جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

پان ‌ايرانيسم

{اين مقاله جانبدارانه است و نياز به نقد، ويرايش و گسترش دارد!}


نخستين‌ بار، واژه‌ی پان‌ ايرانيسم‌ را در ايران‌ شادروان‌ دكتر محمود افشار يزدی به‌ كاربرد. وی در سال‌ ١‌٣٠٦ خورشيدی‌، در مقاله‌ای با عنوان‌ “مليت‌ و وحدت‌ ملی ايران” از واژه‌ی “پان‌ ايرانيزم”، برابر پان‌ تركسيم‌ و پان‌ عربيسم‌، نام‌ برد. پنج‌ سال‌ بعد، در سال ‌١‌٣١‌١ خورشيدی‌، وی در نامه‌ای كه‌ به‌ انجمن‌ ادبی كابل‌ (افغانستان‌) نوشت‌، به‌ صورت‌مشخص‌ از “پان‌ ايرانيسم‌” به‌ عنوان‌ يك‌ انديشه‌ی فراگير سياسی‌، ياد كرد. پيش‌ از آن ‌تاريخ‌، در زبان‌ فارسی سخن‌ از واژه‌ی پان‌ ايرانيسم‌ و انديشه‌ی پان‌ ايرانيسم‌، به‌ ميان‌ نيامده‌ بود.[سرچشمه‌ی انديشه‌ی پان‌ ايرانيسم‌ (پان‌ ايرانيزم‌)، سايت مرکز پژوهشهای کاربردی]

در اين نوشته، دکتر افشار يزدى از هماهنگی و اتحاد ميان ايران و افغانستان سخن گفته و سختى‌هایی را که در این راه می‌دید بازگو کرده بود. اين کهنترين کاربرد واژه پان‌ايرانيسم است که از آن آگاهى داريم. پان‌ايرانيسم، بمانند هر مقولهٴ اجتماعى-‌ سياسى ديگر، از ديدگاه‌هاى گوناگون تعريف‌هاى گوناگونى دارد. ما اينجا به دو تعريف زير بسنده خواهيم کرد. [پان‌ایرانیسم چیست و چه می‌گوید، سايت پان ايرانيسم]

پان‌ايرانيسم از ديدگاه دکتر محمود افشاريزدى

پان‌ايرانيسم در نظر من بايد "ايده‌آل" و هدف اشتراک مساعى تمام ساکنين قلمرو زبان فارسى باشد در حفظ زبان و ادبيات مشترک باستانى. منظورم اتحاد کليه ايرانی‌نژادان - فارس‌ها، افغان‌ها، آذری‌ها، کردها، بلوچ‌ها، تاجيک‌ها و غيره - است براى حفظ و احترام تاريخ چند هزار سال مشترک و زبان ادبى و ادبيات مشترک. هيچ وقت عقلاى ايران انديشه اينکه به خاک کشورهاى ديگر تجاوز کنند را در مخيله خود نداشته‌اند. هميشه حرف اين بوده است که ما بايد از لحاظ ارضى وضع کنونى خود را نگاه داريم و استوار کنيم.

پان‌ايرانيسم ما بايد جنبه دفاعى و فرهنگى داشته باشد نه تهاجمى. به اين معنى که در برابر "پان"هاى ديگر، مانند پان‌تورانيسم يا پان‌عربيسم که قصد تجاوز از حدود ارضى خود دارند، مقاومت داشته باشيم.[۱]

پان‌ايرانيسم از ديدگاه حزب پان‌ايرانيست

پان‌ايرانيسم وحدت و هماهنگى همهٴ تيره‌هاى ايرانى است در جهت استقرار حاکميت ملت ايران.

ملت بزرگ ايران داراى يک وطن، يک تاريخ، يک فرهنگ، و آداب و رسوم می‌باشد. پراکندگى، تفرقه و تشتت، و وضع کنونى به ملت ايران تحميل شده است. پان‌ايرانيسم نهضت وحدت طلب ملت ايران است. پان‌ايرانيسم جنبشى است سازنده و خلاق. نظامى است نوين بر اساس هدف‌هاى پرفروز تاريخ ايرانزمين. پان‌ايرانيسم راهى است براى ملت ايران براى رهايى و وحدت.[٢]

تاريخچه پان‌ايرانيسم

کوششهاى پان‌ايرنيست‌ها را می‌توان به سه دوره تقسيم نمود: نهضت، مکتب، و حزب.

نهضت

با وجود آنکه دولت ايران در جنگ جهانى دوم اعلام بىطرفى نموده بود، در روز سوم شهريورماه ١٣٢٠، نيروهاى انگليس و روس، با همکارى همه جانبه آمريکا، به ايران يورش آوردند و اين کشور را باشغال درآوردند. در شامگاه هشتم شهريور، هنگامى که نيروهاى متجاوز به تهران سرازير شدند، گروهى نوباوهٴ ايرانى، با احساسات ميهن‌پرستانهٴ جريحه‌دار شده، قلوه سنگ‌هاى کنار خيابان را برداشته و به سوى تانک‌ها و نفربرها ى بيگانه پرتاب کردند. تنى چند از اين نوباوگان، از جمله محسن پزشگپور و محمدرضاعاملى تهرانى، بعدها با همگامى و هميارى کسانى چون علينقى عاليخانى و داريوش همايون، باشگاه ايراندوست را تشکيل دادند. در سال ١٣٢٢، باشگاه ايراندوست با همکارى محمود کشفيان، نادر نادرپور، سياوش کسرايى و ديگران نهضت محصلين را بوجود آوردند. خواستهاى نهضت محصلين همه صنفى بود و فعاليت آن مدت زمان کوتاهى بيشتر به طول نيانجاميد.

گروه باشگاه ايراندوست در سال تحصيلى ٢٣-١٣٢٢، نخست رستاخيز ملى را بوجود آوردند و به دنبال آن، در سال ١٣٢٣، "انجمن" را پی‌ريزى کردند. انجمن در اين زمان به کارهاى زيرزمينى و مبارزات عملى و انقلابى روى آورده بود.

در ظهر هشتم خرداد ١٣٢۵، عليرضا رئيس، يکى از ياران انجمن، در نتيجه انفجار يک نارنجک، جان خود را از دست داد. با شهادت عليرضا رئيس، عزم ياران انجمن براى ادامهٴ مبارزه راسختر گشت. محسن پزشگپور، که در اين زمان سال پنجم دبيرستان را می‌گذرانيد، فرمان رئيس را نوشت، و در آن براى نخستين بار، از پان‌ايرانيسم بصورت يک بنياد فکرى و ايدئولوژيکى، و تنها هدف و آرزوى انجمن، نام برد.

مکتب

در شامگاه ١۵ شهريور١٣٢۶، به پيشگامى محسن پزشگپور، محمدرضا عاملی‌ تهرانى، علينقى عاليخانى، داريوش همايون، حسين طبيب، و گروهى ديگر از اندامان انجمن، مکتب پان‌ايرانيسم تشکيل شد. به دنبال آن، کلاس‌هايى براى مبلغان پان‌ايرانيسم برگذار شد و آموزش‌هاى لازم به منظور تبليغ اين انديشه به آنان داده می‌شد.

در سال تحصيلى ٢٧-١٣٢۶، داريوش فروهر، منوچهر تيمسار، محمد مهرداد، و مهدى صديقى به مکتب پان‌ايرانيسم پيوستند. داريوش فروهر و چند تن ديگر در آبانماه١٣٢٧ جدا شدند و حزب نبرد ايران را تشکيل دادند. در اين هنگام، مبارزات پان‌ايرانيست‌ها وسعت بيشترى يافت. مبارزهٴ سختى ميان پان‌ايرانيست‌ها و ناسيوناليست‌ها از يک سو، و برخى از افراد حزب توده از سوى ديگر، شکل گرفت. در مبارزات ملى شدن نفت، هواداران حزب توده تنها خواهان لغو قرارداد نفت جنوب بودند، ولى پان‌ايرانيست‌ها از ملى شدن نفت در سراسر ايران طرفدارى می‌کردند. کتاب "بنياد مکتب پان‌ايرانيسم"، که تدوين و بحث در مورد مطالب آن از هنگام تشکيل مکتب شروع شده بود، در سال ١٣٢٩ منتشر شد و کلاس‌هايى براى آموزش مطالب آن برگذار شد.

حزب

در آبانماه ١٣٣٠، اکثريت اندامان مکتب موافقت کردند که با حزب نبرد ايران، به دبير مسئولى داريوش فروهر، ائتلاف کنند و "حزب ملت ايران بر بنياد پان‌ايرانيسم" را بوجود آورند. داريوش فروهر دبير مسئول حزب شد و اندامان کميته موقت عالى رهبرى عبارت بودند از: محسن پزشگپور، محمدرضاعاملى تهرانى، جواد تقی‌زاده، و حسنعلى صارم کلالى.

گروهى از اعضاى مکتب نيز بودند که با ورود به مرحله حزبى مخالف بودند. اين گروه به پيشگامى محمد مهرداد و منوچهر تيمسار، سازمان پان‌ايرانيست، يا پرچمداران پان‌ايرانيسم، را بوجود آوردند.

فعاليتهاى يکپارچۀ حزب ملت ايران بر بنياد پان‌ايرانيسم بيش از دو يا سه ماه به درازا نکشيد. در هفدهم دیماه ١٣٣٠، گروهى از افراد مکتب پان‌ايرانيسم از تهران و شهرستان‌ها، که از خط مشى حزب به دبير مسئولى داريوش فروهر خشنود نبودند، تصميم به جدا شدن از اين حزب و تشکيل حزب پان‌ايرانيست گرفتند. محسن پزشگپور، محمدرضا عاملى تهرانى، اسماعيل فريور، و هوشنگ آقابياتى، به عنوان کميته موقت حزب پان‌ايرانيست، مسئول تدارک برگذارى نخستين کنگره اين حزب گرديدند. تا پيش از کودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢، تلاش‌هايى براى بهم پيوستن دو حزب ملت ايران و پان‌ايرانيست صورت گرفت که به نتيجه دلخواه نرسيد.

حزب ملت ايران بر بنياد پان‌ايرانيسم، به رهبرى داريوش فروهر، به فعاليت خود ادامه داد و به جبهه ملى پيوست. اين حزب، در بيستم دیماه ١٣٣٧، مرامنامه‌اى در چهارده بند ارائه نمود که در مجموع با انديشه‌هاى پان‌ايرانيسم تضادى نداشت. اين مرامنامه، در نخستين کنگره حزب در پانزدهم شهريور ١٣۴٠، مورد پذيرش قرار گرفت. افزوده بر آن، در اين کنگره، پرچم پان‌ايرانيسم، عنوان "بر بنياد پان‌ايرانيسم" از نام حزب، و نيز کلمه "سرور" براى خطاب به اندامان حزب، حذف گرديد.

حزب پان‌ايرانيست به جبهه ملى نپيوست، ولى در مبارزه ملى شدن نفت و ديگر سياست‌هاى ملى دکتر محمد مصدق، نخست وزير وقت، از او حمايت می‌کرد. در جريان دفاع دکتر مصدق از منافع ملت ايران در دادگاه لاهه، حزب پان‌ايرانيست کاملاً از او حمايت کرد. در قيام ٣٠ تيرماه ١٣٣٠، هوشنگ رضيان، يکى از اعضاى حزب، در جريان اين قيام در حمايت از دولت کشته شد. با بالا گرفتن اختلافات ميان دکتر مصدق و آيتﷲ کاشانى، غالب گروه‌هاى سياسى از يکى عليه ديگرى جانبدارى می‌کردند. حزب پان‌ايرانيست، با وجود حمايت کامل از دکتر مصدق، از حمله به جناح طرفدار آيتﷲ کاشانى خوددارى می‌کرد و همواره سعى در جلوگيرى از مخالفت‌هاى دو گروه می‌نمود.

کودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ با حمايت مستقيم آمريکا و انگليس و توافق ضمنى روس‌ها و سکوت حزب توده و عدم مقاومت گروه‌هاى ملى و هواداران مصدق به نتيجه رسيد؛ و دولت ملى دکتر مصدق ساقط شد. اين کودتا سرنوشت همهٴ گروه‌ها و احزاب سياسى را دگرگون سا‌‌خت. پس از کودتا، فعاليت‌هاى حزب پان‌ايرانيست به صورت مخفى ادامه پيدا کرد.

در اواخر دهه ١٣٣٠، اندکى از فشار سياسى بر روى گروههاى سياسى کاسته شد و امکان فعاليت بيشتر براى آنان پديد آمد. در تيرماه ١٣٣٩، جبهه ملى دوم تشکيل شد که حزب ملت ايران نیز جزئى از آن بود. جمعيت نهضت آزادى ايران، در ارديبهشت ١٣۴٠، توسط مهدى بازرگان و آيتﷲ سيد محمود طالقانى پایه‌گذاری شد، و آن نيز به جبهه ملى پيوست.

از همان آغاز اختلافاتى ميان رهبران نهضت آزادى و ديگر رهبران بنياد جبهه ملى از جمله دکتر غلامحسين صديقى، دکتر کريم سنجابى، الهيار صالح، بروز کرد. اين اختلافات سرانجام به ازهمپاشى جبهه ملى دوم و تشکيل جبهه ملى سوم انجاميد. با وجود آنکه در آن زمان جبهه ملى يک سازمان قوى و مورد اقبال مردم بود، در ميان اندامان آن، بر سر نحوه فعاليت تشکيلاتى و سازمانى، دو طرز فکر مختلف وجود داشت. يک گروه خواستار اين بود که جبهه ملى از افراد تشکيل بشود و نه از احزاب، و ديگرى خواستار حفظ شکل سنتى جبهه ملى بود. اکثر اعضاء شوراى مرکزى جبههٴ ملى طرفدار طرز فکر اول بودند.

