ه‍.ش. ۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

آقامحمدخان قاجار

آقامحمدخان قاجار


آقامُحَمَّدْخان، (ح ۱۱۵۵-۱٢۱۱ق/۱٧۴٢-۱٧٩٧م)، رئیس ایل، بنیانگذار و نخستین شاه سلسلهٔ قاجار (د ح ۱٢۱۰-۱٢۱۱ق/۱٧٩۵-۱٧٩٧م). وی پسر بزرگ محمدحسن‎خان قُوانْلو بود که در استرآباد زاده شد. مادرش دختر اسکندرخان قوانلو بود (اعتمادالسّلطنه، منتظم، ۳/٢۳). محمدحسن‎خان بعد از پدر خود فتحعلی‎خان (سپهسالارِ طهماسبِ دوم صفوی) که در ۱۱۳٨ق/۱٧٢۶م کشته شد، ریاست تیرهٔ قوانلو (اَشاقه باش) ایل قاجار را در استرآباد و گرگان برعهده داشت. وی در کشمکشهای ملوک‎الطوایف، در دفاع از صفویان (سلطنت شاه‎اسماعیل سوم) یا به‎طور مستقل، ادعای پادشاهی داشت و در نبرد با زندیان و آزادخان افغان، اصفهان را گرفت و شیراز را محاصره کرد، لیکن به علت رقابتهای درونی ایل به دست محمدعلی‎خان، یکی از سران تیرهٔ دَوَلویِ قاجار (یوخاری‎باش) که پیوسته بر تیرهٔ دیگر ایل (اشاقه‎باش) ریاست داشتند (ملکم، ٢/۳۳۶). در ۱۱٧٢ق/۱٧۵٨م کشته و سرش نزد شیخ‎علی‎خان سردار زند فرستاده شد. کریم‎خان زند با اینکه از گزند یکی از مزاحمان حکومت خود آسوده گشت، به شیوه‎ای انسانی با قاجاریان رفتار کرد؛ وی دستور داد سرمحمدحسن‎خان را با گلاب بشویند و با احترام فراوان در زاویهٔ حضرت عبدالعظیم به خاک سپارند (۱۱٧٢ق/۱٧۵٨م).

نوجوانی: فرزندان محمدحسن‎خان از بیم سپاهیان زند به ترکمانان پناه بردند و آقامحمدخان که پس از کشته شدن پدر رئیس تیرهٔ قوانلو گردیده بود در منطقهٔ خود لشکری فراهم اورد، ولی نتوانست در نبرد با حاکم نیرومند گرگان محمدحسین‎خان قاجار دَوَّلو (د ۱۱٧٧ق/۱٧۶۳م) کاری از پیش ببرد و از این‎رو متواری گردید، لیکن محمدخان سوادکوهی حاکم مازندران که محل اختفای وی و یارانش را می‎دانست، او و یارانش را در اشرف (بهشهر) دستگیر کرد و به تهران نزد کریم‎خان فرستاد. وکیل پس از دلجویی از آنان، آقامحمدخان و خاندان او را ٢ سال در دامغان زیرنظر نگاه داشت، ولی به علت عدم اطمینان کافی به توصیهٔ محمدحسین‎خان آنان را را دوباره به تهران آورد و گروهی از جمله حسینقلی‎خان برادر آقامحمدخان را به قزوین تبعید کرد و دستهٔ دیگر را که آقامحمدخان نیز در میان آنان بود، به شیراز گسیل داشت. پاره‎ای از افراد برجستهٔ خاندان آقامحمدخان نیز به مرور زمان خود را به شیراز رساندند و به وی پیوستند. منابع حاکی است که همهٔ آنها در دربار زند با احترام روزگار می‎گذراند و حسینقلی‎خان به دستور کریم‎خان به حکومت دامغان منصوب گردید. وی پس از چندی از محل حکومت خود به مازندران و گرگان رفت و با جمع کردن سپاهیانی از ترکمانان و قاجاریان، با نام جهانسوزشاهادعای سلطنت کرد و بارفروش (بابل) را مرکز حکومت خویش ساخت، اما در برابر لشکریان زند شکت خورد و گروه بسیاری از مردم مازندران به دستور زکی‎خان زند (پسرعموی کریم‎خان) کشته شدند. حسینقلی‎خان که او را «پادشاه بی‎تخت و تاج» نامیده‎اند، در ۱۱٨۱ق/۱٧۶٧م توسط دو تن از غلامان خود کشته شد و این امر موجب شد که برادرش آقامحمدخان برای مدتی در دربار کریم‎خان در شیراز تحت مراقبت شدیدتری قرار گیرد.

