شنبه ۳۰ آوریل ۲۰۱۱

ایرج و ایران

از: فریدون جنیدی


فهرست مندرجات

[نام‌های تاریخی ایران]


هنگامی که گروه‌های پیشرو به‌سوی غرب و شرق می‌روند، دیگر آریاییان بر جای می‌مانند و توصیف شاهنامه چنین است.

دگـر کهـتر آن مـرد با هـنـگ و جـنـگکه هم با شتاب است و هم با درنگ
ز خــاک و ز آتـــش مـیــانـــه گــزیــــدچـنـان کـز ره هـوشــــیـاران ســـزیــد
دلــیــــر و جــــوان و ســـــــزاوار بـــودبـه گیتـی جـز او را نشـــایـد ســتـود
کـنــون ایــرج انــدر خـــور نــام خــویهـمــه مـهــتــری بــاد فــرجـــام اوی

رمز اژدها به‌معنی گرمایی که مسکن نژاد آریا را فرا گرفته بود در بیت دوم این اشعار روشن است زیرا که به اعتقاد قدما، از چهار عنصر خاک و باد و آتش و آب، علاوه بر طبایعی که در افراد بشر به‌وجود می‌آید، در طبیعت نیز آب و هوای گوناگون می‌آورد، به‌طوری که اگر آن‌ها را در جدولی قرار دهیم این نتیجه حاصل می‌شود.

    محلی که بین آب و خاک است سرد و مرطوب است.
    جایی که بین آب و آتش است گرم و مرطوب است.
    آنجا که بین خاک و باد است سرد و خشک است.
    و آن جا که بین باد و آتش است گرم و خشک است.

گرم و خشک محلی همچون صحرای آفریقا، گرم و مرطوب، آب و هوای مدیترانه‌ای، سرد و مرطوب شمال آمریکا و سرد و خشک نواحی بیابان‌های مرکزی آسیا است، اما به‌طوری که از شعر فردوسی بر می‌آید این گروه جوانان به اتفاق پیرانی که یارای مهاجرت نداشته‌اند، میان خاک و آتش را پذیرفته‌اند که هیچ کدام از این چهار ترکیب نیست و آن آب و هوایی است معتدل و کم آب، که سردی یا گرمی در بسیاری از جاهای آن هست اما آب در آن کم است، این است صفت صحراهای ایران!

و اما زن ایرج نیز نام "سهی" به‌خود می‌گیرد:

زن ایـرج پــاک خــو را، ســـهـیکجا بد سهیلش به‌خوبی رهی

سهی صفتی است که به سرو می‌دهند و این است ریشه‌ی آن مضمون زیبا و دل‌انگیز که سرتاسر اشعار شاعران ایرانی را به‌خود گرفته است و قد دلداران را به سرو سهی تشبیه می‌کنند و گویا تمام دختران ایرانی از بابت بالا و رفتار همچون مادران آزاده‌ی خود سرو بالا و نیک اندام اند.


[] ایر، ایران

آن گروه از نژاد آریا که مهاجرت نکردند و در "ناف جهان" یا "بیضه جهان" که به‌زبان اوستایی "ائیرینه وئیجَنگهه" (airyana–vaeejangh) خوانده می‌شد ساکن بماندند، با نام ایرج مشهورند، "eeraj" و ایرج که به‌زبان پهلوی eerech خوانده می‌شود.

آریایی به‌زبان اوستایی "ائیرین" (airyana) و به‌زبان پهلوی و فارسی دری "ایر" (eer) خوانده می‌شود، و ایرج به‌زبان اوستایی airya است.

"ایر" در لغت به‌معنی "فروتن" و "آزاده" است و جمع آن "ایران" به معنی "فروتنان"، "آزادگان"، و همین‌جا است که شاهنامه در مورد پسر سوم فریدون می‌گوید:

مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رایمـرا او را چـه خوانـنــد؟ ایـران خـدای

و "ایران" در این بیت به‌معنی جمع "ایر" یعنی آزادگان و ایران خدای به‌معنی پادشاه آزادگان است.

واژه‌ی "ایر" به‌همین معنی در متون پهلوی به‌کار رفته و این است نمونه‌ای از آن، از "یادگار زریران" آن‌جا که گشتاسب شاه، آزادگان را برای جنگ با بیدرفش جادو، کُشنده‌ی "زریر" سپاهبد ایران مخاطب قرار می‌دهد:

    "از شما – اِیران - کی هست که رود و کین زریر را بستاند تا آن گاهش من، همای دختر خویش را که اندر شهر ایران زیباتر از او زن نیست، به زنی او دهم و خان و مان زریر، سپاهبد ایران را به او دهم؟

    هیچ "ایر" و "آزاد" پاسخ نداد!..."

این رباعی که منسوب به ابوسعید ابوالخیر است نیز "ایران" را به‌معنی جمع "ایر" در خود دارد:

ســبزی بهشــت و نوبهـار از تـو بـرنـدآنـی کـه بـه خـلـد یـادگار از تـو بـرنــد
در چین و ختن، نقش و نگار از تو برند"ایـران" همـه، فـال روزگار از تـو بـرنـد

در این اشعار از فردوسی نیز جملگی "ایر" در مقابل "تور" به‌معنی "آزاده" در مقابل "شجاع" آمده، چه به‌صورت مفرد و چه به‌صورت جمع:

ســیاوش نیم وز پریـزادگاناز "ایـرانم" از شـهر آزادگان

(گفت و گوی بیژن و منیژه)

و در این نامه که زال به سام می‌نویسد و عشق خویش را به رودابه باز می‌نماید:

ز دستان و "ایران" و از شهریارهمی کرد باید سخن خواستار

از گفتار رستم در جنگ هفت پهلوان:

چــه انــدیـشــــی از آن ســــپــاه بــزرگکه "توران" چو میشند و "ایران" چو گرگ

در نبرد رستم و سهراب هنگامی که رستم به سپاه توران = تورها می‌رسد:

چو رستم به نزدیک "توران" رسیدپشـیمان شـد آه از جگر برکشـید

و در همان جنگ هنگامی که قرار جنگ تن تن را می‌گذارند:

ز "ایران" و "توران" نخواهیم کسچو من باشـم و تو به آورد، پـس

در پیام کیخسرو به افراسیاب:

فرستادیش پیش، سد تن نوا[۱]بر این انـد "ایـران" و "تـوران" گـوا

یا در این دو بیت که "تور" به‌صورت جمع به‌کار رفته:

یکی گرز خواهم چو یک لخت کوهگر آیـد ز "توران" به پیشــم گـروه
ســرانشــان بکـویم بـدان گـرز بـرنـیـایــد بـرم هـیـچ پـرخـاشــــگــر

یا وصف سهراب، از زبان رستم:

از "ایـران" و "تـوران" نمانـد بـه کـستو گویی که سام سوار است و بس


[] ایران به‌معنی کشور آریاییان

اما "ایران" در برخی مواقع به‌معنی کشور "ایر" یا کشور آریایی هم به‌کار می‌رفته، که امروز همیشه به‌همین عنوان از آن یاد می‌شود. زیرا که علامت نسبت در زبان فارسی "ان" است که به آخر نام اضافه می‌شود مثل خسرو قبادان، یعنی خسرو فرزند قباد، یا "گیلان" یعنی محل منسوب به نژاد "گیل".