حزب پان‌ايرانيست نيز بر فعاليت خود افزود و در بهمن‌ماه آن سال کنگرهٴ دوم حزب برگزار گرديد. از نيمۀ اول مهرماه ١٣۴٠، نسل جوان، ارگان سازمان دانشجويان حزب پان‌ايرانيست، دورهٴ دوم انتشار خود را آغاز نمود. در اروپا، ناسيوناليسم، نشريه دانشجويان پان‌ايرانيست خارج از کشور، منتشر می‌شد. جزوهٴ "عصر بيدارى ملتها"، نوشتۀ دکتر محمودى بختيارى؛ "مکتبهاى مشهور سياسى" و "دو جنبۀ مبارزه با بلشويسم"، نوشتهٴ دکتر عاملى تهرانى؛ و جزوۀ "انجمنهاى ايالتى و ولايتى يا طرح تجزيه ايران" منتشر شد. در اسفندماه ١٣۴٠، نشريهٴ تعليماتى شماره ١ حزب پان‌ايرانيست، با بحثهايى پيرامون موقع‌شناسى و وظايف و اختيارات مسئولان و رابطان حزب در شهرستانها منتشر گرديد. در همين هنگام، بحث و بررسى گروههاى حزبى جهت تنظيم و تدوين برنامه‌هاى حکومتى حزب پان‌ايرانيست آغاز گشت.

کنگره سوم حزب پان‌ايرانيست در مهرماه ١٣۴١ برگزار شد و طى آن تصميم برآن گرفته شد که از حداکثر امکانات قانونى براى فعاليت علنى استفاده شود. اعضاى کميته عالى رهبرى عبارت بودند از محسن پزشگپور، دکتر محمد رضا عاملى تهرانى، دکتر فضلﷲ صدر، دکتر عباس روحبخش، حسن کامبخش، دکتر هوشنگ طالع، و دکتر عبدﷲ افسرپور. کميته عالى رهبرى، در نشست آبان ماه ١٣۴١، دکتر عاملى تهرانى را به دبير مسئولى حزب انتخاب نمود.

در اين هنگام، آن دسته از اعضاى حزب پان‌ايرانيست و حزب ملت ايران که از جدايى اين دو حزب خشنود نبودند، براى اتحاد دوبارۀ آنان تلاش‌هايى را آغاز کردند. نشستى با حضور داريوش و پروانه فروهر، که تازه پيوند زناشوئى بسته بودند، محسن پزشگپور، دکتر محمد رضا عاملى تهرانى، و گروهى از اعضاى دوحزب بر گزار شد. در اين جلسه پيشنهادهاى مختلفى براى وحدت مطرح شد که هيچيک مورد قبول هر دو طرف واقع نشد. بدين ترتيب، فرصتى ديگر براى اتحاد اين دو حزب از دست رفت.

لوايح ششگانه، که در سال ١٣۴١ از سوى شاه پيشنهاد شده بود، و بعدها انقلاب سفيد نام گرفت، بويژه دو اصل اصلاحات ارضى و خلع يد از اربابان بزرگ، و همچنين شرکت زنان در انتخابات، از نظر حزب پان‌ايرانيست حائز اهميت ويژه‌اى بود. اين حزب، اگر چه عضو جبهه ملى نبود، ولى همواره سعى داشت که دوشادوش آن فعاليت نمايد. با توجه به اين امر، حزب پان‌ايرانيست با برخى سران جبهه ملى، از جمله دکتر صديقى، دکتر سنجابى، دکتر بقايى، و داريوش فروهر، تماس گرفت و به آنان پيشنهاد کرد که دررفراندوم ششم بهمن شرکت کنند. حزب پان ايرانيست معتقد بود که کسانى که در اطراف شاه بودند از اعتقاد و توان لازم براى اجراى چنين اصول مهمى برخوردار نبودند. به اين ترتيب، نيروهای ملى می‌توانستند مبارزه‌اى همه جانبه با دست اندرکاران حکومت را آغاز کنند. اين پيشنهاد مورد قبول و توجه چند تن از رهبران جبهه ملى قرار گرفت، ولى به سبب تنش‌هاى درون-سازمانى نتوانست مورد بررسى درخور قرار گيرد. داريوش فروهر لوايح ششگانه را عوام‌فريبى شاه می‌دانست و با راٴى مثبت دادن به آن مخالف بود.

حزب پان‌ايرانيست، در اواخر دی‌ماه ١٣۴١، موافقت مشروط خود را پيرامون لوايح ششگانه اعلام کرد. در اعلاميه اين حزب، مورخ ٢٧/١٠/١٣۴١، آمده است: " ... گو اينکه لايحه اصلاحات ارضى و ملحقات آن داراى پاره‌اى نواقص است، از جمله آنکه تحولات کشاورزى را در مسير رشد سريع اقتصادى تاٴمين نمی‌کند، ... و گو اينکه پنج طرح ديگرى که به تصويب ملى گذاشته شده است، آن چنان توانايى ايجاد تحول و دگرگونى در زمينه‌هاى اجتماع را ندارد، ... و گو اينکه خلع يد از عوامل فاسد و منحرف و کهنهٴ هيئت حاکمهٴ ايران و استقرار يک حکومت ناسيوناليستی و وصول به نظام شايستهٴ ملت ايران ممکن نيست ...، حزب پان‌ايرانيست، بخاطر حمايت و پشتيبانى از اين گامى که به جلو برداشته شده است، در امر تصويب ملى پاسخ آرى خواهد داد و موافق مشروط می‌باشد. " جزوهٴ "نظرات انتقادى و تکميلى حزب پان‌ايرانيست در باره لوايح ششگانه" نيز که بيانگر نظرات حزب بود، در همان زمان منتشر شد .

اختلافات درونى جبهه ملى از يک سو، و مخالفت سران جبهه با بنيانگذار آن، دکتر مصدق، بر سر اساسنامه آن از سوى ديگر، منجر به توقف فعاليت‌هاى جبهه ملى دوم در نيمه دوم سال ١٣۴٢ گرديد. پس از متوقف شدن کوشش‌هاى جبهه ملى، گروهى از اندامان آن از دکتر مصدق خواستند که تشکيل جبهه ملى جديدى را، به صورتى که خود او مقتضى می‌دانست، به باقر کاظمى ارجاع کند. دکتر مصدق به توصيه آنان عمل نمود. به اين ترتيب، با نظارت باقر کاظمى و شرکت احزاب و جمعيتهاى: نهضت آزادى ايران، سازمان دانشجويان جبهه ملى، حزب ملت ايران، و جامعه سوسياليست‌هاى نهضت ملى، تلاش بر اين شد که جبهه ملى ديگرى به نام جبهه ملى سوم تشکيل گردد. اما در عمل، جبهه ملى سوم هيچگاه به صورتى که بايد پا نگرفت.

به دنبال رفراندوم ششم بهمن ١٣۴١، تحولات کشور هرچه بيشتر بر قدرت شاه می‌افزود. تيمور بختيار، رئيس پر قدرت سازمان امنيت، برکنار و تيمسار پاکروان به جاى او نشست. انتخابات مجلس ٢١ در شهريور ماه ١٣۴٢ زير نظر اسدﷲ علم برگزار شد. از نمايندگان دوره‌هاى گذشته تنها ١٨ تن در اين مجلس حضور داشتند، و کارآيى اين مجلس عملاً سلب شده بود. حزب پان‌ايرانيست در انتخابات شرکت نکرد. جبهه ملی نيز اين انتخابات را تحريم کرد.

حزب پان‌ايرانيست که تدوين برنامه حکومتى خود را قبل از کنگره سوم، يعنى از سال ١٣۴٠ آغاز و اکنون به پايان رسانده بود، خود را آماده حضور در صحنه سياسى کشور می‌ديد. کنگره چهارم حزب در تيرماه ١٣۴٣ تشکيل گرديد. در اين کنگره، پيشنهاد غير منتظره‌اى از سوى دکتر عاملى تهرانی، دکتر صدر، دکتر طالع، دکتر روحبخش، و محمد على زرشکى مطرح گرديد. بموجب اين پيشنهاد، که با اکثريت نيز مورد تصويب قرار گرفت، کميته عالى رهبرى منحل شد. همهٴ اختيارات اين کميته و همچنين اختيارات دبير مسئول به محسن پزشگپور، رهبر حزب، واگذار گرديد. به اين ترتيب، از آن زمان تا کنگره هفتم که در بهمن ١٣٧۶ تشکيل شد، سيستم رهبرى فردى بر حزب پان‌ايرانيست حاکم گرديد.

برخى از اندامان حزب از اين تصميم ناخشنود بودند و تنى چند نيز از حزب کناره‌گيرى کردند. اما حزب پان‌ايرانيست همچنان فعاليت علنى خود را در درون و برون از کشور دنبال مىکرد. در آذرماه ١٣۴٣، شعارهاى ٣٩ گانه‌اى، به نام منشور سربلندى ايران، منتشر گرديد. اين منشور راهنماى مبارزات حزب پان‌ايرانيست در آن برهه از زمان بود.

بندهايى از منشور سربلندى ايران: "بحرين، استان چهاردهم ميهن ما، بى ارزشتر از کشمير و قبرس نيست؛ آن را به مام ميهن بازگردانيد". "در برابر دشمن مسلح، بايد تا دندان مسلح بود". "درهاى دانشگاه‌ها و مدارس ايران را بر روى هم‌ميهنان ساکن خليج فارس و ايرانيان خارج از مرز باز کنيد". "زمان، زمان وحدت است. ايرانيان، بر ضد تجاوز و نفوذ بيگانگان متحد شويد". "به فرزندان اين سرزمين نقطه حرکت واحد و امکان و فرصت مساوى بدهيد". "اين سرزمين، ايرانزمين است. در ايرانزمين، براى هيچ انديشه ضد ايرانى جایی نيست". "هر سازمان ادارى بايد خشتى از بناى عظيم نظم ملى باشد". "سکوت دشت‌ها و کوهستان‌هاى ايرانزمين را با فرياد پر خروش گردش چرخ کارخانه‌ها در هم شکنيد".

داريوش فروهر پس از انقلاب ١٣۵٧ وزير کار در دولت موقت مهدى بازرگان گرديد. او و همسرش، پروانه فروهر، در آذرماه ١٣٧٧ در خانهٴ خود به دست عوامل وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى کشته شدند.[٣]

از نظر پان‌ايرانيست‌ها ايران کجاست و ايرانی کيست؟

ايران کجاست؟ اين سرزمينى که ميهن ايرانيان است بر کدامين پهنه از گوى زمين گسترده است؟ ايرانيان کدامند؟ نام و نشانشان چيست، تاريخ و روزگارشان چگونه گذشته است و امروز چگونه می‌زيند؟ اگر اين مقوله را از ديدگاه‌هاى تاريخى وفرهنگى بررسى کنيم، می‌توانيم هدف‌ها وايده‌آل‌هاى خود را به وضوح و آشکارا معين سازيم. اين هدف بايد، بدون توجه به امکانات ناچيز امروز ما، و فقط از روى راستی‌هاى ‌بی‌چون‌وچراى تاريخ و هستى ملت ما، معين و مشخص گردد.

ميهن ايرانيان فقط اين سرزمين به اصطلاح گربه‌مانندى نيست که امروز دولتى در تهران بر آن فرمان می‌راند، و ايرانيان تنها کسانى که در آن پهنه از زمين روزگار می‌گذرانند، نيستند. در گردش روزگار، ميهن ايرانيان بارها جمع و تفريق شده‌است. ميهن ايرانيان بارها مورد هجوم قرار گرفته‌است. پيروزى‌هاى بزرگ، و شکست‌هاى بزرگ از سر ما گذشته‌اند. ما بايد "ايران" را بشناسيم و ايرانيان را، در هرجاى جهان که باشند، شناسايى کنيم. ايران ميهن همهٴ ايرانيان است. فارس‌ها، کرمانی‌ها، مازندرانی‌ها، گيلانی‌ها، ترکمن‌ها، آذری‌ها، خراسانی‌ها، افغانستانی‌ها، خوزستانی‌ها، بلوچ‌ها، تاجيک‌ها، کردها، لرها و... همه ايرانى هستند. فلات ايران، يا به قولى ايرانشهر، حوزهٴ فرهنگ ديرپاى ايرانى و ميهن همهٴ ما ايرانيان است. هيچيک را به ديگرى فزونى نيست. همهٴ ما اندامهاى يک پيکريم: پيکر ملى ايران.[۴]

ايران

ايران به معنى سرزمين قوم آرياست. آرياييان اقوام سفيدپوستى بودند که، حدود سه هزار سال پيش از ميلاد مسيح، از سرزمين اصلى خود به آسياى مرکزى مهاجرت کردند. طى هزار و پانصد سال، اندک اندک از آنجا به سوى غرب و جنوب گسترش يافتند. دسته‌اى از آنان در درۀ سِند و بخشى از هندوستان جاى گرفتند. گروهى ديگر با گذشتن از کوه‌هاى قفقاز راه خود را تا اروپا ادامه دادند. در اين ميان، طوايفى از آرياييان از گذرگاه‌هايى در دوسوى درياى خزر به سرزمين‌هاى جنوبى راه جستند و در پهنهٴ ايران سکونت گزيدند. پيش از آرياييان، در نواحى غرب و جنوب غرب ايران کنونى، مردمى متمدن مىزيستند که برخى آثار باستانى از آنان بدست آ مده است. اما مهاجرين آريايى توانستند تمدن و فرهنگ بوميان را جذب کنند و به قدرتى بزرگ و يکپارچه تبديل شوند. از آن پس، جايگاه آرياييان "ايران" خوانده شد. نام ايران در دوره‌هاى مختلف تاريخ اندک تغييرهايى کرده است. ساسانيان به آن ايرانشهر می‌گفتند. اروپاييان، به تقليد از نوشته‌هاى يونانى، که بيشتر مربوط به زمان هخامنشيان است، ايران را پرس (Perse) يا پرشيا (Persia) می‌ناميدند، که نام بخشى از ايران يعنى فارس است. اما از سال ١٩٣۵، به درخواست دولت وقت ايران، نام کشور در نوشته‌ها، مکاتبات، و اسناد بين‌المللى همه جا ايران ذکر می‌شود.