در دربار کریم ‎خان: آقامحمدخان نزدیک به ۱۶ سال (۱۱٧٧-۱۱٩۳ق/۱٧۶۴-۱٧٧٩م) در شیراز به سر برد (سپهر، ۱/۳۴). کریم‎خان با مهربانی بسیار با وی رفتار می‎کرد. وکیل به او اجازه داده بود که به شکارهای جرگهٔ چندروزه رَوَد و او بیشتر با یکی از دو برادرش، جعفرقلی یا مهدیقلی، به شکار می‎رفت. کریم‎خان گاه در کارهای سیاسی با وی رایزنی می‎کرد و با نوعی کنایه او را "پیران ویسه" (وزیرِ افراسیاب) خطاب می‎کرد. اعتماد وکیل به او تا آنجا بود که می‎خواست وی را برای سرکوب کردن شورش حسینقلی‎خان به مازندران بفرستد (ملکم، ۱/۳۳٧). خان قاجار توسط عمهٔ (یا خواهر یا خالهٔ) خود (خدیجه‎بیگم) که به اندرون شاهی راه یافته بود و نفوذی فراوان داشت (پاکروان، ۳۱؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، ٢/۳۱۶)، از احوال درونی دربار و ماجراهای سیاسی شیراز باخبر می‎شد، تا اینکه از بیماری و مرگ قریب‎الوقوع‎خان زند آگاه گردید. پس به بهانهٔ شکار از شهر بیرون شد و زمانی که نشانه‎های مرگ وی را دریافت، با نیرنگ و شتاب همراه ٢ برادرش جعفرقلی‎خان و مهدیقلی‎خان و چند تن دیگر که شمارشان را تا ۱٧ تن نوشته‎اند، در ۱۳ صفر ۱۱٩۳ق/٢ مارس ۱٧٧٩م از منطقهٔ فارس بیرون امد و با سختی و تنگدستی خود را به اصفهان و از آنجا به دولاب تهران رساند. در اصفهان و ورامین گروهی از سران قاجار و خوانین ایلات به او پیوستند (همانجا). در سر راه خود به مازندران، یکی دو محمولهٔ "مالیات و خزانه" حکومت را که به شیراز می‎بردند مصادره کرد (ملکم، ٢/۳۳٨؛ اعتمادالسلطنه، منتئم. ٢/۳۱۶؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، ٢/۳۱۶؛ سپهر، ۱/۳۵). از این قاجار اینان همراه وی بودند: باباخان (فتحعلی‎شاه) پسر حسینقلی‎خان، محمدخان دایی آقامحمدخان، پسرش سلیمان‎خان اعتضادالدوله که هنگام فرار از شیراز دستگیر شده اما به علت خردسالی او ا نکشتند، موسی‎خان و عیسی‎خان پسران اسکندرخان قوانلو که هر دو هنگام فرار از شیراز کشته شدند، ذضاخان دولو، محمدامین آقا (عموزادهٔ پدر آقامحمدخان) و چند تن دیگر که برخی از آنان تا استرآباد محمدخان را همراهی کردند.

استوارسازی سلطنت:

الف ـ نبردهای سلطنت: آقامحمدخان ۳۶ تا ۳٨ سال داشت (ملکم، ٢/۳۳٨) که به مازندران رسید. در اینجا گروهی از قاجاریان به وی پیوستند. برادرش مرتضی قلیخان که پیش از وی قدرتی در منطقه به دست آورده و خود را پادشاه خوانده بود، از ورود آقامحمدخان به گرگان جلوگیری کرد (سپهر، ۱/۳۵). کشمکش میان آقامحمدخان پس از ۴ سال جنگ و شکست و پیروزی (ملکم، ٢/۳۳٨)، بر برادر خود مرتضی قلیخان چیره شد. برادر به روسیه گریخت و همداستان کاترین روم برابر خان گردید. در ۱٢۰۰ق/۱٧٨۵م گیلان و مازندران و زنجان به زیر فرمان أقامحمدخان درآمد. در همان سال با مرگ علی‎مرادخان زند، منازع و رقیب نیرومند وی، قدرتِ‎خان بدین سوی البرز منتقل شد و لرستان و خوزستان نیز مسخر او گردید. بساط روسها که به بهانهٔ بازرگانی به سرپرستی کنت‎وینوویچ در شهر اشرف (بهشهر) کارخانه‎ای گشوده بودند و خواسته‎های سیاسی داشتند، یکسره برچیده شد. در ۱٢۰۱ق/۱٧٨۶م کردستان و سال بعد یزد به قلمرو آقامحمدخان پیوست. در ۱٢۰۵ق/۱٧٩۰م، پس از جنگ و نیرنگ با افشارهای آذربایجان، آن خِطّه نیز تسخیر شد (ملکم، ٢/۳۳٩). آقامحمدخان پس از ٢ سال جنگ و نبرد پیگیر و تلاش برای یگانه ساختن تیره‎های قاجار، بر بیشترین ایالات ایران چیره گردید و تهران را به سبب نزدیکی به مازندران و مراتع ایل به جای ساری مرکز حکومت خویش ساخت (ملکم، ٢/۳۳٩). وی در این شهر در ۱٢۰۳ق/۱٧٨٨م بی‎آنکه تاج بر سر نهد بر تخت شاهی نشست (ایرانیکا)، ولی اعتمادالسلطنه این واقعه را در ذیلِ سال ۱٢۰۰ق/۱٧٨۵م آورده است. و همو می‎نویسد در ۱٢۰۴ق/۱٧٨٩م برادرزادهٔ خویش باباخان (فتحعلی‎خان) را به ولیعهدی برگزید (منتظم، ۳/۴٩).

