جستجو آ ا ب پ ت ث ج چ ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ
ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

شوارتزینگر، آرنولد

از: محمد محمدی


فهرست مندرجات

[پرورش اندام][ورزشکاران اهل آمریکا]


آرنولد شوارتزینگر (زادۀ ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۷ م در اتریش - ) بدن‌ساز اتریشی-آمریکایی، برنده جایزه گوی طلایی بازیگری، و سیاست‌مدار جمهوری‌خواه آمریکا است.[۱]

او قهرمان ٧ دوره مسترالمپیا (معتبرترین مسابقات پرورش اندام)، یکی از خوش استیل‌ترین پرورش اندام‌کاران[٢] و پرافتخارترین قهرمانان جهان است[٣]. او توانست همراه با قهرمانی‌های متعدد در مسابقات پرورش اندام شهرت جهانی هم در عرصه بازیگری به‌دست آورد. در کارنامه درخشان آرنولد فیلم‌های مشهوری همچون غارتگر، کونان، ترمیناتور ۱ - ٢ - ٣ و... به‌چشم می‌خورد. در حال حاضر، آرنولد شوارتزینگر فرماندار کالیفرنیا است.[۴]


[] زندگی‌نامه

آرنولد شوارتزینگر در ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۷ در شهر تال اتریش در فاصله ۶ کیلومتری گراتز چشم به جهان گشـود[۵]. پـدرش به‌نـام "گوسـتاو شـوارتزینگر" (۱۹۷۲-۱۹۰۷ م) فرمانده ژاندارمری و مادرش در سال ۱۹۶۸ در حالی که فقط ۲۰ دلار در جیبش بود و اصلاً نمی‌توانست انگلیسی را روان صحبت کند راهی آمریکا شد[٦].

آرنولد در سال ۱۹۶۵، دوره خدمت یک ساله خود را در ارتش اتریش سپری کرد. در آن زمان همه جوانان ۱۸ ساله اتریشی موظف بودند به‌مدت یک سال به ارتش خدمت کنند. طی همان سال بود که در باشگاه ارتش، ورزش می‌کرد و سرانجام موفق شد عنوان آقای اروپا را به‌دست آورد و صاحب افتخار بزرگی شود[٧] و در سال ۱۹۶۷ موفق به‌کسب اولین عنوان قهرمانی آقای جهان شد[٨].

در سال ۱۹۷۱ برادرش به‌نام ”امین هارد“ در تصادف رانندگی کشته شد و سال بعد از آن هم پدرش چشم از جهان فرو بست[۹].


آرنولد، با ششمین عنوان آقای المپیا که در سال ۱۹۷۵ کسب نمود به همه نشان داد که شایستگی این شهرت را دارد[۱٠]. وی در سال ۱۹۷۷، اولین ویژه‌نامه زندگی خصوصی خود به‌نام آموزش ورزشکار پرورش اندام را به چاپ رساند[۱۱] و در همان سال، با حضور وی در فیلم موفق و مستند "وزنه آهنی"، همه به او به‌عنوان ورزشکار موفق پرورش اندام می‌نگریستند[۱٢].


وی در سال ۱۹۷۹، به اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه ویسکانسین نایل آمد و در رشـته بازاریابی بین‌المللی و مدیریت بازرگانی فارغ‌التحصیل شـد. در سـال ۱۹۸۳ در حالی که ملیـت و تابعیـت اتریشـی خـود را همچنان حفظ کـرده بود، شـهروند آمریکا شـد.[۱٣]

آرنولد که در جوانی در پرورش اندام شهرت زیادی کسب کرد[۱۴]، با هنرنمايی در فیلم‌هايی چون "کونان بربر" (۱۹۸۲)، "ترمیناتور" (۱۹۸۴) مجموعه‌های پس از آن و "دروغ‌های واقعی" (۱۹۹۴) به‌ستاره فیلم‌های اکشن هالیوود تبدیل شد. در سال ۱۹۹۰ عضو شورای تناسب اندام و ورزش‌ها شد. در دهه ۱۹۹۰ به‌یکی از جمهوری خواهان فعال تبدیل گشت[۱۵].


او در هفتم اکتبر ۲۰۰۳ فرماندار کالیفرنیا به جای گری دیویس شد و در هفدهم نوامبر ۲۰۰۳ سوگند خورد تا راه گری دیویس را ادامه دهد. در شانزدهم سپتامبر ۲۰۰۵ اعلام کرد که می‌خواهد درسال ۲۰۰۶ دوباره فرماندار کالیفرنیا شود. او در سال ۲۰۰۵ بهترین و محبوب‌ترین سیاست‌مدار سال انتخاب شـد. مـردم از او به‌عنـوان فرشـته نجات کالیفرنیـا نـام می‌برنـد که هماننـد ترمیناتـور با مشـکلات مبارزه می‌کنـد[۱٦].


مردم به او القابی چون "درخت زیتون اتریشی"، "نابودگر"، "گاورنِیتور" (واژه مشتق از کلمات انگلیسی "گاورنِر" به‌معنای فرماندار و "ترمینِیتور" به‌معنای ویرانگر) داده‌اند[۱٧].


در سال ۱۹۸۶ با مجری تلویزیونی به‌نام ماریا شریور که برادرزاده رئیس جمهور فقید جان اف. کندی می‌باشد، ازدواج کرد. این زوج، صاحب دو فرزند دختر به‌نام‌های کاترین و کریستینا و دو پسر به‌نام‌های پاتریک و کریستوفر هستند. آنها در منزل خود واقع در املاک کندی زندگی می‌کنند[۱٨]. لهجه منحصر به‌فرد و تقلیدی او در تکلم به‌زبان انگلیسی سبب شده است تا بسیاری از هنرپیشه‌ها و طرفدارانش از او به‌عنوان "آە نوله" نام ببرند[۱۹].


[] عناوین قهرمانی

آرنولد که ورزشکار پیشگام جهان می‌باشد، از سن نوجوانی به‌سراغ وزنه‌های آهنی رفت و در سال ۱۹۶۵ موفق به‌کسب عنوان آقای اروپا در سطح جوانان شد. پنج مرتبه نیز موفق به‌کسب عنوان آقای جهان (هم در سطح آماتور و هم در سطح حرفه‌ای) و هفت مرتبه موفق به‌کسب عنوان آقای المپیا (۱۹۷۰ تا ۱۹۷۵ و همچنین ۱۹۸۰) شده است[٢٠].

  • سال ۱۹۶۳ مسابقه استرهاف اتریش نفر دوم
  • سال ۱۹۶۵ مسابقه جونیور (آلمان) نفر اول و مستر اروپا
  • سال ۱۹۶۶ عنوان بهترین بدنساز اروپا (آلمان)
  • سال ۱۹۶۶ قهرمان مستر آماتور اروپا
  • سال ۱۹۶۶ مسابقه NABBA (مستر یورنیوس) نفر دوم
  • سال ۱۹۶۷ مسابقه NABBA نفر اول
  • سال ۱۹۶۸ نفر اول مسابقات پاورلیفتینگ آلمان
  • سال ۱۹۶۸ نفر اول مسابقه IFBB مستر اینترنشنال (مکزیک)[٢۱]


[] فیلم‌شناسی

آرنولد شوارتزینگر که ملقب به "بلوط اتریشی" می‌باشد[٢٢]، ابتدا چنـد نقـش جزيـی را در فیلـم‌های مختـلف ارائـه نمـوده، سـپس در مجمـوعه مسـتند "وزنـه‌های آهنـی" (۱۹۷۷) ایفای نقش کرد و مدتی قبل از آن هم نقش اصلی را در فیلم "گرسنه بمان" (۱۹۷۶) ایفا نمود. به‌خاطر جذابیت و نقش آفرینی طبیعی خود در فیلم‌های بیشتری شرکت کرد و در نتیجه جهانیان کاملاً با چهره‌اش آشنا شدند. در سال ۱۹۸۲ در فیلم "کونان بربر" ایفای نقش نموده و سپس به هنرپیشه معروف سینما تبدیل شد. یکی از نقش‌های معروف خود را در فیلم جیمز کامرون یعنی "ترمیناتور" بازی کرد. در دهه ۱۹۸۰ که اوج فعالیت‌های سینمايی وی بود به‌یکی از معروف‌ترین چهره‌های سینمايی تبدیل شد، به‌طوری که آمار فروش بلیط فیلم‌هایش بیش از سایرین بود. در آن زمان بیشتر در فیلم‌های اکشن ظاهر می‌شد اما حضور در فیلم‌های کمدی را نیز به مجموعه فعالیت‌های خود افزود. فیلم ترمیناتور ۲: روز رستاخیز (۱۹۹۱) حتی موفق‌تر از فیلم اولش بود و طولی نکشید که وی بالاترین دستمزد را در بین هنرپیشه‌های هالیوودی دریافت می‌کرد. در دهه ۱۹۹۰ در فیلم‌های هیجان‌انگیزی که بودجه سنگینی صرف تولید آنها می‌شد، شرکت می‌نمود. در همین هنگام بود که به‌صف جمهوری‌خواهان محافظه‌کار پیوست. در سال ۲۰۰۳ با حضور موفق در فیلم ترمیناتور ۳: عصر ظهور ماشین آلات، فعالیت سینمايی خود را کامل کرد[٢٣].

  • نابودگر
  • نابودگر ۲: روز قضاوت
  • نابودگر ۳: انقلاب ماشین‌ها
  • رستگاری نابودگر
  • پایان روزها
  • تخریب موازی
  • دروغ‌های حقیقی
  • غارتگر
  • کونان: ویرانگر
  • کونان: بیگانه
  • داغ سرخ
  • هرکول در نیویورک
  • خداحافظی طولانی
  • وزنه‌برداری
  • کوماندو
  • بتمن و رابین
  • ششمین روز
  • دور دنیا در هشتاد روز
  • جونیور
  • دروغ‌های واقعی
  • جزیره بر تا
  • پارتی آخر
  • آخرین حضور قهرمان
  • RawDeal
  • Redsonja
  • Stay Hangry
  • Sintra
  • پلیس کودکستان
  • the jayne mansfield story
  • the long good bye[٢۴]


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط محمد محمدی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]




[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


تاریخ سیاسی افغانستان

از: نجیب مایل هروی


فهرست مندرجات

[تاریخ افغانستان]



[] تاریخ سیاسی افغانستان

با آنکه مواد و اسناد زیادی - چه گویا و چه ناگویا - در پیرامون تاریخ معاصر افغانستان وجود دارد[۱]، اما تا کنون تاریخ جامع و مشمولی در زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان نگارش نیافته و عرضه نگردیده است. اگر چند نویسندگانی در موارد مذکور در افغانستان پژوهش‌ها و بررسیهايی بسر برده‌اند، لکن از شیوه راستین تاریخ‌نگاری بدور بوده اند و بجای تاریخ "شاهنامه" نوشته‌اند. البته بینش روان شاد غلام‌محمد غبار در قلمرو تاریخ افغانستان مقبول می‌نماید ولی به‌جهت گنگ بودن و در رده ابهام‌گذاردن بسیاری از دقایق تاریخی و اجتماعی، دید تاریخ‌نگاری او نیز مشوب و خدشه‌پذیر می‌نماید.

یکی دیگر از تواریخی که از جهاتی ارزنده است و مورد اقبال، و از جهاتی نادرست است و غیر قابل اعتماد، تاریخ سیاسی افغانستان است نوشتۀ میرزا مهدی فرخ وزیر مختار ایران در افغانستان در دوران پیشین، که گویا بعد از انتشار بر اثر دوستی و برادری! دو دربار محمدزایی و پهلوی در امر عرضه ‌کرد آن تنافی شده است.

با وجود کمبود نوشته‌ها و عدم آگاهی واثق ملت‌ها همجوار از دردها و کیفیات بودوباش یکدیگر، وجود چنین نوشته‌هایی تحسین‌انگیز است. لکن همانطوری که آمد، نباید قضاوت‌ها و نگرش‌های تاریخ‌نگاران نامبرده را پذیره شـد. همچنـان که تاریـخ‌نـگار ارجمنـد افغانسـتان آقای غبـار در کتـاب "افغانسـتان در مسـیر تاریـخ" می‌نویسـد[٢]: "تاریخ سیاسی افغانستان به‌تبع و به‌تأثیر شیوه تاریخ‌نگاری انگلیس‌ها نوشته شده است." ما با ایشان همداستانیم. لکن بر همگان بین است و روشن که آنچه در زمینه‌های تاریخی کشورهای خاوری نوشته شده بر مبنای شیوه‌های سه‌گانه تاریخ‌نویسی ذیل بوده است.

گروه اول مورخانی هستند همانند "بریستد" و "ادمیر". اینان در زمینه خصوصیات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی جوامع خاوری نظر داشتند که خصوصیات مزبور با تئوری "فئودالیسم شرقی" انطباق دارد، و عقیده داشتند که نهادها و نظام‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جوامع خاوری تغییر و تبدیل اساسی و بنیادی نداشته و روابط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی این کشورها با ملت‌ها ساکن در آن ثابت و یکسان مانده است.

گروه دوم محققانی هستند که خصوصیات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی اروپا را قابل تطبیق با نظام‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشورهای خاوری دانسته‌اند. پیشقدمان این عقیده پژوهشگران روسی هستند که اعتقاد دارند زندگی همه ملل را می‌توان با معیارهای "ماتریالیسم تاریخی" مورد بررسی و تفحص قرارداد، زیرا اصلی است در جو "ماتریالیسم تاریخی" مبنی بر اینکه همه جوامع بشری جدا از افتراق‌ها و تمایزات اعتقادی و فرهنگی از آغاز تاریخ تا کنون مراحل مشابه و یکسانی را طی کرده‌اند مانند جامعه اشتراکی آغازین و بردگی و فئودالیته و سرمایه‌داری و سوسیالیسم.

گروه سوم سیر تاریخی جوامع خاوری را مستقلانه بررسی می‌کنند و از استعمال مصطلحات و حل مفاهیم جامعه‌شناسی خاوری بوسیله تعابیر غربی می‌پرهیزند، چه به‌اعتقاد اینها مقولات جامعه‌شناسی غربی بر اساس بررسی‌های جامعه‌های غربی بوده و قابل تطبیق با خصوصیات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشورهای خاوری نیست.[٣]

همچنانکه آقای غبار، تاریخ سیاسی افغانستان را اثری می‌داند که به‌تبع تاریخ‌نگاری مورخان انگلیسی نوشته شده، با آن که تاریخ مزبور همپایه و هماهنگ با تاریخ غبار نمی‌تواند باشد، بدون تردید "افغانستان در مسیر تاریخ" هم با توجه به‌سنجش‌های ماتریالیسم تاریخی به‌نوشته آمده است. و در این مورد آقای غبار معیارهای ماتریالیسم تاریخی مارکسیست لنینیست‌ها را می‌دانسته، و در قلمرو معبارهای مزبور تتبع کرده، چندانکه خودش می‌نویسد در دوران امانی جزو گروه دسته چپی "جوانان افغان" بوده است.[۴]

نگارنده بر آن نیست تا عیب فلان را با نقص بهمان بپوشاند، بل تا آنجا که مقدور و در گنجای این نوشته بود، خواست خدشه‌پذیری تاریخ میرزا مهدی فرخ را نمایان سازد.

