف به‌درفش كاویان بود همراه داشت. درفش كاویان از پوست  پلنگ بود و دوازده ذراع درازى و هشت ذراع پهنا داشت و بر چوبى بلند آویخته بود و ایرانیان آن‌را مبارك می‌شمردند و در ایام سختى می‌افراشتند و ما سابقاً در همین كتاب ضمن اخبار ایرانیان طبقه اول خبر این پرچم را آورده‌ایم.

وقتى ابوعبید نزدیك پل كشته شد قضیه بر عمر و مسلمانان گران آمد عمر براى مردم خطبه خواند و آن‌ها را به‌جهاد تشویق كرد و گفت «براى رفتن به‌عراق آماده شوید» آن‌گاه عمر در صرار اردو زد و می‌خواست شخصاً حركت كند طلحه بن عبیدالله را طلایه‌دار خود كرد و زبیر بن عوام را بر میمنه و عبدالرحمن بن عوف را بر میسره گماشت و مردم را بخواند و مشورت كرد و همه گفتند «برود» سپس به‌على گفت اى ابوالحسن چه می‌گویى بروم یا كسى را بفرستم؟» گفت «شخصاً برو كه بیشتر مایه ترس و بیم دشمن می‌شود» و چون از پیش عمر برون آمد وى عباس را با گروهى از مشایخ قریش بخواند و مشورت كرد گفتند «خودت بمان و دیگرى را بفرست كه اگر شكست خوردند مسلمانان ذخیره‌اى داشته باشند» و چون اینان برون شدند عبدالرحمن بن عوف بیامد و با او نیز مشورت كرد عبدالرحمن گفت «پدر و مادرم فداى تو باد بمان و دیگرى را بفرست زیرا اگر سپاه تو شكست بخورد مثل شكست خوردن تو نیست اگر تو شكست بخورى یا كشته شوى مسلمانان كافر می‌شوند و هرگز كسى لا اله الا الله نخواهد گفت» گفت «بگو كى را بفرستم؟» گوید «گفتم سعد بن ابى‌وقاص را بفرست» عمر گفت «می‌دانم كه سعد مرد شجاعى است اما بیم دارم كه تدبیر امور جنگ نداند» عبدالرحمن گفت «سعد همان‌طور كه گفتى شجاع است و در صحبت رسول‌الله صلى‌الله علیه‌وسلم بوده و در بدر نیز حضور داشته كار را به‌دست او بسپار و ما را در[٦] باره امور جنگ مشاور او كن كه نافرمانى نخواهد كرد» و چون عبدالرحمن برون شد عثمان به‌نزد عمر آمد كه بدو گفت «اى ابوعبدالله به‌من بگو بروم یا بمانم؟» عثمان گفت «اى امیرالمؤمنین بمان و سپاه بفرست زیرا این خطر هست كه اگر حادثه‌اى براى تو رخ دهد عرب از اسلام بگردد سپاه بفرست و سپاهى را  به‌سپاه بعد تقویت كن و مردى را بفرست كه در كار جنگ تجربه و بصیرت داشته باشد» عمر گفت «مثلا كى؟» گفت «على بن ابى‌طالب» گفت «او را ببین و گفتگو كن ببین آیا به این كار راغب هست یا نه؟» عثمان برون شد و على را بدید و با او گفتگو كرد و على این را خوش نداشت و نپذیرفت عثمان پیش عمر بازگشت و بدو خبر داد عمر گفت «دیگر كى؟» گفت «سعید بن زید بن عمرو بن نفیل» عمر گفت: «این كار از او ساخته نیست» عثمان گفت «طلحه بن عبیدالله» عمر گفت «مرد شجاع شمشیرزن تیراندازى را به‌نظر دارم اما بیم دارم تدبیر امور جنگ نداند» گفت «اى امیرالمؤمنین این شخص كیست؟» گفت «سعد بن ابى‌وقاص» عثمان گفت «این كار از او ساخته است ولى این‌جا نیست و من از این جهت اسم او را نبردم كه گفتم اكنون به‌كارى مشغول است» عمر گفت «به‌نظر من این است كه او را بفرستم و بنویسم كه از محل خود حركت كند» عثمان گفت «به‌او دستور بده با گروهى از اهل تجربه و بصیرت جنگ مشورت كند و كارى را بى‌مشورت آن‌ها فیصل ندهد» عمر چنین كرد و به سعد نوشت سوى عراق حركت كند.

جریر بن عبدالله بجلى كه طایفه بجیله فرمانبر او بودند به‌نزد عمر آمد كه آن‌ها را سوى عراق فرستاد و گفت هر چه از سیاهبوم گرفتند حاصل آن مال و خودشان باشد آن‌ها را در غنیمت مسلمانان شریك كرد عمر به‌مشایعت آن‌ها برون شد و جریر به ناحیه ابله رفت و از آن‌جا راه مدائن گرفت مرزبان مدائن كه سالار ده هزار تن از اسواران ایران بود از آمدن جریر خبر یافت و این پس از جنگ پل و كشته‌شدن ابوعبید و سلیط بود مردم بجیله به جریر گفتند «از دجله بگذریم[٧]  و سوى مدائن رویم جریر گفت «این درست نیست از سرگذشت برادران خویش كه در روز پل كشته شدند پند گیرید این قوم جمعى فراوانند منتظر باشید تا از دجله عبور كنند كه اگر عبور كردند انشاءالله تعالى ظفر از شماست» ایرانیان چند روز در مدائن بودند آن‌گاه شروع كردند از دجله بگذرند  و چون یك نیمه یا در حدود یك نیمه از آن‌ها عبور كردند جریر و چابك روان بجیله بدآن‌ها حمله بردند و ساعتى ثبات ورزیدند مرزبان كشته شد و تیغ در ایرانیان نهادند كه بیشترشان در دجله غرق شدند و مسلمانان همه اموال اردوگاه ایشان را به غنیمت گرفتند آن‌گاه جریر و قوم بجیله به‌نزد مثنى بن حارثه شیبانى رفتند و با هم یكى شدند و مهران با سپاه خود سوى آن‌ها آمد اما مسلمانان از عبور به‌طرف آن‌ها خوددارى كردند مهران از رود عبور كرد و به مسلمانان رسید و دو گروه در هم آویختند و هر دو ثبات ورزیدند تا مهران كشته شد جریر بن عبدالله بجلى و حسان بن منذر بن ضرار ضبى او را كشتند بجلى با شمشیر او را بزد و ضبى با نیزه زد و جریر كمربند و سلاح او را برگرفت اما جریر و حسان در این باب اختلاف كردند كه كدام یك قاتل مهران بوده‌اند كه جریر پس از حسان بدو ضربت‌زده بود حسان در این باب اشعارى گفته بود كه از آن جمله این شعر است:

«مگر ندیدى كه من با نیزه‌اى كه نافذ و سوراخ‌كننده بود جان مهران را گرفتم» اهل خبر و سیرت درباره جریر و مثنى اختلاف كرده‌اند بعضى كسان بر این رفته‌اند كه جریر سالار سپاه بود و بعضى گفته‌اند جریر سالار قوم خویش و مثنى سالار قوم خویش بود.

ایرانیان از كشته شدن مهران مشوش شدند و شیر آزاد كه كنیه او پوران بود با سپاه عمده ایران بیامد و عموم اسواران بیامدند و رستم پیش صف آن‌ها بود و چون مسلمانان از آمدن او خبر یافتند عقب نشستند و جریر به‌كاظمه رفت و آن‌جا[۹]  فرود آمد و مثنى با قوم خود كه از طایفه بكر بن وائل بودند به‌سیراف رفت كه ما بین كوفه و زباله در سه میلى منزلگاه واقصه بود و چاه‌هاى آب داشت و آن‌جا فرود آمد. مثنى در جنگ پل و جنگ‌هاى بعد زخم بسیار خورده بود و در سیراف بمرد رحمه‌الله تعالى.

و چون نامه عمر بسعد بن ابى‌وقاص رسید به‌طوری‌كه عمر فرمان داده بود به زباله آمد و از آن‌جا به‌سیراف رفت و مردم از شام و جاهاى دیگر بدو پیوستند آن‌گاه در عذیب بر حاشیه صحرا و كناره عراق نزدیكى قادسیه فرود آمد در این‌جا سپاه مسلمانان با سپاه ایران به‌سردارى رستم روبرو شد. شمار مسلمانان هشتاد و هشت هزار بود و مشركان شصت هزار بودند و فیلان را جلو صف خود نهاده بودند و مردان سوار فیلان بودند مسلمانان به تشویق همدیگر پرداختند و شجاعان به‌میدان آمدند و جنگ انداختند و همگنان ایشان از دلیران ایران به‌مقابله آمدند و جنگ با شمشیر و نیزه در گرفت از جمله غالب بن عبدالها اسدى به‌عرصه آمد و شعرى بدین مضمون می‌خواهد «همه جماعت مسلح كه دست و دل نیرومند دارند می‌دانند كه من دلیر و چابك جنگاورم و مشكل بزرگ را از پیش بر می‌دارم.» هرمز كه از شاهان باب و ابواب بود و تاج داشت به‌مقابله او شتافت و غالب او را اسیر كرده به‌نزد سعد آورد و باز به میدان شتافت و جنگ گرم شد عاصم بن عمرو نیز به‌میدان رفت و شعرى بدین مضمون می‌خواند:

«سپید تن زرد سینه كه چون نقره به طلا پوشیده است داند كه مرد منم نه كسى كه نسب او را كمك كرده باشد» و دلیرى از اسواران ایران به‌مقابله او شتافت و جولان دادند آن‌گاه ایرانى فرار كرد و عاصم او را دنبال كرد تا به‌صف ایرانیان رسید كه اطرافش را گرفتند و عاصم میان آن‌ها فرو رفت به‌طوری‌كه مسلمانان از او مایوس شدند آن‌گاه از پهلوى قلب برون شد و جلو او استرى بود كه یراق نیكو و صندوق‌هاى شاهانى بار داشت و آن‌را به‌نزد سعد راند مردى كه قطعات دیبا[۱٠]  به‌تن و كلاه زرین به‌سر داشت سوار استر بود معلوم شد نانواى شاه است و در صندوق تحفه‌هاى شاهى از حلوا و عسل بود  و چون سعد آن‌را بدید گفت «این را پیش هم‌گروهان عاصم ببرید و بگویید امیر این را به‌شما بخشیده است بخورید» و چنین كردند.

جنگ قادسیه در محرم سال چهاردهم هجرى بود در این روز از جمله فیلان هفده فیل كه بر هر فیل بیست كس سوار بود و زره آهن و شاخ داشت و به‌دیبا و حریر آراسته بود به‌طرف قوم بجیله رفت و پیاده و سواره از اطراف فیلان بود. سعد چون دید كه اسبان و فیلان سوى قوم بجیله رفت كس پیش بنى‌اسد فرستاد و فرمان داد تا بجیله را كمك كنند بیست فیل نیز رو به‌قلب نهاد و طلحة بن خویلد اسدى با سواران بنى‌اسد به‌میدان رفت و به‌مقابله فیلان پرداخت تا آن‌ها را متوقف كرد از جمله مسلمانان بنى‌اسد آن روز سخت بجنگیدند و این روز را روز اغواث گفتند.

صبحگاه روز بعد سواران مسلمان از شام برسیدند و كمك پیوسته می‌آمد و نیزه‌هاى سپاه خورشید را پوشیده بود سالار قوم هاشم بن عتبة بن ابن وقاص بود و پنجهزار سوار بنىاربیعه و مضر و هزار سوار از یمن همراه داشت. قعقاع نیز همراه آن‌ها بود و این یكاماه پس از فتح دمشق بود. عمر رضی‌الله عنه به‌ ابى‌عبیدة بن جراح نوشته بود كه سپاه خالد را به‌عراق بفرستد ولى در نامه خود نام خالد را نبرده بود و ابوعبیده را دریغ آمد كه خالد را از دست بدهد و سپاه او را به‌طوری‌كه گفتیم با هاشم بن عتبه فرستاد عمر از روزگار ابوبكر به‌سبب قضیه مالك بن نویره و چیزهاى دیگر از خالد دلخورى داشت خالد بن ولید خال عمر بود. قعقاع پیشاپیش نیروى كمكى می‌رفت و مردم قادسیه یقین كردند كه بر ایرانیان فیروز خواهند شد و كشته‌ها و زخمى‌ها كه روز پیش داده بودند از یادشان برفت قعقاع هنگام ورود جلو صف آمد و بانگ زد «آیا هماورد هست» و یكى از بزرگان[۱۱]  ایران به‌مقابله او شتافت قعقاع بدو گفت «تو كیستى؟»  گفت «من بهمن پسر جادویه هستم» وى به‌نام ذوالحاجب معروف بود قعقاع بانگ برآورد «اكنون موقع خونخواهى ابى‌عبید و سلیط و كشتگان روز پل است» زیرا ذوالحاجب بود كه آن روز به‌جنگ مسلمانان آمده و به‌طوری‌كه گفتیم آن‌ها را كشته بود دو حریف بجولان آمدند و قعقاع بهمن را بكشت گویند قعقاع آن روز سى نفر را در سى حمله بكشت كه در هر حمله یكى را می‌كشت و آخرین كسى را كه كشت یكى از بزرگان ایران بود كه بزرگ‌مهر نام داشت و قعقاع درباره او گفت «در حال هیجان شمشیر را به‌كار گرفتم كه چون شعاع خورشید فرود می‌آمد در روز اغواث كه شكست ایرانیان بود آن قوم را با شمشیر به‌سختى می‌زدم» در این روز اغور بن قطبه شهریار سیستان به‌میدان آمد و دو حریف همدیگر را بكشتند در همین روز سعد بیمار شد و به‌قلعه عذیب رفت و از بالاى قلعه مراقب مردم بود دو گروه درهم آویختند و مسلمانان پیوسته نام و نسب خویش می‌گفتند و چون سعد این بشنید با كسانى كه بالاى قصر نزد وى بودند گفت «اگر این وضع همچنین بود كه نام و نسب گفتن ادامه داشت مرا بیدار نكنید كه مسلمانان بر دشمن غلبه دارند و اگر خاموش شدند مرا بیدار كنید كه علامت شر است» و هنگام شب جنگ مغلوبه شد.

ابوالمحجن ثقفى در پائین قصر محبوس بود و بانگ مسلمانان را كه نام پدر و عشیره خویش می‌گفتند با صداى آهن و غوغاى جنگ بشنید و از این‌كه در جنگ شركت ندارد غمین شد و افتان و خیزان تا بالا پیش سعد رفت و از او بخشش و رهایى خواست و تقاضا كرد آزادش كند كه به‌میدان رود سعد با او خشونت كرد و از خویشتن براند و او پایین آمد و سلمى دختر حفصه زن مثنى بن حارثه شیبانى را كه سعد پس از مثنى به‌زنى گرفته بود بدید و گفت  «اى دختر حفصه آیا كار خیرى توانى كرد؟» گفت «چه كار خیرى؟» گفت «مرا رها كنى و اسب بلقا را به‌من عاریه دهى و من بقید قسم[۱٢]  تعهد می‌کنم كه اگر خدا مرا به‌سلامت داشت پیش تو برگردم و پا ببند نهم» گفت «این كار به‌من چه مربوط است؟» وى همچنان با قید خویش برگشت و شعرى بدین مضمون می‌خواند «همین غم مرا بس كه سواران با نیزه جنگ كنند و من این‌جا دربند باشم وقتى برخیزم آهن مرا نگهدارد و درها كه صداها را خاموش می‌كند بروى من بسته باشد من مال و ثروت فراوان داشتم و اكنون تنها رهایم كرده‌اند و یاورى ندارم با خدا عهد می‌کنم عهدى كه نقض نخواهم كرد كه اگر رها شوم هرگز به میخانه نروم.» سلمى گفت «من استخاره كردم و به‌عهد تو رضا دادم و او را رها كرد و گفت «هر كجا می‌خواهى برو» و او بلقا اسب سعد را از در قصر كه مجاور خندق بود بیرون برد و سوار شد و تاخت كرد تا مقابل میمنه مسلمانان رسید و الله‌اكبر گفت آن‌گاه بر میسره دشمن حمله برد و میان دو صف با نیزه و سلاح خویش بازى می‌كرد و میسره را متوقف كرد و بسیار كس از شجاعان دشمن بكشت و عده‌اى را زخمى كرد دو گروه خیره او را می‌نگریستند درباره بلقا خلاف است بعضى گفته‌اند آن‌را لخت سوار شد بعضى دیگر گفته‌اند آن‌را با زین سوار شد آن‌گاه میان مسلمانان فرو رفت و از میسره آن‌ها در آمد و بر میمنه دشمن حمله برد و آن‌را متوقف كرد و با نیزه و سلاح خود بازى می‌كرد و هر سوارى كه به‌مقابله او می‌شتافت بدو نیمه می‌شد.

