وحید صابری فرزند ... در سال ... خورشيدی در كابل زاده شد. آموزشهای ابتدايی و متوسطه را در دبيرستان حبيبيه به پايان رساند و تحصیلاتعالی خود را در دانشکده ادبیات دانشگاه کابل ادامه داد و مدرک فوقليسانس را در رشتۀ زبان روسی بهدست آورد.[۱]
زمانی که هنوز دانشآموز بود آواز میخواند؛ اما كارهای هنری خود را بهصورت پیگير، پس از پايان تحصيلاتش آغاز كرد. به گفتۀ بابک سياوش، او نخست به گروه باران که در آن زمان يك گروه موفق هنری بهشمار میرفت، پيوست[٢]؛ اما او خود میگويد:
"گروه بارانی وجود نداشت، در آن زمان صنف یازده مکتب بودم و در لیسهی عالی حبیبیه درس میخواندم که موسیقی را آغاز کردم. یک روز آمر دیپارتمنت موسیقی بهدنبال متعلمینی بود که آوازشان نبستاً خوب باشد تا در کنسرتهایی که از طرف لیسهی حبیبیه برگزار میشد، آواز بخواند. من راستش، آهنگهای امانی را زیاد زمزمه میکردم و میخواستم از امانی تقلید کنم. وقتی که بچهها رخصت میشدند، میگفتند وحید، صدایت ای در دهن کوچه میآید یعنی تا دهن دروازهی مکتب میرسد. همین بود که مرا انتخاب کردند و عضو گروه دیپارتمنت موسيقی لیسه عالی حبیبیه شدم."[٣]
در سال ۱٣۵٧ خورشيدی، اولین آهنگ وحيد صابری زير نام "دختر دهقان منم" از طریق تلویزیون افغانستان پخش گردید.
"در آن زمان، داخل شدن در رادیو تلویزیون کاری دشوار بود، ماهها پشت دروازهی رادیو انتطار ماندم، یک روز مددی صاحب را کار داشتم، از پشت پنجره صدا میکردم مددی صاحب، مددی صاحب، که تصادفأ مددی صاحب بیرون آمد و عسکرها را گفت: اجازه بدهید، این جوان را. من به مددی صاحب گفتم که من امتحان دادم و کامیاب شدم. چطور میتوانم که فعالیت هنری خود را پیش ببرم؟ گفت برو بالا! وقتی که بالا رفتم، سخن کوتاه یک مردخدا پیدا شد که من مدیون احسان او هستم تا که بمیرم و او "ساحر هراتی" نام داشت که یک شاعر و آهنگساز خوب بود، یک آهنک مرا داد با مطلع "دختر دهقان منم" که اولین آهنگم، همین آهنگ بود."[۴]
در دوران جنگهای داخلی مجاهدين، وحيد صابری افغانستان را ترك گفت و به مسكو رفت و در آنجا اقامت گزيد. مشکلات مهاجرت و کارهای دشوار برای تأمين معيشت زندگی، چهارده سال او را از فعاليتهای هنری بازداشت. اما در سال ٢٠٠٨ ميلادی برای مدت شش ماه به هند رفت و چهل آهنگ جديد ثبت كرد.
"با تأسف که در مسکو بهعلت عدم وجود نوازندههای مجرب و شعرای خوب، نتوانستم فعالیت هنری داشته باشم، از همین لحاظ، ۱۴ سال بعد، سال گذشته سفری داشتم به هندوستان ... من شش ماه در هندوستان بودم. چهل آهنگ جدید ثبت کردم که البته این آهنگها، همرای موزیک هندی بهشکل زنده ثبت شده و موزیک دایرکتران خوب هندستان مرا در ثبت و ساختن آنها همراهی کردهاند. از جملهی اين چهل آهنگ، فقط ده آهنگ کلپ شده است که در ازبکستان کلپهای آنرا ثبت کردم."[۵]
وحید صابری بیش از صد آهنگ در آرشیف رادیو تلویزیون ملی افغانستان ضبط نموده است و از او تاکنون شش البوم به بازار آمده که چهار البوم آن بهنامهای "تقدیر" "بامیان" "وطنم کو" و" اندک اندک" در هندوستان تهیه گردیده است.[٦] در آهنگهای او تقليد از آوازخوان حنجرهطلايی افغانستان، فقيد احمدظاهر کاملاً آشکار است.
مکروریانها (مجتمعهاى مسکونی) هستند که توسط شوری سابق، در نواحی غربی شهر کابل احداث شدند و کار ساختمانی نخستین بلاکهاى آنها در اوایل دهه پنجاه آغاز شد.