پس "ایران" در حالت نسبت به‌معنی محل منسوب به نژاد "ایر" یا محل آریاییان است:

این است قسمتی از پیام کیخسرو به افراسیاب:

به ایران زن و مرد لرزان به خاکخروشــان ز تو پیـش یزدان پاک

در داستان شغاد:

خـداونـــد ایــران و تــوران و هـنـــدبه فرش جهان شد چو رومی پرند

که در این بیت به‌صورت آشکار ایران و توران هر دو مرادف هند به‌معنی کشور آمده است.

یا این شعر معروف:

دریغ است ایران که ویران شودکـنـام پلنـگان و شــیران شــود

که البته "ایران" به‌معنی کشور آریاییان نیز بایستی به‌صورت ایران (eeran) تلفظ شود و تا مدتی پیش هم همین‌گونه تفظ می‌شد و هنوز هم خراسانیان و کردان و لران، و نیز افغانستان و تاجیکستان آن را "اِیران" تلفظ می‌کنند.[٢]

اینجا لازم است تذکر دهم که آن گروه از آریاییان که به متنهی‌الیه خاک اروپا مهاجرت کردند نیز همین نام را بر سرزمین خود نهادند، و "ایرلند" یعنی سرزمین آریاییان (و هم در آن‌جا است که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می‌آید!) و گرچه برخی دیگر از اقوام آریایی نیز هنوز نام اصلی خود را حفظ کرده‌اند، مثل "گل"ها که نژاد "گیل" اند و شباهت‌های زیاد بین بیان و گفتار و نیز آداب و رسوم روستاییان‌شان با گیلانیان گواه بر این ادعا است و از کجا که پرتقال، صورت دیگر از پرتوی و پارتی نباشد، همچون اسپانی و سپاهان یا اصفهان و جرمن و گرمان (ایل گرمانج) و سکسون و سگزی ... .

و این مطالبی است که بایستی عمرها بر روی تحقیق آن صرف گردد.


[] دلیر

از جمله مشتقاتی که از "ایر" ساخته شده، واژه‌ی مرکب "دلیر" است که باید آن را دیل ایر (dileer) با تخفیف مصوت بعد از "دال" خواند. بنابراین "دلیر" نیز صفت "ایر" یا "ایرانی" است، یا کسی که همچون ایرانی دلیر باشد.
و این شعر فردوسی، آنجا که بهرام ایرانی بر دست تژاو می‌میرد شاهد آن است:

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی"دلیـر" اندر آمـد ز بالا بـروی

واژه "دلیر" در اشعار با واژه‌هایی همچون sheer (جانور درنده) و seer (مخالف گرسنه)[٣] قافیه شده، این بیت در سیر شدن یزدگرد از پادشاهی است:

چه گفت آن سخنگوی مرد دلیرکه از گردش روز، برگشت سیر

و این بیت در شکایت ایرانیان از نوذر است:

پیـاده همـه پیـش ســام دلیـربرفتند و گفتند هرگونه دیر[۴]


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- نوا یعنی گرگان
[۲]- اما متاصفانه یا از روی بی‌اعتنایی یا به‌علت آگاهی دستگاه‌های جاسوسی انگلیس از معنی بزرگ این واژه، کشورهای غربی آن را IRAN نوشتند و خواندند و هم اکنون ما هم آن را به‌همین گونه تلفظ می‌کنیم، کما اینکه اخیراً عده‌ای لوس بی‌فرهنگ به‌تقلید از فرنگ رفته‌ها آن را "ایرون" می‌گویند و بعید نیست که در آینده نزدیک در کتاب‌ها نیز به‌همین صورت بیاید! ای کاش آن اروپاییایی که حتی معنی نام ایران را بدن‌گونه تغییر داده‌اند، تا جهانیان ندانند که معنی آن، "کشور آریاییان" است، به اندازه یک هزارم ایران‌شناسان بزرگ اروپایی که سرتاسر عمر خود را در تلاش برای دوباره شناساندن ماهیت ایرانی گذرانده‌اند، انصاف و مردانگی می‌داشتند! تا لااقل این نام، به‌صورت سالم بر جای می‌ماند!
[۳]- شیر خوراکی shir تلفظ می‌شود و شیر جانور sheer و این تلفظ هنوز در بسیار استان‌های ایران روان است! شعر معروف مولوی نیز اشاره به این می‌کند که این دو واژه، در دل نوشتن یکی هستند، نه در خواندن:
کار نـیـکان را قـیــاس از خـود مگـیــرگرچه باشد در نوشتن، شـیر، شـیر
آن یکی شیری است کادم می‌خوردوان دگر شیری است کادم می‌خورد
آن یکـی شــیری اســت انـدر بـادیـهوان دگـر شــیـری اســت انـدر بادیـه
به همین ترتیب سیر به‌مفهوم ضد گرسنه seer و سیر برادر پیاز sir و این نیز هنوز در نیشابور رایج است. و نیز "دیر" به‌معنی مخالف زود که deer تلفظ می‌شود رجوع کنید به فرهنگ پهلوی، و فرهنگ هزوارش‌هاش پهلوی.
[۴]- فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، رویه‌های ٢۱۹ تا ٢٢۴.



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

فریدون جنیدی، زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی


[برگشت به بالا]


جمعه ۲۹ آوریل ۲۰۱۱

کوشانیان و داستان‌های ملی ایران

از: دکتر ذبیح‌الله صفا


فهرست مندرجات

[کوشانیان]



[] کوشانیان و داستان‌های ملی ایران

در شاهنامۀ استاد طوس چند بار به‏کلمۀ “کُشانی” و به‏نام‏ پهلوانانی مانند کاموس کشانی‏ و اشکبوس کشانی باز می‏خوریم. مقالۀ حاضر برای بحث در باب‏ این قوم و پهلوانان آنان است.

کلمۀ کشانی در شاهنامه که‏ امروز آن را به‏اشتباه به‏فتح اول‏ می‏خوانیم قاعدتا باید به‏ضم اول‏ خوانده شود زیرا بازمانده از نام”کوشان”و خاطره پی از امپراطوری وسیع کوشانی است‏ که در دورۀ اشکانی و قسمتی‏ از اوایل عهد ساسانی در مرزهای‏ شرقی و شمال شرقی ایران از اواسط آسیا تا مصب رودخانۀ سند گسترده و یکی از سه‏ امپراطوری قوی آن روزگار بود که مراد از دوتای دیگر شاهنشاهی ایران و امپراطوری روم شرقی ست.

تاریخ این امپراطوری وسیع و قدرتمند که مدت‏ها موجب اشتغال خاطر همسایگان، علی الخصوص شاهنشاهان اشکانی در سرحدات شرقی ممالک‏ آنان، بوده از جهات گوناگون قابل مطالعه است زیرا تمدن و فرهنگی که‏ در بیشتر نواحی آن امپراطوری بزرگ رایج بوده غالبا تحت تأثیر تمدن و فرهنگ ایرانی واقع بوده و با آن ارتباط مستقیم داشته است و همین امر موجب‏ آمیختگی قسمتی از حوادث تاریخی کوشانیان و اشکانیان در داستان‏های ملی‏ ماست و به‏همین سبب تحقیق در تمدن و هنر کوشانی ازجملۀ مسائلی است که‏ برای روشن شدن قسمت‏هایی از حوادث تاریخی ایران و خاصه قسمت‏هایی از داستان‏های ملی ایران از جملۀ واجبات است.

