رییس جمهور کرزی برای چندمین بار، در یک محفل رسمی، اشک ریخت و از وضعیت کشور شکوه کرد. چند سال قبل نیز در روز جهانی حقوق بشر، رییس جمهور بهخاطر ظلمهایی که بر مردم روا داشته شده بود، گریه کرد. اکنون پس از ده سال حکومت انتظار میرفت که آقای کرزی با اقتدار و اعتماد بهنفس بیشتری از دستآوردهای حکومت خویش سخن بگوید و بهمردم خود نوید آیندهای بهتر را بدهد. اشک رییس جمهور در این شرایط نهتنها درد مردم را دوا نمیکند، بلکه بر نگرانیهای مردم میافزاید و پیامی از آینده مبهم و تاریک را بههمراه دارد.
حالا خوب بود که رییس جمهور کرزی بهطور صریح "درد" خود را بازگو میکرد تا مردم میدانستند که ریشههای این اشک و درد در چیست؟ آیا این درد از ده سال ناکامی و بیکفایتی همکاران و تیم رییس جمهور در اداره کشور است؟ و یا آن که مداخلههای بیش از حد متحدین بینالمللی وی در امور داخلی افغانستان و بها ندادن به حامد کرزی بهعنوان رییس جمهور منتخب افغانستان باعث این اشکها شده است؟ و یا اینکه این درد ریشه در تحقیق از برادرش در امریکا و یا حمله به قندهار بدون جلب حمایت وی دارد؟[۱]
[↑] ژنرال حمیدگل: اوباما باید با طالبان مذاکره کند
ایجاد شورای عالی صلح بزرگترین تلاش دولت افغانستان برای گفتگو با شورشیان است. اما درباره نتیجه این تلاشها تردیدهای وجود دارد. از جمله ژنرال (بازنشسته) حمید گل، رئیس پیشین ای.اس.آی (سازمان اطلاعات ارتش پاکستان) میگوید تا زمان خروج نیروهای خارجی از افغانستان، صلح در این کشور برقرار نمیشود.
از سالها پیش از وقتی که نیروهای شوروی سابق از افغانستان خارج شدند و این کشور شاهد بدترین درگیریها میان گروههای مجاهدین بود، با نام ژنرال حمیدگل آشنا بودم؛ ژنرالی که نقش "پدر معنوی" را برای مجاهدین افغان بویژه گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی بازی کرد. عنوانی که حتی امروز آصفعلی زرداری، رئیس جمهوری پاکستان به این ژنرال بازنشسته ارتش پاکستان میدهد.
ژنرال حمیدگل را در خانهاش در محله "عسکری" (نظامی) در حاشیه شهر اسلامآباد دیدم. او حالا با همسر، فرزندان و نوههایش در یکی از منازل مجهزی که ارتش پاکستان برای افسرانش درست کرده، زندگی میکند.
امنیت این محله توسط ارتش پاکستان تامین میشود و امکانات فراوانی دارد.
فیلمبردارم که پاکستانی است و بارها با افسران ارتش مصاحبه کرده میگوید که سه چیز ژنرالهای پاکستانی با مردم عادی این کشور قابل مقایسه نیست، خانه، غرور و همسر آنها.
ما که برای کارهای اولیه فیلمبرداری و استقرار دوربین، نیم ساعت زودتر به منزل ژنرال گل رسیدیم، همسر ژنرال را ندیدیم. اما خانهاش واقعا بینظیر و غرورش بیپایان است.
ژنرال حمیدگل رئیس پیشین ای.اس.آی (سازمان اطلاعات ارتش پاکستان) بوده است
از حمیدگل پرسیدم فکر میکند تازهترین تلاش دولت افغانستان در قالب ایجاد شورای عالی صلح، برای گفتگو با شورشیان موثر خواهد بود؟
"نه، اصلا نه. چون حکومت کرزی دستنشانده است. کسانی که در دولت حامد کرزی کار میکنند، همه دستنشاندگانند. آنها به ملت افغانستان خیانت کردهاند. آنها از نیروهای خارجی خواستهاند که بیایند و افغانستان را اشغال کنند. این فراموش نشدنی است و طالبان حاضر نخواهند شد با اینها گفتگو کنند. طالبان را نباید صرف طالبان خواند. آنها از مقاومت ملی افغانها نمایندگی میکنند. حکمتیار و مجاهدین زیادی با طالبان هستند و زیر یک چتر میجنگند. کرزی و همکارانش از نظر مردم افغانستان خیانت کارند. پس این شورای صلح چه نتیجهای خواهد داد؟"
انتظار این پاسخ را داشتم. اما به او گفتم که در افغانستان تنها آمریکا نیست. سازمان ملل متحد ماموریت ناتو و ائتلاف را رسما تائید کرده و ۴۲ کشور جهان از استرالیا تا ایتالیا، از کانادا تا ترکیه و امارات متحده عربی در افغانستان حضور دارند؟
ژنرال حمیدگل بدون هیچ نوع تردید گفت: "این کشورها همه مزدوران آمریکا هستند. اگر دنبال صلح باشیم، آمریکا باید با مخالفان مسلح گفتگو کند. یعنی باراک اوباما باید با ملا عمر گفتگو کند. این تنها راه حل مساله افغانستان است. همه این نیروهای ائتلاف و ناتو چه کارهاند؟ اینها نیروهای اشغالگرند. همه آنها باید افغانستان را ترک کنند. این خواست ملا عمر و مخالفان است. اینها باید اول از افغانستان خارج شوند و تاریخ خروج را مشخص کنند، درست مانند روسها."