در ابتدا، کارگران روسی که در افغانستان مستقر بودند، در نخستین بلاکهای مکروریانها اقامت داشتند. اما پس از ورود قشون سرخ به افغانستان در سال ١٣۵٨ خورشیدی، کار ساخت و ساز این بلاکها ادامه یافت و کارمندان دولتی در افغانستان نيز فرصت یافتند که آپارتمانهای این بلاکها را به شکل قرضه خریداری کنند.[٢]
مبلغی که کارمندان دولتی در بدل خریداری یک باب آپارتمان از این بلاکها به شکل ماهیانه میپرداختند، خیلی ناچيز بود و این قرضه تا دهها سال دوام میکرد و بنابر این هر مامور دولتی قادر بود صاحب یکی از این آپارتمانها شود. اما مشکلی که وجود داشت در بیشتر موارد برای خریداری این آپارتمانها، عضويت در حزب دمکراتيک خلق، شناخت کافی با مقامات و "واسطه معتبر" نیاز بود.[٣]
با این همه، حداقل این خوبی را داشت که تا حدودی برای کارمندان دولتی زمینه خریداری یک سرپناه از سوی دولت با قیمت خیلی ارزان فراهم شده بود.
در حال حاضر، این بلاکها، از نظر وضعیت ظاهری و تا حدودی سرسبزی و پاکی، در موقعیت نسبتاً بهتری قرار دارد و برای خانوادههایى که درآمد خوب دارند و میتوانند از عهده پرداخت حدود چهار صد دلار در ماه برآیند، محل مناسبی است. اما، در سالهای حاکمیت مجاهدين و گروه طالبان بر کابل، افراد با نفوذی که از مناطق مختلف افغانستان به این شهر آمده و در مکروریانها مستقر شده بودند، بيشتر در محلات اصلیشان شغل گاوداری و کشاورزی داشتند و از همین راه نان میخوردند. بنابر اين، با فراهم شدن شرايط، زمانی که در مکروریانها اقامت گزيدند، این حیوانات را نيز با خود آورده و در اتاقهای کوچک یک نفری و دو نفری آپارتمانهای که غصب نموده بودند، از آنها نگهداری میکردند.[۴]
هم اکنون حدود هفتادوپنجهزار آپارتمان در متجمعهای رهایشی مکروریانها در کابل وجود دارد که این آپارتمانها از دو اتاق تا پنج اتاق دارد و حدود یکصدودههزار شهروند کابل در آن سکونت دارند.[۵]
محمدرضاشاه پهلوی (زادهٔ ۴ آبان ۱۲۹۸ در تهران، درگذشتهٔ ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره) از ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا وقوع انقلاب ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پادشاه ایران بود. او با وقوع انقلاب ایران برکنار شد و از این رو آخرین شاه نظام سلطنتی در ایران بهشمار میآید.[۱]
محمدرضا پهلوی در روز ۴ آبان ۱۲۹۸ (۱ صفر ۱۳۳۸، ۲ عقرب ۱۲۹۸، ۲۶ اکتبر ۱۹۱۹) همزمان با خواهرش اشرف در محله سنگلج تهران بهدنیا آمد. پدر او "رضاخان میرپنج سوادکوهی" (بعدها رضاشاه پهلوی) و مادرش تاجالملوک آیرملو (بعدها "ملکهٔ مادر")[٢] دختر میرپنج تیمور آیرملو بود.
در سال ۱۳٠۴ خورشيدی، که هنوز بيش از ٦ سال نداشت، به سمت ولیعهد ایران تعیین شد و در ۱۳٠۵ خورشيدی تحصیلات رسمی خود را در مدرسه نظام تهران آغاز کرد.[٣]
کتابمقدس (به انگلیسی: The Bible)، به مجموعه کتابهای اطلاق میگردد، که الهی خوانده میشوند. بهطور کلی، این کتاب شامل ۶۶ کتاب است و به دو بخش «عهد عتیق» و «عهد جدید» تقسیم میشود.[۱] عهد عتیق از ۳۹ کتاب[٢] و عهد جدید از ۲۷ کتاب تشکیل شده است.[٣] یهودیان تنها «عهد عتیق» را بهعنوان کتاب آسمانی قبول دارند.[۴] اما بیشتر مسیحیان کل کتاب را بهعنوان کتاب آسمانی پذیرفتهاند. این كتاب در مدتی بیش از ۱۵۰۰ سال و بهوسیله چهل نویسنده مختلف، نوشته شده است.[۵]
کتابمقدس یکی از کهنترین کتابهای موجود در جهان است که قدیمترین بخش آن ۱۵٠٠ سال قبل از تولد عیسی مسیح و جدیدترین قسمت آن ۱۹٠٠ سال پيش به نگارش درآمده است.
