جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

ايران کجاست؟

از: دکتر نیلوفر کابلی (پژوهشگر افغان)

ایران و افغانستان

ايران کجاست؟


فهرست مندرجات

.



نگاهی بر ایران در شاهنامه

دکتر نیلوفر (مهدیزاده) کابلی

اشاره: : وقتی واژه‌ی «ايران» به غبار فراموشی آميخته شد، چند تفسير متفاوت از آن سر برآورد، که از جمله حکايت تازه‌ای است که از سال ۱٩۳۵ ميلادی بدين‌سو، در ايران کنونی عنوان شد که گويا منظور از «ايران» همان کشور «پارس باستان» است و برخی محافل ايرانی سخت به آن دلبسته‌ و سال‌هاست که مطالب وارونه در اين باب در شماری از کتاب‌ها و جرايد و حتی امروزه در سايت‌های اينترنتی خود منتشر ساخته‌اند. اين تحقيق، از يک سو، مهر ابطال بر اين ادعاهای بی‌پايه و اساس است؛ و از سوی ديگر، دليل روشنی است که در هيچ عصر و زمانی موضوع ايران به‌عنوان هويت تاريخی افغانستان، مورد ترديد دانشمندان غربی و تاريخنگاران افغان نبوده است.

کتاب «افغانستان در شاهنامه»، پژوهشی جامع و ارزشمند است، درباره اساطير و افسانه‌های کهن قوم آريايی که در شاهنامه فردوسی به نظم کشيده شده است.[۱] در اين اثر گران‌سنگ، شادروان استاد احمدعلی کهزاد، برای نخستين‌بار در اقغانستان، به ايران تاريخی اشاراتی دارد که ذکر آن در اين‌جا خالی از لطف نيست. او در پيشگفتار اين کتاب می‌نويسد:

    افغانستان يک نام بسيار جديد است و فردوسی حماسه‌سرايی بزرگ از عدم کاربرد آن معذور است. اگرچه، واژه افغان، به گواهی خود شاهنامه، به‌عنوان نام عشايری پيشينه‌ی هزار ساله دارد، اما تاريخ رسمی اسم ترکيبی افغان [با پسوند مكانی «ستان»] (افغانستان) به‌معنای وطن افغان‌ها از ۱۵۰ سال تجاوز نمی‌کند.

    اگر کسی يک‌بار شاهنامه را سر تا پا مرور کند، و با عقل سليم کمی پيرامون نام‌های خاص اماکن دقت نمايد، به‌درستی می‌يابد که ايران فردوسی کجاست![٢]

همو می‌افزايد:

    من در مبحث آريانای کهن، واضح نوشته‌ام که آريانای کهن کجاست و حدود و ثغور آن، از قرن سوم پيش از ميلاد، به‌طور بسيار آشکار و معين کجا بوده است و نويسندگان اروپايی چه‌سان و چگونه آن را از تاريکی به روشنی کشيدند. اين نام از حدود ٢۳۰۰ ق.م. بدين طرف نام افغانستان قديم بوده است...[٣]

آقای کهزاد بر اين باور است کشوری که در جهان معاصر افغانستان ناميده می‌شود، به‌طور کلی و جامع در دوره‌ی پيش از اسلام آريانا (ايران) ياد می‌شد. بنابراين او می‌نويسد:

    ايران فردوسی غير از ايران امروزی (فارس) است. يا به سخن ديگر، ايران فردوسی عبارت از آريانا يا خراسان بزرگ عهد خودش بود. بنابراين، نبايد ايران شاهنامه را با ايران امروزی مغالطه کرد. البته روشن است که قسمتی از ايران شاهنامه جزئی از ايران امروزی است. اما بقيه‌ی آن جزئی افغانستان و کشورهای همسايه می‌باشد. ايران و افغانستان از طلوع تاريخ بدين‌سو فرهنگ مشترک دارند که شاهنامه فردوسی، حماسه بزرگ، يکی از افتخارات مشترک اين دو کشور برادر است. بدين ترتيب، شــاهنامه فردوســی، مال تمام مللی اســت که به زبان فارســی دری ســخن می‌گويند.[۴]

استاد کهزاد، در بخش دوم اين اثر در باره‌ی آريانا (ايران کهن) نوشته است:

    نامی که در دوره‌های قديم پيش از اسلام، از اواسط قرن سوم قبل از ميلاد، بار اول توسط «اراتس‌تن» برای مملکت ما احيا شد، «آريانا» بود. سپس «استرابو» حدود آن را معين نمود و «بطليموس» ولايات هفتگانه و باشندگان داخل آن را معرفی کرد.

    نويسندگان قرن ۱٩ اروپايی از روی کتاب «آريانای باستان» تأليف «ولسن» اين نام فراموش شده را زنده کردند. «بيليو» با نگارش آثار خود نام «آريانا» را بر زبان‌ها افکند. من در سال ۱۳٢۰ ش. از روی منابع يونانی و نوشته‌های مورخان و نويسندگان اروپايی اسم «آريانا» را توسط رساله‌ی «آريانا» به‌عنوان نام باستانی کشور ما معرفی نمودم. «ايران فردوسی» همان «آريانای» اراتس‌تن و استرابو است.[۵]

او می‌نويسد:

    در سال ۱۳٢۰ ش. کتاب کوچکی به‌نام «آريانا» نوشتم و در آن راجع به جمعيت قديمی «آريا» و «داسيو» (يعنی سفيدپوستان و سياه‌پوستان) و «آريا ورته» و «آريا ورشه» (يعنی مسکن مردمان جليل)، براساس سرود ويدی و «آريانم ويجو» (سرزمين اوليه‌ی آريايی)، از نظر اوستا و جغرافيای اوستا و ۱٦ قطعه خاک مبارک «ونديداد» شرحی نوشتم. همين‌گونه، درباره‌ی نويسندگان کلاسيک يونانی، مانند: «اراتس‌تن» (Eratosthenes)، «استربو» (Strabo)، «بطليموس» (Ptolemy)، «آرين» (Arrian)، و «کروتيوس» (Cortius) بحثی نگاشته و متذکر شدم که اراتس‌تن، بار اول نام قديم مملکت ما، يعنی «آريانا» را در حدود اواسط قرن سوم پيش از ميلاد ذکر کرده و استرابو، جغرافی‌نگار و مورخ يونانی (۶۰ ق.م – ۱٩ م.)، براساس گفته‌های اراتس‌تنس حدود و ثغور آريانا را شرح داده و بطليموس و پلينی ولايات و باشندگان و برخی شهرهای آريانا را به رشته تحرير درآورده‌اند.[٦]

بدين‌ترتيب، شادروان کهزاد، سخن خود را از جغرافيايی اوستا آغاز می‌کند. او با استناد به فرگرد اول ونديداد، از شانزده سرزمين آريايی نام می‌برد که اغلب در کشور افغانستان امروزی واقع است:

    آريانم ويجو (بخش شمالی پامير و فرغانه)، سغد (سغديان)، مورو (حوزه‌ی مرغاب)، بخدی (بلخ و باختر)، نيسا يا نسا (ميمنه)، هريو (حوزه‌ی هريرود و هرات)، هراويتی (حوزه‌ی ارغنداب)، هيتومنت (حوزه‌ی هيرمند و پشت رود)، ويکريتا (حوزه‌ی رودخانه کابل و کابلستان)، کخره (ککرک غزنی، ککرک باميان، کرخ هرات)، اوره، روه (سرزمين پکتيا)، ره‌گه (راغ بدخشان)، وارونا (باميان و هزاره جات)، خننته (معلوم نيست)، رانکا (معلوم نيست)، و هسپه هندو (منطقه هفت دريا، پنجاب)[٧]

پس از اين، او مطابق منابع يونانی به حدود و ثغور آريانا می‌پردازد:

    از نظر اراتس‌تن و استرابو، حدود اربعه آريانا چنين است: حدود شرقی آريانا رود اندوس (سند)، حدود جنوبی آن اوقيانوس بزرگ (بحر هند)، به طرف شمال بلخ (مرواريد آريانا) و کوه پاروپاميزوس و رشته جبالی که از شمال هند تا دربند خزر می‌رود، قسمت غربی آن را خطی معين می‌کند که «پارتيا» را از «مديا» و «کرمان» را از «فارس» و «پارتاکنه» جدا می‌سازد.