ب ـ نبرد با رقیب اصلی: آقامحمدخان در نبردهای پراکنده‎ای در اصفهان در برابر علی‎مرادخان (برادرزادهٔ کریم‎خان) و جعفرخان (پسر صادق‎خان، برادر کریم‎خان) شرکت جست، اما رقیب اصلی او لفطعلی‎خان زند که در ٢۰ سالگی پس از تاراندن رقیبان خانگی به تخت پادشاهی نشسته بود. آقامحمدخان در دوران زدوخوردهای داخلی زندیان، شمال ایران را یکپارچه ساخت و چون از اختلافهای جانشینان کریم‎خان و شخصیت ایشان آگاه بود، انقراض این سلسله را در نابود کردن لطفعلی‎خان شجاع و بی‎آلایش، اما کم‎سیاست و بی‎تجربه می‎داسنت. از این‎رو همهٔ نیروی خود را در این راه به کار انداخت. خان‎قاجار یک‎بار در ۱٢۰۳ق/۱٧٨٨م در هَزارِبیضا (۳۰ کیلومتری شیراز) با سپاهیان زند نبرد کرد و توانست پایتخت را محاصره کند، اما نتوانست به درون آن راه یابد، پس به تهران بازگشت. بار دوم با نیروهای بیشتر و نظمی آراسته‎تر وارد معرکه شد و در همان هنگام با حاج‎میرزاابراهیم کلانتر شیراز که با سران زندیه اختلاف پیدا کرده بود، تماسهای محرمانه برپا کرد و در نبرد سِمیرُم عُلّیا سپاه زندیه را شکست داد. از این‎رو، چون لطفعلی‎خان به سوی شیراز رفت و دروازهٔ شهر را به روی خود بسته یافت و پادگانهای پایتخت را خلع سلاح شده دید، دریافت که در نبرد سیاسی نیز شکست خورده است و حاج‎ابراهیم کلانتر با رقیب او عهدی استوار بسته است. در آن زمان که شهریار زند عازم دشتستان بود، خان قاجار در تعقیب لشکریان وی تا شیراز دشمن را شکست داد. بار دیگر نیز در دشت قبله لشکریان دیگری از قاجارها را که به ۰۰۰‘٢۰ تن می‎رسیدند تارومار ساخت و برای فراهم آوردن آذوقه و کسب قدرت نظامی بیشتر عازم زَرقان گشت. آقامحمدخان با ۰۰۰‘۴۰ سپاهی عازم نبرد گردید و در «شهرک» (میان اصفهان و شیراز) با ۰۰۰‘۵ تن سپاه زندی روبه‎رو شد. در این نبرد لطفعلی‎خان با رشادت هرچه تمام‎تر خود را تا سراپردهٔ آقامحمدخان رساند، لیکن به علت خیانت سرداران زندی و کم‎تجربگی خود شکست خورد، ولی خود را از معرکه بیرون آورد و به سوی کرمان رفت. آقامحمدخان پیروزمندانه به شیراز آمد و دستور داد افراد خاندان زند را اسیر کنند و همراه با استخوانهای کریم‎خان به تهران گسیل دارند. لطفعلی‎خان خود را به کرمان رساند، ولی به درون شهر راه نیافت. پس به طبس رفت و با کمک امیرحسین‎خان زنگویی ۳۰۰ سوار فراهم و آهنگ یزد کرد و با شکست علی‎نقی‎خان بافقی آنجا را بگشود و روانهٔ شیراز گشت. وی در آنجا از قاجاریان به سرکردگی حاج‎ابراهیم کلانتر و محمدحسین‎خان قوانلو شکست خورد و نومیدانه روی به سوی طبس، بم و نَرْماشیر آورد. او در این پهنه به تکاپو افتاد و سپاهیانی فراهم آورد و به سوی کرمان رفت و در ۱٢۰٨ق/۱٧٩۳م شهر را گشود و خود را پادشاه نامید و سکه به نام خویش زد. آقامحمدخان آسیمه‎سر و کینه‎توزانه باباخان را با ۰۰۰‘۵ سوار و عنوان جهانبانی به سوی کرمان فرستاد و خود نیز با لشکری در حدود ۰۰۰‘۶۰ تن به دنبال وی روانه شد. لطفعلی‎خان با ۳۰۰ مرد جنگی در برابر آن ارتش نیرومند جنگید. با اینکه مردم کرمان و همین ارتش اندک بیش از ۴ ماه، از ۱٧ ذیقعدهٔ ۱٢۰٨ تا اول ربیع‎الثانی ۱٢۰٩ق/۱٧ ژوئن ۱٧٩۴ تا ٢۶ اکتبر ۱٧٩۴م پایداری کردند، اما زیر فشارهای نظامی آقامحمدخان و قحط و غلا در شهر، آخرین پناهگاه زندیان فرو ریخت و لطفعلی‎خان آوارهٔ بم گردید. آقامحمدخان در کرمان جنایت و سنگدلی را به نهایت رساند. شمار کشتگان، کور شدگان، زنان و دخترانی را که میان ارتشیان آزمند و خشمناک تقسیم شدند، چندین هزار تن برآورد کرده‎اند. حتی ملامحمدساروی مورخ دربار خان چون وقایع جمعه ٢٩ربیع‎الاول ۱٢۰٩ق/٢۴ اکتبر ۱٧٩۴م را می‎نگارد، نمی‎تواند از یاد "شنایع و قبایح و مناهی و فضایح" خودداری کند (شهر در ٢٩ ربیع‎الاول سقوط کرد لیکن پایداری مردم تا اول ربیع‎الثانی به درازا کشید).

لطفعلی‎خان در بم ناجوانمردانه گرفتار شد و او را کت بسته به کرمان آوردند. آقامحمدخان با شادی و کینه‎توزی، خود چشمان شهریار جوان را بیرون اورد و دستور انجام جنایت دیگری نیز در حق او داد که به گفتهٔ مورخی بیگانه، نگارش آن مایهٔ "آلودگی صفحهٔ تاریخ" می‎گردد.