واضح است که در طی مدت ۱٦٠٠ سال نگارش کتابمقدس نویسنده این کتاب یک شخص نبوده است. کسی دقیقاً نمیداند که چند نفر در نوشتن کتاب مقدس سهیم بودهاند. اما تعداد نویسندگان اين کتاب بهطور تقریب به ۴٠ نفر تخمینزده شده است.
یهودیان کار جمعآوری کتابمقدس را بهزبان عبری، پيش از تولد عيسی مسیح کاملاً بهاتمام رسانده بودند. این کتب، در واقع، شامل ٣۹ کتاب است که به کتابهای عهد عتیق مشهور هستند.
پس از عیسی میسح، کتابهای دیگری نيز بهنگارش درآمد و برخی از این کتابها وقايع تاریخی مربوط بهزندگی مسیح و پیروانش را ثبت کرده است و بعضی دیگر نامههایی هستند که از طرف رسولان مسیح به کلیساها بهمنظور یادآوری تعالیم عیسی مسیح و تشویق مسیحیان بهزندگی پاک و مقدس نوشته شدهاند. تعداد این کتب ۲۷ عدد است که بعدها بهنام کتابهای عهد جدید ناميده شدند.
كتاب مقدس درباره خود ادعا میكند كه تمام اين كتاب کلام خدا است. بنابر این، كتاب مقدس مدعی است: اشخاصی كه كتاب مقدس را نوشتند «به روحالقدس مجذوب شدند و تحت تأثیر روحالقدس بودند».
عهد عتيق يا تنخ (کتاب مقدس یهودیان)، در مسیحیت منظور بخش اول از دو بخش کتاب مقدس مسیحیان است. قسمت بيشتر اين نوشتههای مقدس بهزبان عبری و بخشی به زبان آرامی نگاشته شده است. در واقع، بهگفتۀ هنری هَلی، عهد عتیق شرح حال یک «قوم» است.[راهنمای کتاب مقدس، ص ۱٠]
عهد جدید، دومين بخشی از مجموعه کتاب مقدس است، که تنها مسیحیان به آن ايمان دارند و یهودیان آن را جزئی از کتاب مقدس خود نمیدانند. این بخش دربردارنده کتابها و رسالههایی است که از نظر محتوا، تاریخ نگارش و نویسنده متنوع اند. نکته جالب توجه درباره این مجموعه آن است که علاوه بر این که منبع اصلی اعتقادات و باورهای مسیحی است، منبع منحصر بهفرد زندگینامه و سیره عيسی مسيح و نیز تاریخ این دین تا پایان قرن اول است؛ بهگونهای که برای حوادثی که در سده اول مسیحی برای این دین پیش آمده، هیچ منبع دیگری غیر از عهد جدید در دسترس نیست.[سلیمانی، عبدالرحیم، عهد جدید تاریخ نگارش و نویسندگان، مجله هفت آسمان، ج ٣ و ۴] از این روی، هنری هَلی در «راهنمای کتاب مقدس» مینویسد:
«عهد جدید شرح حال یک «انسان» است. خدا «قوم» را آفرید و تقویت کرد تا از طریق آن، «انسان» را به جهان بفرستد.
خدا، خود «انسان» شد تا مردم بتوانند تصویری کامل و ملموس از خدا در یک شخص داشته باشند. خدا مانند عیسی است. عیسی خدای مجسم شده در شکل انسان است.
