۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

مقدمه‌یی برحاکمیت پشتون‌ها در هند

از: کاندیدای اکادمیسین اعظم سیستانی (بارکزی) سویدن - ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶




پشتونها در هند:

سرودهای ویدی در هزار و چهار صد سال قبل از میلاد و هرودت یونانی پدر تاریخ در قرن پنجم پیش از میلاد، گواه این حقیقت اند که دره‌ها و وادی‌ها و جلگه‌های رودخانه کابل، سند و گومل و کرم و ترنک و ارغنداب و هیرمند مسکن و ماوای اصلی قبایل مختلف پشتون در قدیمترین ازمنۀ تاریخی اند.

در دوره اسلامی مورخینی چون: ابونصرالعتبی مؤرخ دربار سلطان محمود غزنوی، و ابوسعید عبدالحی بن ضحاک گردیزی مورخ عهد مسعود غزنوی، در زین الاخبار، ابوالفضل بیه‍.قی مؤرخ دربار سلطان مسعود غزنوی در تاریخ بیه‍.قی، ابوریحان بیرونی، منجم و ریاضی دان عصرسلطان محمود و مسعود در کتاب مال الهند، فخر مدبر مبارکشاه، منشی دربار غوری در کتاب آداب الحرب و الشجاعه و منهاج‌السراج مورخ دربار غوری درطبقات ناصری، سیف بن محمد هروی در تاریخنامه هرات و ابن بطوطه سیاح مراکشی در کتاب "رحله" و بابُر در بابُرنامه، هر یکی از قبایل پشتون که در مرزهای هند و ارتفاعات کوه‌های سلیمان و سپین غر، از غور تا پیشاور و از پکتیا و پکتیکا تا زابل و قندهار و مرزهای سیستان سکونت داشته‌اند، و در لشکرهای سلاطین غزنوی و غوری و تیموری و بابری برای فتح هندوستان نقش مهمی ایفاکرده‌اند، یادآوری نموده‌اند.

افزون براین دانشمندان معاصر افغان چون پوهاند عبدالحی حبیبی، پوهاند عبدالشکور رشاد، پوهاند حبیب‌الله تژی، پوهاند مجاوراحمد زیار، استاد احمدعلی کهزاد و میر غلام‌محمد غبار، ظفر کاکاخیل، قاضی عطاالله خان و دیگر تاریخ‌دانان، هر یکی در آثار خویش، گواهی می‌دهند که سلسله‌های افغانان لودی و خلجی و سوری و غوری به شمول سلاطین بابُری هند، از افغانستان به هند رفته و هرکدام برای مدتی در هند به قدرت رسیده و صاحب دولت‌های مستقلی شده‌اند.

پوهاند حبیبی معتقد است که همزمان با قدرت یابی سبکتگین در غزنه و بخش عمده افغانستان بدست او، در ملتان یکی از قبایل معروف افغان (لودیان) صاحب قدرت و حاکمیتی بودند.[۱] در کتاب "اداب الحرب و الشجاعه" فخر مدبر مبارکشاه، یکی از منشیان سلاطین غوری، گفته می‌شود که افغان‌ها حتی قبل از لشکرکشی سلطان محمود بر هند، در پنجاب ساکن شده بودند و برخی مقامات مهمی را در دربار راجه جیپال کسب کرده بودند. فخر مدبر یادآوری می‌کند که عشیرۀ افغانان [لودی] در دربار جیپال به عنوان شحنه (کوتوال) خدمت می‌کردند.

آنطوری که "فخر مدبر" می‌گوید: عده‌ای از افغان‌ها صنعتگر بودند. شمشیرهای آنها به نام "سورمان" و "تورمان" در دهلی خریداران زیادی داشت. شواهد موجود در اسناد قرن ١٤ میلادی نشان می‌دهد که برخی افغان‌های تاجر [اسپ] در دیوان قضای دهلی نفوذ زیادی داشتند، زیرا تجارتی که توسط آنها انجام می‌شد، نه تنها برای خزانه شاهی منبع درآمد محسوب می‌گردید، بلکه نیاز هند را به اسپان جنگی خراسان و آسیای میانه تامین می‌کرد.[٢]

مورخ دربار غزنه "العتبی" می‌گوید که سبکتگین و فرزندش سلطان محمود غزنوی از افغان‌ها در بخش نظامی به حیث سرباز جنگی استفاده می‌کردند و در لشکرکشی‌های سلاطین غزنوی، سپاهیان افغان جای خاصی داشتند.[٣] لشکرکشی‌های سلطان محمود به هند و غارت آن شبه قاره فرصتی بود تا از آن پس افغان‌ها توجه خود را بسوی هند بخاطر کسب غنایم از طریق شرکت در جنگ‌های مسلمان سازی و یا بخاطر تجارت اسپ و شمشیر و فروش آن برای مقامات هندی بیشتر معطوف کنند.

براساس نوشته‌های وقایع‌نویسان قرن ١٣ میلادی، چون مولف "آداب الحرب و الشجاعه" فخر مدبر، و منهاج‌السراج جوزجانی، مولف طبقات ناصری: سلطان معزالدین سام در لشکرکشی خود علیه هند، تعداد قابل ملاحظه‌ای از سربازان افغان را شامل ساخته بود. جوزجانی می‌گوید: "بر طبق فرمان‌های الغ خانی (بعدها ملقب به بُلبن)، مدافعان راستین بر بلندترین مناطق مرتفع بر راه‌های پر پیچ و خم و دره‌های تنگ و باریک دست یافتند و سرها طلبیدند و اسیرها گرفتند و با پول و مال انباشته شدند به خصوص قبایل افغان که هر یک از آنها گویی به‌اندازۀ فیل با موهای آویخته در دو طرف شانه‌ها بود. تعداد آنها در خدمت و در رکاب الغ خانی، بالغ بر ٣٠٠٠ سواره و پیاده بود. این سربازان به حدی شجاع و دلیر بودند که یکی از آنها چه در کوه و چه در جنگل یکصد هندی را به چنگ می‌آورد."[۴]

اقتدار حسین صدیقی، محقق هندی در مورد "ظهور افغان‌ها به عنوان نخبه گان حاکمه در هند"، مقالۀ محققانه و مفصلی دارد که در پاپان کتاب "جنگ و سیاست در افغانستان" به چاپ رسیده است. این مقاله می‌تواند جواب محکمی باشد به آقای "سنگ شکن" (استادصباح) که باری نوشته بود: "مثلثى که پشتونها در آن زندگى می‌نمايد (یند) هيچ‌گاه کشور مستقل و يا تاريخ مستقلى از خود نداشته است."* بدون تردید چون آن کتاب در دسترس همۀ افغانان نیست، لذا من آن مقاله را در دو سه صفحه فشرده ساخته تقدیم خوانندگان می‌کنم و سپس به تکمیل آن بنابر سایر منابع دست داشته خواهم پرداخت.