پس از آن لطفعلی‎خان با خواری به تهران گسیل گشت و به دست محمدخان قاجار دولو بیگلربیگی کشته شد و بدین‎سان زندیان برافتادند. آقامحمدخان پس از فاجعهٔ کرمان عازم قلعهٔ بم شد و به جرم کمک رساندن مردم آن به لطفعلی‎خان، شهر را گشود و مردم را کشتار کرد و سپس به شیراز بازگشت. میرزاابراهیم کلانتر فارس با لقب اعتمادالدوله به عنوان صدراعظم ایران برگزیده شد و حکومت فارس به باباخان تفویض گشت و در شعبان ۱٢۰٩ق/مارس ۱٧٩۵م خانِ پیروزِ قاجار به تهران آمد.

ج ـ نخستین لشکرکشی به قفقاز: آقامحمدخان در ۱٢۰٩ق/۱٧٩۵م پس از آسودگی خیال از جانب زندیان و دیگر مدعیان برای رام کردن ابراهیم‎خان جوانشیر که حاکم قراباغ در قفقاز بود، و دفع هراکلیوس (ارکلی دوم والی گرجستان) که با روسها از در همکاری درآمده و بر پایهٔ پیمان ۱٧٨۳م (۱۱٩٧ق) سرپرستی آنان را پذیرفته بود، روانهٔ قفقاز گردید. حاکم قراباغ پل ارس را ویران کرد تا سپاهیان قاجار نتوانند از آن بگذرند، اما به فرمان آقامحمدخان در ٢ ماه پل مرمت شد و لشکریان بدان سوی رسیدند و با تاکتیکهای نظامی حساب شده، پیشروی در ۳ جبهه آغاز گردید (سپهر، ۱/٧۱-٧۳): سمت راست به سوی شیروان، سمت چپ به سوی ایروان پایتخت ارمنستان و مرکز به سوی شوشا (یا شیشه، شوشی، پناه‎آباد) از قراباغ. پس از یک رشته نبردهای محلی در ایروان و شوشا و شیروان، شهر تفلیس گشوده شد (۱٢۰٩ق/۱٧٩۵م). آقامحمدخان در اینجا نیز دست به جنایات هراسناک زد ازجمله کشتار ۰۰۰‘۱۵ تن، انداختن کشیشان به رود کورا، ویران کردن کلیساها، تصرف اموال مردم و ذخایر مالی و نظامی هراکلیوس و اسیر کردن ۰۰۰‘٢۵ مسیحی. او در رمضان ۱٢۱۰ق/مارس ۱٧٩۶م در دشت مغان، محل تاجگذاری نادرشاه، تاج کیانی بر سر نهاد و در اردبیل بر مزار شیخ‎صفی‎الدین اردبیلی شمشیر تشریفاتی شاهان صفوی را به میان بست (سپهر، ۱/٧٨-٧٩؛ اعتمادالسلطنه، منتظم، ۳/۶۰؛ سایکس، ٢/۴۵٩). شاید بلندپروازیهای جاه‎طلبانه‎اش به سوی دستیابی به قدرت و شوکت شاهان صفوی و نادرشاه افشار، انگیزهٔ وی در این کار بوده است.

د ـ گشودن خراسان و پایان حاکمیت افشاریه: در ۱٢۱۰ق/۱٧٩۵م، همهٔ مناطق کشور بجز خراسان در قلمرو آقامحمدخان قرار داشت. در این زمان، وی به بهانهٔ زیارت بارگاه امام‎رضا(ع) لشکریانش را آمادهٔ کارزار ساخت. گروهی از راه معمولی مشهد و گروهی دیگر از راه فیروزکوه و ساری و گرگان عازم شدند و در راه پس از سرکوب ترکمانان و نافرمانان محلی وام و رام ساختن آنان، از راه جاجرم و اسفراین وارد سبزوار شدند و راه را به سوی مشهد دنبال کردند. حاکمان خراسان که ظاهراً از نادر میرزای افشار، فرزند شاهرخ، فرمان می‎بردند یکی پس از دیگری وارد اردوی آقامحمدخان شدند. نادرمیرزا پدر نابینای خود را در مشهد گذاشت و از بیم خان قاجار به افغانستان گریخت و شاهرخ به پیشواز آقامحمدخان شتافت. خان قاجار پس از زیارت حرم امام برای گردآوری ثروت نادری هرکس را که درباره‎اش گمانی می‎برد احضار کرد و شکنجه داد. شاهرخ گرچه زیر شکنجه‎های بسیاری از اندوخته‎های نادری را نشان داد، امّا شکنجهٔ وی دمادم بیشتر می‎شد تا آنجا که دور سرش را خمیر گرفتند و بر آن سرب گداخته ریختند (ملکم، ٢/۳۴۵؛ سایکس، ٢/۴۶۰) تا جای گوهرهای یکتای نادری و از آن میان یاقوت بزرگ اورنگ زیب را که آقامحمدخان به دنبال آن بود. نشان دهد. خان پس از دست‎یابی به این گنجینه در حالی که که در خانه‎ای خلوت روی جواهرات نادری می‎غلتید و لذت می‎برد، شاهرخ کور و شکنجه دیده را به مازندران (یا تهران) فرستاد که البته تا دامغان بیشتر زنده نماند. آقامحمدخان ٢۰ تا ٢۳ روز در مشهد ماند. محمدحسن قراگزلو و اسماعیل آقای مکری را که از معتمدان وی بودند، به نزد پسران تیمورشاه (زمان شاه و محمودشاه درانی) به کابل و هات فرستاد و خواستار تمکین از حکومت مرکزی و عدم دخالت در کارهای ماوراءالنهر و تسلیم شهر بلخ شد. نیز رسولی پیش بگی (بیگی)جان ازبک، خان بخارا، فرستاد و او را به سبب کشتن بیرامعلی‎خان قاجار (عزالدینلو) و ویران ساختن مرو و به اسارت بردن گروهی از ایرانیان بیم داد و از او خواست افزون بر تحویل مرو و رها ساختن اسیران، از حکومت جدید ایران تمکین کند. بگی‎جان می‎دانست که «اخته‎خان گوید و کند». از این‎رو هراسناک شد و و به چاره‎جویی برخاست (عضدالدوله، ۱۴۴). آقامحمدخان حاکمان منطقه اعم از ترک و ترکمان و کرد و فارس را رام خود کرد و آمادهٔ لشکرکشی به ماوراءالنهر شد که تغییراتی در وضع سیاسی اروپا پیش آمد و خان بی‎آنکه به کارهای خراسان و ماوراءالنهر و مطیع ساختن بگی‎جان پایان دهد، روانهٔ تهران شد و محمد ولیخان را با ۰۰۰‘۱۰ سوار به سرداری کل خراسان گماشت و در مشهد بداشت.