باری گاه در قضاوت‌های نویسنده "تاریخ سیاسی افغانستان" بلندپروازی‌هایی مشهود است ناصائب، گاه برتنی‌هایی رخ می‌نماید ملی و قومی، و در ضمن دور از صواب. از جمله در کتاب نامبرده می‌خوانیم: "افغان‌ها هر چیز که در مملکت ایران شنیده بودند، فوری تقلید می‌کردند و اصرار داشتند که افغانستان در تمدن و ترقیات مملکتی از ایران جلو افتاده و حتی رجال ایران را نیز منتسب به افغانستان می‌نمودند"[۵].

اگر مورخی یا نویسنده‌ای در زمینه مطالعات تطبیقی ابرام ورزد و اصرار که دستگاه امویه و عباسیه به‌تبع و تقلید دستگاه‌های قبل از اسلام کشورهای عجم سامان پذیرفت، حرفی است که می‌توان آن را پذیرفت. لکن تقلید و پسروی جامعه افغانستان از ایران صائب نیست. چرا که هر دو ملت دارای پیشینه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی یکسان و همگون بوده‌اند. از یک چشمه‌سار فرهنگی آب برداشته‌اند، و از اندیشه‌های مشترک فرهنگ فارسی بهره‌ور شده‌اند. مسلم است که چنین مشترکات ژرف‌آسا، سیر و سلوک و راه و روش مشترک و یکسانی نیز در پی دارد.

اگر روشنفکر و کتابخوانده افغانستان رجال فرهنگی پیشین را که میراث حلال آن است - بخود منتسب می‌کند نیز گواهی بر مشترکات فرهنگی است که بین جامعه ایران و افغانستان وجود داشته، و نمی‌توان بر چسب تقلید را بر آن زد.

در جای دیگر عبارات ناپخته و نسختۀ ذیل را می‌خوانیم: "در جامعه افغانستان قابل این نیست که روی عقاید سیاسی عمل نماید. جامعه جاهل و بی‌اطلاع که اساس انقلاب را روی بستن مدارس قرار داده و یا تحصیل نسوان را مخالف دیانت دانسته در عقب آخوندهای بیسواد کورکورانه حرکت می‌کنند، و با دزدی که خود را خادم دین رسول‌الله معرفی نماید بیعت می‌نمایند. اختیارشان در دست لیره‌های انگلیس است و سیاست حکومت هندوستان آنها را بهر طرف سوق خواهد داد."![٦]

همو می‌نویسد: "دلیل مهمی که جامعه افغانستان هنوز تمیز حق حاکمیت را نمی‌دهد همین است که محمدنادرخان و برادرهایش که روشن‌فکرترین!! اهالی هستند تقاضای ملت را به‌سفرای خارجه مراجعه می‌کنند که نظر شما چیست و اجازه می‌دهید یا خیر؟"[٧]

سوای داوری‌های ناسخته مذکور، تاریخ سیاسی افغانستان دارای خلاءهای دیگری هم هست، و آن بررسی جنگ‌های مربوط به هرات است و مبارزات ملی و اجتماعی مردم بلخ و بامیان. توان گفت که بخش‌های مربوط به‌وقایع هرات در این کتاب به‌قیاس با آثاری "خاطرات وزیر مختار"[٨] و "گوشه‌هایی از روابط خارجی ایران"[۹] بی‌ارزش است و عاری از دقت تاریخ‌نگاری.[۱٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين نوشتار بر اساس پیوست یکم کتاب تاریخ و زبان در افغانستان که توسط آقای نجیب مایل هروی برشتۀ تحرير درآمده، برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- برای شناخت تاریخ معاصر افغانستان رجوع شود به آثار زیر:
یک - سراج‌التواریخ: تألیف فیضی کاتب. از این کتاب تاکنون چاپ انتقادی بعمل نیامده، و لازم است که بصورت امروزی تصحیح شود. و با حواشی و فهارس چندگانه بطبع برسد.
دو - بحر الفواید - محمدیوسف ریاضی. شایسته است که قسمت عین الوقایع این کتاب با بینش انتقادی تحشیه و تعلیق شود و بچاپ برسد.
سه - تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن ۱۹ (۸ جلد) تألیف و ترجمۀ محمود محمود
چهار - رقابت روس و انگلیس در ایران و افغانستان، دکتر پیو، ترجمۀ دکتر عباس آذرین.
پنج - خاطرات آقا بکف، ترجمۀ حسین ترابیان
شش - تمدن در بوتۀ آزمایش، توین بی، ترجمۀ ابوطالب صارمی
هفت - افغانستان در قرن نزده، قاسم رشتیا
هشت -
نه - گوشه‌هایی از روابط خارجی ایران، منصوره نظام‌مافی
ده - افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلام‌محمد غبار
یازده - سیاست اروپا در ایران، نوشتۀ دکتر محمود افشار
دوازده -
سیزده -
چهرده -
پانزده -
شانزده -
هفده -
هیجده -
نوزده -
بیست -
بیست و یک -
بیست و دو -
بیست و سه -
[۲]- ص ۴٧٧.
[۳]- مقالات محمود طرزی، در سراج الاخبار، پیشین، ص ۲۴۹، نیز
[۴]- افغانستان در مسیر تاریخ، پیشین، ص ٧۹٧.
[۵]- تاریخ سیاسی افغانستان، پیشین، ص ۳٧۹.
[۶]- همان کتاب، ص ۴۲۸.
[٧]- همان کتاب، پاورقی ص ۴۳۳.
[۸]- ترجمۀ آریان پور.
[۹]- نوشتۀ نظام مافی، چاپ انتشارات آگاه.
[۱٠]- پیوست یکم کتاب: تاریخ و زبان در افغانستان، صص ۱۲۵-۱۲۹



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

مایل هروی، نجیب، تاریخ و زبان در افغانستان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، چاپ دوم - ۱۳٧۱



۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

باستان‌شناسی افغانستان

از: ف. ر. آلچین و نورمن هامموند، برگردان از: صدیق رهپو طرزی

باستان‌شناسی در افغانستان

(از کهن‌ترین روزگار تا دورۀ تیموریان)


فهرست مندرجات

[باستان‌شناسی][باستان‌شناسی افغانستان]



[] چار دهه بحران

آن گونه که می‌دانیم با کودتای سپید! سرطان (۱۳۵۲هـ.خ) که رخنه مرگ و راه را برای کودتاهای خونین دیگر که تا حال از آن سیلاب‌وار خون و مرگ فرو می‌ریزند، باز نمود، بحران ژرفی بر همه تار و پود زنده‌گی ما، چنگ انداخته است.

از آن‌جایی که اهریمن جنگ، ضربه بیش‌تری بر فرهنگ وارد می‌نماید، بخش کار کاوش برای دریافت‌های گذشته تا با اتکا به آن بتوان راه به‌سوی آینده سپرد، متوقف شد.

به این گونه، با کار کاوش‌های باستانی - با وجود وقفه‌هایی در آن، - سرزمین پُر پهن مورد بررسی را که در گذشته‌ها تنها گذرگاه می‌خواندند به زادگاه و هم‌چنان به شاهراه‌یی برای دیدار تمدن‌های گونه گونه چون: میان رود خانه‌های سند، آمو، سیر، دجله - فرات، روم کهن، مصر، هند، چین و آسیای مرکزی بدل گردید.

آمیزش مردمان از تیره‌های گونه‌گون که خود سازنده‌گان و انتقال‌دهنده‌گـان فرهنگ بودند، به هنرمندان، گوهرسازان، پیکرتراشان و نویسنده‌گان الهام بخشیدند تا اثرهای نامیرا، بیافرینند.

نانسی دوپری (Dupree, Nancy) همسر ل. دوپری، کارشناس زنی است که با تمام وجودش به این کشور، به‌ویژه فرهنگش، عشق می‌ورزد. او در تمام سال‌های توفانی و بحران‌زده سه دهه اخیر، برای نگهداری اثرهای فرهنگی این سرزمین تلاش نموده است. او به همین سبب نخست در پشاور و بعد در کابل مرکزهایی برای این امر، بنیاد نهاده است.

او به این باور است که از میان (۱۴۳) جایی که برای کاوش باستان‌شناسی، نشانی شده بود، تنها هفده تا و آن هم نی به‌صورت همه‌جانبه، کاوش گردیده‌اند.

آقای ل. شتاین، باستان‌شناس به‌نام که درب گذشته آسیای مرکزی را به روی دانش باستان‌شناسی گشود، در مورد پهنا و ژرفای اثرهای باستانی در این کشور، چنین یاد آور می‌شود: "بررسی هر مغاره و جای برای کاوش باستانی در این سرزمین، تمام عمر یک باستان‌شناس را می‌بلعد." (خط تاکید از من است. طرزی)

کاوش‌های باستان‌شناسی که در دهه شصت سده بیستم به اوجش رسیده بود، با آغاز دهه هفتاد همان قرن - با دگرگون شدن دید سیاسی - فروکش نمود و در دهه هشتاد بر آن مهر سکوت زده شد. این امر تا کنون که یک ده از سده بیست و یکم نیز گذشت، هم‌چنان ادامه دارد.

صدیق رهپو طرزی


[] پیشگفتار

آلچین، عضو دانشکده بررسی‌های شرق، دانشگاه کمبریج، انگلستان
هامموند، کالج دوگلاس، دانشگاه روتگرز، نیو جرسی، ا. م. ا.

افغانستان، به‌صورت روشن یک وجود و یا هستی سیاسی دارد تا جغرافیه‌یی. این سرزمین در نتیجه رقابت میان شاهنشاهی و یا امپراتوری‌های روسیه و بریتانیا، در بخش پایان سده هژدهم و نزدهم، خودخواهی و بلندپروازی دورنگرانه خاندان و دودمان درانی (ابدالی. ط.)، که به این باور بودند که این کشور راهش را از میان دشواری‌ها به‌حیث یک تشکل، ادامه داده و در میان دو شاهنشاهی بزرگ‌تر جذب نمی‌گردد، پا به میدان گذارده است. (دوپری. ۱۹۷۳).

افغانستان هم‌چنان چارراهی «آسیا» خوانده شده است. این گذرگاه، از جنوب و شرق به نیم‌قاره هند پیوند دارد، در غرب به‌وسیله صحراها و بیابان‌های ایران، در محاصره است و در شمال به گذرگاه‌های آبی آسیای مرکزی می‌رسد. در این معبر آبی، دریاهای آمو (Oxus) و سیر (Jaxartes) جریان می‌یابند. در جریان گذشته‌یی که تا کنون روشن گردیده است، این سرزمین دارای سه فرهنگ، آبشخور سنن خویش بوده است. در آن تمدن‌ها در زمانه‌های گونه گونه در وفت خویش به شگوفایی دست یافته و سپس راه زوال را در پیش گرفته‌اند. از همین سرزمین افغانستان، بخش زیاد فرهنگ‌ها و بازرگانی و تجارت، میان چین، هند، خلیج پارس و دنیای مدیترانه، گذشته‌اند. افغانستان هر دو، نقطه دیدار و کوره ذوب نفوذ فرهنگی بوده است. در نتیجه، در درازنای تاریخ از خویش سهم بزرگ و مهمی در شکل‌دهی تمدن، به‌جای گذارده است. ساحه بزرگ جغرافیه‌یی و فرهنگیی که افغانستان قلب آن را شکل داده است، از آمو تا سند، گسترش می‌یابد. با آن هم، در چارچوب دولت معاصر کنونی، می‌توان نشانه‌های روشن جسمی و جغرافیه‌یی انسانی را در وجود کوه‌ها، دشت‌ها و وادی‌های پُر بار، متبلور و در کنار هم دید.

با شگفتی باید یادآور شد که هیچگاه کتابی که توجه اصلی‌اش در مورد باستان‌شناسی در افغانستان متمرکز بوده باشد، نوشته نشده است. با آن که در کتاب‌هایی که به تازه‌گی ماسسون Masson و رومودین Romodin در سال ۱۹۶۴ ع. و ل. دوپری ۱۹۷۳ ع. نوشته‌اند توجه به شاهدهای باستان‌شناسی نموده‌اند، اما، آنان تنها در چارچوب تاریخی، این کار را انجام داده‌اند و بس. دو اثر یاد شده اولی در دسترس خواننده‌گان انگلیسی زبان قرار ندارند و هرگز توانایی معرفی ساده‌یی را هم در مورد باستان‌شناسی افغانستان برای این گروه، ندارند. ما به این باور هستیم که با این اثر بتوانیم همین‌جای خالی را پُر نماییم. از پایان جنگ جهانی دوم به این سو، نگاه جهانی به افغانستان بیش‌تر شده است. این امر را در وجود افزایش تعداد بیش‌تر کشورهای می‌توان دید که گروه‌های کاوشگر باستان‌شناسی را به این کشور فرستاده‌اند. به این‌گونه، زمان آن فرا رسیده است که ترکیبی از نخستین کارهای کاوشگرانه باستان‌شناسی تازه را، ارایه نمود. برای بار اول است که می‌توان گفت که مواد مورد نیاز در دسترس اند. از سوی دیگر، توجه در این مورد در خود افغانستان روز به روز زیادتر می‌گردد، و ما امیدوارم که این کتاب با آن که حاصل کار دانشنمدان خارجی در آن گردآوری شده‌اند، مورد توجه خود مردم افغانستان قرار بگیرد. در پرتو آگاهی بیش‌تر از دانش باستان‌شناسی در هند، ایران و آسیای مرکزی که افغانستان در مرکز همه این سه بخش قرار دارد، می‌توان یادآور شد که کار بیش‌تر در این‌جا به غنای دانش هر سه بخش و خود کشور می‌افزاید.


[] چگونگی بر خورد با مساله و ساختار کتاب

این کتاب را می‌توان هم حاصل کار جهانی از یک سو و پُر اعتبار از جانب دیگر خواند، زیرا کاوش‌های باستان‌شناسی در افغانستان در جریان سه دهه، از گستره واقعی جهانی بر خوردار بوده است. با دید در این دوره زمانی، چارچوب پیچیده‌گی فرهنگیِ و تازه‌گی بخش زیاد کارها و کاوش‌های که گزارش شده‌اند، چنین به‌نظر می‌آید که به‌تر هست تا به نویسنده‌گانی توجه نمود که با سرعت با منطقه‌های گونه گونه و دوره‌های مختلف کاوش باستان‌شناسی، آشنا گردیده‌اند، تا بر گزارش‌های دست دومی که از سوی یک و یا دو نفر تهیه شده است. آنانی که در این اثر سهم گرفته‌اند، به هر دو بخش اروپا و امریکا تعلق دارند و در افغانستان به کاوش‌های محلی و یا میدانی در چند سال پیش، دست زده‌اند. بخش زیاد آنان دارای برنامه‌های کاوشی مهم که هنوز در برابرشان قرار دارند، می‌باشند. همه در بخش کارشان آدمان خبره و توانمند اند. اینان به کار باستان‌شناسی نی‌تنها در افغانستان، بل در کشورهای دیگر، دست زده‌اند. برای این که این اثر شکل کار جمعی را بگیرد، ما توانستیم تا یاری خبره‌گان محلی را نیز دریافت کنیم. در هر فصل و باب، نویسنده‌یی که در مورد باستان‌شتاسی در افغانستان می‌پردازد، به بخش گسترده و وسیع جنوب آسیا و آسیای مرکزی نیز توجه می‌نماید. این کار، از توان یک خبره که توجه به یافته‌های نو نماید، به‌تنهایی نمی‌تواند برآید. هم‌چنان هر دو ویراستار دست به‌کاوش‌هایی محلی در افغانستان زده‌اند. البته کار اساسی و مهم‌شان در جای دیگر بوده است. اما، هر دو، در کار کاوش‌های باستان‌شناسی در افغانستان سال‌های زیادی، پرداخته‌اند.

