هنگامی که گروههای پیشرو بهسوی غرب و شرق میروند، دیگر آریاییان بر جای میمانند و توصیف شاهنامه چنین است.
دگـر کهـتر آن مـرد با هـنـگ و جـنـگ
که هم با شتاب است و هم با درنگ
ز خــاک و ز آتـــش مـیــانـــه گــزیــــد
چـنـان کـز ره هـوشــــیـاران ســـزیــد
دلــیــــر و جــــوان و ســـــــزاوار بـــود
بـه گیتـی جـز او را نشـــایـد ســتـود
کـنــون ایــرج انــدر خـــور نــام خــوی
هـمــه مـهــتــری بــاد فــرجـــام اوی
رمز اژدها بهمعنی گرمایی که مسکن نژاد آریا را فرا گرفته بود در بیت دوم این اشعار روشن است زیرا که به اعتقاد قدما، از چهار عنصر خاک و باد و آتش و آب، علاوه بر طبایعی که در افراد بشر بهوجود میآید، در طبیعت نیز آب و هوای گوناگون میآورد، بهطوری که اگر آنها را در جدولی قرار دهیم این نتیجه حاصل میشود.
محلی که بین آب و خاک است سرد و مرطوب است. جایی که بین آب و آتش است گرم و مرطوب است. آنجا که بین خاک و باد است سرد و خشک است. و آن جا که بین باد و آتش است گرم و خشک است.
گرم و خشک محلی همچون صحرای آفریقا، گرم و مرطوب، آب و هوای مدیترانهای، سرد و مرطوب شمال آمریکا و سرد و خشک نواحی بیابانهای مرکزی آسیا است، اما بهطوری که از شعر فردوسی بر میآید این گروه جوانان به اتفاق پیرانی که یارای مهاجرت نداشتهاند، میان خاک و آتش را پذیرفتهاند که هیچ کدام از این چهار ترکیب نیست و آن آب و هوایی است معتدل و کم آب، که سردی یا گرمی در بسیاری از جاهای آن هست اما آب در آن کم است، این است صفت صحراهای ایران!
و اما زن ایرج نیز نام "سهی" بهخود میگیرد:
زن ایـرج پــاک خــو را، ســـهـی
کجا بد سهیلش بهخوبی رهی
سهی صفتی است که به سرو میدهند و این است ریشهی آن مضمون زیبا و دلانگیز که سرتاسر اشعار شاعران ایرانی را بهخود گرفته است و قد دلداران را به سرو سهی تشبیه میکنند و گویا تمام دختران ایرانی از بابت بالا و رفتار همچون مادران آزادهی خود سرو بالا و نیک اندام اند.
آن گروه از نژاد آریا که مهاجرت نکردند و در "ناف جهان" یا "بیضه جهان" که بهزبان اوستایی "ائیرینه وئیجَنگهه" (airyana–vaeejangh) خوانده میشد ساکن بماندند، با نام ایرج مشهورند، "eeraj" و ایرج که بهزبان پهلوی eerech خوانده میشود.
آریایی بهزبان اوستایی "ائیرین" (airyana) و بهزبان پهلوی و فارسی دری "ایر" (eer) خوانده میشود، و ایرج بهزبان اوستایی airya است.
"ایر" در لغت بهمعنی "فروتن" و "آزاده" است و جمع آن "ایران" به معنی "فروتنان"، "آزادگان"، و همینجا است که شاهنامه در مورد پسر سوم فریدون میگوید:
مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رای
مـرا او را چـه خوانـنــد؟ ایـران خـدای
و "ایران" در این بیت بهمعنی جمع "ایر" یعنی آزادگان و ایران خدای بهمعنی پادشاه آزادگان است.
واژهی "ایر" بههمین معنی در متون پهلوی بهکار رفته و این است نمونهای از آن، از "یادگار زریران" آنجا که گشتاسب شاه، آزادگان را برای جنگ با بیدرفش جادو، کُشندهی "زریر" سپاهبد ایران مخاطب قرار میدهد:
"از شما – اِیران - کی هست که رود و کین زریر را بستاند تا آن گاهش من، همای دختر خویش را که اندر شهر ایران زیباتر از او زن نیست، به زنی او دهم و خان و مان زریر، سپاهبد ایران را به او دهم؟
هیچ "ایر" و "آزاد" پاسخ نداد!..."
این رباعی که منسوب به ابوسعید ابوالخیر است نیز "ایران" را بهمعنی جمع "ایر" در خود دارد:
ســبزی بهشــت و نوبهـار از تـو بـرنـد
آنـی کـه بـه خـلـد یـادگار از تـو بـرنــد
در چین و ختن، نقش و نگار از تو برند
"ایـران" همـه، فـال روزگار از تـو بـرنـد
در این اشعار از فردوسی نیز جملگی "ایر" در مقابل "تور" بهمعنی "آزاده" در مقابل "شجاع" آمده، چه بهصورت مفرد و چه بهصورت جمع:
ســیاوش نیم وز پریـزادگان
از "ایـرانم" از شـهر آزادگان
(گفت و گوی بیژن و منیژه)
و در این نامه که زال به سام مینویسد و عشق خویش را به رودابه باز مینماید:
ز دستان و "ایران" و از شهریار
همی کرد باید سخن خواستار
از گفتار رستم در جنگ هفت پهلوان:
چــه انــدیـشــــی از آن ســــپــاه بــزرگ
که "توران" چو میشند و "ایران" چو گرگ
در نبرد رستم و سهراب هنگامی که رستم به سپاه توران = تورها میرسد:
چو رستم به نزدیک "توران" رسید
پشـیمان شـد آه از جگر برکشـید
و در همان جنگ هنگامی که قرار جنگ تن تن را میگذارند:
اما "ایران" در برخی مواقع بهمعنی کشور "ایر" یا کشور آریایی هم بهکار میرفته، که امروز همیشه بههمین عنوان از آن یاد میشود. زیرا که علامت نسبت در زبان فارسی "ان" است که به آخر نام اضافه میشود مثل خسرو قبادان، یعنی خسرو فرزند قباد، یا "گیلان" یعنی محل منسوب به نژاد "گیل".
پس "ایران" در حالت نسبت بهمعنی محل منسوب به نژاد "ایر" یا محل آریاییان است:
این است قسمتی از پیام کیخسرو به افراسیاب:
به ایران زن و مرد لرزان به خاک
خروشــان ز تو پیـش یزدان پاک
در داستان شغاد:
خـداونـــد ایــران و تــوران و هـنـــد
به فرش جهان شد چو رومی پرند
که در این بیت بهصورت آشکار ایران و توران هر دو مرادف هند بهمعنی کشور آمده است.
یا این شعر معروف:
دریغ است ایران که ویران شود
کـنـام پلنـگان و شــیران شــود
که البته "ایران" بهمعنی کشور آریاییان نیز بایستی بهصورت ایران (eeran) تلفظ شود و تا مدتی پیش هم همینگونه تفظ میشد و هنوز هم خراسانیان و کردان و لران، و نیز افغانستان و تاجیکستان آن را "اِیران" تلفظ میکنند.[٢]
اینجا لازم است تذکر دهم که آن گروه از آریاییان که به متنهیالیه خاک اروپا مهاجرت کردند نیز همین نام را بر سرزمین خود نهادند، و "ایرلند" یعنی سرزمین آریاییان (و هم در آنجا است که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر میآید!) و گرچه برخی دیگر از اقوام آریایی نیز هنوز نام اصلی خود را حفظ کردهاند، مثل "گل"ها که نژاد "گیل" اند و شباهتهای زیاد بین بیان و گفتار و نیز آداب و رسوم روستاییانشان با گیلانیان گواه بر این ادعا است و از کجا که پرتقال، صورت دیگر از پرتوی و پارتی نباشد، همچون اسپانی و سپاهان یا اصفهان و جرمن و گرمان (ایل گرمانج) و سکسون و سگزی ... .
و این مطالبی است که بایستی عمرها بر روی تحقیق آن صرف گردد.
از جمله مشتقاتی که از "ایر" ساخته شده، واژهی مرکب "دلیر" است که باید آن را دیل ایر (dileer) با تخفیف مصوت بعد از "دال" خواند. بنابراین "دلیر" نیز صفت "ایر" یا "ایرانی" است، یا کسی که همچون ایرانی دلیر باشد. و این شعر فردوسی، آنجا که بهرام ایرانی بر دست تژاو میمیرد شاهد آن است:
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
"دلیـر" اندر آمـد ز بالا بـروی
واژه "دلیر" در اشعار با واژههایی همچون sheer (جانور درنده) و seer (مخالف گرسنه)[٣] قافیه شده، این بیت در سیر شدن یزدگرد از پادشاهی است:
[۱]- نوا یعنی گرگان [۲]- اما متاصفانه یا از روی بیاعتنایی یا بهعلت آگاهی دستگاههای جاسوسی انگلیس از معنی بزرگ این واژه، کشورهای غربی آن را IRAN نوشتند و خواندند و هم اکنون ما هم آن را بههمین گونه تلفظ میکنیم، کما اینکه اخیراً عدهای لوس بیفرهنگ بهتقلید از فرنگ رفتهها آن را "ایرون" میگویند و بعید نیست که در آینده نزدیک در کتابها نیز بههمین صورت بیاید! ای کاش آن اروپاییایی که حتی معنی نام ایران را بدنگونه تغییر دادهاند، تا جهانیان ندانند که معنی آن، "کشور آریاییان" است، به اندازه یک هزارم ایرانشناسان بزرگ اروپایی که سرتاسر عمر خود را در تلاش برای دوباره شناساندن ماهیت ایرانی گذراندهاند، انصاف و مردانگی میداشتند! تا لااقل این نام، بهصورت سالم بر جای میماند! [۳]- شیر خوراکی shir تلفظ میشود و شیر جانور sheer و این تلفظ هنوز در بسیار استانهای ایران روان است! شعر معروف مولوی نیز اشاره به این میکند که این دو واژه، در دل نوشتن یکی هستند، نه در خواندن:
کار نـیـکان را قـیــاس از خـود مگـیــر
گرچه باشد در نوشتن، شـیر، شـیر
آن یکی شیری است کادم میخورد
وان دگر شیری است کادم میخورد
آن یکـی شــیری اســت انـدر بـادیـه
وان دگـر شــیـری اســت انـدر بادیـه
به همین ترتیب سیر بهمفهوم ضد گرسنه seer و سیر برادر پیاز sir و این نیز هنوز در نیشابور رایج است. و نیز "دیر" بهمعنی مخالف زود که deer تلفظ میشود رجوع کنید به فرهنگ پهلوی، و فرهنگ هزوارشهاش پهلوی.