به او یادآوری کردم که در زمان حضور شوروی در افغانستان، این سازمان استخبارات (اطلاعات) ارتش پاکستان، عربستان سعودی و سیای آمریکا بودند که در پشت پرده جنگ افغانستان قرار داشتند و از مجاهدین حمایت میکردند و از رئیس قبلی ای.آس.آی پرسیدم که حالا چه کسانی از طالبان حمایت میکنند؟
آقای حمیدگل گفت: "طالبان با چه میجنگند؟ بمبهای کنار جادهای. آیا آموزش، تجربه یا دانش حرفهای برای استفاده از آن نیاز دارند؟ نه. ساخت آن ساده است. کلاشنیکوف و تسلیحات دیگر طالبان همان سلاحی است که از روسها در افغانستان به جا مانده است. باید شواهدی ارایه شود که چگونه پاکستان از طالبان حمایت میکند؟"
با اشاره به خروج ارتش سرخ از افغانستان و آغاز جنگهای داخلی میان گروههای مجاهدین که بهویرانی بخش اعظم پایتخت افغانستان انجامید، از ژنرال حمیدگل پرسیدم که آیا فکر نمیکند بار دیگر جنگ داخلی شروع شود؟
"نه فکر نمیکنم این دفعه چنان شود. چون هیچ مخالفی وجود نخواهد داشت. مقامهای فعلی افغانستان به اندازه کافی پول اندوختهاند. اینها افغانستان را غارت کردند و کمکهای جهانی را که حق مسلم ملت افغان بود، دزدیدند. اینها حسابهای بانکی در خارج دارند. تعدادشان هم از پانصد، شش صد نفر تجاوز نمیکند. آنها میروند به آمریکا و افغانها به دولت اسلامی میرسند. در اختلاف برای تامین حکومت اسلامی و سکولار در افغانستان، شریعت برنده شده و سکولاریسم باخته است. بعد یک شورای ملی میتواند برای حل مشکل افغانستان تشکیل شود. من افغانها را میشناسم با تمام گروهها از اقوام مختلف کار کردهام، همه اینها باید در حکومت ملی سهم داشته باشند. طالبان از گذشته درس گرفته و مطمئنم این بار اشتباه گذشته را تکرار نخواهند کرد."
ژنرال حمیدگل این نظر را که سیاست خارجی پاکستان را وزارت خارجه این کشور نه بلکه ای.اس.آی تعیین میکند، کودکانه خواند و گفت این اطلاعات نادرست را استخبارات هند به افغانها داده است.
آقای حمیدگل از برکناری امرالله صالح، رئیس پیشین اداره امنیت ملی افغانستان که گرایشهای ضدپاکستانی دارد و به ائتلاف شمال افغانستان وابسته است، تلویحا استقبال کرد و گفت زمان دولت حامد کرزی، ناتو و آمریکا دیگر گذشته است. و این طالبان اند که به افغانستان باز خواهند گشت.[۱]
محمداسحاق توخی ۱۴ سال دستیار دکتر نجیبالله رئیس جمهوری پیشین افغانستان بود و چهار سال با او در دفتر ملل متحد در کابل بهعنوان پناهنده زندگی کرد. آقای توخی حالا در هلند زندگی میکند.
طالبان پس از تصرف کابل دکتر نجیبالله را از دفتر سازمان ملل متحد بیرون آوردند و او را در مهرماه سال ۱۳٧۵ خورشیدی کشتند. آقای توخی از آنجا فرار کرد و سالها است در هلند زندگی میکند. چرا نجیبالله نتوانست از آنجا فرار کند، [توخی پاسخ میگوید.] او اینبار مهمان برنامه بهعبارت دیگر در بی بی سی است.
آقای محمداسحاق توخی به برنامه بهعبارت دیگر خوش آمدید.
● تشکر
شما ۱۴ سال دستیار دکتر نجیبالله بودید چه در سازمان امنیت کشور و چه در ریاست جمهوری و چهار سال با او در دفتر سازمان ملل متحد در کابل بودید. فکر پناهنده شدن به دفتر سازمان ملل متحد از کجا بهوجود آمد چرا سعی نکردید از کشور خارج شوید.
● طرح صلح ملل متحد که در نتیجه یک توطئه تخریب شد، دکتر نجیبالله تصمیم گرفت که دفتر سازمان ملل پناهنده شود. اوضاع زمانی بد شد که موازی با طرح صلح ملل متحد که دکتر نجیبالله آنرا دنبال میکرد. یک توطئه کودتایی دیگری موازی باآن آغاز شده بود.
در کجا؟ در درون حزب دموکراتیک یا در بیرون؟
● هم در درون حزب آغاز شده بود وسایل و ابزار توطئه در درون حزب بود و هم در میان مجاهدین، اصلا بگویم که ریشه این توطئه از بیرون آب میخورد. در روسیه آن وقت. و براساس این توطئه که توطئه بربادی افغانستان و ناکام کردن طرح پنج فقرهای سازمان ملل متحد بود، ولایات شمالی افغانستان یکی پی دیگری در دست نیروهای شورشی دوستم، شورای نظار و حزب وحدت افتاد.
ولی قبل از آن بین نجیبالله و مجاهدین مذاکراتی بود و همه آنها دلالت بر این میکرد که موقعیت دکتر نجیب آنقدر بد نباید باشد. حتی احتمال این میرفت که نوعی همکاری میان او و مجاهدین شکل بگیرد. ولی بعدا چه اتفاق افتاد که احساس خطر کرد؟ خطر جانی او را تهدید میکرد؟ چرا؟
● تهدید از آنجا آغاز شد که دکتر نجیبالله با بخشی از مجاهدین تماسهایی داشت، از جمله با محاظ ملی بهرهبری پیر گیلانی و جبهه نجات بهرهبری صبغتالله مجددی. با این گروهها تماسهایی وجود داشت. اما با بخشهای دیگری از گروههای مجاهدین مثل جمعیت اسلامی بهرهبری برهانالدین ربانی هنوز تماسی نبود، که توطئهها آغاز شد.
روسها از طرح سازمان ملل متحد حمایت نکردند این مساله بعدها مشخص شد. و بههمین اساس بود که وقتی در سال ۱۹۹۱ برهانالدین ربانی بعد از آنکه کودتای تندروان به ناکامی انجامید، به مسکو سفر کرد و مقامات روسیه فدراتیف بهصورت رسمی در یک کنفرانس خبری اعلام کردند که ما از دولت بهرهبری برهانالدین ربانی حمایت میکنیم در حالی که دولت دکتر نجیبالله هنوز سرجایش بود.
ولی آقای توخی این خیلی طبیعی است که وقتی جنگ است طرفهای درگیر گاهی باهم صحبت میکنند. چنین چیزی درمناطق مختلف جهان دیده شده است. حالا اینکه آقای ربانی رفته با روسیه صحبت کرده میتواند بهمعنای توطئه نباشد، میتواند به این معنا باشد که نیروهای دولتی که دکتر نجیب در راس آن بود جنگ را باخته بودند.