ما به‌حیث ویراستاران مداخله کم‌تری - تا جایی که ممکن بوده است - در متن نوشته‌های همکاران نموده‌ایم. البته در برخی موردها با مشوره، دگرگونی‌های لازمی را به‌گونه‌یی وارد کرده‌ایم تا اثر جامع‌تر و همه‌گیرتر شود. ما حتا تلاش ننموده‌ایم تا از دید زبان انگلیسی، همگونی نوشتاری را بر همه نوشت‌ها تحمیل نماییم. اساس کار کتاب را دید زمانی می‌سازد، اما، گاهی موضوع‌ها از پیش از تاریخ شروع و به تاریخ می‌پیوندد.

پس منظـر جغرافیـایی پیـش و پـس از دوران تاریخـی در افغانسـتان، هم از دیـدگاه‌های شـکلی، جسـمی و انسـانی در بخـش اول به‌وسـیله بانـو سـوفیه بولبـی (Sophia Bowlby)، توضیح داده شده است. به‌دنبال آن بخش‌هایی می‌آید که از دید زمان‌بندی به‌شرح دوره‌های مهم پیش تاریخ و تاریخی، می‌پردازد. در بخش دوم آقای ریچارد س. دوایس (Richard S. Davis)، نگاهی به‌نخستین باشنده‌گانی که تا کنون در باره‌شان آگاهی‌هایی به‌دست آمده‌اند، می‌اندازد. هم‌چنان او به مهم‌ترین دگرگونی‌های تازه که در شکل ساخت‌شناسی خصوصیت‌های زمین از دید زمین‌شناسی، در پایان دوران یخچال اخیر رخ داده است، می‌پردازد. در میان این بخش و حصه دیگری که جیم گ. شففر (Jim G. Shaffer)، دروازه بحث در باره دوره پایانی دوران سنگ و سر آغاز و پیش درآمد تولید زراعتیی که در این بخش جهان رخ داده است، را می‌گشاید، پیوند تنگاتنگ درونی دیده می‌شوند. این بخش در بر گیرنده قسمت باقیمانده دوران پیش از تاریخ کشور را تا مرحله هزاره دوم و آغاز دروان آهن که به‌صورت نسبی آگاهی کم‌تری در موردش وجود دارد، در بر می‌گیرد. تاریخ ثبت شده و نوشته شده با پیروزی‌های هخامنشیان در سـده شـشم پیـش از عیسـا، آغاز می‌گـردد. بخـش‌های چـار و پنـج را می‌تـوان کار مشـترک داویـد مـک دووال (David MacDowall)، موریزیو تاددی (Maurizio Taddi) به‌حساب آورد. اولی مسأله سنگنوشته‌ها و سکه‌ها را به‌بررسی می‌گیرد. او در این کار یک پیشگفتار تاریخی کوتاهی را ارایه می‌دارد و پس‌تر به‌بررسی نشانه‌ها، شاهدها و نمادهای اسکان، معماری و تاریخ هنر، دست می‌یازد. بخش چارم، سده‌هایی میان پیروزی هخامنشیان و آمدن مردمان کوچی یوه ـ چی (Yueh-Chi) را در شمال در بر می‌گیرد. در آن، لشکرکشی الکسندر بزرگ و دودمان‌های یونانی در باختر و کابل نیز مورد توجه قرار می‌گیرند. بخش پنجم، به‌ظهور شاهنشاهی و امپراتوری کوشان می‌پردازد و با نگاهی به خاندان‌های بعدی تا یفتالیان و ترکان، و تجاوز عربان که آغاز فرمانروایی مسلمانان را در افغانستان نشانی می‌نماید، ادامه می‌یابد. این بخش، هم‌چنان در برگیرنـده اشـاره‌هایی به مغاره‌هـای بامیـان و یادگارهـای مربـوط می‌گـردد. باسـتان‌شـناسی دوران مسـلمانان را در بخـش‌های شـش و هفـت، کلاوس فیشـر (Klaus Fischer) به‌بررسی می‌گیرد. این بخش با یورش عربان گشایش می‌یابد و سده‌های بعدی تا یورش مغلان، به‌شمول دوره غزنه‌ییان و غوریان را در بر گرفته پس‌تر به‌خاندان‌هایی که جای مغلان را می‌گیرند، می‌پردازد. این امر تا هنگام فرمانروایی تیموریان ادامه می‌یابد. بررسی هر لایه بر کشف‌هایی که صورت گرفته و یادگارهایی که باقی‌مانده‌اند، استوار است. این‌ها بخش مهم باستان‌شناسی را در افغانستان در بر می‌گیرد. البته به سندها و شاهدهای دیگری نیز توجه جدی صورت می‌گیرد. بخش‌های فشرده معرفی تاریخی که در پیشگفتار این بخش‌ها می‌آیند، به اثر مهربانی پتر جکسن (Peter Jackson) استاد دانشکده چرچیل در کامبریج، هنگام بیماری موقتی پروفیسر فیشر، آماده شده‌اند.

در گستره وسیع کتاب ما تلاش نموده‌ایم تا بر بخش باستان‌شناسی تاکید بورزیم تا تاریخی. ما همه به خلای ژرفی که میان داده‌های باستان‌شناسی و تاریخی وجود دارند، آگاهی کامل داریم. این گیرش من (Ghirshman) بود که ترکیب تمام عیار و کاملی از داده‌های باستان‌شناسی و تاریخی را در چارچوب بررسی‌هایش در مورد ایران و افغانستان، به‌دست داد. یگانه توجیه ما، اگر بتوان آن را توجیه خواند، این خواهد بود که ما چنان حجم بزرگی از مواد نو را فراهم آورده‌ایم که اگر دست به‌چنان ترکیبی می‌زدیم، این اثر به‌شدت پـُر حجم‌تر و کلفت‌تر می‌گردید. برای خواننده‌یی که می‌خواهد مرجع بیش‌تری در مود تاریخ داشته باشد، به کتاب‌شناسی‌ها و از آن میان اثر فریزر ـ تیتلر (Fraser-Tytler) در سال ۱۹۶۷، کتاب‌های ماسسون (Masson)، و رومادین (Romodin)، در سال ۱۹۶۴، کتاب دوپری (Dupree) در سال ۱۹۷۳ و در بخش عمومی تاریخ افغانستان به دانشنامه اسلام و هم‌چنان به‌تاریخ کمبریج در مورد ایران، سری بزند.

ما، به‌حیث ویراستاران، در چارچوب نیاز، تلاش نموده‌ایم تا دستگاه نوشتاری اسم‌ها را که از یک زبان به زبان دیگری صورت می‌گیرد، در مورد همه نویسنده‌گان را همسان بسازیم، اما، می‌دانیم که هنوز هم در این مورد کمبودها و کاستی‌هایی وجود دارند. با آن که شیوه نوشته برخی نام کسان و جای‌ها همسان اند، در برخی موردها اجازه داده‌ایم که شکل‌های گونه‌گونه، حضور داشته باشند. این را می‌دانیم که در بعضی حالت‌هایی که به برخی تغییرها دست زده‌ایم، سبب رنجش عده‌یی شده است. ما، در این راستا از نظام نوشتاری خویش کار گرفته‌ایم و توجه بیش‌تر به ساده‌گی و روانی برای همه خواننده‌گان و حتا خبره‌گان، نموده‌ایم. امیدواریم تا گروه دومی بر ما زیـاد خـرده نگیـرند. تاریـخ تثبیـت شـده به‌وسـیله کاربـن، که به‌شـیوه لیـب بی [۱](Libby) معروف است و یا به‌شکل تاریخ ساده نگارش یافته است. بعد، تاریخ پیش از عیسا، شماره آزمایشگاه یا تاریخ ثبت شده در گاه‌نامه می‌آید. اندازه‌گیری دیگر همان جدولی است که در سال ۱۹۷۳، به میان آورده شد. بخش زیاد زمان‌ها در نشریه رادیو کاربن به‌دست نشر سپرده شده است. از این رو، در برخی داده‌ها اولی در خط دقت بیش‌تر دگرگونی رخ داده‌اند. برای زمان تاریخی همان پیش از عیسا و عیسایی، آورده شده‌اند.


[] تاریخ کاوش‌های باستان‌شناسی در افغانستان

"هرگاه هر احمقی به این سموچ بلند دست بیابد، می‌داند که
چارلز ماسسون پیش از او در این جا بوده است"

افغانستان، خلاف هند و روسیه دو همسایه بزرگش، که هردو شعبه‌های دولتی برای کاوش‌های باستان‌شناسی در سده نزدهم پدید آوردند، به‌صورت کامل برای باستان‌شناسان ناشناس باقی مانده و اداره‌یی در این مورد را تا سال‌های اخیر، سر و سامان نداده بود. نخستین باری که نماد‌های یادگاریش ثبت گردید، به‌وسیله جهان‌گردان و گردشگران بود. بار اول چینیان به‌این کار دست زدند و بعد مسلمانان و در آخر اروپاییان. بخش زیاد نوشته‌های چینیان به‌کسانی تعلق دارند که زایران بودایی به‌حساب می‌آمدند. آنان در جریان سفر برای زیارت جایگاه‌های مقدس در شمال هند، گام به‌سرزمین‌های پـُر خصم و ناآرام آسیای مرکزی و افغانستان نهادند. با آنان که چنین به‌نظر می‌آید که این رفت و آمد کم از کم در زمان کوشان صورت گرفته باشد، مگر سند‌هایی که به‌دست ما رسیده و از گزند باد و باران روزگار به‌امان مانده‌اند، و از اهمیت زیاد بر خورداراند، از فا - هسین (Fa-Hsien) (در حدود ۴۰۰ عیسایی) آغاز می‌گردد. سفر نامه مشرح و گسترده هیون - سانک (Hiun-Tsang) که زمان میان سده هفتم را در بر می‌گیرد، اشاره‌هایی به‌یاد گار‌های زنده و موجود و همراه با اثر‌های ویرانشده دارد. این‌ها، همراه با مانده‌ها منبع‌های کهن تر دست دوم از همین سده هفتم، ما را با بخش‌ها و یاد گارهای دوران کوشان در هند، آشنا می‌سازد. در میان جای‌هایی که در سفر نامه هیون ـ سانگ به‌آن‌ها اشاره صورت گرفته است، نیایشگاه نو (Nava Sangharama) یا (Nau Bihar) در بلخ می‌باشد. او هم چنان از نیایشگاه‌هایی در کاپیسا و ننگرهار نام می‌برد. شرح پـُر بـُعدی که او از بودا‌ها در بامیان که در آن روز‌ها بسیار نو بوده‌اند، به‌ویژه بسیار جالب است. او به‌ما آگاهی می‌دهد که بودای بزرگ در زیر نور خورشید مانند طلا می‌درخشیده است. (بیل - Beal - در سال ۱۹۰۶)

از سده هشتم به‌این سو جهانگردان و جغرافیه‌نگاران عرب، در مورد افغانستان نوشته‌هایی به‌یاد گار مانده‌اند. در برخی از این یاد داشت‌ها، به‌یاد گار‌ها و نشانه‌هایی، اشاره‌هایی صورت گرفته‌اند. در این راستا، در حدود العالم (۹۸۲ ع.) از بلخ و آتشکده ریبا و پر شکوه نوبیهار، هم چنان بامیان و ننگرهار و پیکره‌های بودا (مینورسکی - Minorsky - در سال ۱۹۳۷ع.) ذکر به‌میان آمده است. این‌ها، توجه نویسنده گان بعدی را از آن میان یاقوت (۱۴۶۱ع.) که شرح جالب توجه‌یی از شهر و یاد گار‌هایی باقیمانده، می‌نگارد. او از نقاشی‌های دیوار بامیان گپ می‌زند و می‌افزاید، "نقش تمام پرنده گانی که خدا آن‌ها را خلق نموده است، بر آن می‌توان یافت."

در نوشته‌های اروپاییان نی تنها شرح همه جانبه سفر را می‌توان دید، بل در آن‌ها از گرد آوری سکه‌ها، نیز حرف به‌میان می‌آید. آن گونه که می‌دانیم توجه جدی در این زمینه در هند و روسیه، صورت گرفت. همین شناخت سکه‌های ایو کراتیدس (Eukratides) (او آخرین شاه یونانی در باختر بوده است. او در میان سده دوم پیش از عیسا، در باختر فرمانراویی می‌نمود. بر سکه‌هایش واژه بزرگ نیز نقش یافته است. او به‌اثر کودتایی قدرت را به‌دست گرفت. بخش زیاد زمان فرمان روایش را در جنگ با شاهان همسایه درهند، گذراند. او پروپامیزاد و گندهارا را به‌دست آورد. در راه بازگشت، یکی از پسرانش او را کشت و بدنش را تکه تکه نمود. تصویر کاملی از زنده گیش درسکه‌های باز مانده از او، نقش یافته است است. طرزی) و تیودوتوس (Theodotus) بودند که در سال ۱۷۳۸َ ع. به‌ تیوفیلوس بایر (Theophilus Bayer) توانایی بررسی را در این زمینه بخشید. (آن گونه که می‌دانیم در دوران پس از مرگ الکسندر تا تمام سده‌های میانه، آگاهی‌هایی در مورد شاهان یونانی در باختر در صندوق خانه‌های فراموشی، خوابیده بودند. این کار تا آغاز سده چاردهم عیسایی دوام یافت. برای بار اول ت. بایر، رساله‌هایی به‌زبان لاتین به‌نام شاهان یونانی در باختر (Historia Regni Graecorum Bactriani) را نوشت. جالب است که این اثر بر اساس دو سکه‌یی که از این دوران به‌دست آمده بوند، استوار است. از این پس، به‌اثر توجه دانشمندان به‌ ویژه سکه شناسان کهن، اسرار پوشیده چل فرمانروای یونانی در باختر از پرده به‌بیرون افتاد. طرزی) پس تر از آن سکه‌های باختری، راه درب صندوقخانه‌های گردآوران سکه را در فرانسنه، بریتانیا و ایتالیا باز کردند. در حقیقت امر، همین سکه‌ها بودند که درب باختر و شاهان یونانیش را به‌روی دانشمندان اروپایی باز نمودند. این امر راه را برای بررسی شاخه‌های گونه گونه باستنشناسی شرق در هند و اورپا باز کرد. گشایش انجمن آسیایی بنگال در کلکته به‌وسیله سر ویللیام جونز (Sir William Jones) در سال ۱۷۸۴ع. بر این کار مهمیز تندی زد. به‌زودی، جستجو گران زیاد به‌این سو روی آوردند. بررسی‌های شان، راه به‌صفحه‌های نشریه انجمن باز نمود. جمز پرنسپ (James Prinsep) کتابدار انجمن خود، به‌بررسی سنگنوشته‌ها و سکه‌ها دست یازید و این کار، درب بیش‌تر آگاهی را باز نمود. پرنسپ، دست به‌نشر و تصویرسازی سکه‌های کهنی که به‌وسیله مسافران و دیگران از خود شمال شرق هند و افغانستان، کشف گردیده بودند، زد. در میان اولین مسافران می‌توان از و. موورکروفت (W. Moorcroft) و گ. تری بیک (G.Trebeck)، که اثرشان به‌نام سفر‌هایی در ساحه‌های همالیا (۲۵-۱۸۱۹) در سال ۱۸۴۱ ع. به‌دست نشر سپرده شد و هـ. و. بل لو (H.W. Bellew) که اثری به‌نام افغانستان و افغانان دارد، (۱۸۳۹) می‌توان نام برد. آنان از یاد گار‌های متعدد و گونه گونه میان پشاور وکابل و بعد تا بامیان و بلخ، نام برده‌اند. مسافر دیگری که در آن روزگار پیشین در این جا گام نهاد، سر الکسندر برنس (Sir Alexander Burnes) که دید مو شگاف و ذهن پـُر بارش بررسی‌های پـُر ارزش تاریخی و باستان‌شناسی را در راه سفرش به‌بخارا در ۳۳-۱۸۳۱ نموده است، می‌باشد. (برنس. ۱۸۳۳، ۱۸۳۹).