صدیقی می‌نویسد که: افغان‌ها در ابتدای ورود به هند سخت به آداب و رسوم قبیله‌يی خود پابند بودند، ولی به تدریج نسل‌های بعدی روش اشرافی نخبگان مسلمانان را پذیرفتند. ارتقای تدریجی آنها به بعضی مناصب و مقام‌های نظامی در اردو و سیستم اداری سلطان‌نشين دهلی، راه پیشرفت فرهنگی و مدنی در جامعه مشترک اسلامی-هندی را برای آنها هموار ساخت. بدین ترتیب آنها خود را با فرهنگ اشرافی دربارها منطبق ساختند و با گذشت زمان مردمان متمدنی بار آمدند که برای سلطنت کردن بر هند خود را آماده ساختند و به سلطنت نیز رسیدند. اشراف والا مقام افغان مشابه همتایان اعیان زاده غیر افغانی خویش زندگی پر زرق و برقی داشتند. واحدهای نظامی آنها مانند افراد ملک خطاب، بیشتر سواران غیر افغانی بودند تا افغانی. علاوه بر اشراف، سایر افغان‌ها هم که در حرفه‌های غیر نظامی اشتغال داشتند، به تعداد زیاد در دهلی ساکن شده بودند، آنها مثل سایر شهروندان با فرهنگ دهلی خو گرفته بودند.

افغان‌ها به تدریج در سپاه و سیستم اداری سلطان‌نشين دهلی به موقعیت‌های مهمی نایل آمدند و با رویکار آمدن (خلجی‌ها) راه پیشرفت سریع آنها باز شد. تا این زمان نسل جدیدی از مهاجرین افغان به مقامهای مهمی رسیده بودند. افراد این گروه جدید که در محیط هندوستان رشد یافته بودند، نه فقط به سیستم سیاسی این سلطان‌نشين خو گرفتند، بلکه با کسب آموزش به سطح معینی از فرهنگ شهری ارتقا یافتند. سلاطین خلجی برای گماردن افراد در شغل‌های مهم اهمیت زیادی به اصالت نژادی افراد مانند سلاطین قبلی نمی‌دادند، بلکه هر کسی را که استعداد لازم برای پیشبرد اموری می‌داشت به کار می‌گماردند. در نتیجه ما نام "اختیارالدین افغان مل" را در میان افراد منتخب رهبری "سلطان علاءالدین خلجی" می‌یابیم.[۵] این شخص خوشنام در ادارۀ حکومت تا زمان سلطان محمد بن تُغلق شاه شغل مهمی بر عهده داشت. برادر کوچکتر او به نام "ملک افغان مل" هم در زمان خلجی مقام‌های مهمی کسب کرد.

عباس سروانی در تاریخ شیرشاهی، در لشکرکشی‌های که به منظور فتح جنوب هند در دوره سلطنت قطب‌الدين مبارکشاه خلجی و سلطان غیاث‌الدين تُغلق شاه صورت گرفت، اسامی این دو برادر را در ردیف اشراف سلطان علاءالدین خلجی ذکر می‌کند. این تلویحاً نشان می‌دهد که این هر دو به دلیل تجربیات گذشتۀ شان در امور مربوط به دکن مورد احترام بودند.

در دورۀ سلطنت سلطان محمد بن تغلق شاه ما به اسامی تعدادی از اشراف افغان برمی خوریم. سلطان مذکور نه فقط افغان‌ها را به درجات بالا ارتقا داد، بلکه حتی افراد طبقه پائین جامعه هندو را نیز ترفیع می‌داد. افغان‌ها نمی‌توانستند مورد توجه سلطان قرار نگیرند، زیرا مدتها بود که در خدمت سلطان بودند و به سیستم سیاسی هند اکنون آشنا شده بودند و مانند اعضای سایر خانواده‌های اشرافی بخشی از گروه برگزیده حاکم تلقی می‌شدند. در واقع در این زمان افغان‌ها در درون جامعه مسلمان هند یک طبقه جدید اجتماعی را تشکیل می‌دادند. برعکس نوشته‌های منهاج السراج و امیر خسرو، متون تاریخی دیگر، اشراف افغان را افراد کم اطلاع نشان نمی‌دهند. ملک افغان مل آنطوری که چهره‌اش در کتاب فتوح سلاطین تصویر شده است، افسری با فرهنگ عالی است.[٦]

افغان‌ها در خدمات دولتی در پست‌های مهم و بالاتری ارتقا یافته بودند و خیلی از آنها نفوذ قابل ملاحظه داشتند. شخصی بنام «ملک شاهو لودی» در ١٣٣٤ میلادی علیه نایب الحکومه ملتان به نام "بهزاد" شورید و بعد از کشتن او به پادشاهی رسید. شورش ملک شاهو لودی چنان ابعادی یافت که شخص سلطان از دهلی به طرف ملتان حرکت کرد، در نتیجه "ملک شاهو لودی" بدون مقابله با سلطان از عملی که بر دست او صورت گرفته بود عفو خواست و بلافاصله با کسانش عازم افغانستان شد. دیگر اشخاص برجسته‌ای که در این دوره به مقام‌های مهمی رسیدند عبارت بودند از ملک خطاب افغان، قاضی جلال افغان و ملک ماخ افغان و عدۀ دیگر.

قاضی جلال افغان شخصی بود که از منصب قضاوت به شغل افسری سپاه ارتقا کرد و در گجرات صاحب مقام بلندی شد. در سال ١٣٤۵ میلادی او همراه "جهیلو افغان" و برخی دیگر از اشراف غیر افغان علیه اقدامات دفاعی سلطان شورش کرد، اما آنها نتوانستند در مقابل نیروهای سلطان مدت مدیدی مقاومت کنند و شکست خوردند و مجبور شدند به دولت آباد فرار کنند. و در دولت آباد به ملک ماخ افغان که رهبر شورشیان دکن بود، پیوستند. ملک ماخ خود را شاه اعلام کرد و لقب سلطان ناصرالدین شاه را برگزید. شاه مذکور قاضی جلال افغان را که در سلسله مراتب قبیله‌ای در سطح خان بود به لقب "قدرخان" مفتخر ساخت. از اشراف‌زاده‌های دیگر افغان که به شورشیان دولت آباد پیوسته بودند می‌توان از بهرام خان نام برد. این شخص بعداً توسط حسن بهمن شاه به عنوان "وکیل دار" انتخاب گردید.