نکتۀ اساسی و مهم در این تحقیق و تحقیقاتی نظیر آن آنست که‏ نمی توان تمدن نواحی مختلف فلات پهناور ایران و حتی قسمت بزرگی از فلات‏ پامیر و پاره‏یی دیگر از نواحی آسیای میانه را بدون مطالعه و یکنوع مقایسه‏ دربارۀ همۀ آن‏ها مورد مطالعۀ دقیق قرار داد. در چنین مواردی است که تاریخ‏ و باستان‏شناسی دست احتیاج به‏طرف یکدیگر دراز می‏کنند و از ثمرات علمی‏ یکدیگر برخوردار می‏شوند.

علاوه بر این مشرق فلات ایران و نواحی مجاور آن تا درۀ سند از جنوب‏ غربی و دره‏های سیر دریا و آمویه دریا و دامنه‏های فلات پامیر در یک روزگار دراز صحنۀ وقایع بسیار مهمی بود که علمای تاریخ هنوز نتوانسته‏اند همۀ آن‏ها را با نظم و ترتیبی چنان که باید تدوین نمایند. علت اساسی آنست که‏ این ناحیۀ وسیع در یک مدت طولانی از ادوار تاریخی مورد تاخت و تاز قبایلی‏ بود که از بیابان‏های آسیای مرکزی بنه کن و به‏ا احمال و اثقال در طلب آب و نان‏ به‏نواحی حاصلخیز جدید روی می‏آوردند. سکاها، یوئه‏چی‏ها، هفتال‏ها و نظایر آنان پیشروان اقوامی از قبیل غزها و قارلق‏ها و تاتارها و مغول‏ها و قبایل‏ دیگرند که مدت‏ها قسمت‏های شرقی فلات ایران را میدان تاخت و تاز خود قرار می‏دادند. وسعت دامنۀ فعالیت این اقوام بستگی داشت به‏سردارانی که آن‏ها را هدایت می‏کردند و سرداران و یا شاهانی که در برابر حملات آنان مقاومت می‏نمودند؛ و مخصوصا مرزبانانی که از دیرباز در ایالات سرحدی ایران سمت‏ دفاع از شاهنشاهی را بر عهده می‏گرفتند در این زد و خوردها سهم عمده‏ای را بر عهده داشتند.

در این سرزمین‏ها بعد از فتوحات اسکندر سلوکی‏ها و ساتراپ‏های یونانی‏ و امرای هند و ایرانی و سکاها و پارت‏ها و هندوپارت‏ها و و سیتوپارت‏ها و یوئه‏چی‏ها و طخارها و از آن میان امپراطوری نیرومند کوشان یکی بعد از دیگری روی‏ کار آمدند و چنان حوادث مهمی در این قسمت از آسیا ایجاد کردند که تحقیق‏ دربارۀ آن‏ها و تنظیم دقیق تاریخ آن‏ها مدت‏ها وقت و مخصوصا اکتشافات‏ باستان‏شناسی ژرف و دقیقی لازم دارد.

طرحی که یونسکو در آخرین کنفرانس خود، دو سال قبل، دربارۀ تحقیق در تاریخ تمدن و هنر آسیای مرکزی پذیرفته و اکنون در حال اجراست‏ در حقیقت ناظر بر همین امر است. در این طرح به‏تمدن و هنر دورۀ کوشانیان‏ اهمیت زیادی داده شده است زیرا تمدن کوشان از طرفی وارث تمام جریاناتی است‏ که در ناحیۀ سند و سیستان و افغانستان امروزی و بعضی از نواحی مجاور شمالی‏ آن از عهد هخامنشیان تا آغاز تاریخ مسیحیت روی داده بود و از طرف دیگر نمایندۀ تمدنیست که عنصر ایرانی در آن سهم اساسی دارد و تحقیق دربارۀ آن‏ تمدن مساعدت مستقیمی است به‏محققانی که دربارۀ تمدن و هنر ایرانی در روی فلات ایران و نواحی مجاور آن کار می‏کنند.

ذکر تاریخ امپراطوری کوشان در این گفتار به‏نظر من زائد است ولی‏ نمی توان فراموش کرد که این امپراطوری وسیع از اواسط قرن اول تا اواسط قرن سوم میلادی یکی از سه قدرت اساسی عالم بعد از دولت روم و دولت‏ اشکانی شمرده می‏شد و با شاهنشاهی عظیم ایران رابطۀ جنگ و صلح و همچنین مراودات دائم فرهنگی و مدنی داشته است. همین دولت مقتدر است که جانشینان گندوفارس Gondopharcs را از میان برداشت و از جانب‏ مغرب امپراطوری خود تا سیستان و مرو و هرات پیش آمد و پنجه در پنجۀ ملوک الطوایف شرقی اشکانی و حتی شاهنشاهان اشکانی درافگند و از زمان‏ “کوجولا” (Kujula) و”وینا” (Wina) یعنی از آغاز عهد این دولت به‏بعد مزاحم مستقیم شاهنشاهی اشکانی در مشرق و یکی از علل بزرگ اشتغالات‏ فکری اشکانیان شده بود.

از تعداد جنگ‏ها و صلح‏های کوشانیان با اشکانیان اطلاعات جامع و صریحی‏ نداریم اما همینقدر می‏دانیم که کوشانیان حتی در دورۀ قدرت خود یعنی در عهد سلطنت “کانیشکا” (۱۴۴-۱٧٣ میلادی) نتوانستند در امپراطوری اشکانی‏ نفوذ بیشتری از آنچه گفته شد حاصل کنند و اگرچه برخی این توقف و عدم‏ پیشرفت را نتیجۀ بی‏میلی کوشانیان بفتح اراضی خشک مشرق ایران دانسته‏اند، ولی هیچ معلوم نیست که امپراطوران فاتح کوشان از سرزمینهای پرثروت‏ خراسان و گرگان و دهستان (منزلگاه قوم داهه) از روی میل چشم‏پوشی کرده‏ و بتاخت و تازهائی برای نفوذ مداوم به‏طرف مغرب مبادرت ننموده باشند.

این حدس را روایاتی که از منابع بودائی به‏دست می‏آید تقویت می‏کند زیرا بنابراین روایات میان کانیشکا و دولت اشکانی جنگی درگرفت. قاعدة این جنگ می‏بایست در عهد بلاش سوم که از ۱۴٨ یا ۱۴۹ تا ۱۹۱ میلادی سلطنت‏ کرده است رخ داده باشد، و مثلا کوشانیان درین اوقات از گرفتاری بلاش با رومیان و جنگ‏های متمادی که با آن‏ها داشته است استفاده کرده و خواسته‏اند از ضعفی که بدین طریق، و مخصوصا بر اثر شکست بلاش از کاسیوس و از دست دادن قسمتی از اراضی این سوی فرات برای دولت اشکانی حاصل شده‏ بود، استفاده کنند و شاید همین گرفتاری در مشرق بود که به‏بلاش سوم فرصت‏ نداد تا بعد از بازگشت رومیان اراضی از دست رفته را از دست امرای دست‏ نشاندۀ رومی بیرون بیاورد.