سال‌های ۱۸۳۰ع. شاهد انفجار ناگهانی کارهای باستان‌شناسی گردیده بودند. زمینه این کار را نگرانی بریتانیا، از گسترش شاهنشاهی و امپراتوی روسیه به‌سوی آسیای مرکزی، فراهم نمود. در میان اولین کسانی که نقش مهمی در گسترش دانش باستان‌شناسی افغانستان، بازی نمود چارلز ماسسون بود. او در میان سال‌های ۱۸۳۴ و ۱۸۳۷ دست به‌سفر‌های گسترده‌یی در این کشور زد. همو بود که اولین گزارشی در مورد شهر قدیمی و کهنه بگرام، ارایه نمود. او پیشنهاد نمود که این همان شهری است که الکسندر بزرگ آن را بنیاد گذاشت و در سرچشمه‌های کهنی از آن به‌نام الکسندریه قفقاز و یا الکسندریه پروپامیزاد، نام برده شده است. (ماسسون، ۱۸۳۳، ۱۸۶۳ع. الف و ب.) او در این جا، در جریان چند سال کوتاه، بیش از سی هزار سکه، به‌شمول سکه‌های بسیاری ازشاهان یونانی و کوشانی، گرد آورد. همین یافته‌های بودند که بیش از همه توجه جهان را به‌افغانستان برای دریافت و بررسی اثر‌های باستان‌شناسی قدیمی، جلب کردند. او هم چنان موفق گردید تا نماد و یاد گار‌های کهن را در اطراف کابل کشف نماید. او به‌بامیان سفری نمود و خط‌هایی را که به‌وسیله ذغال توسط مسافران پیشین به‌شمول موورکروفت و تری بیک بر دیوار‌های آن نقش یافته بودند، متوجه شد. (ماسسون ۱۸۳۶ پ، ت.). او خودش نوشته‌یی را که بیش تر به‌شعر درهم و برهمی می‌ماند (ما آن را در آغاز این بخش آورده ایم) در جایی که از دسترس به‌دور باشد، درست در بالای سر بودای بزرگ، به‌یاد گار ماند که یک سده بعد آن را یک عضو هیت باستان‌شناسی فرانسه‌یی کشف نمود. جای دیگری که چشم تیز بینش را جلب نمود، در اطراف جلال آباد، در وادی دریای کابل بود. او در آن جا به‌صورت شگفت انگیزی چند تا معبد بودایی را همراه با تل‌های خاک که بیانگر ساختمان‌های قدیمی اند، بررسی نمود. او نتیجه‌های بررسی‌اش را از بگرام و جای‌های دیگر برای بار اول در نشریه انجمن آسیایی بنگال، جلد‌های یک تا پنج، نشر نمود. بعد در بخشی را در نشریه آریانا انتیکا (Ariana Antiqua) که کارش را هـ. هـ. ویلسن (H. H. Wilsom) پیش می‌برد، به‌دست نشر سپرد.(۱۸۴۰ع.) ماسسون به‌کاوش‌هایی در معبد‌هایی گونه گونه دست زد. در میان اثر‌های یادگاری کهن، تعداد زیاد سکه و صندوق گوهر‌های بیماران را که اکنون در موزیم بریتانیا می‌باشد، می‌توان نام برد. درهمان هنگام که ماسسون از این بخش‌ها دیدن می‌نمود داکتر م. هونیگ برگر (M. Honigberger) طبیب معروف سویسی که در خدمت سکهان بود، در راه بازگشت به‌اروپا از افغانستان گذر نمود. او نیز به‌جای‌هایی در جلال آباد و کابل سری زد. او به‌کاوش‌هایی پرداخت و سکه‌هایی را نیز گردآوری نمود. او نتیجه‌های کارش را در نشریه آسیاتیک (Asiatique) میان سال‌های ۱۸۳۶ تا ۱۸۳۹، نشر نمود. ج. گ. گرارد (J.G.Gerard) که با برنس (Burnes) همراه بود، خاطره‌یی از خویش در مورد همان جای‌ها به‌یادگار ماند. (گرارد، ۱۸۳۴ ع.)

کاوش‌های گونه‌گونه در دهه سوم سده نزدهم، راه را برای نشریه‌های مهم و زیادی باز نمودند. ما پیش تر نامی از نشریه آریانا انتیکا که زیر نظر ویلسن نشر می‌شد، بردیم. نویسنده دیگری که از مواد جدید بهره گرفت کریستین لاسسن (C. Lassen) اهل ناروی بود که تمام عمرش را در دانشگاه بن کار کرد. او در سند دفاعی تحصیلی‌اش را در باره تاریخ شاهان هند و سکایی مربوط به‌باختر، کابل و هند را در سال ۱۸۳۸ع. نوشت. با یورش بریتانیا در سال ۱۸۳۹ بر افغانستان، و نا آرامی‌های سیاسیی را که بار آورد، حجم بررسی‌ها و کاوش‌های اصیل خشکیدند. از آن پس، گزارش‌های تیت و پراگنده مسافران است که دارای مواد نو اند. مانند سفر‌های کاروان، (Caraven Journeys) اثر ج. پ. فرریر (J.P. Ferrier) که در سال ۱۸۵۶ نشر شد. در آن خاطره‌های سفر ۱۸۴۶ع. درج شده است. در آن‌ها اشاره‌هایی به‌اثر‌های یادگاری باستانی در قره باغ، کندهار و جای‌های دیگری شده‌اند. او هم چنان اشاره‌های هیجان آمیزی به‌ بقایای یک شهر کهنه در وادی میان سر پل و بودهی (Boodhi) (تا جایی که دیده می‌شود چنین نامی در آن بخش‌ها وجود ندارد. ممکن این اشتباهی است که در نوشته رخ داده است و یا بودایی بوده باشد. طرزی) که در آن جا متوجه تصویر‌های نیمرخی که در دل صخره‌یی کنده شده بودند، در اثرش آورده است. این اثر‌ها از دید باستانشناسان بعدی که باید به‌کشف دوباره آن‌ها دست می‌زدند، به‌دور مانده‌اند. گردآوری سکه‌ها آن گونه که پ. گاردنر (P. Gardner) در اثرش به‌نام گردآورده‌هایی از سکه شاهان یونانی و سکایی باختر در موزیم بریتانیا (۱۸۸۶)، ذکرکرده است، همچنان ادامه داشت. نگارش‌های جیوگرافی مانند اثر‌های هـ. ج. راورتی (H. J. Raverty) زیر عنوان یادداشت‌هایی در باره افغانستان، (۱۸۷۸) و ت. هـ. هولدیچ (T. H. Holdich) با عنوان مرز هند (۱۹۰۱) و دروازه هند (۱۹۱۰)، دارای آگاهی‌های ارزشمند باستان‌شناسی، با آن که در این خط نوشته نشده‌اند، می‌باشند.

علاقه روسیه به‌آسیای مرکزی در نوشته ف. نظروف، (F. Nazarov) که در سال (۱۸۲۱) نوشت و توجه به‌کار‌های باستانشناسی و تاریخی در دیگر اثر‌ها مانند بررسی ی. بیچرین (I. Bichrin) در مورد اثرهای کهن آسیای مرکزی (۱۸۵۱)، در نوشته ک. ریت تر (K. Ritter) به‌نام کابلستان و کافرستان (۱۸۶۷) و نگاه‌های و. توماشک (O. Tomaschek) به‌ویژه بررسی‌های آسیای میانه‌یی‌اش (۱۸۷۷) قابل توجه‌اند.

در سده بیستم ما شاهد برآمد نام‌های نو در رده آنانی هستیم که از ایشان نام بردیم. در این میان می‌توان از سه نفر به‌ویژه یادآوری نمایم، و. و. بارتولد (V. V. Bartold) که در میان سال‌های۱۹۳۰-۱۸۶۹، می‌زیست و کارهای زیادش در مورد آسیای مرکزی پیوند نزدیک با افغانستان دارد، سر آورل شتاین (Sir Aurel Stien) که میان سال‌های ۱۹۴۳-۱۸۶۲ زیست، و علاقه شدیدش به‌باستانشانسی، پایش را برای کاوش‌های جدی در آسیای مرکزی، هند و ایران که در دامنه‌های مرز جیوگرافی افغانستان قرار دارند، کشاند، و ا. فوشر (A .Foucher) که در سال‌های ۱۹۵۲-۱۸۶۵حیات داشت، و علاقه شدیدی به‌حضور و نفوذ دامنه فرهنگ یونانی و هللنی در شرق داشت، او را به‌سوی افغانستان که سال‌های آخرعمرش را در بر می‌گیرد، کشاند. تمایل اولی او را می‌توان در اثر بسیار مهمش به‌نام هنر یونانی ـ بودایی در گندهارا (جلد اول، پاریس ۱۹۰۵ و جلد دوم پاریس، ۱۹۱۸) دید. این امر در نشریه‌های جانبی دیگری نیز ادامه یافت. فوشر، با این اثر‌هایش جای یک چهره مهم را در میان مورخان هنری در این ساحه، به‌دست آورد. این داده‌های اولی او با کار‌های دیگری مانند تت (۱۹۱۲) (Tate) در باره سیستان، ادامه یافت.

با امضای موافقنامه‌یی میان افغانستان و فرانسه، دروازه دوران نوی برای بررسی‌ها و کاوش‌های باستانشناسی در سال ۱۹۲۲ آغاز یافت. در نتیجه این توافق، گروه کاوشگران باستانشناسی فرانسه‌یی در افغانستان، به‌کار بررسی در این بخش دست یازیدند.. به‌این گونه کاوش‌های باستانشناسی در انحصار این گروه قرار گدفت. این امر، نهاد دایمیی را برای کاوش‌های باستانشناسی در کشور بنیاد گذاشت. این کار را می‌توان حاصل تلاش شوق و ذوق شدید ُفوشر، در زمنیه دانست. او یگانه فردی بود که به‌صورت طبعی ریاست این ساختار را می‌توانست به‌دوش بکشید. بار و ثمر کار او را می‌توان در صفحه‌های یک سلسله گزارش‌هایی زیر نام يادداشت‌ها، دید. در میان آن‌ها می‌توان از کار عظیمش به‌نام باختر تا تاکسیلا، راه قدیمی به‌هند (دو جلد، ۱۹۴۲ و ۱۹۴۷) نام برد. او کنار این سلسله نوشته ی دیگرش نیز قرار دارند. هم چنان کاوش‌هایی در هدده به‌وسیله ژ. بارتو (J. Barthoux)، و دیگران، یک سلسله بررسی‌ها در بامیان، به‌ویژه توسط ژ.‌هاکین (J.Hackin) که جای فوشر را به‌حیث رییس گرفت، کاوش و بررسی در بگرام، به‌شمول کشف گنجینه شگفت آورش به‌وسیله‌هاکین، ر. گیرشمن (R. Ghirshman) و دیگران، بررسی‌های سکه‌های دوران یفتالیان و تعداد زیاد سکه‌های یونانی، کشف و کاوش معبد خاندان کوشان در سرخ کوتل، به‌وسیله د. شلومبرگر، (D. Schlumberger) میان سال‌های ۶۳-۱۹۵۲ع، بررسی‌های کاخ‌های غزنیان در بوست و لشکر گاه و کشف منار جام به‌وسیله ا. ماریک (A. Maricq) و در آخر کار کاوش نادعلی در سیستان به‌وسیله گیرشمن، ۱۹۳۸، و موندیگک نزدیک کندهار توسط ژ. م. کاسال (J. M. Casal)، در میان سال‌های ۱۹۵۱ و ۱۹۵۸ که هر دو جای به‌پیش از تاریخ تعلق دارند، شایسته یاد آوری اند. تازه ترین کشف که در خط دیدگاه فوشر، قرار داشت، شهر یونانی به‌نام آی خانم در سال ۱۹۶۳، و کاوش‌های بعدی به‌وسیله شلومبرگر و پ. برنارد (P.Bernard)، جانشینش می‌باشند.