بنابراين، حدود آريانا از نظر نويسندگان کلاسيک يونانی قرار آتی است:

    شرق: از کلکت تا اقيانوس هند، رود اندوس (اباسين)

    جنوب: اقيانوس يا بحر هند

    شمال: اکسوس (رود آمو) از سرچشمه تا نقطه‌ای در آن وقت به بحيره اورال می‌ريخت

    غرب: سه طرف فوق با خطوط طبيعی مشخص بود. طرف غرب آن را خط فرضی تعيين می‌کند که از کنار بحيره خزر تا بحر هند منبسط بود و «کرمان» و «پارتيا» (خراسان) را به آريانا مربوط می‌ساخت.

    به اين ترتيب، قراری که ملاحظه می‌فرماييد، حدود آريانا از نقطه نظر «اوستا» و نويسندگان کلاسيک يونانی يک چيز است و فرقی ندارد.[٨]

او درباره‌ی ولايات آريانا از زبان بطليموس نوشته است:

    بطليموس آريانا را به هفت ولايت تقسيم می‌کند: مارجيانا (mar-jiana = حوزه‌ی مرغاب)، بکتريانا (bektar-ya-na = بلخ و بدخشان)، آريا (arya = ولايت هرات)، پاراپاميوس (paro-pa-mizos = هزاره جات و کابل تا سواحل اندوس، نورســتان و ارســتان)، درانجيا (dar-anjiana = سيســتان)، اراکوزيا (arkozy = ولايت قندهار و سلسله کوه سليمان تا اندوس)، و جدروزيا (jad-ro-zia = کچ، مکران يا بلوچستان).[۹]

همو می‌افزايد:

    در عصر اسلامی، در تقسيمات فوق بعضی نام‌های قديم را داخل نمودند: حصه شمالی باختر، حصه شرقی کابلستان، حصه جنوبی زابلستان، حصه شمال شرقی غور، حصه جنوب شرقی روه، و حصه جنوب غربی نيمروز.

    قدری منبسط‌تر چنين می‌شود: کابلستان (مارجيانا، آريا، و قسمتی از پاروپاميزوس)، زابلستان (درانجيانا، اراکوزيا، گدروزيا)، باختر (بکتريانا، و قسمتی از پاروپاميزاد شرقی)، غور (قسمت غربی پاروپاميزاد و قسمتی از آريا)، کج (اراکوزيا، قندهار، مکران و بلوچستان)، و نيمروز (قسمت غربی درانجيانا و سيستان).[۱٠]

سپس، آقای کهزاد ديدگاه‌های خاورشناسان اروپايی سده‌ی ۱٩ را يادآور می‌شود:

    در زمان سلطنت شاه‌شجاع ، چون انگليس‌ها وارد پيشاور شدند، «مانت ستوارت الفنستن» در سال ۱٨۱۵ م. کتابی راجع به کشور ما نوشت و در لندن منتشر کرد. در واقع، اين کتاب مختص به سلطنت درانی بود و نامش را «گزارش سلطنت کابلستان» نهاد و در پايان کتاب سرزمين‌های تابع آن را در فارس، تاتارستان و هند نيز افزود. من در اينجا به محتويات کتاب کاری ندارم، اما راجع به نام آن «کابل يا کابلستان» که در شاهنامه به تکرار آمده است، می‌خواهم مختصراً متذکر شوم که حدود و ثغور آن با آنچه که اوستا و نويسندگان يونانی ذکر کرده‌اند، يکسان نيست، بلکه خيلی گسترده‌تر از آن است.

    کابلستان او به اندازه‌ی گستره‌ی امپراتوری غزنوی يا ابدالی است. چرا نامبرده چنين کرده است؟ برای اين که اولين تماس او و اولين کتابی را که وی درباره‌ی کشور ما نوشته، زمانی بوده است که هنوز از نام «آريانا» اطلاعی نداشته است.

    اما، ولسن، معاون انجمن همايونی آسيايی بنگال، که شخص نهايت مدقق بود و اطلاعاتی دقيقی راجع به مسايل آسيايی کسب کرده بود و مسکوکات فراوانی در مورد افغانستان در دسترس داشت، کتابی تحت عنوان «آريانای باستان» نوشت که در آن تصاوير، نقشه‌ها و آثار باستانی کشور ما را گرآورده و منتشر سـاخـت... وی پس از بررسـی و تجـزيه و تحليـل زيـاد، نـام زيبـای قـديم کشـور ما «آريانـا» را پيـدا کـرد. اين نـام سـه قـرن پيـش از ميـلاد مسـيح به‌صـورت «آريانـای کهـن» در مـورد کشـور ما رواج داشــت. پس از او جمعـی ديگـر از نويســندگان قـرن ۱٩ نيـز ايـن مطلـب را تأييـد کـرده‌انـد.[۱۱]

بيليو، ديگر خاورشناس انگليسی است، که از آريانا و سرحدات آن سخن گفته است. آقای کهزاد در اين باره می‌نويسد:

    بيليو، دانشمند نژادشناس و مردم‌شناس مشهور انگليسی در قرن ۱٩، چند اثر راجع به افغانستان نوشته است: از جمله يکی «نژادهای افغانستان» و ديگری «تجسسی در مردم‌شناسی افغانستان» است که به‌ترتيب در سال‌های ۱٨٨۰ و ۱٨٩۱ نشر شده‌اند.

    اگرچه هر دو کتاب، چنان‌که از نام‌های آن‌ها مســتفاد می‌شــود، مربوط به افغانســتان اســت، اما چون مدقق می‌خواهد دوره‌ی باســتان هر قوم را مطالعه کند، به آثـار نويســندگان کلاســيک يونانی می‌پردازد و ناگزير است که از آريانا نام برد و شرح حدود آن را از آثار «اراتس‌تن»، «استرابو»، «بطليموس»، «آريان»، «کوبينوس»، و «پلينی» نقل کند. به‌اين ترتيب، اين دو اثر «بيليو» برای شناسايی «آريانا» و حدود و ثغور آن نهايت مفيد هستند.

    بيليو، در صفحه ۵٩ کتاب «نژادهای افغانستان»، در مورد کشور ما می‌نويسد: «بهتر است اول نگاهی به اوضاع جغرافيايی قديم کشوری بيندازيم که نزد پارسی‌ها به اسم «آريا ورته»، نزد يونانی‌ها به اسم «آريانا» و بعدها به اسم «خراسان» معروف بوده و در اين تازه‌گی‌ها به‌نام «افغانستان» شهرت يافته است.»

    راويلسن، دانشمند نامور انگليسی، در صفحه دوم کتاب خود تحت عنوان «بکتريا» که در سال ۱٩۱٢ م. در لندن به نشر رسيده است، کلمه «آريانا» را از زبان «استرابو» به‌کار گرفته و چنين می‌نويسد: «استرابو بلخ (باختر) را فخر آريانا خوانده است.»

    به‌همين‌سان، آ. فوشه، دانشمند فرانسوی، در صفحه ٤۰٨ جلد دوم کتاب خود تحت عنوان «صنعت گريکوبوديک گندهارا» کلمه «آريان» (Arian) را در مورد قلمرو کشور ما به‌کار برده است. نامبرده، در صفحه ٤٢٩ همين اثر، بکتريان (باختر) را «مرواريد آريان» خوانده است.