گویا این موقع‏شناسی دولت کوشان بی‏ثمر نبود و بعضی از نواحی شرقی‏ شاهنشاهی اشکانی موقتا به‏دست آن‏ها افتاد ولی در عهد بلاش چهارم که از سال‏ ۱۹۱ تا سال ٢٠٧ میلادی شاهنشاهی می‏کرد،باید این محرومیت جبران شده‏ باشد زیرا باز بنابر همان مأخذ بودائی در آغاز جنگ‏های بلاش با کوشانیان‏ برد با آن‏ها بود ولی بعدا مجبور به‏عقب‏نشینی شدند و مقداری از متصرفات غربی‏ خود را از دست دادند.

با توجه باین مقدمات می‏بینیم که امپراطوری زورمند کوشان نه‏تنها مدتی شاهنشاهی ایران را از توسعه به‏طرف مشرق بازداشت بلکه اولا قسمت بزرگی‏ از متصرفات خاندان‏های پارتی مشرق را از دست آن‏ها بیرون آورد و ثانیا تا دیرگاه به‏عنوان یک عامل بزرگ تهدید نظامی و اقتصادی در کنار دولت اشکانی‏ بسر برد و همین مطالب است که باعث اشتغال سریع دولت ساسانی در اوایل‏ تشکیل آن دولت،یعنی در دورۀ فرمانروائی شاپور اول (٢۴۱-٢٧۱ یا ٢٧٢ میلادی)، نسبت به‏کار آن سلسله شد چنان که سپاهیان او نخست پیشاور پایتخت‏ زمستانی کوشانیان را فتح کردند و بعد از تصرف درۀ سند و اشغال شهر کاپیسی‏ نزدیک کابل که پایتخت تابستانی آنان بود، و عبور از هندوکش به‏فتح بلخ و سمرقند و تاشکند توفیق یافتند و بدین‏طریق یک امپراطوری نیرومند که دو قرن تمام شاهنشاهی اشکانی را از مشرق تهدید می‏کرد از میان رفت و فقط آثاری از دورۀ درخشان خود در دل خاک باقی نهاد که نزدیک به‏هفده قرن بعد از آن موضوع خوبی برای کار باستان‏شناسان زیرک اروپائی گردید.

عجب آنست که تاریخ نویسان ایرانی در تواریخ منظم و مدون خود از شرح‏ چنین سلسلۀ مهم و دورۀ پراهمیتی غفلت کردند. شاید علت اساسی این امر ذهولی باشد که معلول گذشت قرون و صروف دهور است.اما این مطلب زیاد قابل تأمل نیست زیرا در تاریخ‏نویسی ایرانیان نظیر همین غفلت را نسبت‏ به‏همعصران شاهان کوشانی یعنی اشکانیان هم ملاحظه می‏کنیم، همان سلسلۀ مهمی که فردوسی دربارۀ آن می‏گوید:

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشاننـگــویــد جـهــانـدیــده تـاریخشــان‏
از ایشــان جـز از نـام نشـــنیـده‏امنـه در نــامــۀ خـســــروان دیــده‏ام

در مآخذ دیگر فارسی و عربی هم که اسم بعضی از شاهنشاهان این سلسلۀ عظیم آمده مطلب به‏نحو اجمال و اختصار ذکر شده است زیرا مآخذ همۀ آنها یعنی خداینامه و دیگر منابع پهلوی نظیر همین بی‏عدالتی را دربارۀ آن سلسلۀ مقتدر و مدافع بزرگ ایران کرده بودند و شاید علت واقعی امر دشمنی دیرین‏ ساسانیان با خاندان سلطنتی اشکانی و بیم از بازماندگان آن سلسله در شمال‏ و شمال شرقی ایران بوده است.

اما اگر منابعی که زیر نظر مقامات رسمی دورۀ ساسانی ترتیب یافته یا از مآخذی که تحت تأثیر آنها بوجود آمده بود،بگذریم ملاحظه می‏کنیم‏ که ذهن داستان گزاران ایرانی نقیصۀ کار دستۀ دیگر را جبران کرده است.

مقصود از این داستان گزاران راویان اخبار تاریخی ایران است که مطالب خود را به‏صورت قصه‏های منظم بیان می‏کردند و روایات شفاهی آنان شامل مطالبی‏ از تاریخ ایران شرقی با بعضی نفوذها از تاریخ قسمت غربی ایران قدیم مخصوصا تاریخ دولت هخامنشی بوده است.

قسمت بزرگی از وقایع پهلوانی دورۀ سلطنت کیانیان در شاهنامه‏ انعکاس‏های مهم و گاه صریحی است از تاریخ دورۀ اشکانی مخصوصا تاریخ‏ خاندان‏هایی از قبیل دولت هند و پارت در سیستان و سند و گودرزیان در گرگان، و سلطنت‏های سلاطین مهمی مانند ولاش سوم و چهارم و واردانس و نظایر آن‏ها.

اتفاقا روابطی که میان همین دسته از امرا یا شاهنشاهیان اشکانی با کوشانیان در تاریخ ملاحظه می‏شود در داستان‏های شاهنامه نیز منعکس است‏ منتهی در اینجا کوشانیان به‏صورت پهلوانان کشانی در شمار متحدین تورانیان‏ با ایرانیان جنگ می‏کنند و بنابر آنچه از ظاهر داستان بر می‏آید زورمندترین‏ متحدین آنان هستند و با اقوام دیگری از قبیل سگساران (سکاها) و سقلابیان‏ (اسلاوها) و هندوان از ولایت سند،و چغانایان و شگنیان یعنی همان که امروز چغنی می‏گوئیم، و حتی چینیان که مقصود زردپوستان آسیای مرکزی است، بر ضد سردار بزرگ ایران گودرز کشوادگان همکاری می‏کنند، و تمام وقایع‏ آن‏ها که سرانجام به‏دست رستم یعنی همان رتستخم (Rotstakhm) متون پهلوی‏ پایان می‏پذیرد،تحت عنوان “داستان رزم کاموس کشانی” در شاهنامۀ فردوسی‏ ملاحظه می‏شود. فردوسی داستان این رزم را همچنان که خود گفته است از یک‏ مأخذ مکتوب فراهم کرده است که مبتنی بود بر روایات قدیم.