● نیروهای دولت افغانستان جنگ را نباخته بودند، شدیدترین جنگ بعد از خروج شوروی حمله گروههای مجاهدین به جلالآباد بود. در این جنگ مشخص شد برای غرب و همه کشورهای دیگر که این دولت (دولت نجیبالله) توان دفاع از خود را دارد.
بعد از خروج شوروی سه سال امور بهدست افغانها بود وقتی که دکتر نجیبالله بعد از سقوط شوروی رسما از طریق بنان سوان نماینده سازمان ملل متحد، توافق خود را برای کنار رفتن از قدرت در چارچوب طرح صلح ملل متحد اعلام کرد، اوضاع بهصورت دیگری تغییر کرد. بهگونهای که بعضی از اعضای رهبری حزب، در تفاهم با شورای نظار و بهطور مخفی، در صدد ناکام کردن طرح صلح ملل متحد بر آمدند. شما ویدیو کلیپهایی را که اخیرا منتشر شده شاید دیده باشید که آن بخش از اعضای حزب بعدا همراه با نیروهای احمدشاه وارد کابل شدند.
شما همه اینها را به حساب این میگذارید که شوروی آن وقت علیه دکتر نجیبالله توطئه کردند و خواستند که مجاهدین بهسر قدرت بیایند، اگر موقعیت نجیب طوری بود که میتوانست هنوز مقاومت کند و حتی طرح صلح سازمان ملل متحد را به پیش ببرد چرا روسیه ترجیح میدهد که متحد قدیمیاش را رها کند و از مخالفانش حمایت کند.
● روسیه فدراتیو که از میان خرابههای شوروی سابق سربلند کرده بود. مصروف سرپا ایستادن خود بود توان حمایت از آسیای میانه را که زمانی جزئی از اتحاد جماهیر شوروی بود نداشت. آنها از این بیم داشتند که اگر دکتر نجیبالله بتواند سرپای خود بیاستد. شاید جمهوریتهای آسیای میانه جذب کشورهای غربی شوند. بنابر آن آنها خواستار افغانستانی بودند که دچار آشوب و ناآرام باشد. تا نتواند جمهوریتهای آسیای میانه ارتباط خود را از طریق افغانستان با کشورهای غربی برقرار کنند.
این البته تحلیل شما است.
● بلی این تحلیل من است و من بهپای آن ایستادهام.
بسیار خوب ۴ سالی که شما و دکتر نجیب در دفتر سازمان ملل متحد به نحوی زندانی بودید، در دفتر زندان ملل، در این مدت اتفاقی افتاد که به شما نشان دهد که شما آزادید و میتوانید بیایید بیرون؟
● هیچ نشانهای دیده نشد. برعکس چندبار که نمایندگان سازمان ملل متحد به کابل آمدند، از دولت مجاهدین تقاضای خروج دکتر نجیبالله را کردند. آنها بارها رسما اعلام کردند رسما حتی خود پطروز غالی دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد که خروج مصون دکتر نجیبالله جز طرح صلح سازمان ملل متحد بود. که باید او از افغانستان بیرون شود و به کشور دلخواه خود برود. ولی حکومت مجاهدین در آن زمان با این تقاضا موافقت نکرد. در حالی که بسیاری از سران حزب دموکراتیک خلق که با مجاهدین در تفاهم بودند بههمکاری مجاهدین از کشور خارج شدند.
چهار سال گذشت شما در مقر سازمان ملل بودید تا اینکه طالبان کابل را تصرف کردند و درست در شب ٢٧ سپامبر ۱۹۹٦ دقیقا چه اتفاق افتاد. چه کسانی آمدند و دکتر نجیب را با خود بردند؟
● ساعت یک شب بود که کسانی بهنام طالبان آمدند و به دکتر نجیبالله گفتند که شما را رهبری ما خواسته که به ارگ بیايید نجیب گفت من پناهندهام اینجا و نمیخواهم از اینجا خارج شوم.
کیها بودند اینها؟
● اینها چند نفر بودند که لباس شخصی داشتند، مسلح بودند و گفتند ما طالب هستیم بالاخره دکتر نجیبالله را بزور بردند.
ساعت شش صبح دوباره باز آمدند و به برادر دکتر نجیبالله گفتند که شما را برادرتان خواسته است، و برادر دکتر نجیبالله را نیز با خود بردند.
ولی شماری از مجاهدین از جمله مارشال فهیم گفتهاند که کسانی از طرف مجاهدین رفته بودند و گفته بودند که بیايید با ما خارج شوید یعنی با ما بروید بهطرف شمال، یعنی ظاهرا میخواستهاند جان دکتر نجیبالله و شما را حفظ کنند؟
● بله آن بار هم یک فرد نظامی که نه نامه رسمی داشت و شناخته نمیشد که او کیست؟ وارد دفتر ملل متحد شد و گفت که حامل پیام فهیم است برای ترک کابل. دکتر نجیبالله این را دریافته بود که در چهار سال حکومت مجاهدین به او اجازه خروج داده نشد.
ولی فهیم میگوید که او یک شخص ناشناس نبود بلکه فردی بود بهنام آقای جلال که قبلا هم فرد رابط بوده بین نجیب و فهیم و میشناختهاند همدیگر را.
● نه اینها ادعای بیاساس است، فردی بود که ما او را نشناختیم. دکتر نجیبالله درک کرده بود که در این موقع، خارج شدن از دفتر سازمان ملل متحد گرفتار شدن در دام کسانی است که نمیخواست در پایان عمرش گرفتار آنها شود.
دکتر نجیبالله به دفتر سازمان ملل متحد ارج میگذاشت و این توقع را از حکومت کابل هم داشت که به دفتر سازمان ملل متحد احترام بگذارند. و همین انتظار را از فاتحین کابل هم داشت که محوطه ملل متحد را احترام بگذارند.
ولی صحبتهای دیگر هم هست آقای توخی، از جمله اینکه دکتر نجیبالله بهنحوی مطمئن شده بود که طالبان کاری بهکار او نخواهند داشت. حتی گفته میشود که به او اطمینان خاطر هم داده شده بود که نگران نباشد.