    پس ملتفت بايد بود که اسم آريانا و آرين به‌صفت «آريانی» هم توسط بيليو و فوشه استعمال شده است.[۱٢]

در پايان، آقای کهزاد، باری ديگر به‌کاربرد واژه‌ی «ايران» در شاهنامه و ساير آثار دوره‌ی اسلامی اشاره می‌کند:

    در شاهنامه و ساير مأخذ قديم هر جا که کلمه «ايران» به‌کار رفته، مراد از آن سرزمين «آريانا» است و مراکز قدرت در آريانا و کانون‌های فرهنگی آن اماکنی که نهضت‌های بزرگ ملی و اجتماعی در آن‌ها پا گرفته، تقريباً همه در خاک افغانستان امروزی بوده است. از آن‌جا که کلمه‌ی «ايران» در قديم مرادف با کلمه «آريانا» بود، به‌همين سبب است که بزرگان شعر و ادب، فرمانروايان بزرگ کشور ما را به‌نام «شاهنشاه ايران» ناميده‌اند. فردوسی و فرخی به سلطان بزرگ خراسان، محمود غزنوی، «شاه ايران»، «ايران شاه» و «شاهنشاه ايران» خطاب کرده‌اند.

    اين را هم بايد روشن ساخت که فردوسی کلمه‌ی «آريانا» را استعمال نکرده است، زيرا در زمان فردوسی زبان‌های ما تحول کرده و نام‌ها هم متحول شده بود، چنانچه «کاپل» به «کابل»، «بلهيکا» به «بلخ»، «باميکا» به «باميان» وغيره تغيير نموده بود. اما اين‌که فردوسی نام‌های باستانی «بلهيکا»، «باميکا»، «آراکوزيا»، «جدروزيا»، و بالاخر «آريانا» و يا «آريا ورته» و «ايريانا ويجو» را استعمال نکرده است، بدين معنی نيست که اين نام‌ها وجود نداشته است؛ بلکه فردوسی نام‌های معمول زمان خود را استعمال کرده است. از زمان فردوسی بزرگ تا اوايل آغاز کشور آريانا چند هزار سال فاصله است و زبان‌ها و نام‌ها چندبار تغيير و تحول نموده است. پس مراجع و مأخذ درست و اساسی تاريخ آريانا سرودهای ويدی، سرودهای مهاباراتا، مأخذ يونانی، هندی و چينی و مطالعات باستان‌شناسی است نه کتاب شاهنامه فردوسی يا آثار کشور بزرگ و با عظمت خراسان و کتاب‌های خراسانی و عربی. شاهنامه فردوسی، قسمی که در اين کتاب تذکر داده شده است، بسياری از داستان‌های باستانی ويدی و اوستايی را شکل تازه داده و به نظم دری درآورده است که به‌همين دليل نام‌ها هم شکل تازه به‌خود گرفته است.

    کلمه «ايران» در اين سال‌های اخير متاسفانه معنی اختصاصی گرفت و تسميه‌ای از کل بر جز صورت بست. اما در هر حال، آنچه مسلم است، اين است که سرزمين افتخارپرور آريانا که نام متداول‌تر از آن در آثار اسلامی همان خراسان است، خاک افغانستان از آن نمايندگی می‌کند.[۱٣]

نيلوفر کابلی، ۱۳٨٧ - لندن


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله که ابتدا در وبگاه‌ی کابل‌نامه منتشر شد، برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط دکتر نيلوفر کابلی برشته‌ی تحرير درآمده است.


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- شاهنامه تاريخ پيشينيان، و به‌منزله تاريخ، سرگذشت ايران است در زمان و ردّ پای زمان است در ايران [اما نه کشوری که امروز ايران خوانده می‌شود، بلکه ايرانی که خاستگاه آرياييان بوده است!]. شاهنامه در قرن چهارم‏ هجری سروده شد، چهار سد سال پس از شكست ايرانيان از عرب‏‏‏‌ها؛ زمانی كه ايرانيان خراسان می‏‌كوشيدند تا در شرايط تازه و در برابر خلافت بغداد سرنوشت سياسی و فرهنگی خود را باز سازند .(شاهرخ مسکوب، شاهنامه و تاريخ، وبگاه ايران باستان)
[٢]- کهزاد، احمدعلی، افغانستان در شاهنامه، کابل: انتشارات بيهقی - ۱۳۵۵ ش، ص ٢۱.
[٣]- همان‌جا، ص ٢۱
[۴]- اين قسمت در متن اصلی مقدمه کتاب شادروان آقای احمدعلی کهزاد وجود ندارد و بعدها افزوده شده است! رجوع کنيد به، افغانستان در شاهنامه، ص ٢۳. اما طی تماس تلفنی که با آقای فريار کهزاد داشتم، علت را جويا شدم. ايشان فرمودند که اين قسمت در هنگام چاپ کتاب جا افتاده بود. (مهديزاده کابلی)
[۵]- کهزاد، احمدعلی، افغانستان در شاهنامه، ص ۱۷۳
[٦]- همان، ص ۱۷۴
[٧]- همان، ص ۱۷۵
[٨]- همان، صص ۱۷۵-۱۷۶
[۹]- همان، ص ۱۷۶
[۱٠]- همان، صص ۱۷۶-۱۷۷
[۱۱]- همان، صص ۱۷۷-۱۷۸
[۱٢]- همان، صص ۱۷۸-۱۷۹
[۱٣]- همانُ صص ۱۷۹-۱۸۰


[] جُستارهای وابسته

نام‌های تاريخی افغانستان
نام‌های تاريخی ايران


[] سرچشمه‌ها

کهزاد، احمدعلی، افغانستان در شاهنامه (شاهنامه در خراسان یا شاهنامه در آریانا)، کابل: نشرات - بیهقی کتاب خپرولو موسسه، چاپ میزان ۱۳۵۵.


استاد گل‌زمان

از:


فهرست مندرجات


استاد گل‌زمان (زادۀ .... خ - ) آوازخوان و آهنگساز افغانستان است که بیشترین آهنگ‌های پشتو را در رادیو خوانده است، چنانچه به آواز او بیش از هشت صدوپنجاه آهنگ در آرشیف موسیقی رادیو و بیش از هشتاد آهنگ در آرشیف تلویزیون افغانستان موجود است.[*]


[] زندگی‌نامه

استاد گل‌زمان در سال ۱٣۱٨ خورشيدی در ولایت خوست زاده شد.[ستاره افغان]

استاد گل‌زمان وقتی چهارده ساله شد دو برادر بزرگترش یکی امان‌الله با تبله و دومی مشعل با آرمونیه به او پیوستند و از آن زمان به‌عنوان دسته‌ی هنری در محافل خوشی مردم در ولایات پکتیا، لوگر و مناطق سرحدی چندین سال هنرنمایی می‌کردند.

در سال ۱٣۴٣ خورشیدی گل‌زمان به کابل آمد و در رادیو افغانستان به آوازخوانی شروع کرد، اولین آهنگی که با آواز وی از رادیو افغانستان پخش شد، آهنگ فلکلوریک "غندی مندی" بود.

استاد گل‌زمان در افغانستان در سال ۱٣٦۱ خورشیدی به اخذ جایزه دوم اصلی در آوازخوانی و در سال ۱٣٦٢ خورشیدی جایزه دوم در آهنگسازی نایل شده است.

استاد گل‌زمان در موسیقی شاگرد زنده‌یاد دین‌محمد زاخیل است و شاگردان خودش به‌گفته خود وی تجلی "برادرش"، خیرمحمد خندان، گل‌رسول و ریتا وژمه هستند.

استاد گل‌زمان علاوه بر دایره که معمولاً حین اجرای آهنگ‌های فلکوریک آن را می‌نوازد، در نواختن هارموینه، رباب، ماندولین، دهل و شپلی مهارت دارد.

گل‌زمان نه‌تنها برای خود بلکه برای عده زیادی از آوازخوانان معروف از جمله استاد اول‌میر، خانم پروین، قمرگل، احمدظاهر، گلشن، ریتا وژمه، عزیزه افغان، ناهید، ژیلا، رخشانه، بخت زمینه، افسانه، ماری مهتاب، فتانه، پرستو، نغمه، منگل، رحیم مهریار، اسماعیل پیروز، طلامحمد، سید علم، نعمت‌الله، عبدالله مقری، منور، حیات گردیزی، رحیم غفاری، شهروان، تجلی، خیرمحمد خندان، گل‌رسول، موسی‌گل، زرڅانگه، خان تاسیل، گلنار بیگم، هدایت‌الله و هنرمندان شناخته شده آهنگ‌هایی ساخته است که می‌توان گفت در سه دهه اخیر هیچ هنرمند دیگر به این پیمانه آهنگ جدید پشتو برای خود و دیگر آوازخوانان نساخته است.


