پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

صفا، محمد ابراهيم


ابراهیم صفا - شاعر درد آشنای تلخکام

درست صد سال از تولد استاد محمد ابراهیم صفا، روزنامه نگار، شاعر، مترجم، متفکر و ازادیخواه میگذرد؛ از زادن مردی که اگر از آن همه مصیبتها جان بدر میبرد و تا اکنون زنده میماند؛ اینک مردی صد ساله بود.

لطیف ناظمی نقادادبی و ادبیات شناس، نویسنده این جستار

شهر ما گرچه سخنگوی فراوان دارد راست گویم که مرا شعر صفا میگيرد ابراهیم صفا شاعر درد آشنای تلخکام

درست صد سال از تولد استاد محمد ابراهیم صفا، روزنامه نگار، شاعر، مترجم، متفکر و ازادیخواه میگذرد؛ از زادن مردی که اگر از آن همه مصیبتها جان بدر میبرد و تا اکنون زنده میماند؛ اینک مردی صد ساله بود.

صفا در سال (1286) خورشیدی، در خانۀ مردی به نام ناظر محمد صفر خان به دنیا آمد(1). پدرش امین الاطلاعات امیر حبیب الله خان بود و چون از مصاحبان برادر امیر ـ سردار نصر الله خان نایب السلطنه ـ بود؛ به روایت شادروان غبار به تبعیت از نایب السلطنه و چند دیگر ازدرباریان، مخالف سلطۀ انگلیسان در کشور به شمار میرفت. از همسن رو،پس از فتوای جهاد علیه انگلیسان تنی چند از هوداران این فتوی، مورد خشم امیر وقت قرار گرفتندو ناظر محمد صفر خان نیز که از شمارهمین دسته بود به زندان افگنده شد و.باردیگر در روزگار شاه امان الله، هنگامی که نایب الحکومۀ قطغن بود به جرم این که بیعت نامه یی را برای نایب السلطنه فراهم آورده بود؛ معزول و دستگیر گردید ؛ زندانی گشت و به کابل گسیل شد .

برادر مهتر صفا ، استادمحمد انور بسمل ،سخنور ، مشروطه خواه و صوفی وارسته بود که هژده سال تمام به گناه آزادی خواهی در زندان بیداد به سر بردوحتی باری نامش در فهرست محکومین به اعدام ضبط گردید و لی دستی از غیب برون آمد و کاری کرد و از مرگ رهایی یافت ( 2)

یکی دیگراز برادران صفا محمد اختر خان است که او نیز از هواخواهان نایب السلطنه بود و سر انجام هم در روزگار امانی، اعدام گردید. سرنوشت خانوادۀ ناظر محمد صفر خان، همانندی هایی با سرنوشت دیگردودمانهای آزادیخواه کشور ما دارد که کودک و جوان و سالخوردۀ شان، سالها را بدون بازپرس، در زندانهای ارگ و سرای موتی و دهمزنگ،گذشتاندند ؛چونان خانواده های چرخی، شچاع الدوله،منشی زاده، غبار و دیگران. ازخانوادۀ ناظر صفر نه تنها محمد انورخان بسمل و محمد ابراهیم صفا و برادر کو.چکترشان، محمد اسماعیل سودا را در سال 1311 در بند کشیدند بل یک سال بعد آن محمد اسلم بسمل زاده ، محمد طاهربسمل زاده، محمد نعیم بسمل زاده،محمد هاشم اختر و محمد اکبر اختر (پدر محمد حسدر اختر) رانیزبه زندان افگندند (3) تا جایی که سودا پس از شش سال در همان دهمزنگ ،جان به جان آفرین سپرد.(4)

صفا در محیطی فرهنگی ـ سیاسی زاده شد و پرورده گشت از اینرو ویزگیهای فرهنگی و سیاسی تا پایان عمر سرشت زندگنی او بود. آموزشهای نخستین و آشنایی با زبان عربی را د رخرد سالی و نوجوانی پایان برد و در شانزده سالگی برای اموختن فن مخابرات راهی هند شد؛ پس از بازگشت از هند بریتانوی ، به کارهای گوناگون اداری در وزارتهای معارف، اقتصاد و خارجه مشغول گشت (5) اما از جایی که اشتیاق شگرفی به فلسفه و ادبیات داشت به این حوزه افزونتر مهرورزید و آثار و ترجمه هایی پدید آورد.