ظهور او بر زمین مهمترین رویداد در سراسر تاریخ است. عهد عتیق دنیا را برای ظهور او آماده میکند، عهد جدید آن را شرح میدهد.»[راهنمای کتاب مقدس، ص ۱٠]
[۱]- م. اچ. فينلی، در جستجوی حقيقت، ترجمۀ ط. ميکائيليان، انتشارات حيات ابدی، صص ۲-۳
[٢]- ويليام م. ميلر، مسيحيت چيست؟ ترجمۀ کمال مشيری، اسلام آباد: پين گرافکس (پرايئويت) لميتد، ص ۲۴
عهد عتيق جمعاً شامل ۲۴ کتاب است. اين رقم فقط مربوط به متن عبری عهد عتيق است؛ زيرا متن لاتينی آن که در قرن چهارم ميلادی توسط جرونيموی قديس از يونانی ترجمه شده و مورد پذيرش کليسای کاتوليک است، دربرگيرندۀ ۴٦ کتاب است. اما عهد عتيق مورد قبول کليسای پروتستان که توسط مارتين لوتر بهطور مستقيم از عبری ترجمه شده، بهدليل اينکه هفت کتاب آن از طرف لوتر بهرسميت شناخته نشده، شامل ۳۹ کتاب است.[شفا، شجاعالدين، تولد ديگر، پاورقی ص ۵٦]
[٣]- مسيحيت چيست؟، ص ٢۵
[۴]-
[۵]- پیوند مرده، دانشكدۀ الهیات مسیحی ۲۲۲؛ موسی اولین نویسندۀ کتاب مقدس است. در کتاب مقدس آمده که خدا بارها به موسی مأموریت داد تا همۀ آنچه را اتفاق میافتد در کتابی (طوماری) بنویسد. قوم بنیاسرائیل این رسالت را یافت که قسمتهای مختلف کتاب مقدس را جمعآوری کرده و با دقت از آنها مواظبت کند. در حدود ۴٠٠ سال قبل از میلاد مسیح مجموعۀ کتابهای عهد قدیم (تورات) بهصورت کامل جمعآوری گردید که در ابتدا قسمت عمدۀ آن به زبان عبری و قسمتهایی از کتاب عزرا و دانیال نبی بهزبان آرامی نوشته شده بودند. کتابهای عهد جدید (انجیل) چندین سال بعد از میلاد مسیح و بهزبان یونانی نوشته شدند، زیرا که زبان یونانی زبان بینالمللی آن دوران بوده است. در حدود ۱٠٠ سال پس از میلاد مسیح نوشتن کتابهای عهد جدید تمام شد. موسی در حدود ۱۵٠٠ سال قبل از مسیح میزیست، با این ترتیب، کتاب مقدس در یک فاصلۀ زمانی ۱٦٠٠ ساله نوشته شد. (رجوع شود به رسالۀ کوچک با فرنام «نامهای برای تو»، که توسط مسیحیان پروتستان در آلمان به نشر رسیده است، ص ۱۳)
[٦]-
[٧]-
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-
نمای قدیمی قصر دارالامان (تاج بیک) ٣٠ سال پیش حفیظالله امین در این قصر کشته شد
رویدادی که در ششمِ جدی سال ۱۳۵۸ اتفاق افتاد و افغانستان را زیر زنجیر تانکهای ارتش سرخ شوروی خُرد کرد، در صفحات تاریخ معاصر، بسیار شرمآور و خونین درج شده است؛ حادثهیی که با تبعاتِ خونبار و ویرانگرِ آن میتواند بزرگترین درس برای نسلهای پس از آن باشد.
سرهنگ رستم تورسولوکوف (Rustam Tursunkulov)، فرمانده نیروهای مسلمان اتحاد جماهیر شوروی: «وقتی وارد محل خدمت شدم کاملاً تعجب کردم، که اکثر نیروها از اهالی آسیای میانه بودند: تاجیکها، ازبکها و تعدادی ترکمنها. به ما یونیفورمهای داده بودند که هیچ نشانهای رویشان نبود و بدن ما را به خارش انداخته، زیرا از پشم شتر بافته شده بودند. نمیدانستیم چرا ما را جمع کردهاند. باید به یاد داشته باشیم که در سالهای ۱۹٧٠، سرویسهای مخفی واقعاً پنهانکار بودند.»
رستم تورسولوکوف، شهروند ازبکستان، یکی از افسرانی بود که در ششمِ جدی، در ماموریت حمله به قصر دارالامان (تاج بیک) که منجر به کشتهشدن حفیظالله امین، دبیرکل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و رئیسجمهوری آن کشور با دو پسرش شد، شرکت داشت. او پس از گذشت سیسال پارهای از جزئیات این رویداد را، در گفتوگو با داوود ناجی، بیان کرد.
رستم تورسولوکوف، شهروند ازبکستان، در سال ١٣۵٨ خورشیدی افسر ارتش شوروی سابق بود، او یکی از افسرانی بود که در ماموریت حمله به قصر دارالامان بود که در نتیجهی آن حفیظالله امین دبیرکل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و رئیس جمهوری آن کشور با دو پسرش کشته شدند.
با آنکه سیسال از این حادثه میگذرد اما افغانها در مورد جزئیات این حادثه چیز زیادی نمیدانند، از جمله اینکه حمله چطور سازماندهی شده بود، دقیقاً چند نفر در این حادثه کشته شدند و جسد کشتهشدگان از جمله حفیظالله امین در کجا دفن شدند؟
این افسر پیشین ارتش شوروی بعد از سیسال جزئیاتی را در مورد این حادثه از جمله محل دفن حفیظالله امین بر زبان آورد. در زیر مصاحبه بیبیسی با رستم توسلوکوف را میخوانید، این مصاحبه در برنامه ویتنس (Witness) انجام شده و بیبیسی در این برنامه نجیبه زیری را که در هنگام حمله به قصر تاج بیک ١١ ساله بود، نیز دعوت کرده بود تا او نیز سوالاتی را از رستم بپرسد.