بدین‌سان دشمن را متوقف كرد و مردان از او بیمناك شدند آن‌گاه بازگشت و میان مسلمانان فرو رفت و از جلو آن‌ها نمودار شد و مقابل قلب دشمن بایستاد و چنان كرد كه در میمنه و میسره كرده بود و قلب را متوقف كرد و هر- سوارى از آن‌ها به‌میدان آمد خونش بریخت و بار جنگ مسلمانان را سبك كرد همه از كار او بشگفت بودند و گفتند «این سوار كیست كه تا حالا او را ندیده بودیم» بعضى‌ها گفتند «این از جمله برادران ما است كه جزو سپاه هاشم بن[۱٣] عتبه مرقال از شام آمده است بعضى دیگر گفتند اگر خضر در جنگ شركت می‌كند این خضر است  كه خدا بما موهبت كرده و نشان فیروزى ما بر دشمن است یكى از آن‌ها گفت «اگر نبود كه فرشتگان جنگ نمی‌كنند می‌گفتیم فرشته است» ابومحجن چون شیر سواران را به‌هم می‌ریخت و چون عقاب جولان می‌داد و كسانى از سواران مسلمان چون عمرو بن معدیكرب و طلحه بن خویلد و قعقاع بن عمرو هاشم بن عتبه مرقال و دیگر شجاعان عرب كه حضور داشتند و او را می‌دیدند در كارش متحیر بودند سعد نیز كه از بالاى قصر مسلمانان را می‌دید متفكر بود و می‌گفت «به‌خدا اگر ابومحجن محبوس نبود می‌گفتم این ابومحجن است و این بلقاست» و چون نیم‌شب شد دو گروه از هم جدا شدند و ایرانیان به‌جاى خود رفتند و مسلمانان نیز به‌جاى خود برگشتند ابومحجن نیز برفت و از همان‌جا كه برون آمده بود داخل قصر شد و كس ندانست و بلقا را به‌طویله بست و به محبس برگشت و پاى خود را در قید نهاد و صدا برداشت و شعرى بدین مضمون خواند «طایفه ثقیف می‌داند و این دعوى تفاخر نیست كه شمشیر ما از همه آن‌ها كارى‌تر است و زره‌هاى وسیع ما از آن‌ها بیشتر است و آن‌جا كه پایمردى را خوش ندارد ما از آن‌ها صبورتریم در شب قادسیه متوجه من نشدند و من سپاه را از برون شدن خود خبردار نكردم من هر روز سوى آن‌ها خواهم شد و اگر گله كردند كارشان را از دانا بپرس.

اگر محبوس شوم این بلیه من است و اگر آزاد باشم مرگ را با آن‌ها می‌چشانم.» سلمى بدو گفت «اى ابومحجن این مرد، مقصودش سعد بود، براى چه ترا حبس كرده است؟» گفت «به‌خدا براى حرامى كه خورده یا نوشیده باشم مرا حبس نكرده است ولى من در جاهلیت شرابخواره بوده‌ام و مردى شاعرم كه شعر بر زبانم می‌رود و شراب را وصف می‌کنم و خوشدل می‌شوم و از ستایش شراب لذت می‌برم بدین جهت مرا حبس كرده است كه درباره شراب گفته‌ام:

 ۶٧۴ «وقتى بمردم مرا پهلوى تا كى خاك كنید كه از پس از مرگم ریشه‌هاى آن استخوان‌هاى مرا سیراب كند مرا در بیابان خاك مكنید كه می‌ترسم وقتى بمردم دیگر مزه شراب را نچشم. و اشعار دیگر در همین معنى گفته‌ام.»   ما بین سلمى و سعد گفتگوى بسیار رفته بود و سلمى از سعد خشمگین بود كه نام مثنى را به‌ناشایستگى برده بود و شب اغواث و لیلة الهریر و لیلة السواد نسبت به‌او خشمگین بود و چون صبح شد بنزد وى رفت و رضاى او طلبید و با او صلح كرد و آن‌گاه قصه خویش را با ابومحجن به گفت و سعد او را بخواست و رها كرد و گفت «برو دیگر ترا براى چیزى كه بگویى تا عمل نكنى مواخذه نخواهم كرد» ابومحجن گفت «به‌خدا من نیز هرگز زبان به‌وصف زشتى نخواهم گشود.» روز سوم نیز مسلمانان به‌جنگ بودند و آن روز را عماس نامیدند عجمان نیز در مواضع خود بودند و عرصه ما بین دو سپاه از خون سرخ بود. از مسلمانان یك هزار و پانصد كس كشته و زخمى به‌خاك افتاده بود و از عجمان بى‌شمار كشته شده بود سعد گفت «اى مردم هر كه خواهد شهیدان را غسل دهد و هر كه خواهد همان‌طور خون‌آلود به‌خاكشان سپارد» مسلمانان كشتگان را جمع‌آورى كردند و آن‌ها را به پشت صف خود بردند زنان و كودكان شهیدان را به‌خاك می‌سپردند و زخمى‌ها را پیش زنان می‌بردند كه زخم‌شان را علاج كنند ما بین عرصه جنگ كه مجاور قادسیه بود و قلعه عذیب نخلستانى بود و چون زخمى را می‌بردند و هنوز عقل و هوشش به‌جا بود و این نخلستان را می‌دید - آن روز جز این نخلستان آن‌جا نبود و اكنون نخلستان فراوان دارد - به‌حامل خویش می‌گفت این‌جا نزدیك سیاهبوم رسیده‌ایم مرا در سایه این نخلستان بگذارید و ساعتى آن‌جا استراحت می‌كرد یكى از زخمیان شعرى بدین مضمون مى‌گفت «اى نخل ما بین قادسیه و عذیب كه نخلى مجاور تو نیست به‌سلامت باشى» و یكى از بنى‌تیم الله كه در سایه[۱۴]  نخل آرمیده بود و احشایش از شكم برون ریخته بود می‌گفت «اى نخل بیابانى و اى نخل كنار وادى باران صبحگاه و بارآن‌هاى فرو ریزنده سیرابت كند»  صبحگاه روز قادسیه كه صبحگاه لیلة‌الهریر یا لیلةالقادسیه بود مسلمانان در كار خویش حیرت‌زده بودند و همه شب چشم بر هم ننهاده بودند رؤساى قبایل عشایر خویش را تشویق كردند و جنگ سخت شد تا نیمروز رسید و نخستین كس كه به‌هنگام نیمروز جا خالى كرد هرمزان و نیرمران بودند كه عقب نشستند و باز موضع گرفتند و هنگام ظهر قلب سپاه ایران بشكافت و باد سختى وزید و سایبان رستم را از روى تخت او برگرفت و در نهر عتیق انداخت و باد دبور بود و غبار برخاست و قعقاع و یاران وى به تخت رستم رسیدند و او را پیدا كردند رستم وقتى باد سایبان او را برده بود به‌طرف استرانى كه همان‌روز بار آورده بود رفته و در سایه یك استر و بار آن ایستاده بود. هلال بن علقمه بارى را كه رستم در سایه آن بود با شمشیر بزد و طناب‌هاى آن‌را ببرید یك لنگه بار روى رستم افتاد و هلال او را نمی‌دید و از آن آسیب دید آن‌گاه هلال ضربتى بدو زد كه بوى مشك برخاست و رستم سوى نهر عتیق رفت و خود را در آن انداخت هلال به‌دنبال او دوید و پایش را گرفت و او را به‌طرف خندق كشید و با شمشیر آنقدر بر او زد كه جان داد آن‌گاه او را همچنان كشید تا میان دست و پاى استران افكند و روى تخت رفت و بانگ زد «به‌خداى كعبه كه رستم را كشتم بیائید بیائید» مسلمانان اطراف او جمع شدند ولى او را بر تخت نمی‌دیدند و بانگ برداشتند در این وقت بیم در دل مشركان افتاد و هزیمت شدند و شمشیر در آن‌ها به‌كار افتاد و بعضى غرق و بعضى دیگر كشته شدند سى هزار كس از آن‌ها به‌وسیله زنجیرها و ریسمآن‌ها به‌همدیگر بسته شده بودند و به نور و آتشكده‌ها قسم خورده بودند كه از جا نروند تا فتح كنند یا كشته شوند آن‌ها بزانو در آمدند و تیرها همچنان جلو آن‌ها می‌ریخت تا همگى كشته شدند.[۱۵]

  درباره قاتل رستم خلاف است بیشتر بر این رفته‌اند كه قاتل وى هلال بن علقمه از تیم الرباب بود به‌طوری‌كه گفتیم بعضى دیگر گفته‌اند قاتل وى یكى از بنى‌اسد بود به‌همین جهت شاعر بنى‌اسد عمرو بن شاس اسدى درباره این روز ضمن اشعارى چنین گوید «از اطراف نیق سواران را به‌جانب كسرى كشاندیم و دسته‌ها فراهم شدند و رستم و پسران او را كشتیم كه اسبان خاك بر آن‌ها می‌افشاند هرجا با آن‌ها برخورد كردیم گروهى از ایشان را به‌جا گذاشتیم كه سر رفتن نداشتند.» در این روز ضرار بن خطاب درفش كاویان را كه از پیش گفتیم از پوست پلنگ بود و مرصع بیاقوت و مروارید و انواع جواهر بود از ایرانیان بگرفت و سى هزار دینار در مقابل آن گرفت قیمت درفش دو هزار هزار و دویست دینار بود. در این روز در اطراف درفش كاویان به‌جز آن‌ها كه گفتیم به‌هم بسته بودند ده هزار كس كشته شد.

جمله كسان از متقدم و متأخر درباره سال قادسیه و عذیب اختلاف دارند بسیارى كسان بر این رفته‌اند كه سال شانزدهم بوده است و این گفته واقدى و گروهى دیگر است بعضى دیگر بر این رفته‌اند كه سال پانزدهم بوده است بعضى نیز گفته‌اند سال چهاردهم بوده است ولى محمد بن اسحاق به‌طور قطع گوید كه سال پانزدهم بود گوید در سال چهاردهم عمر بن خطاب بگفت تا در ماه رمضان نماز تراویح گزارند و بسیارى كسان از جمله مدائنى و دیگران گفته‌اند كه عمر به‌سال چهاردهم عتبة بن غزوان را  را به‌محل بصره فرستاد كه آن‌جا فرود آمد و شهر ساخت بسیارى كسان نیز گفته‌اند كه بصره در بهار سال شانزدهم پى افكنده شد و عتبة بن غزوان پس از فراغت سعد بن وقاص از جنگ جلولا و تكریت از مداین بدان‌جا رفت و هنگامى كه عتبه به‌محل بصره رفت آن‌جا را سرزمین هند می‌گفتند و سنگ‌هاى سپید داشت و عتبه در محل خریبه فرود آمد. سعد بن ابى‌وقاص نیز كوفه را به‌سال پانزدهم پى افكند و ابن نفیله غسانى آن‌ها را به‌محل كوفه[۱٦]  رهبرى كرد و گفت جایى به‌تو نشان می‌دهم كه از دشت بالاتر و از فلات پائین‌تر باشد و او را به‌جایى كه اكنون كوفه است راهنمایى كرد.

مسعودى گوید: عمر اجازه نمی‌داد هیچكس از عجمان وارد مدینه شود مغیرة بن شعبه بدو نوشت «من غلامى دارم كه نقاش و نجار و آهنگر است و براى مردم مدینه سودمند است اگر مناسب دانستى اجازه بده او را به‌مدینه بفرستم.» و عمر اجازه داد. مغیره روزى دو درهم از او می‌گرفت وى ابولولو نام داشت و مجوسى و از اهل نهاوند بود و مدتى در مدینه ببود آن‌گاه پیش عمر آمد و از سنگینى باجى كه به‌مغیره می‌داد شكایت كرد عمر گفت «چه كارهایى می‌دانى» گفت «نقاشى و نجارى و آهنگرى» عمر گفت «باجى كه می‌دهى در مقابل كارهایى كه می‌دانى زیاد نیست» و او قرقر كنان برفت یك روز دیگر از جایى كه عمر نشسته بود می‌گذشت عمر بدو گفت شنیده‌ام گفته‌اى اگر بخواهم آسیایى می‌سازم كه با باد بگردد» ابولؤلؤ گفت «آسیایى براى تو بسازم كه مردم از آن گفتگو كنند» و چون برفت عمر گفت «این برده مرا تهدید كرد» و چون ابولؤلؤ به‌انجام كار خود مصمم شد خنجرى همراه برداشت و در یكى از گوشه‌هاى مسجد در تاریكى به‌انتظار عمر بنشست عمر سحرگاه می‌رفت و مردم را براى نماز بیدار می‌كرد و چون بر ابولؤلؤ گذشت برجست و سه ضربت به‌عمر زد كه یكى زیر شكم او خورد و همان بود كه سبب مرگش شد و دوازده تن از اهل مسجد را ضربت زد كه شش تن از آن‌ها بمردند و شش تن بماندند خویشتن را نیز با خنجر بزد كه بمرد.

عبدالله بن عمر هنگام مرگ پیش پدر رفت و گفت «اى امیرمؤمنان یكى را بجانشینى خود بر امت محمد برگمار كه اگر چوپان شتران یا گوسفندان تو بیاید و شتر و گوسفند را بى‌چوپان رها كرده باشد ملامتش می‌كنى و می‌گویى چرا امانتى را كه پیش تو بود بى‌سرپرست رها كردى چه رسد اى امیرالمؤمنین به امت محمد پس یكى را به‌جانشینى خود تعیین كن» گفت «اگر جانشین تعیین كنم[۱٧]  ابوبكر هم جانشین تعیین كرد و اگر نكنم پیامبر خدا صلى‌الله علیه‌وسلم نیز نكرد» و عبدالله چون این سخن بشنید از او مأیوس شد.

اسلام عمر چهار سال پیش از هجرت بود فرزندانش عبدالله و حفصه همسر پیامبر و عبیدالله و زید از یك مادر و عبدالرحمن و فاطمه و دختران دیگر و عبدالرحمن اصغر همان‌كه به‌سبب شرابخوارى حد خورد و به‌نام ابومنجمه معروف بود از یك مادر بودند.

عبدالله بن عباس نقل می‌كند كه عمر او را احضار كرد و گفت «اى ابن عباس عامل حمص بمرده وى اهل خیر بود و اهل خیر كمند و امیدوارم تو از جمله آن‌ها باشى ولى چیزى از تو در دل دارم كه خودم ندیده‌ام ولى از توانگرانم نظر تو درباره عامل حمص شدن چیست؟» گفت «من عامل تو نمی‌شوم تا نگویى از من چه در دل دارى» گفت «با آن چكار دارى» گفت «می‌خواهم بدانم اگر چیزى باشد كه باید از آن نسبت به‌خویشتن بیمناك باشم من نیز چنان‌كه تو نگرانى نگران باشم و اگر گناهى نكرده باشم تو نیز بدانى آن‌گاه عاملى ترا بپذیرم زیرا می‌دانم تو وقتى چیزى را بخواهى در انجام آن شتاب می‌كنى» گفت «اى ابن عباس من بیم دارم مرگم در رسد و تو در محل حكومت خود باشى و مردم را به‌جانب خویش دعوت كنى من دیدم كه پیامبر  مردم را به‌كار گرفت اما شما را به‌كار نگرفت» گفتم «بله همین‌طور بود ولى به‌نظر تو چرا این كار را كرد؟» گفت «به‌خدا نمی‌دانم آیا لیاقت داشتید و نخواست شما را به‌كار آلوده كند یا بیم داشت به‌خویشاوندى او متوسل شوید و مایه دلخورى شود و ناچار دلخورى فراهم می‌شد من مطلب را به‌تو گفتم اكنون راى تو چیست؟» گوید «گفتم راى من این است كه عامل تو نشوم» گفت «چرا» گفتم «با این فكر كه تو دارى اگر عامل تو بشوم پیوسته چون خارى در چشم تو خواهم بود» گفت «پس مرا راهنمایى كن» گفتم «به‌نظر من باید كسى را كه به‌نظر تو درست باشد و نسبت به‌تو درست رفتار كند عامل خود كنى»[۱٨]