در سال‌هایی تا آغاز جنگ جهانی دوم، کشور‌های دیگری نیز به‌مساله علاقه گرفتند. در سال ۱۹۳۸، یک گروه کاوشگران بریتانیایی، به‌شمول ای. بارگر (E. Barger) و پ. رایت (P. Wright)، بخش‌هایی را در شمال، به‌ویژه در حوالی بدخشان و کندز، مورد کاوش قرار دادند. مگر این پایان جنگ جهانی دوم بود که توجه جهانی را به‌کارهای باستانشناسی در افغانستان رنگ نوین بخشید. در بخش‌های دیگر، ما با این نام‌ها و کار‌هایشان آشنا می‌گردیم. در این جا اشاره‌یی به‌پهنای مساله می‌اندازیم. حکومت هند در سال ۱۹۴۶، گروهی را به‌رهبری مورتایمر وهیلر (Mortimer Wheeler)، رییس عمومی اداره باستانشناسی، به‌افغانستان فرستاد تا در جریان دیدار، به‌بررسی میدان‌های باستانشناسی، به‌ویژه در شمال، دست بیازند. علاقه هند در این زمینه ادامه یافت و در وجود یک سلسله کاوش‌هایی که هدف آن یاری رساندن به‌حکومت افغانستان برای نگه داری بامیان بود، تبلور می‌یابد. آنان در جریان رسیدن به‌این هدف، دست به‌کاوش‌هایی هم زدند. باید یاد آور شد که در این راستا، کار هیت فرانسه‌یی ادامه می‌یافت. یک هیت باستانشناسی ایتالیایی که پیوند نزدیک با انستیتوت طبی در شرق، داشت و از دیدگاه‌های گ. توچی (G. Tucci)، الهام می‌گرفت، از سال‌های ۱۹۵۰ به‌کار در این عرصه شروع کردند. این گروه دست به‌کار کاوش ژرف زیر نظر ا. بومبیچی (A. Bombaci) و و. سی سرراتو (U. Scerrato)در حوالی غزنی و در بازماند‌های اثر‌های بودایی در تپه سردار ، دست یازیدند. کار کاوش بریتانیا بخش زیاد در پایگاه‌های منفرد صورت می‌گرفت تا آن که در سال ۱۹۷۲، انستیتوت بریتانیایی بررسی‌های افغان در کابل بنیاد گذاشته شد. این نهاد به‌کاوش‌هایی در کندهار دست زد. کار جرمنان به‌بخش بررسی بازمانده‌های تاریخی دوران اسلام در سیستان و هرات، متمرکز بود.

امریکاییان به‌کار پـُر حجمی کاوشی پرداختند. و. فیر سرویس (W. Fairservis) اولین ماموریت کاوشی را در ساحه‌های کندهار و سیستان رهبری نموده به‌کاوش در این ساحه دست زد. بعد، ل. دوپری (L. Dupree)، به‌بررسی در تپه ده موراسی، پرداخت و فیر سرویس به‌کار بیش تر در سیستان ادامه داد. دوپری، هم چنان بررسی‌هایی را در شمشیر غار، انجام داد. رودنی یانگ (Rodney Young) به‌کاوش در بخش دیوار دفاعی بلخ پرداخت و موفق گردید تا داده‌هایی زمان وار به‌دست آورد، و کارلتن کوون (Carleton Coon)، به‌کارهای پیش آهنگ گونه‌یی در غار قره کمر، نزدیک ایبک، در سال ۱۹۵۴، پرداخت و ذخیره‌هایی از دوران سنگ را کشف نمود. (کوون،۱۹۵۷). این‌ها را می‌توان اولین کشف‌هایی در مورد دوران پیش از تاریخ در افغانستان خواند. دوپری از سال ۱۹۵۹ به‌این سو، درست به‌کاوش‌های بیش‌تری در مورد دوران پیش از تاریخ در آق کوپروک، واقع در غرب بدخشان و جای‌های دیگر در شمال کشور زده است. جورج دالس (George Dales) در سال ۱۹۷۰، دست به‌بررسی‌هایی در سیستان و نادعلی، زد.

اتحاد شوروی به‌تازه گی‌ها در وجود کاوش‌های مشترک افغان ـ شوروی که از سال ۱۹۷۱، به‌این سو آغاز گردید، در آقچه به‌شمول داشلی، تپه طلا و تپه التین، دست به‌کاوش‌هایی زده است. این کاوش‌ها، آن گونه که از نشریه‌های مربوط فهمیده می‌شود، دست آورد‌های مهمی را به‌همراه آورده‌اند. ماموریت باستانشناسی جاپان که به‌دانشگاه توکیو، پیوند داشته‌اند، از سال ۱۹۶۰ به‌این سو در افغانستان به‌کار مشغول بوده‌اند. در آغاز کار، با رهبری س. میزونو (S. Mizuno)، کار کاوش در منطقه ایبک، شروع شد. آنان به‌تازه گی با همکاری باستانشناسان افغان، بخش‌های بودایی در هدده را کاوش نمودند.

در پایان نیاز است تا نگاهی به‌کار کاوش باستاشناسی توسط حکومت افغان بیندازیم. از سال ۱۹۶۵، به‌این سو، داکتر شاهی بای مستمندی و بعد داکترزمریالی طرزی، دست به‌کار در تپه شتر و ساحه‌های اطراف هدده زدند. به‌این وسیله کار سنگ بنای مکتب کاوش‌های باستانشناسی محلی، به‌زمین گذاشته شد. با نگاهی به‌تعداد جای‌های کهن و باستانی که تا کنون به‌وسیله کار و پشتکار دقیق روشن شده‌اند، می‌توان به‌کار پــُرشکوهی که صورت گرفته است، سر احترام فرود آورد و دیده به‌راه پیشرفت بعدی شد.

برای نقطه پایان گذاردن به‌این بررسی کوتاه تاریخ کاوش‌های باستانشناسی در افغانستان، ما بر آن هستیم تا به‌دو خط تمایل که در سه دهه کار، روشن شده است، اشاره‌هایی داشته باشیم. نکته اول بر می‌گردد به‌شرکت جهانی در این میدان. حکومت افغانستان، نی تنها به‌حضور گروه‌های باستانشناسی خارجی اجازه کار را در کشور داد، بل تلاش نمود تا در کار آنان سهم شایسته‌یی را بگیرد. این اثر پــُرارج و با صلاحیت را می‌توان میوه شرین این تمایل به‌حساب آورد. در آینده دراز مدت باید توجه بیش تربه پرورش باستاشناسان خودی نمود تا خود خویشتن کار کاوش را به‌دوش بکشند. یکی از مایان در همان آغاز کار، به‌این امر توجه شایان نمود.(اللچین، ۱۹۵۷ـ ۱۴۱) در آن یاد داشت چنین می‌خوانیم:

    "امیدواریم که آن زمان دیر نباشد که حکومت افغانستان با علاقه عظیمی به‌بخش‌های باستانیش نگاه نماید و خود در کار کاوش و بررسی دست بیازد. کار آن گاهی به‌اوج بیش تری دست می‌یابد، که پشتیبانی و حمایه مردم محل را به‌همراه داشته باشد."

در جریان همین دو خط تمایل، افغانستان به‌پیشرفت بزرگی دست زده است، و گذشته‌اش ـ که زمانی به‌دست فراموشی سپرده شده بود، زیرا ناشناس و دست نایاب به‌حساب می‌رفت ـ درب شناسایی‌اش را به‌روی جهان باز نموده است.



[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]
[٣٠]
[٣۱]
[٣٢]
[٣٣]
[٣۴]
[٣۵]
[٣٦]
[٣٧]
[٣٨]
[٣۹]
[۴٠]
[۴۱]
[۴٢]
[۴٣]
[۴۴]
[۴۵]
[۴٦]
[۴٧]
[۴٨]
[۴۹]

[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: برگردان فارسی کتاب باستان‌شناسی در افغانستان (از نخستین ایام تا دوره تیموری)، ویرایش انگلیسی از: ف. ر. آلچین و نورمن هامموند، که در سال ۱۹٧۸ میلادی توسط انتشارات دانشگاهی، در لندن، نیویورک و سان فرانسیسکو به‌چاپ رسیده، برای دانش‌نامه‌ی آريانا زیر نظر مهدیزاده کابلی به‌همت صدیق رهپو طرزی انجام می‌شود.
يادداشت ۲: آقای مهدی زاده کابلی، دوست ارجمندم، برایم یادآور شد که برای پر نمودن خلایی که در دهه‌های اخیر، در مورد آگاهی از کاوش‌های باستان‌شناسی در کشور به میان آمده است، کتاب «باستان‌شناسی افغانستان: از نخست‌ترین زمانه تا دور تیموریان» (Archaeology of Afghanistan: from aerialist to the Timurid period) به‌زبان پارسی برگردانده شود.
من خود نیز در نوشته‌های متعددم از این اثر که تا کنون یگانه می‌نماید، بهره‌ گرفته‌ام.
این اثر در سال ۱۹۷۸ ع. از سوی نشریه اکادمی Academic Press Inc. (London) LTD واقع در لندن، به نشر رسیده است.
در خط شـکل‌گیـری این اثـر در کنـار دو دانشـمند یاد شـده، «س. ر. بولبـی» (S. R. Bowlby) شعبه جغرافیه در دانشگاه ریدینگ در انگلستان، «ر. س. داویس» (R. S. Davies) شعبه بشرشناسی و کاللج یرین ماور، پنسلوانیا، ا. م. ا. «د. و. مک دوال» (D.W. Mac Dowall) دانشگاه کاللج، دورهم، انگلستان، «ژ. ج. شفر» (J. G. Shaffer) شعبه بشرشناسی دانشگاه کس وسترن رزرف، کلولند، اوهایو، ا. م. ا. م. «تاددی» (M. Taddei) دانشگاه شرق در ناپل، ایتالیا و «ک. فیشر» (K. Fischer) دانشگاه هنر شرق‌شناسی در بن، «جرمنی» نیز سهم گرفته‌اند. (صدیق رهپو طرزی)



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- پروفیسر ویللارد فرانک لیب بی که در روز ۱۷ دسمبر ۱۹۰۸ در کولادور امریکا تولد و به روز هشتم ماه سپتمبر ۱۹۸۰، از جهان گذشت، دانشمند بزرگ در رشته فزیک و کیمیا و برنده جایزه نوبل در کیمیا بود. او با پدید آوردن روش تاریخ‌یابی افزار بازمانده کهن به‌وسیله کاربن، دگرگونی ژرفی در دانش باستان‌شناسی به‌میان آورد. (طرزی)
[۲]-
[۳]-
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-
[۳٠]-
[۳۱]-
[۳۲]-
[۳۳]-
[۳۴]-
[۳۵]-
[۳۶]-
[۳٧]-
[۳۸]-
[۳۹]-
[۴٠]-
[۴۱]-
[۴۲]-
[۴۳]-
[۴۴]-
[۴۵]-
[۴۶]-
[۴٧]-
[۴۸]-
[۴۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

The Archaeology of Afghanistan (from earliest times to the Timurid period), Edited by: F. R. Allchin and Norman Hammond, ACADEMIC PRESS, 1978, London - New York - San Francisco


[برگشت به بالا]


اهلِ کتابِ "شریعت موسی"

از: ویل دورانت


فهرست مندرجات

[یهود][موسی]



[] شریعت موسی

برای یهودیان مقدور نبود که پس از بازگشت خویش یک دولت نظامی تأسیس کنند، چون نه افراد کافی داشتند نه آن اندازه ثروت که بتوانند به چنین کاری برخیزند. از طرف دیگر، چون نیازمند نوعی سازمان اداریی بودند که، در عین اعتراف به سیادت پارسیها، وسیلۀ آن باشد که وحدت ملی و نظم و سامان حفظ شود، کاهنان در صدد برآمدند که قوانینی وضع کنند که مانند قوانین یوشیا بر احادیث و سنن علمای دین و اوامر الاهی متکی باشد. در سال ۴۴۴ ق‌م عزرا، ‌که یکی از کاهنان دانشمند بود، ‌یهودیان را برای اجتماع باشکوهی دعوت کرد، و از صبحگاه تا نیمروز «کتاب شریعت موسی» را برای ایشان فرو خواند. در مدت هفت روز، وی، و لاویانی که دستیار او بودند، محتویات آن طومارها را برای مردم تلاوت کردند، و چون خواندن آن را به پایان رسانیدند، کاهنان و پیشوایان قوم سوگند یاد کردند که به آن دستورات و شرایع گردن نهند و آن را راهنمای قانونی و اخلاق خویش سازند و تا ابد فرمانبردار آن باشند. از آن زمان، که دورۀ پریشانی یهود بود، تا روزگار حاضر، همین قوانین همچون محوری بوده است که زندگی قوم یهود بر گرد آن می‌چرخیده،‌ دلبستگی آنان به این دستورات،‌ در تمام مدت دربدری و محنت، یکی از نمودهای مؤثر تاریخ جهان به شمار می‌رود.

آیا آن «کتاب شریعت موسی» چه بوده است؟ این کتاب درست همان کتاب عهد، که یوشیا پیش از آن بر مردم خوانده بود، نیست، چه در کتاب عهد تصریح شده است که آن را در مدت یک روز دوبار بر یهودیان فرو خواندند، در صورتیکه خواندن کتاب دیگر محتاج یک هفتۀ تمام وقت بود. تنها چیزی که می‌توان گفت این است که کتاب بزرگ شامل قسمت مهمی از اسفار پنجگانۀ عهد قدیم بوده است که یهودیان آن را تورات و دیگران اسفار پنجگانه می‌نامند. اینکه آن اسفار چگونه و چه وقت و کجا نوشته شده، سؤالی است که پرسیدن آن عیبی ندارد، و سبب آن شده است که پنجاه هزار جلد کتاب در این باره نوشته شود،‌ و ما آن را در یک بند از این کتاب نقل می‌کنیم،‌ و البته جوابی هم در مقابل نخواهد داشت.

دانشمندان بر این قول متفقند که قدیمیترین جزء از اسفار «تورات»، دو داستان متشابه و مجزاست که در «سفر پیدایش» آمده و آنها را با اشارات «J » و «E » از یکدیگر تمیز می‌گذارند، چه در یکی از آن دو داستان از آفریدگاری به نام یهوه یاد می‌شود و در دیگری از آفریدگاری به نام الوهیم. این دانشمندان چنان عقیده دارند که داستانهای مخصوص به یهوه در یهودا،‌ و داستانهای مخصوص به الوهیم در افرائیم نوشته شده، و پس از سقوط سامره آن دو دسته داستانها را با یکدیگر مخلوط کرده و از آن داستان واحدی ساخته‌اند. عنصر سوم، که با علامت «D» نمایش داده می‌شود و متضمن «شریعت تثنیه» است، ظاهراً به وسیلۀ نویسنده یا نویسندگان دیگر نوشته شده. عنصر چهارم «P» از قسمتهایی تشکیل می‌شود که کاهنان بعدها نوشته و آن را الحاق کرده‌اند. این قسمت «شریعت کاهنان» ظاهراً قسمت اصلی «کتاب شریعت» را تشکیل می‌دهد که عزرا آن را منتشر ساخته است. چنان به نظر می‌رسد که در حوالی سال ۳۰۰ ق‌م این چهار قسمت به همان صورتی که فعلا دارد در آمده باشد.‌ «تورات» کلمۀ عبری، و به معنی هدایت است؛ و در یونانی به معنی «اسفار پنجگانه».

