یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کشتمند، سلطان‌علی

سلطان‌علی کشتمند (زادۀ ١٣١۴ خ - )، يکی از اعضای برجسته جناح پرچم حزب دمکراتيک خلق افغانستان و نخست وزير جمهوری دمکراتيک افغانستان در دوره حکومت کمونیستی ببرک کارمل بود.

زندگينامه

سلطان‌علی کشتمند فرزند نجف‌علی در سال ١٩٣۵ در چهاردهی کابل بدنیا آمد. همانگونه که خود کشتمند می‌نویسد، ریشه خانوادگی او بازگشت به هزاره‌های دایمرداد و فولادی دارد که در زمان نسل‌کشی عبدالرحمن‌خان (١٨٨٣-١٨٨١) از سرزمین اجدادی‌شان رانده شده و به حوالی کابل مجبور به اقامت شده‌اند. کشتمند در رابطه با دوران کودکی‌اش می‌نویسد:

    "با آن که زندگی شخصی من مشحون از حوادث گوناگون است، و لی سالهای زندگی کودکی بخشی از جوانی من که مصادف به ده‌های ٣٠ و ٤٠ سده بیستم میلادی می‌باشد، برای من سالهای کودکی و بیخبری بود که در یکی از دهات حومه‌ی کابل سپری گردید. در اینجا نیز دهقانان و سایر زحمتکشان فشار و سختی‌های کار اجباری را بدوش می‌کشیدند و مالیات کمرشکن به جنس و انواع محصولات و عوارض ناروای دیگر را از درآمد ناچیز خویش می‌پرداختند و صدا درنمی‌آوردند." (جلد اول و دوم، ص ٣۵)

کشتمند زمانی را در کودکی از دهه ١٩٣٠ و در زمان سلطنت نادرشاه به یاد می‌آورد و می‌نویسد:

    "روزی از خزان سالهای ١٩٣٠ بود که ماموران حکومتی چهاردهی کابل به قریه‌ی ما (قلعه سلطانجان) ریختند و چند تن از مردان ده و از جمله پدرم را مورد اتهام و بازجویی قرار دادند. آنان که به جرم مرتکب نشده اعتراف نکردند، زیر چوب قرار گرفتند. ایشان را در کنار جوی پیش قلعه سلطانجان چهاردهی توسط دسته‌هایی از خمچه‌ها(شاخه‌ها) ی نوبریده درختهای بید، آلوبالو، گردآلو چنان بیرحمانه زدند که از حال رفتند."(جلد اول و دوم، ص ٣٦)

سلطان‌علی که مانند قاطبه‌ی هزاره‌های شیعه مذهب افغانستان دهقان زاده بود و به همین دلیل نام‌ خانوادگی‌اش را «کشتمند» اختیار نموده بود، از معدود جوانان هزاره‌ای بود که توانست از تحصیلات متوسطه گذشته و وارد دانشگاه کابل شود. او در این مورد می‌نویسد:

    "پدرم مانند پدر کلان و نیکه‌هایم دهقان‌پیشه بود. پدر و مادرمان علاقمند بودند که علی‌رغم دشواریهای مالی و دوری راه، فرزندان ایشان تحصیل نمایند. چنانکه به همت ایشان من، برادران و خواهرانم همه تا درجه‌ی لیسانس و بالاتر از آن تحصیل نماییم." (جلد اول و دوم، ص ٤٧)

کشتمند به تفصیل سوابق معیشتی پدر و اجدادش را بیان می‌کند. او صادقانه پدر و اجدادش را دهقانانی مستضعف و زحمتکش توصیف می‌کند:

    "پدرم نجف‌علی انسانی زحمتکش، مومن، صادق و با مناعت بود و در صداقت میان اهالی قلعه و دوستان شهرت داشت. او دهقانی کم زمین شمرده می‌شد و صرف پنج و نیم جریب زمین آبی و هشت جریب زمین دشتی از خویشتن داشت... با کار طاقت فرسای پدر و مادرم چرخ زندگی خانوادگی ما به کندی می‌چرخید. مادرم بانویی متواضع، خوش قلب و خیرخواه بود و زحمات توانفرسایی را همراه با پدرم برای تامین معیشت و تربیت فرزندان خویش متحمل گردید"(جلد اول و دوم، ص ٤٩)