فلات ایران و ویژگی‌های طبیعی آن

فلات (نَجد) ايران بزرگ سرزمين وسيعى به مساحت حدود دو ميليون و ششصد هزار کيلومتر مربع در آسياى جنوب غربى است. اين فلات بين رودهاى جيحون (آمو دريا) در شمال شرقى، کورا در شمال غربى، سند در جنوب شرقى، و دجله در جنوب غربى قرار دارد. فلات پامير در مشرق، فلات ارمنستان و آسياى صغير (ترکيه) و دشت بين‌النهرين (سرزمين ميان دو رود دجله و فرات) در مغرب، کوههاى قفقاز و درياى خزر و جلگهٴ ماوراءالنهر (سرزمينهاى ميان رود جيحون و سيحون، سير دريا) در شمال و شمال شرق، و خليج فارس و درياى عمان در جنوب، محدودۀ طبيعى فلات ايران را مشخص می‌کند.

ايران امروز، با مساحتى نزديک به يک ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار کيلومتر مربع، بخشى از اين فلات است. سرتاسر شمال فلات ايران را رشته کوه‌هاى البرز فرا گرفته است که از آرارات، در کوههاى قفقاز در غرب ايران، تا هندوکش، در شمال افغانستان، و از آنجا تا هندوستان ادامه دارد. اين ديوار طبيعى سدى است که جز در دو نقطه راه ورود به داخل نَجد ايران را می‌بندد.

يکى از اين دو شکاف طبيعى در ناحيۀ کوهستانى غور و در مسير رود جيحون قرار دارد. جايى که شهر بزرگ و تاريخى بلخ نزديک آن ساخته شده است. در نيمهٴ هزارهٴ دوم پيش از ميلاد مسيح، شاخه‌اى از اقوام آريايى از ا ين راه به نجد ايران رخنه کردند و در دره‌هاى حاصلخيز سرزمينى که خراسان بزرگ ناميده می‌شود سکونت گزيدند. شکاف ديگر در غرب درياى خزر واقع شده است. جايى که رشته کوههاى البرز در آذربايجان به کوههاى زاگرُس نزديک می‌شود. رشته کوه‌هاى زاگرُس، از شمال غربى به جنوب شرقى، در مسير سواحل خليج فارس و درياى عمان، به صورت چين‌خوردگی‌هاى موازى قرار گرفته‌است. دره‌هاى اين قسمت، که در بعضى نقاط حدود ١٠٠ کيلومتر درازا و ١٠ تا ٢٠ کيلومتر پهنا دارد، از چراگاههاى سرسبز و درختان جنگلى کهن پوشيده شده است.

مردم اين منطقه به گله‌دارى و پرورش اسب اشتغال دارند. گرماى تابستان در اين دره‌ها مردم منطقه را ناچار می‌کند که به نواحى کوهستانى و خنک کوچ کنند. بدين ترتيب، طبيعت بخش بزرگى از مردم اين نواحى را ناگزير به چادرنشينى کرده است. در قسمت مرکزى زاگرُس، که لرستان کنونى در آن قرار دارد، اقوام کاسى در هزارهٴ دوم پيش از ميلاد به بابل در دشت بين‌النهرين حمله بردند و بيش از پنج قرن بر آن حکومت کردند.

آذربايجان در زاويه دو رشته کوههاى البرز و زاگرُس قرار گرفته است و منطقه‌اى است حاصلخيز و پرجمعيت. بواسطهٴ موقعیت طبيعى خود، و وجود بريدگی‌هاى متعدد در نواحى شمال، شمال غربى، و شرقى آن، محل رفت و آمد بسيار بوده است. از طريق اين جاده‌ها نخستين مهاجران آريايى به ايران وارد شدند و به تدريج به تشکيل پادشاهی‌هاى مقتدر ماد و هخامنشى و ايجاد فرهنگى پويا و ماندگار توفيق يافتند. اين گذرگاهها از نظر داد و ستد ميان چين و سواحل مديترانه نيز داراى اهميت بوده است. دو جاده مهم بازرگانى، که سرزمينهاى شرق و غرب جهان متمدن گذشته را به يکديگر می‌پيوست، از اين راه‌ها می‌گذشت.

اما در طول تاريخ، از اين دو گذرگاه مهم، يکى د ر خراسان بزرگ و ديگرى در آذربايجان، اقوام مهاجم بسيار نيز به ايران حمله آورده و موجب کشتار و ويرانى و بروز بدبختىهاى بزرگ شده‌اند. جلوگيرى از نفوذ و تسلط اقوام بيابانگرد نيمه‌وحشى يکى از مهمترين هدف‌هاى نظامى و دفاعى کشورهاى متمدن و مقتدر جهان باستان بود. از اينرو، با دربندهاى عظيم آهنين، از اين دو شکاف در زره طبيعى فلات ايران پاسدارى می‌شد.

در زمان شاهنشاهى ساسانيان، امپراتورى مقتدر روم سالانه مبالغى هنگفت براى نگهدارى اين دو دربند می‌پرداخت. پس از حملهٴ عرب و درهم ريختن اساس گذشته، طوايف آسياى مرکزى به تدريج به درون ايران راه جستند. حملهٴ ويرانگر و خونبار مغول و تيمور به ايران، و پيش از آن پيشروى هون‌ها و آتيلا در اروپا، در قرن‌هاى چهارم و پنجم ميلادى، تحقق کابوس هراسناکى بود که صدها سال خواب شاهنشاهان و امپراتوران ايران و روم را می‌آشفت.

در ناحيه غرب و جنوب غربى فلات ايران نيز منطقۀ آسيب‌پذير کرمانشاهان و دشت خوزستان واقع شده که بسيارى از حمله‌هاى مهم به ايران از آنجا صورت گرفته است. حملهٴ اسکندر، حملهٴ اعراب، جنگ و گريزهاى طولانى سپاهيان عثمانى، و ورود نيروهاى بيگانه به ايران در جنگهاى بين‌الملل اول و دوم از اين گذرگاه بوده است. اين برخوردها، هربار به نوعى، نظام اجتماعى و سياسى و اصول اعتقادى و فرهنگ مردم ايران را دستخوش دگرگونی‌هاى اساسى کرد. اين منطقه در داد و ستد علمى و فرهنگى و بازرگانى ايران با جهان متمدن نيز سهم بزرگى داشته است.

ضلع سوم نَجد ايران را کوه‌هاى ناحيه مُکران می‌پوشاند که از راه بندرعباس، و جاده‌اى که از بلوچستان به طرف مشرق تا کُويته در پاکستان می‌رود، با خارج ارتباط دارد. ايالت سيستان، با موقعیت ويژه خود، در اين منطقه قرار گرفته است. اين سرزمين در اوستا زَرَنک يا زَرَنکا ناميده شده. اما مقارن حکومت مادها، سکاها - که از اقوام آريايى بودند - در اين سرزمين جا گرفتند و نام خود را به آن دادند. سَکِستان، سَجِستان يا سيستان از کانونهاى بزرگ فرهنگى ايران باستان است. شاهنامه فردوسى، حماسهٴ ملى ايران، سخن از داستانهاى پهلوانان اين سرزمين گفته؛ و زرتشت، پيامبر ايرانى، کتاب خود اوستا را به زبان مردم اين ناحيه آورده است. سيستان از ديرباز راه مبادله‌هاى بازرگانى و فرهنگى گسترده‌اى با هند و گذرگاه کشورگشايان و ماجراجويان بسيار بوده است.

بخش مرکزى نَجد ايران سرزمينى خشک و بی‌آب و علف است که در شمال آن دشت کوير با جلگه‌هايى باتلاقى و نمکزار قرار دارد. در برخى از بخشهاى دشت کوير که نمک کمترى دارد امکان زندگى محدود پديد آمده است. اما بخش جنوبى منطقه که دشت کوير ناميده می‌شود، بطور کلى از زندگى تهى است و کمتر کسى جراٴت گذشتن از آن را به خود داده است.

بدين ترتيب، فلات ايران بزرگ سه گوشه‌اى است که راٴس آن در ناحيهٴ آذربايجان قرار دارد و قاعدۀ آن خطى فرضى است که سرچشمهٴ رود جيحون را به رودخانهٴ سند و درياى عمان امتداد می‌دهد. اين پهنهٴ وسيع از نظر موقع جغرافيايى چهارراه برخورد اقوام و ملل گوناگون بوده و اين خود در تاريخ و فرهنگ مردم اين مرز و بوم تاٴثيرى عميق و همه جانبه برجاى گذاشته است[۵].



(۱) افغان‌نامه، دکتر محمود افشار يزدى، جلد سوم، چاپ تهران، ١٣۶١ خورشيدى، صفحات ۴٧۵ تا ۴٨٢

(۲) برگرفته از "ضد استعمار" نشريه داخلى حزب پان‌ايرانيست، سال دوم، شماره ١٣، فروردين ١٣٧٨

[٣] ماٴخذ: عمدتاً "نگاهى گذرا بر تاريخ پان‌ايرانيسم" که توسط مهندس رضا کرمانى به صورت پاورقى در "ضداستعمار"، نشريه داخلى حزب پان‌ايرانيست، نوشته می‌شود. نشریه "ضداستعمار" اکنون "حاکمیت ملت" نامیده می‌شود.

[۴] با انتشار هر بخش تازه از اين مجموعه، چکيدۀ آن به اين صفحه افزوده خواهد شد.[*]

[۵] برگرفته از دانشنامه کوچک ایران، نوشته ژاله متحدین و محمدجعفر محجوب[*][**][***][****][1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
نژاد پرستی، آريا ئيسم و پان ايرانيسم

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

منشور کوروش


منشور کوروش استوانه‌ای سفالی است که بیش از صد سال قبل، توسط باستان‌شناسان انگلیسی در ویرانه‌های شهر بابل در جنوب عراق پیدا شد. روی این منشور به خط میخی، فرمان پادشاه هخامنشی نوشته شده که پیرامون نوع رفتار فاتحان بابل با مردم این شهر است. مضمون انسان‌دوستانه این منشور موجب شده تا گروهی آن را نخستین سند حقوق بشر در تاریخ معرفی کنند. منشور کوروش در موزه ملی بریتانیا نگهداری می‌شود.[*]

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش استوانه‌ای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی پادشاه پارس ساخته شده و دور تا دور آن مجموعه‌ای از سخنان و دستورات شاهنشاه به خط میخی بابلی نقش گردیده است. این استوانه که به عنوان "اولین منشور حقوق بشر" در جهان شناخته می‌شود[۱]، در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده بوده است.[۲]

اکتشاف

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهای باستان‌شناسی در بابل در میان‌رودان، هورمزد رسام، باستان‌شناس بریتانیایی آسوری‌تبار، استوانهٔ سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشته‌هایی به خط میخی بود.۴ جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است. بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌های استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونید (بخت‌النصر) و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده‌است. در حال حاضر این لوح سفالین استوانه‌ای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.

از سوی دیگر در سال‌های اخیر آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، در حقیقت پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ، از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ است. پس از این کشف، این پاره از لوح استوانه‌ای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلی پیوست گردید.

در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.۵[۳]

استوانه کوروش در سال ۱۲۸۵ خورشیدی توسط هرمز رسام، باستان شناس بریتانیایی اصل آسوری تبار، در معبد بزرگ اِسَـگیلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابـل در بین‌النهرین کشف شد.


این استوانه ۲۳ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است.

گمان نخستین باستان شناسان این بود که این لوح توسط یکی از پادشاهان بابلی نگاشته شده است. اما پس از بررسی خط شناسان مشخص شد که این استوانه در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به هنگام ورود سپاه پارس به بابل و فتح ای شهر به فرمان کوروش کبیر بنیان‌گذار پادشاهی پارس (ایران کنونی) و آغازگر سلسله هخامنشیان نوشته شده است.

ترجمه و انتشار متن این استوانه گلی نشان داد آن چه از خاک بابل کشف شد،"نخستین منشور جهانی حقوق بشر" است.

به همین مناسبت در سال ۱۳۴۸ در گردهمایی حقوق دانان سراسر جهان که در کنار آرامگاه کوروش برگزار شد، او را نخستین بنیانگذار حقوق بشر نامیدند.

استوانه کوروش به شدت آسیب‌ دیده است، بسیاری از سطرهای آن از بین رفته یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیست.

بازتاب احترام به اقوام و ادیان در منشور کوروش

نوشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد.

علاوه بر از آنجا که در خوانش و ترجمه نوشته‌های بابلی، هنوز اتفاق نظر وجود ندارد، متن منشور کوروش در ترجمه‌های گوناگون تفاوت دارد با این وجود محتوای اصلی آن که در بردارنده احترام به اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون است از سوی همه باستان شناسان تایید می شود.

بر اساس نوشته های این منشور، کوروش کبیر، پس از تسخیر بابل، در این شهر تاجگذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد.

کوروش برای جلب نظرمردم بین‌النهرین، مردوک که کهن‌ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخت.