 علقمه بن عبدالله مزنى از معقل بن یسار نقل كرده كه عمر بن خطاب با هرمزان درباره فارس و اصفهان و آذربایجان مشورت كرد هرمزان گفت «اصفهان سر است و فارس و آذربایجان دو بال اگر یك بال را قطع كنى سر با یك بال دیگر به‌جا تواند بود ولى اگر سر را قطع كنى دو بال بیفتد بنابر این از سر آغاز كن» عمر به‌مسجد رفت و نعمان بن مقرن را دید كه نماز می‌خواند پهلوى او نشست و چون نمازى را به‌سر برد گفت «می‌خواهم تو را به‌كار حكومت برگمارم» گفت «اگر براى خراج گرفتن است حاضر نیستم مگر این‌كه براى جنگ باشد» گفت «براى جنگ می‌روى» و او را بفرستاد و به‌مردم كوفه نوشته كه او را كمك كنند و زبیر بن عوام و عمرو بن معدیكرب و حذیفه و ابن عمر و اشعث بن قیس را همراه او بفرستاد نعمان مغیرة بن شعبه را سوى پادشاه آن‌ها كه ذو الجناحین نام داشت روانه كرد و مغیره از رود آن‌ها گذشت بذو الجناحین گفتند فرستاده عرب این‌جاست وى با یاران خود مشورت كرد و گفت «راى شما چیست؟» گفتند «یا با تشریفات او را بپذیر یا برسم جنگ» گفت «او را با تشریفات پادشاهى مى‌پذیریم» «آن‌گاه به تخت نشست و تاج بر سر نهاد و شاهزادگان را كه دست بندها و گوشواره‌هاى طلا و جامه دیبا داشتند بدو صف نشانید و مغیره را بار داد مغیره نیز دو نفر را همراه خود برد و شمشیر و نیزه خویش را نیز به‌دست داشت گوید «مغیره با نیزه خود در فرش‌ها فرود می‌برد و آن‌را پاره می‌كرد كه به‌بینند و خشمگین شوند  تا مقابل شاه رسید و با او سخن آغاز كرد و ترجمان ما بین آن‌ها ترجمه می‌كرد شاه گفت «شما مردم عرب دچار قحطى شده‌اید اگر خواهید آذوقه به‌شما دهیم و باز گردید» مغیره حمد و ثناى خدا به‌زبان آورد و گفت «ما مردم عرب، زبون بودیم زیر دست كسان بودیم و بالا دست نبودیم سگ و مردار می‌خوردیم، سپس خداى تعالى پیامبرى شریف و والا نژاد و راستگو را از ما برگزید و بعثت پیامبر صلى‌الله علیه‌وسلم ما را برانگیخت و به‌ما خبرها داد و همان‌طور كه گفته بود درست در آمد[۱۹]  و از جمله وعده‌ها كه به‌ما داده این است كه فرمانرواى این ناحیه می‌شویم و بر آن تسلط می‌یابیم و من در این‌جا وضع و كیفیتى مى‌بینم كه سپاه پشت‌سر من آن‌را رها نخواهند كرد تا بگیرند یا كشته شوند» آن‌گاه به‌خود گفتم خوب است دست و پایت را جمع كنى و با یك خیز روى تخت پهلوى این كافر بنشینى تا به‌فال بد گیرد: گوید «و ناگهان خیز گرفتم و پهلوى او روى تخت بودم و آن‌ها بنا كردند مرا لگد بزنند و با دست مرا بكشند. گفتم «ما با فرستادگان شما چنین رفتار نمی‌كنیم. اگر من بد كرده و سبكسرى كرده‌ام از من مواخذه مكنید كه با فرستاده این‌طور رفتار نمى‌كنند» شاه گفت «اگر خواهید ما به‌طرف شما بیاییم و اگر خواهید شما به‌طرف ما بیایید» گفتم «ما به‌طرف شما می‌آییم» و به‌سوى آن‌ها حركت كردیم و گروه‌ها پنج و شش تن می‌رفتند كه آن‌ها فرار نكنند و چون به‌نزدیك آن‌ها رسیدیم و اطراف‌شان را گرفتیم تیراندازى كردند و به‌ما حمله بردند در این هنگام مغیره به نعمان گفت «اینان به مسلمانان حمله بردند و عده‌اى را زخمى كردند باید حمله كرد» نعمان گفت «تو مردى صاحب فضایلى و با پیامبر خدا صلى‌الله علیه‌وسلم در جنگ حضور داشته‌اى كه اول روز جنگ نمی‌كرد و منتظر می‌ماند تا خورشید بگردد و باد بوزد و فیروزى نازل شود» آن‌گاه گفت «من پرچم خودم را سه بار حركت می‌دهم در حركت اول هر كس به‌كارهاى ضرورى پردازد و وضو گیرد در حركت دوم هر كسى پاپوس خود را بنگرد و سلاح بردارد و چون بار سوم حركت دادم حمله كند ولى بكس نپردازد ولو نعمان كشته شود من دعایى می‌کنم و شما را قسم می‌دهم كه آمین بگویید» آن‌گاه گفت «خدایا امروز نعمان را شهادت و فیروزى بر دشمن عطا كن» و قوم آمین گفتند و سه بار حركت بیرق انجام شد آن‌گاه نعمان زره خود را بالا زد و حمله كرد اول كس كه از پا در آمد او بود معقل گوید بنزدیك او رسیدم سخنش را به‌یاد آوردم كه توقف نباید كرد و غلامان او را نشانه كردم كه جایش را بدانم و بكشتار دشمن پرداختیم در اثناى جنگ ذوالجناحین از استر سپیدى كه سوار[٢٠]  بود بیفتاد و شكمش پاره شد و خداوند مسلمانان را فیروزى داد من به‌محل نعمان رفتم و او را دیدم كه رمقى داشت و ظرف آب آوردم و صورت او را بشستم گفت «كى هستى» گفتم «معقل بن یسارم» گفت «خدا با مسلمانان چه كرد؟» گفتم «فتح نصیب آن‌ها كرد» گفت «خدا را بسیار شكر این را به عمر بنویسید» و جان داد آن‌گاه مردم بدور اشعث بن قیس جمع شدند و كس پیش مادر بچه‌هاى او فرستادند كه آیا نعمان چیزى به‌تو گفته و یا نوشته‌اى پیش تو هست؟ گفت «بله كیسه‌اى هست كه در آن نوشته‌ای است» و چون آن‌را بیرون آوردند نوشته بود «اگر نعمان كشته شد فلانى امیر است و اگر فلانى كشته شد فلانی است و اگر فلانى كشته شد فلانى».

و اطاعت كردند و خدا فتحى بزرگ نصیب مسلمانان كرد.

مسعودى گوید: این جنگ نهاوند بود و عجمان سپاه فراوان داشتند و در آن‌جا مردم بسیار كشته شد كه نعمان بن مقرن و عمرو بن معدیكرب و دیگران از آن جمله بودند و قبرهای‌شان تاكنون در یك فرسخى نهاوند ما بین آن‌جا و دینور معروف و مشخص است و ما وصف این جنگ را در كتاب‌هاى سابق خویش آورده‌ایم.

ابومحنف لوط بن یحیى نقل كرده گوید: «وقتى عمرو بن معدیكرب از كوفه به‌نزد عمر آمد از وى درباره سعد بن ابى‌وقاص پرسید و عمرو درباره او ثنا گفت. سپس درباره اسلحه از او پرسید و آنچه می‌دانست بگفت آن‌گاه از قومش پرسید و گفت «مرا از قوم خود مذحج خبر بده عمرو گفت «از هر كدام كه می‌خواهى بپرس» گفت «از طایفه علة بن جلد بگو» گفت «آن‌ها سواران محافظ و علاج دردهاى ما هستند و از همه آزاده‌تر و نجیب‌تر و آماده كارترند  و كمتر فرار كنند اهل سلاح و بخشندگی‌اند و در كار نیزه‌دارى ماهرند» عمر گفت «براى سعد العشیره چه به‌جا گذاشتى؟» گفت «از همه تنومندتر و بخشنده‌ترند و سالارشان نكوتر است» گفت «براى مراد چه به‌جا گذاشتى؟» گفت «خانه آن‌ها از همه وسیع‌تر است و حق همسایگى را بهتر نگه دارند و آثار بیشتر دارند مردمى پرهیزكارند و[٢۱]  نكوكار و كوشا و سرفرازند» گفت «از بنى زبید بگو» گفت «درباره آن‌ها آسان سخن نكنم و اگر از مردم درباره آن‌ها بپرسى گویند آن‌ها سرند و دیگران دنباله» گفت «از طى بگو» گفت «بخشندگى خاص آن‌هاست و شعله عربند» گفت «درباره عبس چه گویى؟» گفت «گروهى بسیار و تبعه ممتاز» گفت «از حمیر بگو» گفت «هر جا خواهند مرتع كنند و آب صاف نوشند» گفت «از كنده بگو» بگفت «مردم را رهبرى كردند و در ولایت‌ها قدرت یافتند» گفت «از همدان بگو» گفت «مردمى شب روند و به‌مقصد دست یابند و همسایه را حمایت كنند و پیمان را رعایت كنند و انتقام‌جو باشند گفت «از ازد بگو» گفت «از همه قدیم‌ترند و قلمروشان از همه وسیع‌تر است» گفت «از حارث بن كعب بگو» گفت «مردمى كینه‌توز و سرسختند و مرگ را در سر نیزه‌های‌شان معاینه می‌توان دید» گفت «از لخم بگو» گفت «بعد از همه حكومت یافتند و زودتر از همه جانبازى كنند» گفت «از جذام بگو» گفت «چون پیره زن خاك آلوده‌اند و اهل گفتار و كردارند» گفت «از غسان بگو» گفت «بزرگان جاهلیت و معاریف اسلامند» گفت «از اوس و خزرج بگو» گفت «انصار پیامبرند محل‌شان از همه عزیزتر است و پیمان‌ها را بهتر از همه رعایت كنند و به‌مدح ما حاجت ندارند كه خدا به‌مدح آن‌ها گفته در خانه و ایمان جا گرفته‌اند تا آخر آیه» گفت «از خزاعه بگو» گفت «آن‌ها با كنان‌هاند و نسب‌شان به‌ما پیوسته است و به‌وسیله آن‌ها فیروزى می‌یابیم» گفت «كدام یك از اقوام عرب را دشمن دارى كه نخواهى دیدارشان كنى؟» گفت از قوم خودم طایفه و ادعه از همدان و طایفه غطیف از مراد و بلحرث از مذحج و از قوم معد طایفه عدى فزاره و طایفه مره از ذبیان و طایفه كلاب از عامر و طایفه شیبان از بكر بن وائل و اگر اسب خودم را در آبگاه‌هاى قوم معد بجولان آورم  اگر دو آزاد و دو بنده آن‌ها را نه‌بینم از هیچكس باك ندارم» گفت «دو آزاد و دو بنده آن‌ها چه كسانند؟» گفت «دو آزاد آن‌ها عامر بن طفیل است و عیینة بن حارث بن شهاب تمیمى و دو بنده آن‌ها[٢٢]  عنتره عبسى است و سلیك مناقب» آن‌گاه درباره جنگ از او پرسید گفت «از كسى پرسیدى كه كاركشته جنگ است به‌خدا جنگ وقتى گرم شود سخت و جان‌فرساست و هر كه صبورى ورزد فیروز شود و هر كه سستى كند هلاك شود شاعر به‌وصف جنگ نكو گفته: جنگ در آغاز كار دخترى را ماند كه براى نادان با زیور خود نمایان شود و چون جنگ گرم شود و آتش بر افروزد پیره‌ زنى بى‌زیور و فرتوت شود كه موى سر بكنده و زشت روست كه شایسته بوسیدن نیست «آن‌گاه درباره سلاح از او پرسید و آنچه می‌دانست بگفت تا به‌شمشیر رسید و گفت «در این‌جا مادرت عزادار می‌شود» عمر او را با تازیانه زد و گفت» مادر تو عزادار می‌شود می‌خواهى زبانت را ببرم» عمرو گفت «امروز تب مرا فرسوده كرده است» و از پیش عمر بیرون آمد و شعرى بدین مضمون می‌گفت «مرا تهدید می‌كنى گویى شاه ذو رعین یا ذو نواس هستى كه عیش فراخ داشتند چه بسیار شاهان بزرگ كه پیش از تو بودند و قدرت و شوكت فراوان داشتند و كسان وى نابود شدند و ملكش دست به‌دست همی‌گردد از قدرت خود مغرور مباش كه هر قدرتى سرانجام زبون می‌شود» گوید «پس از آن عمر از او پوزش خواست و گفت «این رفتار از آن جهت كردم تا بدانى كه اسلام از جاهلیت برتر و عزیزتر است» و او را بر دیگر آمدگان برترى داد پس از آن عمر با عمرو انس گرفت و از او چیزها می‌پرسید و درباره جنگ‌هاى جاهلیت با او گفتگو داشت یك روز با او گفت «آیا بدوران جاهلیت هرگز به‌سبب ترس از سوارى دست برداشته‌اى؟» گفت «بله به‌خدا من در جاهلیت دروغ نمی‌گفتم چطور در اسلام دروغ بگویم  قصه‌اى براى تو می‌گویم كه هرگز براى كسى نگفته‌ام با جمعى از سواران بنى‌زبید به‌سوى بنى‌كنانه رفتم و به‌قبیله‌اى از سراة رسیدیم» گفت «از كجا دانستى كه از سراة هستند؟» گفت «توشه‌دان‌ها و دیگ‌هاى وارونه و خیمه‌هاى چرمین قرمز و گوسفند بسیار آن‌جا بود» عمرو گفت «پس از آن‌كه اسیران را جمع‌آورى كردیم به خیمه بزرگ‌تر كه از خانه‌هاى دیگر بركنار بود حمله[٢٣]  بردم و زنى زیبا را بر فرش نشسته دیدم و چون من و سواران را بدید گریستن آغاز كرد گفتم «چرا گریه می‌كنى» گفت «براى خودم گریه نمی‌کنم ولى از این جهت گریه می‌کنم كه دختر عموهایم سالم بمانند و من مبتلا شوم» و من پنداشتم كه او راست می‌گوید و گفتم «آن‌ها كجا هستند» گفت «در همین دره هستند من نیز به همراهان خود گفتم «صبر كنید تا من بیایم» آن‌گاه اسب خود را بر جهاندم و از تپه‌اى بالا رفتم جوانى سیاه‌موى را دیدم كه موهاى مرتب داشت و پاپوش خود را وصله می‌زد و شمشیر او جلوش نهاده و اسبش نزدیك ایستاده بود و چون مرا بدید پاپوش خود را بینداخت و با بى‌اعتنائى برخاست و سلاح خود را بر گرفت روى بلندى رفت و چون سواران را اطراف خانه خود دید سوار شد و سوى من آمد و شعرى بدین مضمون می‌گفت «وقتى به‌من بوسه داد و صبحگاهان رداى خود را به‌من پوشانید گفتم امروز هر كس متعرض او شود متعرض او می‌شوم ایكاش می‌دانستم امروز كى به‌طرف او رفته است» من نیز به‌دو حمله بردم و می‌گفتم «عمرو با سواران به‌طرف او رفته است و او را به‌حال خود باقى گذاشته است» آن‌گاه با اسب سوى او هجوم بردم ولى از گربه فرارى‌تر بود و از دست من جست سپس به‌من هجوم آورد و با شمشیر خود ضربتى زد كه مرا زخمى كرد و چون از ضربت وى به‌خود آمدم بدو حمله بردم و باز از چنگ من بدر رفت سپس به‌من حمله برد و مرا به‌زمین انداخت و هر چه را جمع كرده بودیم ببرد من بار دیگر بر اسب خود نشستم و چون مرا دید نزدیك شد و می‌گفت  «من عبیدالله ستوده خصالم و از همه كسانى كه راه می‌روند بهترم كه دشمنش فدایى اوست» من نیز بدو حمله بردم و می‌گفتم «من آنم كه پدرم در ماه اصم قلاده داشت من پسر آنم كه تاج داشت و كشنده گروه‌ها بود هر كه با من روبه‌رو شود چون ارم نابود خواهد شد و او را چون گوشت پیشخوان به‌جا خواهم نهاد» به‌خدا از دست من در[٢۴]  رفت آن‌گاه به‌من هجوم برد و ضربتى دیگر به‌من زد و فریاد برداشت، به‌خدا امیرالمؤمنین مرگ را به‌چشم دیدم كه هیچ مانعى جلو آن نبود و چنان از او ترسیدم كه هرگز پیش از آن از كسى نترسیده بودم، گفتم «مادرت عزادارت شود تو كیستى؟ كه هیچكس به‌جز عامر بن طفیل از روى خودپسندى و عمرو بن كلثوم از روى سن و تجربه جرئت هماوردى من نكرده است. تو كیستى؟» گفت «تو كیستى؟ بگو و الا ترا خواهم كشت» گفتم «من عمرو بن معدیكرب هستم» گفت «من هم ربیعة بن مكدم هستم» گفتم «یكى از سه كار را قبول كن اگر بخواهى با شمشیر جنگ می‌كنیم تا آن‌كه ضعیف‌تر است كشته شود و اگر بخواهى كشتى می‌گیریم و اگر بخواهى صلح می‌كنیم كه تو اى برادرزاده من جوانى و قومت به‌تو احتیاج دارند» گفت «به‌اختیار تو است هر كدام را می‌خواهى انتخاب كن» من نیز صلح را اختیار كردم سپس گفت «از اسب خود پیاده شود» گفتم «اى برادرزاده دو زخم به‌من زده‌اى و پیاده شدن مورد ندارد» به‌خدا اصرار كرد تا از اسب پیاده شدم و عنان آن‌را گرفت و دست مرا نیز گرفت و به‌سوى قبیله رفتیم و من پایم را می‌كشیدم تا سواران نمودار شدند و چون مرا بدیدند اسب سوى من راندند، من فریاد زدم به‌جاى خود باشید آن‌ها قصد ربیعه داشتند و او برفت و گویى شیرى بود و آن‌ها را متفرق كرد آن‌گاه پیش من آمد و گفت «اى عمرو شاید یاران تو منظور دیگرى غیر از صلح دارند؟» قوم خاموش بودند و هیچكس سخن نگفت كه از او بیمناك بودند گفتم «اى ربیعة بن مكدم آن‌ها قصدى به‌جز خوبى ندارند» نامش را بردم تا قوم او را بشناسند به‌آن‌ها گفت «چه می‌خواهید» گفتند «تو چه می‌خواهى شهسوار عرب را زخمى كرده‌اى و شمشیر و اسبش را گرفته‌اى  «آن‌گاه با همدیگر برفتیم تا فرود آمد و زن وى خندان بپاخاست و عرق او را پاك كرد آن‌گاه بگفت تا شترى بكشتند و براى ما خیمه‌ها بپا كردند و چون شب شد چوپانان بیامدند و اسب‌ها را آوردند كه هرگز نظیر آن ندیده بودم و چون نگریستن[٢۵]  مرا در اسب‌ها بدید گفت «اسب‌ها چطور است» گفتم «هرگز مانند آن ندیده‌ام» گفت «به‌خدا اگر یكى از این اسب‌ها را سوار بودم حالا زنده نبودى» من بخندیدم و هیچیك از یاران من سخن نمى‌گفتند، دو روز پیش او بودیم و برفتیم» گوید «مدت‌ها بعد از آن عمرو بن معدیكرب با سران قوم خود بر قوم كنانه حمله برد و غنیمت گرفت و زن ربیعة بن مكدم را نیز اسیر كرد و خبر به‌ ربیعه رسید كه چندان دور نبود و سوار بر اسب لختى با نیزه‌اى كه سر نداشت بدنبال‌شان برفت تا به آن‌ها رسید و چون او را بدید گفت «اى عمرو این زن را با آنچه همراه دارى رها كن» و عمرو باو اعتنایى نكرد باز سخن خود را تكرار كرد و عمرو اعتنا نكرد آن‌گاه گفت «اى عمرو من بایستم تو حمله كنى یا تو می‌ایستى كه من حمله كنم؟» عمرو بایستاد و گفت «سخن به‌انصاف گفتى، برادر زاده من اول حمله می‌کنم» ربیعه بایستاد و عمرو بدو حمله برد و شعرى بدین مضمون می‌خواند «من ابو ثورم كه هنگام خطر آرامم نه سست رایم و نه سبكسرى‌اى در من هست و هنگامى كه معركه گرم شود و چشم‌ها سرخ شود و مردان بیمناك شوند از همه نیرومندترم» و همین كه پنداشت نیزه را باو فرو كرده است متوجه شد كه او پهلوى اسب خفته و نیزه از روى اسب گذشته است آن‌گاه عمرو بایستاد و ربیعه بدو هجوم برد و شعرى بدین مضمون می‌خواند «من جوان كنانى‌ام و متكبر نیستم بسا شیران كه مرا دیده و شكست خورده‌اند.» آن‌گاه سر او را با چوب نیزه زخمدار كرد و گفت «اى عمرو این ضربت را بگیر اگر نبود كه كشتن كسى چون تو را خوش ندارم می‌كشتمت» عمرو گفت «باید فقط یكى از ما از این معركه سالم بدر رود  بایست كه نوبت حمله من است» و بدو حمله برد و پنداشت كه با نیزه او را سوراخ كرده است ولى متوجه شد كه پهلوى اسب است و نیزه از روى اسب گذشته است بار دیگر ربیعه بدو حمله برد و با چوب نیزه سرش را زخمى كرد و گفت «این ضربت را هم بگیر گذشت فقط دو بار است»[٢٦]  در این هنگام زنش فریاد زد خدا یار تو باد سر نیزه بردار و او از زیر لباس خود سر نیزه‌اى بیرون آورد كه گویى شعله آتش بود و آن‌را به نیزه نصب كرد و چون عمرو آن‌را بدید و ضربت‌هاى بى‌سرنیزه او را به‌یاد آورد گفت «اى ربیعه بیا غنایم را بگیر» گفت «بگذار و برو» بنى‌زبید گفتند «چطور غنیمت خودمان را به‌خاطر این جوانك رها كنیم» عمرو گفت «اى بنى‌زبید به‌خدا من مرگ سرخ را در سرنیزه او دیدم و صداى مرگ را از آن شنیدم» بنى‌زبید گفتند «نباید مردم عرب بگویند گروهى از بنى‌زبید كه عمرو بن معدیكرب نیز همراه‌شان بود غنیمت خود را براى چنین جوانكى رها كرده‌اند» عمرو گفت «شما تاب مقابله او ندارید و من هرگز كسى چون او را ندیده‌ام و آن‌ها برفتند» مسعودى گوید: «عمر بن خطاب رضى‌الله تعالى عنه ضمن سفرهایى كه به‌دوران جاهلیت به‌شام و عراق كرده بود با ملوك عرب و عجم اخبار بسیار داشت در اسلام نیز سرگذشت‌ها و اخبار و تدبیرهاى نكو داشت و در ایام وى حادثه‌ها بود با فتح مصر و شام و عراق و ولایت‌هاى دیگر كه تفصیل آن‌را در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آورده‌ایم و در این كتاب فقط شمه‌اى از مطالبى را كه در كتاب‌هاى سابق نیاورده‌ایم یاد می‌كنیم و بالله التوفیق.[٢٧]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص  ٦٦۱
[٢]- همان‌جا، ص  ٦٦٢
[٣]- همان‌جا، ص  ٦٦٣
[۴]- همان‌جا، ص  ٦٦۴
[۵]- همان‌جا، ص  ٦٦۵
[٦]- همان‌جا، ص  ٦٦٦
[٧]- همان‌جا، ص  ٦٦٧
[٨]- همان‌جا، ص  ٦٦٨
[۹]- همان‌جا، ص  ٦٦۹
[۱٠]- همان‌جا، ص  ٦٧٠
[۱۱]- همان‌جا، ص  ٦٧۱
[۱٢]- همان‌جا، ص  ٦٧٢
[۱٣]- همان‌جا، ص  ٦٧٣
[۱۴]- همان‌جا، ص  ٦٧۴
[۱۵]- همان‌جا، ص  ٦٧۵
[۱٦]- همان‌جا، ص  ٦٧٦
[۱٧]- همان‌جا، ص  ٦٧٧
[۱٨]- همان‌جا، ص  ٦٧٨٠
[۱۹]- همان‌جا، ص  ٦٧۹
[٢٠]- همان‌جا، ص  ٦٨٠
[٢۱]- همان‌جا، ص  ٦٨۱
[٢٢]- همان‌جا، ص  ٦٨٢
[٢٣]- همان‌جا، ص  ٦٨٣
[٢۴]- همان‌جا، ص  ٦٨۴
[٢۵]- همان‌جا، ص  ٦٨۵
[٢٦]- همان‌جا، ص  ٦٨٦
[٢٧]- همان‌جا، ص  ٦٨٧