هـ ـ لشکرکشی دوم به قفقاز: روسها از پیش در فکر تسخیر قفقاز بودند و از این‎رو با حاکمان محلی پیوندها و پیمانهای نهان و آشکار بسته، در برخی نقاط قوای نظامی مجهز مستقر کرده بودند. در نخستین حملهٔ آقامحمدخان به تفلیس و قفقاز، حدود ۰۰۰‘۶ سرباز به فرماندهی سرهنگ گوداویچ در داغستان آماده بودند که هراکلیوس متواری از او کمک خواست. این فرمانده در برابر قدرت‎نمایی آقامحمدخان از دربار کاترین دوج اجازه خواست که به هراکلیوس یاری رساند. کاترین بر پایهٔ پیمان خود با فرمانروای گرجستان اجازه داد. نیز سرداری ٢٢ ساله به نام زوبوف را با ۰۰۰‘۳۵ سپاهی روانهٔ منطقه کرد. هر دو سپاه به دنبال پیروزیهایی در ناحیهٔ رود ترک به هم پیوستند و حاکمان محلی را رام کردند و دربند، باکو، بخشی از طالش و شَماخی و گنجه تسخیر شد. دسته‎ای از سپاه روس پس از عبور از جلگهٔ شیروان وارد دشت مغان گشت و از رود ارس گذشت و آذربایجان را زیر فشار گذاشت. سپاه دیگر پس از اشغال لنکران از راه دریا، بندر انزلی و رشت و بخشی از گیلان را به زیر سیطرهٔ خود درآورد. در این وضع بسیار پیچیده، آقامحمدخان پس از احضار باباخان به تهران و دادن زمام امور شهر به میرزاشفیع مازندرانی و ابقای محمدخان قاجار دولو در مقام بیگلربیگی تهران و دادن مسئولیت حفاظت شهر به او، خود در اواسط ذیقعدهٔ ۱٢۱۱ق/مهٔ ۱٧٩٧م با لشکری مجهز عازم آذربایجان گشت. در این هنگام خبر درگذشت کاترین و جانشینی پسرش پل و فرمان عقب‎نشینی ارتش روس از سوی او رسید (ملکم، ٢/۳۴٧؛ سایکس، ٢/۴۶۰). ابراهیم خلیل‎خان جوانشیر، حاکم قراباغ، باز دستور خراب کردن پل ارس را داد تا آقامحمدخان و سپاهیانش نتوانند وارد منطقهٔ حکومتی او گردند. لیکن او با استفاده از مشکها و قایقها و به بهای به آب دادن بسیاری از لشکریان، از ارس که هنگام طغیان بهاری آن بود، گذشت و پس از عبور از آدینه بازار در ۱٧ ذیحجهٔ ۱٢۱۱ق/۱۳ ژوئن ۱٧٩٧م قلعهٔ شوشا را گشود و بر آن شد که نواحی اشغالی را تصرف کند.

کشته شدن: آقامحمدخان ۳ روز پس از ورود به شوشا از خطای کوچک ۳ تن از فراشان خلوت خود به نامهای صادق گرجی، خداداد اصفهانی و عباس مازندرانی و سستی آنان در انجام کارها خشمگین شد و دستور کشتنشان را داد. صادق‎خان شقاقی که یکی از سرداران سپاه بود، و شاید به قول پاره‎ای از مورخان در جریان توطئه بود، خواهش کرد که چون شب جمعه است، اجرای فرمان را به شنبه واپس افکنند. سرجان ملکم می‎نویسد: «در آن ایام مغزش به نوعی آشفته بود که به سرحد جنون می‎رسید و حرکتی که در این مقام از وی سرزد، دلالت کلی بر این معنی دارد» (٢/۳۴٧). پس خان قاجار فریب خورد و اجازه داد آن ۳ تن همچنان به کار مشغول باشند، اما آنان از بیم جان، شبانه به خوابگاهش تاختند و با کارد و دشنه او را از پا درآوردند. دربارهٔ روز، ماه و سال قتل وی اختلاف کرده‎اند: شنبه ٢۱ ذیحجهٔ ۱٢۱٢ (سپهر، ۱/٨۴)، شب جمعه ٢۱ ذیحجهٔ ۱٢۱٢ (نفیسی، ۱/٧۱) شب جمعه ۱٢۱۱ (سایکس. ٢/۴۶۱)، ٢۱ ذیقعده (هدایت، ٩/٢٩٧-٢٩٨) گفته شده، ولی بنابر دلایل و قراین موجود تاریخ شنبه ٢۱ ذیحجهٔ ۱٢۱۱/۱٨ ژوئن ۱٧٩٧م صحیح به نظر می‎رسد (اعتمادالسلطنه، منتظم، ۳/۶۳؛ بامداد، ۱/٢۵۴). کشندگان جواهراتی را که خان همواره همراه خود داشت ازجمله بازوبندهای مرصع، شمشیر گوهرآگین و دریای نور و تاج ماه را برداشتند و نزد صادق‎خان شقاقی آوردند و به وی دادند. نعش آقامحمدخان ابتدا در شوشا به خاک سپرده شد ولی پس از استقرار فتحعلی‎شاه بر تخت سلطنت، حسینقلی‎خان عزالّدینلویِ قاجار که از بزرگان قاجاریه بود، مأمور آوردن نعش از شوشا به تهران گردید. نعش چندی در حضرت عبدالعظیم به امانت سپرده شد و سپس در ٢۶ جمادی‎الاول ۱٢۱٢ق/۱۶ دسامبر ۱٧٩٧م طی تشریفاتی خاص به نجف اشرف حمل گشت و پشت سر ضریح مطهر حضرت علی(ع) دفن گردید.