او بر اساس اسناد تاریخی در جریان فتح بابل هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت.

کوروش تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت در بابل آزاد کرد.

به فرمان کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه‌ای سفالین نگاشته شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار گرفت.

منشور کوروش کبیر دربخش ایران باستان در موزه بریتانیا نگهداری می شود اما اخیرا در جریان برگزاری نمایشگاه تمدن بابل در این موزه، منشور کوروش در کنار مجموعه آثار این نمایشگاه پربازدید کننده به نمایش در آمده است.[*]

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

رهپو طرزی، صديق

از: مهدیزاده کابلی


فهرست مندرجات

[...][...]


صديق رهـپو طـرزی (زادۀ ۱۳٢۱ خ - )، شاعر، نویسنده، پژوهشگر، مترجم و روزنامه‌نگار افغان است که چند سالی در دستگاه دیپلماسی افغانستان نیز مشغول خدمت بود.


[] زندگی‌نامه

صديق رهپو طرزی فرزند محمدحسين طرزی، در روز پنجشنبه ۱۵ حوت ۱۳٢۱ خورشیدی (۵ مارچ ۱٩۴٢ میلادی) در "كوچه حضرت‌ها" که در محل "شور بازار" شهر "كابل" واقع است، چشم به‌جهان گشود.[۱] پدرش که یکی از هواخواهان شاه امان‌الله بود، به‌حکم حكومت نادرشاه به‌جرم گفتن اين كه "من به مرد خدمت کرده‌ام و خدمت نامرد را نمی‌توانم کرد"، نخست در سال ۱۳۱۱ خورشیدی (۱٩۳٢ میلادی) از وزارت خـارجـه اخراج شد، و سپس در ماه جوزای ۱۳٢٢ خورشیدی (می ۱٩۴٢ میلادی)، همراه با خانواده‌اش به‌هرات تبعيد گرديد. در آن ایام صدیق رهپو دو ماهه بود.[٢]

رهپو آموزش‌های ابتدایی و متوسطه را در مكتب‌های گوناگون و ولايت‌های مختلف كشور مانند: ليسه (دبیرستان) "سلطان غياث‌الدين غوری" در هرات، "ابونصر فارابی" در ميمنه و "ليسه باختر" در مزار شریف فرا گرفت و در نهایت، آن را در سال ۱۳۴٢ خورشیدی (۱٩۶۳ میلادی) در دبیرستان سلطان غياث‌الدين غوری به پایان رساند. او هنوز دانش‌آموز بود که پدر و مادرش، در سال ۱۳۳۶، یکی در پی دیگر، چشم از جهان فرو بستند.

وی تحصیلات عالی را در دانشكده "حقوق و علوم سياسی"، دانشگاه كابل ادامه داد و در دوران تحصیل به "جنبش محصلان (دانشجویان)" پيوست و سپس عضو "حزب دموكراتيك خلق افغانستان" شد.

پس از پایان تحصیل، در سال ۱۳۴۶ خورشیدی (۱٩۶٧ میلادی)، به‌جای رفتن به‌خدمت سربازی، به‌مدت شش سال آموزگار شد و در اين مدت، در ولايت‌های گوناگون كشور، به‌تدريس "ادبيات فارسی" پرداخت.

زمانی که در کابل به‌سر می‌برد، زبان انگليسی را در دو آموزشگاه خارجی "امريكن سنتر" و "برتتش كنسول" فرا گرفت و با برگردان برخی اثرها از اين زبان به فارسی، همكاری را با نشريه‌های مختلف كابل آغاز کرد.

رهپو پس از شش سال خدمت به‌عنوان آموزگار در عرصۀ معارف افغانستان، به مطبوعات روی آورد و این کار را از هفته‌نامه "ژوندون" شروع کرد. سپس به همکاری با روزنامه "انيس" پرداخت.

پس از كودتای نظامی ٢٦ سرطان ۱۳۵٢ و استقرار نظام جمهوری، به‌سبب جانبداری حزب دمکراتیک خلق از كودتا، از این حزب بريد. سپس، در مسابقه‌يی كه برای به‌دست آوردن بورس تحصيلی در "وزارت اطلاعات و كـلتور" بـرپا شده بود، شرکت کرد و موفق به گرفتن بورس "پلان كولمبو" شد. به اين ترتیب، از ٢٩ جنوری تا ۳ جولای ۱٩٧۴، برای تقويت زبان انگليسی، به شهر "سيدنی" در "آستراليا" رفت.

وقتی به افغانستان بازگشت، دوباره به كار مطبوعاتی در روزنامه "انيس" مشغول شد و برای اين روزنامه، صدها مقاله را از روزنامه‌های معتبر جهان به فارسی برگردان کرد. افزون بر این، به نگارش صدها تبصره (یادداشت) سياسی در نشريه‌های مختلف کابل پرداخت. باری به‌نوشتن داستان‌های كوتاه روی آورد. اما بر پيشانی برخی از اين‌ داستان‌ها، مهر "قابل نشر نيستند" خورد.

در آغازین ماه‌های پس از كودتای نظامی هفتم ثور ۱۳۵٧ خورشیدی، از كار اخراج شد و در خانه تحت نظر قرار گرفت. در اين هنگام به "مبارزه زير زمينی" عليه رژيم پرداخت. اما اشغال افغانستان توسط قشون سرخ شوروی، فرصتی تازه برای آغاز به‌کار دوباره او بود.

در این ایام، ابتدا در سال ۱٩٨۰ میلادی، به‌عنوان رئيس روزنامه "حقيقت انقلاب ثور" که از سوی وزارت "اطلاعات و كلتور" به نشر می‌رسید، گماشته شد، سپس در سال ۱٩٨۱ میلادی، در سمت معاون این روزنامه که نشريه كميته مركزی حزب دمکراتیک خلق افغانستان بود، خدمت می‌کرد. در سال ۱٩٨٢ میلادی، رئيس هفته‌نامه "دهقان" (نشريه كميته مركزی ح.د.خ.ا.) شد.

بین سال‌های ۱٩٨۳-۱٩٨۶ میلادی، به‌عنوان سفير كبير و نماينده فوق‌العاده در سوفيه، پايتخت کشور بلغاريا برگزیده شد، سپس در سال ۱٩٨٧ میلادی، در سمت مدير شعبه دوم سياسی وزارت امور خارجه مشغول به کار بود.

در سال ۱٩٨٨ میلادی، به‌عنوان مدير مسوؤل روزنامه انگليسی زبان "كابل تايمز" خدمت کرد و از سال ۱٩٩۰ تا ٢٧ اپريل ۱٩٩٢ میلادی، ابتدا معاون شعبه روابط بين‌المللی حزب دمکراتیک خلق افغانستان و پس از آن، رئيس شعبه روابط بين‌المللی حزب "وطن" بود. چنان که در سال ۱٩٩۱ میلادی، در تركيب هيأت حزب "وطن" به‌دعوت حزب "سوسيال دموكرات آلمان"، برای دريافت يك راه حل سياسی برای افغانستان به اين كشور سفر کرد و در جريان این سفر، با حزب‌های مختلف "جمهور فدرال آلمان" گفتگو داشت.

افزون بر این، وی عضو سازمان‌های اجتماعی مانند: "انجمن نويسندگان افغانستان"، "اتحاديه روزنامه‌نگاران افغانستان" و "اتحاديه حقوق‌دانان افغانستان" نیز بود.

در جون ۱٩٩٢ میـلادی، به آلمان پناهنـده سـیاسی شـد و مدتی در شـهر هـامبـورگ اقـامـت گـزیـد و در حـال حـاضــر، بـا خـانـواده خـود در شــهر "گـت‌تـينگـن" (Goettingen) این کشور به‌سر می‌برد.

صدیق رهپو طرزی، در ده مه ۱٩٧۳ میلادی، با "نجوا عبدالله طرزی"[٣]، در شهر كابل پیمان زناشویی بست. حاصل این پیوند، سه فرزند به‌نام‌های "نبيد" (پسر)، "نيسا" (دختر) و "آمو" (پسر) است.


[] فعالیت‌های سیاسی



[] فعالیت‌های اجتماعی



[] فعالیت‌های فرهنگی



[] آثار

    ۱- "سيد جمال‌الدين افغانی (۱٨۳٨ تا ۱٨٩٧ م) در مطبوعات افغانستان". اين اثر، به‌مناسبت هشتادمين سال مرگ سيد جمال‌الدين افغانی، در سال ۱۳۵۵ برابر ۱٩٧۶، در "كابل" نشر شد.
    ٢- "اسيران جنگ چيلی". اين اثر، در روزهای داغ "نبرد زيرزمينی" به‌فارسی بر گردان شد. اين اثر، مـورد پذيرايی گـرم قرار گرفته و از سال ۱٩٧٨ تا ۱٩٧٩ دست به‌دست می‌گشت و در سال ۱٩٨٢، جايزه مطبوعاتی در بخش ترجمه را به‌دست آورد.
    ۳- "نبرد انديشه و ادبيات". اين اثر، ناچاپ باقی مانده است.
    ۴- "سالگرد". نمايشنامه‌يی از "ا. پ. چخوف ۱٨۶۰ تا ۱٩۰۴"، که در سال ۱٩٨۳، در كابل، در مجله "ژوندون" نشريه انجمن نويسندگان افغانستان به‌دست نشر سپرده شد.
    ۵- ف. د. داستايويسكی: "با چراغی در بخش تاريك روان". مقاله بلندی كه در شماره‌های متعدد مجله "ژوندون" نشريه انجمن نويسندگان افغانستان به‌دست نشر سپرده شد.
    ۶- "خنده". گزينه‌يی از داستان‌های كوتاه. اثر "ويليام سارويان" (۱٩۰٨ تا ...) نمايشنامه، ناول و داستان كوتاه‌نويس معروف ارمنی اصل امريكايی. ناشر: انجمن نويسندگان افغانستان. سال چاپ: ۱٩٨٧. اين اثر، جايزه مطبوعاتی را در سال ۱٩٨٩ به‌دست آورد.
    ٧- "چه گوارا". زندگی‌نامه‌يی از چه گوارا. ناشر: موسسه انتشارات بيهقی. سال چاپ: ۱٩٩۰. اين اثر با دست يافتن "مجاهدان" به‌قدرت، به آتش سوزانده شد.
    ٨- "بازسازی: تفكر نو برای ما و جهان". نوشته م.گرباچف. سال چاپ: ۱٩٩۰
    ٩- "فالبين". گزينه‌يی از داستان‌های كوتاه نويسندگان هند. ويراستار: پويا فارايابی. ناشر: انجمن نويسندگان افغانستان. سال چاپ: ۱۱٩۱.
    ۱۰- "دست‌ها". گزينه‌يی از داستان‌های كوتاه نوِيسندگان چين. ناشر: انجمن نويسنده گان افغاستان. سال چاپ: ۱٩٩۱.
    ۱۱- "مرد رقصنده". گزينه‌يی از داستان‌های كوتاه از نويسندگان جاپان (ژاپن). ناشر: انجمن نويسندگان افغانستان. سال چاپ: ۱٩٩۱-٩٢.[۴]



[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]
[٣٠]
[٣۱]
[٣٢]
[٣٣]
[٣۴]
[٣۵]
[٣٦]
[٣٧]
[٣٨]
[٣۹]
[۴٠]
[۴۱]
[۴٢]
[۴٣]
[۴۴]
[۴۵]
[۴٦]
[۴٧]
[۴٨]
[۴۹]

[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.
يادداشت ٢: صدیق رهپو طرزی، در جون ۱٩٩٢، به‌عنوان پناهنده سياسی، وارد شهر "هامبورگ" واقع در شمال آلمان شد و در جولای ۱٩٩٢، به خيمه‌گاه پناهندگان در شرق آلمان فرستاده شد. در سال ۱٩٩۳، اقدام به اولين ترجمه‌اش هنگام هجرت، در پناه‌گاه پناهـندگان در دهكده "راينزدورف" واقع در شرق آلمان، کرد. اين اثر، زير نام "تا نكی، تا نكی، تمام پادشاهی‌ام به تا نكی" در روزنامه "كيهان لندن"، در شماره ۵۰۴، تاريخ پنجم ماه مه ۱٩٩۴، به‌نشر رسید. از همين‌جا بود که در ۱۶ سپتامبر ۱٩٩۵، برای آغاز يك كار روشنگرانه، در تماس با سایر روشنفكران افغانستان در آلمان و كشورهای دیگر اروپایی و جهان شد. با يـك گروه از افغانان پناهنده، پس از جر و بحث فراوان و بررسی همه جانبه با نگاه نقادانه از وضعيت پيشين، به‌ويژه چارچوب تنگ نگاه ايديولوژيك به مساله‌ها، "كانون روشنگران افغانستان" را بنياد گذارد. او در جلسه موسس، به‌عنوان رئيس كانون برگزيده شد. بعد در ٢۳ سپامبر ۱٩٩٩، به‌عنوان محرر و دبير فصلنـامه "روشنی" نشريه "كانون روشنگران افغانستان" برگزيده شد. در اگست ٢۰۰۳، عضو "انجمن نويسندگان و شاعران افغانستان (انشا)" گرديد. سپس، در جولای ٢۰۰۴، "بنياد فرهنگی محمود طرزی" او را به‌عضويت "هيئت امنا" پذیرفت. در ٢ نوامبر ٢۰۰۴، مقام‌های بلند پايه جمهوری فدرال آلمان، او را به‌عنوان شهروند اين كشور، با نام: "صديق رهپو طرزی" پذيرفتند.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱: زندگی‌نامۀ صديق رهپو طرزی
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]-
[۳]- پدر خانم صدیق رهپو طرزی، "عبدالله طرزی" نام داشت و آخرين پسر "غلام‌محمد طرزی" بود. وی در سال ۱٩۴٩ میلادی با خانواده‌اش از "دمشق" مركز کشور سوريه، به وطن بازگشت.
[۴]- اين دو اثر، پس از دست يافتن مجاهدان به‌قدرت، در ٧ ثور ۱۳٧۱ (٢٧ اپريل ۱٩٩٢)، به آتش كشيده شد. يك يك از داستان‌های اين دو مجموعه كه برای كشيدن تصوير پشت جلد برای آقای سيد عمر برهنه معصوم، به ج. ف. جرمنی، فرستاده شده بود، از سوختن در آتش، به امان ماندند. اين دو داستان را، نشريه فردا در ماه می ٢۰۰۴ در شبكه جهانی‌اش به‌دست نشر سپرد. (صدیق رهپو طرزی)
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-
[۳٠]-
[۳۱]-
[۳۲]-
[۳۳]-
[۳۴]-
[۳۵]-
[۳۶]-
[۳٧]-
[۳۸]-
[۳۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴۲]-
[۴۳]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴۶]-
[۴٧]-
[۴۸]-
[۴۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]




[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

تاریخچۀ مختصر پوهنتون (دانشگاه) کابل

تاریخچۀ مختصر پوهنتون (دانشگاه) کابل


نوشتۀ: داکتر حشمت حسینی

1311 هجری:

اساس تحصیلات عالی در افغانستان با تأسیس فاکولتۀ طب در ماه عقرب سال 1311 هجری گذاشته شد. این فاکولته تا سال 1360 جزء پوهنتون کابل بود.