[۴]- فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، رویههای ٢۱۹ تا ٢٢۴.
دکتر ذبیحالله صفا، پژوهشگر، مترجم، مصحح متون، استاد ممتاز دانشگاه تهران، شخصیت برجستهی ادبی در ایران کنونی و از جمله نویسندگان اصلی دانشنامهی ایرانیکا بود. از آثار مشهور او کتابهای تاریخ ادبیات در ایران، حماسهسرایی در ایران و تاریخ تحول نظم و نثر فارسی است.
باری دکتر عبدالحسین زرینکوب نوشت: «در تاریخ از بیطرفی و حقیقتجویی سخن بسیار گفتهاند. لیکن این سخن ادعایی بیش نیست. مورخ از همانجا که موضوع تاریخ خود را انتخاب میکند، در واقع دنبال هوس و میل خود میرود و از بیطرفی خارج میشود.» دکتر ذبیحالله صفا هم که «کوشانیان و داستانهای ملی ایران» را موضوع تحقیق خود قرار داده، برای آن است که رعبتی و مصلحتی او را به حوادث آن سرزمین که وطن خاص اوست، علاقهمند کرده است. بنابراین، بیطرفی مورخ، ادعایی است که بهدشواری میتوان آن را تأیید کرد. بهویژه آنکه همهچیز را بهنام «ایران» و برای «ایران» رقم میزند. بههر حال، ایران او گشاد دامنتر از ایران کنونی است.
در شاهنامهی استاد طوس چندبار بهکلمهی «کُشانی» و بهنام پهلوانانی مانند کاموس کشانی و اشکبوس کشانی باز میخوریم. مقالهی حاضر برای بحث در باب این قوم و پهلوانان آنان است.
کلمهی کشانی در شاهنامه که امروز آنرا بهاشتباه بهفتح اول میخوانیم قاعدتاً باید بهضم اول خوانده شود، زیرا بازماندهی از نام «کوشان» و خاطرهپی از امپراطوری وسیع کوشانی است که در دورهی اشکانی و قسمتی از اوایل عهد ساسانی در مرزهای شرقی و شمال شرقی ایران از اواسط آسیا تا مصب رودخانهی سند گسترده و یکی از سه امپراطوری قوی آن روزگار بود که مراد از دوتای دیگر شاهنشاهی ایران و امپراطوری روم شرقی ست.
تاریخ این امپراطوری وسیع و قدرتمند که مدتها موجب اشتغال خاطر همسایگان، علیالخصوص شاهنشاهان اشکانی در سرحدات شرقی ممالک آنان، بوده از جهات گوناگون قابل مطالعه است زیرا تمدن و فرهنگی که در بیشتر نواحی آن امپراطوری بزرگ رایج بوده غالباً تحت تأثیر تمدن و فرهنگ ایرانی واقع بوده و با آن ارتباط مستقیم داشته است و همین امر موجب آمیختگی قسمتی از حوادث تاریخی کوشانیان و اشکانیان در داستانهای ملی ماست و بههمینسبب تحقیق در تمدن و هنر کوشانی از جملهی مسائلی است که برای روشنشدن قسمتهایی از حوادث تاریخی ایران و خاصه قسمتهایی از داستانهای ملی ایران از جملهی واجبات است.
نکتهی اساسی و مهم در این تحقیق و تحقیقاتی نظیر آن، آنست که نمیتوان تمدن نواحی مختلف فلات پهناور ایران و حتی قسمت بزرگی از فلات پامیر و پارهیی دیگر از نواحی آسیای میانه را بدون مطالعه و یکنوع مقایسه دربارهی همهی آنها مورد مطالعهی دقیق قرار داد. در چنین مواردی است که تاریخ و باستانشناسی دست احتیاج بهطرف یکدیگر دراز میکنند و از ثمرات علمی یکدیگر برخوردار میشوند.
علاوه بر این مشرق فلات ایران و نواحی مجاور آن تا درهی سند از جنوب غربی و درههای سیردریا و آمویهدریا و دامنههای فلات پامیر در یک روزگار دراز صحنهی وقایع بسیار مهمی بود که علمای تاریخ هنوز نتوانستهاند همهی آنها را با نظم و ترتیبی چنانکه باید تدوین نمایند. علت اساسی آنست که این ناحیهی وسیع در یک مدت طولانی از ادوار تاریخی مورد تاختوتاز قبایلی بود که از بیابانهای آسیای مرکزی بنهکن و بها احمال و اثقال در طلب آب و نان بهنواحی حاصلخیز جدید روی میآوردند. سکاها، یوئهچیها، هفتالها و نظایر آنان پیشروان اقوامی از قبیل غزها و قارلقها و تاتارها و مغولها و قبایل دیگرند که مدتها قسمتهای شرقی فلات ایران را میدان تاختوتاز خود قرار میدادند. وسعت دامنهی فعالیت این اقوام بستگی داشت بهسردارانی که آنها را هدایت میکردند و سرداران و یا شاهانی که در برابر حملات آنان مقاومت مینمودند؛ و مخصوصاً مرزبانانی که از دیرباز در ایالات سرحدی ایران سمت دفاع از شاهنشاهی را بر عهده میگرفتند در این زد و خوردها سهم عمدهای را بر عهده داشتند.
در این سرزمینها بعد از فتوحات اسکندر سلوکیها و ساتراپهای یونانی و امرای هند و ایرانی و سکاها و پارتها و هندوپارتها و و سیتوپارتها و یوئهچیها و طخارها و از آن میان امپراطوری نیرومند کوشان یکی بعد از دیگری رویکار آمدند و چنان حوادث مهمی در این قسمت از آسیا ایجاد کردند که تحقیق دربارهی آنها و تنظیم دقیق تاریخ آنها مدتها وقت و مخصوصاً اکتشافات باستانشناسی ژرف و دقیقی لازم دارد.
طرحی که یونسکو در آخرین کنفرانس خود، دو سال قبل، دربارهی تحقیق در تاریخ تمدن و هنر آسیای مرکزی پذیرفته و اکنون در حال اجراست در حقیقت ناظر بر همین امر است. در این طرح بهتمدن و هنر دورهی کوشانیان اهمیت زیادی داده شده است، زیرا تمدن کوشان از طرفی وارث تمام جریاناتی است که در ناحیهی سند و سیستان و افغانستان امروزی و بعضی از نواحی مجاور شمالی آن از عهد هخامنشیان تا آغاز تاریخ مسیحیت روی داده بود و از طرف دیگر نمایندهی تمدنیست که عنصر ایرانی در آن سهم اساسی دارد و تحقیق دربارهی آن تمدن مساعدت مستقیمی است بهمحققانی که دربارهی تمدن و هنر ایرانی در روی فلات ایران و نواحی مجاور آن کار میکنند.
ذکر تاریخ امپراطوری کوشان در این گفتار بهنظر من زائد است ولی نمیتوان فراموش کرد که این امپراطوری وسیع از اواسط قرن اول تا اواسط قرن سوم میلادی یکی از سه قدرت اساسی عالم بعد از دولت روم و دولت اشکانی شمرده میشد و با شاهنشاهی عظیم ایران رابطهی جنگ و صلح و همچنین مراودات دائم فرهنگی و مدنی داشته است. همین دولت مقتدر است که جانشینان گندوفارس (Gondopharcs) را از میان برداشت و از جانب مغرب امپراطوری خود تا سیستان و مرو و هرات پیش آمد و پنجه در پنجهی ملوکالطوایف شرقی اشکانی و حتی شاهنشاهان اشکانی درافگند و از زمان «کوجولا» (Kujula) و «وینا» (Wina) یعنی از آغاز عهد این دولت بهبعد مزاحم مستقیم شاهنشاهی اشکانی در مشرق و یکی از علل بزرگ اشتغالات فکری اشکانیان شده بود.
از تعداد جنگها و صلحهای کوشانیان با اشکانیان اطلاعات جامع و صریحی نداریم، اما همینقدر میدانیم که کوشانیان حتی در دورهی قدرت خود یعنی در عهد سلطنت «کانیشکا» (۱۴۴-۱٧٣ میلادی) نتوانستند در امپراطوری اشکانی نفوذ بیشتری از آنچه گفته شد حاصل کنند و اگرچه برخی این توقف و عدم پیشرفت را نتیجهی بیمیلی کوشانیان بهفتح اراضی خشک مشرق ایران دانستهاند، ولی هیچ معلوم نیست که امپراطوران فاتح کوشان از سرزمینهای پرثروت خراسان و گرگان و دهستان (منزلگاه قوم داهه) از روی میل چشمپوشی کرده و بهتاختوتازهایی برای نفوذ مداوم بهطرف مغرب مبادرت ننموده باشند.