پس از کشته شدن آقامحمدخان، در لشکر وی آشوب افتاد. میرزاابراهیم کلانتر (اعتمدالدوله) گروهی از سپاهیان را مرخص کرد و بخشی را به سرداری حسینقلی‎خان قاجار (برادر فتحعلی‎شاه). و سلیمان‎خان اعتضادالدولهٔ قاجار و نیز دسته‎هایی از تفنگچیان فارسی و مازندرانی را از راه اردبیل به تهران گسیل داشت. باباخان )فتحعلی‎شاه) که از پیش آمادهٔ سفر به تهران بود، به دنبال خبر شدن از مرگ عموی خود، از شیراز به پایتخت آمد و با زمینه‎چینیهای اعتمادالدوله و سران قاجار پادشاهی خود را آغاز کرد. وی در همان اوان پس از جنگ با صادق‎خان شقاقی و شکست او جواهرات سلطنتی را بازگرفت. قاتلان آقامحمدخان نیز که در ربیع‎الاول ۱٢۱٢ق/اوت ۱٧٩٧م دستگیر شده بودند، به زشت‎ترین صورت (جدا کردن مفاصل و سوزاندن آنها) به دستور شاه تازه بر تخت نشسته کیفر شدند.

شخصیت و خصایل: در تحلیل شخصیت آقامحمدخان افزون بر عوامل تاریخی و اجتماعی، باید وضع جسمی و روحی خاص او را نیز در نظر داشت. وی در ۶ سالگی به فرمان علیقلی‎خان افشار (عادلشاه، برادرزادهٔ نادر) مقطوع‎النسل گردید و به نام اخته‎خان شهرت یافت. این کار همچون خاری در تن و جان او خلید و او را زشت رخسار و پرآزار و دژرفتار به بار آورد. آقامحمدخان از لحاظ جسمی ضعیف و علیل‎المزاج می‎نمود. بیماری سرع داشت و یک‎بار هم در ۱٢۰۵ یا ۱٢۰۶ق/۱٧٩۰ یا ۱٧٩۱م سکته کرد و ۳ روز در حال بیهوشی بود تا با درمان دو پزشک دانا، میرزامسیح تهرانی و میرزااحمد اصفهانی، بهبود یافت. با اینهمه اراده‎ای قوی داشت و می‎کوشید کاستیهایش آشکار نگردد. ولی هرکس او را از دور می‎دید، نوجوانی ۱۴، ۱۵ ساله‎اش می‎پنداشت. آقامحمدخان از این امر ناراحت می‎شد و بسیار بدش می‎آمد که کسی به چهره یا چشمانش بنگرد. با اینکه می‎دانست دیگران به احوالش واقفند، کوشش می‎کرد تا ندانند یا بنمایانند که نمی‎دانند. از همین‎رو، تشکیل حرمسرا داد و زنی چند به همسری برگزید (پاکروان، ۶٧-۶٩). با همه گرفتاریها، به شکار و مطالعه هم علاقه‎مند بود. شبها در کنار بسترش شاهنامه می‎خواندند. به امور مذهبی معتقد بود. نماز و نوافل و نماز شب (گاه با گریه) به‎جا می‎آورد و ادعیه، اذکار و زیارت عاشورا می‎خواند. روزه می‎گرفت و گاه در حال اضطرار هم روزهٔ خویش را نمی‎شکست. نسبت به ائمهٔ اطهار(ع) ارادت داشت. تذهیب گنبد حضرت امام‎حسین(ع) و ضریح نقرهٔ نجف اشرف، مرمت آستان‎قدس رضوی در مشهد و تعمیر چندین مسجد در قزوین و تهران به فرمان او انجام گرفت در عین حال، چون دیگر شاهان شراب نیز می‎نوشید (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، ٢۵).