در چنین خانواده‌ای طبیعی است که صدر اعظم سالهای بعد افغانستان، نیز باید کار کند و در چرخاندن چرخ زندگی سخت و دشوار دهقانی، به خانواده‌اش کمک کند. آن گونه که خود می‌نویسد:

    "من کودکی خویش را با کار دهقانی آغاز کردم و از نوجوانی نیز سالهایی را روی زمین در همراهی پدرم کار می‌کردم. من در نگهداری گاوها، در امور آبیاری، دروگری، جمع‌آوری محصولات و خرمن‌کوبی شرکت می‌ورزیدم. چه روزها و شبها را که یکجا با پدرم هنگام نوبت آب کاریز برای آبیاری زمینها و در بهارها برای به جوی برگرداندن بخشی از آب دریای "چمچه مست" که از بالای کوههای پغمان سرچشمه می‌گرفت، با قبول دشواریهای سپری می‌کردم"(جلد اول و دوم، ص ٤٩)

اولین و آخرین صدراعظم هزاره‌ی افغانستان، خاطرات تلخی از زندگی نوجوانی‌اش بیان می‌کند که در تدوین شخصیت سیاسی او نقش داشته است:

    "من شاهد زحمتکشیها و عرق ریزیهای دهقانان و مزدوران زراعتی از یک سو و شاهد حرص و آز صاحبان اراضی و سودخواران از سوی دیگر بوده‌ام... من شاهد بوده‌ام که چگونه پس از طفولیت و نوجوانی، دوران جوانی کوتاه می‌شد و جوانان به پیری زودرس می‌گرایند... من رنجها و بدبختیهای روستائیان زحمتکش را با قلب و و جدان خود احساس کرده‌ام و این منبع الهام برای کار و مبارزه بعدی‌ام بوده‌است..."( جلد اول و دوم، ص ٦٦)

فعالیتهای سیاسی

کشتمند دوران دانشگاه را در دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه کابل به پایان می‌برد و وارد عرصه معلمی شود. با این حال از همان اوان جوانی او علاقمندی‌اش را به مسایل سیاسی نشان می‌دهد، زمانی که او محصل لیسه غازی بوده‌است. وی دوران شورانگیز سیاسی و تحصیل در این لیسه را به یاد می‌آورد:

    "من در سالهای ١٩٨٠ که بحیث صدراعظم کار می‌کردم در برخی لمحات، خاطرات دوران آموزش در لیسه غازی را که صفوف درسی قبلی آن در چند متری پیش چشمم قرار داشت، بیاد می‌آورم..." (جلد اول و دوم، ص ٨٥)

کشتمند آشنایی با "ببرگ کارمل" را از دیگر حوادث تاثیرگذار در زندگی سیاسی‌اش می‌داند و او را مرجع قابل اعتمادی برای طرح مسایل روز سیاسی ‌دانسته و می‌نویسد:

    "او معتقد به دموکراسی سیاسی و تشکل روشنفکران در یک حزب دمکراتیک بود. در آن هنگام هنوز مسایل مارکسیستی در صحبتهای وی انعکاس نداشت."( جلد اول و دوم، ص ٨٨)

در عین اینکه کشتمند و همقطارانش در شور سیاسی قرار داشتند، به عنوان کارمند وزارت صنایع و معادن وارد این وزارتخانه شده و همزمان برای روزنامه‌ها و مجلات مقالاتی با مضمون سیاسی و اقتصادی می‌نگاشت. این در حالی بود که محمد داوود به مدت ده سال سمت نخست‌وزیری را در اختیار داشت. کشتمند کار در وزارت معادن و صنایع وهمین طور فعالیتهای آموزشی را به عنوان دو تجربه‌ی گرانبها می‌داند که در تکوین زندگی‌اش نقش اساسی داشته است و او را با چاله چوله‌های زندگی سیاسی آشنا کرده است.