این حدس را روایاتی که از منابع بودائی بهدست میآید تقویت میکند، زیرا بنابراین روایات میان کانیشکا و دولت اشکانی جنگی درگرفت. قاعدهی این جنگ میبایست در عهد بلاش سوم که از ۱۴٨ یا ۱۴۹ تا ۱۹۱ میلادی سلطنت کرده است رخ داده باشد، و مثلاً کوشانیان در این اوقات از گرفتاری بلاش با رومیان و جنگهای متمادی که با آنها داشته است استفاده کرده و خواستهاند از ضعفی که بدینطریق، و مخصوصاً بر اثر شکست بلاش از کاسیوس و از دست دادن قسمتی از اراضی اینسوی فرات برای دولت اشکانی حاصل شده بود، استفاده کنند و شاید همین گرفتاری در مشرق بود که بهبلاش سوم فرصت نداد تا بعد از بازگشت رومیان اراضی از دسترفته را از دست امرای دست نشاندهی رومی بیرون بیاورد.
گویا این موقعشناسی دولت کوشان بیثمر نبود و بعضی از نواحی شرقی شاهنشاهی اشکانی موقتاً بهدست آنها افتاد ولی در عهد بلاش چهارم که از سال ۱۹۱ تا سال ٢٠٧ میلادی شاهنشاهی میکرد، باید این محرومیت جبران شده باشد زیرا باز بنابر همان مأخذ بودائی در آغاز جنگهای بلاش با کوشانیان برد با آنها بود ولی بعداً مجبور بهعقبنشینی شدند و مقداری از متصرفات غربی خود را از دست دادند.
با توجه باین مقدمات میبینیم که امپراطوری زورمند کوشان نهتنها مدتی شاهنشاهی ایران را از توسعه بهطرف مشرق بازداشت بلکه اولاً قسمت بزرگی از متصرفات خاندانهای پارتی مشرق را از دست آنها بیرون آورد و ثانیا تا دیرگاه بهعنوان یک عامل بزرگ تهدید نظامی و اقتصادی در کنار دولت اشکانی بهسر برد و همین مطالب است که باعث اشتغال سریع دولت ساسانی در اوایل تشکیل آن دولت، یعنی در دورهی فرمانروایی شاپور اول (٢۴۱-٢٧۱ یا ٢٧٢ میلادی)، نسبت بهکار آن سلسله شد چنانکه سپاهیان او نخست پیشاور پایتخت زمستانی کوشانیان را فتح کردند و بعد از تصرف درهی سند و اشغال شهر کاپیسی نزدیک کابل که پایتخت تابستانی آنان بود، و عبور از هندوکش بهفتح بلخ و سمرقند و تاشکند توفیق یافتند و بدینطریق یک امپراطوری نیرومند که دو قرن تمام شاهنشاهی اشکانی را از مشرق تهدید میکرد از میان رفت و فقط آثاری از دورهی درخشان خود در دل خاک باقی نهاد که نزدیک بههفده قرن بعد از آن موضوع خوبی برای کار باستانشناسان زیرک اروپایی گردید.
عجب آنست که تاریخنویسان ایرانی در تواریخ منظم و مدون خود از شرح چنین سلسلهی مهم و دورهی پراهمیتی غفلت کردند. شاید علت اساسی این امر ذهولی باشد که معلول گذشت قرون و صروف دهور است. اما این مطلب زیاد قابل تأمل نیست، زیرا در تاریخنویسی ایرانیان نظیر همین غفلت را نسبت بههمعصران شاهان کوشانی یعنی اشکانیان هم ملاحظه میکنیم، همان سلسلهی مهمی که فردوسی دربارهی آن میگوید:
چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان
نـگــویــد جـهــانـدیـــده تـاریـخشــان
از ایشــان جـز از نـام نشـــنیـدهام
نـه در نــامــهی خـســــروان دیــدهام
در مآخذ دیگر فارسی و عربی هم که اسم بعضی از شاهنشاهان این سلسلهی عظیم آمده مطلب بهنحو اجمال و اختصار ذکر شده است زیرا مآخذ همهی آنها یعنی خداینامه و دیگر منابع پهلوی نظیر همین بیعدالتی را دربارهی آن سلسلهی مقتدر و مدافع بزرگ ایران کرده بودند و شاید علت واقعی امر دشمنی دیرین ساسانیان با خاندان سلطنتی اشکانی و بیم از بازماندگان آن سلسله در شمال و شمال شرقی ایران بوده است.
اما اگر منابعی که زیر نظر مقامات رسمی دورهی ساسانی ترتیبیافته یا از مآخذی که تحت تأثیر آنها بهوجود آمده بود، بگذریم ملاحظه میکنیم که ذهن داستانگزاران ایرانی نقیصهی کار دستهی دیگر را جبران کرده است.
مقصود از این داستانگزاران راویان اخبار تاریخی ایران است که مطالب خود را بهصورت قصههای منظم بیان میکردند و روایات شفاهی آنان شامل مطالبی از تاریخ ایران شرقی با بعضی نفوذها از تاریخ قسمت غربی ایران قدیم مخصوصاً تاریخ دولت هخامنشی بوده است.
قسمت بزرگی از وقایع پهلوانی دورهی سلطنت کیانیان در شاهنامه انعکاسهای مهم و گاه صریحی است از تاریخ دورهی اشکانی مخصوصاً تاریخ خاندانهایی از قبیل دولت هندوپارت در سیستان و سند و گودرزیان در گرگان، و سلطنتهای سلاطین مهمی مانند ولاش سوم و چهارم و واردانس و نظایر آنها.
اتفاقا روابطی که میان همیندسته از امرا یا شاهنشاهیان اشکانی با کوشانیان در تاریخ ملاحظه میشود در داستانهای شاهنامه نیز منعکس است منتهی در اینجا کوشانیان بهصورت پهلوانان کشانی در شمار متحدین تورانیان با ایرانیان جنگ میکنند و بنابر آنچه از ظاهر داستان بر میآید زورمندترین متحدین آنان هستند و با اقوام دیگری از قبیل سگساران (سکاها) و سقلابیان (اسلاوها) و هندوان از ولایت سند، و چغانایان و شگنیان یعنی همانکه امروز چغنی میگوئیم، و حتی چینیان که مقصود زردپوستان آسیای مرکزی است، بر ضد سردار بزرگ ایران گودرز کشوادگان همکاری میکنند، و تمام وقایع آنها که سرانجام بهدست رستم یعنی همان رتستخم (Rotstakhm) متون پهلوی پایان میپذیرد، تحت عنوان «داستان رزم کاموس کشانی» در شاهنامهی فردوسی ملاحظه میشود. فردوسی داستان این رزم را همچنان که خود گفته است از یک مأخذ مکتوب فراهم کرده است که مبتنی بود بر روایات قدیم.
کنـون رزم کامـوس پیـش آورم
ز دفـتـر بهگـفـتـار خـویـش آورم
بهگفـتـار دهـقـان کنـون بازگـرد
نگـر تا چه گویـد جهاندیـده مـرد
این داستان متکی است بر داستان طولانی دیگری که عبارتست از لشکر کشیدن طوس بهترکستان و شکست او و بازگشت به ایرانزمین. در این جنگ از مهمترین وقایع،ق تل فرود و پلاشان است بهدست فرزندان گودرز که انعکاسات بسیار صریح و روشنی است از اختلافات میان گوترزس گئوپوئروس (Gotarzes Geopothros) و خانوادهی او با واردانس پسر اردوان سوم که بهسال ۴٢ میلادی شاهنشاهی یافت و بهسال ۴٦ میلادی در حال مراجعت از گرگان ناگهان کشته شد؛ بنابر بعضی روایات این گودرز همان برادر واردانس و پسر اردوان و شاهنشاه سختگیر اشکانی بود و بههر حال وضع او و واردانس مشابهت بسیار با داستان فرود شاهزادهی کیانی در شاهنامه دارد که بهدست خاندان گودرزی در حصارگاه خود از میان رفت.
واقعهی پلاشان هم انعکاسی است از اختلافات میان خاندان گودرز، که ملوکطوایف هیرکانیا بودهاند، و بلاش اول که از سال ۵۱ میلادی شاهنشاهی یافت شورش حکام هیرکانیا همچنان که میدانیم طولانی و مخالفت آنان با بلاش جدی بود چنانکه گویا با رومیان از در اتحاد درآمده و ظاهراً با کوشانیان که اوایل دورهی فتوحات خود را میگذرانیدند روابطی ایجاد کرده بودند که قاعدتاً نبایست پایدار و مستمر مانده باشد. علی ایحال در شاهنامه پلاشان از دشمنان ایران شمرده شده است و علت آن طبعاً اتکأ مطالب بر داستانهای مربوط بهخاندان گودرزیان گرگان است که در نواحی شرقی ایران شایع گردیده و استقلالطلبی آنان در مقابل دولت مرکزی اشکانی بهصورت مبارزات شجاعانه در آن داستانها جلوهگر شده بود.
بعد از داستان بر ماجرای مذکور همچنان که گفتهام داستان رزم کاموس بهمیان میآید که در آن گودرز سمت فرمانروایی دارد و عدهی کثیری از خاندان خود را از دست میدهد. مسلماً اساس داستان دشواریهایی است که بعد از دورهی پیشرفت و کامیابی سابق برای خاندان گودرزی هیرکانیان پیش آمد و آنرا ضعیف و ناتوان نمود و استبعادی ندارد که این دشواریها موروث فشارهای کوشانیان در دورهی قدرت آنان، بر ولایات شرقی اشکانیان و مخصوصاً بر گرگان بوده باشد زیرا چنانکه میدانیم دولت کوشانی برای در دست داشتن راه تجاری با روم حاجت مبرمی بهتسلط بر سواحل شرقی دریای مازندارن داشت.