سابقهٔ خانوادگی نیز در ساخت شخصیت او اثر خود را بر جای نهاده بود. فتحعلی‎خان قاجار، جدّ او در ۴٢ سالگی به دست قاجاری از تیرهٔ دولو، احتمالاً به تحریک نادرشاه افشار کشته شد. محمدحسن‎خان پدر او در ۴۴ سالگی به دست قاجارهای دیگری از دولو به تحریک زندیان به قتل رسید. حسینقلی‎خان برادر او در ٢٧ سالگی به دست طایفهٔ ترکمان کوکلان با توطئهٔ دولوها و تحریک زندیان کشته شد. وی قدرت دولوها را که غالباً بر ایل قاجار سیادت داشت کاهش داد و ترکمانان را سرکوب کرد، یا به خدمتهای سپاهی کشاند. آقامحمدخان فرزند ایل و مرد جنگ و ستیز بود. وی مردی شجاع، فرزانه، با تدبیر و کیاست بود. گرچه شمشیرزن بود، اما می‎کوشید از فکرش بیشتر استفاده کند. بنابر گفتهٔ اعتمادالدوله، صدراعظم او «سرش کاری برای دستش باقی نمی‎گذاشت». در سرکوبی دشمنان هر نیرنگی را روا می‎دانست و برای بقای سلطنت قاجار و مصلحتهایی که تشخیص می‎داد، به هیچ‎کس رحم نمی‎کرد و عزیزترین برادران و یاران و کسان خود را در این راه سربه نیست می‎کرد. بسیار سنگدل و کینه‎جوی بود. جنایات او در کرمان و بم و تفلیس وحشتناک بود و رفتارش با لطفعلی‎خان زند، شرم‎آور. پول‎دوست، خسیس و ازمند بود، اما نسبت به سربازان و نظامیان و هزینه‎های مذهبی سختگیری نمی‎کرد. به ساده‎ترین پوشاکها و خوراکها بسنده می‎کرد و از تجمل دوری می‎گزید (ملکم، ٢/۳۵۰). استقبال مردم در شهرها از او، خوش‎آیند وی نبود. از نگارشهای متکلف و منشیانه و فتح‎نامه‎های اغراق‎آمیز بیزاری می‎جست. برخورد و رفتارش با مردم عادی و سربازان بهتر بود تا بزرگان و گردن‎کشان. آقامحمدخان در دوره‎ای که شیوهٔ ملوک‎الطوایفی ایران را به آشوب کشانده بود، آهنگ پادشاهی کرد. هزاران ستمگر کوچک، سران طوایف چادرنشین و زورمندان شهری در سراسر ایران اغتشاشها برپا کرده بودند و بازرگانی و کشاورزی از یک سوی و فرهنگ از دیگر سو، دچار وقفه گشته بود. وی دو نیروی سلطنتی زندیان و افشاریان را به کلی برانداخت و سران بسیاری از عشایر و ایلات را یا به خود جذب کرد یا نابود گردانید. اعراب خُزَیمه در قاینات، کردهای زعفرانلو در قوچان، شادلوها در بجنورد، کردهای غیلی‎چی در سبزوار، بیاتها در نیشابور، بختیاریها در مرکز، پاره‎ای قبایل بلوچ و سیستانی و عرب در جنوب و ذوالفقار خان افشار خمسه‎ای، هدایت‎الله خان گیلانی، محمدخان طبسی، میرحسین‎خان حیدری، باقرخان نوری مازندرانی، احمدعلی‎خان (از مدافعان باقرخان)، قمیش‎خان چنارانی، اسحاق‎خان قرایی، خسروخان اردلان کردستانی و دهها گردنکش دیگر در برابر خان قاجار تسلیم شدند.

از لحاظ قدرتهای خارجی، بریتانیا سرگرم پایگیری در هندوستان و برخی توطئه‎ها در افغانستان و آسیای مرکزی (ماوراءالنهر) بود و عثمانیها گرفتار دشواریهای درونی و رویارویی با قدرتهای اروپایی بودند. تنها روسیه بود که سر تسخیر ایران داشت و آقامحمدخان بود که با استواری، این اندیشه را نقش بر آب کرد و به جِد در راه حفظ مرزهای ایران کوشید. آقامحمدخان تعلق به تیرهٔ قوانلو (اشاقه‎باش) قاجار داشت و رئیس ایل قاجار بود. پس دفاع سیاسی آغازین او از سلسلهٔ صفویه، دلیل تعلق خانوادگی به آن سلسله نبود. نه واژهٔ آغا خصی بودن را می‎رساند و نه آقا لزوماً به معنای سید است. بدین اعتبار، برداشتهای محمدهاشم رستم‎الحکماء مبنی بر سیادت قاجاریه و انتساب آنان به دودمان صفوی، به افسانه بیشتر می‎ماند (ص ٢٧۴؛ خان‎ملک ساسانی، مقدمه)، هرچند که وی نیز به‎سان نادرشاه و کریم‎خان از محبوبیت نسبی صفویان و اشتهار آنان بهره جست. بنیانگذار سلسلهٔ قاجار قدرتهای کشور را در قاجاریان ادغام کرد و اینان را در تیرهٔ قوانلو قدرت داد و همهٔ مدعیان و رقیبان، حتی عزیزترین برادران را، از میان برداشت تا ولایتعهدی پسر برادرش بی‎منازع بماند. خان کوشید تا نهاد سلطنت به گونهٔ سنتی و تاریخی پا گیرد و امور دیوانی سر و سامان پیدا کند، اما نتوانست کاملاً به این امر بپردازد. سازمان اداری قاجار در زمان فتحعلی‎شاه، پایه‎گذاری شد و کسب نیرو کرد. میرزااسماعیل، پیشکار ایل، کارهای کشوری را می‎چرخاند و میرزااسدالله نوریِ لشکرنویس، عهده‎دار کارهای نظامی بود. میرزاابراهیم کلانتر با عنوان اعتمادالدوله، پس از تسخیر شیراز، همواره در کنار آقامحمدخان وظایف صدارت عظمی را برعهده داشت. میرزاشفیع مازندرانی، میرزامحمدزکی علی‎آبادی، ملامحمد ساروی مازندرانی و کسان دیگری با عنوانهای وزارت، قوللر آقاسی، ایشیک آقاسی، منشی‎الممالک، مستوفی‎الممالک و جز اینها که مورخان نوشته‎اند، انجام وظیفه می‎کردند. این عنوانها نه رسمی بود . نه در آن زمان از نر دیوانی و اداری سر و سامانی داشت. با اینکه تقایدهایی از دوران صفویه می‎شد، نظام ایلی تفوق بیشتری داشت. همچنین نشانه‎هایی از ٢ مجلس دیده می‎شد. یکی مکلف به رایزنی در کارهای کشوری و انجام اصلاحات بود که بیشتر پیران و ریش‎سفیدان و کلانتران و کدخدایان در آن شرکت داشتند و دیگری مأمور کارهای لشکری بود که جوانان و جنگاوران و سرداران نظامی از اعضای آن بودند. تصمیم‎گیرندهٔ اصلی در هر ٢ مجلس آقامحمدخان بود که به عنوان پادشاه و شخص اول مملکت و رئیس ایل حضور می‎داشت.