یاد گیری زبان انگلیسی، دریچۀ نوینی به روی او گشود تا با اندیشه های فلسفی باختر زمین، آشنایی به هم رساند و او که زبان عربی را نیز میدانست و با یاری این زبان به قلمرو فلسفۀ اسلامی راه یافته بود ؛ پزوهشهایش را در این حوزه ادامه داد و مقالات و نوشتار های ارجمندی را بر جای نهاد که کتاب « تعلیل و استقرا و میتودولوژی » وی گواه راستینی بر چیرگی وی در منطق ارسطویی و روش شناسی است (6)

صفا با آن که نزدیک به چهارده سال ( از 26 سالگی تا 40 سالی ) را در زندان گذرانده بود با آن هم سی و اند سال دیگر را بیکار ننشست؛ خواند؛ پزوهید؛ نوشت ؛ ترجمه کرد و شعر سرود. او روزنامه نگار بود. مترجم بود . متفکر بود و آگاه از منطق و فلسفه و در کنار این همه فضایل، شاعرهم بود.

صفای شاعر:

از صفا دو مجموعۀشعردر دست است :

1. (نوای کهسار) که شاعر خود ناشر این دفتر شعر است و آن را در هزار نسخه در کراچی چاپ کرده است.کتاب،( 128) صفحه دارد که با نام ( داکتراقبال) اغاز مییابد و هم با نام او پایان میپذیرد.

2. (گزیدۀ غزلهای محمد ابراهیم صفا )که انجمن نویسندگان افغانستان در دوهزار نسخه منتشر کرده است و در ان (88) غزل شاعر گرد آمده است.

غزل او هرچند عاشقانه است اما هرگز از اندیشه های حکیمانه و تفکرات فلسفی تهی نیست. درغزل او هر ازگاه تصویر های کوتاهی ازجامعۀ بسته ، مختنق واندوهناک که دانشیان ، روشندلان و اهالی سخن را به یأس فلسفی کشانده است به چشم میخورد. از زهری که زندگی بر کامش فرومیریزد مینالد ؛ ولی با انهمه امیدش را برای فردا ها، ازکف نمیدهد:

چندان که چرخ حنظل یأست به کام ریخت

از لذت امید تو هم انگبین طلب

قطعاتی را که در قالبهای دیگر سروده است به رغم غزلهایش که در پرده یی از ابهام نهفته اند؛ در آنها صدایش صریح تر و شفاف تر است. در این سروده ها بی پروا از ستمی که بر او میرود شکوه سر میدهد ؛ از رنج جانکاهی که در زندان بر تن هموار میکند؛ مسعود سعد وار، مینالد

داد از این شبهای پر درد و الم

آخ ازین ایام سوز و اضطراب

تا کجا ای چرخ بر من این ستم

تا کجا ای دهر با من این عذاب

******

یازده شد سال و در بندم اسیر

با دل پژمان و جان درد مند

با من درماندۀ گردون پیر

تا به چند این کجرویها تا به چند

( از روزن محبس) یا در قطعۀ ( بهار و شاعر محبوس) میخوانیم:



نگاهم را چرا گلباز کردند

گلویم ازچه الحان ساز کرد

که از باغم به حسرت برکشیدند

لبم را بسته از آواز کردند

بهار و شاعر و حبس این چه بیداد

تفو بر رســــــم و آین فلک باد

گل وکوران ، نســـیم و بیدماغان

ز جور این وطن فریاد فریاد

که خواهد این قفس در هم شکستن

که میخواهم از ین بیداد رستن

په ظلمست این، گل آوردن به بستان

پس آنگه بلبلی را بال بستن

ترکیب بند ( بلبل گرفتار)فریاد دیگری است ازقفس که غزل عبد الهادی داوی پریشان را در ذهن تداعی میکند.حبسیۀ غم انگیزی است از شاعری طبیعت گرا که بوی چمن و عطر گلهای یاسمنفروردین؛ نغمه سرای دربندی را به شکوه وامی دارد:

باز بوی چمن آید به دماغ ای صیاد

سبزۀ تازه دمیده ست به باغ ای صیاد

شسته شبنم رخ صد برگ به باغ ای صیاد

لاله بگرفته به کف باز ایاغ ای صیاد

من یکمشت پر و کنج قفس تا کی وچند

دلم از درد به این نیم نفس تا کی و چند

از جایی که در جامعۀ او تیغ سانسور آخته است و قراولان بر درگاه کمین ساخته.، اگر گاهی از بیداد هم سخن میراند با زبان ابهام است و با نماد و رمز. یکی از همین نمادها، لاله است که در سراسر حوزۀ شعر او حکم میراند. لاله نماد عشق، خون، انقلاب و رستاخیز است و این وازه گاهی به معنای قاموسی خویش و گاهی به معنای رمزی در دستاه تخیل او راه دارد. شعر( لالۀ آزاد) که معروف ترین سرودۀ اوست و سالها شاگردان مدارس در کتابهای قراأت فارسی مکاتب کشور،خوانده اند و به یاد سپرده اند ؛ نمونۀ درخشانی است از باور وی به آزادی و آزادگی.در این شعر که از صنعت تشخیص بهره گرفته است در واقع به آدمهایی نظر دارد که همانند لالۀ آزاد ،« رنگ رخسارۀ شان از خون رگ شان رنگین است»؛« در بند کسی نیستند» ؛ «ازاده اند» « منت کسی را نمیپذیرند» « آزاده آمده اند و آزاده میروند» :

من لالۀ ازادم ، خود رویـــم و خود بویـــــــــم

در دشـــت مکان دارم هم فطرت آهویم

از خون رگ خویشسست گر رنگ به رخ دارم

مشاطه نمیخواهد زیبایی رخســـــــــارم

از ســعی کســــــــی منت بر خود نپذیرم من

قبد چمن و گلشــــن بر خویش نگیرم من

بر فطرت خود نازم ، وارسته ضمیرم من

آزاده برون آیــــــم ،آزاده بمـــــیرم من

صفا، همان گونه که میدانیم درغزلهایش با گونه یی از اندیشه و درونمایه رویا روست و در مخمسها ،مثنویها ، قطعه ها ، چهار پاره ها و رباعی ها، با گونۀ دیگری از اندیشه و درونمایه. از سوی دیگر،از نگاه شوۀ بیان ، فضا،کاربرد نماد ها و زبان شعری نیز این دو بخش شعر ها نا متجانس اند. او در غزل شاعر سنتگراست و در قا لبهای دیگرشاعرمتجدد.

دز غزل، پیرو شیوۀ هندی است و الگوی او در سخنوری مانند بسا از شاعران سالهای بیست و سی سدۀ حاضر ،میرزا عبدالقادر دهلوی است از این رو بدین باور است که هرچه دارد از بیدل است :

من که و اظهار مطلب در غزل کردن ، صفا

همت بیدل مرا منظور این اکرام کرد

او به استقبال سیاری ازغزلهای بیدل میرود؛ حتی غزلهای (مظهر) و( واقف) را تتبع میکند و هرچند که از این نظیره گویی ها، پیروز بدر میآید اما فضای غزلها هما ن فضای شعرسدۀدوازدهم هجری است؛ در قلبهای دیگر همان گونه که درونمایه ها غیر تغزلی و اجتماعی اند؛ نحوۀ بیان نیز متفاوت است. اگر در ان گونه شعر ها دل سپردۀ بیدل است ؛ در این گونه شعرها، هواخواه حافظ است واقبال و زبا ن شعرش ساده ، سلیس و امروزی است تا جایی که گاهی از واژه های عامیانه بهره میگیرد و حتی با گویش مردم کابل غزل میسازد.نوای کهسار صفا نمونه یی از این تحول سبکی او میتواند به شمار آید که هم صدای او ، صدای دگرسانی است وهم نگاه او به پیرامون، نگاهی دگرسان؛ ار این رو میتوان گفت که مجموعۀ سروده های صفا ، آمیزه یی ازمکتب هندی و شیوۀ جدید است و گاهی هم به مکتب ( وقوع) میگراید که (واسوخت صفا) باچهل و چهار بند، واسوخت وحشی بافقی رابه خاطر میآورد.