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر (جلد اول)، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم - ۱٣٧٨



تاریخ اسلام به روایت اعراب

از: علی بن حسین مسعودی؛ برگردان: ابوالقاسم پاینده

زندگانی ابوبكر صديق به روایت اعراب

(کتاب مروج‌الذهب مسعودی)

فهرست مندرجات



ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، که نسب وی به عبدالله بن مسعود یکی از یاران برجستهٔ پیامبر اسلام می‌رسد، حدود ۲۸۳ هجری (۸۹۶ میلادی) در بغداد دیده به جهان گشود و در سال ۳۴۶ هجری (۹۵۷ میلادی) در شهر فسطاط مصر درگذشت. وی تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان و دانشمند و جهان‌گرد بغدادی بود که آثار گوناگونی داشت که متأسفانه بیشتر آن‌ها گم و یا نابود شده‌ است. آخرین اثر او، کتاب تاریخی به‌نام «مُروج‌الذَهَب و معادن‌الجوهر» است که در سال ۳۳۲ هجری قمری تألیف گردیده و در سال ۳۳۶ هجری در آن تجدید نظر کرده و در بخش دوم این کتاب، مطالبی در باب خلافت ابوبكر صديق را مطرح نموده‌ است.


[] ذكر خلافت ابوبكر صديق

مسعودى گويد آن‌گاه روز دوشنبه‌اى كه رسول خدا صلى‌الله عليه‌وسلم وفات يافت مردم در سقيفه بنى‌ساعدة بن كعب بن خزرج انصارى با ابوبكر صديق رضى‌الله تعالى‌عنه بيعت كردند. ابوبكر در شب سه‌شنبه هشت روز از جمادى‌الاخر مانده به‌سال سيزدهم هجرى كه شصت و سه ساله بود و معادل عمر پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم عمر داشت وفات يافت و همه روايت‌ها در اين باب اتفاق افتاد. مولد ابوبكر سه سال پس از حادثه فيل بود  و مدت حكومتش دو سال و سه ماه و ده روز بود و پهلوى رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم به‌خاك رفت به‌طوری‌كه عايشه گفته سرش نزديك شانه رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم بود. گويند مدت خلافت ابوبكر دو سال و سه ماه و بيست روز بود بعدها در همين كتاب شمه‌اى از ايام و مدت حكومت همه را خواهيم آورد و هم در اين كتاب بعد از نقل ايام بنى‌اميه و بنى‌عباس ضمن بابى مخصوص خلاصه تاريخ دوم را از هجرت تاكنون كه سال سيصد و سى و دو و خلافت ابواسحاق المتقى‌بالله است يا ديرتر تا هر وقت كه تاليف ما تمام شود خواهيم آورد و آنچه را مؤلفان زيچ درباره تاريخ سال‌ها و ماه‌ها و ايام گفته‌اند و اختلافاتى را كه ما بين آن‌ها و تاريخ سيرت‌نويسان و مورخان و اخباريان هست ياد می‌كنيم كه اختلاف دو گروه روشن است و بناى ما در اين زمينه بر گفته مؤلفان زيچ است[۱].


[] ذكر نسب و شمه‌اى از اخبار و سرگذشت او

اسم ابوبكر رضى‌الله‌عنه عبدالله بن عثمان بود و عثمان ابو قحافة بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بود و روى مره نسب او با رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم به‌هم مى‌پيوندد لقب او عتيق بود زيرا رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم او را بشارت داده بود كه آزاد شده خدا از آتش جهنم است و از آن رو عتيق ناميده شد كه به‌معنى آزاد شده است گويند از اين جهت او را عتيق ناميده‌اند كه همه مادرانش آزاد بوده‌اند. هنگامى كه به‌خلافت رسيد پدرش هنوز زنده بود وى مردى زاهد بود و در اخلاق و لباس و غذا بسيار متواضع بود در ايام خلافت يك عباچه به تن می‌كرد  بزرگان و اشراف عرب و ملوك يمن كه حله‌ها و بردهاى منقش داشتند با زيور طلا و تاج پيش وى آمدند و چون لباس زهد و تواضع و عبادت و وقار و هيبت او را بديدند رسم او پيش گرفتند و هر چه بتن داشتند فرو نهادند.

از جمله ملوك يمن كه پيش وى آمده بودند ذوالكلاع شاه حمير بود كه به‌جز عشيره خود هزار برده همراه داشت و به‌ترتيبى كه گفتيم تاج و برد و حله‌ها پوشيده بود و چون ابوبكر را به‌وضعى كه ياد كرديم بديد همه پوشش خويش بنهاد و مانند او لباس پوشيد به‌طوری‌كه يك روز در بازار مدينه او را ديدند كه پوست بزى بر شانه داشت و عشيره او فغان كردند و گفتند «ما را ميان مهاجر و انصار رسوا كردى!» گفت:

«می‌خواهيد من كه در جاهليت پادشاهى جبار بوده‌ام در اسلام نيز جبار باشم. خدا نكند! اطاعت پروردگار به تواضع نسبت به‌خدا و زهد دنياست.» بدين‌سان ملوك و كسانى كه[٢]  پيش ابوبكر می‌آمدند از پس گردن‌فرازى متواضع می‌شدند و از پس جبارى تذلل می‌كردند.

ابوبكر رضى‌الله عنه چيزى درباره ابوسفيان صخر بن حرب شنيده بود و او را احضار كرد و بنا كرد سر او فرياد بزند و ابوسفيان نرمى تذلل می‌كرد در آن اثنا ابوقحافه بيامد و به‌عصاكش خود گفت «پسرم سر كى فرياد می‌زند؟» گفت: «سر ابوسفيان فرياد می‌زند» و او به ابوبكر نزديك شد و گفت «اى عتيق‌الله صدايت را به ابوسفيان بلند می‌كنى كه تا ديروز به‌دوران جاهليت پيشواى قريش بوده است!» ابوبكر و حضار مهاجر و انصار بخنديدند و ابوبكر گفت «پدر جان خدا به‌وسيله اسلام كسانى را برترى داده و كسان ديگرى را زير دست كرده است» هيچكس جز ابوبكر نبود كه به‌خلافت برسد و پدرش زنده باشد مادر ابوبكر سلمى بود و اُم‌الخير كنيه داشت و  دختر صحر بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مره بود.

ده روز پس از خلافت ابوبكر قبايل عرب از اسلام برگشتند. ابوبكر سه پسر داشت عبدالله و عبدالرحمن و محمد. عبدالله با پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم در جنگ طايف حضور داشت و زخمدار شد و تا خلافت پدرش زنده بود و در ايام خلافت او بمرد و هفت دينار به‌جا گذاشت كه ابوبكر آن‌را زياد می‌دانست. عبدالله دنباله نداشت عبدالرحمن بن ابوبكر روز بدر در صف مشركان بود سپس اسلام آورد و اسلامش نكو شد عبدالرحمن حكايت‌ها دارد و اعقاب او از بدوى و حضرى بسيارند كه در ناحيه حجاز در مجاورت جاده عراق در محل معروف به صفينيات و مسح بسر می‌برند. مادر محمد بن ابوبكر اسماء خثعمى دختر عميس است و اعقاب جعفر بن ابى‌طالب از او هستند وقتى جعفر بن ابى‌طالب به‌شهادت رسيد عبدالله و عون و محمد پسران جعفر از اسما به‌جا ماندند كه عون و محمد دو پسر جعفر در كربلا با حسين بن على كشته شدند و دنباله نداشتند و اعقاب جعفر از عبدالله بن جعفر به‌جا مانده‌اند. عبدالله جعفر چهار پسر داشت على و اسماعيل و اسحاق و معاويه پس از جعفر ابوبكر صديق اسما را به‌زنى گرفت و محمد را از او آورد پس از آن على بن ابى‌طالب او را به‌زنى گرفت و فرزندانى[٣]  از او آورد كه دنباله نداشتند. عجوز جريشى مادر اسما چهار دختر داشت و اين عجوز بيشتر از همه كس دامادهاى معتبر داشت ميمونه هلالى زن پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم بود، اُم‌الفضل زن عباس بن عبدالمطلب بود، سلمى زن حمزة بن عبدالمطلب بود و دخترى از او آورد اسما زن جعفر و ابوبكر و على بود محمد بن ابوبكر دنباله كم داشت. اُم‌فروه دختر قاسم بن محمد بن ابوبكر صديق مادر جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى‌طالب (معروف به‌ صادق) بود محمد بن ابوبكر از عبادت و زهد عابد قريش لقب داشت و على بن ابى‌طالب او را تربيت كرده بود  و ما خبر و مقتل وى را در همين كتاب ضمن اخبار معاويه بن ابى‌سفيان خواهيم آورد.

ابوقحافه در ايام خلافت عمر بن خطاب رضى‌الله تعالى‌عنه در سن نود و نه سالگى وفات يافت و اين به‌سال سيزدهم هجرى بود همان‌سالى كه عمر بن خطاب رضى‌الله جاى خود را به‌خليفه ديگر داد گويند ابوقحافه به‌سال چهاردهم هجرى بمرد.

وقتى به‌روز سقيفه با ابوبكر بيعت شد و روز سه‌شنبه نيز دوباره از عامه براى او بيعت گرفتند على بيامد و گفت كار ما را آشفته كردى و مشورت نكردى و حق ما را نگه نداشتى ابوبكر گفت بله ولى از آشوب ترسيدم مهاجران و انصار در روز سقيفه حكايتى دراز داشتند و امامت را براى خود می‌خواستند سعد بن عباده كناره گرفت و بيعت نكرد و سوى شام رفت و به‌سال پانزدهم هجرى آن‌جا كشته شد و اين كتاب جاى خبر كشته شدن او نيست. هيچكس از بنى‌هاشم با ابوبكر بيعت نكرد تا فاطمه رضى‌الله عنها وفات يافت.

وقتى همه قبايل عرب جز مردم مدينه و مكه و قبايل ما بين آن‌جا و بعضى مردم ديگر از اسلام بكشتند عدى بن حاتم شتر زكات را بنزد ابوبكر رضى‌الله تعالى‌عنه آورد حارث بن مالك طائى در اين باره گويد «ما وفایى كرديم كه مردم مانند[۴]  آن نديده بودند و عدى بن حاتم جامه شرف بما پوشانيد» ابوبكر رضى‌الله عنه را يهودان به‌وسيله غذا مسموم كردند حارث بن كلده نيز با او از آن غذا بخورد و كور شد و سم پس از يك سال در ابوبكر كارگر شد وى پانزده روز پيش از وفات بيمار شد وقتى به‌حال احتضار افتاد گفت «از هيچ چيز تأسف ندارم مگر سه كار كه كردم و آرزو دارم نكرده بودم: سه كار كه نكردم و آرزو دارم كه كرده بودم و سه چيز كه آرزو دارم از رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم پرسيده بودم اما سه كارى كه كردم و آرزو دارم نكرده بودم: آرزو دارم خانه فاطمه را نگشته بودم و در اين باب سخن بسيار گفت و آرزو دارم فجأة را نسوزانده بودم يا او را رها كرده بودم يا كشته بودم و آرزو دارم كه روز سقيفه كار خلافت را   به‌گردن يكى از آن دو مرد افكنده بودم كه او امير می‌شد و من وزير بودم و سه كارى كه نكردم و آرزو دارم كرده بودم: آرزو دارم روزى كه اشعث بن قيس را باسيرى پيش من آوردند گردنش را زده بودم كه به‌نظر من هر جا شرى ببيند به‌كمك آن خواهد شتافت، آرزو دارم عمر بن خطاب را به‌مشرق فرستاده بودم تا دست چپ و راست خود را در راه خدا گشوده باشم و آرزو دارم روزى كه سپاه براى جنگ مرتدان آماده كردم و بازگشتم به‌جاى خود مانده بودم اگر مسلمانان به‌سلامت می‌رستند كه می‌رستند و اگر جز اين بود من پيشتاز جنگ يا كمك بودم، زيرا ابو بكر با سپاه به‌يك منزلى مدينه به‌محل معروف بذى القصه رفته بود. و سه چيزى كه آرزو دارم از پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم پرسيده بودم: آرزو دارم از او پرسيده بودم خلافت حق كيست تا كسى با اهل حق منازعه نكند و آرزو دارم كه درباره ميراث عمه و دختر برادر از او پرسيده بودم كه از اين قضيه نگرانى‌اى بدل دارم و آرزو دارم از او پرسيده بودم آيا انصار در خلافت سهمى دارند كه به‌آن‌ها داده شود.

ابوبكر دو دختر به‌جا گذاشت اسماء ذات النطاقين كه مادر عبدالله بن زبير بود و يكصد سال عمر كرد و آخر عمر كور شد و عايشه همسر پيغمبر صلى‌الله عليه‌وسلم.[۵]

 درباره بيعت على بن ابى‌طالب با ابوبكر اختلاف است. بعضى‌ها گفته‌اند ده روز پس از مرگ فاطمه يعنى هفتاد و چند روز پس از وفات پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم بيعت كرد و به‌قولى بيعت سه ماه و به‌قولى شش ماه پس از مرگ فاطمه بود و جز اين نيز گفته‌اند.