در داستان رزم کاموس بعد از آنکه پادشاه توران از تقویت سپاهیان ایران با عناصر مختلف مخصوصاً گودرز و فرزندان و قوای کثیر او آگاه شد از خاقان و از کاموس کشانی یاری گرفت و نزد پیران سردار خود فرستاد.
به پیران فرستاده آمد ز شاه
که آمد ز هرجا فراوان سپاه
سپاهی که دریای چین را ز گرد
کند چون بیابان بروز نبرد
یکی مهتر از ماورالنهر در
که بگذارد از چرخ گردنده سر
تنش زور دارد بهصد نره شیر
سر ژندهپیل اندر آرد بزیر
بهبالا چو سرو و بهدیدار ماه
جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
سر سرفرازان و کاموس نام
بر آرد ز گودرز و از طوس کام
ز مرز سپیچاپ تا مرز روم
سپاهی که بود اندر آباد بوم
کشــانی چـو کاموس شمشــیرزن
که جسمش ندیدست هرگز شکن
همـــه کـارهـــای شـــــگـــرف آورد
چـون خـشـــم آورد بـاد و بـرف آورد
در اینکه اسم کاموس قابل انطباق بر کدامیک از اسامی شاهان مقتدر کوشان باشد فعلاً اظهار روشنی نمیتوان کرد، فقط بهمحققان تاریخ کوشانی و به باستانشناسانی که از راه حفاری و اکتشافات خود دنبال یافتن چنین اسمی بروند، توصیه میکنیم که چندان بهانطباق سنوات سلطنت بازماندگان وی بهدوره معین و مصرحی توجه نکنند، زیرا در داستانهای حماسی و قهرمانی هیچوقت چنین صراحت و قاطعیتی در تاریخ مناط اعتبار نیست. این کاموس هرکدام از پادشاهان و سرداران کوشانی بوده باشد، از جملهی مقتدرترین آنهاست و اگر چنین باشد چه مانعی دارد که او را بر کانیشکا انطباق دهیم زیرا تغییر نام در این مورد بههمان حد از احتمال است که مثلاً دربارهی نام مهرداد بهمیلاد و نام سپنددات بهاسفندیار و نام گندافرز بهبرزافره و سپس بهفریبرز و بسی از نامهای دیگر که از صورتهای قدیم خود در شاهنامه بهصورتهای بسیار جدید و گاه خیلی دور از اصل تبدیل یافته است.
خاصیت کار کاموس در این داستان از شاهنامه در آنست که اولاً معتقد بههیچگونه سهلانگاری و استعمال نسبت بهنیروی جنگندهی ایران نیست و از طرفی دیگر خود و سردار بزرگش اشکبوس مرکز قدرت و موجب اصلی مقاومت سپاه توران در برابر قوای ایران محسوب میشوند و وجود آن دو مایهی رعب و هراس عظیمی در میان سپاه ایران است.
کاموس در این لشکرکشی، که در شاهنامه باسم تورانیان تمام شده است، قصد فتح تمام ایران و قتل و غارت این سرزمین و برانداختن حکومت آن را دارد و چون پیران پیشنهاد آسایش بهخاقان و همراهانش کرد،
چنین گفت کاموس کاین رای نیست
بدین موش اندر مرا پای نیست
بدین مایه مردم بدینگونه جنگ
چرا جست باید به چندین درنگ
بسازیم و یکباره جنگ آوریم
بر ایشان در و کوه تنگ آوریم
به ایران گذاریم از ایدر سپاه
نمانیم تخت و نه تاج و کلاه
برو بوم یکباره ویران کنیم
بهکام دلیران و شیران کنیم
زن و کودک خرد و پیر و جوان
نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان
بهایران نمانم بروبوم و جای
نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای
این ابیات باید نشانهی مقاصدی باشد که پادشاهان فاتح کوشانی نسبت بهایران و یا لااقل نسبت بهمتصرفات گودرزیان و متحدین داهی ایشان داشته و گویا بر اثر همین مقاصد جنگهای سرحدی خونینی را بهراه انداخته و آسیبهای بسیار بهقوای گودرزیان رسانیده بودند.
داستان رزم کاموس کشانی یکی از داستانهای بسیار طولانی شاهنامه است که سرانجام بهعجز گودرز و فرزندان و نبیرگان وی و دخالت بیاثر فریبرز که شباهت بیکنوع شکست و ناکامی دارد، میانجامد. آیا نمیتوان این دخالت مقرون بهترس فریبرز یعنی بر زافره را نشانهیی از عدم مقاومت اعقاب گندافرز در مقابل تعرض کوشانیان شمرد؟
با کشتهشدن اشکبوس کشانی و کاموس کشانی بهدست رستم شکست تورانیان از ایرانیان مسلم میشود و تمام متحدین پادشاه تورانی طریق فراز میگیرند. اما اینکه این رستم یا رتستخم متون پهلوی کیست باید در بحث دیگری حل شود، منتهی باید در اینجا بهیادداشت که در حماسهی ملی ما تمام مبارزات ایرانیان در مشرق در برابر یک قوم بهنام تورانی و یک کشور بزرگ که تورانزمین باشد، انجام میگیرد زیرا همه این داستانها مبتنی است بر کشمکشهای اقوام آریایی ایرانی مشرق با یکدسته از همنژادان خود که در اوستا توئیری (Tuirya) نامیده میشوند و پادشاهان و سرداران بزرگشان در اوستا «فرنگرسین» و «اغرارث» و «کرسوزد» و «ارجتاسپ»[۱] یعنی افراسیاب و «اغریرث» و «کرسیوز» و «ارجاسپ» نام دارند که خاندان «واسکی»[٢] یعنی اخلاف «واسک»[٣] که در زمانهای بعدی به «ویسه» تبدیل شده است، با آنان همکاری میکنند و از این پسران «واسک» در شاهنامه نام چند تن را ملاحظه میکنیم.
در روایاتی که جانشین اشارات اوستایی گردید همه دشمنان شرقی ایران تورانی و یا متحدین تورانیان دانسته شدهاند و از اینجاست که میبینیم کوشانیان هم که خود یک قدرت معتنابه در مشرق بودهاند زیر دست و بهفرمان پادشاه توران بهایران حمله میکنند همچنان که نژادهای قوی دیگر از قبیل شگنیها و اسلاوها و نظایر آنها.[۴]
تیمور در سال ۷۸۳ هجری در پی جنگی خونین و مرگبار هرات را تسخیر کرد و به فرمانروایی آل کرت در این شهر پایان بخشید. تسخیر هرات به دست سربازان تیمور با خرابی و ویرانی تقریبا کامل این شهر همراه بود.
تیمور در سال ۸۰۷ و زمانی که قصد حمله به چین را داشت، از دنیا رفت و چهارمین پسر او، شاهرخ میرزا، در همان سال در هرات به پادشاهی رسید و این شهر را بهعنوان پایتخت خود برگزید.
مسجد جامع هرات یکی از بناهای است که در عصر تیموریان ساخته شد
تیمور چهره دوگانه داشت. جنگنجویی بیباک، که در عین حال از علما و هنرمندان سخت حمایت میکرد. ولی شاهرخ، پسر او، گویا تنها هنرمند پروری را از او به ارث برده بود.
با استقرار حکمروایی شاهرخ بود که بهتدریج آرامش جای آشفتگی را گرفت. خرابیهای تیمور در هرات به سرعت جبران و وضعیت فرهنگی و هنری به گونهای متحول شد که به گفته محمدمسعود رجایی، رئیس انجمن ادبی هرات، تا آن زمان تاریخ آسیا نظیر آن را به یاد نداشت.
آقای رجایی گفت: "دوره تیموریها از لحاظ پیشرفت و رونق و شگوفایی هنرهای گوناگون واقعا از دورههای بیمانند در تاریخ آسیا و خصوصا در خراسانزمین بوده است. در این دوره هنرهایی مثل معماری، و صنعتهای چون کاشیسازی، سنگتراشی، نقاشی، خطاطی، مینیاتوری، تذهیب، صحافی و کاغذسازی به اوج خود رسیده بود که واقعا حیرتآور است."
نورالدین عبدالرحمان جامی، کمالالدین بهزاد، عبدالقادر گوینده، میرک نقاش، شمسالدین حکاک، زینالدین معمار و جعفر خطاط، از مهمترین چهرههای هنری تاریخ هرات بودهاند.
این چهرهها به باور برخی از پژوهشگران، پیشرفت شان را مدیون حمایتهای مداوم شخصیتهایی مانند شاهرخ میرزای تیموری، همسر او، گوهرشاد بیگم، بایسنغر میرزا پسر شاهرخ، سلطان حسین بایقرا و وزیر او، امیرعلیشیر نوایی بودهاند.
در دوره تیموریان هنر معماری رشد و توسعه یافت
از آقای رجایی، رئیس انجمن ادبی هرات پرسیدم که چگونه فرزندان و نوههای جنگاور بزرگی مانند تیمور، سازندگان بی بدیلی در تاریخ منطقه میشوند.