صفا شیفتۀ طبیعت است اگرچه مهر وی به طبیعت و عناصر طبیعی در همان غزلها نمودار است اما در( سرود کهسار) و سروده هایی که در قالب های غیر غزل قراهم آمده اند؛ به گونۀ چشـــــمگیری طبیعت ومظاهر آن جلوه گری میکنند.گلها ، گیاهان ، پرندگان آبشار ، چمن ،دریا ، سیل ،کوه، باغ، دشت و صحرا و دمن عناصر ی اند که به گونۀ چشمگیری در شعر ش درهم تنیده اند.

صفا در سروده هایی که در قالب های غیر غزل سروده است افزون بر این که نگاهی تازه به زندگی و حوادث پیرامون ش دارد ، از نگاه شیوۀ بیان ، فضا و زبان نیز دســـت به نو آوری می زند تا جایی که تســـــاوی طولی مصراع عا را به هم میزند . هرچند این شعر ها را نمی توان به معنای دقیق کلمه شعر نیمایی خواند اما باید ازعان کرد که صفا از معدود سخنوران کشور ماست که در مساعد ساختن زمینۀ شعر نو در ادبیات ما سهمی شایسته دارد. سال (1341) که کتاب « اشعار نو» از شانزده شاعر پارسی زبان کشور انتشار یافت و در آن مجموعه گویا شعر های نوآیینی پشتوو پارسی دست چاپ سپرده شده بود دوقطعه هم از صفا، در آن دفتر می یابیم با نامهای « به مرعابی» و « طفل من» که قطعۀ نخستین از شهرت فراوانی هم برخوردار است.

شعر (به مرغابی) ترانه گونه یی است که در درسنامه های مکاتب نیز بارها انتشار یافته است. با آن که قا لب این شعر مثنوی است اما شیوۀ بیان وفضای آن نوآیین است ودر سراسر این قطعه مخاطب شاعر مرغابی است؛ همان سان که در قطعه های (با مرغ هوا) ، (با پروانه ) و ( ای ماه) ، مخاطب شاعر مرغ هوا و پروانه و ماه اند. در شعر( به مرغابی) شاعر صمیمانه با مرغابی نجوا می کند از شور وشوق و سرمستی او میگوید واو که فروان اثر پذیر اقبال لاهوری است؛ تپیش و سر خوشی و سر مستی مرغابی رامیستاید:

ای مرغابی ای مرغابی

تو از آبی نی خود آبی

چون آب ترا در دل طربست

سر تاپلیت در تاب و تب است

چون آب ترا تن در لرزش

یک دم نکنی راحت زجهش

گه در تۀ آبی گه بر رو

گه این لب جو گه آن لب جو

گاهی زجنون شورت بر لب

گه بال پرت پرواز طلب

سپس شاعر خویشتن را با مرعابی می سنجد و حسرت تلخی را که رودکی به دوران جوانی و جاه جلال ازدست رفته اش می خورد ؛ او از روزهای ازکف رفته بدنین گونه با حسرت و افسوس یاد میکند:

ای مرغابی من هم روزی

بودم چوتوفرحت اندوزی

آزاده دلی مست از شوفی

از زندگیم در دل ذوفی

لیکن اکنون از طالع پست

آن شور و شعف دادم از دست

در مانده ام وزار و خسته

افشرده دل پایم بست

شاعردر فطعۀ دومین تساوی طولی مصراع ها را به هم می زند و به ساختن شعری میان مستزاد و شعر نیمایی دست می یازد:

طفل من مرد شوی

به جهان فرد شوی

باب ناورد شوی

یک قلم درد شوی

نه افسرده و درمانده و خونسرد شوی.

نام آشنا ترین شعر صفا، همان شعر (نوای ناله) است که به لالۀ ازاد بیشتر شهرت داردو به گونۀ فشرده ذکر آن رفت، شعری که سرلیندۀ آن از زبان لاله ییِ سخن می زند که منت کسی را نمی پذیرد ؛آزاده زاده شده است و آزاده می میرد:

از سعی کسی منت بر خود نپذیرم من

قید چمن وگلشن بر خویش نگیرم من

بر فطرت خود نازم وارسته ضمیرم من

آزاده برون آیم آزاده بمیرم من

من لاۀ آزادم ، خود رویم و خود بویم

نوای ناله،نوعی ترجیع بند است و اگر مصراع پنجم بندها نمی بود ؛ ما باقطعۀ چهار پاره یی رو به رو بودیم که درونمایه و لحن تازه دارد و فضای آ ن امروزی است و شاعر با بهره گیری ار تشخیص و استفده ازنماد، مضمون اجتماعی راجوهر شعری بخشده است .