وقتى ابوبكر اميران را به‌شام می‌فرستاد ضمن مشايعت يزيد بن ابى‌سفيان از جمله سفارش‌ها كه بدو كرد چنين گفت «وقتى به اهل قلمرو خود رسيدى وعده خير و نتيجه خير به‌آن‌ها بده و چون وعده دادى وفا كن و سخن بسيار با آن‌ها مگو كه بعضى مايه فراموشى بعض ديگر شود. خويشتن را اصلاح كن تا مردم با تو سازگار باشند وقتى فرستادگان دشمن سوى تو آمدند  آن‌ها را محترم بدار زيرا كه اين اولين خير تو است كه به‌آن‌ها می‌رسد و آن‌ها را كمتر نگهدار تا زودتر بروند و از وضع تو بى‌خبر مانند كسان خويش را از گفتگو با ايشان منع كن و شخصاً با آن‌ها سخن كن امور نهان و آشكار خود را با هم می‌آميز كه كارت آشفته شود وقتى مشورت می‌كنى حقيقت را بگو تا مشورت سودمند افتد و چيزى را از مستشار نهان مكن كه صدمه از خويش بينى وقتى از وضع جنگى دشمن خبر يافتى با كسى مگو تا شخصاً مشاهده كنى در سپاه خود همه چيز را مكتوم دار و نگهبانان بگمار و شب و روز ناگهان بر آن‌ها در آى هنگام جنگ پايمردى كن و بزدلى مكن كه ديگران نيز بزدل شوند.» و ما به‌رعايت اختصار بسيارى اخبار را در اين كتاب نياورديم از جمله خبر عنسى كذاب معروف به عيهله و حكايت‌ها كه در يمن و صنعا داشت و دعوى پيامبرى او و كشته شدنش و خبر فيروز و حكايت‌ها كه ابناء يعنى ايرانيان يمنى داشتند و خبر طليحه و دعوى پيامبرى كردنش و خبر سجاح دختر حارث بن سويد و بقولى دختر غطفان كه ام صادر كنيه داشت و قيس بن عاصم درباره او گفته بود:

«خانم پيامبر ما يك زن است كه بر او طواف می‌بريم در صورتى كه پيامبران[٦]  مردم ديگر مرد هستند» و هم شاعر درباره او گويد:

«خدا بنى‌تميم را گمراه كند چنان‌كه سجاح با نامزد شدنش گمراه شد» سجاح كه ادعاى پيامبرى داشت پيامبرى مسيلمه كذاب را انكار كرد سپس بدو ايمان آورد سجاح پيش از پيامبرى كاهن بود و پنداشت بر روش سطيح و ابن سلمه و مأمون حارثى و عمرو بن لحى و ديگر كاهنان می‌رود. وى به‌نزد مسيلمه رفت و زن او شد و خبر مسيلمه كذاب يمامه و جنگ او با خالد بن وليد و كشته شدنش به‌دست وحشى و يكى ديگر از انصار كه به‌سال يازدهم هجرى بود و قصه انصار در روز سقيفه بنى‌ساعده با مهاجران و گفتار منذر بن حباب كه گفته بود من در اين باب صلاحيت و بصيرت كافى دارم به‌خدا  اگر بخواهيد از نوع شروع می‌كنيم و حكايت سعد بن عباده و رفتار بشر بن سعد و خوددارى اوس از كمك سعد از بيم اين‌كه مبادا خلافت به‌دست خزرج افتد و خبر كسانى كه از بيعت خوددارى كردند و سخنانى كه هاشميان گفتند و قصه فدك و آنچه طرفداران نص و تعيين امام گفته‌اند و كسانى كه قائل به‌امامت مفضول بوده‌اند و حكايت فاطمه و سخنى كه بر سر قبر پدرش عليه‌السلام از شعر صفيه دختر عبدالمطلب گفت بدين مضمون:

«از پس تو خبرها و حادثه‌ها بود و اگر تو حضور داشتى بليه‌ها فراوان نمی‌شد» تا آخر شعر و چيزهاى ديگرى كه در اين كتاب نياورده‌ايم زيرا همه اين مطالب را در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آورده‌ايم و حاجت به‌تكرار آن در اينجا نيست و خدا بهتر داند.[٧]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص  ٦۵۴
[٢]- همان‌جا، ص  ٦۵۵
[٣]- همان‌جا، ص  ٦۵٦
[۴]- همان‌جا، ص  ٦۵٧
[۵]- همان‌جا، ص  ٦۵٨
[٦]- همان‌جا، ص  ٦۵۹
[٧]- همان‌جا، ص  ٦٦٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر (جلد اول)، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم - ۱٣٧٨



۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

تاریخ اسلام به روایت اعراب

از: علی بن حسین مسعودی؛ برگردان: ابوالقاسم پاینده

زندگانی محمد به روایت اعراب

(کتاب مروج‌الذهب مسعودی)

فهرست مندرجات

[قبل][بعد]


ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی، که نسب وی به عبدالله بن مسعود یکی از یاران برجستهٔ پیامبر اسلام می‌رسد، حدود ۲۸۳ هجری (۸۹۶ میلادی) در بغداد دیده به جهان گشود و در سال ۳۴۶ هجری (۹۵۷ میلادی) در شهر فسطاط مصر درگذشت. وی تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان و دانشمند و جهان‌گرد بغدادی بود که آثار گوناگونی داشت که متأسفانه بیشتر آن‌ها گم و یا نابود شده‌ است. آخرین اثر او، کتاب تاریخی به‌نام «مُروج‌الذَهَب و معادن‌الجوهر» است که در سال ۳۳۲ هجری قمری تألیف گردیده و در سال ۳۳۶ هجری در آن تجدید نظر کرده و در بخش دوم این کتاب، مطالبی از ولادت محمد، پیامبر اسلام، تاریخ بعثت و هجرت او را مطرح نموده‌ است.


[] ذكر مولد و نسب پيامبر و مطالب ديگر مربوط به اين باب

در كتاب‌هاى سابق خود آغاز تاريخ و خلقت جهان و اخبار پيامبران و ملوك و عجايب خشكى و دريا و كليات تاريخ ايران و روم و قبط و ماه‌هاى روم و قبط و مولد پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم را تا مبعث وى با كسانی‌که پيش از رسالت بدو ايمان آوردند ياد كرده‌ايم سابقاً نيز در همين كتاب از كسانى كه به‌دوران فترت ما بين مسيح و او بوده‌اند سخن داشته‌ايم. اكنون از مولد او ياد می‌كنيم كه طاهر مطهر اغراز هر بود و نشانه‌هاى پيامبريش مكرر و دلايل نبوتش فراوان بود و پيش از بعثتش شهادت‌ها درباره وى آمده بود.

وى محمد بن عبدالله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب ابن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادد بن ناخور بن سود بن يعرب بن يشجب بن نابت بن اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمن ابن تارح يعنی آزر بن ناخور بن ساروخ بن ارعواء بن فالغ بن عابر بن شالح بن ارفحشذ بن سام بن نوح بن لمك بن متوشالح  ٢۶۵   ٢۶۶  بن اخنوخ بن يرد بن مهلاييل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه‌السلام بود.

اين مطابق صورتى است كه ابن هشام در كتاب المغازى و السير از ابن اسحاق آورده است. صورت‌ها درباره نام‌هاى بعد از نزار مختلف است در يك صورت چنين[۱]  است كه نزار پسر معد بن عدنان بن ادد بن سام بن يشجب بن يعرب بن هميسع بن صانوع بن يامد بن قيدر بن اسماعيل بن ابراهيم بن تارح بن ناخور بن ارعواء بن اسروح بن فالغ بن شالخ بن ارفحشذ بن سام بن نوح بن متوشلخ بن اخنوخ بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم بود.

در روايتى كه ابن اعرابى از هشام بن كلبى آورده نزار پسر معد بن عدنان بن اد بن ادد بن هميسع بن نبت بن سلامان بن قيد بن اسماعيل بن ابراهيم بن خليل بن تارح بن ناخور بن ارعواء بن قالغ بن عابر بن شالخ بن ارفحشذ بن سام بن نوح بن لمك بن متوشلخ بن اخنوخ ابن يرد بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه‌السلام بوده است.

در تورات هست كه آدم عليه‌السلام نهصد و سى سال بزيست بنابر اين می‌بايست هنگام تولد لمك كه پدر نوح پيمبر عليه‌السلام بود آدم عليه‌السلام هشتصد و شصت و چهار ساله و شيث هفتصد و چهل و چهار ساله بوده باشند مطابق اين حساب می‌بايد مولد نوح پيمبر عليه‌السلام يكصد و بيست و شش سال پس از وفات آدم بوده باشد.

پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم بترتيبى كه ياد كرديم نهى كرده كه در تعيين نسب از نزار تجاوز كنند پس می‌بايست در رشته نسب روى معد درنگ كنيم زيرا نسب‌شناسان بترتيبى كه گفته‌ايم اختلاف كرده‌اند و عمل به امر و نهى پيامبر عليه‌السلام واجب است.

مسعودى گويد: در سفرى كه با روخ بن ناريا دبير ارمياى پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم به‌قلم آورده نسب معد بن عدنان را چنين ديده‌ام: معد بن عدنان بن ادد بن هميسع بن سلامان بن عوص بن برو بن متساويل بن ابی‌العوام ابن ناسل بن حر ابن يلدارم بن بدلان بن كالح بن فاجم بن ناخور بن ماحى بن عسقى بن عنف بن عبيد بن رعأ بن حمران بن يسن بن هرى بن بحر بن يلخى بن ارعو ابن عنفاء بن حسان بن عيسى بن اقتاد بن ايهام بن معصر بن ناجب بن رزاح بن ابراهيم خليل عليه‌السلام.[٢]

  ارميا با معد بن عدنان خبرها داشت و در شام حكايت‌ها داشتند كه ذكر آن به‌درازا می‌كشد و توضيح آن‌را در كتاب‌هاى سابق خويش آورده‌ايم اين رشته نسب را به‌اين صورت نيز آورديم تا اختلاف كسان درباره آن معلوم شود پيامبر از اين جهت فرمود رشته نسب را از معد بالاتر نبردند كه از اختلاف نسب‌ها و كثرت نظريات در باره اين مدت‌هاى دراز خبر داشت.

كنيه او صلى‌الله عليه‌وسلم ابوالقاسم بود شاعر در اين باب شعرى بدين مضمون گويد «خداوند از مخلوق خود نخبگان دارد. نخبه خلق بنى‌هاشمند و نخبه نخبه هاشم محمد است كه نور است و ابوالقاسم است» نام او محمد و احمد و ماحى است كه خدا گناهان را بوسيله او محو كند و عاقب و حاشر است كه خداوند مخلوق را به تبع او محشور كند صلى‌الله عليه و سلم تولد او عليه‌السلام عام‌الفيل بود و از عام‌الفيل تا سال فجار بيست سال بود قجار جنگى بود كه ما بين قيس عيلان و بنى‌كنانه رخ داد كه چون جنگ در ماه‌هاى حرام را حلال دانستند بدين جهت فجار نام يافت. كنانه پسر خزيمه بن مدر كه عمرو بن الياس بن مضر بن نزار بود فرزندان الياس، عمرو عامر و عمير بودند  عمر مدركه و عامر طابخه و عمير قمعه لقب داشت و مادرشان ليلى دختر حلوان بن عمران بن الحاف بن قضاعه بود كه نامش خندف بود لقب اينان معروفتر شد و فرزندان الياس به‌نام مادر خود معروف شدند قصى بن كلاب بن مره در اين باب شعرى گويد بدين مضمون «من و طايفه‌ام و پدرم هنگام جنگ هنگامى كه به‌نام آل وهب بانگ زنند صولت شديد و نسب و الا داريم مادر من خندف است و الياسم پدر» قريش بيست و پنج تيره بودند بنى‌هاشم بن عبد مناف. بنى‌المطلب بن عبد مناف. بنى الحارث بن عبدالمطلب. بنى امية بن عبد شمس. بنى‌نوفل بن عبد مناف. بنى‌الحارث بن فهر. بنى‌اسد بن عبدالعزى بنى‌عبدالدار بن قصى كه پرده‌داران كعبه بودند. بنى‌زهرة بن كلاب. بنى‌تيم بن مره. بنى‌مخزوم. بنى‌يقظه. بنى‌مره. بنى‌عدى[٣]  بن كعب. بنى‌سهم. بنى‌جمح و تا اين‌جا قريش بطاح يعنى آن‌ها كه در داخل دره مكه مقام داشتند به ترتيبى كه سابقاً در اين كتاب گفته‌ايم تمام می‌شود. بنى‌مالك بن حنبل. بنى‌معيط بن عامر بن لوى. بنى‌نزار بن عامر. بنى سامة بن لوى. بنى‌ادرم كه تميم بن غالب بود. بنى‌محارب بن فهر. بنى‌حارث بن عبدالله بن كنانه. بنى‌عائذه كه خزيمة بن لوى بود. بنى‌نباته كه سعد بن لوى بود و از بنى‌مالك بود تا آخر قبايل قريش ظواهر به ترتيبى كه در قسمت‌هاى گذشته اين كتاب ضمن سخن از مطيبان و ديگر قرشيان گفته‌ايم.

جنگ فجار در نتيجه تفاخر بكثرت عشيره و اموال رخ داد و در شوال پايان يافت و پيمان فضول پس از فجار بوجود آمد. يكى از شعرا گويد:

«ما ملوك خاندان شرف بوديم و بروزگاران حامى خاندان بوديم. حجون را از همه قبايل قدغن كرديم و روز فجار از بدكارى جلو گيرى كرديم.» و هم خداش بن زهير عامرى در اين باب گويد. «مرا از فجار مترسان كه فجار در حجون بطحا رسوائى بار آورد» پيمان فضول در ذى قعده بخاطر مردى از زبيد يمن بوجود آمد كه او كالائى بعاص بن وائل سهمى فروخته بود و عاص در پرداخت قيمت چندان مماطله كرد كه مايوس شد و هنگامى كه قريش در اطراف كعبه در انجمن‌هاى خويش بودند بالاى ابو قبيس رفت و شعرى خواند و شكايت خويش را اعلام كرد و بصداى بلند همى گفت «اى مردان بكسى كه كالايش را در مكه بستم گرفته اند و از يار و ديار دور است توجه كنيد حرمت، خاص كسى است كه حرمت نگهدارد و جامه بدكار خيانتكار حرمت ندارد» و قرشيان با همديگر سخن گفتند و اول كس كه در اين باب كوشيد زبير بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بود آنگاه قبايل قريش در دار الندوه كه محل حل و عقد امور بود فراهم آمدند و از جمله قريش كه فراهم شدند بنى هاشم بن عبد مناف و زهرة بن كلاب و تيم بن مره و بنى حارث بن فهر بودند و هم سخن شدند  ٢٧٠   ٢٧١  كه حق مظلوم را از ظالم بگيرند و بخانه عبدالله[۴] بن جدعان رفتند و آن‌جا پيمان بستند. زبير بن عبدالمطلب در اين باب گويد «هر كه اطراف خانه هست می‌داند كه ما مانع ظلم هستيم و از ننگ دورى می‌كنيم» و ما اخبار پيمان‌ها و فجارهاى چهارگانه را كه فجار الرجل (يا فجار بدر بن معسر) و فجار القرد و فجار المراة و فجار براض كه چهارم بود در كتاب الاوسط آورده‌ايم از فجار چهارم كه جنگ شد تا هنگام بناى كعبه پانزده سال بود و از حضور پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم و مشاهده فجار چهارم تا وقتی كه براى تجارت خديجه به‌شام رفت و نسطوراى راهب از صومعه خويش پيمبر صلى‌الله عليه‌و‌سلم را كه با ميسره بود بديد كه ابرى روى او سايه كرده بود و گفت اين پيامبر است و اين ختم پيامبران است از حضور فجار تا اين وقت چهار سال و نه ماه و شش روز و تا وقتى كه خديجه دختر خويلد را بزنی گرفت دو ماه و بيست و چهار روز بود و از آن هنگام تا وقتى كه شاهد بناى كعبه بود و در اختلاف قرشيان براى نصب حجرالاسود حضور يافت ده سال بود.

و قصه چنان بود كه سيل كعبه را ويران كرده بود و پس از ويرانى يك آهوى طلا و زيور و جواهر از آن بسرقت رفته بود و قريش آنرا از پايه برچيدند.

 در ديوارهاى كعبه تصويرها بود كه با رنگ‌هاى جالب كشيده بودند از جمله تصوير ابراهيم خليل بود كه تيرهاى فال را به‌دست داشت و مقابل وى صورت پسرش اسماعيل بود كه بر اسبى سوار بود و مردم را به مشعر الحرام می‌برد و فاروق يعنى كسى كه فال بد و خوب را تشخيص می‌داد با گروهى از مردم ايستاده بود و براى آن‌ها نصيب‌يابى می‌كرد و بجز اين دو، صورت بسيارى از فرزندان ابراهيم و اسماعيل بود تا قصى بن كلاب كه جمعاً شصت صورت بود و با هر يك از صورت‌ها خداى صاحب صورت و چگونگى عبادت و كارهاى معروف وى نمودار بود.