[]



[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[۱]
[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون






<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


تبدیل نام کشور پارس به ايران

برگرفته از: گاهنامه پارس (ارگان سازمان پارس و شورای براندازی)


فهرست مندرجات


[] تبدیل نام کشور پارس به ايران

در اول فروردين ماه ۱۳۱۴ ه‍.ش طبق بخشنامۀ وزارت امورخارجه، از اين تاريخ خارجيان بايد "پرس و پرشيا" را ايران و "پرسان" را ايرانی بخوانند. از اين زمان به بعد نام پارس (پرس) که در ادبيات اروپايی واژه‌ای بسيار غنی و متضمن ارزش‌های تاريخی، علمی و هنری زيادی بود، رنگ باخت و کلمۀ پرس و پرشيا به تاريخ پيوست.

پس از جنگ جهانی اول و شکست امپراتوری عثمانی (۱۹۱۸ ميلادی) امپراتوری عثمانی تجزيه شد و قسمت مهم آن نام ترکيه به خود گرفت و عراق که در آن زمان يکی از استان‌های امپراتوری عثمانی بود توسط انگليس خانواده‌ای از سران قبيله‌هاشمی (شاه فيصل اول) را در عراق کنونی حاکم کرد و اردن نيز قطعۀ ديگری بود که باز توسط يکی ديگر از سران قبيلۀ‌ هاشمی در آنجا مسئول نگهداری کشور اردن شد و بعدها نيز اين فاميل در عربستان و امارات نيز مسئول نگهداری آن منطقه برای انگليس شدند. اسم عراق از کلمۀ عرب گرفته شده است. اين نام ابتدا توسط حکومت عباسيان که به آن منطقه دستيابی يافته بودند استفاده شد و شهر بغداد نيز توسط خلفای عباسی ساخته شد (۶۳۷ ميلادی). بعد از سقوط خلفای عباسی عراق که از قديم همواره جزئی از خاک امپراتوری پارس بود دوباره به کشور پارس پيوست و تا سال ۱۵۳۴ متعلق به کشور ما بود. در اواخر حکومت تيموريان، امپراتوری عثمانی اين منطقه را به‌تصرف درآورد و تا پايان جنگ اول جهانی همواره يکی از استان‌های امپراتوری عثمانی به‌شمار می‌رفت و همواره بر سر اين خاک حاکمان ايران و عثمانی در کشمکش و جنگ بودند.

پس از جنگ اول جهانی و فروپاشی عثمانی، انگليس نقشۀ جديد منطقه را ترسيم نمود و کشورهای جديد بوجود آمد و عراق نيز در سال ۱۹۲۱ به اصطلاح استقلال خود را بدست می‌آورد و در همين زمان کودتای رضاخان همراه با سيد ضياءالدين در کشور ما صورت می‌گيرد و زمينۀ تغيير حکومت در کشور، توسط انگليس برنامه‌ريزی می‌شود و کمال آتاتورک نيز که يکی از فراماسون‌های وابسته به انگليس بود به قدرت می‌رسد. اولين حکومت و يا بهتر بگوييم اولين امپراتوری که در قسمت فلات ايران بوجود آمد، امپرتوری مادها بود.

پس از آن هخامنشيان بر فلات ايران تسلط پيدا کردند و از اين زمان، منطقه به‌نام فلات پارس شهرت يافت. در اين زمان همچنان به کشور ما پارس و يا به تلفظ انگليسی پرشيا و به تلفظ فرانسه پرس گفته می‌شد که آن نمايانگر تاريخ و تمدن بيش از سه هزار سالۀ کشور ما می‌باشد.

در مفهوم موسع که بيشتر در کتب تاريخی مورد نظر نويسندگان و محققان اروپايی در رشته‌های تاريخ و جغرافيا است، فارس در اصل پارس می‌باشد. در الفبای زبان عربی که فاقد حرف "پ" می‌باشد و به جای اين حرف از حرف "ف" يا "ب" استفاده می‌شود، از ابتدای حکومت اعراب مردم ايران نيز از کلمۀ فارس به جای پارس استفاده می‌کردند.

پارس از لحاظ تاريخی در حقيقت شامل همۀ اقوام فلات ايران که در آن زمان به فلات پارس معروف بود که آريايی‌ها به آنجا مهاجرت کرده و سکنی گزيدند که اکنون شامل کشورهای ايران، پاکستان، افغانستان و نواحی آسيای ميانه از جمله قفقاز می‌باشد و اروپاييان کلمۀ پرس يا پرشيا (پارسيا) را برای تمام مردم اين مناطق به کار می‌بردند.

کلمۀ ايران در زبان عرب به معنای عجم يعنی غير عرب می‌باشد و به زبان ايرانی و تُرکی معنای سرزمين مردان و يا سرزمين مرد خوب را می‌دهد و به‌همين دليل از نظر اعراب اين منطقه که غير عرب بود را فلات ايران نام نهادند ساکنان فلات ايران همه از اقوام آريايی هستند و سه ريشۀ اصلی آنها پارس‌ها، مادها و پارت‌ها می‌باشند که اين گروه بزرگ آريايی از شمال شرقی فلات ايران به جنوب غربی کوچ کردند. مادها در شمال غربي، پارس‌ها در جنوب و مرکز و پارت‌ها در حدود خراسان سکنی گزيدند و اجتماعاتی را تشکيل دادند که منجر به حکومت‌های محلی گرديد.

ايران کنونی حدود شصت و چهار درصد مساحت فلات پارس (ايران) را در بر دارد. از قديمی ترين حکومت‌های داخل ايران در آن زمان قبل از امپراتوری جهانگير و فدرال پارس، پادشاهی ايلام، سومری‌ها، مادها، ايران و خوزيد بود. پادشاهی ايران در مرکز و شرق فلات، پادشاهی سومريان در غرب ايران، پادشاهی مادها در غرب و در جنوب غربی پادشاهی ايلام وجود داشت و در آن زمان در شمال شرقی فلات که در شاهنامه به آن اشاره شده است تورانيان سکونت داشتند و البته کلمۀ پوران و پوران زمين نيز به سومری‌ها و مادها اتلاق می‌شد که در شاهنامه آمده است.

در زمان کورش بزرگ در سال ۵۳۸ قبل از ميلاد، او همۀ اين پادشاهان محلی را به صورت فدرال شاهنشاهی پارس درآورد که متشکل از ۳۵ پادشاهی بود و در اين زمان به امپراتوری پارس (پرشيا، پارسيا، پرس) معروف شد. پس از حملۀ اسکندر مقدونی نيز به اين منطقه همچنان پرسيا می‌گفتند. البته بعدها کلمۀ پارس که در آن زمان به کشور ما گفته می‌شد نيز جای خود را به کلمۀ عربی فارس داد.

وقتی دريانوردان يونانی در هزارۀ اول قبل از ميلاد وارد سواحل خليج پارس (فارس) شدند همه‌جا با کشتی‌ها و دريانوردانی روبرو شدند که به پارس شهرت داشتند، در نتيجه آنها نه‌تنها درياری پارس را پرسيا خواندند بلکه نام پارس را به کل فلات ايران دادند و به‌ويژه از دورۀ کورش بزرگ (سيراس) و داريوش (دارا) که از قبيلۀ هخامنشی يکی از قبايل پارس بودند و همچنين به‌دليل وجود "پارس گرد" (يعنی شهر پارس يا پايتخت پارس که يونانی‌ها نيز آن را پرسه پليس و يا پرسپليس می‌خواندند) به اين منطقه همواره پارس (پرس) گفته می‌شد.