او در پاسخ گفت: "وضعیت فرهنگی این سرزمین باعث شد که انسان خشن و جنگجویی چون تیمور تسلیم این وضعیت شود و از وضعیت فرهنگی منطقه اثر بپذیرد و بالاخره به فکر این شود که سمرقند را به عنوان پایتخت خود و یکی از شهرهای پرورش هنر و فرهنگ بسازد. شاهرخ میرزا نیز بنا بر خوی و خلق خراسانی به حیث یک شاه هنرپرور قد علم کرد.
محمدناصر ناهض تیموری، عضو انجمن ادبی هرات اما میگوید بسیاری از شاهان و شاهزادگان تیموری خود ذاتا هنردوست و هنرپرور بودهاند نه ترکتازانی که تنها تحت تاثیر فضای حاکم در هرات آن روز با مفهوم هنر و هنرپروری آشنا شده باشند.
آقای ناهض تیموری گفت: "من به این باورم که خود آنان [تیموریان] مشوق این هنرها بودهاند. اگر پیش از آن هنری هم وجود داشت بسیار اندک، ناچیز و در حالت اضمحلال بود. "هنر یک جو نمیارزد، نباشد گر هنربازی". مشوق تمام هنرمندان هرات عصر تیموریان هرات، همان خانواده تیموریان بوده است. آنها هرمندان را تشویق و ترغیب کردند تا هنر را به چنین ابهتی رساندند."
توفیق سبحانی، نویسنده و پژوهشگر ایرانی نیز در مورد تیموریان هرات دیدگاه مشابهی دارد. او میگوید که بسیاری از شاهان و شاهزادگان تیموری تنها مشوق نه بلکه خود هنرمند و دانشمند بودهاند.
آقای سبحانی گفت: "اکثر حکام آن دوره مثل شاهرخ، مثل الغ بیگ، خودشان اهل هنر بودند. امیر علیشیر و قبل از او یا بعد از او عالمان برجسته بودند بودند در حالی که از حکام هم بودند."
در مورد انگیزه هنرپروری تیموریان دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. ترفندی برای کسب مشروعیت، کوششی برای تضمین جاودانگی، تجملپرستی و یا نمایش اقتدار. ولیشاه بهره، شاعر و نویسنده و رئیس اطلاعات و فرهنگ هرات دیدگاه دیگری دارد.
او میگوید توجه شاهرخ میرزا به شکوه سمرقند و حضور شخصیتهای برجسته علمی و فرهنگی در هرات به شاهرخ انگیزه داد تا کله منارهای ساخته شده توسط تیمور را با ساختن منارههای مساجد و مدارس جبران کند.
آقای بهره گفت: "شاهرخ از داشتههای فرهنگی سمرقند که با توجه تیمور بههم رسیده بود، استفاده زیادی کرد و چون از جنگهای پدرش، امیر تیمور، و کله منارهایی که در جنگهای پدرش ساخته شده بود، رنج میبرد، خواست تا عصری را اساس بگذارد که در واقع روپوشی باشد بر افراطگراییها و مخصوصا کشتار بیرحمانه تیمور، که در جریان فتوحات او رخ داده بود."
برخی از پژوهشگران با توجه به کیفیت میراث فرهنگی تیموریان، هرات قرن نهم هجری را از لحاظ هنری و فرهنگی همتا و رقیب ایتالیای عصر رنسانس میدانند. شماری دیگر اما بر آنچه که خلاء علمی در این عصر توصیف میشود، انگشت انتقاد میگذارند و میگویند که دوره تیموریان هرات تنها در زمینه شگوفایی هنرهای گوناگون خوش درخشیده است و نه در زمینه رشد و پیشرفت علوم.
منارهای هرات که در عصر تیموریان در واقع برجهای دیدبانی شهر و همچنین در شب راهنمای کاروانها بودهاند
ذبیحالله صفا در کتاب تاریخ ادبیات در ایران نوشته که در این عصر ذوق بلند از مغزها به سر انگشتان منتقل میشود و در هنرهایی مانند نقاشی، معماری، کاشیسازی و خطاطی تجلی میکند. مرحوم صفا معقتد بود که در این دروه علوم هرگز پیشرفتی قابل ملاحظهای نکرد.
او در جلد چهارم تاریخ ادبیات در ایران – که به بررسی دوره تیموریان اختصاص دارد – در این مورد نوشته است: فرزندان تیمور و جانیشینان او هم البته علمای شرع و مشایخ صوفیه را به سبب اعتقادات دینی و خرافی خود بزرگ میداشتند، اما نه به قصد اشاعه علوم عقلی و حکمت و حکما، بلکه به علت حرمت شرع و تظاهر به این احترام."
ذبیحالله صفا افزوده است: "علما در عهد تیمور غالبا صبغه دینی دارند و حد اکثر آن است که جامع معقول و منقول باشند و شما میدانید که آن علوم معقول هم که این دسته میدانستند تا این زمان کاملا صبغه دینی گرفته بود و عالمانی که به علوم طبیعی و ریاضی بپردازند هم بسیار کم بودند و هم درس خواندگان مطلعی بودند و نه عالمان مبتکر."
مرحوم صفا اما الغ بیگ را، که در سمرقند دستآوردهای قابل ملاحظهای در زمینه علم نجوم داشت، "استثنایی" در این مورد میخواند. محمد ناصر رهیاب، نویسنده و پژوهشگر افغان اما برعکس معتقد است که در قرن نهم هجری در هرات در زمینه تولید فکر و پیشرفت علمی هم کارهای در خور توجهی صورت گرفته بود.
آقای رهیاب گفته است: "دوران تیموریها به خصوص شهر هرات میخواهد تولید فکر بکند، تولید فرهنگ بکند و تولید علم. در همان زمان ما دانشگاه داشتهایم. مدرسه گوهرشاد دقیقا پهلوی نظامیه بغداد مینشیند و هیچ کمی از آن ندارد. از همین رو، صدها دانشمند و عالم از این مدرسه در حوزههای مختلف علمی بیرون میشوند."
در حال حاضر با آنکه چند قرن از زمان طلوع و افول ستاره تیموریان گذشته، درخشش میراث ماندگار آنان هنوز حفظ شده است ـ در برخی زمینهها پررنگ ولی در بعضی حوزههای دیگر کمرنگتر.
آثار بازمانده از زمان تیموریها حالا در زمینههای مختلف مانند نقاشی، معماری، ادبیات، موسیقی و غیره نیاز به تحقیق و مطالعه و حفاظت دقیق دارد.[۱]
سَکاها (Scythians)، که نامهای متفاوت آلانها، سکیتها، و ماساژتها نیز شناخته میشوند، دستهای از مردمان کوچنشین آریاییتبار، از شاخهای تورانی بودند، که قدمت آنها، به سده هشتم پیش از میلاد مسیح بر میگردد. سکاها از روزگار کهن تا آغاز عصر مسیحیت، بر دشتهای اوراسیا مسلط بودند و در قلمرو وسیعی از سواحل شمالی دریای سیاه در غرب، تا مرزهای شمالی چین در شرق، به زندگی چادرنشینی روزگار میگذراندند.
اصلیترین اثر مربوط به سکاهای باستان، کتاب تاریخ هرودوت است. در پرتو نتایج حاصله از کندوکاوهای باستانشناسی میتوان بر توضیحات هرودوت مهر تأیید زد. با این حال، بهنظر میرسد که وی اطلاعات کمی از بخش شرقی سرزمین سکاها داشته است. وی غالباً کلیگویی از وقایع استثنائی دارد و گویا برخی از وقایع را که در یک منطقه ولی در دورههای مختلف رخ داده است، بهطور خلاصه بیان میکند. نظریه مورد علاقه هرودوت عقیدهی مبهم در مورد اقوام باستان ساکن در سرزمین سکاها و نظر وی در مورد وسعت و وضع کشور آنها، اغلب مورد بحث و نقد بوده است.
گزارشهای هرودوت از افسانهها و داستانهای اسکیتی و بهوجود ادبیات بسیار غنی و بهویژه، حماسی زبان سکایی باستانی گواهی میدهد. با این وجود، تنها آثار بازمانده از زبان سکایی باستان، برخی اسامی افراد، قبیلهها و مکانها در کتیبههای یونانی منطقه پنتوس و در آثار یونانی است، که بر اساس آنها و به کمک زبانهای آریانی کهن (اوستایی و فارسی باستان) و نام چند مکان (تپه، رودخانه در اوکراین و جنوب روسیه)، میتوان برخی از واژههای این زبان را بازسازی کرد.
سکاها از مهمترین قبایلی بودند که بیشترین تأثیر را در شکلگیری جامعه ایرانی داشتند و از مهمترین عوامل ضعف یا قوت دولتهای اولیهی ایران باستان به شمار میروند. لذا معرفی و بازشناختن آنان، از ضروریترین مباحث نقش قبایل در شکلگیری حکومتهای ایران باستان است.
سکاها از جمله گروههای مهاجری بودند که همزمان با آغاز مهاجرتهای بزرگ آریاییان، از نواحی آسیای میانه یا شمال فلات ایران، تهاجمات متعددی را بهمنظور دست یافتن یا استقرار بر مناطق ایران انجام دادند.
ظاهراً نام سکاها در تاریخ برای اولینبار در منابع آشوری آمده و مربوط به گزارشی از زمان پادشاهی آسرحدون در حدود سال ٦٧٠ ق.م است. در آن زمان پادشاهی آنان به عهدهی کسی بهنام ایش پاکای که به همراهی «ماناها» متحداً علیه آشور پیمان بستند.