وقتى قرشيان كعبه را بساختند و بالا آوردند و چوبى را كه براى به‌نام لازم داشتند از يك كشتى كه دريا به‌ساحل افكنده بود و پادشاه روم آن‌را از قلزم مصر سوى[۵]  حبشه فرستاده بود تا آن‌جا كليسایى بسازند خريدارى كردند و چون بترتيبى كه گفتيم به‌محل نصب حجرالاسود رسيدند در اين باب اختلاف شد كه كى سنگ را به‌جاى خود نصب كند و بدين ترتيب هم سخن شدند كه نخستين كسى را كه از در بنى‌شيبه وارد شود حكم خويش كنند نخستين كسى كه از آن در در آمد پيمبر صلى‌الله عليه‌وسلم بود كه او را به‌سبب وقار و رفتار درست و راستگویى و پرهيز از زشتى‌ها و آلودگى‌ها به‌نام امين می‌خواندند پس او را درباره اختلاف خويش حكم كردند و به‌حكم وى رضايت دادند و او رداى خويش را پهن كرد و به‌قولى عباى طارونى بود و او عليه الصلاةوالسلام سنگ را برداشت و ميان عبا نهاد و به‌چهار تن از مردان قريش كه سران قوم بودند يعنى عتبة بن ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف و اسود بن عبدالمطلب بن اسد بن عبدالعزى بن قصى و ابو حذيفة بن مغيره بن عمرو بن مخزوم و قيس بن عدى سهمى بگفت تا هر كدام يك طرف آن‌را بر گيرند و آن‌ها عبا را با سنگ بلند كردند و از زمين برداشتند و به‌محل نصب نزديك كردند و او عليه الصلاةوالسلام سنگ  را برداشت و به‌جاى خود گذاشت و همه قرشيان حضور داشتند اين نخستين كار و فضيلت و حكم وى بود كه نمودار شد. يكى از قرشيان كه حضور داشت از رفتار آن‌ها كه مطيع كم‌سال‌ترين خودشان شدند تعجب كرد و گفت «اى عجب از اين قوم كه اهل شرف و سرورى و پيران و كاهلانند و كسى را كه از همه كم‌سال‌تر و كم‌مال‌تر است سرور و حكم خويش كردند قسم به لات و عزى كه بر آن‌ها تفوق خواهد گرفت و نصيب‌ها ميان آن‌ها تقسيم خواهد كرد و از اين پس اهميت و اعتبارى بزرگ خواهد داشت» درباره اين گوينده اختلاف كرده‌اند بعضى كسان گفته‌اند ابليس بود كه آن روز بصورت يكى از قرشيان كه مرده بود در انجمن ايشان نمودار شد و پنداشتند كه لات و عزى وى را براى آن روز زنده كرده‌اند بعضى ديگر گفته‌اند وى از سران و حكيمان و هوشياران قوم بود وقتى قرشيان بناى كعبه را بپايان بردند آن‌را با رداى سران قوم كه[٦]  بردهاى يمانى بود بپوشانيدند و تصويرهایى را كه در كعبه بود به‌دقت تجديد كردند.

از بناى كعبه تا وقتى كه خدا وى را صلى‌الله عليه‌وسلم مبعوث كرد پنج سال بود و از مولدش تا روز مبعث چهل سال و يك روز بود  درباره مولد وى صلى‌الله عليه‌وسلم آنچه به‌صحت پيوسته اين است كه پنجاه روز پس از آن‌كه اصحاب فيل سوى مكه آمدند تولد يافت آمدن آن‌ها به مكه روز دوشنبه سيزده روز مانده بآخر محرم سال هشتصد و هشتاد و دوم از روزگار ذوالقرنين بود و آمدن ابرهه به مكه هفدهم محرم سال دويست و شانزدهم تاريخ عرب بود كه از حجة الغدر آغاز ميشد و سال چهل ملك كسرى انوشيروان بود.

تولد او عليه الصلاةوالسلام هشتم ربيع‌الاول همان‌سال در مكه در خانه ابن يوسف بود كه بعدها خيزران مادر هادى و رشيد آنجا مسجدى ساخت. پدر وى عبدالله غايب بود كه به‌شام رفته بود و در بازگشت بيمار شد و در مدينه از جهان چشم پوشيد و هنوز پيامبر در شكم مادر بود در اين باب اختلاف است بعضى‌ها گفته‌اند وى يك ماه پس از تولد پيامبر وفات يافت بعضى ديگر گفته‌اند وفاتش به‌سال دوم تولد پيامبر بود.

مادر وى آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بود. بسال اول تولد او را به حليمه دختر عبدالله بن حارث دادند كه شيرش دهد به‌سال دوم كه او در طايفه بنى‌سعد بود عبدالمطلب شعرى بدين مضمون گفت:

«خدا را سپاس كه اين غلام پاكيزه را به‌من داد كه در گهواره پيشواى كودكان است او را به‌خانه كه ركن‌ها دارد پناه می‌دهم» به‌سال چهارم تولدش دو فرشته شكم او را شكافتند و قلبش را برون آوردند و بشكافتند و پاره خون سياهى از آن برون آوردند آن‌گاه شكم و قلب او را با برف بشستند و يكى از آن‌ها به‌ديگرى گفت «او را با ده تن از امتش همسنگ كن»[٧] و چون همسنگ كرد وى سنگين‌تر بود و همچنان بيفزود تا بهزار رسيد و گفت «بخدا اگر او را با همه امتش نيز همسنگ كنى سنگين‌تر است» مادر رضاعى او حليمه به‌سال پنجم و به‌قولى در آغاز سال ششم او را به‌نزد مادرش آورد در اين وقت پنج سال و دو ماه و ده روز از عام الفيل گذشته بود. بسال هفتم تولد وى مادرش او را براى زيارت دایی‌هايش همراه برد و در ابوا وفات يافت و اُم‌ايمن پنج روز پس از مرگ مادرش او را بمدينه آورد.

بسال هشتم تولد وى جدش عبدالمطلب وفات يافت و ابوطالب عمويش او را بخانه خود برد و زير سرپرستى وى بود. سيزده ساله بود كه با عموى خود به‌شام رفت پس از آن براى تجارت خديجه دختر خويلد با غلام او ميسره به‌شام رفت در اين وقت بيست و پنج ساله بود.

مسعودى گويد و شرح اين باب را در كتاب اخبار الزمان و اوسط آورده‌ايم.[٨]


[] ذكر مبعث او و حوادثى كه تا هجرت بود

آن‌گاه پنج سال پس از بناى كعبه به ترتيبى كه گفتيم خداوند رسول خويش را مبعوث كرد و به شرف پيامبرى اختصاص داد در اين وقت چهل سال تمام داشت و سيزده سال در مكه ماند كه مدت سه سال دعوت وى مخفى بود خديجه دختر خويلد را در بيست و پنج سالگى به‌زنى گرفت و هشتاد و دو سوره قرآن در مكه بدو نازل شد و بقيه بعضى از اين سوره‌ها در مدينه نزول يافت. نخستين قسمت قرآن كه نازل شد «اقرأ باسم ربك الذى خلق» بود و جبريل صلى‌الله عليه‌وسلم شب شنبه و پس از آن شب يكشنبه نزد وى آمد و روز دوشنبه درباره رسالت با وى سخن گفت و اين در كوه حرا بود و نخستين جائى كه قرآن نازل شد همان‌جا بود و اولين سوره را تا «علم الانسان ما لم يعلم» با او بگفت و بقيه آن بعدها نازل شد به‌او خطاب آمد كه نماز را دو ركعت دو ركعت مقرر كند و بعدها مامور شد كه نماز را كامل كند در سفر همان دو ركعت ماند و نماز غير مسافر افزوده شد.

مبعث او صلى‌الله عليه‌وسلم به‌سال بيستم پادشاهى خسرو پرويز و سال دويستم پيمان ربذه و سال ششهزار و صد و سيزدهم هبوط آدم عليه‌السلام بود. اين تاريخ را از يكى از حكيمان عرب كه در صدر اول اسلام می‌‌زيسته و كتاب‌هاى سلف را خوانده بود نقل كرده‌اند كه از آن‌جا استخراج كرده و ضمن قصيده‌اى مفصل در اين باب گويد «به‌سال ششهزار و يكصد و سيزده خدا او را به پيامبرى ما فرستاد كه راهنماى طريق بود»[۹]

  درباره اسلام على بن ابى‌طالب كرم‌الله وجهه خلاف است بسيارى كسان گفته‌اند او هرگز چيزى را با خدا انباز نكرده بود تا از نو مسلمان شود بلكه در همه كار خويش تابع پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم بود و بدو اقتدا می‌كرد و به‌همين ترتيب بود تا بالغ شد و خداوند او را معصوم داشته و هدايت كرده و چون پيامبر خويش توفيق عصمت داده بود  كه آن‌ها مجبور و ناچار از انجام عبادت نبودند بلكه از روى اختيار و دلخواه اطاعت پروردگار و فرمانبردارى و خوددارى از منهيات او را برگزيدند بعضى نيز گفته‌اند وى اول كس بود كه ايمان آورد و پيامبر او را كه در معرض تكليف بود به‌اقتضاى ظاهر «و انذر عشيرتك الاقربين.» دعوت كرد و از على آغاز كرد كه از همه كسان بدو نزديك‌تر بود و بهتر اطاعت می‌‌كرد بعضى ديگر جز اين گفته‌اند و اين موضوعى است كه مردم شيعه درباره آن اختلاف كرده‌اند و هر يك از فرقه‌هایى كه درباره امامت قایل به نص و تعيين بوده‌اند بگفتار خود دلايلى آورده‌اند و هر گروه درباره چگونگى اسلام و سن او در موقع مسلمانى طريقه‌اى را پسنديده‌اند و ما اين مطلب را در كتاب الصفوه فى الامامه و كتاب الانتصار و كتاب الزاهى و ديگر كتاب‌هاى خودمان كه در اين معنى بوده است با شرح و تفصيل آورده‌ايم.

پس از آن ابوبكر رضى‌الله عنه اسلام آورد و قوم خويش را به‌اسلام خواند و عثمان بن عفان و زبير بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى‌وقاص و طلحه بن عبيدالله به‌دست او مسلمان شدند كه آن‌ها را پيش پيامبر (صلى‌الله عليه‌وسلم) آورد و همگى اسلام آوردند و اين گروه در مسلمانى از ديگر كسان سبق داشتند يكى از شاعران صدر اسلام درباره ايشان گفته است:

«اى كه از بهترين بندگان می‌‌پرسى با شخص دانا و بينا برخورد كرده‌اى بهترين بندگان همگى از قريش بودند و بهترين قرشيان مهاجران بودند و بهترين مهاجران متقدمان بودند و هشت نفر ياران وى بودند على و عثمان و آن‌گاه زبير و طلحه و دو تن از بنى‌زهره و دو پير مرد كه در جوار احمد خفته‌اند و قبرشان[۱٠]  پهلوى قبر اوست و هر كه پس از آن‌ها فخر می‌كند در قبال اينان از فخر او ياد مكنيد»

درباره اولين كسى كه اسلام آورد اختلاف كرده‌اند  بعضى گفته‌اند ابوبكر صديق از همه كسان زودتر مسلمان شد و ايمان آورد آن‌گاه بلال بن حمامه آن‌گاه عمرو بن عنبسه. بعضى ديگر گفته‌اند اولين كس از زنان كه مسلمان شد خديجه بود و از مردان على بود بعضى ديگر گفته‌اند اول كسى كه مسلمان شد زيد بن حارثه پسر خوانده پيامبر (صلى‌الله عليه‌وسلم) سپس خديجه سپس على كرم‌الله وجهه بود و ما در كتاب‌هاى خودمان كه پيش از اين نام برده‌ايم و در اين معنى است نظر خويش را در اين باب گفته‌ايم و الله تعالى ولى التوفيق.[۱۱]


[] ذكر هجرت وى و حوادثى كه در ايام او تا هنگام وفاتش بود

خدا عز و جل به پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم فرمان هجرت داد و جهاد را بر او مقرر فرمود و اين به‌سال اول هجرت بود و در همان سال كه سال چهاردهم مبعث بود اذان نازل شد ابن‌عباس می‌گفت پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم چهل ساله بود كه مبعوث شد سيزده سال در مكه بود و ده سال در هجرت بود و هنگام وفات شصت و سه سال داشت.

سال اول هجرت سال سى و دوم پادشاهى خسرو پرويز و سال نهم پادشاهى هرقل پادشاه نصرانيت و سال نهصد و سى و سوم از پادشاهى اسكندر مقدونى بود.

مسعودى گويد: ما چگونگى خروج پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم را از مكه و رفتن به غار و شتر اجاره كردن على و خفتن وى را به‌جاى پيامبر در كتاب اوسط آورده‌ايم. پيامبر صلى الله و عليه و سلم از مكه برون شد و ابو بكر با غلام آزاد شده‌اش عامر بن فهيره همراه او بودند عبدالله بن اريقط دئلى نيز بلدشان بود و او مسلمان نبود على بن ابى‌طالب سه روز پس از پيامبر در مكه ماند تا آنچه را كه مامور بود به‌كسان بدهد داد سپس به او صلى‌الله عليه‌وسلم پيوست.

ورود پيامبر عليه الصلاةوالسلام بمدينه روز دوشنبه دوازدهم ربيع‌الاول بود و ده سال تمام آن‌جا بود وقتى او عليه الصلاةوالسلام به‌مدينه رسيد در قبا بر سعد بن خيثمه فرود آمد و مسجد قبا را بساخت و روز دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه [۱٢]  و پنجشنبه در قبا بود روز جمعه چاشتگاه براه افتاد و مردم انصار طايفه به‌طايفه آمدند و هر گروه تقاضا داشتند پيش آن‌ها فرود آيد و مهار شتران را می‌گرفتند كه آن‌را می‌كشيد و می‌فرمود «بگذاريد برود كه مامور است» هنگام نماز به‌محل طايفه بنى‌سالم رسيد و با آن‌ها نماز جمعه گذاشت و اين اولين نماز جمعه بود كه در اسلام به‌پا شد شمار كسانى كه نماز جمعه گذاشت و اين اولين نماز جمعه بود كه در سلام به‌پا شد شمار كسانى كه نماز جمعه با آن‌ها كامل می‌شود مورد اختلاف است شافعى و گروهى ديگر با او گفته‌اند كه به‌پا داشتن جمعه واجب نيست تا عده نمازگزاران چهل كس يا بيشتر باشد و كمتر از اين كافى نيست و فقيهان كوفه و ديگران به‌خلاف او رفته‌اند.

نماز وى در دره‌اى بود كه تاكنون به‌نام دره رانونا معروف است آن‌گاه بر شتر نشست و يك راست برفت و كسى جلوش را نگرفت تا به‌محل مسجد مدينه رسيد اين محل از دو طفل يتيم از طايفه بنى‌نجار بود شتر آن‌جا زانو زد آن‌گاه  كمى برفت و برگشت و زانو زد و بخفت و پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم حكم آفريدگار و توفيق او را رعايت می‌كرد پس از آن از شتر فرود آمد و به‌خانه ابوايوب انصارى رفت وى خالد بن كليب بن ثعلبة بن عوف بن سحيم بن مالك بن نجار بود و يك ماه در خانه او بماند تا محل مسجد را بخريد و مسجد را بساخت انصاريان اطراف او را گرفتند و از حضورش خرسند شدند و تاسف می‌خوردند كه چرا زودتر يارى او نكرده‌اند صرمة بن ابى انس يكى از بنى‌عدى بن نجار ضمن قصيده‌اى در اين باب گويد: «ده و چند سال ما بين قريش بسر برد و تذكار داد مگر دوستى همدل بيابد و چون پيش ما آمد خدا دين وى را قوت داد و از شهر مدينه خرسند و خوشنود گشت ما با همه مردمى كه او دشمنى دارد دشمنى می‌كنيم اگر چه دوست يك رنگ ما باشند» هيجده ماه پس از اقامت مدينه روزه رمضان را مقرر فرمود و قبله را سوى كعبه معين كرد گويند سى و دو سوره قرآن در مدينه بدو نازل شد. آن‌گاه[۱٣] بروز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال دهم هجرت مقارن همان ساعتى كه وارد مدينه شده بود در منزل عايشه رضى‌الله عنها بجوار خدا پيوست و بيمارى او دوازده روز بود. غزوات يعنى سفرهاى جنگى وى صلى‌الله عليه‌وسلم كه شخصاً در آن شركت داشت بيست و شش غزوه بود بعضى گفته‌اند بيست و هفت غزوه بود گروه اول رفتن پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم را از خيبر تا وادى القرى يك غزوه گرفته‌اند   و آن‌ها كه بيست و هفت غزوه به‌حساب آورده‌اند جنگ خيبر را يكى و رفتن به‌وادى القرى را يكى ديگر گرفته‌اند زيرا پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم وقتى خيبر را گشود بى‌آن‌كه به‌مدينه باز گردد از آن‌جا سوى وادى‌القرى رفت.

اول غزوه او (صلى‌الله عليه‌وسلم) از مدينه تا ودان بود كه به‌نام غزوه ابوا معروف است آن‌گاه غزوه بواط به‌ناحيه رضوى بود آن‌گاه غزوه عشيره در ناحيه ينبع بود آن‌گاه غزوه بدر اولى بود كه به‌تعقيب كرز بن جابر برون شد آن‌گاه غزوه بدر كبرى يعنى بدر دوم بود كه ضمن آن بزرگان و سران قريش كشته شدند و بعضى نيز اسير شدند آن‌گاه غزوه بنى‌سليم بود كه تا محل معروف به كدر آبگاه بنى‌سليم رفت آن‌گاه غزوه سويق بود كه بتعقيب ابو سفيان تا محل معروف به قرقره الكدر پيش رفت آن‌گاه غزوه غطفان در ناحيه نجد بود و اين غزوه به‌نام غزوه ذى امر معروف است آن‌گاه غزوه بحران بود كه محلى در حجاز بالاى فرع است آن‌گاه غزوه احد بود آن‌گاه غزوه حمراء الاسد بود آن‌گاه غزوه بنى‌نضير بود آن‌گاه غزوه ذات الرقاع نجد بود آن‌گاه غزوه بدر آخرين بود دومة الجندل بود آن‌گاه غزوه خندق بود آن‌گاه غزوه بنى‌قريظه بود آن‌گاه غزوه بنى‌لحيان بن هذيل بن مدركه بود آن‌گاه غزوه ذى قرد بود آن‌گاه غزوه بنى‌المصطلق خزاعه بود آن‌گاه غزوه حديبيه بود كه سر جنگ نداشت و مشركان راه بر او بگرفتند آن‌گاه غزوه خيبر بود آن‌گاه سفر عمرة القضا بود آن‌گاه فتح مكه بود آن‌گاه غزوه حنين بود آن‌گاه غزوه طائف[۱۴]  بود آن‌گاه غزوه تبوك بود.