از نام ايران يک دورۀ کوتاه در زمان صفاريان و سامانيان و غزنويان که دوران حکومت‌های محلی (اميران) دست نشاندۀ خلفا بود استفاده شد. منطقۀ حکومت اين سلسله‌ها قسمت کوچکی از کشور پارس بود که در آنجا قوم "سکا" يکی از قبيله‌های آريايی سکونت داشتند و سرزمين ايشان را سکستان و بعدها سيستان خواندند و محمود غزنوی در زمان ابوالقاسم فردوسی پادشاه آنجا و قسمتی از خراسان بود البته اين منطقه همانطور که قبلاً اشاره شد به‌نام ولايت و يا پادشاهی ايران نام داشت. در اشعار شعرايی مانند رودکی و فردوسی که در اين منطقه زندگی کرده‌اند نام ايران به‌همين دليل برده شده است.

البته نام کل پادشاهان و اميران منطقۀ فلات پارس را همواره امپراتوری پارس می‌ناميدند. تا سال ۱۲۵۸ ميلادی که مغول‌ها خلافت اسلامی را سرنگون کردند و به فرهنگ و آداب ايرانی وابسته شدند، از القاب پادشاه ايران نيز استفاده می‌کردند.

در زمان قاجار تا سال ۱۳۱۴ شمسی اروپائيان به‌طور پيوسته از نام کهن پرس و يا پرسيا برای ناميدن کشور ما استفاده می‌کردند.

انگليسی‌ها برای اينکه افتخارات فرهنگی - علمی – تاريخی ما را نابود کنند نام پارس را که بيش از سه هزار سال قدمت جهانی دارد تغيير دادند و نام ايران را که در آن زمان در جهان ناآشنا بود به کشور ما دادند و کشور ما در جهان ايران ناميده شد.

در نتيجه سرآغاز نام کشور ايران در تاريخ جهان، اول فروردين ماه ۱۳۱۴ شمسی (مارس ۱۹۳۵) شد و از اين زمان به بعد نام پرسيا و پرس که در ادبيات اروپائی واژه‌ای بسيار غنی و متضمن ارزش‌های تاريخی، هنری و علمی زيادی بود رنگ باخت و کشور تاريخی ما به فراموشی سپرده شد و آغازی پر از دسيسه و استعمار بر کشور ما سايه افکند. ملت ايران همواره از تاريخ و فرهنگ و افتخارات کهن سرزمين اهورايی خويش دفاع خواهد کرد.[۱]


[] پی‌نوشت‌ها


[۱]- تبدیل نام کشور پارس به ايران، گاهنامه پارس (ارگان سازمان پارس و شورای براندازی)، مارس ٢٠٠٧، شمارۀ ۵۳



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سايت اينترنتی سازمان پارس و شورای براندازی


[برگشت به بالا]


۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

پارس

از: دانشنامه‌ی آریانا

فهرست مندرجات

[نام‌های تاريخی ايران][ایران]


پارس یا فارس (به انگلیسی و آلمانی: Persia یا Fars؛ برگرفته از واژۀ یونانی: Persis)، شاخۀ از قوم آریایی است که در زمان قدیم (تقریباً از یازده قرن پیش از میلاد مسیح) در قسمت جنوب ایران ساکن شدند[۱]، همچنین نام ناحیه‌ای است که قوم پارس در آنجا اقامت اختیار کردند[٢] و افزون بر این، درگذشته به‌معنای کشور ایران کنونی نیز بوده است[٣].


[] واژه‌شناسی

واژۀ «پارس» که مُعرب آن «فارس» است و در زبان پارسی باستان (Pars-a/Parš-e)، در زبان آکادی (Pars-u-aš/Pars-um-aš/Pars-ua) و در زبان آرامی (Paras) آمده است[۴]، نام قوم و ایالتی در جنوب مرکزی ایران و کرانهٔ خلیج فارس بوده‌ است[۵]. در ضمن کلمهٔ «فارس» و «پارس» به سراسر خاک ایران کنونی نیز اطلاق شده‌ است[٦]. نخستین بار، وقتی هخامنشیان، شاهنشاهی وسیعی به‌وجود آوردند، به سرزمین مادری و قلمروی اصلی خود پارس می‌گفتند. یونانیان نیز قلمرو سیاسی آنان را پرسیس می‌خواندند. بعد از تسلط عرب‌ها بر ایران کنونی، نام پارس به فارس ترجمه شد و آنان، این منطقه را اقلیم فارس و مردم این منطقه را فارسی می‌نامیدند. اما اروپاییان در تمام دوره‌های تاریخی همه اقلیم‌های ایرانی را پارس و پرسیا نامیده‌اند. چنان که، در زبان انگلیسی، پرشیا (Persia)‏ صورتی از این کلمه است که از اصل یونانی گرفته‌اند. گویندگان این زبان، این واژه را تا اوایل قرن بیستم، به‌جای نام ایران کنونی به‌کار می‌برند. در ایران نیز تا زمان رضاشاه پهلوی واژۀ پارس به‌کار می‌رفت. در سال ۱٩۳۵ ميلادی، او بود که دستوری در منع استعمال این واژه صادر کرد و مقرر گردید در کتاب‌ها و نوشته‌های ایرانی همه‌جا واژه ٔ ایران برای نامیدن این کشور به‌کار رود.

گذشته از این، واژۀ «پارس» در زبان فارسی دری به‌معنی «بانگ سگ در موقع حمله؛ عوعو کردن سگ؛ پارس کردن، هنگامی که سگ بیگانه‌ای را در خانۀ صاحب خود ببیند»، نیز آمده است[٧].

یکی دیگر از معانی پارس، اسب می‌باشد. در دربار هخامنشی، اسب‌های تربیت می‌یافته‌اند که در سفرنامه فیثاغورس نادرترین گونه اسب جهان نامیده شده‌اند. به اسب‌ها پارسی می‌گفته‌اند. به‌همین دلیل عرب‌ها، پس از فتح سرزمین‌های آریایی، به بهترین اسب‌سواران و چابک‌سواران فارس می‌گفتند.


[] پیشینۀ تاریخی

پارس یا فارس (به مفهوم اسم خاص مکان)، منطقه ٔ وسیعی است که قسمتی از جنوب و جنوب غربی کشور ایران کنونی را فرا گرفته و تقریباً از یازده قرن پیش از میلاد مسیح محل سکنای شاخۀ از طوایف آریایی، به‌نام پارس بوده و به‌همین مناسبت به پارس موسوم گردیده ‌است.

پارسیان مردمانی آریایی هستند که هم به‌دلایل نژادی و هم به مناسبت‌های اجتماعی - اقتصادی با مادها در دیرین‌ترین زمان خود از یک ریشه و منشا هستند. مادها و پارس‌ها در برابر قدرت‌های بزرگ هزاره دوم قبل از میلاد مانند دولت آشور از سرنوشت همسانی برخوردار بوده‌اند. تیگلات پیلسر اول (Tiglat Pilesser I) پادشاه عهد قدیم آشور که در ۱۵٠٠ پیش از میلاد می‌زیسته در فهرست پیروزی‌های خود از ۴٢ قوم نام می‌برد که مطیع و باجگذار او بوده‌اند که پارس‌ها و مادها نیز در این شمار آ‌‌مده‌اند. همین امپراطور آشور پیشروی‌های نظامی خود تا جنوب دریاچه اورمیه را در فتح‌نامه خود متذکر می‌شود.

نام این قوم برای اولین‌بار در سالنامه‌های پادشاهان آشور در شرح لشکرکشی آنان به حدود جبال زاگرس به میان آمده ‌است. آشوریان این قوم را در ۸۴۴ پیش از میلاد شناخته‌اند. با این دلایل، قوم پارسی نخست در شمال غربی ایران کنونی در مغرب و جنوب غربی دریاچهٔ ارومیه مستقر بوده و سپس به‌تدریج به جنوب متمایل شده و این انتقال در نتیجهٔ فشار اورارتو و آشور بوده ‌است. این قوم به‌احتمال قوی در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد، در مغرب جبال بختیاری جایگزین شدند و مرکز حکومت آ‌ن‌ها مطابق نوشتهٔ آشوریان پارسوماش (که اکنون مسجد سلیمان خوانده می‌شود) نامیده شد.