داستانهای لذتبخش آفرینش، فریب خوردن آدم، و طوفان نوح از سرچشمۀ افسانه‌های بین‌النهرین گرفته شده، که ریشۀ آنها به ۳۰۰۰ سال ق‌م و پیشتر از آن می‌رسد؛ ما بعضی از اشکال قدیمیتر این داستانها را، پیش از این، به نظر خوانندگان رسانیدیم، احتمال دارد که بعضی از این داستانها را یهودیان، در زمان اسارت خود در بابل، از مردم آن سرزمین اخذ کرده باشند. احتمال بیشتر آن است که این داستانها پیش از آن زمان از منابع سومری و سامی قدیم، که مشترک میان تمام مردم خاور نزدیک بوده است، به ایشان رسیده باشد. در داستانهای آفرینشی پارسی و تلمودی، هردو، چنان آمده است که خدا، در آغاز آفرینش، موجودی دو جنسی- یعنی زن و مردی که از پشت، مانند دوقلوهای سیامی، به یکدیگر چسبیده بودند- آفرید، سپس آن دو را از یکدیگر جدا کرد. مناسب است در اینجا آیۀ دوم از باب پنجم «سفر پیدایش» را نقل کنیم: «نر و مادۀ ایشان را آفرید، و ایشان را برکت داد، و ایشان را آدم نام نهاد در روز آفرینش انسان»؛ معنی این جمله آن است که پدر نخستین ما، در آن واحد، نر و ماده، هر دو، بوده است؛ ظاهراً هیچ یک از علمای دین، جز آریستوفان، به این نکته توجه نکرده است.

قصۀ بهشت تقریباً در تمام فولکلورهای جهان- در مصر و هند و تبت و بابل و پارس و یونان و پولینزی و مکزیک و غیر آن- آمده است. در بیشتر این بهشتها سخن از درختانی است که نزدیک شدن به آنها حرام است؛ یا سخن از مارها و اژدهاهایی است که نعمت جاودانی بودن را از آدمی ربوده، و به عبارت دیگر بهشت را مسموم ساخته‌اند. گمان بیشتر آن است که مار و انجیر رمز و نشانۀ شهوت جنسی بوده باشد. این داستان اشاره به آن است که شهوت جنس و معرفت سبب از بین رفتن پاکی و بیگناهی و خوشبختی می‌شود، و سرچشمۀ همۀ شرور است. همین فکر، که در آغاز «عهد قدیم» دیده می‌شود، در پایان آن، یعنی در «سفر جامعه» نیز به نظر می‌رسد. در بیشتر این داستانها زن وسیله‌ای است که مار یا شیطان، به وسیلۀ آن، آدمی را به طرف شر می‌کشد و آن را محبوب وی قرار می‌دهد؛ این زن در یک جا به صورت حواست، در جای دیگر به صورت پاندورا، یا به صورت پوسی که در اساطیر چین دیده می‌شود. «شی‌-چینگ» می‌گوید: «همه چیز در آغاز کار در فرمان مرد بود، ولی زنی او را به بندگی واداشت. بدبختی ما از آسمان نیست، بلکه از زن است؛ هموست که سبب تباهی نژاد آدمی شد. آه که چه بدبختی، ای پوسی. تو آتشی را برافروختی که ما را سوزانده و هر روز مشتعلتر می‌شود… جهان از دست رفت، و رذیلت همه جا را فرا گرفت.»

«داستان طوفان»، حتی بیشتر از «داستان آفرینش»، در میان تمام مردم جهان انتشار دارد؛ در میان اقوام قدیم کمتر قومی را می‌توان یافت که آن را ندانسته باشد، و در آسیا کمتر کوهی است که روزی کشتی نوح یا شمش- نپیشتیم بر آن قرار نگرفته باشد. این داستانها معمولا عنوان وسیلۀ نقلیه یا رمزی را داشته است که تودۀ مردم، از راه آن، یک حکم فلسفی یا حالت اخلاقی را، که از تجربه‌های دور و دراز نوع بشر به دست آمده بود، بیان می‌کردند؛ و آن اینکه شهوت جنسی و دانایی، بیش از آنچه مایۀ لذت و شادی باشد، سبب تولید درد و رنج است؛ و دیگر آنکه زندگی بشری گاه به گاه دستخوش طغیان رودخانه‌های بزرگی می‌شود که آب همان رودخانه‌ها سبب پیدایش مدنیتهای قدیم بوده است. این سؤال، که آیا چنین داستانهایی درست است و «واقعاً اتفاق افتاده» یا درست نیست، سؤالی بی‌‌مغز و بسیار سطحی است؛ چه اهمیت این داستانها در ماجرایی که نقل می‌کنند نیست، بلکه در عبرت و پندی است که از آن حاصل می‌شود. خلاف عقل است که آدمی با خواندن این داستانها از سادگی دلربا و روانی و جانداری بیان حوادثی که در آنها موجود است، لذت نبرد.

اسفاری که به فرمان یوشیا و عزرا بر قوم یهود خوانده شد، همان است که به صورت شریعت موسی تنظیم شد و زندگی این قوم، پس از آن، بر شالودۀ همین قوانین قرار گرفت، سارتن، که در آنچه می‌نویسد کمال احتیاط را مراعات می‌کند، دربارۀ این قوانین می‌نویسد که: «در اهمیت آنها در تاریخ سازمانها و قانون، نباید بیش از اندازه مبالغه شود.» در تاریخ، این کار بزرگترین کوششی است که به کار رفته تا دین را پایۀ سیاست و وسیلۀ تنظیم جزئیات زندگی قرار دهد. رنان می‌گوید که این قانون «موحشترین وسیلۀ شکنجه‌ای است که تاکنون اختراع شده». در این شریعت همه چیز، از خوراک خوردن‌ و پزشکی و بهداشت شخصی و ‎ مسائل مربوط به حیض و نفاس و بهداشت عمومی و انحرافات جنسی و شهوات حیوانی، عنوان واجبات و محرمات الاهی و دینی پیدا کرد؛ در انیجا یک بار دیگر به این مطلب برمی‌خوریم که جداشدن کار طبیب و کاهن از یکدیگر چه اندازه بکندی صورت گرفته، و همین طبیب است که بعدها سرسختترین دشمن کاهن شده است. در سفر لاویان (بابهای ۱۳-۱۵)، با کمال دقت، قوانین مخصوص به درمان بیماریهای تناسلی ذکر شده، و گفته است که چگونه باید مبتلایان را از دیگران جدا کنند، و دستوراتی برای گندزدایی و بخوردادن و حتی، اگر لازم باشد، سوزندان خانۀ بیماران داده است. «عبرانیان قدیم بانی فن پیشگیری از بیماری بوده‌اند»، ولی گمان نمی‌رود که از جراحی، جز ختنه کردن، چیزی می‌دانسته‌اند. این سنت، که میان مصریان قدیم و اقوام سامی جدید مشترک است، تنها عنوان قربانی برای خدا و انجام فریضه‌ای برای نشان دادن وفاداری نسبت به نژاد نداشته، بلکه وسیله‌ای بهداشتی برای سالم نگاه داشتن اعضای تناسلی بوده است. شاید دستورات خاصی که برای پاکیزگی در شریعت یهود وجود داشته سبب آن شده است که این قوم، با همۀ دربدری و پریشانی و رنج و بلایی که در طول تاریخ دیده‌اند، هنوز بر روی زمین باقی هستند.

از این مسائل گذشته، باقی «شریعت موسی» برگرد محور ده فرمان، («سفر خروج» ۲۰ . ۱-۱۷) دوران می‌کند، که نیمی از مردم روی زمین آن آیات را تلاوت می‌کنند. نخستین فرمان، بنیان اجتماع دینی جدید را می‌گذارد، و‌آن اجتماعی است که بر هیچ قانون مدنیی تکیه ندارد، و تنها بر پایۀ فکر وجود خدا بنا می‌شود؛ خدا در این اجتماع پادشاه جهان است و از دیده‌ها پنهان؛ قانون ود چه، به این ترتیب، یهودی دیگر نمی‌تواند حقیقت یهودی بودن خود را از دیگران مخفی بدارد. بریفو می‌گوید که: «این سنت یهود تا دورۀ متأخری که دورۀ مکابیان (۱۶۷ ق‌م) باشد، هنوز به صورت کنونی خود در نیامده بود. تا آن زمان عمل ختنه کردن به شکلی انجام می‌گرفت که اثر مختصری از عمل بر جای می‌ماند، تا اسباب ریشخند زنان غیریهودی نباشد؛ به همین جهت کاهنانی که به قومیت یهود و حفظ آن اهمیت فراوان می‌دادند، دستوری صادر کردند که بایستی همۀ غلفه در عمل ختنه کردن بریده شود.»

در زمانهای قدیم رسم بر آن جاری بوده که ریشۀ قانون نامه‌ها را خدایی بدانند. پیش از این دیدیم که مصریان چگونه قوانین خود را به خدایی به نام تحوت نسبت می‌دادند، و نیز دانستیم که چگونه شمش، خدای خورشید، قانون‌نامه‌ای برای حموربی فرستاد. به همین گونه، یکی از ارباب انواع، بر کوه دیکتا، قانونی بر شاه مینوس نازل کرد که، بنا بر آن، بر جزیرۀ کرت فرمان راند؛ یونانیان دیونوسوس را «قانونگذار» می‌نامیدند و مجسمۀ او را، و دو میز سنگی در کنارش، که بر روی آنها قوانین نقش شده بود، ساخته بودند؛ متقیان پارسی می‌گویند که زردشت در یکی از روزها بر کوه بلندی نماز می‌گزاشت، اهورمزدا در میان رعد و برق بر وی ظاهر شد و «کتاب قانون» را به وی اعطا کرد. دیودوروس می‌گوید: «از آن جهت چنین می‌کردند که به نظر ایشان فکری می‌تواند دستگیر بشر باشد که شگفت‌انگیز و قدسی و الاهی باشد؛ یا از آن جهت که معتقد بودند تودۀ مردم اگر باور کنند که قوانینی که برای ایشان وضع شده از مقام پرجلال و قدرتی برخاسته، از آن قوانین بهتر اطاعت می‌کنند.»

شریعت را برای آدمی می‌فرستد و مجازات هر گناهی را او معین می‌کند؛ ملت این خدا «اسرائیل» نام دارد، که معنی آن دفاع کنندگان از خداست. دولت عبری از میان رفته بود، ولی هنوز هیکل وجود داشت؛ کاهنان یهودا، مانند پاپهای روم، کوشیدند تا آنچه را شاهان از نگاه داشتن آن عاجز مانده بودند و از دست رفته بود دوباره تجدید کنند. از همین جاست که واضح می‌شود چرا فرمان اول از «ده فرمان» صراحت دارد براینکه مجازات کفر و زندقه اعدام است، اگر چه شخص کافر از نزدیکترین نزدیکان شخص بوده باشد. کاهنانی که وضع قانون می‌کردند، مانند مردان پرهیزگاری که محاکم تفتیش افکار را در اروپا به راه انداخته بودند، چنان تصور می‌کردند که وحدت دینی شرط اساسی پیدا شدن نظم و تضامن اجتماعی است. همین تعصب دینی است که، چون با فکر برتری نژادی در نزد یهودیان توأم شد، سبب باقی ماندن یهودیان گردید و، در عین حال، مشکلات فراوانی برای این قوم فراهم آورد.

فرمان دوم، که در بالا بردن مفهوم ملی خدا سهم بسزایی دارد، مایۀ آن است که از شأن و منزلت هنر کاسته شود؛ چه، فرمان چنان است که هیچ‌گونه صورت مجسمی از خدا ساخته نشود. این فرمان مستلزم آن بود که سطح فکر یهودیان ترقی کند، زیرا با وجود آنکه در اسفار پنجگانه همه‌جا یهوه به صورت بشری توصیف شده بود، از هر خرافه و انسان منشی خدا جلو می‌گرفت، و خدا برتر از هر شکل و هر صورت تصور می‌شد. چنان خواسته شده بود که قوم یهود همه چیز خود را فدای دین کند؛ به این ترتیب در قلب مؤمنان یهود قدیم هیچ جای خالی برای علم و هنر باقی نمی‌ماند؛ حتی از علم نجوم هم چشم پوشیدند، تا مبادا خدایان باطل زیاد شود، یا آنکه کسی در اندیشۀ ستاره‌پرستی بیفتد و خدای دیگری جز خدای یگانه را پرستش کند. در هیکل سلیمان، پیش از آن زمان، عدۀ بیشماری صورتها و مجسمه‌ها وجود داشت، ولی در هیکل جدید چیزی از این قبیل دیده نمی‌شد.مجسمه‌ها را سابق بر آن از اورشلیم به بابل برده بودند، و چنان به نظر می‌رسد که این مجسمه‌ها را همراه با ظروف و اثاثۀ طلا و نقره دوباره به اورشلیم بازنگردانده‌اند. به همین جهت است که، پس از دورۀ اسارت یهودیان در بابل، هیچ‌گونه کار پیکرتراشی و نقاشی و نقش برجسته‌سازیی در میان یهودیان دیده نمی‌شود؛ پیش از آن نیز، جز در زمان سلیمان، که در واقع دورۀ بیگانه‌ای نسبت به عبرانیان بود، چنین بوده است. کاهنان از هنرهای گوناگون تنها معماری و موسیقی را جایز می‌دانستند. آوازها و سرودهایی که در هیکل خوانده می‌شد تنها عاملی بود که از سختی و تلخی زندگی مردم می‌کاست؛ مجموعه‌ای از نوازندگان آلات مختلف موسیقی «مانند یک نفر به یک آواز» با دستۀ خوانندگان در ترتیل مزامیر شرکت می‌کردند و به تسبیح و تقدیس هیکل و خداوند می‌پرداختند. «و داوود و تمامی خاندان اسرائیل با انواع آلات چوب سرو و بربط و رباب و دف و دهل و سنجها به حضور خداوند بازی می‌کردند.» ‌

فرمان سوم نمایندۀ تقوای شدید فرد یهودی بود. نه تنها بر وی حرام بود که «نام خدای پروردگار را بیهوده بر زبان براند»، بلکه اصلا و مطلقاً ذکر نام خدا حرمت داشت؛ هر وقت نام یهوه در دعا و نماز می‌آمد، بر وی واجب بود که، به جای آن، کلمۀ «ادونای» را، که به معنی پروردگار است، تلفظ کند. این اندازه خودداری و ترس از ذکر نام خدا فقط در میان هندوان نظیری دارد.

در زبان عبری (Yahveh) به صورت (Jhvh)، یعنی بدون اعراب، نوشته می‌شود. چون بنا بود که نام یهوه بر زبان جاری نشود، هر جا کلمۀ «یهوه» نوشته بود، بر روی آن اعراب می‌گذاشتند تا به صورت «ادونای» خوانده شود و بعدها این اعراب‌ها (a-o-a) را به همین ترتیب داخل در حروف کردند، و علمای کلام دورۀ نهضت و دورۀ اصلاح دینی به این ترتیب صورت غلط «Yehovah» را ساخته‌اند.