● نه نه این یک گپی است که اساس ندارد دکتر نجیبالله ترجیح داد که همانجا بماند تا اینکه ناآگاهانه خود را در یک موقعیتی قرار دهد که ممکن است برایش خطرناک باشد. بههمین دلیل آنجا را ترک نکرد همانگونه که در هنگام ورود مجاهدین به کابل هم تشخیص داد که بهدفتر مجاهدین برود و مجاهدین حریم دفتر سازمان ملل را نقص نخواهد کرد بههمین رابطه در همانجا ماند.
میگویند طالبان دو دسته بودند، دستهای میخواستند او را نجات دهند و دسته دیگری میخواستند او را بکشند.
● من در این مورد نمیتوانم چیزی بگویم. اساسا قتل دکتر نجیبالله کار طالبان نبود کار سازمان استخباراتی پاکستان بود، طالبان یک پوشش برای این کار بودند. طالبان در اولین ساعاتی که وارد کابل شدند، دکتر نجیبالله را کشتند در حالی که آنها کابل را دقیقا بلد نبودند.
خب ولی همه میدانستند که دکتر نجیب در دفتر ملل متحد است یافتن او مشکل نبود.
● طالبان نمیدانستند. طالبان در ساعت یک شب نمیتوانستند که بروند درهای خانههای مردم را بزند و از آنها بپرسد که دفتر سازمان ملل کجاست؟
آقای توخی، چرا شما را نبردند؟
● ما را هم میبردند، دو نفر از کارکنان خارجی سازمان ملل متحد که یکی از ترکیه بود و دیگری از آسترالیا بود، آنها آمدند و به ما اطلاع دادند که دکتر نجیب را طالبان به شهادت رساندهاند. آن وقت هنوز در خروجی دفتر سازمان ملل متحد توسط نفرات طالبان کنترل نمیشد، بنا من و بادیگارد دکتر نجیب دفتر را ترک کردیم و از طریق جلالآباد به پاکستان و در آنجا بازهم به دفتر سازمان ملل متحد رفتیم.
ولی بار اول که دکتر نجیب را بردند شما را نخواستند؟
● نه ما را نخواستند.
شما میگويید که بار اول که او را بردند شما پرسیدید که ما هم بیايیم یا نه؟
● بلی ما پرسیدیم و آنها گفتند که نه شما را نخواسته هنوز نخواسته.
چرا شما این سوال را کردید؟
● خب ما که از مرگ دکتر نجیبالله چیزی نمیدانستیم، ما گفتیم که ما باهم هستیم، برادرش هم گفت، اما آنها گفتند که نه شما را نخواسته است.
فکر میکنید چرا دکتر نجیبالله را کشتند؟ شما پاکستان را مسئول میدانید ولی اصولا نجبالله که خطری برای کسی نبود. حتی مجاهدین از قدرت برکنار شده بودند. و اوضاع افغانستان از اوضاع گذشته کنده شده بود.
● دکتر نجیبالله در پنج سال حکومت مجاهدین در افکارعامه بهعنوان یک شخصیت ملی تبارز کرده بود. پاکستانیها این را تشخیص دادند که در موجودیت شخصیتهای کارازماتیک چون دکتر نجیبالله سخت است که گروههای تحت نفوذ پاکستان بتوانند در افغانستان حکومت کنند. آنها هر شخصیت را که صبغه ملی میداشتند دوست نداشتند و چهره و شخصیت نجیبالله برای پاکستان کاملا روشن بود و آنها چنین شخصتهایی را برای افغانستان نمیخواستند.
حالا برگردیم به زمان مذاکرات و گفتوگوها، صحبت بر سر چی بود؟ بین نجیب و مجاهدین، چه پیشنهادهایی به مجاهدین میدادید، گویا پیشنهاد داده شده بود وزارت دفاع برای احمدشاه مسعود مثلا؟
● مذاکره با احمدشاه مسعود نبود، یک پست برای احمدشاه مسعود پیشنهاد شده بود که اگر شما بیايید در یک حکومت که در آن تمامی احزاب ائتلافی سهم داشته باشند. بهشمول حزب وطن و در چارچوب صلح سازمان ملل و این پیشنهاد به همه داده شده بود به همه گروههای مجاهدین.
مذاکرات دیگری که انجام شده بود هنوز در مراحل مقدماتی بود، دکتر نجیب یک مذاکره با سید احمد گیلانی در سویس داشت و ملاقات دیگری در عراق داشت. البته با رهبران احزاب معتدل. با شاه سابق هم روابطی داشتند. تشخیص نجیبالله این بود که برای برقراری صلح از آنجایی که جامعه افغانستان یک جامعه سنتی است باید شاه سابق باز گردانیده شود بیاید به افغانستان و در افغانستان یک حکومت ائتلافی تشکیل شود. و شاه سابق در راس این حکومت قرار بگیرد. اما احزاب اسلامی بنیادگرا که حزب بهرهبری سیاف و برهانالدین ربانی و گلبدین حکمتیار در راس آن بودند، طرح دکتر نجیبالله را قبول نکردند.
یعنی علت شکست اون طرح دکتر نجیب و پا در میانی سازمان ملل صرفا بخاطر این بود که این نیروها موافقت نکردند؟
● بلی بلی، کاملا
پس توطئهای در کار نبوده؟
● ولی در اخیر اینها قبول کردند که اگر دکتر نجیبالله در قدرت نباشد، ما میپذیریم.
خب و دکتر نجیب قبول کرد که کنار برود؟
● بلی.
خب چرا شکست خورد؟
● اول بگویم که [دکتر نجیب] در ٢٨ مارچ ۱۹۹٢ آمادگیاش را برای کنارهگیری از قدرت اعلام کرد. از این به بعد آمریکاییها از طرح سازمان ملل حمایت عملی چندانی نکردند و روسها آنرا توسط شماری از اعضای حزب دموکراتیک خلق و نیروهای احمدشاه مسعود تخریب کردند.
شما آقای توخی تصویر خیلی مثبتی از نجیبالله میسازید بهعنوان یک شخص میهندوست که اواخر هیچی علاقهای بهجز منافع ملی افغانستان نداشت. ولی ایشان زمانی که رئیس سازمان امنیت و خاد بود یک تصویری دیگری مردم ازش میساختند بهعنوان قصاب خطاب میکردند.
● من تصویر نمیسازم دکتور نجیب با سیاستهای خود با عملکرد صادقانه خود در برابر وطنش تصویرش را خودش ساخته بود. من با این طرح شما موافق نیستم که دو شخصیت داشت یک شخصیت داشت زمانیکه رئیس اداره اطلاعات بود سیاستهایی را تعقیب میکرد زمانی که رئیس جمهوری شد سیاستها را تعین میکرد.