و از اين جمله در غزوه بدر و احد و خندق و بنى‌قريظه و خيبر و طايف و تبوك پيامبر صلى‌الله و عليه‌وسلم شخصاً در جنگ شركت فرمود. اين گفته محمد بن اسحاق است  واقدى نيز در قسمت جنگيدن پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم در اين نه جنگ با ابن اسحاق موافق است ولى افزوده كه پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم در غزوه وادى القرى نيز جنگيد و غلام وى موسوم به مدعم به)وسيله تيرى كشته شد و در روز غابه نيز جنگيد و شش تن از مشركان را بكشت و همانروز بود كه محرز بن نضله را بكشت پس مطابق گفته واقدى وى در يازده غزوه و بگفته ابن اسحاق در نه غزوه شخصاً جنگيده است از اين قرار جنگيدن در نه غزوه مورد اتفاق هر دو است و واقدى به‌ترتيبى كه گفتيم بيشتر گفته است. گويند اولين غزوه‌اى كه وى شخصاً در آن جنگيد ذات العشيره بود.

متقدمان اهل سيرت و خبر در تعداد سريه‌ها يعنى دسته‌هاى جنگى كه فرستاد اختلاف دارند گروهى گفته‌اند كه عده سريه‌هاى او از وقتى بمدينه آمد تا هنگام وفات سى و پنج بود محمد بن جرير طبرى در كتاب تاريخ خود گفته است: حارث براى من نقل كرد و گفت ابن سعد براى ما نقل كرد و گفت محمد بن عمرو واقدى گفت سريه‌هاى پيامبر چهل و هشت بود و به‌قولى سريه‌هاى او صلى‌الله عليه‌وسلم شصت و شش بود.

پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم هنگام وفات به‌ترتيبى كه در اول اين باب از قول ابن عباس بگفتيم شصت و سه ساله بود و جز فاطمه عليها السلام فرزندى به‌جا نگذاشت فاطمه نيز چهل روز بعد از او و به‌قولى هفتاد روز پس از او درگذشت و جز اين نيز گفته‌اند.

على ابن ابى‌طالب يك‌سال پس از هجرت و به‌قولى كمتر از اين با فاطمه عليها السلام ازدواج كرد.[۱۵]

 اولين زنى كه پيامبر با وى ازدواج كرد خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بود كه سه سال پس از مبعث در ماه شوال وفات يافت (كذا) پيامبر پنجاه و يك سال و هشت ماه و ده روز داشت كه به معراج رفت وفات عمويش ابو طالب كه نامش عبدمناف بن عبدالمطلب بود سه روز پس از وفات خديجه رخ داد كه در آن وقت هفتاد و چهار سال و هشت ماه داشت گويند ابو طالب نام وى بود. پس از وفات خديجه پيامبر با سوده دختر زمعة بن قيس بن عبد ود بن نضر بن مالك بن حسل ازدواج كرد دو سال پيش از هجرت و به‌قولى پس از وفات خديجه با عايشه رضى‌الله عنها ازدواج كرد و هفت ماه و نه روز پس از هجرت با وى عروسى كرد ساير همسران وى را در كتاب اوسط آورده‌ايم و از تكرار آن بى‌نيازيم.

جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن حسين بن على بن ابى‌طالب رضى‌الله عنه روايت كرده كه گفت «خدا عز و جل محمد صلى‌الله عليه‌وسلم را ادب آموخت و ادب نكو آموخت و فرمود بخشنده باشد و به نيكى وادار- كن و از سبكسران روى بگردان» و چون بدين مقام رسيد فرمود «تو خویى بزرگ دارى» و چون آنچه را خدا مقرر فرموده بود پذيرفت خدا فرمود «هر چه را پيامبر آورد بگيريد و هر چه را نهى فرمود رها كنيد» و از طرف خدا تعهد بهشت می‌كرد و خدا رفتار او را تاييد كرده بود.

عده زنانى كه گرفت پانزده بود كه با يازده زن عروسى كرد و با چهار تا عروسى نكرد و هنگام مرگ نه زن داشت.

مسعودى گويد: در مقدار عمر او عليه‌السلام اختلاف كرده‌اند روايتى را كه در اين باب از ابن عباس آورده‌اند سابقاً گفته‌ايم روايت مذكور را حماد بن سلمه از ابو حمزه از ابن عباس نقل كرده.  از يحيى بن سعيد نيز روايت كرده‌اند كه از سعيد بن مسيب شنيده بود كه می‌گفت «وقتى قرآن به پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم[۱٦] نازل شد چهل سه ساله بود ده سال در مكه و ده سال در مدينه اقامت داشت و هنگام وفات شصت و سه ساله بود به‌همين‌گونه از عايشه نيز نقل كرده‌اند كه گفت «پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم هنگام وفات شصت و سه ساله بود» در روايت ديگر از ابن عباس آورده‌اند كه پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم هنگام مرگ پنجاه و هشت سال داشت.

ابن هشام نيز به‌همين گونه ياد كرده گويد: على بن زيد براى ما از يوسف بن مهران از ابن عباس روايت كرده و قتاده از حسن از دعبل يعنى ابن حنظله نقل كرده كه پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم هنگام وفات پنجاه و هشت سال داشت.

به‌قولى هنگام وفات شصت سال داشت و اين را از ابن عباس و عايشه و عروة بن زبير نيز نقل كرده‌اند. حماد گويد عمرو بن دينار از عروة بن زبير براى ما نقل كرد و گفت «پيامبر هنگام بعثت چهل ساله و هنگام مرگ شصت ساله بود» شيبان از يحيى بن ابى‌كثير از ابى‌سلمه نقل كرده كه گفت عايشه رضى‌الله عنها و ابن عباس براى من نقل كردند كه پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم هنگام بعثت چهل ساله بود، ده سال در مكه و ده سال در مدينه توقف كرد و هنگام وفات شصت ساله بود صلى‌الله عليه‌وسلم.

اين اختلاف را نقل كرديم تا هر كه به كتاب ما می‌نگرد بداند كه ما از آنچه گفته‌اند بى‌خبر نبوده‌ايم و از آنچه ياد كرده‌اند چيزى را وانگذاشته‌ايم و شمه‌اى از آن‌را كه ميسر بوده با رعايت اختصار به‌اشاره گفته‌ايم. اما آنچه از آل محمد عليه الصلاةوالسلام شنيده‌ايم وى هنگام وفات شصت و سه سال داشته است و چون او را عليه الصلاةوالسلام غسل دادند در سه جامه كفن كردند دو جامه صحارى و يك جامه حبره بود كه در آن پيچيده شد و على بن ابى‌طالب و فضل و قثم دو پسر عباس و شقران  آزاد شده پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم داخل قبر شدند درباره مقدار پارچه كفن جز اين نيز گفته‌اند و خدا چگونگى[۱٧]  را بهتر داند.

اكنون به‌ذكر شمه‌اى از كارها و اخبارى می‌پردازيم كه از مولد تا وفات وى صلى‌الله عليه‌وسلم و شرف و عظم بود[۱٨].


[] ذكر كارها و احوالى كه از مولد تا وفات وى بود

در قسمت‌هاى گذشته اين كتاب درباره مولد و مبعث و وفات او عليه‌السلام شمه‌اى گفتيم كه دانشمند حقيقت‌جو و شاگرد هدايت طلب را كافى است و در اثناى آن شمه‌اى از حوادث را نيز بگفتيم و اين باب را بنقل حوادث ايام وى به ترتيب سال‌ها از مولد تا وفات اختصاص داديم تا وصول بدان براى طالبان آسان باشد اگر چه مختصرى از مشروح اين باب را در باب‌هاى پيش آورده‌ايم.

در سال اول مولدش او را به حليمه دختر حارث بن شجنة بن جابر بن رزام بن ناصر بن سعد بن بكر بن هوازن بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس عيلان بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان سپردند.

به‌سال پنجم تولدش حليمه به ترتيبى كه سابقاً در همين كتاب گفته‌ايم او را به‌مادرش پس داد به‌سال ششم مادرش او را براى زيارت خالگانش همراه برد و در ابواء ما بين مكه و مدينه وفات يافت و اُم‌ايمن خبر يافت و  برفت و او را به‌مكه آورد. ام‌ايمن كنيز وى بود كه از مادرش به‌ ارث برده بود. به‌سال نهم با عموى خود ابوطالب به‌شام رفت و بقولى وقتى با عموى خود به‌شام رفت سيزده ساله بود.

ابوطالب برادر پدرى و مادرى عبدالله پدر پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم بود بدين جهت از ميان برادران ديگر يعنى عباس و حمزه و زبير و حجل و مقوم و ضرار و حارث و ابو لهب كه جمعا ده پسر عبدالمطلب بودند او سرپرستى پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم را بعهده گرفت. عبدالمطلب شانزده فرزند داشت، ده پسر كه گفتيم و[۱۹]  شش دختر كه عاتكه و صفيه و امينه و بيضا و بره و اروى بودند و از اين جمله فقط صفيه مادر زبير بن عوام مسلمان شد درباره اروى اختلاف است بعضى گفته‌اند مسلمان شد و بعضى خلاف آن گفته‌اند.

در سفرى كه او عليه‌السلام در اين سال با عموى خود رفت بحيراى راهب او را بديد و سفارش كرد وى را از يهودان حفظ كند زيرا چون از پيامبريش خبر دارند دشمن او هستند. بترتيبى كه سابقا در همين كتاب ضمن خبر بحيراى راهب كه از پيامبرى پيامبر (صلى‌الله عليه‌وسلم) خبر داده بود در باب كسانى كه بدوران فترت ما بين مسيح و محمد عليهما السلام بوده‌اند ياد كرده‌ايم.

از پيش در اين كتاب و جاهاى ديگر گفته‌ايم كه او عليه‌السلام در جنگ فجار حضور داشت و اين جنگ ما بين قريش و قيس عيلان بود و آن‌را فجار گفتند از اين جهت كه در ماه‌هاى حرام رخ داد. جنگ به‌نفع قيس و بضرر قريش بود و چون پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم حضور يافت بنفع قريش و بضرر قيس شد در اين هنگام سالار قريش عبدالله بن جدعان تيمى بود  كه بدوران جاهليت برده- فروش و معامله‌گر كنيزان بود و اين تغيير وضع جنگ يكى از دلايلى بود كه از نبوت او عليه‌السلام و بركت حضور وى خبر می‌داد. به‌سال بيست و ششم با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد. در اين وقت خديجه چهل ساله بود درباره سن او جز اين نيز گفته‌اند به‌سال سى و سوم قرشيان كعبه را بنا كردند و به‌حكميت او رضا دادند و او سنگ را به‌ترتيبى كه گفتيم به‌جاى خود نهاد. در سال چهل و يكم خداوند او را به پيامبرى و رسالت همه مردم برانگيخت و اين به روز دوشنبه دهم ربيع‌الاول بود. در تاريخ مبعث او عليه‌السلام اختلاف است به‌سال چهل و ششم قرشيان پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم را با بنى‌هاشم و بنى‌عبدالمطلب در درۀ كوه محصور كردند به‌سال پنجاهم او عليه‌السلام با كسان خود از دره بيرون آمد و در همين سال خديجه وفات يافت و باز در همين سال او سوى طايف رفت به‌ترتيبى[٢٠]  كه ياد كرده‌ايم. به‌سال پنجاه و يكم سير شبانه او صلى‌الله عليه‌وسلم تا بيت‌المقدس رخ داد به ترتيبى كه قرآن ياد كرده است. به‌سال پنجاه و چهارم او صلى‌الله عليه‌وسلم به‌مدينه مهاجرت كرد در همين سال مسجد خويش را بساخت و با عايشه رضى‌الله عنها دختر ابوبكر كه نه ساله بود عروسى كرد. پيش از هجرت با عايشه كه هفت سال داشت ازدواج كرده بود. گويند هنگام ازدواج عايشه شش سال داشت و هفت ماه پس از هجرت در مدينه با او عروسى كرد از عايشه نقل كرده‌اند كه هنگام وفات پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم  وى هيجده سال داشته است. عايشه به‌سال پنجاه و هشتم هجرت در حدود هفتاد سالگى در مدينه وفات يافت و اين در ايام معاويه بود و ابو هريره بر او نماز خواند. در همين سال اول هجرت پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم عبدالله بن زيد اذان را در خواب ديده بود در همين سال على بن ابى‌طالب با فاطمه دختر پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم ازدواج كرد اختلاف درباره تاريخ آن‌را قبلاً گفته‌ايم.

به‌سال دوم هجرت روزه رمضان بر مؤمنان مقرر شد. در همين سال پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم كعبه را قبله قرار داد و نيز در همين سال دختر او رقيه وفات يافت و در آخر همين سال يعنى سال دوم هجرت على بن ابى طالب با فاطمه دختر پيامبر خدا صلى‌الله عليه‌وسلم عروسى كرد جنگ بدر نيز در همين سال بروز جمعه دهم ماه رمضان بود.

به‌سال سوم پيامبر عليه‌السلام با زينب دختر خزيمه ازدواج كرد و دو ماه پس از آن زينب وفات يافت در همين سال با حفصه دختر عمر بن خطاب نيز ازدواج كرد ازدواج عثمان بن عفان با ام كلثوم دختر پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم و تولد حسن بن على بن ابى‌طالب در همين سال بود درباره تاريخ تولد حسن اختلاف است جنگ احد نيز در همين سال رخ داد كه در اثناى آن حمزة بن عبدالمطلب به‌شهادت رسيد.[٢۱]

  به‌سال چهارم غزوه ذات الرقاع بود و در اين جنگ بود كه پيامبر با كسان نماز خوف خواند كه در چگونگى آن اختلاف است در همين سال با ام‌سلمه دختر ابى‌اميه ازدواج كرد و نيز در همين سال به‌جنگ يهودان بنى‌نضير رفت كه به‌قلعه‌هاى خود پناه بردند و مسلمانان نخل و درخت آن‌ها را بريدند و آتش زدند و چون يهودان چنين ديدند با وى صلح كردند  و هم در اين سال به‌جنگ بنى‌المصطلق رفت. تولد حسين بن على بن ابى‌طالب رضى‌الله عنه نيز در همين سال بود گويند تولد فاطمه رضى‌الله تعالى عنها هشت سال پيش از هجرت بوده است به‌سال پنجم جنگ خندق بود كه خندق را حفر كردند و هم در اين سال به‌جنگ يهودان بنى‌قريظه رفت كه قصه آن معروف است و هم در اين سال با زينب دختر جحش ازدواج كرد ياوه‌گویى اهل افك درباره عايشه رضى‌الله تعالى عنها نيز در اين سال بود.

به‌سال ششم كه مردم دچار خشكسالى بودند او عليه‌السلام طلب باران كرد و هم در اين سال بسفر عمره رفت كه بغزوه حديبيه معروف شده است و با مشركان صلح كرد در همين سال فدك را گرفت و نيز در همين سال با اُم‌حبيبه دختر ابوسفيان ازدواج كرد و فرستادگان سوى قيصر و كسرى روانه كرد و مكاتبه جويريه دختر حارث را ادا كرد و او را به‌عقد خود در آورد.

به‌سال هفتم به‌جنگ خيبر رفت و آن‌جا را گشود و صفيه دختر حيى بن اخطب را براى خويش برگزيد و هم در اين سال در سفر عمرةالقضا با ميمونه هلالى دختر حارث خاله عبدالله بن عباس ازدواج كرد.

درباره اين ازدواج اختلاف است كه آيا در حالت حل بوده است يا در حال احرام؟ كه فقيهان در اين باب سخن دارند و درباره ازدواج محرم خلاف است در همين سال حاطب بن ابى بلتعۀ از مصر از پيش مقوقس پادشاه آنجا بيامد و ماريۀ قبطى مادر ابراهيم پسر رسول خدا صلى‌الله عليه‌وسلم را با ديگر هديه‌هاى[٢٢] مقوقس براى پيامبر بياورد در همين سال جعفر بن ابى طالب از سرزمين حبشه بيامد و زن و فرزند خويش را با ديگر مسلمانانى كه بديار حبشه رفته بودند همراه داشت.

به‌سال هشتم جعفر بن ابى‌طالب و زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه بسرزمين موته در بلقاى شام از توابع دمشق در جنگ روميان كشته شدند و هم در اين سال زينب دختر پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم وفات يافت و تاريخ ديگر نيز گفته‌اند.

به‌سال هشتم پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم مكه را گشود. درباره فتح مكه اختلاف است كه به‌صلح بود يا جنگ در همين سال بت‌ها شكسته شد و عزى ويران شد آن‌گاه پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم فرمود «اى گروه قريش به‌نظرتان با شما چه خواهم كرد؟» گفتند «نكویى می‌كنى كه برادرزاده‌اى بزرگوارى» گفت «برويد كه شما آزادشدگانيد» و هم در اين سال به‌غزوه حنين رفت. سالار هوازن مالك بن عوف نصرى بود و دريد بن صمه را نيز همراه داشت غزوه طايف نيز در همين سال بود و هم در اين سال المؤلفة قلوبهم را كه ابو سفيان صخر بن حرب و پسرش معاويۀ نيز از آن جمله بودند عطا داد و هم در اين سال ابراهيم پسر رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم از ماريۀ قبطيۀ تولد يافت.