کنـون رزم کامـوس پیـش آورمز دفـتـر بگـفـتـار خـویـش آورم
بگفـتـار دهـقـان کنـون بازگـردنگر تا چه گوید جهاندیده مرد

این داستان متکی است بر داستان طولانی دیگری که عبارتست از لشکر کشیدن‏ طوس به‏ترکستان و شکست او و بازگشت به‏ایران‏زمین.در این جنگ از مهمترین وقایع،قتل فرود و پلاشان است بدست فرزندان گودرز که انعکاسات بسیار صریح‏ و روشنی است از اختلافات میان گوترزس گئوپوئروس (Gotarzes Geopothros) و خانوادۀ او باواردانس پسر اردوان سوم که بسال ۴٢ میلادی شاهنشاهی یافت‏ و بسال ۴٦ میلادی در حال مراجعت از گرگان ناگهان کشته شد بنابر بعضی‏ روایات این گودرز همان برادر واردانس و پسر اردوان و شاهنشاه سخت‏گیر اشکانی‏ بود و به‏هر حال وضع او و واردانس مشابهت بسیار با داستان فرود شاهزادۀ کیانی‏ در شاهنامه دارد که به‏دست خاندان گودرزی در حصارگاه خود از میان رفت.

واقعۀ پلاشان هم انعکاسی است از اختلافات میان خاندان گودرز،که ملوک- طوایف هیرکانیا بوده‏اند، و بلاش اول که از سال ۵۱ میلادی شاهنشاهی یافت‏ شورش حکام هیرکانیا همچنان که می‏دانیم طولانی و مخالفت آنان با بلاش جدی‏ بود چنانکه گویا با رومیان از در اتحاد درآمده و ظاهرا با کوشانیان که‏ اوایل دورۀ فتوحات خود را می‏گذرانیدند روابطی ایجاد کرده بودند که‏ قاعدة نبایست پایدار و مستمر مانده باشد.علی ای حال در شاهنامه پلاشان از دشمنان ایران شمرده شده است و علت آن طبعا اتکاء مطالب بر داستان‏های مربوط به‏خاندان گودرزیان گرگان است که در نواحی شرقی ایران شایع گردیده و استقلال‏طلبی آنان در مقابل دولت مرکزی اشکانی بصورت مبارزات شجاعانه‏ در آن داستان‏ها جلوه‏گر شده بود.

بعد از داستان بر ماجرای مذکور همچنان که گفته‏ام داستان رزم کاموس‏ به‏میان می‏آید که در آن گودرز سمت فرمانروائی دارد و عدۀ کثیری از خاندان‏ خود را از دست می‏دهد. مسلما اساس داستان دشواری‏هائی است که بعد از دورۀ پیشرفت و کامیابی سابق برای خاندان گودرزی هیرکانیان پیش آمد و آنرا ضعیف و ناتوان نمود و استبعادی ندارد که این دشواری‏ها موروث فشارهای‏ کوشانیان در دورۀ قدرت آنان،بر ولایات شرقی اشکانیان و مخصوصا بر گرگان بوده باشد زیرا چنان که می‏دانیم دولت کوشانی برای در دست داشتن راه‏ تجاری با روم حاجت مبرمی به‏تسلط بر سواحل شرقی دریای مازندارن داشت.

در داستان رزم کاموس بعد از آن که پادشاه توران از تقویت سپاهیان ایران با عناصر مختلف مخصوصا گودرز و فرزندان و قوای کثیر او آگاه شد از خاقان و از کاموس کشانی یاری گرفت و نزد پیران سردار خود فرستاد.

به پیران فرستاده آمد ز شاه‏
که آمد ز هرجا فراوان سپاه‏
سپاهی که دریای چین را ز گرد
کند چون بیابان بروز نبرد
یکی مهتر از ماورالنهر در
که بگذارد از چرخ گردنده سر
تنش زور دارد بصد نره شیر
سر ژنده پیل اندر آرد بزیر
به‏بالا چو سرو و به‏دیدار ماه
جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه‏
سر سرفرازان و کاموس نام‏
بر آرد ز گودرز و از طوس کام‏
ز مرز سپیچاپ تا مرز روم‏
سپاهی که بود اندر آباد بوم
کشــانی چـو کاموس شمشــیرزن‏
که جسمش ندیدست هرگز شکن‏
همـــه کـارهـــای شـــــگـــرف آورد
چـون خـشـــم آورد بـاد و بـرف آورد

در اینکه اسم کاموس قابل انطباق بر کدامیک از اسامی شاهان مقتدر کوشان باشد فعلا اظهار روشنی نمیتوان کرد فقط به‏محققان تاریخ کوشانی‏ و به‏باستان شناسانی که از راه حفاری و اکتشافات خود دنبال یافتن چنین اسمی‏ بروند،توصیه می‏کنیم که چندان به‏انطباق سنوات سلطنت بازماندگان وی‏ به‏دوره معین و مصرحی توجه نکنند، زیرا در داستان‏های حماسی و قهرمانی‏ هیچوقت چنین صراحت و قاطعیتی در تاریخ مناط اعتبار نیست.این کاموس‏ هرکدام از پادشاهان و سرداران کوشانی بوده باشد ازجملۀ مقتدرترین آن‏هاست‏ و اگر چنین باشد چه مانعی دارد که او را بر کانیشکا انطباق دهیم زیرا تغییر نام در این مورد به‏همان حد از احتمال است که مثلا دربارۀ نام مهرداد به‏میلاد و نام سپنددات به‏اسفندیار و نام گندافرز به‏برزافره و سپس به‏فریبرز و بسی از نام‏های دیگر که از صورت‏های قدیم خود در شاهنامه به‏صورت‏های‏ بسیار جدید و گاه خیلی دور از اصل تبدیل یافته است.

خاصیت کار کاموس در این داستان از شاهنامه در آنست که اولا معتقد به‏هیچگونه سهل‏انگاری و استعمال نسبت به‏نیروی جنگندۀ ایران نیست و از طرفی دیگر خود و سردار بزرگش اشکبوس مرکز قدرت و موجب اصلی مقاومت سپاه توران در برابر قوای ایران محسوب می‏شوند و وجود آن دو مایۀ رعب و هراس عظیمی در میان سپاه ایران است.

کاموس در این لشکرکشی،که در شاهنامه باسم تورانیان تمام شده است، قصد فتح تمام ایران و قتل و غارت این سرزمین و برانداختن حکومت آن را دارد و چون پیران پیشنهاد آسایش بخاقان و همراهانش کرد،

چنین گفت کاموس کاین رای نیست‏
بدین موش اندر مرا پای نیست
بدین مایه مردم بدین‏گونه جنگ‏
چرا جست باید به چندین درنگ
بسازیم و یکباره جنگ آوریم
بر ایشان در و کوه تنگ آوریم‏
به‏ ایران گذاریم از ایدر سپاه
نمانیم تخت و نه تاج و کلاه
برو بوم یکباره ویران کنیم
بکام دلیران و شیران کنیم
زن و کودک خرد و پیر و جوان‏
نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان
به‏ایران نمانم برو بوم و جای
نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای

این ابیات باید نشانۀ مقاصدی باشد که پادشاهان فاتح کوشانی نسبت‏ به‏ایران و یا لا اقل نسبت به‏متصرفات گودرزیان و متحدین داهی ایشان داشته و گویا بر اثر همین مقاصد جنگ‏های سرحدی خونینی را براه انداخته و آسیب‏های‏ بسیار به‏قوای گودرزیان رسانیده بودند.