شما آنجا هم سمت خیلی مهمی داشتید. افراد را شکنجه میکردند میکشتند در سازمان امنیت.
● نه نه من برای شما بگویم که ادارۀ اطلاعات افغانستان که دکتر نجیبالله رهبری آن را بهعهده داشت در زمانی تاسیس شده بود که افغانستان بهحیث داغترین میدان جنگ سرد بین قدرتهای بزرگ تبدیل شده بود، اداره اطلاعات افغانستان تنها با چند شورشی افغان در داخل کشور مواجه نبود با دهها هزار بنیادگرای اسلامی که از مراکش تا اندونیزیا به افغانستان سرا زیر شده بودند در مبارزه بود، مبارزه وسیع و گسترده که مورد پشتبانی بیدریغ محافل بنیادگرا از بیرون قرار داشت.
در چنین وضعیتی طبیعی است ارگان اطلاعات امنیت دولتی افغانستان هم کارکردش دچار اشکالهایی شده بود و جنگ روانی و تبلیغات علیه حکومکت آن زمان افغانستان و علیه سازمان اطلاعاتی افغانستان به راه افتاده بود ذهنیت عامه بیتاثیر بوده نمیتوانست که گویا خاد یک چهره نسبتا زشت و تند داره تا جاییکه من میدانم دکتر نجیب در آن وقت مطابق قوانین نافذ افغانستان اداره خدمات را رهبری میکرد.
دکتر نجیب از یک چهره خیلی انقلابی مارکسیستی تبدیل شده بود به یک چهره ملی بیشتر در این اواخر، این تغيیر فکر از نظر ایدولوژیکی هم شده بود، یعنی دیگر مارکسیست نبود؟
● اساسا حزب دموکراتیک خلق افغانستان حزب مارکسیستی نبود برنامه حزب دموکراتیک خلق افغانستان برنامه مارکسیستی نبود و یکی هسته مرکزی آرمان حزب دموکراتیک خلق افغانستان را ترقی اجتماعی و عدالت اجتماعی تشکیل میداد. دکتر نجیب اختلاف نظری با رهبری حزب نداشت فقط میخواست در چارچوب یک سیاست مسالمتآمیز در چارچوب پلورالیسم سیاسی حزب وطن در کنار سایر احزاب بهمبارزه خود ادامه بدهد بههمین منظور بود که برنامه مصالحه ملی را طرح کرد. مطابق برنامه مصالحه ملی یک حکومت تشکیل داد که در آن ۹۰ فیصد افراد غیر حزبی بودند. صدراعظم خالقیار بود که از پارلمان رای اعتماد گرفته بود قانون احزاب سیاسی تصویب شد احزاب سیاسی مطابق بههمان قانون تبارز کردند اینها اقداماتی بود که دکتر نجیبالله انجام داد اقداماتی که با واقعیتهای جامعه افغانستان مطابقت داشت.
در این چهار سالی که شما در دفتر سازمان ملل متحد بودید راجع به چه صحبت میکردید با هم دیگر، زندگی شما چگونه میگذشت؟
● در دفتر ملل متحد با گذشتههای خود و اشتباهاتی که انجام داده بودیم با کار کردهای خوبی که شده بود به اشتباهاتی که شده بود به علل و عواملی که موجب سقوط حاکمیت گردید در مورد تمام اینها صحبت میکردیم حرف میزدیم.
چقدر امیدوار بود دکتر نجیب به آینده که روزی خارج شود و زندگی سیاسیاش را شروع کند؟
● دکتر نجیب آدم بسیار مثبتنگر بود در زندگی جسارت و مثبتنگریاش به همه معلوم بود، خوشبین بود به آینده کشور خود بدبین نبود امیدوار بود که از دفتر ملل متحد بیرون بیاید بازهم بتواند به وطن خود برای مردم خود خدمت بکند این امیدواری را هر دوی ما داشتیم که متاسفانه بخت یاری نکرد.
خود شما وقتی از دفتر سازمان ملل آمدید بیرون نوشتهاید که خودم را به پاکستان در دفتر سازمان ملل رساندم ولی توضیح نمیدهید که چطوری؟
● از کابل از مسیر جلالآباد رفتم همه راهها بهتازگی باز شده بودند.
چطور از دفتر سازمان ملل آمدید بیرون؟
● ما از دیوار عقبی دفتر سازمان ملل متحد بیرون شدیم. مجاهدین نگهبانی دفتر سازمان ملل متحد را ترک کرده بودند و طالبان هم هنوز نیامده بودند نگهبانی آنجا را بهعهده بگیرند، رفتیم به ایستگاه جلالآباد سوار موترهای جلالآباد شدیم و بعد رفتیم تورخم و از آنجا به پیشاور و اسلامآباد رفتیم.
کی با شما بود؟
● من و جفسر، محافظ دکتر نجیبالله بودیم. پنج روز در دفتر سازمان ملل متحد در اسلامآباد بودیم بعد آنها با مقامات هند تماس گرفتند، بعد از آن ما با یک هوا پیمای صلیب سرخ به دهلی منتقل شدیم و مرا رسما به مقامات وزارت خارجه هند در دهلی تحویل دادند.
آیا دکتر نجیبالله نمیتوانست بههمین شکلی که شما بیرون آمدید فرار کند؟
● من عرض کردم که طالبان در ساعات اول ورودشان به کابل او را گرفتند به او مجال ندادند.
میگویند شما محرم راز دکتر نجیب بودید حتی نزدیکتر از برادرش به او بودید، آیا چیزی هست که هنوز به ما یا بهدیگران نگفته باشید؟
● من محرم راز او در کارهای رسمیاش بودم، چیزهایی را که میدانستم گفتم، چیزهایی هم هست که این روزها مشغولم و آنها را مینویسم و بهزودی منتشر میکنم.
متكلمان مسلمان برای اثبات نبوت پيامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن دليلی اقامه كردهاند كه از دو مقدمه و يك نتيجه تشكيل شده است. مقدمات دليل عبارتند از:
الف. پيامبر اسلام - كه آورندة قرآن است - اُمّی بود:
اُمی به معنای منسوب به مادر (اُم) است و مقصود از آن اين است که فرد جز معلوماتی که طبق فطرت و استعدادهای مادرزادی خود بدست میآورد معلومات ديگری ندارد و فاقد معلومات اکتسابی بدست آمده در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن است[۱].