به‌سال نهم ابوبكر صديق رضى‌الله عنه با مردم به حج رفت و على بن ابى‌طالب سوره برائت را بخواند و مقرر شد كه مشركى به حج نرود و عريانى طواف خانه نكند. وفات ام‌كلثوم دختر رسول‌الله (صلى‌الله عليه‌وسلم) در همين سال بود به‌سال دهم رسول خدا صلى‌الله عليه‌وسلم به‌حج وداع رفت و گفت «بدانيد كه زمان چون روزى كه خدا آسمان‌ها را آفريد گشته است» در همين سال ابراهيم پسر رسول خدا صلى‌الله عليه‌وسلم وفات يافت وى يك سال و دو ماه و هشت روزه بود جز اين نيز گفته‌اند در همين سال پيامبر عليه‌السلام على را سوى يمن فرستاد و او نيز در سفر مانند پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم محرم شد.[٢٣] 

  وفات او صلى‌الله عليه‌وسلم به‌سال يازدهم بود بترتيبى كه در باب سابق همين كتاب وفات و مقدار عمر او را با سخنانى كه كسان در اين باب گفته‌اند ياد كرده‌ايم وفات فاطمه دختر رسول‌الله صلى‌الله عليه‌وسلم نيز در همين سال بود اختلاف كسان را دربارۀ عمر او و مدتى كه پس از پدر خويش زندۀ بود و اين‌كه عباس بن عبد المطلب با شوهرش على بر او نماز كردند ياد كرده‌ايم. بعد از وفات فاطمه شوهرش على از غم مرگ او سخت بناليد و بگرييد و فغان كرد و شعرى گفت بدين مضمون:

«اجتماع هر دو دوست بفراق می‌كشد اما هر چه بجز مرگ باشد نا چيز است اين‌كه من فاطمه را از پى احمد از دست دادم نشان می‌دهد كه دوست دایم نمى‌ماند» همه فرزندان او صلى‌الله عليه‌وسلم به‌جز ابراهيم از خديجه بود وى صلى‌الله عليه‌وسلم قاسم را داشت كه كنيه از او گرفته بود و بزرگ‌تر فرزندانش بود و رقيه و ام كلثوم كه به عقد ازدواج عتبه و عتيبه پسران ابولهب در آمده بودند و مطلقه شدند و حكايت آن دراز است و عثمان بن عفان هر دو را يكى پس از ديگرى به‌زنى گرفت و زينب كه زن ابى‌العاص بن ربيع بود و اسلام ما بين آن‌ها جدایى آورد آن‌گاه ابى‌العاص مسلمان شد و زينب را به‌همان عقد اول بدو داد و اين قصه كه چگونه پيامبر عليه‌السلام زينب را به ابى‌العاص دادۀ ما بين علما مورد اختلاف است. ابوالعاص دخترى به‌نام امامه آورد كه على پس از وفات فاطمه عليهما السلام با وى ازدواج كرد.

پيامبر عليه الصلاةوالسلام بعد از بعثت عبدالله را داشت كه سه نام داشت و او را طيب و طاهر نيز گفتند از اين جهت كه در اسلام زاده بود و فاطمه و ابراهيم را نيز داشت.

و ما در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط از مولد او عليه‌السلام تا مبعث و[٢۴] و از مبعث تا هجرت و از هجرت تا وفات و از وفات تا وقت حاضر يعنى سال سيصد سى و دو جنگ‌ها و فتح‌ها و فرستادن دسته‌ها و حوادثى كه بوده است سال به‌سال آورده‌ايم و در اين كتاب شمه‌هایى نقل می‌كنيم كه تذكار مؤلفات سابق ما باشد و بالله التوفيق.[٢۵]


[] ذكر سخنانى كه او گفت و پيش از آن كس نگفته بود.

ابوالحسن على بن حسين بن على بن عبدالله مسعودى گويد: خداوند پيامبر خود را رحمت جهانيان و مبشر همه كسان فرستاده بود و معجزات و دلایل روشن همراه او كرده بود قرآن معجز را آورد و با آن به تحدى كسانى برخاست كه در اوج فصاحت و كمال بلاغت بودند و در لغت و اقسام كلام از نامه و خطبه و سجع و مقفى و منثور و منظوم و شعر و تفاخر و ترغيب تقبيح و تشويق و وعده و عيد و مدح و ذم چيره‌دست بودند و قرآن را به‌گوش‌شان فرو كرد و ذهن‌شان را به ناتوانى انداخت و اعمال‌شان را تقبيح كرد و افكارشان را مذمت كرد و ديانت‌های‌شان را باطل شمرد و رؤسای‌شان را از ميان برد آن‌گاه خبر داد كه اگر همه با هم همدست شويد نخواهيد توانست نظير آن را بياريد و گر چه همديگر را يارى كنيد در صورتى كه قرآن عربى واضح بود.

كسان درباره اسلوب و اعجاز قرآن اختلاف دارند غرض از اين سخن نقل گفتار مختلفان و منازعان نيست كه اين كتاب خبر است نه كتاب بحث و نظر.

از او عليه‌السلام كه معجزات و دلايل و علامات نبوت بر صدق گفتارش قائم است   روايت كرده‌اند و خلف از سلف نقل كرده است كه فرمود سخنان جامع خاص من است و هم فرمود سخن براى من مختصر شده است و از حكمت و سخن كم و كلمات كوتاه و مفيد كه معانى بسيار وجوه مختلف داشت و خاص او بود خبر[٢٦] داده است.

سخن او صلى‌الله عليه‌وسلم نيكو و مختصر بود كه لفظ اندك و معنى فراوان داشت از جمله وقتى او صلى‌الله عليه‌وسلم همراه ابوبكر به‌نزد قبايل اطراف مكه رفت و با طايفه بكر بن وائل روبه‌رو شد و ابوبكر با آن‌ها سخن گفت و ميان او و دغفل سخن از نسب رفت چنين فرمود «بلا به سخن وابسته است» و اين ابداع او بود و از كسى ديگر شنيده نشده بود و اين سخن كه درباره جنگ فرموده كه «جنگ خدعه است» و با اين كلمات اندك و سخن كوتاه معلوم داشت كه آخرين مرحله جنگ پيكار با شمشير است كه مرحله اول چنانكه او عليه‌السلام فرمود خدعه است و اين را هر كه راى درست و سالارى و رهبرى دارد خوب می‌داند.

و هم فرمود «كسى كه بخشيده خود را پس گيرد چنان است كه قى كرده خود را بخورد» و با اين سخن بخشنده را از پس گرفتن بخشوده خود منع كرده كه قى كننده بقى كرده خويش باز نمی‌گردد.

كسان را در اين باب گفتگوى بسيار است و غرض از اين بحث نقل سخنان او صلى‌الله عليه‌وسلم است كه پيش از او كس نگفته است.

و اين سخن كه گويد «خاك بروى مداحان بپاشيد» مقصود وقتى است كه مداح دروغ گويد منظور اين نبوده است كه وقتى كس سپاس نعمت كس را بدارد يا او را به‌فضايلى كه دارد وصف كند يا سخنى به‌حق گويد خاك بر رويش افشانند اگر معنى گفتار او صلى‌الله عليه‌وسلم چنين بود كس كس را مدح نمی‌گفت زيرا نهى براى راستگو و دروغگو بود و می‌بايست بر روى همه خاك بپاشند و اين خلاف قرآن است كه خدا عز و جل ضمن خبر از پيامبر خويش يوسف و حكايت گفتار او به‌شاه فرمايد «مرا خزانه‌دار اين سرزمين كن كه من دانا و امينم» كه خويشتن را مدح كرده و وصف حال خود گفته است همه آنچه در اين باب ياد می‌شود در سيرت‌ها و خبرها مشهور و بنزد علما معروف و ما بين حكما متداول است و بسيارى[٢٧] از مردم بدان تمثل كنند و عوام بسيارى از آن‌را ضمن سخنان خود به‌كار برند و در مثل‌ها و خطابه‌ها بيارند و غالباً ندانند نخستين كس كه اين سخن گفته رسول الله صلى‌الله عليه‌وسلم بوده است.

او عليه‌السلام فرمود: مماطله توانگر ستم است و هر كه از توانگرى عقب اندازد انداخته است و روح‌ها سپاه‌هاى منظم است هر كدام آشناى هم بوده موالفند و هر كدام آشنا نبوده‌اند مخالفند و سر حكمت شناخت خداست و اى سپاه خدا سوار شويد و شما را به بهشت مژده باد و اكنون تنور جنگ گرم است و دو بز در اين قضيه بهم شاخ نخواهد زد و مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نشود و مرد از دست خويش بليه مى‌بيند و خبر چون معاينه نيست و دلير آن است كه بر خويشتن چيره شود و بركت را در سحر خيزى امت من نهاده‌اند و ساقى قوم پس از همه نوشد و مجلس‌ها را امانت بايد و اگر كوهى به‌كوهى ستم كند خدا كوه ستمگر را بكوبد و از عيال خويش آغاز كن و از قطع نفس مرد منظور كسى است كه ناگهانى و بدون علت و موجب و سببى از اسباب مرگ مرده است و امت من مادام كه امانت را غنيمت و زكات را غرامت نداند قرين خير است و علم را بنوشتن مهار كنيد و بهترين مال چشم بيدارى است كه متعلق به‌چشم خواب باشد و مسلمان آينه مسلمان است و خدا رحمت كند كسى را كه نكو گويد و غنيمت برد يا خاموش ماند و به‌سلامت رود و مرد با برادر خود بسيار ميشود و دست‌دهنده بهتر از دست‌گيرنده است و بد نكردن صدقه است  و فضيلت علم بيش از فضيلت عبادت است و بى‌نيازى حقيقى بى‌نيازى جان است و عبادت به نيت وابسته است و دردى از بخل بدتر نيست و حيا سراسر نيكى است و به پيشانى اسب نيكى بسته‌اند و نيك بخت آن‌كه از حال ديگران پند گيرد و وعده مؤمن چون عمل است و بعضى شعرها حكمت و بعضى بيان‌ها جا دوست و عفو شاهان مايه دوام پادشاهى است و به آن‌كه در زمين است رحم كن تا آن‌كه در آسمان است بتو رحم كند و مكر و خدعه در جهنم[٢٨] است و مرد قرين دوستان خويش است و هر چه به‌دست آرد متعلق به‌ اوست و هر كه به‌كوچك ما رحم نكند و حق بزرگ ما را نشناسد از ما نيست و كسى كه مورد مشورت قرار گيرد امانت‌دار است و هر كه ضمن دفاع از مال خود كشته شود شهيد است و روا نیست كه مؤمن بيش از سه روز با برادر خود قهر باشد و راهبر خير چون عامل خير است و پشيمانى توبه است و طفل از بستر است و نصيب زناكار سنگ است و هر عمل نيكى صدقه است و كسى كه سپاس مردم ندارد سپاس خدا را نخواهد داشت و گمشده را جز گمراه نگه نمی‌دارد و دوستى‌اى كه نسبت به‌چيزى دارى چشم را كور و گوش را كر می‌كند و سفر پاره‌اى از عذاب است و اين سخن كه با انصار گفت: شما وقت اميد اندك و به‌وقت بيم فراوان می‌شويد و اين سخن كه مسلمانان متعهد شرط‌هاى خويشند مگر شرطى كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال كند و هر كس ببالاى مجلس و بالاى حيوان خود بيشتر از ديگران حق دارد و مردم چون فلز طلا و نقره‌اند و ظلم ظلمات روز قيامت است و مصافحه اكمال درود گفتن است و جان‌ها به‌فطرت كسانى را كه با آن‌ها نيكى كنند دوست دارند و هر كه از تو گله كرد ايمنت كرد و مال از صدقه كاهش نگيرد و كسى كه از گناه توبه كند چنان است كه گناه نكرده است و حاضر چيزها مى‌بيند كه غايب نمى‌بيند و حق را كم باشد يا زياد با نجابت بگير و دستمزد اجير را پيش از آن‌كه عرقش خشك شود بپردازيد و نيكوكاران اين جهان نيكوكاران آن جهانند و بهشت زير سايه شمشيرهاست و هر كه همسايه‌اش از شرش بترسد مؤمن نيست و از آتش دورى كنيد و لو به‌وسيله يك نيمه خرما و زنان را بى‌لباس بگذاريد تا در خانه بمانند و سخن خوب صدقه است و كسى كه براى تو حقوقى همانند حقوق خويش قائل نيست در مصاحبت‌اش خيرى نيست و دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و تاجر راستگو فقير نمی‌شود و دعا اسلحه مؤمن است و بهترين كارها آن است كه معتدل‌تر است  ٢٩۵   ٢٩۶  و وقتى كسى به‌ديدار شما آمد احترامش[٢۹] كنيد و وساطت خير كنيد تا ستايش شنويد و پاداش بريد و ايمان خير است و گذشت و بهترين شما كسى است كه معرفت‌اش بيشتر است و هيچكس از مشورت به‌هلاكت نرسيد. هر كه صرفه‌جویى كند فقير نشود. هر كه اندازه خويش بداند خطر نه‌بيند. بدترين كوری‌ها كورى دل است. دروغ با ايمان سازگار نيست. اندكى كه كفايت كند بهتر از بسيارى كه مايه غفلت شود. كم آزرمى كفر است. مؤمنان نرم‌خو و ملايمند. بدترين ندامت‌ها ندامت روز قيامت است. بدترين عذرجویی‌ها عذرجویى به‌هنگام مرگ است. از لغزش كريمان درگذريد. نيكى را به‌نزد نكو- صورتان بجویيد. دنيا شيرين و سر سبز است و خدا شما را در آن‌جا به‌كار گرفته ببينيد چگونه رفتار می‌كنيد. در انتظار گشايش بودن عبادت است. فقر از كفر فاصله چندان ندارد. از دنيا جز بلا و فتنه نمانده. هر سال فروتر می‌رويد. دير بدير ملاقات كن تا عزيز شوى. صحت و فراغت دو نعمت است كه بيشتر مردم (و به‌روايت همه مردم) در آن مغبونند. هر كه به پيشگاه خدا می‌رود پشیمان است، هر كه عمل خير كرده گويد كاش بيشتر كرده بودم و هر كه جز اين كرده گويد كاش نكرده بودم و اين همانند سخن اوست كه فرمود «از تعلل و آرزوى دراز بپرهيزيد كه مايه هلاكت اقوام بوده است» و گفتار او «هر كه با ما دغلى كند از ما نيست» و اين سخن احتمال معانى بسيار دارد از جمله اينكه خبر از دغلی‌هاست كه آن وقت كسانى از اهل كتاب و منافقان با مسلمانان ميكرده‌اند و ممكن است منظور منع از دغلى باشد و جز اين نيز گفته‌اند و خدا بهتر داند و اين همانند روايتى است كه ابو مسعود بدرى از او نقل كرده كه فرمود «بعد از صد سال هيچكس روى زمين زنده نخواهد ماند» و اين روايت از ابو مسعود از پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم سخت شهرت يافت و بسيار كسان وحشت‌زده شدند و اين سخن به‌ على رضى‌الله عنه رسيد و فرمود ابو مسعود راست می‌گويد ولى مقصود را ندانسته است مقصود پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم اين است كه از پس صد سال يكى از آن‌ها كه پيامبر صلى‌الله عليه‌وسلم را[٣٠]  ديده‌اند در جهان نخواهند بود و همه مرده‌اند.

مسعودى گويد: بسيارى از متقدمان و معاصران بسيارى از سخنان پيغمبر صلى‌الله عليه‌وسلم را فراهم كرده در كتاب‌ها و تاليفات خويش آورده‌اند ابو محمد بن حسن دريد در اين باب كتابى خاص به‌نام المجتبى تاليف كرده و مجموعه‌اى از سخنان او صلى‌الله عليه‌وسلم را ضمن آن آورده است و هم ابو اسحاق زجاجى نحوى كه يار ابو العباس مبرد بود و ابو عبدالله نفطويه و جعفر بن محمد بن حمدان موصلى و ديگر متقدمان و متاخران ايشان در اين باب تاليف داشته‌اند و از آن جمله در اين كتاب قسمتى را كه نقل آن آسان بود به‌اقتضاى حاجت و تناسب مقام آورديم و همه- چيزهائى را كه در اين زمينه مورد حاجت تواند شد در تاليفات سابق خود آورده‌ايم و نياز به تكرار آن نيست و الله ولى التوفيق.[٣۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص  ٦٢٣
[٢]- همان‌جا، ص  ٦٢۴
[٣]- همان‌جا، ص  ٦٢۵
[۴]- همان‌جا، ص  ٦٢٦
[۵]- همان‌جا، ص  ٦٢٧
[٦]- همان‌جا، ص  ٦٢٨
[٧]- همان‌جا، ص  ٦٢۹
[٨]- همان‌جا، ص  ٦٣٠
[۹]- همان‌جا، ص  ٦٣۱
[۱٠]- همان‌جا، ص  ٦٣٢
[۱۱]- همان‌جا، ص  ٦٣٣
[۱٢]- همان‌جا، ص  ٦٣۴
[۱٣]- همان‌جا، ص  ٦٣۵
[۱۴]- همان‌جا، ص  ٦٣٦
[۱۵]- همان‌جا، ص  ٦٣٧
[۱٦]- همان‌جا، ص  ٦٣٨
[۱٧]- همان‌جا، ص  ٦٣۹
[۱٨]- همان‌جا، ص  ٦۴٠
[۱۹]- همان‌جا، ص  ٦۴۱
[٢٠]- همان‌جا، ص  ٦۴٢
[٢۱]- همان‌جا، ص  ٦۴٣
[٢٢]- همان‌جا، ص  ٦۴۴
[٢٣]- همان‌جا، ص  ٦۴۵
[٢۴]- همان‌جا، ص  ٦۴٦
[٢۵]- همان‌جا، ص  ٦۴٧
[٢٦]- همان‌جا، ص  ٦۴٨
[٢٧]- همان‌جا، ص  ٦۴۹
[٢٨]- همان‌جا، ص  ٦۵٠
[٢۹]- همان‌جا، ص  ٦۵۱
[٣٠]- همان‌جا، ص  ٦۵٢
[٣۱]- همان‌جا، ص  ٦۵٣



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مسعودی، علی بن حسین، مروج‌الذهب و معادن الجوهر (جلد اول)، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم - ۱٣٧٨