داستان رزم کاموس کشانی یکی از داستان‏های بسیار طولانی شاهنامه است‏ که سرانجام بعجز گودرز و فرزندان و نبیرگان وی و دخالت بی‏اثر فریبرز که شباهت بیکنوع شکست و ناکامی دارد می‏انجامد. آیا نمی توان این دخالت‏ مقرون بترس فریبرز یعنی بر زافره را نشانه‏یی از عدم مقاومت اعقاب گندافرز در مقابل تعرض کوشانیان شمرد؟

با کشته شدن اشکبوس کشانی و کاموس کشانی به‏دست رستم شکست‏ تورانیان از ایرانیان مسلم می‏شود و تمام متحدین پادشاه تورانی طریق فراز می‏گیرند. اما این که این رستم یا رتستخم متون پهلوی کیست باید در بحث‏ دیگری حل شود، منتهی باید در اینجا به‏یادداشت که در حماسۀ ملی ما تمام‏ مبارزات ایرانیان در مشرق در برابر یک قوم بنام تورانی و یک کشور بزرگ‏ که توران زمین باشد انجام می‏گیرد زیرا همه این داستان‏ها مبتنی است بر کشمکش‏های اقوام آریائی ایرانی مشرق با یک دسته از هم‏نژادان خود که در اوستاتوئیری Tuirya نامیده می‏شوند و پادشاهان و سرداران بزرگشان در اوستا “فرنگرسین” و”اغرارث” و “کرسوزد” و “ارجت‏اسپ”[۱] یعنی افراسیاب و “اغریرث” و”کرسیوز” و “ارجاسپ” نام دارند که خاندان”واسکی‏[٢]” یعنی اخلاف‏ “واسک‏[٣]” که در زمان‏های بعدی به‏”ویسه” تبدیل شده است،با آنان همکاری‏ می‏کنند و از این پسران “واسک” در شاهنامه نام چند تن را ملاحظه می‏کنیم.

در روایاتی که جانشین اشارات اوستائی گردید همه دشمنان شرقی ایران‏ تورانی و یا متحدین تورانیان دانسته شده‏اند و از اینجاست که می‏بینیم‏ کوشانیان هم که خود یک قدرت معتنابه در مشرق بوده‏اند زیر دست و به‏فرمان‏ پادشاه توران به‏ایران حمله می‏کنند همچنان که نژادهای قوی دیگر از قبیل‏ شگنی‏ها و اسلاوها و نظایر آن‏ها.[۴]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- تلفظ این اسامی بترتیب زیرین است:
Frangrasyana.Aghraeūratha.Kreūseūvazda.Areūjat-Aspa
[۲]- Vaesakaya
[۳]- Vaseaka
[۴]- صفا، ذبیح‌الله، کشانیان و داستان‌های ملی ایران، مجله بررسی‌های تاریخی، بهمن و اسفند ۱۳۴٧ - شماره ۱۸، صص ۱-۱٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مجله بررسی‌های تاریخی، بهمن و اسفند ۱۳۴٧ - شماره ۱۸


[برگشت به بالا]


نقش هرات در نگارخانه تاریخ

از: محمد قاضی‌زاده

نقش هرات در نگارخانه تاریخ

دوره تیموریان (۱)


فهرست مندرجات

[هرات][قسمت دوم]


تیمور در سال ۷۸۳ هجری در پی جنگی خونین و مرگبار هرات را تسخیر کرد و به فرمانروایی آل کرت در این شهر پایان بخشید. تسخیر هرات به دست سربازان تیمور با خرابی و ویرانی تقریبا کامل این شهر همراه بود.

تیمور در سال ۸۰۷ و زمانی که قصد حمله به چین را داشت، از دنیا رفت و چهارمین پسر او، شاهرخ میرزا، در همان سال در هرات به پادشاهی رسید و این شهر را به‌عنوان پایتخت خود برگزید.

مسجد جامع هرات یکی از بناهای است که در عصر تیموریان ساخته شد

تیمور چهره دوگانه داشت. جنگنجویی بی‌باک، که در عین حال از علما و هنرمندان سخت حمایت می‌کرد. ولی شاهرخ، پسر او، گویا تنها هنرمند پروری را از او به ارث برده بود.

با استقرار حکمروایی شاهرخ بود که به‌تدریج آرامش جای آشفتگی را گرفت. خرابی‌های تیمور در هرات به سرعت جبران و وضعیت فرهنگی و هنری به گونه‌ای متحول شد که به گفته محمدمسعود رجایی، رئیس انجمن ادبی هرات، تا آن زمان تاریخ آسیا نظیر آن را به یاد نداشت.

آقای رجایی گفت: "دوره تیموری‌ها از لحاظ پیشرفت و رونق و شگوفایی هنرهای گوناگون واقعا از دوره‌های بی‌مانند در تاریخ آسیا و خصوصا در خراسان‌زمین بوده است. در این دوره هنرهایی مثل معماری، و صنعت‌های چون کاشی‌سازی، سنگ‌تراشی، نقاشی، خطاطی، مینیاتوری، تذهیب، صحافی و کاغذسازی به اوج خود رسیده بود که واقعا حیرت‌آور است."


[] چهره‌های ماندگار هراتی

نورالدین عبدالرحمان جامی، کمال‌الدین بهزاد، عبدالقادر گوینده، میرک نقاش، شمس‌الدین حکاک، زین‌الدین معمار و جعفر خطاط، از مهم‌ترین چهره‌های هنری تاریخ هرات بوده‌اند.

این چهره‌ها به باور برخی از پژوهشگران، پیشرفت شان را مدیون حمایت‌های مداوم شخصیت‌هایی مانند شاهرخ میرزای تیموری، همسر او، گوهرشاد بیگم، بایسنغر میرزا پسر شاهرخ، سلطان حسین بایقرا و وزیر او، امیرعلی‌شیر نوایی بوده‌اند.

در دوره تیموریان هنر معماری رشد و توسعه یافت

از آقای رجایی، رئیس انجمن ادبی هرات پرسیدم که چگونه فرزندان و نوه‌های جنگاور بزرگی مانند تیمور، سازندگان بی بدیلی در تاریخ منطقه می‌شوند.

او در پاسخ گفت: "وضعیت فرهنگی این سرزمین باعث شد که انسان خشن و جنگجویی چون تیمور تسلیم این وضعیت شود و از وضعیت فرهنگی منطقه اثر بپذیرد و بالاخره به فکر این شود که سمرقند را به عنوان پایتخت خود و یکی از شهرهای پرورش هنر و فرهنگ بسازد. شاهرخ میرزا نیز بنا بر خوی و خلق خراسانی به حیث یک شاه هنرپرور قد علم کرد.

محمدناصر ناهض تیموری، عضو انجمن ادبی هرات اما می‌گوید بسیاری از شاهان و شاهزادگان تیموری خود ذاتا هنردوست و هنرپرور بوده‌اند نه ترکتازانی که تنها تحت تاثیر فضای حاکم در هرات آن روز با مفهوم هنر و هنرپروری آشنا شده باشند.

آقای ناهض تیموری گفت: "من به این باورم که خود آنان [تیموریان] مشوق این هنرها بوده‌اند. اگر پیش از آن هنری هم وجود داشت بسیار اندک، ناچیز و در حالت اضمحلال بود. "هنر یک جو نمی‌ارزد، نباشد گر هنربازی". مشوق تمام هنرمندان هرات عصر تیموریان هرات، همان خانواده تیموریان بوده است. آنها هرمندان را تشویق و ترغیب کردند تا هنر را به چنین ابهتی رساندند."