پارس‌ها در واقع با مادها در آغاز، افزون بر خویشاوندی نژادی تا حدودی و فرهنگی در کنار هم از نظر جغرافیایی در دامنه کوه زاگرس زندگی می‌کردند و از نظر سیاسی نیز از سرنوشت مشابهی برخوردار بودند. چنین استنباط می‌شود که در آغاز هزاره اول پیش از میلاد تفاوتی میان نظام اجتماعی مادها و پارس‌ها نبوده است.

به‌طوری که رویهم رفته در بسیاری از چیزها مادها و پارس‌ها به یکدیگر شباهت داشته‌اند و تفاوت چشمگیری میان آ‌ن‌ها نبوده، چنان که مورخان یونانی انقراض دولت ماد و گسترش یافتن قلمرو پارس را امری داخلی می‌دانستند و جنگ‌های ایران و یونان را جنگ‌های مدیک (Medik) یا مادی تلقی می‌کردند و واژه ماد را به‌جای پارس تا یک قرن پس از انقراض مادها باز به‌کار می‌بردند.

... اکثر شاهان آشور در عهد قدیم و عهد میانه آشور از سلطه خود بر ماد و پارس سخن گفته‌اند. سلمانسر سوم (Salmanssar III) امپراطور عهد میانه آشور در یادنامه یا فتح‌نامه خود که در سال ۸٧۳ پیش از میلاد دستور نوشتن آن را داده است از ماد و پارس در ٢٧ سرزمینی که باجگذار او بوده‌اند نام می‌برد. او سرزمین ماد را آمادای (Amaday) و سرزمین پارس را پارسوماش (Parsumas) می‌نامد. از اظهارات این پادشاه آشور چنین بر می‌آید که در آن مقطع زمانی مادها و پارس‌ها در کنار هم زندگی می‌کردند.

همچنین، در پارسی باستان (کتیبه‌های هخامنشی) پارسه نام یکی از اقوام ایرانی مقیم جنوب ایران است که مقر آنان را نیز پارس نامیده‌اند. دانشمندان زبان پارسی باستان را خویشاوند زبان سقلابیان بالت می‌دانند و این امر موجب این فرضیه شده که اجداد پارسیان در جوار سقلابیان میزیسته‌اند و اُسّتهای امروزی را واسطه ٔ بین قوم پارس و سقلابیان می‌دانند.

پارسیان پس از ورود به این سرزمین تحت قیادت هخامنش حکومت کوچک خود را تشکیل دادند. پس از مرگ هخامنش پسرش چیش پیش پادشاه شهر انشان نامیده شد و رسماً در قلمرو وسیعتری به فرمانروایی پرداخت و ایالت تازه‌ای را که پارسه نامیده شد (فارس کنونی) به دیگر متصرفات خود پیوست.

... به استناد روایات هردوت (Herodotus) مورخ یونانی، پارسی‌ها به شش طایفه شهری و ده‌نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده‌اند و از میان آن‌ها خانواده هخامنشی از نجیب‌ترین طایفه پارسی یعنی طایفه پاسارگادی است ... هخامنشیان به یکی از قبایل متعدد آریایی تعلق دارند که در مهاجرت بزرگ اقوام آریایی به طرف فلات - یا به سخن بهتر نجد ایران - روی آورده‌اند و برخی از آن‌ها در ایران کنونی متمرکز شدند و تعدادی دیگر به‌سوی مناطق دیگر رهسپار گردیدند.[برگرفته از کتاب تاریخ ایران باستان نوشته دکتر اردشیر خدادادیان]

سرزمينی را كه پارس‌ها در آن سكنی گزيدند، به‌نام آن‌ها پارس (فارس) ناميده شد. قبايل چادرنشين پارس ابتدا در اين سرزمين به‌دام‌داری پرداختند ولی پس از مدتی ...

پژوهشگران در ٢۵٠٠ سال گذشته کشور ايران کنونی را با نام‌های «ماد»، «پارس»، «عراق عجم» و... نامیده‌اند. در اين ميان، «پارس» (فارس) جامع‌ترين نامی بوده که در گذشته اين سرزمين با آن ناميده شده است.

زنده‌یاد دکتر شاپور شهبازی (بزرگ‌ترین هخامنش‌شناس ایران)، در اثر ارزشمند خود زير عنوان «تخت جمشید» (صفحه ۱۹)، به‌صراحت صحبت از سکنی گزیدن پارس‌ها در جنوب غربی ايران کنونی می‌کند که ٢۵٠٠ سال پیش در آن‌جا حضور داشتند و دولت هخامنشی و شکوه آن دوران را به‌وجود آوردند.

به گفته‌ی شادروان دکتر محمود افشار يزدی، در زمان هخامنشيان دولت آنروز ايران را پارس می‌گفتند.[۱] چه در کتيبه‌های هخامنشی و چه در کتاب‌های مذهبی يهوديان و تاريخ‌های يونانی و رومی و عربی «پارس» نوشته‌اند.[٢]

به‌گفتۀ محمد عجم، پارس دارای دو مفهوم مختلف است. پارس يا فارس در معنای اول، نام قوم و همچنان نام ایالتی در جنوب مرکزی ایران و کرانهٔ خلیج فارس بوده ‌است. اما معنای دوم پارس، در کاربرد گسترده‌تری آن، نام آن دسته از اقوام و ملت‌های فلات ایران بود که شامل مرزهای امپراتوری پارس می‌شد و برابر با نام ایران کنونی است.[عجم، محمد، خلیج فارس نامی کهن‌تر از تاریخ، «مبحث پارس و نام‌های ایران»، انتشارات پارت، چاپ ۱۳۸۳.]

بدين ترتيب، اول‌تر از همه، خود پارس‌ها، قوم و کشور - دولت خود را با نام «پارس» ياد کرده‌اند و سپس اقوام ديگر مانند: يهودها، يونانی‌ها، رومی‌ها و عرب‌ها به‌پيروی از آنها، «پارس» يا «فارس» گفته‌اند و حتا ذکر نام «فارس» در آثار دوره‌ی اسلامی تا اوايل قرن بيستم ميلادی، گواه بر آنست که این نام یکی از مشهورترین نام‌هایی کشور ايران کنونی است که در درازنای تاریخ از آن متفقاً نام برده شده است تا آن‌جا که کشورهای غربی نیز آن را پذیرفته و مهر تایید برآن گذاشته‌اند.

ايران کنونی که در سال ۱٨۱۱ ميلادی به‌نام پارس ياد می‌شد

در اول فروردین ماه ۱۳۱۴ خورشيدی (۱٩۳۵ ميلادی)، رضا شاه نام قديمی کشور پارس‌ها را رسماً تغيير داد و آن را ايران خواند. در حالی که مفهوم تاريخی کلمه‌ی ايران، چه در نزد قدما و چه در پيش معاصرين جدا از مفهوم استعمال سياسی امروزی آن (ايران کنونی) بوده است.[مهديزاده کابلی، درآمدی بر تاريخ افغانستان، ص ٢۲]

از آن پس، تاريخدانان ايرانی همه تلاش خود را به‌کار بسته‌اند و با هزینه‌های گزاف می‌کوشند تا نام راستین کشور پارس (فارس) را انکار نموده و به‌جای آن، در نوشتن و ترجمه‌های آثار تاريخی، جغرافيايی و در نقشه‌ها واژۀ «ايران» يا نام‌های دروغین و من درآوردی «ايران بزرگ»، «ايران شرقی» و «ايران غربی» را جایگزین نمایند.