تاریخ زندگی ملک ماخ افغان هم درخور توجه است. زمانی که برادر بزرگش "اختیارالدین افغان مل" در سرزمین "مالوا" حکومت داشت او عهده دار ولایت دولت آباد بود. ماخ افغان با نام "ملک" فرماندهی یک هزار سوار را در اختیار داشت و در سال ١٣٤۵ میلادی به همراه سایر "امیران" (سرداران نظامی) به گجرات جهت مقابله با شورش فرستاده شد. او از ترس این که سلطان به همدلی او با دیگر اشراف افغانی در گجرات پی نبرد، از فرمان او سرپیچید و در عوض فرماندهی یکصد سوار شورشی را پذیرفت. در نتیجه شورشیان - چه افغانی و چه غیرافغانی - او را بر سریر شاهی نشاندند و به او لقب سلطان ناصرالدین شاه دادند. دربار او مطابق الگوی دربار دهلی بر پاشد. یک افسر غیر نظامی به نام نورالدین توسط او به عنوان "وزیر" برگزیده شد و لقب "خواجه جهان" شبیه عنوان وزیر سلطان محمد بن تُغلق به او داده شد. فرزند ارشد سلطان ناصرالدین شاه به لقب "خضرخان" خوانده شد. همچنین او به حیث فرمانده عالی نظامی سپاه سلطنتی تعیین گردید. سپس ناصرالدین شاه تمام ولایت دولت آباد را به بخش‌هایی به نام "اقطاع" تقسیم کرد که هریک در اختیار یکی از طرفداران او قرار گرفت. ١۵ ماه حقوق فوق العاده به عنوان جایزه به سربازان پرداخته شد. وقتی سلطان دهلی از این موضوع باخبر شد به مقصد مقابله با شورشیان دولت آباد حرکت کرد. شورشیان هم خود را برای جنگ آماده کردند، ولی در یک جنگ شدید نزدیک دولت آباد بعد از تحمل تلفات سنگین منهدم شدند، ولی سلطان ناصرالدین (ملک ماخ افغان)، حسن کانگو و دیگر سرکردگان شورش از میدان نبرد به قلعه دولت آباد فرار کردند. بنابر این قلعه به محاصره سلطان درآمد. در همین زمان در گجرات شورشی دیگر زبانه کشید و سلطان سریعاً عازم گجرات شد. بعد از عقب نشینی سلطان، حسن کانگو به نیروهای باقیمانده سلطنتی، شکست خردکننده‌ای تحمیل کرد. این پیروزی او را در بین شورشیان بسیار پر آوازه کرد. در نتیجه سلطان ناصرالدین (ماخ افغان) داوطلبانه به نفع حسن کانگواز قدرت کنار رفت و خود را از صحنۀ سیاست بیرون کشید. گرچه شورش‌های قاضی جلال و ملک ماخ افغان، به افول ستارۀ اقبال قدرت اشراف‌زادگان افغان انجامید، اما این حوادث نشان می‌دهد که تا این زمان افغان‌ها از موقعیت مهمی در این سلطان‌نشين برخوردار بودند. در دکن افسران افغان مقام‌های مهمی در اختیار داشتند و در مرکز نظامی، سربازان و افسران افغانی مداوماً به استخدام اشراف‌زادگان غیر افغانی در می‌آمدند.[٧]

در سال ١٤٠۵ میلادی ملک اسد خان لودی عهده دار حکومت سرزمین وسیع "سامبهال" شد. و همینطور حسین خان افغان، از اولادۀ ملک خطاب افغان سرزمین "راپری" را در تصرف خود داشت. اما استیلای سیاسی افغان‌ها در هند شمالی از زمان حکومت سیدها در دهلی شروع می‌شود. در دورۀ مذکور افغان‌ها از توانمندی خود، آگاهی حاصل کرده بودند، زیرا خیلی از آنها بخصوص قبایل لودی ونوهانی قطعات بزرگی از زمین را به عنوان اقطاع در سلطان‌نشين دهلی در اختیار داشتند. درمیان آنها ملک شاه بهرام لودی (بعدها به نام اسلام خان) درسال ١٤١٧ میلادی توسط خضرخان سید به حکومت "سرهند" منصوب شد. او ١٢٠٠٠ سوار افغان و مغول تحت فرماندهی خود داشت، و بعدها برادرزاده‌اش ملک بهلول به عنوان اقطاع دار سرهند جانشین او گردید. از این خاندان شخصی بنام ملک سلیمان لودی نیز در مولتان موقعیت مهمی داشت. سرزمین وسیع "راپری" هنوز در تصرف حسین خان افغان بود و بعد از او فرزندش قطب خان افغان در دوران پادشاهی سلطان مبارک شاه جانشین او شد. ملک الله‌داد لودی در سرزمین سرهند در سال ٨٣٨ ه‍.ق = ١٤٣٢ میلادی به حکومت رسید و بعدها او اقطاع سامبهال را در اختیار گرفت. در آنجا در سال ١٤٣٤ میلادی که سلطان محمدشاه جانشین سلطان مبارکشاه به اشراف وفادارش القاب و مناصب عالی اعطا کرد، الله‌داد لودی از پذیرش هر نوع القاب و عنوان امتناع ورزید و در عوض هرگونه لطف ومرحمت سلطنتی رابرای برادرکوچکترش درخواست کرد. سلطان لقب "دریا خان" را به برادر کوچکتر او اعطا کرد.

علاوه بر سلطان‌نشين دهلی، افغان‌ها در ولایات شاه‌نشين دیگر هند نیز رحل اقامت افگنده بودند. در گجرات یکی از اشراف برگزیده سلطان مظفرشاه (١٤١٠-١٤٠٣) وسلطان احمدشاه (١٤١٠-١٤٤٢) شخصی به نام "افغان خان" بود. در "نان دربار" مؤیدالدین فیروزخان، یک شورشی که مدعی تاج وتخت احمدشاه شده بود، اوراشکست داد. یکی از اشراف نیرومند افغان بنام سلیمان افغان، مشهور به اعظم خان درسال ١٤٣١ میلادی علیه احمدشاه شورش کرد واز هوشنگ شاه مالوا دعوت بعمل آورد تا بایک دیگرشاه گجرات را از تخت پائین بکشند، اما در نبردی شکست خورد واعظم خان به مالوا فرارکرد.[٨]

از اشخاص دیگر می‌توانیم ملک خرم از افغان‌های نوهانی را نام ببریم که با کمک سلطان مظفرشاه، پادشاه گجرات درابتدای قرن ١۵ میلادی امارت "جالور" را بنا نهاد. شخص اول به عنوان حاکم بی چون وچرای سلطان‌نشين گجرات شناخته می‌شد. در پادشاهی مالوا هم اشراف افغان خود را با حال و هوای محلی یکی کرده بودند. بخصوص افغان‌های "میان" به تعداد زیادی درآنجا ساکن شده بودند و به خدمت دردستگاه سلطان‌های مالوا وفادارانه ادامه دادند. درقرن ١٦ میلادی سکندرخان میانه و نظیر خان میانه که از اشراف به شمار می‌آمدند رهبری مالوا را در دست گرفتند. آنها برای استقلال مالوا حتی با شیرشاه سوری و جانشینانش هم جنگیدند.[۹]

بررسی تاریخ بنگال نشان می‌دهد که تعداد زیادی از افغان‌ها در این پادشاهی حتی قبل از تاسیس امپراتوری لودی زندگی می‌کردند. این روند تا زمان سلطان بهلول لودی که آنها را به نیروی خویش فراخواند همچنان ادامه داشت. گرچه نویسندگان قرون وسطای ایران ذکری ازاشراف افغان بعمل نمی‌آورند، ولی مشخص است که تعدادشان درپادشاهی بنگال قابل ملاحظه بود و آنها در فتوحات و نظام اداری منطقه نقش مهمی ایفا می‌کردند.[۱٠] درسلطان‌نشين شرقی «جانپور» هم افغان‌ها درارتش حضور داشتند و سلطان مبارکشاه، تعداد زیادی افغان، تاجیک و راجپوتی را استخدام کرده بود.