به عبارت ديگر پيامبر اسلام در دوران نوجوانی و جوانی (پيش از بعثت) مكتب نرفته و درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نمیدانست.
ب. نثر قرآن از نظر زيبايي، فصاحت و بلاغت شاهكاری بینظير و محتوای آن اولاً عاری از هرگونه خطا، تناقض و سخن لغو و بيهوده است، و ثانياً شامل:
ژرفترين و بلندترين معارف و والاترين و ارزشمندترين دستورهای اخلاقی و عادلانهترين مواعظ ... و سازندهترين شيوههای تعليم و تربيت[٢]
است. در قرآن تعاليم حكيمانه و معارف بلندی وجود دارد كه میتواند در همه اعصار و تا روز قيامت، پاسخگوی عميقترين و بنيادیترين مسائل و مشكلات بشر باشد.
از اين دو مقدمه نبوت پيامبر اسلام و آسمانی بودن قرآن نتيجه گرفته میشود. زيرا يك فرد درس ناخوانده و مكتبنرفته، هرگز نمیتواند آياتی با اين مرتبه از فصاحت و بلاغت و زيبايی و در عين حال شامل تعاليم حكيمانه و حقايق مسلّم و خدشهناپذير علمي، فلسفي، اجتماعی و... از پيش خود بسازد، حقايق و تعاليمی كه هيچگاه رنگ كهنگی به خود نمیگيرند. به عبارت ديگر با توجه به محتوای قرآن معلوم میشود که:
فراهم آوردن اين همه معارف و حقايق در چنين مجموعهای فراتر از توان انسانهای عادی است[٣]
اما اين دليل چندان محكم نيست. در مورد مقدمة اول آن، نكات زير قابل تأملند:
۱. اين مدعا را ـ كه پيامبر درسناخوانده و تعليمنايافته بود و خواندن و نوشتن نمیدانست ـ نمیتوان به گونهای قطعی و خدشهناپذير اثبات كرد، و همين نكته مهم، دليل فوق را از اعتبار ساقط میكند. ما از دوران نوجوانی و جوانی پيامبر اسلام چيز زيادی نمیدانيم و اسناد و مدارك تاريخی معتبری در مورد جزئيات زندگی آن حضرت قبل از چهل سالگی (بعثت) موجود نيست، جز همان كتب تاريخی و روايی مسلمانان كه اولين آنها (سيرة ابن اسحاق) در حدود يكصد و بيست سال پس از پيامبر و از روی نقلهايی كه بصورت شفاهی و سينه به سينه از يك نسل به نسل بعدی منتقل میشد، نوشته شده است. بنابراين حقايق مربوط به دوران جوانی پيامبر در هالهای از شك و ابهام میماند و كتب تاريخی مسلمانان به لحاظ منطقی حتی برای خودشان اعتبار چندانی نمیتواند داشته باشد، چه رسد برای مخالفان (كه قاعدتاً بايد از ميان منابع و اسناد و مدارك تاريخنويسان سكولار يا حداقل غيرمسلمان - که همعصر پيامبر بوده باشند - برای آنها شاهد آورد). بگذريم از اينكه اطلاعات موجود در منابع تاريخی مسلمانان نيز بسيار اندك و ناچيز است.
٢. فرض كنيم پيامبر اسلام پيش از نبوت، بگونهای رسمی مكتب نرفته بود و خواندن و نوشتن هم نمیدانست. اما آيا در چهل سالگی - كه ادعای پيامبری كرد - فردی كاملاً عامي، بیسواد، بیتجربه، بیاستعداد و بیخبر از همه چيز و همه جا بود؟ آيا در طول چهل سال زندگی، با هيچ عالم و حكيم و راهب و تاجر و شاعر و پير و جوانی ملاقاتی نداشته و هيچ نكتهای از كسی نياموخته و با تعاليم تورات و انجيل - با آنكه در شهر و ديارش هزاران يهودی و مسيحی زندگی میكردند و حتی عموی همسرش (ورقه بن نوفل ) يک دانشمند مسيحی بود - هيچگونه آشنايی نداشت؟ آيا در اين مدت، به نمايندگی از طرف همسر ثروتمندش به سفرهای داخلی و خارجی نرفته بود؟ آيا دانش و تجربة پيامبر در حد عرب بيابانگردی بود كه جز شترچرانی چيز ديگری نمیدانست؟ پاسخ همة اين سؤالات معلوم است. میتوان به راحتی فرض كرد كه پيامبر درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نيز نمیدانست، اما استعداد و نبوغ ذاتی و هوش سرشار و زندگی پرفراز و نشيب او در طول چهل سال برايش كولهباری از دانش و معرفت و تجربه به ارمغان آورده بود و میدانست (يا گمان میكرد) كه برای رسيدن به اهداف خود راهی جز ادعای نبوت ندارد. بسياری از شخصيتهای بزرگ تاريخ، افرادی مكتبنرفته و درسناخوانده بودند و خواندن و نوشتن نيز نمیدانستند، اما تبديل به چهرههايی ماندگار شدند.
به بيان ديگر اُمی بودن (همانطور که در مقدمه اول آمد) به معنای اين است که فرد، فاقد معلومات اکتسابیای است که در پرتو قدرت بر خواندن و نوشتن بدست آمده باشد، نه اينکه هيچ چيزی از هيچ کس نياموخته و هيچ دانش و معلومات و تجربياتی نداشته باشد. بنابراين ممکن است شخصی اُمی باشد، اما هوش و ذکاوت و دانش و معلوماتش از هزار فرد غير اُمی بيشتر باشد. پس اُمی بودن پيامبر اسلام اگر هم واقعيت داشته باشد، چيزی را اثبات نمیکند.