با اين وصف، همانطوری كه‌ ايتاليايی‌های‌ امروزی‌ نمی‌گويند و پذيرفته نيست که بگويند «امپراتوری‌ ايتاليا» به‌جای‌ «امپراتوری‌ روم» يا «تاريخ‌ و تمدن‌ ايتاليا» به‌جای‌ «تاريخ‌ و تمدن‌ روم» و حال‌ آن‌كه ‌دولت‌ امروزی‌ ايتاليا وارث‌ قسمتی‌ از روم‌ قديم‌ است‌ و شهر روم‌ مركز قياصره،‌ مقر سلطنت ‌ايتالياست‌، همين‌‌طور هم‌ ايرانی‌ها نبايد شاهنشاهی‌ پارس را شاهنشاهی‌ ايران‌ بنامند، و حتی‌ ايران‌ کنونی هم‌ نبايد خود را وارث‌ ايران‌ قديم‌ بداند.


[] دورۀ هخامنشیان

قلمرو فرمانروایی پارس‌ها سرزمینی بود که امروزه بخش‌هایی از استان ایلام، خوزستان، فارس، کهکیلویه و بویراحمد، اصفهان، بوشهر، کرمان، هرمزگان و چهارمحال و بختیاری را در بر می‌گیرد. پس از مرگ هخامنش (بزرگ پارسیان)، پسرش چیش پیش به فرمان روایی رسید، او پیش از مرگ ناحیه‌ی تحت حکومت خود را بین دو پسرش به نام‌های آریارمنه و کورش تقسیم کرد. به این ترتیب قلمرو هخامنشیان تا زمان فرمانروایی کوروش دوم (کوروش بزرگ) ادامه داشت.

از شاخه‌ی نخست، پس از آریارمنه، پسرش ارشام به فرمانروایی رسید و در همین روزگار است که کوروش بزرگ (نوهُ کوروش اول و پسر کمبوجیه) با یکی کردن تمام گروه‌های پارسی دوباره فرمانروایی یک پارچه پارس را بنیان می‌نهد. بر ضد پادشاهی مادها قیام می‌کند.

از شاخه‌ی دوم نیز پس از کوروش اول، کمبوجیه اول و پس از او پسرش کوروش دوم (بزرگ) به پادشاهی می‌رسد. مادر کوروش، ماندانا، دختر ارشته ویگه (آستیاگ) آخرین پادشاه ماد است.

جنگ کوروش با ارشته ویگه (که با ضعف مدیریت خود نا امنی و تنگدستی را برای مردم به‌وجود آورده بود) آخرین پادشاه ماد که پدربزرگ کوروش نیز بود، جنگی برای چیرگی و اهدافی همچون کشتار و خرابی و ویرانی نبود. بلکه کوروش چونان اصلاح‌گری انقلابی، برضد بیداد و ستمی که از جانب دربار ماد بر مردم میرفت به پا خاست و سرانجام در جنگی ناخواسته که از سوی پدربزرگش آغاز شد پیروز گشت...[*]


[] دورۀ ساسانیان




[] دورۀ اسلامی




[٨]
[۹]
[۱٠]
[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱: تبدیل نام کشور پارس به ايران، برگرفته از گاهنامۀ پارس
پيوست ٢: محمد عجم، معنی و تفسیر واژه پارس و پرشیا
پيوست ۳: عباس نامجو، پارس‌ها (هخامنشيان)
پيوست ۴: فارس در کتاب مقدس، برگرفته از دائرةالمعارف کتاب مقدس
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[٢]-
[٣]- در ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد، در مورد سرواژۀ «پارس» آمده است: «پارس دارای دو معنی و مفهوم گوناگون است. پارس یکی در معنی نام قوم و ایالتی در جنوب مرکزی ایران و کرانهٔ خلیج فارس بوده‌است، و دیگری با کاربرد گسترده‌تری نام اقوام و ملت‌های دشت و بلندی‌های ایران و شامل مرزهای امپراتوری پارس می‌شود و برابر با نام ایران است.»
[۴]-
[۵]-
[٦]-
[٧]- عمید، حسن، فرهنگ فارسی عمید، ج ۱، ص ۴٢٠
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



ماد

از:


فهرست مندرجات


[]



[]



[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[۱]
[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]




<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


مادها و پارس‌ها

از: داريوش کيانی


فهرست مندرجات


[] مادها و پارس‌ها

هردوت در روايت خويش از تاريخ ماد، تصويری حاكی از وجود حكومتی كاملاً هم‌بسته و سازمان‌يافته در ماد و از زمان "ديوكس" (Deioces) - كه او را بنيادگذار پادشاهی ماد معرفی می‌كند - عرضه می‌دارد و از تشكيل گارد شخصی، تأسيس شهر و كاخ پادشاهی، برقراری تشريفات درباری و اتحاد قبايل پراكنده‌ی ماد به دست وی سخن می‌گويد [۱]. اما اين تصوير با واقعيت‌های موجود هم‌خوانی ندارد. بايد توجه نمود كه متون وقتِ آشوری، دی‌اوكو (Daiaukku) را - با فرض اين كه Deioces هردوت را منطبق بر او بدانيم - صرفاً حاكم يكی از شهرهای سرزمين مانا و هم‌دست اورارتوها می‌داند كه در پی يك لشكركشی قاطع، بازداشت گرديد و اقدامات شورش‌گرانه‌ی وی خنثا شد[٢]. هم‌چنين از ارتباط اين فرد با خاندان پادشاهی ماد (اووخشتر و ارشتی‌وييگَ) در منابع پيش از هردوت (مانند متون آشوری) اثری نيست. تنها می‌توان چنين گمان كرد كه اقدام "دی‌اوكو" (باز به فرض اين كه او با Deioces روايت هردوت منطبق باشد) بر ضد قدرت آشور و در هم‌دستی با دولت اورارتو، ده‌ها سال پس از وی، كرداری قهرمانانه به شمار آمده و پس از تعالی شخصيت وی تا حد قهرمانی ملی و اسطوره‌ای برای مادها، در نقش و مقام "سر ‌ـ‌‌ دودمان" خاندان سلطنتی ماد نهاده شده و جای گرفته است.

به نظر می‌رسد آن چه در باره‌ی نهادهای تمدنی و حكومتی مادها در متون تاريخی (هردوت و پس از وی) روايت شده است، تصويری متعلق به هخامنشيان و پارس‌ها باشد كه سپس به تن و قامت مادهايی كه روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازی شده است [٣]. آن چه از متون آشوری - كه اسنادی معاصر با دوران مادها هستند - برمی‌آيد، آن است كه مادها از سده‌ی نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پيش‌رفتی بيابند كه سبب هم‌گرايی و اتحاد و سازمان‌يافتگی قبايل و طوايف پراكنده‌ی ماد بر محور يك رهبر و فرمان‌روای برتر و واحد - كه بتوان وی را پادشاه كل سرزمين‌های مادنشين ناميد؛ آن گونه كه هردوت "ديوكس" را در همان ابتدا چنين می‌‌نمايد - شده باشد[۴]. پادشاهان آشور در ضمن لشكركشی‌های پرشمار خود به قلم‌رو سكونت مادها، همواره با شمار فراوانی از "شاهان محلی" (حاكمان مستقل شهرهای مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه يك پادشاه واحد حاكم بر كل سرزمين‌های مادنشين[۵].

از سوی ديگر، ضعف تمدنی و حكومتی مادها زمانی آشكارتر می‌شود كه بدانيم حفاری‌های باستان‌شناختی انجام يافته در سرزمين‌های مادنشين چنان آثار عمده‌ای را به دست نداده است كه بتوان آن‌ها را با قاطعيت، نشان ويژه‌ی تمدن و حكومت "ماد" دانست. به سخن ديگر، از كاخ عظيم ديوكس در هگمتانه (چنان كه هردوت مدعی است)، از كاخ‌های سلطنتی شاهان مادی، از شهرها، دژ‌ها، بايگانی‌های دولتی و هر آن چه كه يك دولت توانا و يك تمدن پيش‌رفته بايد داشته باشد و می‌تواند نشانه‌ی وجود يك دولت متمركز مادی باشد،‌ تاكنون اثری به دست نيامده است. امروزه نيز بسياری از گورهای صخره‌ای واقع در كردستان و كرمانشاه و آذربايجان، مانند: دكان داوود، فخريكا، شيرين و فرهاد، قيزقاپان، كل‌داوود، كورخ و كيج و... كه در گذشته به دوران مادها منسوب شده بود، اينك متعلق به عصر سلوكيان يا اوايل اشكانيان دانسته می‌شود[٦].