فاکولتۀ طب در جوار شفاخانۀ علی آباد ساخته شد. زمینی که فاکولتۀ طب، شفاخانۀ علی آباد و بعداً هم پوهنتون کابل در آن اعمار گردید، زمین شخصی اعلیحضرت محمد نادر شاه بود که آن را به همین منظور اهدا کرد. اولین رئیس فاکولتۀ طب یک تن از اطبا و پروفیسران ترکی بنام دکتور «رفقی کامل بیگ» بود. اولین دسته از محصلان فاکولتۀ طب هشت نفر بودند که از لیسه های کابل فارغ شده بودند.

1317 هجری:

فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی به حیث دومین مؤسسۀ تعلیمات عالی افغانستان به نام « اکادمی حقوق و علوم سیاسی » در یازدهم ماه میزان 1317 به میان آمد. برای اولین بار پنج نفر محصل که از لیسه های کابل فارغ شده بودند، شامل این فاکولته شدند.

1321 هجری:

در سال 1321 هجری سومین فاکولتۀ پوهنتون کابل به نام فاکلتۀ علوم طبیعی عرض وجود کرد که اولین دسته شاگردان آن 16 نفر بودند.

1323 هجری:

در سال 1323 فاکولتۀ ادبیات تأسیس شد که بعداً نام آنرا ادبیات و علوم بشری گذاشتند. اکنون این فاکولته به نام فاکولتۀ زبان و ادبیات مسمی میباشد. در سال اول 10 شاگرد که از لیسه های کابل فارغ شده بودند، شامل این فاکولته شدند.

این فاکولته ها تا سال 1325 تحت ادارۀ مستقیم وزارت معارف قرار داشت. در ماه حمل 1325 دانشگاه کابل از ادارۀ مستقیم وزارت معارف کشیده شد. با آنهم ارتباط آن با حکومت یعنی صدارت توسط وزیر معارف بر قرار میشد. با این کاردانشگاه کابل به حیث یک واحد جداگانۀ مرکزی در آمد و از آن به بعد فعالیت ها و اقدامات سودمندی در راه انسجام دانشکده ها و گسترش بیشتر تحصیلات عالی در کشور صورت گرفت.

1327 هجری:

در سال 1327 هجری فاکولته های ادبیات و ساینس نسوان برای تربیۀ جوانان اناث در رشتۀ زبان و ادبیات و رشتۀ علوم بنیان گذاشته شد.

1330 هجری:

در سال 1330 هجری فاکولتۀ شرعیات برای تدریس علوم قدیم و جدید یعنی علوم عقلی و نقلی و علوم اسلامی تأسیس گردید و در اولین سال تحصیلی 16 محصل ثبت نام کردند.

1330 تا 1340:

سالهای 1330 تا 1340 از نظر شکلی دهۀ انکشاف و توسعۀ پوهنتون کابل بود.

1335 هجری:

در سال 1335 فاکولته های زراعت و انجینیری تأسیس گردید. از آغاز تأسیس تا دوسال، امور مربوطۀ این دو فاکولته از طرف فاکولتۀ علوم (ساینس) پیش برده می شد؛ تا این که در سال 1342 هردو فاکولته از فاکولتۀ علوم جدا گردید و به حیث فاکولته های مستقل عرض وجود نمود.

1340 هجری:

در سال 1340 هجری فاکولتۀ وترنری تأسیس شد و در سال اول 60 محصل در آن شامل گردید.

در همین سال مؤسسۀ تعلیم و تربیه که قبلاً در سال 1333 هجری بخاطر تربیۀ معلمان و اداره کنندگان، در چوکات وزارت معارف تأسیس گردیده بود، از آن وزارت جدا و نظر به ارتباط نزدیک آن با تعلیمات عالی به دانشگاه کابل ملحق شد.

1336 هجری:

در سال 1336 فاکولتۀ اقتصاد در ردیف دیگر فاکولته های پوهنتون کابل قرار گرفت. این فاکولته قبلاً در ماه حمل سال 1336 هجری تحت نام «انیستیتوت عالی اقتصاد» ایجاد گردیده بود. صنوف اول و دوم فاکولتۀ اقتصاد تا سال 1340 هجری پروگرام درسی مشترکی را با فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی تعقیب می نمود. در همین سال فاکولتۀ اقتصاد نصاب تعلیمی و پروگرام مستقل پیدا نمود و ارتباط درسی آن از فاکولتۀ حقوق جدا گردید.

1336 هجری:

در سال 1336 هجری در چوکات فاکولتۀ طب یک شعبۀ نسوان افتتاح گردید.

1338 هجری:

در سال 1338 هجری فاکولتۀ فارمسی (دواسازی) در دانشگاه کابل تأسیس شد.

1341 هجری:

در سال 1341 هجری برای تربیۀ معلمان مسلکی، معلمان تدریس زبان انگلیسی، مدیران و مفتشان تعلیمی، فاکولتۀ تعلیم و تربیه در چوکات مؤسسۀ تعلیم و تربیه شروع به فعالیت کرد. در سال 1342 فاکولته از ریاست مؤسسۀ تعلیم و تربیه جدا شد و به حیث فاکولتۀ مستقل در ردیف سایر فاکولته های پوهنتون کابل قرار گرفت.

1342 هجری:

در سال 1342 هجری فاکولتۀ تدبیر منزل نیز افتتاح شد. اما پیش از آن که فاکولتۀ مذکور فارغ التحصیلی به جامعه تقدیم کند، لغو گردید و به حیث یک دیپارتمنت در چوکات فاکولتۀ تعلیم و تربیه داخل ساخته شد.

1348 هجری:

پروژۀ تأسیس انیستیتوت پولی تخنیک در ماه میزان سال 1342 هجری که در پلان انکشافی دوم به همکاری وزارت معارف و وزارت معادن و صنایع به سفارش دولت پیش بینی شده بود، به پوهنتون کابل سپرده شد. این انیستیتوت بعد از اکمال کار های ساختمانی آن در سال 1348 هجری رسماً افتتاح گردید.

در سال 1352 هجری مؤسسۀ تعلیم و تربیه و فاکولتۀ تعلیم وتربیه لغو گردیدند. با الغای این دو مؤسسۀ تعلیمی، فاکولتۀ علوم وترنری که از فعالیت باز مانده بود، در همین سال بار دوم تأسیس شد.

یادداشت:

در سال 1358 هجری دیپارتمنت جغرافیۀ فاکولتۀ ادبیات و علوم بشری و دیپارتمنت جیولوجی و مترولوجی فاکولتۀ علوم باهم یکجا شدند و فاکولتۀ جدیدی به نام فاکولتۀ زمین شناسی تأسیس شد. همچنان با یکجا شدن دیپارتمنت های تاریخ، ژورنالیزم و علوم اجتماعی فاکولتۀ ادبیات و علوم بشری در سال 1358 هجری فاکولتۀ جدیدی بنام فاکولتۀ علوم اجتماعی ایجاد گردید.

در سال 1359 هجری نام «فاکولتۀ ادبیات و علوم بشری» تغییر داده شد و نام «فاکولتۀ زبان و ادبیات» را به خود گرفت.

همچنان در همین سال 1359 هجری فاکولته های شبانه به منظور تحصیل کسانی که نتوانسته بودند تحصیلات دورۀ لیسانس را به وقت و زمانش تکمیل نمایند، تأسیس شد. در همین وقت مؤسسۀ تعلیمات کارگری نیز در چوکات پوهنتون کابل به وجود آمد.

قابل یاددهانیست که به تاریخ 18 ماه سرطان 1363 هجری دیپارتمنت هنر های زیبای فاکولتۀ زبان و ادبیات که شامل رشته های مجسمه سازی، گرافیک، نقاشی، موسیقی و تیاتر بود، جدا و به سطح فاکولته ارتقا نمود و در آن مضمون خطاطی نیز افزود گردید.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

پوهنتون علوم طبی کابل

پوهنتون علوم طبی کابل

پوهنتون علوم طبی کابل اولين موسسه تحصيلات عالی در کشور می‌باشد زيرا "پوهنځی طب کابل" که در ماه عقرب سال ۱۳۱۱ به فعاليت آغاز کرد، با آنکه تا سال ۱۳۶۰ جزء پوهنتون کابل بود، بعداً به موسسه مستقل تحصيلات عالی بنام "اتستيتوت دولتی طب کابل" تکامل نمود و در سال ۱۳٨۳ به "پوهنتون علوم طبی کابل" تغيير داده شد. پوهنتون طبی علوم کابل در پوهنځی‌های چهارگانه خويش مجموعاً ٢۶٩۰ تن محصل دارد که ۱٩٩۰ تن ذکور و ٧۰۰ تن اناث می‌باشند و ٢۱۱ تن استاد دارد که ۱٨٩ تن ذکور و ٢٢ تن آن اناث می‌باشند.

منابع


موسسات تحصيلات عالی دولتی، پوهنتون علوم طبی کابل، وب سايت رسمی وزارت تحصيلات عالی افغانستان (٢٧ دلو ۱۳٨٧)


۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

موسسات تحصيلات عالی دولتی

موسسات تحصيلات عالی دولتی

  • موسسه تحصيلات عالی پروان
  • موسسه تحصيلات عالی بدخشان
  • موسسه تحصيلات عالی کندز
  • موسسه تحصيلات عالی فارياب
  • موسسه تحصيلات عالی جوزجان
  • موسسه تحصيلات عالی بغلان
  • پوهنتون پکتيا
  • پوهنتون تخار
  • پوهنتون خوست
  • پوهنتون البيرونی
  • پوهنتون باميان
  • پوهنتون هرات
  • پوهنتون کندهار
  • پوهنتون بلخ
  • پوهنتون تعليم و تربيه کابل
  • پوهنتون علوم طبی کابل
  • پوهنتون پولی تخنيک کابل
  • پوهنتون ننکر هار
  • پوهنتون کابل

[*]

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

صفحهٔ کاربری دکتر مجاور احمد زيار



















ليست مقاله‌هایم در اين دانش‌نامه:

زبان، نقش و كاربرد آن
بازتاب ويژه ګيهای ګويشی اَفرينشهای داستانی ببرک ارغند




ليست مقاله‌هایم‌ در اين وب‌سایت‌های دیگر:






[برگشت به بالا] [باز گشت به دانش‌نامه] [همکاران دانش‌نامه]

بازتاب ويژه ګيهای ګويشی اَفرينشهای داستانی ببرک ارغند

بازتاب ويژه ګيهای ګويشی

در اَفرينشهای داستانی ببرک ارغند



پوهاند دکتور م.ا. زيار
اکسفورد، جنوری ٢۰۰٨


پارسی يا فارسی افغانی که از نګاه زبانشناختی ګويش بس عمده يی از زبان واحد پارسی شمرده ميشود و نخستين بار بنابر مصلحتهای سياسی وقت در قانون اساسی سال ۱۳۴۳ خورشيدی صفت "دری" اَن را جاګزينش ساخته اند که تا حال اين "غلط مشهور" در چهارچوب دولتی و نيمه دولتی به شمول قانون اساسی و رسانه های داخل کشور کماکان کاربرد داشته است. در حالی که بيشترينه نويسنده ګان و اهل خبره همان نام پيشين پارسی، فارسی و يا فارسی دری را مرجح دانسته، در نګاشته های اعم از پژوهشی و اَفرينشی شان به کار ميبرند. دکتور روان فرهادی که تزس داکتری اش را سالها پيش ازاَن "فارسی کابلی" عنوان کرده و در يونيورسته سوربون فرانسه به سال ۱٩۵۵ از اَن دفاع کرده بود، در برګردانش به سال ۱٩۵۶ واژۀ "فارسی" را به "دری" ګردانده است. همچنان در دومين چاپ ګسترش يافته و ويراستاری شدۀ "فرهنګ عاميانۀ فارسی" روانشاد عبداله افغاننويس از سوی اکادمی علوم افغانستان در سالهای هشتاد ميلادی نامواژۀ فارسی به "دری" تعديل شده است.