فرمان چهارم، روز تعطیل هفتگی را به نام سبت یا شنبه مقرر می‌دارد؛ این ترتیب پس از آن به صورت یکی از محکمترین سنتهای نوع بشر درآمده است. این نام- و شاید خود این عادت- از بابلیان به یهوه انتقال یافت؛ بابلیان روزهای حرام را که مخصوص روزه‌گرفتن و صلح و صفا بود شباتو می‌نامیدند. از این روز تعطیل هفتگی گذشته، اعیاد بزرگ دیگری نیز داشتند؛ از قبیل جشنهای کنعانی برای موسم درو کردن جو بود؛ شبوئوت، که بعدها به نام عید پنجاهه یا عید خمسین نامیده شد، به جشن پایان درو کردن گندم اختصاص داشت؛ عید میوه‌بندان جشن برداشت محصول درخت مو بود؛ عید فطر یا عید فصح مراسمی بود که در هنگام به دست آمدن نخستین نتایج گوسفندان برپا می‌داشتند؛ روش هشانه (رأس‌السنه) جشن مخصوص اول سال بود. بعدها تغییراتی در این اعیاد داده شد و آنها را نمایندۀ حوادث مهمی در تاریخ یهود قرار دادند. در نخستین روز ایام عید فصح بره یا بزغاله‌ای را می‌کشتند و می‌خوردند و خون آن را بر درها می‌پاشیدند؛ این، خود، علامت آن بود که خون نصیب خداوند است؛ بعدها کاهنان یهود این عادت را با داستان کشته شدن فرزندان اول مصریان پیوستگی دادند. بره، در ابتدا، برای یکی از قبایل کنعانی عنوان توتم داشت؛ عید فصح در میان کنعانیان عید قربانی کردن بره برای یکی از خدایان محلی بود. چون امروز در «سفر خروج» (باب ۱۲) داستان این عید را می‌خوانیم، و می‌بینیم که یهودیان زمان ما به همان نحوی که در زمانهای قدیم بوده مراسم آن را برپای می‌دارند، نیک در می‌یابیم که چه اندازه این رسم دینی قدمت دارد، و چه اندازه این ملت به آداب قدیمی خود پابند است.

در فرمان پنجم خانواده تقدیس می‌شود، و، از لحاظ سازمان اجتماعی، آن را در منزلتی قرار می‌دهد که تنها هیکل از آن بالاتر است. این اهمیت و احترامی که در آن زمان برای خانواده گذاشته شده بود، در تمام قرون وسطی و قرون جدید، در اروپا مراعات می‌شد؛ چون انقلاب صنعتی معاصر آغاز شد، مقام خانواده نیز متزلزل گردید و انحطاط یافت. خانوادۀ عبرانی، که در آن تسلط با پدر خانواده بود، سازمان اقتصادی و سیاسی وسیعی بود که تشکیل می‌شد از بزرگترین مرد زندار خانواده، و زنان و فرزندان ایشان، و غلامانی که ممکن بود در اختیار خانواده باشند. فایدۀ اقتصادی این اجتماع خانوادگی آن بود که مجموع آنها بر کاشتن زمین و بهره‌برداری از آن توانایی پیدا می‌کردند؛ ولی ارزش سیاسی آن در این بود که نظم اجتماعی استواری برقرار می‌ساخت، با وجود این نظم، جز در هنگام جنگ، ضرورتی برای موجود بودن دستگاه دولت و حکومت وجود نداشت، و تقریباً چیز زایدی به نظرمی‌رسید. قدرت پدر در خانواده عملا نامحدود بود؛ زمین تنها به او تعلق داشت، و فرزندانش تا زمانی می‌توانستند زنده بمانند که به فرمان او گردن نهند؛ در واقع خود وی عنوان دولت و حکومت را داشت. اگر فقیر بود، می‌توانست دختران خود را، پیش از بلوغ، به عنوان کنیز بفروشد و، با آنکه در امر شوهر دادن دختران گاهی خرسندی ایشان را نیز جلب می‌کرد، معمولا حق داشت بدون جلب رضای آنان به هر کس بخواهد شوهرشان دهد. در میان ایشان چنان شایع بود که پسر نتاج بیضۀ راست، و دختر نتاج بیضۀ چپ است، و معتقد بودند که بیضۀ چپ کوچکتر و ضعیفتر از بیضۀ راست است. در ابتدا مردی که زن می‌گرفت به خانۀ زن خود انتقال پیدا می‌کرد، و بر وی لازم بود «پدر و مادر را رها کند و به قبیلۀ زن خویش بپیوندد»، ولی پس از آنکه دستگاه سلطنت درست شد این عادت نیز رفته رفته از میان برخاست. فرمان یهوه به زن شوهردار چنین بود: «چشمت باید به شوهرت باشد، و او بر تو حکومت خواهد کرد.» با وجود آنکه، از لحاظ رسمی و تشریفاتی، زن در زیر فرمان مرد بود، اقتدار و احترام فراوان داشت؛ در تاریخ یهود نام زنهایی همچون سارا، راحیل، مریم، و استر جلب‌ توجه می‌کند. دبوره، زنی است که در عین حال از قضات بنی‌اسرائیل بود، و حلده زن دیگری است که یوشیا، دربارۀ کتابی کهنه که در هیکل یافته بودند، با وی مشورت کرد. زنی که چند فرزند می‌آورد مطمئن بود که مقام و احترامی پیدا کرده است، چه ملت کوچک یهود پیوسته آرزوی آن داشت که عدد افرادش افزایش پیدا کند؛ همان گونه که امروز در اسرائیل احساس خطر می‌شود، در آن زمان نیز قوم یهود از اقوامی که دور تا دور آنان را فراگرفته بودند می‌ترسیدند و احساس خطر می‌کردند. بهمین جهت بود که به مادری احترام می‌گذاشتند و عزوبت را خطا و گناهی تصور می‌کردند؛ از بیست سالگی ازدواج را اجباری ساخته بودند، و از این قاعده حتی کاهنان را نیز مستثنا نمی‌کردند؛ به دختران بیشوهری که در سالهای ازدواج بودند، و همچنین به زنان نازا، به چشم حقارت می‌نگریستند؛ بچه انداختن و فرزند کشتن و راههای دیگر جلوگیری از فراوان شدن نسل را از اعمال نفرت‌‌انگیز کافرانی می‌دانستند که گندشان بینی پروردگار را آزار می‌دهد. «و اما راحیل، چون دید که برای یعقوب اولادی نزایید، بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت: پسران به من بده، و الا می‌میرم.» زن کامل زنی بود که پیوسته در خانه و اطراف آن کار می‌کرد، و جز به شوهر و فرزندانش به چیزی نمی‌اندیشید. در کتاب امثال سلیمان (باب آخر) توصیفی از زن کمال مطلوب مرد به این صورت آمده است:

… زن صالحه را کیست که پیدا تواند کرد؟ قیمت او از لعلها گرانتر است. دل شوهرش بر او اعتماد دارد و محتاج منفعت نخواهد بود. برایش تمامی روزهای عمر خود خوبی خواهد کرد و نه بدی. پشم و کتان را می‌جوید و به دستهای خود با رغبت کار می‌کند. او مثل کشتیهای تجار است؛ خوراک خود را از دور می‌آورد. وقتی که هنوز شب است بر‌می‌خیزد و به اهل خانه‌اش خوراک و به کنیزانش حصۀ ایشان را می‌دهد. دربارۀ مزرعهفکر کرده آن را می‌خرد، و از کسب دستهای خود تاکستان غرس می‌نماید. کمر خود را با قوت می‌بندد و بازوهای خویش را قوی می‌سازد. تجارت خود را می‌بیند که نیکوست، چراغش در شب خاموش نمی‌شود. دستهای خود را به دوک دراز می‌کند و انگشتهایش چرخ را می‌گیرد. کفهای خود را برای فقیران مبسوط می‌سازد و دستهای خویش را برای مسکینان دراز می‌نماید. به جهت اهل خانه‌اش از برف نمی‌ترسد، زیرا که جمیع اهل خانۀ او به اطلس ملبس هستند. برای خود اسبابهای زینت می‌سازد. لباسش از کتان نازک و ارغوانی می‌باشد. شوهرش در دربارها معروف می‌باشد و در میان مشایخ ولایت می‌نشیند. جامه‌های کتان ساخته، آنها را می‌فروشد، و کمربندها به تاجران می‌دهد. قوت و عزت لباس اوست، و دربارۀ وقت آینده می‌خندد. دهان خود را به حکمت می‌گشاید، و تعلیم محبت‌آمیز بر زبان وی است. به رفتار اهل خانۀ خود متوجه می‌شود، و خوراک کاهلی نمی‌خورد. پسرانش برخاسته او را خوش حال می‌گویند و شوهرش نیز او را می‌ستاید… وی را از ثمرۀ دستهایش بدهید. و اعمالش او را نزد دروازه‌ها بستاید.

    البته چنین زنی، در نظر مرد، زن کمال مطلوب است؛ اگر گفتۀ اشعیا را باور کنیم (۳٫ ۱۶-۲۳)، زن اورشلیمی مانند همۀ زنان عالم بوده است؛ یعنی لباس زیبا و زینت را دوست می‌داشته و در صدد صید کردن مردان بوده است: «و خداوند می‌گویند: از این جهت که دختران صهیون متکبرند و با گردن افراشته و غمزات چشم راه می‌روند، و به ناز می‌خرامند، و به پایهای خویش خلخالها را به صدا می‌آورند … الخ». آیا ممکن است که مورخان همیشه، در مورد زن، ما را فریب داده باشند؟

در فرمان ششم از کمال مطلوبی سخن می‌رود که دست یافتن به آن بسیار دشوار است؛ در هیچ کتاب دیگر به اندازۀ اسفار عهد قدیم از آن همه آدمکشی گفتگو نمی‌شود؛ در همۀ فصول آن، یا از کشتن بحث می‌شود یا از تولید مثلی که جبران کشته‌ها را بکند. کشمکش دائمی میان اسباط، اختلافات حزبی، و عادت انتقام خون گرفتن میراثی، همه، ازعواملی بود که یکنواختی دوره‌های صلح نادر و کوتاه را در هم می‌شکست. انبیای بنی‌اسرائیل، با آنکه در گفته‌ها و شعرهای خود گاوآهن و داس را ستوده‌اند، خود از مبلغان صلح به شمار نمی‌روند؛ کاهنان - اگر به آنچه آنان در خطابه‌های خود از قول یهوه نقل کرده‌اند باور داشته باشیم - همان اندازه که به اندرز دادن علاقه‌مند بودند، به جنگ و خونریزی نیز حریص بودند. از میان نوزده پادشاه اسرائیل، هشت نفر آنها کشته شدند. عادت بر آن جاری بود که شهرهایی که تسخیر می‌کردند ویران کنند، و همۀ مردان آنجا را از دم شمشیر بگذرانند، و چنان زمین را تباه سازند که، جز پس از گذشتن زمان درازی، شایستۀ کشت و زرع نباشد، و در این کار با دیگر مردم زمان‌های گذشته شریک بودند. شاید شمارۀ کشتگان، که از گفته‌های ایشان به دست می‌آید، خالی از مبالغه نباشد. چه معقول نیست که، بدون داشتن ساز و برگ جدید جنگ، «بنی‌اسرائیل صد هزار پیادۀ آرامیان را در یک روز» کشته باشند. بنی‌اسرائیل چنان معقتد بودند که امت برگزیدۀ خدا هستند؛ این، خود سبب زیاد شدن غرور و نخوتی می‌شد که طبیعتاً در مردمی که از قابلیت و استعداد خود آگاهی دارند موجود است؛ نیز همین فکر برگزیدگی باعث آن بود که، هر چه بیشتر، از ازدواج با دیگر اقوام دامن فرو چینند و از لحاظ فکری و فرهنگی از دیگران دور بمانند، و خود را از جریانهای بین‌المللی کنار بگیرند؛ این، خود، امری است که اخلاف ایشان، در زمان حاضر، در صدد جبران آن برآمده‌اند. ولی این را باید گفت که تا حد زیادی واجد فضایل وابسته به صفات قومی خویش بودند: علت سختی و خشونت قوم یهود فراوانی نیروی حیات در نزد ایشان بود؛ گوشه‌گیری آنان از تقوای فراوان سرچشمه می‌گرفت؛ میل شدیدی که به کشمکش و کج‌خلقی نشان می‌دادند از این بود که بی‌اندازه حساسیت داشتند، و همین حساسیت سبب آن شد تا بزرگترین گنجینۀ ادبی را در خاور نزدیک از خود به یادگار بگذارند. همین تکبر و غرور و نژادی بهترین تکیه‌گاه شجاعت ایشان، در طول قرنهای متمادی شکنجه دیدن و بیچارگی، بوده است. آری، آدمی پیوسته چنان می‌شود که اوضاع و احوال بر آن گونه بودن ناچارش می‌سازد.

در فرمان هفتم، ازدواج به‌عنوان اساس خانواده شناخته می‌شود - همان‌گونه که فرمان پنجم خانواده را اساس اجتماع شناخته بود - و دین را تا آنجا که ممکن است به یاری ازدواج و هواداری از آن وا می‌دارد؛ از روابط جنسی پیش از ازدواج سخنی به میان نمی‌آید، ولی قاعده‌ها و مقرراتی می‌گذارد که بنابر آنها دختر باید، در روز ازدواج، دوشیزگی خود را اثبات کند، وگرنه او را سنگسار می‌کنند تا بمیرد. باوجود این، عمل زنا در میان قوم یهود انتشار داشت؛ چنانکه ظاهر است، پس از ویرانی سدوم و عموره نیز آن قوم از عمل لواط دست نکشیده‌اند. چون قانون و شریعت، بنابر آنچه ظاهر است، از همخوابگی با زنان بدکار بیگانه منعی نداشته، زنان سوری و موآبی و مدینی و دیگر «زنان بیگانه»، در سراسر راههای بزرگ، در کوهها یا زیر چادرها به سر می‌بردند و کار پیله‌وری و روسپیگری، هر دو، را با هم انجام می‌دادند. سلیمان در این قبیل کارها زیاد سختگیری نمی‌کرد، و به همین جهت، در قانونی که از آمدن این گونه زنان به اورشلیم جلو می‌گرفت، تسهیلاتی قائل شد، و عدد آنان در این شهر رو به افزایش رفت، و کار به جایی رسید که خود هیکل اورشلیم، در زمان مکابیان، به صورت فاحشه‌خانه‌ای درآمد و مایۀ خشم و شکایت یکی از مصلحان زمان شد.‌

البته مسائل عشقی نادر نبود، چه میان دو جنس تمایل فراوانی وجودداشت؛ «یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت کرد، و به سبب محبتی که به وی داشت در نظرش روزی چند نمود»؛ با وجود این، باید دانست که عشق و محبت در امر ازدواج و انتخاب همسر دخالت چندانی نداشته است. پیش از اسارت بنی‌اسرائیل، امر زناشویی جنبۀ عرفی و مدنی صرف داشت، که به وسیلۀ والدین عروس و داماد یا داماد و پدر عروس صورت می‌گرفت. در اسفار عهد قدیم شواهدی است که نشان می دهد که با اسیران هم ازداوج می‌کرده‌اند؛ یهوه همسری با زنان اسیر شده در جنگ‌ها را جایز می‌داند. چون شمارۀ زنان کاهش یافت، بزرگان «بنی بنیامین را امر فرموده، گفتند بروید در تاکستان‌ها در کمین باشید و نگاه کنید، و اینک اگر دختران شیلوه بیرون آیند تا با رقص کنندگان رقص کنند، آنگاه از تاکستان‌ها در آیید و، از دختران شیلوه، هر کس زن خود را ربوده به زمین بنیامین برود.» ولی این کار یک عمل استثنایی بود؛ سنت متعارف آن بود که زناشویی از طریق خرید و فروش صورت گیرد؛ یعقوب لیئه و راحیل را با کار خویش خریداری کرد، و بوعز نیز با دسترنج خویش روت زیبا را به چنگ آورد. هوشع نبی سخت از آن پشیمان بود که چرا همسر خود را پنجاه شکل خریده است. نامی که عبرانیان به زن همسر می‌دادند بلهه بود که معنی «مملوک» دارد. پدر عروس، در مقابل مهری که به عنوان بهای دختر خود دریافت می‌داشت، او را به داماد واگذار می‌کرد؛ این، خود، برای از میان بردن فاصله‌ای که میان بلوغ جنسی و بلوغ اقتصادی جوانان ممکن است وجود پیدا کند و اسباب خرابی اجتماع باشد، وسیلۀ بسیار سودمندی به شمار می‌رفت.