تاسیس دولت لودی در هند:

افغان‌ها بتدریج در سپاه و سیستم اداری سلطان‌نشين دهلی به موقعیت‌های مهمی نایل آمدند وخیلی ازآنها نفوذ قابل ملاحظه داشتند. در دهه‌های ۳۰ و۴۰ قرن پانزدهم درنظام پادشاهی دهلی که درحال اضمحلال بود، افغان‌ها آهسته ولی مداوماً بصورت یک گروه فشار در آمدند. دربین آنها ملک بهلول لودی، جانشین اسلام خان لودی، قوی‌ترين فرد بود. او افراد تحت فرمان خویش را به ٢٠٠٠٠ سوار رسانید. نیرومندی قشون او که شامل سربازان افغانی، مغولی و همچنین هندی بود، وضعف موقعیت محمدشاه (١٤٣٤-١٤٤٧) به علت هرج و مرج و نفوذ عده‌ای خاص در دستگاه حکومتی، هوس سلطنت را در کلۀ بهلول لودی پرورانید.

گرچه جنگ داخلی در پی قتل سلطان مبارکشاه به نفع سلطان محمدشاه پایان یافت ولی این سلطان نتوانست با وضعیت موجود مقابله کند، چه او بسرعت درلذت وسرگرمی غوطه ورشد. درسال ۱۴۳۶ میلادی بعداز بازگشت از مولتان او هرگونه توجهی به امور کشور را از دست داد. در مولتان "لنگه‌ها" مزاحمت ایجاد می‌کردند و همزمان با این مزاحمتها سلطان ابراهیم شرقی چندین اقطاع را متصرف شد ولی سلطان اقدامی برای سامان دادن به اوضاع نکرد. در سال ١٤٤٠ میلادی سلطان محمدشاه به کمک ملک بهلول لودی حکمران سرهند، دهلی را از دست سلطان محمود خلجی متصرف شد. موفقیت بدست آمده توسط اشراف‌زادۀ افغانی یعنی ملک بهلول نه فقط موقعیت او را طور قابل ملاحظه‌ای در دهلی و سرزمینهای مجاور تقویت کرد، بلکه فکر سلطنت را در ذهن او بیدار نمود. او ابتدا منطقۀ حد فاصل «سُتلج» را تحت کنترل خود درآورد و سپس تصمیم به تصرف دهلی گرفت. به دنبال دوبار تلاش برای تصرف شهر، بالاخره حمید خان وزیر سلطان علاءالدین شاه، آخرین پادشاه سلسله پادشاهی خضرخان از او شکست خورد و ملک بهلول لودی در اواخر ١٤٤٠ میلادی وارد دهلی گردید. لودی بعد از اعمال حاکمیت خود بر شهر، در ١٤۵١ میلادی با نام سلطان بهلول شاه بر سریر پادشاهی دهلی جلوس کرد و بدین ترتیب سلسله پادشاهی افغانان لودی در هند آغاز شد که تا ١۵٢۵ میلادی دوام آورد و سرانجام با دست بابر سقوط کرد.[۱۱]

سقوط دولت لودی بوسیلۀ بابر:

بابُر مؤسس سلسلۀ مغولان هند، در افغانستان هر پیروزی را با سر بریدنها و بر پاکردن کله منارها از جمجمۀ مخالفان خود و غارت اقوام مغلوب جشن می‌گرفت و درکتاب خاطرات خود ثبت می‌کرد تا یادگار افتخارآمیز برای بازماندگانش باشد. چنانکه این روش را در لشکرکشی‌هایش بر قبایل پشتون از کابل تا غزنی و کلات و از ننگرهار تا سوات و باجور و دیره جات بدون استثنا بکار گرفت و آن سنت را به بازماندگانش به ارث گذاشت.[۱٢]

یکی از خصلت‌های نظام‌های خانخانی در چهارچوب مناسبات قبیلوی و ماقبل فیودالی، "اودر زادگی" و رقابت‌های درون خانوادگی است. در ۱۵۲۴ میلادی، یکی از وابستگان خاندانی سلطان ابراهیم لودی، دولت خان لودی حاکم پنجاب که بر ضد عمویش علاءالدین (مشهور به عالم خان) قیام کرده بود و ناکام شده بود به دربار کابل رجوع کرد و بابُر پادشاه کابلستان را برای تصرف پنجاب و تمام هند تحریص نمود. بابُر هم برای چهارمین مرتبه وارد هند شد و بهارخان سردار یاغی دولت خان را شکست داد و پنجاب را بین متحدان خود و سرداران آنان تقسیم کرده، با دولت خان که برای پیوستن به او آمده بود قول داد قدرت عالیه تمام ناحیه را در اختیار او بگذارد. پسرانش دلاور خان و غازیخان نیز تیولهایی بدست آوردند. علالءالدین خان که دیبا پور را در اختیار داشت، هنوز هوای سلطنت در سر می‌پرورانید و چندی نگذشت که دولت خان، مردی که بابر او را پیر مردی کودن می‌نامد، به هواداری علاءالدین خان برخاست و همراه او سعی کرد لاهور را باز پس گیرد ولی نتیجه‌ای جز شکست نصیب آنان نشد.

در اول صفر سال ۹۳۲ ه‍.ق / هفدهم نوامبر ۱۵۲۵ بابر برای پنجمین بار عازم هند شد و حکومت کابل و بلخ را به پسرش میرزا کامران واگذاشت. در بین راه همایون پسر ارشدش با سپاهیان بدخشان و غزنه و لاهور به او پیوست. در بیستم ربیع الاول سال ۹۳۲ ه‍.ق/ چهارم جنوری ۱۵۲۶م قلعه میلوات خلع سلاح شد و دولت خان به سختی مورد سرزنش قرار گرفت. دولت خان که با پسرانش در این قلعه پناه گرفته بود در تحصن مُرد. دو پسرش یکی غازیخان به کوهستانات فرار کرد و دیگرش دلاور خان همراه با علاءالدین خان تسلیم شدند و مورد عفو قرار گرفتند. سپس بابر با سپاهی پر توان متشکل از قبایل مختلف پشتون بسوی دهلی به حرکت افتاد. همایون که در آن زمان در ابتدای کار خود بود، سپاه حمیدخان یکی از سرداران سلطان ابراهیم لودی را تار و مار کرد و یکی از قلعه‌های استوار موسوم به حصار فیروزه را بدست آورد.