توفیق سبحانی، نویسنده و پژوهشگر ایرانی نیز در مورد تیموریان هرات دیدگاه مشابهی دارد. او می‌گوید که بسیاری از شاهان و شاهزادگان تیموری تنها مشوق نه بلکه خود هنرمند و دانشمند بوده‌اند.

آقای سبحانی گفت: "اکثر حکام آن دوره مثل شاهرخ، مثل الغ بیگ، خودشان اهل هنر بودند. امیر علی‌شیر و قبل از او یا بعد از او عالمان برجسته بودند بودند در حالی که از حکام هم بودند."


[] هنرپروری تیموریان

در مورد انگیزه هنرپروری تیموریان دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد. ترفندی برای کسب مشروعیت، کوششی برای تضمین جاودانگی، تجمل‌پرستی و یا نمایش اقتدار. ولیشاه بهره، شاعر و نویسنده و رئیس اطلاعات و فرهنگ هرات دیدگاه دیگری دارد.

او می‌گوید توجه شاهرخ میرزا به شکوه سمرقند و حضور شخصیت‌های برجسته علمی و فرهنگی در هرات به شاهرخ انگیزه داد تا کله منارهای ساخته شده توسط تیمور را با ساختن مناره‌های مساجد و مدارس جبران کند.

آقای بهره گفت: "شاهرخ از داشته‌های فرهنگی سمرقند که با توجه تیمور به‌هم رسیده بود، استفاده زیادی کرد و چون از جنگ‌های پدرش، امیر تیمور، و کله منارهایی که در جنگ‌های پدرش ساخته شده بود، رنج می‌برد، خواست تا عصری را اساس بگذارد که در واقع روپوشی باشد بر افراط‌گرایی‌ها و مخصوصا کشتار بی‌رحمانه تیمور، که در جریان فتوحات او رخ داده بود."


[] رنسانس هرات؟

برخی از پژوهشگران با توجه به کیفیت میراث فرهنگی تیموریان، هرات قرن نهم هجری را از لحاظ هنری و فرهنگی همتا و رقیب ایتالیای عصر رنسانس می‌دانند. شماری دیگر اما بر آنچه که خلاء علمی در این عصر توصیف می‌شود، انگشت انتقاد می‌گذارند و می‌گویند که دوره تیموریان هرات تنها در زمینه شگوفایی هنرهای گوناگون خوش درخشیده است و نه در زمینه رشد و پیشرفت علوم.

منارهای هرات که در عصر تیموریان در واقع برج‌های دیدبانی شهر و همچنین در شب راهنمای کاروان‌ها بوده‌اند

ذبیح‌الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات در ایران نوشته که در این عصر ذوق بلند از مغزها به سر انگشتان منتقل می‌شود و در هنرهایی مانند نقاشی، معماری، کاشی‌سازی و خطاطی تجلی می‌کند. مرحوم صفا معقتد بود که در این دروه علوم هرگز پیشرفتی قابل ملاحظه‌ای نکرد.

او در جلد چهارم تاریخ ادبیات در ایران – که به بررسی دوره تیموریان اختصاص دارد – در این مورد نوشته است: فرزندان تیمور و جانیشینان او هم البته علمای شرع و مشایخ صوفیه را به سبب اعتقادات دینی و خرافی خود بزرگ می‌داشتند، اما نه به قصد اشاعه علوم عقلی و حکمت و حکما، بلکه به علت حرمت شرع و تظاهر به این احترام."

ذبیح‌الله صفا افزوده است: "علما در عهد تیمور غالبا صبغه دینی دارند و حد اکثر آن است که جامع معقول و منقول باشند و شما می‌دانید که آن علوم معقول هم که این دسته می‌دانستند تا این زمان کاملا صبغه دینی گرفته بود و عالمانی که به علوم طبیعی و ریاضی بپردازند هم بسیار کم بودند و هم درس خواندگان مطلعی بودند و نه عالمان مبتکر."

مرحوم صفا اما الغ بیگ را، که در سمرقند دست‌آوردهای قابل ملاحظه‌ای در زمینه علم نجوم داشت، "استثنایی" در این مورد می‌خواند. محمد ناصر رهیاب، نویسنده و پژوهشگر افغان اما برعکس معتقد است که در قرن نهم هجری در هرات در زمینه تولید فکر و پیشرفت علمی هم کارهای در خور توجهی صورت گرفته بود.

آقای رهیاب گفته است: "دوران تیموری‌ها به خصوص شهر هرات می‌خواهد تولید فکر بکند، تولید فرهنگ بکند و تولید علم. در همان زمان ما دانشگاه داشته‌ایم. مدرسه گوهرشاد دقیقا پهلوی نظامیه بغداد می‌نشیند و هیچ کمی از آن ندارد. از همین رو، صدها دانشمند و عالم از این مدرسه در حوزه‌های مختلف علمی بیرون می‌شوند."

در حال حاضر با آنکه چند قرن از زمان طلوع و افول ستاره تیموریان گذشته، درخشش میراث ماندگار آنان هنوز حفظ شده است ـ در برخی زمینه‌ها پررنگ ولی در بعضی حوزه‌های دیگر کمرنگ‌تر.

آثار بازمانده از زمان تیموری‌ها حالا در زمینه‌های مختلف مانند نقاشی، معماری، ادبیات، موسیقی و غیره نیاز به تحقیق و مطالعه و حفاظت دقیق دارد.[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- محمد قاضی‌زاده، نقش هرات در نگارخانه تاریخ: دوره تیموریان (۱)، بخش فارسی بی بی سی: چهارشنبه ٢٧ آوريل ٢٠۱۱ - ٠٧ اردیبهشت ۱۳۹٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سایت بخش فارسی بی بی سی


[برگشت به بالا]


سکاها و اهمیت آن‌ها در تاریخ ایران باستان

از: امیر سیدمحمودی


فهرست مندرجات

[...][...]


سکاها از مهم‌ترین قبایلی بودند که بیشترین تأثیر را در شکل‌گیری جامعه ایرانی داشتند و از مهم‌ترین عوامل ضعف یا قوت دولت‌های اولیه‌ی ایران باستان به شمار می‌روند. لذا معرفی و بازشناختن آنان، از ضروری‌ترین مباحث نقش قبایل در شکل‌گیری حکومت‌های ایران باستان است.

سکاها از جمله گروه‌های مهاجری بودند که هم‌زمان با آغاز مهاجرت‌های بزرگ آریاییان، از نواحی آسیای میانه یا شمال فلات ایران، تهاجمات متعددی را به‌منظور دست یافتن یا استقرار بر مناطق ایران انجام دادند.


[] سرزمین و مردم سکا

ظاهراً نام سکاها در تاریخ برای اولین‌بار در منابع آشوری آمده و مربوط به گزارشی از زمان پادشاهی آسرحدون در حدود سال ٦٧٠ ق.م است. در آن زمان پادشاهی آنان به عهده‌ی کسی به‌نام ایش پاکای که به همراهی "ماناها" متحداً علیه آشور پیمان بستند.