من در چوکات پروژۀ اتلس زبانشناسی سالهای چهل خورشيدی در بارۀ خورده ګويشهای مختلف پارسی افغانی(فارسی دری) در اطراف و اکناف کشور به شمول شهر کابل، پژوهش های ساحوی زياد انجام داده ام، ولی بايد اذعان کرد که دراين راستا بويژه در مورد ګويش کابلی داتای ګرد اَورده ام به هيچ رو کامل نبوده و بنابراَن برای تکميل اَن پيوسته تلاشهايم را ادامه داده ام. سالهای سال به نشرات، بويژه داستانهای تمثيلی و نمايشنامه های راديويی و سپس تلويزيونی ګوش فرا داده و با لغات، اصطلاحات و ضرب المثالهای بسيار شاذ و نادری بر خورده و ياداشتها ميګرفته ام که بادريغ و درد، اَن همه بخشی ازاندوخته ها، دستنو يسها و کتابهای چاپ وناچاپم از جمله فرهنګ پشتو ـ پارسی، محصول کار مشترکم با محترم فرهادی، را تشکيل ميداد که با رويکار اَمدن حکومت نام نهاد اسلامی از سوی تفنګ سالاران بی فرهنګ مربوط، به عنوان مواد سوخت به بازار عرضه شدند.

ګسترده ګی ودرعين حال پيچيده ګی ګويش پارسی شهر کابل در اَميزه يی نهفته است که از يک سو نمايانګر هردو وارينت ګويشی پارسی خراسانی "اَری" و تاجيکی "بلی" بوده و از سوی دګر وامګيری واژه های زيادی از زبان های ګوناګون، از بقايای زبان باختری مربوط کابلشاهان ګرفته، تا پشتو، عربی، ترک و مغلی و هندی در درازای هزار ۀ ګذشته بوده است.

به هر رو حالا در اين عالم غربت يګانه منبع مهم در زمينه همانااثار داستانی نويسنده ګان چيره دستی چون دکتور ببرک ارغند بوده که علی العجاله رمان "کفتر بازان" شان را جسته و ګريخته به کار ګرفته ام. همان ګونه که محترم ا.پولاد ضمن نقدی ابراز داشته است، هر رمان دکتر ارغند "سرشار از متلها،کنايات، کلمات قصار و اصطلاحات عاميانه رايج در فرهنګ پر بار مردم ما است و همچون اَيينه قدنمای چهرۀ حقيقی حوادث و رخداد های جامعۀ مارا انعکاس ميدهد و واقعيتهاراصادقانه بازاَفرينی ميکند..."، يکی از دلايل درخشنده ګی نګاشته های داستاننويس کم بديل، ريالست و مردمګرای مادرست همين بوده است که کرکترهای شان راعمدتاً از طبقه ولايه های پايين و محروم نګه داشته شده از سواد و تعليم جامعه، بر ګزيده و بنابراين از زبان ساده ولی ناب و اصيل در خور شان بهرۀ کافی جسته است. و همانسان که در نقد تراز زبانشناختی(لنګويستيکی) اَفرينشهای داستانی معمول است،باپيروی ازموازين ديالکتيک شکل و محتوا، مصممانه واَګاهانه در تفکيک تک ګويش های اَدمهای ګوناګون رمانهايشان سعی و تلاش بايسته ای به خرچ داده است.

همان ګونه که به عرض رساندم، هدف من از نقد زبانشناختی تنها وتنها برجسته ساختن ويژه ګيهای منحصر به فرد رمان دکتور ارغند در ارتباط ګويش پارسی شهر کابل است، بنابراَن همه ای اَنهارابه بخشهای زير دستبندی مينمايم:

بخش واژه ها

در اين جا به نمونه هايی از واژه های تيپيک و مختص پارسی ګويشی ـ ګفتاری بسنده شده و سعی به عمل اَمده تا نوع دخيل اَنها باذکر زبان منبع درداخل قوسها به شکل مخفف از قبيل(پش) برای پشتو،(عر) برای عربی، (تم) برای ترک و مغلی، (ان) برای انګليسی و(هن) برای هرکدام از زبانهای هندی مانند سندی، پنجابی، اردو... به ګونۀ زير از هم تفکيک ګردد:

ـ از نامواژه های کبوتر و کبوتر بازی:

کفتر، کفترخانه، ريز و بام کفترخانه، کفترباز، کفترهای پرشی، کابک، تور، کاسۀ تور، زرد دم سفيد، پخش يا پخچ- غمبر، ګد يا ګت، ګدود، تير، ګُر، پتکی (پش)،ماغ، ګوره(هن)، بالقيچی، پوشپرها، مرده پرها، ريزه پرها، سياه خال،سياه چپ،سياه جوګی، سياه پتين،خال زرد پتين،پتين، جوګی(هن)، کامره، سوز کامره، مينا، زرد کاهی، بقبقو، ملاقی، کاکلی، سايه کو،چشمهای موره(مهره) مانند، مادۀ خيل، خيلبازی،پيخال،کرکها، بور دم کنده، سرسربامها، پاهای مرجانی، کنه، شپشک،اشپلاق، سينه قاق(نوع بيماری کفتر)، ششپر بال راست، شش پر بال چپ، سروسينه سياه، نول سپد و چنګالهای سياه، طوق ګردن سپيد (کفتر سياه پتين)،کفتر نسلی، پتکهای سرخ ماغوتی(ماهوتی)، پرخانه های بينی، چغر، شيشته، شيشتن (نشستن) -هريکين(ان)... .

ـ محاوره ها(ايديمها) ی مربوط کبوتران، از قبيل:

کفترها را هر قدر بپرانی دهن شان بار نميماند، کفتر نيست عروس است، کفتر نيست سيم است سيم، کفتر پيش کی شيشته بود؟(خود را به کی باخته بود، چوری چوری کردن کفترها، کفتر هارا پس زدن، مثل ګوله رفتن، جنګی شدن، کفتر راجنګ دادن، تور دادن، خود را درخيل ګرفتن،خود باختن کفتر، هوا کردن، کفتر هارا زدن، هريکين ګذاشتن(بيدار خوابی دادن)، پخچ پراندن، دلِ کسی را سياه کردن، در روی کفترهازدن( به نشستن نه ګذاشتن، باخت نداشتن، اَب و دانۀ کفترهارا کش کردن(اَب و دانۀ کم دادن جهت به تاب شدن کبوتران، نظر شدن کبوتر ها، جرکردن (کابک را جر کرد، به خود اختصاص داد)، دُم تکان دادن، پرزده پرواز کردن، خاريدن اندام، ګلو پندادن، ګدخوردن، تاب کردن يا شدن کاسۀ تور... .

نامواژه های ګديپرانبازی:

ګدی(پش، هن)، ګديپران، ګديپرانبازی، هفت پارچه، سه پارچه، پنج پارچه، نيم تخته يی، عينکی( مشتق از عين عربی)، واسکتی( مشتق از واسکت انګليسی)، بيرقی(تم)، ماهيګک، چرخه، چرخۀ شيشمی(ازچوب شيشم- هن)، کوک(ان)، دوله يی، چتکه يی، پنجصد وار، هشت لمبر(نمبر-ان) ـ انواع تارهای ګديپرانی، چرخه ګير، قلاچ(تم)، سه قلاچ تار، تاربند ګديپران، دعوايی و خوګر، اَزادی... .

و اَيديمهای مربوط از قبيل:

شيشه زدن، جوره کردن، لوت (لوټ: پش- هن) خوردن، کوک(ان) ماندن، غته(غوطه) زدن، سرغته زدن، تاربند کردن، از زير ګرفتن، از سر ګرفتن، غرغره کردن، غرغره ماندن، از ګلون ګرفتن(تخنيکهای ګديپرانبازی)، ګوشک ګرفتن، ګپ را پخته کردن، تار دادن، تار بردن، کش افتادن، از تار بردن و کش ماندن، لق شدن، ازاد شدن، اَزادی ګرفتن
... .

واژه های روزمره (Everyday words):

کچله، ګشنه، ګشنګی، تنبان، پسان، ارسی، بجلک، تندور، پخسه، تشک چيتی، ګيس انګريزی، قد پخش، زرک(پش)، کلاه قره قلی کبودچه(قره قلی: تم)، لحاف بيمار، چجۀ بام، جال زنبور، سيب جورس، چملک، ګوله خور، قدقدکنان، چج، زرداَلوی قيسی، چونګس سګ، اَدم پوده و کاواک، پته زينه، کوزۀ اَب، چکه، ماست، قروت(تم)، تغارۀ قروتی(تم)، هوشپرک، کيش تترونی(ان)، رجب پچق، اکبر کته، ترنک و ترونک، منګ، منګ اَبدان، (زخم) سرکرده، ګل ميخ، صافی ململی(عر)، تول بکس(ان)، جيل خسته، قاغو، ساجق کوهی، چوری، شرنګ شرنګ چوريها، قول(بغل-تم)، ايور، زن ايور، ګور در ګور، ګو در ګو، لج(عر)، لجباز، سياه قوته، ګلخندی، توی(عروسی)، بينی قلمی، پری کوه قاف، کخ،پوز و چنه، کله و کاپوز، کله و پاچه، چوچ و پوچ، ارچق، غرازه، کپ و ګپ،اولچک(هن)،نيمچه، کند و کپر(پش)، پوچاق، نق زدن، شګور(پش)، رفيده، نان کنک، نان قاق، جغزی(ميده)- خت، پُک(پش)، دارچينی(هن(، بيع پار- ستنګ(عيار)، تبراق(تم)، بامبتی، اوشتک، خانه مانده(پير دختر)، شفتر، چرخک، امپلق(تم)، صدای غور، تخ تخ(پش) سرفه، چهارکنجه، صلای سمرکندی، تُنګه(پش)، کماچ( نان کماچ)، پسخانه، چُندک، دزدادز(د)ی، تک و پتره(پش)، سينه کش(سربلندی)، ساچ، شرقس، از بيخ بته، ګولی، زهره ترق، اَوکش، اَوکشی(ظرف برای اَبکش)، لوتاندن، پلوي سلطانی، کفشکن(جای کفش کشی، دهليز)، خارشتی(شهوتی)، چوتی مو، نيم خشتی، جنګله(هن)، پيره(پش)، پيره رفتن(موتر)، تولبکس موتر (ان)، درز دروازه،پيراهن کمر چين، جت و جولا(هن)، خاکپالک، سخت و سُګت (هن)، کلوخ خاک انداز(بيت الخلا)، خشت مالی، لم لم کنان، قروتی( غذايی از قروت و روغن)، تپی(پش)سرګين، مادرزادی ها(خصيه ها)، سوزپری، دست واشور(با دستهای نا اَرام)، دمدمی مزاج، پکول (هن)، اکو(هزاره ګی)، خربزه های اسقلانی و لشکرګاهی، مرتبان ليمو(عر)، چپلک(هن)، کتابچۀ برداشت(قرض دکاندار)، چکی مو، موی دُم اسپی(شکلهای مو)،سياه سر(زن)، يقه ويخمالک، چند تکه(چند تکۀ ملک)، اَب و پرده، کنچنی، خونپر،جنګره(هن)،ګورمشتی (مشت کوبنده، بوکس)، لدر(پش-هن)، سادو، شاديباز، تک و دو(تکاپو)، موملايی(هن)، دامن جاکت، شق(عر)، ګويمرغی (نوعی رنګ)، چرتی(نګران )، نان ګدوله(پش)، صندلی، لحاف صندلی، سنګ صندلی، منقل اَتش ګلخن، چرک، چتل(پش-هن)، تغارۀ کالاشويی،کلچه صابون قندوزی، ايلا کردن(رها کردن)، ليلامی(هن)، سرای ليلامی، سه ماه تخت(پوره)، تنخواه(معاش)، (زن) چادری پوش، بقچه(تم)، کيسه، ګل سرشوی، چوکی باغی، چګس(؟)، خامکدوزی، پس دوزی، ايزاربند، پوپک، سليپر(ان) پس قات، نسوار پل متک، شخ و محکم، اَدم زوراَور، سنتی(ختنه سوری)، پردۀ تاتی

( تراټ: پش-هن)، پيادۀ دفتر، ګات ليلامی(هن)، کيش خامک دوزی شده، پتلون پوش(شهری)، بنګاو(بنګ اَب)، مفت و کلزی، مرد اَزمای، خاکۀ زغال، تاوان، دم کرده(دارو)، بيروبار(بهيروبار: پش)، بيستی(نوت بيست افغانيګی)، تبنګ فروشان، کوت جلغوزه، راشپيلک حلبی، نعلبکی حلبی، حلوای سوانک، هليم (حليم: عر)، شورنخود فروش، کچالو فروش لبِ سرک(پش: سړک- هن)، سوته (پش: سوټه، سوټی- هن)، لبلبو فروش دهن ِ حمام، مرچدانی و نمکدانی، يک قبضه ريش، تيکه(پش-هن)دار، چوپه چوپه(پش)، توپ چاشت، چادر پينه دار، دراپ دراپ(صدای پا)، بولانی تندوری، هوسانه، چايجوش، خرد، پاو(پوند: ان)، چارک، سير(اوزان عنعنی)، جيز(جهيز عروس)، تناب(طناب: عر)، خاکدان، جوشانده(دارو)، خاکشير، اسفرزه، اودرزاده(عموزاده)، لاخهای ګاو، شير روغن، پياوۀ تخم، جُک و جوره(جګ جوړ: پش)، چقر(عمق، عميق)، چقری
(حفرۀ کوچک)، چَقر و چُقر(به معنی ګل اَلود از چکړ پشتو!)، دهکی(روستايی)، صدای قاق قاق(صدای زاغ)، قرچ قرچ(صدای پرنده)،خشتک کشال، تق تق دروازه،چونګس، چاه صاف، دبل(ان)، پياله ها و اَبکشی های چای، قندانی، کلچه، خرچخانه، ناجوانی، لوده- لنګی، لنګوته(پش- هن)، دستار، چيچک، داغ سالدانه، مامور صادره و وارده، قره قلی سور(تم)، شتری، توته توته(پش)، اُتو، اَفتورخ، سراچه(تم)، سيخک، قيتک موی، چادرګاچ(هن)، صدای غور، کريم پودر(ان)، داغ چاقو(تم)، خينه(عر: حنا)، خينه پيچها، هک و پک ماندن(پش)، غوزدن سګ، صدای هق هق ګريه، ګپدان، ګپ شنو، خپ و چپ، خپک زير بوريا (به ظاهر خاموش، در باطن پر از ماجرأ)، خپ خود راګرفتن(خاموشی اختيار کردن)، خپی کرده(خاموشانه)،اَو روغن( برای دم کردن برنج پس از جوش دادن و صاف کردن)، چای(جينی)، چاينک، پطنوس(روسی)، اَرام چوکي(ان:اَرم چير)، پاليدن(جُستن)، لميدن(خميدن)، تُکری(پش:ټوکرۍ)، شورخوردن(جنبيدن)، مچم(من چی ميدانم)، ترق تروق چوکی فنری، نوبت ملا، کلنګک کردن-زدن(تهديد کردن)، غُروفش، لوکس و فيشنی(ان)، چلی(پش: چړي)، تخم ستاره يې(تخم پخته بدون اَميختن زردی و سپيدی)، سراچه(تم)، پيراهن تنبان(لباس عنعنی)، کُت مُت(پش: کټ مټ، عيناٌ)، بالشت يا بالين(تم)، انواری يا الماری (پرتګالی)، ميز(ايتالی)، بوجی(هن)، دستکول(؟)، کوت(پش: کوټ، کوټه)،کوت شده (َانباشته شده )، لاله يا لالو(پش: لا لا، برادر کلان)، شرشر برګ درختان و قد قد مرغان و بقبقوی کبوتران... .