( دلتنگی) قطعۀ دیگری است که شاعر می کوشد به گونه یی از تنگنای قالب های شعر سنتی پا فرتر نهد و فضای آزاد تری برای پرواز های خویش جستجوکند.با زهم در همان جو مستزاد منتها با نو آوری بیشتر ، دلتنگی های بهارانۀ خویش را بازتاب می دهد :

بار دگر فصل بهاران رسیــــد

موســـــم سرو و گل و ریحان رســید

بلبل شوریده به بستان رسیــــد

مست و پر افشان و غزل خوان رسید

غنچۀ من ای دلک تنگ من

باز شو

رو به چمن نالۀ بلبل شنو

پس صفا اگر از یک سو، سخنوری است سنت گرا؛ از سوی دیگر رگه هایی از نوآوری در بسا از سروده هایش تجلی دارد و این تلاش های نوگرایانه زمینه را بعد ها برای شعر نو آماده می سازد .ترک بدعت های شاعرانه وپیوستن به بدایع هنرمندانه درنوای کهسار به روشنی آشکار است. از همین رو شاعر در سفر کراچی ازمیان انبوه سروده هایش ازمیان انبوه شعر هایش تنها هما ن هایی را انتشارمی دهد که تازه و نوآیین اند و از چاپ آن دسته از سروده هایش که پبروی از شیوۀ قدما سروده است ؛ سر باز میزند.

یاد این شاعر متفکر ، آزاد اندیش اما تلخکام گرامی باد!



(1) سال تولد صفا در غالب تذکره ها « مانند معاصرین سخنور» « سیر ادب در افغانستان»،« نمونه هایی از شعر دری در افغانستان» ، « دانشنامۀ ادب فارسی ( ادب فارسی در افغانستان) »« شعر معاصر دری در افغانسان» و پیشگفتار این کتاب که به خامۀ فرزندشاعر همان 1285 آمده است اما در برخی منابع 1286 ذکر گردیده داست و بنا بر همین، صدمین سال زاد روز او را در کابل، در ماه حمل (1386) بزرگ داشتند.

(2)غبار، میر غلام محمد. افغانستان در مسیر تاریخ. جلد دوم، پشاور:1380،مرکز نشراتی میوند، ص.640.

(3) در فهرست مرحوم فرهنگ نام شش تن آمده است و نام محمد اکبر اختر دیده نمی شود. نک: میر محمد صدیق فرهنگ.. افغانستان در پنج قرن اخیر.جلد اول قسمت دوم ،بیجا، بیتا.ص.658

(4) سودا در سال ششم زندانی شدن خویش در گذشت وچون در سال 1311 گرفتار شده است پس در 1317باید از آن اسارتگاه به رفتگان پیوسته باشد یعنی در روزگار سلطنت ظاهر شاه نه آن گونه که شادروان غبار نوشته است دز زمان نادرشاه نمرده است ( نک.افغانستان در مسیر تاریخ، جلد دوم ، ص. سودا، شاعرهم بود و دفتر شعرش با نام « بیاض سودا» در سال 1380 ،به کوشش کلیم الله ناظر،در مرکز نشرات اسلامی صبور، در پاکستان اقبال چاپ یافته است.

در کتاب معاصرین سخنور کار های دفتری صفا چنی بر شمرده میشود: «آمر شعبۀ تلگراف، مفتش وزارت معارف،آمر شعبۀ ترجمۀ وزارت خارجه...0( بعد از زندان): مدیر ترجمۀ وزارت اقتصاد، مدیر عموعی انطباعات وزارت اقتصاد، مدیر عمومی اتاق تجارت، از جدی (1328) نمایدۀ مطبوعات در کراچی، بعد ها معاون ریاست مطبوعات، ، رییس اطاق تجارت در( 1332) ش. بعد مدیر اصلاح و اخیرا تقاعد نمود » معاصریسخنور.خسته. کابل: 1339، مؤسسۀ نشراتی انیس،ص. 256

(6) نک. تعلیل و استقرا و متودولوزی. کابل: 1332، مطبعۀ عمومی ، 200 صفحه.
*