سکاها احتمالاً جزو توابع ماد بودند و زمانی که عدهی بیشتری از طوایف آنها به قفقاز و آذربایجان وارد شدند، در آن ناحیه، سرزمین مستقل سکاها را تشکیل دادند. اگر چه این مطلب هنوز به اثبات نرسیده است، ولی بر اساس گفتههای کسانی مانند دیاکونوف، این احتمال قوی وجود دارد که در محدودهی آذربایجان کنونی و دریاچهی ارومیه، اسکیتها پادشاهی مستقلی را ایجاد کرده باشند.[۱]
هرودت احتمال میدهد، ماساژتها که اطراف رود جیحون ساکن بودند، از گروههای سکایی باشند. او از این گروه بهعنوان قومی نیرومند و جنگاور نام میبرد[٢].
کمانداران سکایی - کرچ، در خاور کریمه - سده چهارم پیش از میلاد
ماریان موله، از سکاها بهعنوان ایرانیان شمالی یاد میکند و مسکن آنها را از محدوده اوکراین تا ترکستان چین ذکر میکند که بهصورت چادرنشینی زندگی میکردند و دیگر ایرانیان و هندیان از آنان به سکا یاد میکردند. در ادامه نیز ذکر میکند:
این گروه از ایرانیان (سکاها) در حدود میلاد مسیح برای غلبه بر قسمتی از ترکستان سرازیر شدند و کوشانیان که به آنان منسوب بودند، به دنبالشان آمدند[٣].
از مطالب گفته شده میتوان چنین نتیجه گرفت:
۱- سکاها از گذشتههای دور در محدودههای زاگرس و نواحی غربی و بخشهایی از شرق کشور حضور داشتهاند و این حضور آنان بعد از قرن هفتم یا هشتم ق.م در نواحی ایران ثابت شده است.
٢- قبایل سکایی پراکنده بودهاند و طوایف گوناگون سکایی، در دورههای ماد و یا پس از آن، در نواحی متفاوتی از شرق تا غرب و شمال ایران مستقر بودهاند.
٣. سکاها یکدست بودند و مسیر حرکت آنان از شرق به غرب بوده است.
آنچه که در منابع اصطلاحاً پادشاهی سکاها نامیده میشود، در واقع پایگاهی بوده است که سکاها از طریق آن برای برنامههای تهاجم خود و یا دستبرد به ملل همسایه مانند اورارتو، آشور و یا سایر مناطق بهره میبردند.
درباره اصطلاح نام ساکا یا سک و ارتباط یا عدم ارتباط آن با نام اسکیت و اشکوزا و مشابه آن نیز اشتراک نظری وجود ندارد؛ اگرچه برخی نویسندگان این واژهها را بهیک معنی و مفهوم بهکار میبرند.
دیاکونوف اسکیتها را جدی از قبال سکاها و کاملاً متفاوت با آنان میداند[۴]. اما هرودوت میگوید، سکاها، اسکیتها، همه گروه واحدی بودند که از سمت آسیای میانه و در پی تعقیب کیمریان به آسیای صغیر آمدند و تا اروپا پراکنده شدند. او تفاوتی بین گروههای سکایی قایل نیست[۵].
احتمال دارد که میان گروههای سکایی و اسکیتها قرابت و خویشاوندی نزدیکی وجود داشته باشد و از آنجاییکه سکاها از جمله طوایف آریایی محسوب میشوند، این فرضیه قوت بیشتری پیدا میکند. اما دیاکونوف تأکید دارد که اصطلاح سکا کاملاً مشخص و متفاوت با اسکست است، زیرا: خویشاوندی سکاها و اسکیتها بههر صورت که باشد، کلمهی اسکیت از لحاظ زبانشناسی هیچ وجه مشترکی با سکا ندارد[٦].
بهنظر میرسد، آنچه که دیاکونوف دربارهی سکاها و دو دستهبودن و پراکندگی آنها نقل میکند، نسبت به گفتههای هرودوت صحیحتر باشد و باید میان اسکیتهای اشکوزا و سایر سکاها تفاوت قایل شد.
نظر گروه دیگری از مورخان در مورد گروههای سکا این است که آنان ضمن داشتن طوایف متفاوت، از یک منشأ واحد هستند، اما به دلیل اختلافها و فشارهای قبایل گوناگون از جمله درگیریهای داخلی میان خود قبایل سکایی، عده از آنان مجبور به عزیمت به مناطق دیگری از جمله آسیای صغیر و اروپا میشوند.
عدهای نیز مانند فرای نظر دارند که کلمهی سکا بهمعنی مردان و از ریشهی SAK به مفهوم نیرومند بودن است[٧]. گروهی دیگر هم گفتهاند، اطلاق نام سکا عبارت از نوعی زندگی بیابانگردی است که به دلیل این که گروه سکاهای آسیای میانه بیرون از واحدهای آن منطقه و در بیابانها به شیوهی بیابانگردی میزیستهاند، ایرانیان همه آنها را با نام سکا میشناختهاند.
از آنجا که غالباً میپندارند سکاها از سوی آسیای میانه به نواحی ایران وارد شدهاند، بسیاری از داستانهای حماسی ایران که در شاهنامه به آنها اشاره شده است، با ورود سکاها و ماجراجویی آنها مطابقت پیدا میکند.
برخی اعتقاد دارند، تمامی داستانهای بزرگ پهلوانی ما که در شاهنامه بهنام جنگهای ایران و توران یاد شدهاند، عبارتاند از جنگهایی که شاهان و ملوکالطوایف و قبایل پارت با مهاجمان تخاری و داهی و سکایی (که همه سفیدپوست و از نژاد هند و اروپایی بودند) و… با سایر طوایف زردپوست وحشی آسیای مرکزی کردند. منتها چون یکی از طوایف که در دورهی تمدن اوستایی، در همین حدود میزیستند و با ایرانیان در حال جنگ بودند، توری نام داشته است، بعد از آن، همه سکاها و زردپوستانی هم که جانشینان بعدی آناناند، تورانی خوانده شدند[٨].
سکاها غالباً در تاریخ ایران باستان بهعنوان قومی مزاحم و مهاجم برای دولتهای مجاور بهشمار میرفتهاند، اما این واقعیت تا زمانی بوده که این گروه یکجانشین نشده بودند. البته پیش از آنهم اگر مورد پذیرش واقع میشدند، چرا که فنون و ویژگیهای مهمی داشتند که میتوانستند به دیگران آموزش دهند و مؤثر واقع شوند و متحد نظامی خوبی بهشمار میآمدند.
بنابر نظر عدهای از محققین، دیواری که قرآن از آن بهنام «سد یأجوج و مأجوج»ذکر کرده و آن را منسوب به ذو القرنین دانسته، در واقع مربوط به اقدامات کوروش یا داریوش هخامنشی برای جلوگیری از تهاجماتی است که از ناحیه ترکان و نژاد زرد و سکاها صورت میگرفته است[۹]
تشکیل دولت و سلسله پیشدادیان که در روایات ملی ایرانیان ذکر شده است، با حوادث دورهی دیااکو و درگیریهای دولت ماد با آشور در زمان هووخشتره و نیز شورش سکاها و نهایتاً تعقیب سکاها و درگیری با لیدی و صلح افسانهای ایران و لیدی در عصر آستیاگس در موارد بسیاری مطاقبت دارند.
اقدامات هووخشتره برای رهایی از سلطه سکاها و بیرون کردن آنها از سرزمین ماد که در تاریخ هرودوت به آن اشاره شده است، در روایات ملی ما به گونهای دیگر آمده است.
در روایات ملی، پادشاه بعد از فریدون، یعنی منوچهر که در اوستا (مینوچتر) بهشتینژاد یا بهشتیصورت است و تشابه اسمی و معنوی با هووخچتر دارد، بهمعنی خوب نژاد یا خوب صورت است.
منوچهر در جنگهای خود با تور و سلم، نیروهای تور را از یک سو و قوای سلم پادشاه شام و سوریه را از سوی دیگر شکست میدهد و بهنام یکی از بزرگترین و محبوبترین چهرههای تاریخ ایران باستان خودنمایی میکند[۱٠].
جنگهای اواخر سلطنت منوچهر با گروههایی از تورانیان و نیز افسانه مشهور آرش کمانگیر که با پرتاب تیری از کوه دماوند، موجب تعیین مرزهای ایران و توران شد و بهدنبال آن جنگ پایان یافت و میان آن دو صلح برقرار شد، همگی با نوشتههای کتزیاس و هرودوت و سایر منابع که به شورش پارتها علیه ماد اشاره دارد، مطابقت میکند. بهدنبال این شورش، سکاها به سرزمین ماد وارد شدند و پس از ماجراهایی که هرودوت نقل میکند، موجب جنگهای طولانی مادها با سکاها و دولت لیدی شدند.
در بیشتر حماسههای ملی ایرانیان، سکاها بهعنوان دیو و یا تورانیان ذکر شدهاند. دیو بهمعنی دشمن، و تور هم بهمعنی تورانیان و هم نام یکی از طوایفی بوده که در هجوم به ایران و درگیری با ایرانیان مقدم بودهاند. بهنظر زرینکوب، سکاها همان طوایفی هستند که در حماسههای ایرانیان شرقی از آنان بهعنوان تور و تورانیان نام بردهاند و بخش عمدهای از حماسههای ملی ایرانیان شرقی داستان کشمکش با آنها است[۱۱].
سکاها سالهای متمادی چه در دورهی ماد و چه پس از آن، در مناطق ایران تاخت و تازهایی داشتهاند.