مآخذ: اعتمادالسلطنه، محمدحسن‎خان، صدرالتواریخ، به کوشش محمد مشیری، تهران، وحید، ۱۳۴٩ش؛ همو، منتظم ناصری، تهران، ۱۳۰۰ق/۳/٢۴-۶۳؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، ۱۳۴٧-۱۳۵۰ش؛پاکروان، امینه، آغامحمدخان قاجار، رجال ایران، تهران، زوار، ۱۳۴٨ش، جمـ ؛ حزین، شیخ‎محمد، سفرنامه (کوتاه شده)، به کوشش محمدملایری، تهران، ۱۳۴۳ش، جمـ ؛ خان‎ملک ساسانی، احمد، سیاستگران دورهٔ قاجار، تهران، طهوری، ۱۳۳٨ش، ۱/مقدمه؛ دنبلی، عبدالرزاق‎بیک مفتون، مآثرسلطانیه، تبریز، ۱٢۴۱ق، ۱٧-٢۴، ٢٩، ۳۳، ٧٢؛ رستم‎الحکما، محمدهاشم، رستم‎التواریخ، به کوشش محمدمشیری، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵٢ش، صص ٢٧۴-٢٧٨؛ ساروی، محمد، تاریخ محمدی، نسخهٔ خطی شورای ملی (سابق)، شمـ ٢٧۴-٢٧٨؛ ساروی، محمد، تاریخ محمدی، نسخهٔ خطی شورای ملی (سابق)، شمـ ۱۰٧۰۵، جمـ ؛ سایکس، سرپرستی، تاریخ ایران، ترجمهٔ محمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، وزارت فرهنگ، ۱۳۳۳ش؛ سپهر، محمدتقی لسان‎الملک، ناسخ‎التواریخ (بخش قاجار)، به کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، اسلامیه، ۱۳۵٨ق، ۱/۳۴-٨۴؛ شمیم، علی‎اصغر، ایران در دورهٔ سلطنت قاجار، تهران، ابن‎سینا، ۱۳۴٢ش، صص ۱۴-۳۱؛ عضدالدوله، سلطان‎احمدمیرزا، تاریخ عضدی، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، بابک، ۱۳۵۵ش، ص ٧٩، ۱۳٩، ۱۴۴؛ کلانتر، میرزامحمد، روزنامه، به کوشش عباس اقبال، تهران، طهوری، ۱۳۶٢ش، جمـ ؛ گلستانه، ابوالحسن‎بن محمدامین، مجمل‎التواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ابن‎سینا، ۱۳۴۴ش، صص ٢۰٨، ۳۰۵، ۳۵۳-۳۵۴، ۴۴٢، ۴۴۳؛ مرعشی صفوی، میرزامحمدخلیل، مجمع‎التواریخ، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، طهوری و سنایی، ۱۳۶٢ش، صص ٩٨، ۱۴٩؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، زوار، ۱۳٢٩ش، صص ۳-۳۵؛ ملکی، جان، تاریخ ایران، ترجمهٔ میرزااسماعیل‎خان حیرت، بمبئی، ۱۳۰۳ق؛ موسوی نامی، محمدصادق، تاریخ گیتی‎گشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، اقبال ۱۳۶۳ش، صص ۵۱، ٨٨، ۱٧۰-۱٧۵، ٢۶٢-٢٧۱، ٢٩۳-۳٩۵؛ نفیسی، سعید، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دورهٔ معاصر، تهران، بنیاد، ۱۳۴۴ش، ۱/۴٢-٧۴؛ واتسون، رابرت گرانت، تاریخ ایران از ابتدای قرن نوزدهم تا سال ۱٨۵٨م، ترجمهٔ غ. وحید مازندرانی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴٨ش، صص ۵۰-۱۰۵؛ هدایت، رضاقلی‎خان، روضه‎الصفای ناصری، تهران، خیام، ۱۳٩٩ش، ٩/٧۵-٧٨، ٨۵-٨٧، ۱٢٢، ٢۴۰-٢۴۱، ٢۴٧-٢۵۰.

پی‌نوشت‌ها
__________________________________________
[۱]-

جُستارهای وابسته
__________________________________________


منابع
__________________________________________
□ برگرفته از: دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد اول، مقاله شماره ٢٩٨


پيوند به بیرون
__________________________________________