و اما در مورد مقدمة دوم ـ كه قرآن را شاهكاری علمي، ادبی، اخلاقی و عاری از هرگونه خطا و تناقض میداند ـ بايد گفت: هذا اول الكلام! مدعايی به اين بزرگی را چگونه میتوان به آسانی پذيرفت، در حالی كه به اعتقاد بسياری از انديشمندان بزرگ تاريخ و دانشمندان علوم مختلف، محتوای قرآن از لحاظ عقلي، علمي، ادبی و … صدها عيب و ايراد دارد و تاكنون كتابها و مقالات فراوانی در ردّ آن نوشته شده كه بسياری از آنها بیپاسخ مانده است (و پاسخهايی كه به بعضی نقدها داده شده، معلوم نيست كه تا چه حد قانعكننده باشند)[۴]؟ روش منطقی اين است كه قرآن را ابتدا در معرض نقد ناقدان گذاشت و آنگاه ديد كه در اين آزمون دشوار، از آن چه میماند؟ اما آيا نقد علمی قرآن در كشورهای اسلامی نظير عربستان و يا جمهوری اسلامی ايران مجاز است؟
به هر حال مقدمه دوم اين دليل نيز نه تنها به هيج وجه قابل اثبات نيست، بلکه محل هزار شک و ترديد و چون و چراست و من در شگفتم از اينکه چگونه میتوان مدعايی چنين مشکوک و لرزان را - که اتفاقاً محل اصلی دعواست - به عنوان مقدمهای در يک دليل عقلی (آن هم در برابر مخالفان و منتقدان قرآن) آورد؟ آيا نه اين اســت که مقـدمات يک دليـل عقلـی بايـد قطعی و يقينی (و از پيش اثباتشــده) باشــند؟[۵]
[۱]- مصباح يزدی، محمدتقی: قرآن شناسی، صص ۱٦۳-۱٦۲ [۲]- همان، ص ۱٦۴-۱٦۳ [۳]- همان، ص ۱٦۴ [۴]- برای مطالعه دهها كتاب و مقاله معتبر در نقد اسلام و قرآن رجوع كنيد به سايتهای: Answering Islam و Faithfreedom (به زبان انگليسی) و اسلامیات.کوم و Servant13.net (به زبان عربی) [۵]- حجتالله نيکويی، اُمی بودن محمد، وبگاه زندیق
ابو عبدالله محمد بن اسماعيل البخاری مشهور به امام بخاری (زادۀ ۱۹۴ ه.ق - درگذشتۀ ٢۵٦ ه.ق)، شخصيت مشهور اسلامی است كه نامش با حديث و سنت پيوندی ناگسستنی دارد، و كتاب «الجامع الصحيح» را وی از ميان صدها هزار احاديثی كه شنيده بود انتخاب و تألیف کرد. این كتاب را علمای اعلام اهل سنت، صحيحترين كتاب پس از قرآن خواندهاند و بهعنوان مرجع و مصدری مطمئن تأييدش كردهاند.[۱]
محمد پسر اسماعيل پسر ابراهيم پسر مغيره پسر «بردزبه» جعفی[٢]، و کنيهاش ابوعبدالله و لقبش: بخاری است. او در شب جمعه سيزدۀ شوال سال ۱۹۴ ه.ق در شهر بخارا زاده شد[٣]. امام بخاری را «جعفی» بدان سبب گويند که جد بزرگش، مغيره بهدست اليمان الجعفی به اسلام گراييد، از آن سبب نسبت او بهسوی قبيله يمان شد. البته در مورد جدش، يعنی ابراهيم معلومات کافی در دست نيست، اما پدرش، اسماعيل از عالمان وارع و پرهيزگار و شخص متمول و ثروتمند، و از شاگردان امام مالک و حماد بن زيد بوده است، او بههنگام مرگش گفته است که در سرمايه او مال حرام و مشتبه وجود ندارد. بخاری کودکی بود که پدرش وفات يافت، از آنرو مادرش به تربيت و تعليم فرزندش همت گماشت، و ثروت فراوانی را که از پدرش به ارث مانده بود، وقف تعليم و تربيت او کرد.
وی هنگامیكه هنوز ۱۱ سال داشت بهتجسس و فراگیری حديث پرداخت و گفته میشود که به حديث عشق وعلاقه میورزيد، چنان که در ایام نوجوانی هفتاد هزار حديث را حفظ كرده بود. در شانزده سالگی کتابهای معروفی را خوانده و احاديث زيادی را استماع نموده بود، او خود گفته است که در نوجوانی هفتاد هزار حديث در حفظ داشتهام. و ذهبی در باره او میگويد: «صنف و حدث و ما فی وجهه من شعر» يعنی: «او به تصنيف و روايت احاديث در حالی پرداخت که هنوز مويی در چهره او ديده نمیشد».
بخاری پس از خواندن مقدمات و کسب معارف آن دوره (حفظ كردن كتابهای ابن مبارك و وكيع) در بخارا، در سال ٢۱٠ هجری، همراه مادر و برادرش احمد به حج رفت. پس از آن، مادر و برادرش دوباره به وطن برگشتند، اما امام بخاری بهغرض طلب حديث در مكه اقامت گزيد.
امام بخاری، مدت سه سال در مكه مكرمه ماندگار شد و در خلال اين مدت، مذاهب اهل رأی و كلام را شناخت، و بهنزد برجستهترين شيوخ حديث، چون احمد بن محمد ازرقی و اسماعيل بن سالم صايغ (زرگر) و ديگر حافظان حديث (برای تلمذ) نشست و از نزد آنان هرچه مقدر شده بود از احاديث نبوی فرا گرفت و بر اثر نبوغ شگفتانگیز در میان طالب علمان درخشید؛ و در همانجا، بهطرح مسودۀ "جامع صحيح" خود آغاز کرد. پس از آن، رهسپار مدينه منوره شد و در آنجا به تصنيف كتاب (تاريخ كبير) پرداخت كه از كتابهای نادر و بیهمتاست. سپس مدت ۱٦ سال، بهمنظور اخذ حدیث و دانش، به اکثر شهرهای جهان وسيع اسلام، ازجمله به شام، مصر، الجزیره، بغداد، بصره و خراسان سفرهایی داشت. او چه در حضر و چه در سفر از اساتيد بیشماری استماع احاديث نموده است، و خودش آنان را بيشتر از يکهزار نفر بهشمار آورده است، بهطور مثال از بعضی از استادان او چنین میتوان نام برد:
در بخارا، محمد بن سلام البيکندی، و عبدالله بن جعفر المسندی، و محمد بن يوسف و محمد بن عروه. در بلخ، مکی بن ابراهيم، قتيبه بن سعيد بغلانی، يحيی بن بشر. در بغداد، عفان، محمد بن عيسی، و سريج بن نعمان، علی بن المدينی، احمد بن حنبل. در مکه: ابوعبدالرحمن المقرئ، و حسان بن حسان البصری. در بصره، ابو عاصم النبيل، و انصاری. در کوفه، عبيدالله بن موسی، و ابو نعيم. در شام، ابو مسهر، و محمد بن يوسف فريابی. در عسقلان، آدم. در حمص، ابواليمان. در دمشق، ابو مسهر. و...