دربارهی اینکه چرا سکاها تاخت و تازهای متعدد خود به ایران و نواحی غربی آن را دنبال میکردند، نظر واحدی وجود ندارد. اما هرچه هست، از لا به لای اساطیر و حماسههای ایرانی به دامنهی وسیع تهاجمات آنان و وحشت بزرگی که میان مناطق مسیر راه خود ایجاد میکردند، میتوان حدس زد، هر کجا که سکاها وارد میشدند، با خود ترس و وحشت به ارمغان میآوردند.
حتی در تورات هم با غلو فراوان از وحشیگری و غارت سکاها یاد شده است. این موضوع به قول پیرنیا، از رعب و وحشتی حکایت میکند که در دل مردم آن روز بوده است[۱٢]. در بخشی از تورات دربارهی تهاجمات سکاها چنین ذکر شده است: ای فرزند بنیامین از میان اورشلیم فرار کرده… چونکه بلایی و شکستگی عظیمی از طرف شمال نمایان است… اینک قومی از زمین شمال میآید و طوایف عظیمی از کرانههای زمین برانگیخته خواهد شد که ایشان کمان و سنان گرفته و با خشونت و بیرحمی عمل نموده و...[۱٣].
هرودت ضمن برشمردن تیرههای سکایی، توریها را جزو سکاها آورده است و با ذکر مطالبی در این خصوص، تأییدی بر مطابقت داستانهای حماسی شرق ایران باستان با ورود سکاها به ایران است[۱۴].
از جمله مناطقی که از توجهی سکاها دور نمانده بود، سرزمین ماد است. ورود و سلطه سکاها بر دولت ماد از جهاتی حائز اهمیت است. آموزش و یادگیری فن سواری و تیراندازی را مادها مدیون سلطه سکاها بر ماد هستند. ورود سکاها و پیوستن آنان به مانا، موجب تقویت اتحاد بین قبایل شد و از این زمان بود که دولت مانا و مادها جرأت پیدا کردند و با دولت قدرتمند آشور وارد جنگ و دفاع شدند.
مؤلفان تاریخ و میراث ایران، یکی از مهمترین جهات اهمیت حکومت فرورتیش را اتحاد موقتی میان اسکیتهای اشکیدا (سکاها)و مانا میدانند[۱۵].
وجود قبایل سکایی در شرق ایران، از زمانیکه بهطور کامل مستقر شدند، سبب شدند تا پایگاهی مطمئن برای جلوگیری و یا حداقل مانع شدن از ورود قبایل بدوی متعدد به ایران شوند و امنیت مرزهای نواحی شرقی را در آن دوره تضمین میکردند.
سکاها که ابتدا خود جزو قبایل بدوی و غارتگر محسوب میشوند، پس از استقرار در شرق ایران، راه اقوام مجاور خود را سد و بدین ترتیب، تمدن آسیای غربی را حمایت کردند. نیکلای راست، یکی از عوامل مؤثر در مصون ماندن ایران از دستبرد بدویان در شرق ایران بزرگ را شهامت قبایل سکایی میداند[۱٦].
یکی دیگر از جهات اهمیت و نقش بارزی که سکاها در دورهی ماد در میان طوایف ایرانی ایفا کردند، کمک به ایجاد و تقویت یک زبان ملی و یا میان قبایلی بوده است و دستکم سکاها در سرعت بخشیدن به تکوین یک زبان رسمی در قلمرو خاص ماد مؤثر بودهاند.
علت اهمیت قوم سکایی در تکوین زبان بین قبایل در ماد، بیشتر بدین علت بوده است که زبان ایرانی مادها شباهت و نزدیکی زیادی به زبان ایرانی سکاها داشته که بهوسیله آن برقراری تفاهم و ارتباط میان ساکنان پادشاهی سکاها و ماد به آسانی مقدور بود.
دیاکونوف ضمن اشاره به این نکته که حاکمیت اسکیتها (سکاها) موجب ایجاد یک زبان بینالقبایل شد که در سراسر خاک ماد بسط یافت، زبان ایرانی گسترش یافته را مشابه زبان مشترک معاشرتی بین قبایل در مانا میداند که میان قبایل مزبور قرار داشت و در دیگر نواحی کاسپی زبان نیز متداول شد و تمام نواحی ماد از شمال ارس گرفته تا مرزهای پارت احساس وحدت کردند. زیرا وجود زبان بینالقبایل این احساس را تقویت میکرد[۱٧].
این زبان که ما از آن بهنام زبان ایرانی اسم میبریم هم از آن زبان به بعد میان قبایل باقی ماند و علاوه بر استفاده رایج آن، میان قبایل دیگر نیز گسترش مییافت.
سکاها زمانیکه قدرت و حاکمیت خود را از دست دادند و از ماد بیرون رفتند، باز هم نقش خود را در تقویت و گسترش زبان ایرانی ایفا میکردند. چنانکه مادها فرزندان خود را علاوه بر آموزش فنون تیراندازی، برای یاد گرفتن زبان اسکیتی (سکایی) به نزد سکاها میفرستادند[۱٨].
هرودت نیز بههمین موضوع زبانآموزی مادها و فرزندان آنها توسط سکاها اشاره میکند که مادها فرزندان خود را نزد سکاها میفرستادند تا زبان سکایی و فن تیراندازی بیاموزند[۱۹].
زمانیکه مادها خود صاحب حکومت مقتدری شدند، باز هم بر آموزش و یادگیری زبان سکایی (ایرانی) تأکید کردند و دلیل آن احتمالاً این بود که این زبان نه تنها میان قبایل سکایی و ماد رواج داشت، بلکه باید تنها زبان رسمی و شناخته شده مادها و بهویژه همسایگان آنها بوده باشد. زیرا نیاز به آنهم ضروری بوده است.
ورود سکاها به ماد که از حدود قرن هفتم پیش از میلاد بوده است[٢٠] دولت ماد را با فراز و فرودهایی چند مواجه ساخت. آنها در ایجاد برخی رویدادهای سیاسی ماد مستقیماً نقش داشتند.
هرودت زمان ورود سکاها به ماد را در زمان کیاکسار (هووخشتره) فرزند فرورتیش میداند که بهدنبال کیمریان و جنگ و درگیری با همسایگان خود به سرزمین ماد مهاجرت کردند و کیاکسار ورود آنان را با خوشرویی پذیرفت و اجازه داد تربیت فرزندان مادی را عهدهدار شوند[٢۱].
این وضعیت، یعنی همراهی و حضور سکاها در دولت ماد و برخورد دوستانه ادامه داشت تا اینکه بنابر قول هرودوت، چون یک روز سکاها دست خالی از شکار برگشته بودند، این امر موجب نارضایتی و عصبانیت کیاکسار شد و آنان را مجازات کرد. سکاها هم بعدها بهعنوان انتقام، یکی از فرزندان مادی را بهقتل میرساندند، از گوشت او خوراک تهیه کردند و به خورد کیاکسار دادند. بهدنبال آنهم پا به فرار گذاشتند، راهی سرزمین لیدیه شدند و در سارد و نزد آلیات، پادشاه آنجا رفتند و خود را تحت حمایت او قرار دادند.
کیاکسار پس از اطلاع به تعقیب آنان پرداخت و از آلیات، پادشاه لیدیه، استرداد آنان را خواستار شد. چون آلیات امتناع کرد، میان ماد و لیدیه جنگی در گرفت که حدود پنجسال بهطول انجامید و سرانجام طرفین بدون کسب پیروزی، به صلح رضایت دادند.
اتفاقی که عامل و باعث آن سکاها بودند و موجب سالهای جنگ میان ایران و لیدی شد، اکنون به روابط حسنه و حتی اتحاد دو کشور ایران و لیدی تبدیل میشد که نهایتاً نقش سکاها در این روابط نیز قابل توجه است. البته در پایان جنگ و صلح میان دو کشور، آنچه که تقریباً برای همیشه به فراموشی سپرده شد، سکاها بودند.
پس از شکست سکاها، مادیها پیروزیهای بزرگتری را نصیب خود ساختند، نینوا را فتح کردند، آشور را تابع ساختند و پس از مدتی در صدد تصرف آسیای صغیر و دولت لیدی برآمدند.
اما سؤال مهم این است که چه علتی باعث شد، مادیها پس از رهایی از سلطه بیست و هشت ساله سکاها، دفعتاً و بهطور ناگاهانی بهقدرت مهمی در منطقه تبدیل شوند؟ آیا آموزش مهارت تیراندازی و سوارکاری توسط سکاها که در آنزمان در جنگها حرف اول پیروزی بود، در این زمینه مؤثر بوده است؟
بهنظر میرسد، پاسخ این سؤال همان اهمیتی است که بهحضور سکاها در سرزمین ماد مربوط است. حضور آنان از یک طرف با وجود همه سختیهایش، از نظر نظامی برای مادها ثمربخش بود.
دوم اینکه سلطه سکاها از نظر سیاسی موجب بیتوجهی همسایگان به ماد و تحولات و پیشرفتهای آنان میشده است، چرا که آشوریان از قدرتیابی دولت ماد نگران بودند و این احتمال وجود دارد که دولت آشور خود از تحریککنندگان سکایی برای سلطه بر ماد بودهاند تا بدینوسیله خطر آینده مادها را برطرف کنند.
کیاکسار یا همان هووخشتره با بیرون کردن سکاها، نه تنها خود را مشهور ساخت، بلکه بهدنبال آن رویداد مهم و تصرف نینوا، در ردیف برترین پادشاهان تاریخ باستان قرار گرفت. بهقول یکی از محققان، او از زندگی تلخ گذشته و جنگ دانسته بود که سپاهیانش تا بر آرایش لشکر آشوریان آشنا نشوند، در نبردها پیروز نخواهد شد[٢٢]. از این جهت، جنگجویان خود را قانع ساخته بود، بهجای جنگ و درگیریهای پراکنده و بیهوده، وقت خود را صرف کسب مهارتهای نظامی با کمک سکاها کنند و ضمن فراگیری آموزشهای نظامی و تاکتیکهای آنان، خود را برای نبردهای جدی و مهمی که در آیندهی نهچندان دور انتظارشان را میکشید، هرچه بیشتر آمادهتر کنند.