اصطلاحات و محاوره ها(Expressions & Idioms)

اصطلاحات و محاوره ها که يکجا باهم زير نامواژۀ فقره شناسی(Phraseology) بخشی از زبانشناسی را ميسازند، ولی ازاَنجايکه به تنهايی اجزای کلام را ساخته نتوانسته و به مثابۀ فقره ها و يا عبارتها در داخل جمله به کاربرده ميشوند، معمولاً در چهار چوب نحو(syntax) مطالعه ميګردند. اين ګونه فقره ها برخلاف فقره های عادی مفهوم و معنای غيرمستقيم يعنی مجازی، کنايي، بديعی، تصويری يا سيمبوليک را ارايه ميدارند. به سخن دګر بار معنايی اَنها بامعنی وضعی هيچ کدامی از اجزا(واژه های) متشکلۀ اَنهاهماَهنګی ندارد. اګر چه از نګاه شکلی يا لفظی اصطلاح و محاوره يکسان بوده و عناصرسازندۀ هرکدام اَن از دو واژه کمتر نميباشند، ولی از نګاه تصويری يا بديعی از هم تفاوت دارد. معنی واحد يک محاوره درعناصر سازندۀ اَن به کلی سراغ نميشود، مانند: از ګوش کسی بوی حلوا اَمدن، سرِ کسی بوی قورمه دادن، کوه را چپه کردن، ګوشت کسی شيرين بودن، پشت بخت خود رفتن(عروسی کردن)، در حالی که معنی واحد يک اصطلاح از اجزای اَن کم و بيش درک ميګردد، مانند: سرکردن زخم، غم غلط کردن، فس فس داشتن (نجواکردن).

حالا نمونه های هر دو ګونه فقره برچيده از رمان کفتر بازان تقديم ميشوند:

سر ګپ خاک پرتافتن، تور(پش) دادن(رم دادن)، غيرت خُه(پش) بدست خود ماست، کسی را خراب نديدن(خراب تان را نبينم)، از نظر بد کسی را خدا نګاه کردن ، کسی را خدا از روی کسی ګرفتن، درچاه نيفتی، کج نګاه کردن، باد بخوريت، جيل خسته، شلق شلق جويدن، دل مردها را چپه ميکند، نخ کردن صورت، يک دهن جويدن،زن ترش کرده،سياه قولته،اَب در ګلوی کسې معلوم شدن ، شوی کردن(شوهر ګرفتن)، (دختری) کخ داشتن، پوز و چنه، کله و کاپوز، کپ و ګپ، پک خود را ګم کردن، چپ از تو باشد(دور از شما)، کليديخدان، دريک دو سرتپه بالاشد،دست سپک، دل و ګرده، يک شُپ خوردن، ترقس کلکهارا کشيدن، مثل ګل جورشدن، بازدم کسی را لغت کردن، خود را سرخ و زرد کردن، بو کشيدن، از چته براَمدن، تری تری کسی را نګريستن، در ګور نابلدی، درګور تاريکی، سرمه را از چشم کسی زدن، از ګشنګی قاق شدن، چشم بد دور، جايی غيب شدن، بوی عشق و عاشقی، کته کته جارو کردن، تاير موتر دور نخوردن(نبودن عايد)، در مکتب سياه کردن(در مکتب شامل کردن)، روده و ريچک، سادو و شادی باز، نام و نمک کسی را خوردن، تلک ګردن شدن، بيا و پوره کن، کلوخ چشمدار، سګ و سګور، قصوری خواندن، حق و حلال، چشمهای کسی راکشيدن، کسی را دوپاره کردن، خيمه های سفيد(محل زنان روسپی)، کس (و) کوی، نباشم اَب تان ميبرد، يک و دو ګفتن، دم(ګرفتن)، عاصی و کوفتی، يک ګپ بود ګذشفت،پوست کسی را کشيدن، روی ګرفتن(روی پت کردن زن از مرد)،از دل ګرم ګپ زدن، در چشم مردم خاک زدن، پرزه ګفتن يا رفتن(شوخی يا مزاح کردن)، غرابه کردن(بر کسی غرزدن)، تنګ و تُنګ(پش:سرو صدا)، سايۀ کسی را به سنګ زدن(نفرت داشتن)، در قصۀ کسی نبودن(غم کسی را نخوردن)، چيزی را صدقۀ سر کسی کردن، قد نيست نام خدا شمشاد است، خاکساری کردن، مثل تو پنج تا در جيب بالايش است(با او همسری کرده نميتوانی)، بينی خود را پاک نتوانستن(ناتوان، بيچار)، نان و اَب کسی را بر ګردن ګرفتن، شاخ کبر، جای پای ماندن نبودن، وا به جان کسی بودن، سستی کردی باختی- رندی کردی بردی، ريخت و پاش، شير خر خوردن، تلک کردن، پای کسی را پچق کردن(فشردن)، پياز شکستن سفره(يک دانه پياز نمييابند که سر سفره بمانند و بشکنانند)، از کسی خارخوردن(هراسيدن، بيم داشتن)، کورشده ها، ناشادها، روی دو کندۀ پای نشستن، هرچی خدا وس، پشت کسی به کوه بودن، پشت لب سياه کردن، يخن کسی را ګرفتن، بزن بکن، يک تير و دو فاخته، سرګردان و ديدو، خودرا به اَب و اَتش زدن، زنګ کسی کر بودن، از ريګ روغن کشيدن، مردن و از ګپ نګشتن، لوله و لوپان(پش: لولپه، لولپانديعنی بکلی سوخته؛محزون، برباد)، تخت پيشانی، کاه بيدانه باد کردن، سايۀ کسی را به سنګ زدن... .

متلها(ضرب المثلها(Proverbs)

متل، مفرس و مفغن مَثل، معادل جمع اَن (متلها). امثال و حِکم عربی که بخشی از فلکلور، فرهنګ مردم، به سخن دګر اَګاهی خرد جمعی يا مردمی (people wisdom) يک ګروه تباری-زبانی(اتنولنګويستيکی) را تشکيل ميدهد. از نګاه زبانشناختی عبارت از جملات فشرده و عمدتاً با بار معنايی ګسترده بوده و بنابر اَن از اجزای متشکلۀ کلام، به سخن دګر زبان به شمار مياَيند و فرق دستوری اصطلاح و محاوره با متل هم در اين نکته نهفته است که اَندواز زمرۀ ارکان جمله شمرده ميشوند، در حاليکه متل هميشه به شکل جمله يا جمله ها ميباشد. البته هر سه اَنهابيشترينه از عاصر ارکاييک زبان به شمار رفته، پيشينۀ به ګذشته های بسيار دور برميګردد. به ګونۀ نمونه قدامت متل((نام رستم به از رستم)) به زمانۀ رستم زابلی ميرسد. در برابر اَن((بی چای جنګ نميشود)) حدود هفتاد سال پيش به واپسين شاه بخارا نسبت ميدهند. برخی از اصطلاحات و محاوره ها شکل فشردۀ متلها، و متلها به نوبۀ خويش فشرده و يا پياَمد قصه ها و واقعه های ګذشته بوده و به اصطلاح شأن نزولی دارند. متلهاموضوعيست مشترک ميان فرهنګ و ادبيات از يک سو و زبانشناسی از سوی دګر. به ګونه ای که ديده ميشود، کاربرد متلها در روستاييان و مردم بيسواد بيشتر است، تا شهريان و تعليميافته ها.

از همين رو متلهای که رماننويس مردمګرای ما در اَفرينشهايش، از جمله در رمان کفتر بازان وسيعاً به کار برده است، نسبت ساير عناصر ياد شده، ويژه ګيهای ګويش عاميانۀ پارسی کابل را(باوجود تلفظ ادبی) هرچه بيشتر و دقيقتر متبلور ميسازند. در اين اثنا البته به شمار اندکی ازاَنها نيز برميخوريم که با دګر زبانهای افغانی بويژه پشتو تداخل را نشان ميدهند، مانند: سر پشقل سوار است، کشمير را ميبيند(پر پچه و خوت، کشمير يې وليد)، دُم موش در کندوی اَردش سفيد نميشود(په کورکې يې د موږک لکۍ نه سپېره کېږي) و يا هم از زبان ادبی نشأت ميکند، از قبيل: اجل ګرفته بميرد، نه بيمار سخت؛ زخم شمشير ميرود، زخم زبان نه، استاد به جای پدر(است)... .

متلهای بر ګرفته شده از رمان يادشده ، به ګونۀ زير ارايه ميګردند:

اګر من نميبودم- اورا اَب ميبرد، شور بخور ور نه ګنده ميشوی، پيش طبيب چی ميروی- پشت سرګذشت برو، اَب از روی کاسه خورده ميشود، زن مفت را کی رها ميکند)، اول خانه پر از ارزن کن- بعد فکر زن کن، غريبی از جانب خدا است، نان شوی دندان دارد، سبزه را باران- بنده را ديانت، اَب را ناديده- موزه را از پا کشيدن، من مرده- تو زنده، کی زنده و کی مرده، دنيا به اميد خورده ميشود، هر کی را قسمتش، هيچ چوچه مرغی تا اخر زير تُکری نميماند، مادر را زاييدن ياد نميدهند، مالت را زير چشمت نګهدار، سر بيدرد را کسی دستمال نميبندد، ازاَن کس بترس که نترسد از خدا، اَهسته برو- پيوسته برو، سوزن در جان خود- جوال دوز در غم ديګران، سنګ ميزند و دستها را پشت سر ميګيرد، تقدير تدبير نميشود،ګوسفند از پای خود بز از پای خود، اَدم بيکار يا غر شود يا بيمار،همه را مار خورد- مارا بقۀ کور، شوله ات را بخور-پرده ات را بکن(شوليته بخو- پرديته بکو)، تا نګويی خواهرک - کجا شود کارک، خرس را(که) ياد کردی- سوته بګير، نان بخور خود پسند- لباس بپوش خلق پسند، خر را داده به کرا(يه)- خودش نشسته در نصف راه، اين خسته به پای کی بايد شکست، ما که سر دريا برسيم- دريا خشک شود، ګنجشک ناګرفته- روپيه را ده تا، ګور بخيل تنګ است، ګوز مزن- عود مسوز، زن ناقص العقل است، فيل کمايی کن-فيل بخور،سرش پيش تو و پايش پيش ديګران، خدا که درد داد- دوايش هم ميدهد، خدا زده را اَسيا بان ميزند، جنده باش- ګنده نی، خانه دار را يک خانه- بی خانه را صد خانه،زن چراغ خانه است، کاسه زير نيم کاسه، دل تنګ نباشد- جای تنګ نيست،از باران ګريخت- زير ناوه نشست، شد اَبی- نشد للمی،خربزه از خربزه رنګ ميګيرد، اَب تا ګلون- بچه زېر پای، صد کل را کلاه است و صد کور راعصا، از بد بد ترش توبه،ګِلِ چاه و سر چاه... .

پايان

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

وزارت تحصيــــــلات عــالی

وزارت تحصيـلات عالی (تاسيس: سـال ١٣۵٦ ه‍.ش)، بزرگترين نهاد فرهنگی در چارچوب دولتی افغانستان است.