سکاها احتمالاً جزو توابع ماد بودند و زمانی که عده‌ی بیشتری از طوایف آن‌ها به قفقاز و آذربایجان وارد شدند، در آن ناحیه، سرزمین مستقل سکاها را تشکیل دادند. اگر چه این مطلب هنوز به اثبات نرسیده است، ولی بر اساس گفته‌های کسانی مانند دیاکونوف، این احتمال قوی وجود دارد که در محدوده‌ی آذربایجان کنونی و دریاچه‌ی ارومیه، اسکیت‌ها پادشاهی مستقلی را ایجاد کرده باشند.[۱]









[]





[]





[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :




[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]
[٣٠]
[٣۱]
[٣٢]
[٣٣]
[٣۴]
[٣۵]
[٣٦]
[٣٧]
[٣٨]
[٣۹]
[۴٠]
[۴۱]
[۴٢]
[۴٣]
[۴۴]
[۴۵]
[۴٦]
[۴٧]
[۴٨]
[۴۹]

[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدی خراسانی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- دیاکونوف، ۱۳٧۲، ص ۲۳۱
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-
[۳٠]-
[۳۱]-
[۳۲]-
[۳۳]-
[۳۴]-
[۳۵]-
[۳۶]-
[۳٧]-
[۳۸]-
[۳۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴۲]-
[۴۳]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴۶]-
[۴٧]-
[۴۸]-
[۴۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سید محمودی، امیر، سکاها و اهمیت آن‌ها در تاریخ ایران باستان، مجلۀ رشد آموزش تاریخ، زمستان ۱۳۸٦ - شماره ٢۹، صص ۱۱-۱٦


[برگشت به بالا]


زبان بلخی

از: دانشنامه آریانا


فهرست مندرجات

[...][...]


زبان بلخی یا زبان باختری (به انگلیسی: Bactrian language) یکی از زبان‌های باستانی منقرض شده افغانستان است که به لحاظ زبان‌شناسـی، در شمار شـاخه‌ی شـرقی از خانواده‌ی زبـان‌های ایرانی وابسـته بـه دورۀ میـانه طبقـه‌بنـدی می‌شـود.[*]

این زبان در منطقه‌ی وسیعی بین کوه‌های هندوکش و آمودریا (در آسیای مرکزی به‌ویژه شمال افغانستان امروزی) - در دوره‌های کوشانیان و یفتلیان - به کار می‌رفته و تداوم زمانی آن از اوایل قرون میلادی تا قرن سیزده میلادی بوده است.[*]

در میان زبان‌های امروزی پشتو، مُنجی و یدغا (Yidgha) با زبان بلخی خویشاوند‌ی نزدیک دارد. همچنین از شمار زبان‌های میانه، سغدی، خوارزمی و پارتی را می‌توان بسیار نزدیک به این زبان دانست.[*]


[] نگاهی اجمالی

از زبان ايرانی ميانه‌ای بلخ باستان تا ميانه‌های سده‌ی بيستم دانسته‌های اندكی در دست بود. اما در آن زمان چند سند آسيب ديده به زبان بلخی كشف گرديد. با مطالعه و بررسی اين متون و سكه‌های متعلق به شاهان كوشانی و هفتالی، مشخص گرديد كه زبان مورد استفاده در اين اسناد، به گروه زبان‌های ايرانی متعلق است. اما پس از كشف سنگ‌نبشته‌ی معبد كانيشكا (Kanishka)، پادشاه كوشانی (حدود سده‌ی دوم میلادی) در شمال افغانستان بود كه نشان داده شد اين زبان از زبان سكايی و تخاری جدا و متمايز است. پژوهش‌های انجام شده گويای آن بودند كه اين زبان می‌تواند به لحاظ زبان‌شناختی در ميان زبان پشتو از يك سو، و زبان‌های سغدی، خوارزمی، و پارتی، از سوی ديگر، جای گيرد. والتر برونو هنينگ، نخستین کسی بود كه پيش‌نهاد كرد زبان سنگ‌نبشته‌ی معبد كانيشكا "بلخی" خوانده شود.[*]

خطی كه كوشانيان و هفتالی‌ها براي نگارش زبان بلخی از آن استفاده می‌كردند، خط تخاری بود، كه همان نيز گونه‌ای اصلاح شده از الفبای يونانی بود. به نوشته‌ی مورخان چينی، كاربرد خط تخاری در باميان، دره‌ی كابل، پامير، و منطقه‌ی چيترال نيز رواج داشت.[*]

از این زبان تعدادی کتیبه و مقدار زیادی اسناد حقوقی و نامه به‌دست آمده است که از لحاظ زمانی، زمان نگارش کتیبه‌ها متقدم‌تر است. کتیبه‌ها متعلق به دوره‌ی کوشانیان می‌باشند، در حالی که نامه‌ها به زبانی متأخر هستند و حتی بعضی از آن‌ها به اوایل دوران اسلامی تعلق دارند.[*] دکتر احمد تفضلی دربارۀ زبان بلخی می‌نویسد:

    "قدیم‌ترین اثر از زبان بلخی متعلق به قرن دوم میلادی است و آن کتیبه‌ای است در ٢۵ سطر که در مدخل معبدی در سُرخ کُتل در جنوب شرقی بغلان به‌دست آمده است. کتیبه‌های کوچک‌تری نیز در این ناحیه کشف گردیده است. کتیبه‌های کوچک‌تری نیز از افغانستان و ازبکستان نیز در دست است. این آثار به خظ یونانی نوشته شده است. علاوه بر این کتیبه‌ها، ٨ قطعه دست نوشته نیز به خط یونانی - بلخی در ترکستان چین به‌دست آمده است. قطعه‌ی نیز به زبان بلخی و به خط مانوی در دست است."[احمد تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، ص ٣٦٧]

دکتر محسن ابوالقاسمی می‌نویسد:

"بلخی زبان قدیم بلخ بوده است. تا سال ۱۹۵۷ اثری از زبان بلخی در دست نبود. در این سال باستان‌شناسان فرانسوی موفق شدند کتیبه‌ای در سرخ کتل (واقع در بغلان، میان بلخ و بدخشان) به‌دست آورند. این کتیبه با الفبای بلخی در ۲۵ سطر نوشته شده است. از زبان بلخی در دوره‌ی باستان و جدید اثری به‌دست نیامده است."[ابوالقاسمی، محسن، تاریخ زبان فارسی، تهران: انتشارات سمت،‌ چاپ هفتم - ۱۳۸۵ خ، ص ۱۲۶]


[]



[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[۱]
[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]
[٣٠]
[٣۱]
[٣٢]
[٣٣]
[٣۴]
[٣۵]
[٣٦]
[٣٧]
[٣٨]
[٣۹]
[۴٠]
[۴۱]
[۴٢]
[۴٣]
[۴۴]
[۴۵]
[۴٦]
[۴٧]
[۴٨]
[۴۹]

[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-
[۳٠]-
[۳۱]-
[۳۲]-
[۳۳]-
[۳۴]-
[۳۵]-
[۳۶]-
[۳٧]-
[۳۸]-
[۳۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴۲]-
[۴۳]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴۶]-
[۴٧]-
[۴۸]-
[۴۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]