بههمين ترتيب، امام بخاری شاگردان بیشماری را هم تربيت کرد، بهعنوان نمونه، برخی از آنها از مشاهیر جهان اسلام هستند، مانند: امام مسلم، امام ترمذی، امام نسائی، محمد بن نصر مروزی، صالح بن محمد، مطين، ابن خزيمه، ابوقريش، ابن صاعد، ابن ابیداود، ابوعبدالله فريری، ابوعبدالله محاملی، ابوزرعه، ابوحاتم، ابراهيم بن اسحاق، محمد بن يوسف، منصور بن محمد، حماد بن شاکر وغيره.
خطيب بغدادی از فربری شاگرد بخاری نقل کرده که گفته است: افراد حلقههای استماع احاديث صحيح بخاری که هم درس من بودند، هفتاد هزار نفر بودند، که بهجز من احدی از آنان در حال حيات نيست.
در سفر به نیشابور بود که اعتقاد امام بخاری به مخلوق بودن قرآن سبب کشمکش میان او و محمّد بن یحیی دَهلی گشت.
بخاری، پس از سختکوشیهای علمی و پدیدآوردن کتابهایی چند، به زادگاه خویش بازگشت. اختلاف میان او و خالد بن احمد (والی بخارا) زمینۀ تبعید وی را به سمرقند فراهم آورد. وی ناچار از سکونت در روستایی گشت و سرانجام در سال ٢۵٦ ه.ق که ٦٢ سال از عمر وی میگذشت جهان را بدرود گفت.[۴]
[۱]-
[۲]- خطيب حافظ ابیبكر احمد بن علی بن ثابت بغدادی گفته است: كه بردزبه مجوسی بوده و بر مذهب مجوس هم از دنيا رفته است زيرا اسلام تا آن زمان هنوز وارد خراسان نشده بود. خانواده بردزبه در بخارا كه در آن زمان يكی از شهرهای خراسان بود، اقامت گزيده بودند ولی مغيره پسر او بهدست يمان بخاری جعفی والی بخارا ايمان آورد و اسماعيل پدر امام بخاری اهل علم و حديث و دارای زهد و صلاح و تقوی بوده و حتی در حالی درگذشت كه در مال او شبه حرامی ديده نمیشد.
[۳]- به روایت دیگر، امام بخاری در روز ۱۳ شوال سال ۱۹۹ هجری قمری بعد از نماز جمعه در شهر بخارا به دنيا آمد.
[۴]- هدی الساری، مقدمۀ فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، دارالمعرفة، ص ۴٧٨ و ۴۹۴
سیدال سخندان (زادهی ... خ - درگذشتهی ٢۹ جوزا سال ۱٣۵۱ خ)، شاعر و سخنور توانا و مبارز افغانستان بود. او از جملهی اعضای جمعيت دمکراتیک نوین (شعلهی جاوید) و فرد نترس و دلیر بود که در مقابل ارتجاع سیاه ایستادگی میکرد. زمانیکه وی در دانشگاه (پوهنتون) کابل سخنرانی میکرد تمام دانشجویان و استادان گرد وی جمع میشدند و ساعتها بهسخنان او گوش فرا میدادند. سخنرانی سیدال دانشجویان و استادان را مجذوب میکرد و کسی بود که در دانشگاه بیشترین دانشجویان هوادار وی شده بودند. او سرانجام، توسط هواداران اخوانالمسلمین (و به روایتی بهدست گلبدین حکمتیار) در پی یک زد و خورد بین دانشجویان چپی و اسلامی در صحن دانشگاه کابل کشته شد.
مسلم ابن الحجاج بن مسلم القشیری نیشابوری (ولادت ٢٠۴ ه.ق - وفات ٢٦۱ هَ.ق)، مکنی به ابوالحسین و ملقب به امام الحافظ. از مردم خراسان و از محدثین بزرگ قرن سوم هجری است. مولدش به نیشابور بود و زندگیش در حجاز و مصر و شام و عراق گذشت. وی را تألیفاتی است که اشهر آنها کتاب "صحیح" میباشد که به "صحیح مسلم" شهرت دارد و یکی از کتابهای معتبر در حدیث، و از "صحاح سته" است. مسلم در طول ٢۵ سال بالغ بر ۱٢٠٠٠ حدیث در این کتاب جمع کرده است. کتب ذیل از جمله تألیفات اوست: المسند الکبیر،الجامع، الاسماء والکنی، الافراد و الوحدان، الاقران، مشایخ الثوری، تسمیة شیوخ مالک و سفیان وشعبة، کتاب المخضرمین، کتاب اولاد الصحابه، أوهام المحدثین، الطبقات، افراد الشامیین، التمییز و العلل. (از الاعلام زرکلی). ابوالحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم بن وردبن کوشاد القشیری. در تصحیح المصابیح مسطور است که ولادتش درسنه ٔاربع و مائتین روی نمود و او در خراسان از یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه استماع حدیث کرد و در ری از محمدبن مهران الجمال و در عراق از احمدبن حنبل و در حجاز از سعیدبن منصور و در مصر از عمروبن شوار، و به چهار واسطه از نبی (ص) روایت حدیث کند. وفاتش در شب یکشنبه بیست و پنجم رجب سال ٢٦۱ هَ.ق در نیشابور اتفاق افتاد و هم در آن شهر مدفون گشت. در تاریخ امام یافعی مذکور است که مسلم صحیح خود را از ٣٠٠ هزار حدیث مسموعه تصنیف نمود و میان علماء اهل سنت در باب تفضیل صحیح بخاری و صحیح مسلم اختلاف است و مشهور است که کتاب بخاری أفقه و کتاب مسلم أحسن سیاق را در روایات دارد. (از حبیب السیر چ طهران ج ٢ ص ٢٨٠).[*]