در نهم رجب سال۹۳۲ ه‍.ق/ بیست و نهم اپریل ۱۵۲۶ در میدان پانی پت نبردی سخت درگرفت که سرنوشت هند را رقم زد. سلطان ابراهیم لودی با آنکه سپاه چند برابر بابر به همراه داشت مگر از تاکتیک نبرد چیزی نمی‌دانست، در صورتی که بابُر استاد تاکتیک و ترفندهای نبرد بود. جانب لودی هیچ تدارکی هم ندیده بود و حتی دور اندیشی‌های در خور پيش‌بينی نکرده بود. اما بابر همه چیز را پيش‌بينی کرده بود و هیچ چیز را به بخت و اقبال واگذار نکرده بود. زنبورکها و گروه‌های تفنگ چی او برتری او را بر دشمن فاقد نظم و فرماندهی درست، تضمین می‌کرد. سلطان ابراهیم با حرارت مقاومت کرد ولی شکستی تمام عیار نصیبش شد و سرانجام در میدان نبرد از پای درآمد و نگهبانانش نابود شدند و سپاه تقویت شده‌اش با حمایت سپاهیان گوالیور وبیکراما جیت پانزده هزارکشته برجای گذاشت. پس ازختم نبرد بی درنگ بابر دو گروه از سپاه خود را بسوی دهلی و آگره سوق داد تا به اهالی امان دهند و مانع غارت شوند. فرمانده سپاه اعزامی بسوی آگره، همایون بود. در پانزدهم رجب (۲۷ اپریل)، بابر وارد دهلی شد وچند روزپس از آن به آگره رفت. همایون دراین شهر به جست وجوی پرداخته وفرزندان بیکراماجیت را یافته بود و آنها از ترس جان هرچه از زینت آلات و جواهرات گرانبها داشتند به همایون پیشکش کردند. همایون آنها را به جان امان داد، و جواهرات را تصاحب شد. در میان این جواهرات، الماسی بود به وزن هشت قیراط که "بهای آن الماس برابر هزینۀ یک روز تمام مردم دنیا بود." المالس همان الماس معروف کوه نور بود که همایون به پدرش تقدیم کرد و او آن را به صاحبش باز گرداند تا لطف و کرم و جوانمردی خود را به مغلوبین نشان داده باشد.[۱٣] مگر بنابر مطالعات انجنیر کُهگــدای در مجله "درد دل افغان" نوشته است که "بابُر الماس کوه نور را با شکنجه از مادر سلطان ابراهیم لودی گرفت و آنرا به پسرش همایون داد."[۱۴]

آغاز مقاومتها در مقابل بابر:

پیروزی بابر برسلطان ابراهیم لودی به معنی پیرزوی بر تمام هند نبود، زیرا بزودی برخی از مردم از شهر و دیار خود فرار کردند و آماده رویاروئی و مقاومت شدند. مورخین علت این مقاومت را تشویق اشراف افغان و فرمانروایان محلی برای پایداری و شورش در مقابل مغولان می‌دانند. ازآن روی اندک اندک وضعیت ارتباطات و رساندن آذوقه به سپاه و شهر فرجام بدی را به نمایش گذاشت.

بابُر زیرکانه باب گفت و گوهای دوستانه با روئسا و سرکردگان مخالف را با پیشکش کردن هدایای ارزنده به آنها باز کرد، و با جلب رضائیت کسانی که از همکاری با سلطان ابراهیم لودی خودداری کرده بودند، آماده نبرد با مخالفین شد. دو سرکردۀ افغان - ناصر خان لاهوری و فرملی- مستقر در "پوراب" با لشکری متشکل از پنجاه هزار نفر، قنوج را تصرف کرده بودند و بسوی مرکز پیش می‌آمدند. رنا سینگه که با ابراهیم لودی قول همکاری داده بود، و به وعده‌اش وفا نکرده بود، اینک قلعه کندار را از دست حاکم بابری بیرون آورده بود و خود بر آن فرمان می‌راند. در بیانا شخص دیگری بنام نظام خان و در دالپور محمد زیتون، علم مخالفت با دولت بابری برافراشته بودند. در گجرات که چندی پیش بهادر شاه بر تخت حکومتش تکیه زده بود، اوضاع رو به وخامت می‌رفت. بابر پس از رایزنی با سردارانش تصمیم گرفت ابتدا به دشمنانی حمله کند که خطر آنان نزدیکتر بود و از این رو عملیات نبرد با رانا سینگه را به بعد موکول کرد. خود در آگره باقی ماند و پسرش همایون را در راس سپاهی برای مقابله با مخالفین حرکت داد، دیری نگذشت که مخالفین یکی پی دیگری پراکنده و یا تسلیم شدند و سپس بابر خود را برای مقابله با رانا سینگه آماده کرد.[۱۵]

توطئۀ مادرسلطان ابراهیم لودی:

در گرماگرم تدارک مقدمات نبرد با رنا سینگه، بابر مسموم گردید که امید زندگی برایش باقی نماند. از قول بابر گفته می‌شود که، مادر ابراهیم لودی توطئه قتل او راچیده و مسمومش کرده بود. بابر در خاطراتش این رخداد و کیفر توطئه گران را شرح داده است: پیشخدمت مخصوص هندو که یکی از شرکای جرم بود، تکه تکه شد، یکی از آشپزها را زندنده زنده پوست کندند و از دو زنی که در این جرم دست داشتند، یکی زیر پای فیل انداخته شد و دیگری با گلوله تفنگ از پا درآمد. تمام اموال مادر ابراهیم لودی مصادره شد و نواسۀ کوچک وی با مادرش به افغانستان تبعید شدند.[۱٦]

مرحوم علامه رشاد در مصاحبه‌ای به این ارتباط روایت می‌کند: هنگامی که بابُر پس از قتل سلطان ابراهیم لودی، پسر خورد سال او را با مادرش به افغانستان تبعید نمود تا در قلعۀ مظفر در بدخشان طور زندانی بسر برند. خانم ابراهیم لودی که سوار بر کجاوۀ شتر، تحت نظر محافظین مغولی بسوی افغانستان حرکت می‌کرد، وقتی کاروان به محل قلعه اتک رسید، توقف نمود و پس از استراحت مختصر دوباره براه افتاد، هنگامی که کاروان از روی پل سند عبور می‌کرد، خانم ابراهیم لودی دفعتاً از روی کجاوه بلند گردید و مانند عقابی خشمگین بال گشود و خود را در وسط رودخان سند پرتاب کرد و امواج رود خانه این بانوی با شهامت افغان را در خود فرو برد و محافظین با حیرت مشاهده کردند که این زن دلیر افغان چگونه درکام امواج خروشان رود خانه فرو رفت و مرگ را بر زندگی در اسارت دشمن ترجبح داد.[۱٧]

قیام محمود خان لودی:

بابر از سوی غرب خود را مورد تهدید افغان‌ها می‌ديد و از شرق از سوی اتحادیه شکل گرفتۀ هندوها تهدید می‌شد. پس دست به اقدامات نظامی تازه‌ای زد و برای پراکندن دشمنان خود بر شرق حمله نمود. در سال ۱۵۲۸ بابر برای مقابله با راناسینگه از گنگا گذشت و در نبرد با رانا سینگ تلفات سنگینی را متحمل شد. اما در ناحیۀ قنوج دو سرکردۀ افغان بی بان و بایزید را که به خاندان لودی وفادار مانده بودند، شکست داد و در بیست و یکم مارچ ۱۵۲۸ لوکنو را تسخیر و به آگره بازگشت. در آغاز سال ۱۵۲۹ بابر از قیام محمود خان لودی برادر سلطان ابراهیم لودی مطلع شد. محمود خان لودی برادر سلطان ابراهیم لودی که خود را فرمانروای افغانان غرب می‌دانست با تصرف بیهار در اندیشۀ غلبه بر افغان‌های شرق بود و روز به روز بر شهرت و اعتبارش افزوده می‌شد، هرچند در شرق رقبایی چون جلال‌الدين شرقی از نوادگان پادشاهان قدیم منطقه وجلال‌الدين بهادر، خان لوهانی، پسر و نوۀ شورشیان سلسلۀ لودی به عنوان مدعی تخت سلطنت، داشت. بابُر در سوم جمادی الاول سال ۹۳۵ ه‍.ق / چهاردهم جنوری ۱۵۲۹م به عزم حمله بر محمود خان لودی حرکت کرد، جلال‌الدين شرقی و جلال‌الدين بهادرخان، با اتکا به شماری از نجیب زادگان و اشراف افغان تحت تاثیر وعده‌ها و مذاکرات بابر قرارگرفته از اتحاد با محمود خان لودی ابا ورزیدند. در چنین شرایطی محمود لودی نمی‌توانست با بابر زورآزمائی کند و لذا با نزدیک شدن بابر عقب نشینی کرد. یکی از رقبای محمود لودی شیرشاه سوری - سلطان آیندۀ دهلی- و تعداد زیادی از سرکردگان قبایل افغان قدرت و سیطرۀ فاتح هند را به رسمیت شاختند و بابر برای اشغال بیهار به حرکتش دوام داد. در چنین اوضاع و احوالی نصرت پادشاه بنگال با حالتی مردد، در آنسوی گنگا اردو زده بود. بحث و گفت و گو او را به این تصمیم واداشت که بیطرف بماند. اما بابُر تصمیم گرفت تا پیش دستی کند و از این روی در ششم می ‌‌۱۵۲۹ از رودخانه گنگا گذشت و دست به حمله زد و یک بار دیگر پیروز شد. سران افغان بار دیگر اطاعت خود را از بابر اظهار کردند. بابر پس از تعقیب آخرین مخالفین افغان از بنگال باز گشت و در باز گشت خود لکنهو را تصرف کرد و در ۲۴ جون به آگره برگشت. لشکرکشی بابر به بنگال آخرین بخش کتاب خاطرات بابر است. تزوک بابری هیچ اشاره‌ای به پانزده ماه آخر زندگی بابر ندارد.[۱٨]

داستان مرگ بابر هم جالب است.گویندهمایون به سختی مریض شده بود و بابر به توصیۀ یکی از روحانیون متعهد شد برای بهبودپسرش، چیزگران بهایی رافداکند. [برخی گویند الماس کوه نور چیز گرانبهای بود که بابرآن را برای صحت یابی پسرش پیشکش داد.] اما خود گویدکه اوجان خود را برای زندگی فرزند پیشکش نمود: «وقتی وارد اتاق اوشدم، سه بار دورش گشتم، گردش را از سرآغاز کردم و بارها تکرار کردم، دردت به جانم، دردت بجانم، ناگهان خود را سنگین احساس کردم و در حالی که او سبک وسرحال و درکمال سلامتی از جابرمیخاست، من از درد و بیماری از حال رفتم...» درپنجم جمادی الاول ۹۳۷ه‍.ق/۱۵۳۰ بابرکه مرگ را نزدیک می‌ديد، وزیران و بزرگان لشکر را به قصر خود در چارباغ در حومۀ آگره فراخواند و پس از آخرین سفارشات و وصایا، همایون را امپراتور خواند و اندکی پس از آن جان داد. ایتدا او را در ساحل چپ رودخانۀ جمنا در باغ نورافشان (رام باغ) دفن کردند و شش ماه بعد بنا به وصیت خودش او را به کابل انتقال دادند و در باغ نوروزی بخاک سپردند که از آن ببعد این باغ بنام باغ بابر یاد شد. در ۱۶۴۶ شاه جهان امپراتور هند مقبره‌ای با شکوهی برایش ساخت. بابُر در چهاردهم فبروری ۱۴۸۳ به دنیا آمده بود و هنگام مرگ ۴۸ سال داشت که از این مدت ۳۸ سال را سلطنت کرد، پنج سال آن در هند و بقیه‌اش در افغانستان سپری شده بود. عیاشی‌ها و بخصوص باده گساریها زندگی‌اش را کوتاه ساخت. بابر بیشتر سنگدل بود و گاه نشانه‌های از مروت و جوانمردی در او دیده می‌شد. خوش برخورد و بزرگوار و دارای شهامت کم نظیر بود. سرداری بزرگ و مدیری شایسته بود و همزمان ادیب و هنرمند و نویسنده‌ای ارزشمند شمرده می‌شد و قریحه و ذوق شعرگوئی داشت. بابر بعد از مسموم شدن زندگی پارسایانه و زاهدانه‌ای پیش گرفت. نوشیدن شراب را ترک کرد و ظروف طلائی مجالس عیش و نوش و باده گساری را تکه تکه نمود و به فقرا بخشید.[۱۹]

شیرشاه سوری و اعادۀ عظمت افغان‌ها در هند:

همایون پسر بابر جانشین پدر شد، مگر نمی‌توانست به روی سپاه متشکل از مزدوران نواحی مختلف که هریک به زبانی سخن می‌گفتند وزیر فرمان سرکردگان مخالف یک دیگر بودند، هیچ حسابی باز کند، سعی او بر این بود که آنان را با هم آشتی دهد و همدست کند. به برادرانش تیول‌های وسیعی داد و عناوین و مناصب مهم و اراضی وسیعی به افراد متشخص داد ولی کامران، ناراضی از سهم اهدائی به گسترش اراضی خود پرداخت: لاهور را به تصرف خود در آورد و عازم اشغال پنجاب شد و هرگونه وابستگی به برادر خود را انکار کرد. همایون در شرایط و اوضاع و احوال سختی بسر می‌برد. یارائی درگیری با کامران میرزا را نداشت. از این روی نه تنها حکومت پنجاب را به او واگذاشت که چندی پیش اشغال کرده بود، بلکه کابل و قندهار را نیز به او واگذارکرد و پس از آشتی با او دست کم به صورت رسمی، عازم تسخیر کالینجار شد. قلعۀ استواری که تصرف آن اهمیت سوق الجیشی زیادی داشت و یکی از سلاطین هوادار افغان‌ها در آن حکمرانی می‌کرد. لشکرکشی با بستن قراردادی پایان گرفت که بر طبق آن راجای کالینجار خود را خراجگزار همایون دانست. همایون پس از آن راهی تصرف شونار در ایالت بیهار شد که در آنجا شیرخان سوری حکومت می‌کرد. اما بهادرشاه فرمانروای گجرات با قدرت واعتبار خود یک بار دیگر اقدامات همایون را عقیم و او را وادار ساخت تاتنها به بستن قراردادی بسنده کند که بر طبق آن شیرخان سوری فرمانروای شونار، اقتدار او را به رسمیت بشناسد. چندی بعد (۱۵۳۲م) همایون عازم بیهار شد تا افغان‌های آن نواحی را سرکوب کند، اما بهادرشاه و یکی از شاهزادگان لودی بنام تاتارخان سد راه همایون شدند و نگذاشتند پایش به ایالت بیهار برسد. از این پس بهادرخان فاتح مالوا و راجپوتانا سرکردگی اتحاد مخالفان همایون را در دست گرفت. علاء‌الدين لودی پسر تاتار خان لودی سرکردۀ افغان‌ها و محمدزمان میرزا که از توطئه مسموم کردن بوسیلۀ همایون جان سالم برده بود، نیز به جمع مخالفان همایون پیوستند. همایون تسلیمی محمدزمان میرزا و دیگر تبعیدیان را که به بهادرشاه پناه برده بودند، تقاضا کرد، مگر بهادرشاه به بهانۀ حفظ سنن و آئین مهمانداری از قبول این درخواست خودداری ورزید. دیگر بهانه برای جنگ فراهم شده بود. همایون طی سالهای ۱۵۳۶-۱۵۳۵ پیروزیهای را نصیب شد، اما چون نمی‌توانست در عین زمان هم با افغان‌ها در بنگال و هم با بهادرشاه در مالوا برزمد، سرانجام دچار شکستهای پی در پی از جانب بهادرشاه شد تا آنجا که مجبور گردید با سرعت خود را به آگره برساند. تا این زمان (فبروری ۱۵۳۷) تمام گجرات در تصرف بهادرشاه درآمده بود.[٢٠]