پيشينه تاريخی تحصيلات عالی

برای نخستين بارهسته تحصيلات عالی در کشور بتاريخ اول عقرب ۱۳۱۱ ه‍.ش با تاسيس پوهنځی طب در شهر کابل گذاشته شد. اين پوهنځی تحت سرپرستی يکی از متخصصين ترکی بنام پرفيسور دوکتور رفقی کامل بيگ با ٨ تن استاد شروع بکار کرد. فعاليت‌های ابتدائی اين نهاد نوبنياد را شعبات طبی کوچکی تشکيل می‌داد. و تعداد محصلان آن که زمانی از ۵۰۰ نفر تجاوز نمی‌کرد تا سالهای ۱۳٨۰ به ۶۰۰۰ تن رسيد و تا سه دهه قبل برجسته‌ترين متخصصين را دارا بود که از جمله ۳۰ تن آن پرفيسور در سطح جهان بود. پوهنځی حقوق و علوم سياسی به خاطر تربيه کادرهای علمی ‌در ۱۱ ميزان ۱۳۱۷ ايجاد گرديد و سومين مرکز تحصيلی در سنبله ۱۳۲۱ ه-ش بنام پوهنځی ساينس نيز ايجاد شد. چهارمين نهاد تحصيلی در سال ۱۳۲۳ ه‍.ش بنام پوهنځی ادبيات و علوم بشری بود. پوهنځی‌های فوق تا سال ۱۳۲۵ ه‍.ش از طرف وزارت معارف رهبری می‌شد و در همان سال دولت وقت را بران داشت تا مطابق ايجابات عصر و زمان پوهنتون کابل را ايجاد کند، اين موسسه که بعداً رسماً در کتاب سبز يونسکو راجستر گرديد بحيث يگانه پوهنتون افغانستان در سال ۱۳۲۵ تاسيس شد و پوهنځی‌های شبانه برای آن عده از جوانان که بر اثر نامساعد بودن شرايط نتواسته بودند تحصيلات دوره ليسانس را تکميل کند تاسيس شد. به تعقيب پوهنتون کابل دومين موسسه تحصيلات عالی در ولايت زيبای ننکرهار در سال ۱۳۴۳ تاسيس گرديد و پولی تخنيک کابل که تهداب آن در سال ۱۳۴۲ گذاشته شده بود در سال ۱۳۴٨ رسماً افتتاح گرديد در طی سالهای گذشته تفييرات قابل ملاحظه در ساختار تمام نهادهای تشکيلاتی رونما شد. سال ۱۳۷۳ به اساس هدايت حکومت تعليمات تخنيکی مسلکی و حرفوی از وزارت تحصيلات عالی و مسلکی بموجب پروتکل رسمی ‌با وزارت معارف به آن وزارت واگذار گرديد که در نتيجه ادغام ۴۲ موسسه تخنيکی مسلکی و حرفوی با تمام تشکيلات و دارائی منقول و غير منقول آن از وزارت تحصيلات عالی به چوکات تشکيل وزارت معارف درآمد. و همچنان ادغام تمام پيداگوژی‌های افغانستان که دارای نظام درسی ليسانس بودند با تمام تشکيلات و پرسونل و دارائی منقول غيرمنقول از وزارت معارف به چوکات وزارت تحصيلات عالی درآمد و بعداً پوهنتون‌های ديگر نيز در مرکز و ولايات ظهور نمود. انستيتوت طب کابل که در تشکيل پوهنتون کابل بود در سال ۱۳۶۳ بنام انستيتوت دولتی و در سال ۱۳٨۳ بنام پوهنتون طبی کابل مسمی‌ گرديد. برای بلندبردن نيازمندی‌های معارف افغانستان انستيتوت پيداگوژی کابل در سال ۱۳٨۲ بنام پوهنتون تعليم و تربيه کابل ارتقا نمود و بدنبال آن پولی تخنيک کابل نيز در سال ۱۳٨۳ به پوهنتون پولی تخنيک ارتقا کرد.[۱]

پيشينۀ وزارت تحصيـلات عالی:

برای انسجام موسسات تحصيلات عالی کشور، گسترش و توسعه نهاد‌های تحصيلی در مرکز و ولايات، دولت را واداشت تا در سال ١٣۵٦ ه‍.ش وزارت تحصيلات عالی را به مثابه بزرگترين ارگان فرهنگی در چوکات حکومت تاسيس کند. اين وزارت موظف گرديد تا بخاطر سمت دهی و سازماندهی کليه سيستم‌های تحصيلات عالی ملکی در مملکت و به منظور تحقق پلان‌های کوتاه و درازمدت برای تربيه کادرهای ملی، هم آهنگی در تهيه مواد درسی، تنظيم برنامه‌های معين تحصيلی، تحقيقی، طباعتی، افزايش سطح دانش اعضای کادر علمی، مواظبت دايمی از وضع زندگی استادان و محصلان، ايجاد روابط سالم علمی و آکادميکی با موسسات علمی و فرهنگی ملی و بين المللی برای انکشاف کمی و کيفی نهاد‌های تحصيلی، رفع نيازمندی‌های جامعه، از رهگذر آماده سازی متخصصين جوان، تلافی عقب ماندگی کشور از کاروان علم و معرفت جهانی، ايجاد تيم‌های مشورتی برای سکتور‌های مختلفه اقتصادی، انجنيری، طبی، تعليم و تربيه، حقوق، زراعت، ساختمان‌های عصری و مدنی، علوم شرعی، طرح اساسنامه‌ها، قوانين، مقررات، لوايح و طرز العمل‌ها در عرصه تحصيلات عالی، تدوير سمينار‌ها، کنفرانس‌ها و سمپوزيوم‌های علمی مطابق مقتضيات جامعه، تدوير کورس‌های اکمال تخصص، توسعه موسسات در پوهنځی‌ها براساس رشته‌های مورد نياز ادارات رسمی، ارزيابی وضع موسسات تحصيلی در مطابقت با شرايط کشور، الغا، ادغام و تاسيس مراکز تحصيلی و علمی - تطبيق يکسان و بلاانحراف تمام اسناد تقنينی و کنترول از تحقق بموقع آن با ارزيابی اسناد علمی کار و فعاليت کند.

در طی ساليان گذشته تغيرات قابل ملاحظه‌ای در ساختار تشکيلاتی سيستم‌های تحصيلی و تربيوی رونما شد. تا سال ١٣٧٣ تمام نهاد‌های تعليمات تخنيکی - مسلکی و حرفوی تحت اداره وزارت تحصيلات عالی و مسلکی فعاليت داشتند. در سـال ١٣٧٣ ه‍.ش به اساس هدايت حکومت بموجب پروتکل رسمی بين وزارت تحصيلات عالی و مسلکی و وزارت معارف تبادله ذيل بعمل آمد:

    ١- ادغام (۴٢) موسسه تخنيکی - مسلکی و حرفوی با تمام تشکيلات و دارائی‌های منقول و غير منقول آن از چوکات وزارت تحصيلات عالی و مسلکی به چوکات تشکيلات وزارت معارف.

    ٢- ادغام تمام پيداگوژی‌های افغانستان که دارای نظام درسی ليسانس بودند با تمام تشکيلات، پرسونل، دارائی منقول و غير منقول از چوکات وزارت معارف به چوکات وزارت تحصيلات عالی و مسلکی.

    ٣- تغيير نام وزارت تحصيلات عالی و مسلکی به (وزارت تحصيلات عالی)
    به اساس برنامه‌های وزارت تحصيلات عالی ويا هم به اساس علاقمندی‌های محلی گسترش نهاد‌های تحصيلی ادامه يافت طوری که بعد از پوليتخنيک کابل، پوهنتون‌های ديگر نيز در مرکز و ولايات ظهور نمود.

انستيتوت طب کابل که تازمانی بحيث يکی از پوهنځی‌ها در تشکيل پوهنتون کابل بود در سال ١٣٦٣ بنام انستيتوت دولتی طب کابل مسمی و در سال ١٣٨٣ بنام پوهنتون طبی کابل تغيير هويت داد.

برای بلند بردن ظرفيت تربيه معلمين و رفع نيازمندی‌های معارف افغانستان، انستيتوت پيداگوژی کابل در سال ١٣٨٢ بنام پوهنتون تعليم و تربيه کابل ارتقا داده شد و تغيرات مهمی در نصاب تعليمی پوهنتون وارد شد. به همين ترتيب پولی تخنيک کابل نيز در سال ١٣٨٣ رسماً بنام پوهنتون پولی تخنيک کابل ياد شــد.[۲]

وزرای تحصيلات عالی از آوان تاسيس:

  • پوهاند دکتور غـلام‌صديق محب
  • پوهاند محمود سـوما
  • پوهنمل انجنير گـلدا
  • پوهنيار سـرور منـگل
  • پوهنيار برهان‌الدين غياث
  • پوهاند دکتور عـبدالواحد سـرابی
  • پوهاند دکتور نوراحمد بـليخ
  • پوهندوی انجنير محمداسمعيل دانش
  • پوهاند دکتور مهرمحمد اعجازی
  • پوهاند دکتور محمـدانور شمس
  • پوهاند دکتور محمدموسی توانا (وظيفه را اشغال نکرد)
  • دکتور ذبيـح‌الله مجددی (رسماً سرپرست)
  • پوهاند دکتور عـبدالفتاح نذير (رسماً سرپرست)
  • پوهاند سـيد عمر منيب
  • مولوی حمدالله نعمانی
  • قاری دين‌محمـد حنيف
  • دکتور شـريف فايض
  • پوهاند دکتور سيد اميرشاه حسن‌يار
  • دکتور محمداعظم دادفر[۳]

تشکيلات وزارت تحصيـلات عالی:

وزارت تحصيلات عالی فعلا در مرکز دارای ۳ معينيت، ۷ رياست و ۵ آمريت ذيل می‌باشد.

مقام وزارت:

  • معينيت‌ها:

    ۱. معينيت تدريسی
    ۲. معينيت اداری
    ۳. معينيت بازسازی

  • رياست‌ها:

    ۱. رياست دفتر
    ۲. رياست تکنالوژی معلوماتی و ارتباطی
    ۳. رياست اداری
    ۴. رياست موسسات تحصيلی
    ۵. رياست پلان
    ۶. رياست انسجام وامور اکادميک
    ۷. رياست کميته کانکور

  • آمريت‌ها:

    ۱. آمريت تحريرات
    ۲. آمريت روابط عامه و سخنگوی وزارت
    ۳. آمريت روابط خارجه
    ۴. آمريت نظارت و کنترل
    ۵. آمريت حقوقی
    [۴]


پی‌نوشت‌ها


[۱]- تاريخچه، سايت رسمی وزارت تحصيـلات عالی جمهوری اسلامی افغانستان
[۲]- همانجا، معرفی وزارت تحصيلات عالی
[۳]- همانجا
[۴]- همانجا، تاريخچه
[۵]-


جُستارهای وابسته



منابع


برگرفته از سايت رسمی وزارت تحصيـلات عالی جمهوری اسلامی افغانستان



<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


آهنگ، محمد کاظم

کاظم آهنگ درسال ۱۳۱۳ در قریه شیخان ولسوالی میربچه کوت ( کوهدامن ) ولایت کابل تولد شد، تعلیمات اولی را دردامان پدر و محیط مسجد قریه شیخان فراگرفت، تعلیمات ابتدائی را در مکتب میر بچه کوت به سر رسانید . در سال ۱۳۲۸ دردارالمعلمین کابل شامل گردید درسال ۱۳۳۴به پوهنحی ادبیات و علوم بشری شامل و در سال ۱۳۳۸ از پوهنحی ادبیات فارغ و کار روز نامه نگاری را در روز نامه اصلاح اغاز کرد . کاظم آهنگ دوره ماستری را در سال های ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۳ در یونیورستی میشیگان ستیت امریکا به پایان رسانید و دوباره به وطن برگشت او پس از بازگشت، به حیث معاون روزنامه اصلاح منصوب شد.

در فاصله سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۵ خورشیدی، کاظم آهنگ سمت های مختلفی، از جمله ریاست خبرگزاری باختر، مدیریت روزنامه انگلیسی زبان افغانستان و ریاست ارتباط عامه در وزارت اطلاعات و فرهنگ را به عهده داشت. استاد آهنگ از جمله بنیانگذاران دانشکده ژورنالیزم در دانشگاه کابل و از تهیه کنندگان نصاب درسی این دانشکده بود و بیش از سی سال به عنوان استاد در این عرصه کار کرد. او در سال ۱۳۵۸ به عنوان استاد وارد دانشگاه کابل شد و تا پایان عمر این سمت را حفظ کرد. آقای آهنگ بیست سال عهده دار ریاست دانشکده ژورنالیزم دانشگاه کابل بود محمد کاظم اهنگ پس از احراز مقام های علمی در حوت سال۱۳۷۴ به رتبه علمی پوهاندی نایل امد ،

آهنگ علاوه بر زبان دری و پشتو به زبان انگلیسی نيز تسلط داشت . بیست اثر علمی در زمینه ژورنالیزم نوشته است .

محمد کاظم آهنگ را می توان از پیشگامان روزنامه نگاری نوین در افغانستان دانست। آقای آهنگ بیش از بیست کتاب و رساله در زمینه روزنامه نگاری تألیف و یا ترجمه کرده و در کنار آن، صدها مقاله از او به چاپ رسیده است.


زندگینامهٔ کاظم آهنک کاظم آهنگ یک ژورنالیست بود، او سالهای متمادی استاد ژورنالیسم دانشکده ادبیات و مدت طولانی رئیس این دانشکده ، و مربی کورسهای ژورنالیسم بود . ولی از همه اولتر او یک انسان بود یک انسان آگاه و دانشمند . آهنگ یک روشنفکر و روشنگر مستقل بود که بمردم خود عشق میورزید و زندگی خود را در خدمت مردم افغانستان وقف کرد و شاگردان زیادی را در عرصه ژورنالیزم تربیه و به جامعه تقدیم داشته است . دربین روشنفکران کاظم آهنک بمثابه یک روشنفکر ساحبدل و روشن بین مطرح بود.[*][**][کاظم آهنگ استاد با سابقه دانشگاه کابل درگذشت]