اما مجموعه اقامتگاه‌های متعلق به قرن هفتم پ.م. كه در پی كاوِش‌هايی در تپه‌های "گودين"، "نوشی‌جان"، و "باباجان" (در قلم‌رو سابق مادها) شناسايی گرديده‌اند[٧] نيز تصريحی به وجود يك پادشاهی واحد و متمركز مادی نمی‌كند؛ چرا كه به نظر می‌رسد همه‌ی آن‌ها مراكزی متعلق به فرمان‌روايان محلی بوده‌اند كه در قرن ششم پ.م. به محل‌هايی فقير و دچار تصرف عدوانی تنزل كرده‌اند؛ و البته اين امر نمی‌تواند الگو يا نشانه‌ی وجود يك دولت شكوفا و قدرت‌مند مادی در آن عصر باشد. اما توسعه و تحولی كه در آغاز باعث رشد اين گونه مراكز محلی شده، در واقع معلول و نتيجه‌ی خراج‌ستانی‌های آشور و تقاضاهای بازرگانی بوده است. با اين حال، اين توسعه دقيقاً از آن رو كه به تقاضاهای آشوريان بستگی داشت، با فروپاشی امپراتوری آشور در اواخر سده‌ی هفتم پ.م. به پايان رسيد. در نتيجه معقول است نتيجه‌گيری شود كه مادها در آن عصر هرگز از حد كنفدراسيون سست قبيله‌ای فراتر نرفته‌اند؛ چون فاقد انگيزه‌های اساسی و منابع سازمان‌يافته‌ی يك امپراتوری بزرگ بودند[٨].

واقعيت آن است كه در زمان "فرورتی"‌(Khshathrita – Fravarti) [كه در تاريخ هردوت دومين پادشاه ماد دانسته می‌شود] دولتِ - فرضی - ماد چيزی جز اتحاد سياسی و نظامی چند شهر يا قبيله‌ی ماد و مانا و كيمری نبود و برای پادشاه آشور، "فرورتی" فقط سركرده‌ی شورشی شهر "كركشی / Karkashshi" (واقع در نزديكی همدان كنونی) بود كه با متحدان‌اش چند شهر وابسته به آشور را در زاگرس تهديد و غارت می‌كرد و قصد شوراندن سران ديگر شهرها را عليه دولت آشور داشت[۹] و سرانجام در ضمن يكی از نبردهای جسورانه و بلندپروازانه‌ی خود كشته شد و نيروهای‌اش تماماً پراكنده گرديد.

اما اقدام برجسته‌ی مادها در سرنگونی امپراتوری آشور (به همراه بابلی‌ها) بايسته می‌كرده است كه دولت ماد دارای منابع درخوری برای تدارك سپاهی توانا و سازمان‌يافته باشد و اين منابع نيز بی‌گمان حاصل خراج‌ستانی‌های ماد از شهرهای آباد زير فرمان آن و نيز حاصل دادوستدهای بازرگانی با آسيای ميانه و نظارت آن بر شاه‌راه تجاری خراسان بزرگ بوده است. اما با اين حال سپاه ماد كم‌تر توانايی‌های درخشانی از خود نشان داده است؛ چنان كه دست‌آوردهای آن از عمليات سرنگونی آشور بسيار كم‌تر از بابل بود و از سوی ديگر، نبردهای ماد نيز با كادوسيان و پارت‌ها[۱٠] و ليديه و پارس، بدون كسب پيروزی بوده است.

همچنين، هردوت در تاريخ خود مدعی است كه مادها از زمان "فرورتی" توانسته بودند پارس‌ها را فرمان‌بردار و باج‌گزار خود نمايند[۱۱] و نبرد پارس و ماد را نيز حاصل خيزش كورش عليه اين سلطه‌گری توصيف می‌كند. بر پايه‌ی اين روايت و چندين اشاره‌ی ديگر، برخی پژوهش‌گران سخت بر اين گمان افتاده‌اند كه پارس‌ها ديرزمانی تحت فرمان و سيطره‌ی دولت ماد بوده و بسياری از الگوها و روش‌ها و نهاد‌های فرهنگی و تمدنی و سياسی و حتا معماری خود را از مادها آموخته و برگرفته‌اند. جدای از اين كه هيچ سند باستان‌شناختی مستقلی در دست نيست كه به اين نفوذ و سلطه‌ی فرضی مادها بر پارس‌ها تصريح كند، بل كه بر اساس آن چه در بالا گفته شد، دانسته‌های صريح كنونی، برخلاف تصويرسازی و ادعای مورخان يونانی و لاتينی، نشان می‌دهد كه دولت ماد در بخش عمده‌ای از تاريخ خود، دولتی ضعيف و پراكنده و در حد اتحاديه‌ای از قبايل مادی و بومی - و به لحاظ اين ويژگی - فاقد نهادهای پای‌دار و ريشه‌دار حكومتی و تمدنی بوده است؛ بنابراين نمی‌توان تصور نمود دولت پارس – كه به شتاب، ساختارهای حكومتی و تمدنی ايلاميان را فراگرفته و نهادينه ساخته بود، و قلم‌رو آن نيز نخست در چنبره‌ی نفوذ و كشاكش ايلام و آشور و بابل قرار داشت - نهادها و سازوكارها و الگوهای حكومتی و تمدنی خود را از مادها برگرفته و ميراث‌ بُرده، و يا باج‌گزار و فرمان‌بُردار دولت ماد باشد.


[] پی‌نوشت‌ها


[۱]- هرودت: پيرنيا، ص ٢-١٨١؛ وحيد مازندرانی، ص ٨٠-٧٩
[۲]- كمرون، ص ١١۵؛ گيرشمن، ص ٨۵؛ زرين‌كوب، ص ٨٦؛ پيرنيا، ص ١٧٦
[۳]- بريان، ص ٩٣
[۴]- بريان، ص ٩۴
[۵]- بريان، ص ٩۴؛ كمرون، ص٨-١٣٧؛ زرين‌كوب، ص ٩٠-٨٧
[۶]- بويس، ١٣٧۵، ص ١٢٨-١١٧؛ كخ، ص ٣٣٨
[٧]- سرفراز و فيروزمندی، ص ٧١-۵١
[۸]- كورت، ص ۴-٣١
[۹]- كمرون، ص ١٣۵
[۱٠]- كتزياس: پيرنيا، ص ٢١۴
[۱۱]- وحيد مازندرانی، ص ٨٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

کيانی، داريوش، مادها و پارس‌ها، سايت اينترنتی آذرگشنسب
بريان، پير، تاريخ امپراتوری هخامنشيان، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زرياب، ١٣٧٨
بويس، مری، تاريخ كيش زرتشت، جلد سوم، ترجمه‌ی همايون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، ١٣٧۵
پيرنيا، حسن، تاريخ ايران باستان، انتشارات افراسياب، ١٣٧٨
زرين‌كوب، عبدالحسين، تاريخ مردم ايران، (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، ١٣٧٣
سرفراز، علی‌اكبر و فيروزمندی، بهمن، مجموعه دروس باستان‌شناسی و هنر دوران تاريخی، تدوين حسين محسنی و محمدجعفر سروقدی، انتشارات مارليك ـ جهاد دانشگاهی هنر، ١٣٧٣
كخ، هايدماری، از زبان داريوش، ترجمه‌ی پرويز رجبی، انتشارات كارنگ، ١٣٧٦
كمرون، جرج، ايران در سپيده‌دم تاريخ، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، ١٣٦۵
كورت، آملی، هخامنشيان، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، ١٣٧٨
گيرشمن، رومن، تاريخ ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، ١٣٧٩
وحيدمازندرانی، علی (مترجم)، تاريخ هردوت، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣۵٠


<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>