همایون که توسط بهادرشاه از مالوا و گجرات رانده شده بود، به بنگال روی آورد که از چندی پیش فرید خان افغان معروف به شیر خان وارد آن شده بود و پس از رسیدن به فرمان روائی آنجا لقب شیرشاه برخود گذاشت بود. شیر شاه سوری در ابتدای کار امکانات چندانی نداشت، ولی علی رغم داشتن رقبایی توانمند به صدراعظمی بیهار رسید و در مذاکرات با بابُر نقش اول را ایفا کرد. بعد همداستان با محمود لودی برادر سلطان ابراهیم لودی که قصد نبرد با همایون را داشت ولی عقب نشینی کرد، از آن پس شیر شاه سوری اندک اندک به توسعه قلمرو خود پرداخته بود و در سال ۱۵۳۵ (۹۴۲ه‍.ق) توانست بیهار جنوبی را به تصر خود در آورد و دو سال بعد بنگال را بطور کامل در اشغال خود داشته باشد. بدین لحاظ مبارزه بین همایون و شیر شاه سوری آغاز شده بود. همایون عازم محاصرۀ شونار شد و پس از شش ماه محل را تسخیر و رقیبش را ناچار به تخلیۀ بنگال کرد. شیر شاه علی رغم پیروزی‌های پر شمارش ناچار شد اراضی و ایالت خود را به همایون واگذارد، ولی همایون در کمال سهل انگاری و اهمال بزودی درگیر با برادران نافرمان خود کامران و هندال شد و این فرصتی مناسب بود تا شیر شاه یکبار دیگر نیروی خود را بیازماید و بنگال را دوباره به چنگ آورد. این بار شیرخان رسماً خود را شیر شاه خواند و در اندک مدتی تمام آنچه را که از دست داده بود، بار دیگر بدست آورد. همایون برای آنکه در برابر رقبای خود برای خودبینی خمیری درست کرده باشد، پیشنهاد صلح با شیر شاه داد و شیر شاه هم آن را پذیرفت. اما در یک عملیات غافلگیران چنان سپاه همایون را تار و مار کرد که همایون بسختی توانست خود را تا آگره رسانید (۱۵۳۹میلادی.) ولی در آنجا با کامران روبرو شد. شیر شاه دست از تعقیب دشمن بر نداشت و همایون از نزدیک شدن دشمن به دهلی فرار کرد و در صدد برآمد تا تدارک نبرد تازه‌ای را با شیر شاه فراهم کند، اما این نبرد به یک فاجعه انجامید. در دهم محرم ۹۴۷ ه‍.ق / هفدهم می‌‌۱۵۴۰ نیروهای همایون یک بار دیگر در قنوج با سربازان شیر شاه روبرو شدند و به سختی شکست خوردند. همایون در حالی که دشمن در تعقیبش بود، دوباره به دهلی گریخت. در آنجا هر سه برادر در مقابل خطر مشترک با یک دیگر آشتی کردند و به اتفاق به مقابله با شیر شاه پرداختند ولی کامران نقشۀ همایون را به شیرشاه فاش ساخت، چیره گی شیر شاه بر نیروهای پسران بابر حتمی بود و بنابراین همایون و هندال بسوی سند فرار کردند و دهلی در تصرف شیر شاه سوری قرار گرفت.[٢۱]

افغان‌ها که با سقوط دولت لودی، عظمت تاریخی خود را از دست داده بودند، هرچند که تا مرگ بابر در گوشه و کنار هند رجالی بودند که برای اعادۀ عظمت افغانی ابراز وجود می‌کردند، مگر از سوی لشکریان بابر بشدت سرکوب می‌شدند. با بقدرت رسیدن شیر شاه سوری دوباره این عظمت را بدست آوردند. همایون که زور شمشیر شیر شاه و سربازان افغان را دیده بود دیگر نتوانست از هند و سند برای مقابله با شیر شاه آمادگی بگیرد و مجبور شد از راه سند و بلوچستان و سیستان به هرات و از آنجا به دربار اصفهان پناه ببرد و از شاه طهماسب صفوی لشکر گدائی کند. شاه طهماسب صفوی نیز او را وادار ساخت تا اول به مذهب شیعه بگرود و سپس شرط گذاشت که پس از پیروزی بر برادران خود ایالت قندهار را به دولت صفوی ایران طور دایم واگذارد و او هم این شرایط را پذیرفت.

"لوسین بوات" مؤلف تاریخ مغول و تیموریان، دربارۀ شیرشاه سوری می‌نویسد: "شیرشاه مغلوب کنندۀ همایون، که مردی مدیر و مدبر و به همان میزان جنگجو و دلاور بود، در سال ۹۵۲ ه‍.ق / ۱۵۴۵میلادی درگذشت."[٢٢]