هووخشتره بخش عمدهای از موفقیتهای نظامی خود را مدیون همان سلطهی بیست و هشت ساله سکاییان است که بهقول فرای: او از سکاییان و نیز از آشوریان، چیزهای بسیاری آموخت و آماده تاختن به نینوا شد[٢٣].
البته عوامل دیگری هم سبب اقتدار و قدرتمندی مادها شده بودند، از جمله، شاید اقتدار کامل و مطیعشدن پارسیان، در ایجاد اقتدار نظامی ماد در اینزمان بیتأثیر نبوده است.
هرودوت نیز در ردیف کسانی قرار دارد که از هووخشتره به نیکی یاد میکند، او را مورد ستایش قرار میدهد و اقدامات نظامی وی را مهم میداند. همچنین او را اولین کسی دانسته است که تقسیمات نظامی لشکری در یک قشون آسیایی را اساس نهاد و سربازان را که پیش از وی درهم و برهم بودند، به دستههای نیزهدار، کماندار و سواره نظام تقسیم کرد[٢۴].
بیشتر تحولات نظامی ماد در زمان هووخشتره نمود پیدا کردند، اما فعالیتهای نظامی و تلاشهای جدی این دولت از زمان فرورتیش آغاز شدند. فرورتیش در زمان حمله و لشکرکشی به آشور، ناگهان کشته میشود.
برخی معتقدند که او در جنگ با آشور کشته شد. اما بهنظر میرسد سکایان عامل اصلی قتل وی باشند. فرای در این رابطه نظرش این است که گویا شکست او بیشتر بهدست سکاها و دیگر متحدان آشور پیش از رسیدن او به قلمرو آشور انجام گرفت. آنگاه سکاها تا بیست و هشت سال در حدود سالهای ٦۵٢ تا ٦٢۴ ق.م بر ماد فرمان راندند[٢۵].
پایان کار سکاها در سرزمین ماد را هرودوت بهگونهای تراژدی مانند بیان کرده است: کیاکسار برای رهایی از سلطه سکاها به فریب آنان متوسل میشود. او و گروهی از مادها، جمع کلانی از ایشان (سران سکاها) را به ضیافت میخوانند و همه را در حالت مستی به قتل میرسانند و بدین منوال مادها قدرت از دست رفتهی خود را باز مییابند[٢٦].
سکاها بیشتر به حفظ وضع موجود ماد مایل بودند. بهعبارت دیگر، مخالفت تغییر وضعیت و قدرتمند شدن ماد بودند، چون میدیدند که پیشرفتهای نظامی و قدرتطلبی فروریتش ممکن است خطراتی برای آنان ایجاد کند. بههرصورت، ممکن است به این علت و یا به تحریک آشوریان و سایر قدرتهای همسایه که آنان نیز همین نظر را داشتند، به قتل فرورتیش اقدام کرده باشند.
از زمانیکه هخامنشیان بهقدرت رسیدند و کوروش و داریوش فتوحاتی انجام دادند و قلمرو ایران گستردهتر شد و حکومتی مقتدر در ایران ایجاد شد، دامنه اطلاعات ایرانیان نیز بیشتر شد و اطلاعات مربوط به سکاها و سایر اقوام اطراف نیز کاملتر شد.
در کتیبههای هخامنشی از جمله بیستون و نقش رستم، اطلاعات مناسبی را میتوان استخراج کرد. در کتیبه نقش رستم، از قوم سکا به سک هوم ورکا و سک تیگرا خود نام برده شده است[٢٧].
طایفه مشهور ماساژت یا ماساگتها که با کوروش جنگ کردند و سرانجام کوروش در جنگ با آنها کشته شد هم از طوایف سکاها بودهاند و هرودوت و برخی دیگر از منابع، از جمله استرابون، این مطلب را تأیید میکنند[٢٨].
نقاشی از مرگ کوروش بهروایت هرودوت: بهدستور تومیروس، ملکه سکاها، سر کوروش را بریدند و در تشتی پُر از خون قرار دادند و تومیروس خطاب به او گفت: آنقدر از خون بنوش تا سیراب شوی!
در کتیبهی نقش رستم از سه گروه سکایی نام برده شده است:
۱- سکاهای آنسوی دریا که احتمالاً در جایی از اطراف دریاچهی آرال جای داشتند، همان سکاهای اروپای شرقی بودهاند که بنا به گفته هرتسفلد، در نواحی شرقی دریای آزوف زندگی میکردهاند و داریوش بهجای اینکه از طریق دربند قفقاز به سرزمین آنان حمله برد، از راه بغاز به سفر لشکرکشی کرد[٢۹].
٢- سکاهای دارای کلاهی نوکدار که بهمعنی سکاهای دارای کلاههای نوکتیز است.
٣- سکاهای پرستنده هئوم (Haumavarga)[٣٠]که در برخی منابع بهنام سکاهای نوشنده هئومه یا هومخوار ذکر شدهاند. این گروه سکاها منطقه وسیعی از شمال شرقی ایران تا اروپا را شامل میشدند[٣۱].
میان نگارههای باقیمانده از دوران هخامنشی، بهویژه نگارههای دور مقبرهی داریوش، فقط یکی از سه گروه سکایان فوقالذکر دیده میشود و این نکته قابل ذکر است که در این نگارهها، فقط گروه سکاهای تیز خود را میبینیم و این سؤال پیش میآید که چرا گروههای دیگر سکایی در انجا ترسیم نشدهاند؟[٣٢].
پاسخ به این مطلب میتواند دو دلیلی خاص داشته باشد. یکی این که شاید سکاهای تیز خود نماینده همه گروههای دیگر سکایی باشند و دیگر اینکه شاید در آنزمان (زمان ساخت مقبره) فقط تیز خودها در محدوده امپراتوری بودهاند و تا آنزمان سکاهای هومخوار و پردریا هنوز تابعیت دولت هخامنشی را نداشتهاند.
در کتیبه بیستون نیز داریوش در ستون اول بند هشتم، در فهرست کشورهای تابع هخامنشی، بیستمین کشور یا ایالت ذکر شده[٣٣]. و فقط به ذکر نام سکا بهطور کلی اکتفا شده است. داریوش در کتیبههای خود از گروههای متفاوت سکایی بهعنوان اقوام چادرنشین شمال یاد میکند[٣۴].
روش کوچ روی و زندگی عشایری سکاها، برای دولتی مانند هخامنشیان نیز باعث خرابی و ویرانیهای بسیای بوده است. اما با وجود آن، سکاها در دست یافتن به قلمرو هخامنشیان عمدتاً ناکام بودند. گزنفون ذکر میکند، پادشاه اسکیتها که صاحباختیار طوایف بیشماری است یارای آنکه از سرحدات خود تجاوز کند، نداشت، بلکه منتهای آمال او آن بود که همینقدر رعایای طبیعی خود را بتواند نگه دارد[٣۵].
اگر گفته گزنفون درست باشد، علت درگیری کوروش با اقوام سکایی (ماساژتها) را چگونه میتوان توجیه کرد؟ در این صورت، پاسخ مناسب این است که وی نمیخواسته و یا نمیتوانسته است که بپذیرد طوایف و قبایل تحت حاکمیت وی و یا پیرامون وی، بهصورت خودمختار و مستقل به موجودیت خود ادامه دهند.
کوروش قصد ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر را داشت، ولی وجود قبایل مستقل مانع از ایجاد چنین حکومتی بود، و بهقول گزنفون: کوروش چون در آسیا از آن قبیل طوایف و ملل آزاد و مطلقالعنان بسیار دید، با قشون مختصری، از پارس بنای لشکرکشی گذاشت[٣٦].
قابل ذکر است که هرودوت، در ذکر علت لشکرکشی کوروش به سرزمین سکاها، به ثبت داستانی افسانهای اکتفا کرده که چون پاسخ ملکه ماساگتها برای ازدواج با کوروش منفی بود، وی درصدد لشکرکشی به سرزمین ساکاها برآمد[٣٧].
اگرچه کوروش در این جنگ (جنگ با ساکاها) نتیجهای نگرفت و سرانجام توسط ماساژتها کشته شد[٣٨]، اما داریوش، سازماندهنده بزرگ هخامنشی هخامنشیان، با تشکیلاتی که ایجاد کرد، هم موجب ثبات دولت هخامنشی شد و هم موفق شد سرزمینهای جدیدی را بهدست آورد و تا استپهای سکاها در ماورای دانوب نفوذ کند[٣۹]. سرانجام نیز سکاها را تحت تابعیت و فرمان خود درآورد.
سکاها در عصر داریوش و در اوایل سلطنت وی شورشی بر پا کردند. شورش آنان جزو شورشهای کتیبهی بیستون ثبت شده است. رهبری شورش سکایان بهعهدهی کسی بهنام اسکونخا بود که دستگیر شد و به مجازات رسید. نقش او را در کتیبهی بیستون، در برابر داریوش دستبسته نقش کردهاند[۴٠].
اما پس از آن سکاها آرام شدند، به اطاعت کامل داریوش درآمدند و در سازمانهای مالیاتی و حکومتی داریوش، به گفتهی هرودوت، جزو ساتراپ پانزدهم محسوب میشدند[۴۱].