با استعفای محمد داوود از سمت نخست‌وزیری افغانستان در سال ١٩٦٣ و روی کار آمدن دکتر محمد یوسف و اعلام دمکراسی توسط او، کشتمند و دوستانش گام بلند دیگری را به سوی قدرت برداشتند. این درحالی بود که او کماکان در وزارت صنایع و معادن مشغول به کار بود. او از دوران صدراعظمی دکتر محمد یوسف یاد می‌کند که سفری پرطمطراق به مناطق مرکزی هزاره‌جات به راه انداخت. کشتمند که خود در این هیئت حضور داشته خاطره‌ای از وضعیت هزاره‌ها در آن ساحات نقل می‌کند:

    "من خود شخصا شاهد بودم که از همان نخستین لحظات ورود هیات به سرزمینهای هزاره، تکانه و سیاه خاک تا پنجاب مرکز دایزنگی، هزار‌ان قطعه عریضه از جانب مردم به رئیس هیات، عبدالحی عزیزی وزیر پلان حکومت دکتر محمد یوسف، ارایه گردید. در این عرایض از مظالم حکام، ماموران مالیاتها، قضات، تحصیلداران، محتسبان، عساکر دولتی و به خصوص از زورگوییهای کوچیها در موارد مشخص و مشهود شکایت شده بود"(جلد اول و دوم، ص ١٠٥)

او در ادامه می‌نویسد هرچند که این سفر تا حدودی زندگی هزاره‌ها را بهبود بخشید؛ "ولی جراحات هزاره‌ها ناشی از استبداد دیرین و اختناق خونین عمیقتر از آن بود که بتوان آن را با مرهم‌گذاری سطحی التیام بخشید"(جلد اول و دوم، ص ١٠٦)

سلطان‌علی کشتمند با اعلام دمکراسی توسط دکتر محمد یوسف در سال ١٩٦٣ همگام با دیگر هم‌اندیشانش به تدارک حزبی دمکراتیک پرداختند. حزبی که او و افرادی همانند ببرگ کارمل، نورمحمد تره‌کی، غلام‌محمد غبار؛ علی محمد زهما، محمد طاهر بخشی و...تشکیل دادند، مورد حمایت اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت و به سوی گرایشات مارکسیستی کشیده شد. نخستین کنگره «حزب دمکراتیک خلق افغانستان» در سال ١٩٦٥ در منزل نورمحمد تره‌کی دایر گردید. کشتمند به همراه ٢٨ تن دیگر در این کنگره شرکت داشت. وی به شمول چند تن دیگر به عنوان اعضای اصلی و اجرایی حزب انتخاب شدند. این حزب در نظر داشت که پس از اعلام موجودیت در مبارزات انتخاباتی پارلمان شرکت کند. سلطان‌علی کشتمند به عنوان کاندیدای حوزه‌ی کابل ثبت نام کرد و همانطور که می‌نویسد ارتباطش را با مردم و اندیشمندان هزاره توسعه داد:

    "من حین انجام مبارزات انتخاباتی با گروه کثیری از افراد سرشناس و با احساس در قریه‌های مختلف حوزه دیدار و از نزدیک صحبت نمودم. خاطره دیدارها و صحبتها با دانشمند و مبارز نستوه علامه محمد اسماعیل بلخی در افشار چهاردهی و مشوره‌های وی برای من الهام‌بخش بود."(جلد اول و دوم، ص ١٥١)

او هرچند در این انتخابات برگزیده نشد ولی چهره خودش را به مردم بویژه هزاره‌ها‌ی کابل شناساند. سلطان‌علی کشتمند در سال ١٩٦٧ با انشعاب حزب دمکراتیک خلق به دو جناح خلق و پرچم به پرچمیها پیوست و برای ده سال ایدئولوک این جناح بود. ضمن آنکه نشریه‌ای با عنوان "پرچم" را نیز رهبری می‌کرد. در سال ١٩٧٣ با کودتای محمد داوود و سرنگونی سلطنت، اعلام جمهوریت شد و هر دو جناح تحت فشار فزاینده حکومت خودکامه‌ی داوود قرار گرفتند. این مسئله باعث شد که هر دو جناح مارکسیستی به اتحاد دوباره فکر کنند و علی‌رغم اختلافات عمیق راهبردی و اعتقادی به هم بپیوندند. اعلامیه وحدت پس از چندی میان ببرگ کارمل و نورمحمد تره‌کی به امضا رسید. بالاخره با هدایت شورویها این حزب متحد در کودتای خونین ١٩٧٨ داوود را سرنگون کرد. اما اختلافات میان خلقیها و پرچمیها بسیار عمیق‌تر از آن بود که آنان بتوانند در قالب حزبی واحد قدرت را در افغانستان در دست داشته باشند. پس از آن که این حزب قدرت را قبضه کرد، زخمهای چرکین میان دو جناح از نو سرباز کرد و این امر موجب شد که خلقیها به رهبری تره‌کی و حفیظ‌الله امین یکایک اعضای اصلی جناح پرچم مانند کارمل، راتبزاد، نجیب‌الله و نور احمد نور را به عنوان سفیر به کشورهای دیگر تبعید کند. اما سلطان‌علی کشتمند از معدود اعضای حزب پرچم بود که به عنوان وزیر پلان در کابینه تره‌کی باقی ماند. همکاری او با خلقیها دیری نپایید و او قربانی بدگمانیهای حفیظ‌الله امین مرد شماره ٢ حکومت افغانستان شد. اما همبن طور که خود کشتمند نقل می‌کند در آخرین روزهای حضورش در کابینه در ضیافتی سران رژیم، تره‌کی از او در باره وضعیت هزاره‌ها و میزان رضایت‌مندی آنان از حکومت خلقیها می‌پرسد، کشتمند در جواب می‌گوید:

    "مشکل اساسی و عمده هزاره‌جات عبارت از آزادی عمل کوچیها و پایمال شدن کشت و زراعت ایشان توسط رمه‌های ایشان است. باید سعی کرد تا کوچیها تشویق شوند که تدریجا مسکون ساخته شوند و این به نفع آنان و هم چنان هزاره‌جات است. علاوه بر آن چنین یک اقدامی در جهت تعویض زندگی بدوی کوچیگری به یک زندگی شهری یا دهاتی در طول زمان به سود اقتصاد کشور خواهد بود."(جلد اول و دوم، ص ٤١٦)

اما نورمحمد تره‌کی رئیس جمهور و رهبر حزب در پاسخ می‌گوید:

    "نمی‌شود کوچیها را از مالداری منع کرد. بهتر است که مناطق مرکزی کشور (هزاره‌جات) به حیث چراگاههای کوچیها اختصاص داده شود. هزاره‌ها به جاهای دیگر کوچانده و مسکون ساخته شوند."(جلد اول و دوم، ص ٤١٧)

اما همان طور که اشاره شد، کشتمند به عنوان یک پرچمی مورد غضب امین و تره‌کی قرار می‌گیرد و به همراه ژنرال عبدالقادر وزیر دفاع در آگست ١٩٧٨ دستگیر و زندانی می‌شود و همانطور که خود می‌گوید ماهها مورد بازجویی همراه با شکنجه‌های شدید قرار می‌گیرد اما آنان موفق نمی‌شوند او را مجبور به اعتراف کنند. لذا او را از بازداشتگاه به زندان "پل چرخی" منتقل می‌کنند.

کشتمند با یادآوری آن روزهای سخت چنین می‌نویسد:

    "در شرایطی که به شیوه غیراخلاقی بدون هیچ‌گونه گناهی مرا بازداشت کردند و در زندان افکندند، آن همه اهانت و شکنجه را که بر من روا داشتند، آن همه اتهامات ناروا را که بر من وارد کردند، از خود می‌ترسیدم که مبادا روح و ذهنم آلوده به گناه کینه‌ورزی و انتقامجویی گردد. زیرا در چنین حالات می‌تواند انسان دستخوش وسوسه‌ها گردد و آتش انتقام در وجود او زبانه کشد"(جلد اول و دوم،ص ٤٦٣)

کشتمند در یک محکمه انقلابی و به صورت غیابی به همراه عبدالقادر وزیر دفاع، به اعدام محکوم شده، اما حوادث بعدی مانع فرصت رژیم برای اجرای حکم می‌شود. کشتمند می‌گوید که پس از آنکه خبر حکم اعدامم را شنیدم، هر شب لحظه شماری می‌کردم که بیایند ومرا برای اجرای حکم ببرند اما با خود پیمان بسته بودم که؛ "حین بردن پاهایم نلرزد به همین جهت شبها تا ساعت سه- چهار صبح بیدار میماندم که مبادا سرزده وارد شوند و من از خواب بپرم و حرکت نادرستی از من سربزند." ( جلد اول و دوم، ص ٦٠٣)