بدینسان ستارۀ اقبال افغانان بسرکردگی شیر شاه سوری در هند خوش درخشید، ولی متاسفانه که بزودی افول کرد، زیرا بقول پوهاند حبیبی، او پنج سال بعد از تاسیس دولت سوری در هند، در قلعه کالنجربر اثر حادثۀ ناگوار آتش سوزی جان سپرد (روز ۱۰ ربیع الاول ۹۵۲ = ۲۲ می‌١۵٤۵ م).[٢٣] پس از شیر شاه پسرش شاه سلیم ملقب به اسلام شاه که مردی ادیب و فقیه و همچون پدرش در مملکت داری بی نظیر و در عدل و انصاف شهرت داشت. فیروزشاه پسر سلیم شاه که در سال ۱۵۵۳ بر تخت جلوس کرد و اندکی بعد بدست عمویش مبارزخان کشته شد و سرانجام محمدشاه عادل که در زمان او سلسلۀ سوریان در هند برافتاد. او که توانسته بود شورش یکی از رقبایش ابراهیم خان را سرکوب کند، در جنگ با احمدخان حاکم لاهور که مردم او را بیشتر بنام اسکندر شاه خطاب می‌کردند دچار زحمات زیادی شد. همایون که بعد از مساعدت دولت صفوی، به افغانستان برگشته بود و قندهار را اشغال و به دولت صفوی ایران بخشیده بود، بعد از سرکوبی برادران خود در افغانستان در سال ۱۵۵۴ میلادی توانست تا پیشاور پیش روی کند و به کابل باز گردد، از این بی اتفاقی افغان‌ها نهایت استفاده را کرد. او در سال ۱۵۵۵ به اتفاق بیرم خان، حاکم قندهار و یکی از مستبدترین سرداران خود لشکری تدارک دید و بر قلمرو سوریان هند حمله ور شد. لشکر او سند را عبور کرد و روتاس، قلعه ایکه شیر شاه در برابر هجوم تاتارها ساخته بود، تسخیر شد. سپس شمال پنجاب، لاهور و سرهند به تصرف همایون درآمد. اسکندر شاه نتوانست جلو پیشروی همایون را بگیرد و عقب نشینی کرد و سپاهیانش خلع سلاح شدند. بیرم خان پس از گذشتن از ستلج سپاه اسکندر شاه را شکست داد. در می‌ ۱۵۵۵ نبرد دیگری در سرهند درگرفت که اسکندر شاه در آن مغلوب و از معرکه بدر رفت و همایون وارد دهلی شد. آخرین مقاومت افغان‌ها توسط لشکر همایون به سرکردگی بیرم خان در قلعۀ بیانا نیز در هم شکسته شد. همایون بار دیگر سلطان هند گردید، مگر هفت ماه بعد در ۲۴ جنوری ۱۵۵۶ از بالکن کتابخانه خود بزیر افتاد و مرد، و عجیب است که همایون نیز مانند پدرش بابر فقط ۴۸ سال زندگی کرد.[٢۴]

اسکندر شاه سوری که به بنگال گریخته بود، در سال ۱۵۵۶ بعد از پیروزی سپاه جلال الدین اکیر فرزند ۱۳ سالۀ همایون بر هیمو، سردار نامی محمد عادلشاه افغان، به بیهار رفت و در آنجا چشم از جهان فروبست.[٢۵] بیرم خان در سرزمین‌های هند با استبداد بی سابقه‌ای مردم را تنبیه و مخالفان دولت مغولی را سرکوب می‌کرد. اما در همین وقت در افغانستان قبایل پشتون برهبری پیر روشان، قیام وسیع و بسیار خطرناکی را بر ضد دولت مغولی هند سازمان دادند که تقریباً ۹۰ سال بطول کشید. این بخش در بحث جداگانه‌ای تقدیم خواهد شد.


پی‌نوشت‌ها


[۱]- حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، ص ١٢٩
[۲]- محمد بن منصور بن سعید مبارکشاه مشهور به فخر مدبر، آداب الحرب و الشجاعه، تهران: ١٣٦٤ ش، ص ٣١٤، جنگ اسپ و فیل در سلطان‌نشين دهلی، ص ١٩، چاپ کراچی، ١٩٧١ (به حواله افغانستان، جنگ و سیاست، چاپ ایران
١٣٧٢، ص ٢٢۵)
[۳]- افغانستان، جنگ و سیاست، ص ٢٣٤
[۴]- همان اثر به حوالۀ منهاج سراج جوزجانی، طبقات ناصری، طبع کابل ١٣٤٢، ص ٣١۵ ببعد
*- در ماه فبرورى ٢٠٠٤ در سايت آريائى (www.ariaye.com) يک نفر انتی پشتون، زير نام مستعار "سنگ شکن" مقالتى تحت عنوان "پاکستان، پشتونها و طالبان" به نشر رساند که در آن گفته می‌شود: "مثلثى که پشتونها در آن زندگى می‌نمايد هيچگاه کشور مستقل و يا تاريخ مستقلى از خود نداشته است." گرچه من بلافاصله آن نوشته را قویاً رد کردم، اما اکنون که صحبت از حاکمیت پشتونهای در هند است، لازم دیدم بطلان آن نوشته از قلم یک محقق هندوستانی تائید گردد.(بقول عزیز جرئت مسئول سایت آریائی، سنگ شکن در اصل همان "استاد صباح" است که از سوی کاوه کابلی در همان سایت افشا شده است.)
[۵]- اقتدارحسین صدیقی، بحوالۀ عباس سروانی، تاریخ شیرشاهی، چاپ داکا، ١٩٦٤
[۶]- اقتدارحسین صدیقی، افغانستان، جنگ و سیاست، ص ٢٣٦
[٧]- افغانستان، جنگ و سیاست، ص ٢٣٧
[۸]- مرآت سکندری، صص ٣٠-٣٢ به حواله افغانستان، جنگ و سیاست، ص ٢٤٠
[۹]- تاریخ شیرشاهی، صص ١٧٦-١٨٠، به حواله افغانستان، جنگ و سیاست، ص ٢٤١
[۱٠]- تاریخ فرشته، ص ٣٠٣، زیادالسلاطین، صص ١٢٨-١٣٤ به حواله همان مقاله
[۱۱]- اقتدارحسین صدیقی، افغان‌ها و ظهور آنها در هند، علیگر، ١٩٦٩، صص ٢١-١٧
[۱۲]- ر.ش: توزُک بابری
[۱۳]- لوسین بوات، تاریخ مغول و تیموریان، ترجمه محمود به‌فروز، تهران: چاپ آزاد مهر، ۱۳۸۳ / ۲۰۰۴، صص ۱۷۷-۱۷۸
[۱۴]- مجلۀ درد دل افغان، شماره ٦٦، ص ٧٠
[۱۵]- تاریخ مغول و تیموریان، ص ۱۷۸
[۱۶]- همان اثر، ص ۱۷۹
[۱٧]- سایت اينترنتی میوند، مصاحبه مرحوم رشاد با مسئول سایت.
[۱۸]- تاریخ مغول و تیموریان، صص ۱۸۲-۱۸۱
[۱۹]- همان، صص ۱۸۴-۱۸۳
[٢٠]- همان اثر، صص ۱۸۸-۱۸۷
[٢۱]- همان اثر، صص ۱۸۹-۱۹۰
[٢۲]- همان اثر، ص ۱۹۳
[٢۳]- حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، چاپ پيشاور، ص ۱۹۹-۲۰۱
[٢۴]- تاریخ مغول و تیموریان، تالیف لوسین بوات، ترجمه محمود به‌فروز، ص ۱۹۴
[٢۵]- همان اثر، ص ۱۹۶، بازبها در افغان دیگری بود که حکومت مالوا را در آغاز سلطنت اکبر پادشاه داشت. در بنگال رجالی از خاندان لودی افغان تا سال ۱۵۷۶ از نفوذ و اقتدار چشمگیری برخوردار بودند.(همان اثر، ص ۱۹۸)


جُستارهای وابسته






منابع





پيوند به بیرون


[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10]





<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>