اگر مرد توانگر بود، می‌توانست چند زن برای خود انتخاب کند، و اگر زن مانند سارا نازا بود به شوهر خویش اجازه می‌داد تا برای خود همخوابه‌ای برگزیند؛ از همۀ این آداب و سنن، مقصود آن بود که نسل زیاد شود. قاعده چنان بود که، پس از آنکه لیئه و راحیل آن اندازه که می‌توانستند برای یعقوب فرزند زادند، کنیزکان خود را به وی ببخشند تا از آنان نیز فرزندانی برای وی پیدا شود. به زن اجازه داده نمی‌شد که بیکار بنشیند و فرزندی نیاورد؛ به همین جهت، چون برادری می‌مرد، بر برادر دیگر واجب بود که هراندازه هم که زن داشته باشد زن بیوۀ برادر خود را به زنی اختیار کند؛ اگر مرده برادر نداشت، این کار بر نزدیکترین خویشان واجب می‌شد. چون مالکیت فردی، در اجتماع یهودیان، اساس سازمان اقتصادی را تشکیل می‌داد، برای هر یک از زن و مرد، از لحاظ زناشویی، وضع خاصی وجود داشت؛ به این معنی که مرد می‌توانست بیش از یک زن بگیرد، ولی زن تنها متعلق به یک مرد بود. زنا در نزد آنان عبارت از این بود که مردی همخوابۀ زنی شود که آن زن را مرد دیگری خریده است؛ به همین جهت، در واقع، زنا عنوان تجاوز به حق مالکیت داشت، و زن و مرد زناکار، هر دو، به اعدام محکوم می‌شدند. فسق بر زن بی‌شوهر حرام بود، اما اگر مرد عزبی چنین می‌کرد عنوان گناه قابل آمرزشی داشت. مرد می‌توانست زن خود را طلاق گوید، ولی، پیش از زمان تلمود، طلاق گرفتن برای زن بسیار دشواری داشت؛ با وجود این، چنان به نظر می‌رسد که مردان از این تفوقی که بر زن داشتند زیاد استفاده نمی‌کردند؛ مرد یهودی از این لحاظ به صورت انسانی جلوه‌گر می‌شود که به زن و فرزندان خود کمال محبت و علاقه را دارد. اگر چه پایۀ زناشویی با عشق گذاشته نمی‌شد، غالباً پس از زناشویی چنین عشق و محبتی فراهم می‌آمد: «و اسحاق، رفقه را به خیمۀ مادر خود سارا آورد و او را به زنی گرفته، دل در او بست؛ و اسحاق بعد از وفات مادر خود تسلا یافت.» شاید در هیچ جای دنیا، به استثنای شرق دور، زندگانی خانوادگی به این درجه بلندی، که یهودیان به آن ‌ فرمان هشتم دربارۀ تضمین مالکیت فردی است؛ این امر با دین و خانواده سه رکن اساسی اجتماع عبری را می‌ساخته است. مالکیت تقریباً منحصر به زمین بود، چه یهودیان تا روزگار سلیمان جز آهنگری و کوزه‌گری صناعت دیگری نداشتند. حتی خود کشاورزی نیز ترقی چندان نداشت، و اکثریت مردم کارشان گله‌داری و تربیت چهارپایان و زراعت مو و زیتون و انجیر بود. بیشتر در زیر چادر به سر می‌بردند؛ این از آن جهت بود که برای کوچ کردن و در چراگاه تازه فرود آمدن دچار زحمت نشوند. پس از آنکه ثروت مردم زیاد شد و آنچه فراهم می‌آوردند بر نیازشان فزونی پیدا کرد، در خط بازرگانی افتادند؛ کالاهای یهودی، در نتیجۀ زبردستی و شکیبایی تاجران یهودی، در بازارهای دمشق و صور و صیدا و اطراف معبد رواج فراوان یافت. تا پیش از ایام اسارت، پول در میان ایشان رایج نبود، و مبادلۀ جنسی به وسیلۀ سیم و زر صورت می‌گرفت، که آنها را در هر معامله از نو وزن می‌کردند. در میان ایشان صرافان فراوان پیدا شدند که، برای کارهای بازرگانی واجرای طرحهای اقتصادی، سرمایۀ لازم را در اختیار اشخاص می‌گذاشتند. مایۀ شگفتی نیست که این «قرض‌دهندگان» عرصۀ هیکل اورشلیم را در محل داد و ستد خویش قرار داده باشند، چه این عادت در خاور نزدیک جاری بود و، در بسیاری از نقاط آن، هم امروز نیز چنین است. یهوه از جایگاه بلند خویش به این پولداران یهودی نظر مرحمت داشت؛ از سخنان او در این باره است که: «به امتهای بسیار قرض خواهی داد، ولی تو مدیون نخواهی شد»، و همین فلسفۀ بخشنده است که ثروت فراوانی برای قوم یهود فراهم ساخته، گو اینکه در زمان حاضر کسی در اندیشۀ آن نباشد که ریشۀ جمع مال یهودیان وحی آسمانی بوده است.

یهودیان، مانند دیگر مردم خاورنزدیک، اسیران جنگ و محکومان را به‌بندگی می‌گرفتند، و صدها هزار از این اسیران را در ساختمانهای عمومی، مانند هیکل و کاخ سلیمان، برای بریدن چوب و عملگی به کار می‌داشتند. ولی خواجۀ بنده حق کشتن او را نداشت، و بنده می‌توانست مالی به‌دست آورد و آزادی خود را بازخرد. چون شخص بدهکاری از پرداخت دین خود ناتوانی می‌نمود، وی را در مقابل بدهیی که داشت به بندگی می‌فروختند، یا پسران او را به جای وی در معرض فروش قرار می‌دادند؛ این رسم تا زمان حضرت مسیح برقرار بود. این را نیز باید گفت که صدقات فراوانی که مردم می‌دادند، و حمله‌های سختی که انبیا و کاهنان بر ضد بهره‌کشی از این گونه بندگان می‌کردند، سبب آن بود که تأثیر بد این سازمان بندگی در سرزمین یهودا خفیفتر از سایر نقاط خاور نزدیک باشد. یکی از دستورهای «شریعت موسی» آن بود که: «یکدیگر را مغبون مسازید.» و نیز از قوم یهود خواسته شده بود که، هر هفت سال یک بار، بندگان عبرانی را آزاد کنند و از وامی که به دیگران داده‌اند در گذرند. چون بعدها معلوم شد که این قانون چنان نیست که صاحبان بنده به آن خرسندی نشان دهند، قانون جشن پنجاه‌ساله وضع شد، و مقرر گردید که بندگان و وامداران در سر پنجاه سال آزاد شوند: «سال پنجاهم را تقدیس نمایید و در زمین برای جمیع ساکنانش آزادی را اعلام کنید. این برای شما یوبیل (= جشن) خواهد بود؛ و هر کس از شما بهملک خود برگردد، و هر کس از شما به قبیلۀ خود برگردد.»

دلیلی در دست نیست که این دستور و وصیت نیکو را به کار بسته باشند، خواه چنین باشد خواه نباشد، باید متوجه نعمت خودکاهنان در میان آن قوم باشیم، که از آموختن هیچ درس نیکوکاریی به مردم فروگذار نکرده‌اند: اگر «یکی از برادرانت فقیر باشد، دل خود را سخت مساز و دستت را بر برادر فقیر خود مبند، بلکه البته دست خود را بر او گشاده‌دار و به قدر کفایت موافق احتیاج به او قرض بده» - «از او ربا و سود مگیر.» تعطیل روز شنبه باید شامل همۀ کارگران باشد، حتی لازم است چهارپایان را نیز فراگیرد؛ خوشه‌هایی که در کشتزار بر زمین می‌افتد و میوه‌هایی که از درختان فرو می‌ریزد، بهرۀ فقیران است که آنها را برای خود جمع کنند. اگر چه این صدقات مخصوص خود یهودیان بوده، دربارۀ فقرای بیگانه نیز سفارش شده است که با آنان به نیکی رفتار کنند، و به آنان خوراک و مأوا بدهند. پیوسته به گوش یهودیان خوانده می‌شد که آن قوم نیز خود روزی بی جا و مأوا بودند و، در زمینی جز سرزمین خویش، روزگار را به اسارت و بندگی می‌گذرانیدند.

فرمان نهم آن بود که گواهان، شرافت و امانت مطلق را رعایت کنند؛ همین فرمان بود که شالودۀ مذهب را زیربنای تمامی شریعت یهود قرار داد. شخص گواه در یک مجلس دینی سوگند یاد می‌کرد، و تنها به این بس نمی‌کرد که، مانند آنچه در گذشته مرسوم بود، دست بر عورت کسی که برای او سوگند یاد می‌کند بگذارد، بلکه بایستی خدا را بر راستی گفتار خود گواه بگیرد و حکم قرار دهد. قانون چنان بود که اگر کسی شهادت دروغ بدهد، همان مجازاتی که بنا بود به متهم داده شود، و با شهادت وی از میان رفته است، در حق او اجرا شود. قانون یهود همه قانون دینی بود، و هیکل عنوان محکمه، و کاهنان عنوان قضات را داشتند و هر کس را که از اطاعت احکام کاهنان سرپیچی می‌کرد به اعدام محکوم می‌کردند. در پاره‌ای از حالات، حکم را به خدا وامی‌گذاشتند؛ اگر بزه متهم مشکوک بود، به او دستور می‌دادند که آب زهرآلود بنوشد. برای اجرای قانون، هیچ دستگاهی جز دستگاه دینی در کار نبود، و اجرای احکام را به ضمیر شخص و قضاوت افکار عمومی وامی‌گذاشتند. گناههای کوچک با اعتراف کردن و فدیه دادن قابل بخشایش بود. آدمکشی، ربودن اشخاص، بت‌پرستی، زنا، زدن والدین، دشنام دادن به ایشان، دزدیدن بندگان، یا «نزدیکی با چهارپایان»، به حکم یهوه، مجازات اعدام داشت؛ ولی اگر کسی غلامی را می‌کشت دیگر محکوم به اعدام نمی‌شد. کیفر جادوگری نیز اعدا مبود: «زن جاودگر را زنده مگذار.» یهوه راضی بود که، در مورد آدمکشی، خود مردم به اجرا کردن قانون برخیزند: «ولی خون، خود، قاتل را بکشد؛ هر گاه به او برخورد کند، او را بکشد.» با وجود این، بعضی از شهرها را به عنوان بست می‌شناختند، که بزهکار می‌توانست به آنجاها بگریزد؛ چون چنین می‌کرد، صاحب خون ناچار بود برای انتقام جستن درنگ کند. به طور کلی باید گفت که اساس مجازات قانون قصاص و معاملۀ به مثل بوده است: «و اگر اذیتی دیگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده، و چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، و دست به عوض دست، و پا به عوض پا، و داغ به عوض داغ، و زخم به عوض زخم، و لطمه به عوض لطمه»؛ به عقیدۀ ما اینها کمال مطلوبهایی بوده است که همۀ آنها به وجه اکمل تحقق نمی‌یافته. «شریعت موسی»، که لااقل پانزده قرن پس از قانون حموربی «تدوین شده»، از لحاظ جنایی مزیتی بر آن ندارد، و از جنبۀ قضایی باید گفت که رنگ ارتجاع و بازگشت به تسلط ابتدایی کهنه دارد.

از فرمان دهم معلوم می‌شود که چگونه به زن به عنوان ملک مرد نظر می‌کرده‌اند: «به خانۀ همسایه طمع مورز، و به زن همسایه‌ات و غلامش و کنیزش و گاوش و الاغش، و به‌هیچ چیزی که از آن همسایۀ تو باشد طمع مکن.» با وجود این، مضمون فرمان دهم قابل توجه و ستایش است، و اگر مردم به آن عمل می‌کردند، نیمی از پریشانی جهان از میان برمی‌خاست. از عجایب آنکه نیکوترین فرمان و دستور، در عین آنکه جزئی از «شریعت» یهود است، در میان این ده فرمان دیده نمی‌شود. مقصود ما چیزی است که در «سفر لاویان» (۱۹ و ۱۸) در میان «مخلوطی از احکام مکرر» آمده و نص آن از این عبارت کوتاه تجاوز نمی‌کند که: «همسایۀ خود را مثل خویشتن دوست بدار.»

به‌طور خلاصه باید گفت که ده فرمان قانونی عالی بوده است، و عیوب آن بر عیوب زمانی که در آن وضع شده فزونی نداشته؛ ولی محاسنی دارد که مخصوص به خود آن است. باید به خاطر داشته باشیم که این فرمانها تنها قانون بوده و چیزی بر آن اضافه نداشته و، بیش از آنکه نمایندۀ زندگی یهودیان باشد، «مدینۀ فاضلۀ کاهنانه‌ای» بوده است. مانند همۀ قوانین دیگر، هر وقت که آن را زیر پا می‌گذاشتند در چشم معتقدان به آن عزیز می‌شد، و هر گاه کسی به آن تجاوز می‌کرد به ستایش آن برمی‌خاستند، ولی تأثیر آن در رفتار قوم از بیشتر قوانین قضایی و اخلاقی کمتر نبود. مهمترین اثر آن این است که، به گفتۀ ‌هاینه، برای قوم یهود «وطن قابل حمل و نقلی» پدید آورده که در هنگام دربدری خود، که بلافاصله پس از وضع این قانون شروع شد و دو هزار سال طول کشید، آن وطن را با خود همراه داشته‌اند؛ و حکومت روحانی غیرقابل رؤیتی برقرار ساخته و با وجود پراکندگی، آنان را متحد نگاه داشته است؛ چنین بود که یهودیان، با وجود شکستهایی که در قرون طولانی دیده‌اند، غرور خود را از کف نداده و به صورت ملت غیرقابل زوالی درآمده‌اند.[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدی خراسانی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ویل دورانت، اهلِ کتابِ "شریعت موسی"، وبگاه تاریخ ما (تاریخ و تمدن جهان باستان)



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، اثر مشهور ویل دورانت


[برگشت به بالا]