پس از قلع و قمع پرچمیها، حزب خلق خود از درون به اختلاف کشانده شده و فرد دوم کشور (امین) در کودتای خونین سپتامبر ١٩٧٩ شخص اول کشور(تره‌کی) را به قتل می‌رساند و خود به عنوان رئیس‌جمهور زمام امور را بدست می‌گیرد. حفیظ‌الله امین هم نتوانست بیش از نود روز دوام بیاورد و با کودتای خزنده‌ی دیگری که این بار شورویها در آن نقش مستقیم داشتند، سرنگون شده و درب زندانها به روی زندانیان از جمله سلطان‌علی‌کشتمند گشوده می‌شود. کشتمند بعد از رهایی متوجه می‌شود که رهبری کودتا را ببرگ کارمل که با او دوست و هم جناحی بود در دست داشته است. بنابراین او در رژیم جدید نقش کلیدی پیدا کرد و پس از تعیین به عنوان رئیس رادیو و تلویزیون، معاونت صدراعظم، وزیر پلان؛ برای اولین بار در تاریخ افغانستان به عنوان یک هزاره‌ی شیعه مذهب به سمت نخست‌وزیری افغانستان رسید. او که خود یک اقتصاددان بود، طرحهای زیربنایی و ساختار اقتصادی چندی از جمله اصلاحات ارضی، سیستم کوپنی، توسعه آموزش، گسترش برنامه‌های بهداشت و خدمات عمومی را به مرحله اجرا گذاشت. این در حالی بود که دولت با قیامهای عمومی در این سو و آن سو دست و پنجه نرم می‌کرد.

با تغییر در صدر حکومت و جانشینی نجیب‌الله به جای کارمل در سال ١٩٨٥، کشتمند پست صدراعظمی‌اش را حفظ کرد و در مجموع به مدت هشت سال در این سمت خدمت کرد. او در جلد سوم کتاب خاطراتش به صورت مفصل اقدامات اقتصادی و اجتماعی و میزان توسعه‌ی کشور را در این دوره شرح داده است. به سال ١٩٨٨ برای نه ماه "محمد حسن شرق" جای او را گرفت اما وخامت اوضاع اقتصادی نجیب‌الله را مجبور کرد که در سال ١٩٨٩ بار دیگر به صدارت کشتمند روی آورد. در مرحله دوم او شانزده ماه در این سمت باقی ماند. در سال ١٩٩١ او از این مقام برکنار شد و به عنوان معاون اول رئیس جمهوری منصوب شد. اما روشن بود که روابط او و نجیب‌الله به تدریج تیره می‌شود. پس از چندی او از معاونت هم برکنار شد و برای مدت شش ماه در شوروی اقامت گزید. علی رغم عدم تمایل نجیب‌الله او به افغانستان بازگشت و در سال ١٩٩٢ هنگام شرکت در یک مجلس فاتحه هدف حمله قرار گرفت که از ناحیه جمجمه به شدت مصدوم شد و برای مداوا به مسکو منتقل شد. در این رابطه او معتقد است:

    "من منشا قومی و خانوادگی خویش را به عنوان یک فرزند هزاره‌ی شیعه آشکارا ابراز می‌داشتم و نخستین صدراعظم در تاریخ کشور از میان این ملت تحت ستم ملی و تحت تبعیض‌نژادی ملی و مذهبی بودم؛ ولی به گمان من این امر نمی‌توانست تا آن حد موجب تحریک، حسادت و رقابت دیگران گردد که تلاش عمل آید تا بر ضد من دسیسه وتوطئه سازمان یابد."(جلد سوم، ص ١٠٣٦)

از سال ١٩٩٢ تا کنون سلطان‌علی کشتمند به عنوان پناهنده سیاسی در لندن زندگی می‌کند. صرف نظر از صحت و سقم اندیشه‌ها و عملکردهای او در تاریخ افغانستان، زندگی شخصی و سیاسی او از این حیث ارزش مطالعه را دارد که او به عنوان یک فرزند هزاره‌ی شیعه مذهب و محروم توانست سنت‌شکنی کند و برای مدت ده‌سال در دو دوره به عنوان صدراعظم افغانستان فعالیت کند. مسئله‌ای که او به آن افتخار می‌کند:

    "من از افتخارات شخصی خویش می‌شمارم که در عین اعلام آشکار ریشه و پیشینه‌ی خود به مثابه فرزند یک خانواده متدین و زحمتکش هزاره، در طول سالهای کار و مبارزه، خویشتن را به عنوان فرزند صادق کشور واحدمان افغانستان ثابت ساختم. ولی در جریان زندگی سیاسی، هرگز در برابر سیاستهای تبعیض‌پسندانه ملی و در برابر تعصبات و کینه‌جوییهای قومی، مذهبی، منطقوی و زبانی، خاموشی اختیار نکردم"(جلد سوم، ص ١٠٦٤)
    [*]