افسر ارتش سرخ در آغاز از نجیه زیری بسیار عذرخواهی کرد و گفت از آنچه آنشب بر او، خانوادهاش و مادرش گذشته است، بسیار متاثر است و او بهعنوان یک افسر راهی جز اطاعت از فرمان فرماندهانش نداشته است.
قصر تاج بیک به قصر دارالامان نیز مشهور است، حفیظالله امین مدتی قبل از کشتهشدن به این قصر منتقل شده بود
رستم توسلوکوف: در ششم جدی (دی) سیسال قبل، من جوان ٢٣ ساله بودم و جز کندکی (گردان) بودم که از مسلمانهای شوروی سابق یعنی ازبکها و تاجیکها تشکیل شده بود و ماموریت ما حمله به قصر تاج بیک بود. همهی ما لباس افغانی داشتیم بهگونهی وارد کابل شده بودیم که گویا یک واحد نظامی از شمال افغانستان به پایتخت آمدهاند؛ ولی همهی ما افسران و سربازان متعلق به ارتش شوروی سابق بودیم.
در روز حمله ما بازو بندهای سفید داشتیم این تنها نشانهای بود که مشخص میکرد ما جز این نیروهای ویژه هستیم.
● چند روز قبل از حمله به قصر و حفیظالله امین آنجا مستقر شده بودید؟
رستم توسلوکوف: فقط چند هفته قبل، در پنجم دسامبر بین حفیظالله امین و شوروی معاهدهی امضا شد که اجازه میداد کمکهای نظامی شوروی وارد افغانستان شود. و بعد از پنج دسامبر بخشی از نیروهای شوروی شروع کردند به وارد شدند به افغانستان.ما زیر نظر یک افسرا افغان بهنام جانداد بودیم و ما بهعنوان محافظ وارد افغانستان شده بودیم.
در روز شش جدی، قرار بود حملهی ما به قصر تاج بیک ساعت هفتوسی دقیقه شب بهوقت محلی آغاز شود اما چون حفیظالله امین مسموم شده بود، و شک کرده بود که ممکن است اتفاقی بیافتد، چون امین پزشک افغان را خواسته بود و به پزشک شوروی که آنجا بود دیگر اعتمادی نداشت و همچنین تمامی نورافگنهای اطراف قصر بر خلاف معمول روشن شدند و این برای ما زنگ خطر بود که ممکن است عملیات افشا شود.
از سوی دیگر بین ما و تیمی از اعضای کجیبی که در درون قصر بودند، سؤتفاهمی رخداده بود.
چون یا نباید کسی در قصر مسموم میشد و یا اگر مسموم میشدند این مسمومیت باید شدید میبود. اما مسمومشدن امین آنهم در حد کم، او را مشکوک کرد و هر لحظه ممکن بود برنامه حمله به او افشا شود (حفیظالله امین در روز ششم جدی در حالیکه شماری از اعضای کابینهاش نیز با او بودند، با خوردن سوپ آلوده به سم، مسموم شده بود او فوراً پزشک مخصوصش را خواست و معدهاش را شست.)
بنابراین، ما عملیات را ١۵ دقیقه قبل از زمان مشخص شده شروع کردیم. جانداد کسی بود که مسایل نظامی را خیلی خوب میدانست و ما او را میشناختیم.
من یک جوان بیستوسه ساله بودم اما قلبم تکان خورد وقتی به ما دستور دادند که هر جنبندهای را که در قصر باشد به گلوله ببندید.
این یک دستور نظامی بود، من امروز که سیسال از آنروز میگذرد، بسیار برای آنچه (در ششم جدی) اتفاق افتاد متاسفم و از تمامی کسانی که در آن حادثه آسیب دیدند عذر میخواهم.
ولی ما آنگونه که دستور بود عمل نکردیم، اگر چنان میکردیم باید همه کسانی که در قصر بودند کشته میشدند در حالیکه خوشبختانه چنین نشد.
● برخی از شاهدان میگویند، آنشب تمام شب شلیک ادامه داشت درست است؟
رستم توسلوکوف: نه من دقیقاً یادم نیست ولی افراد مسئول که زمان را قید کرده بودند، بعدها گفتند که حفیظالله امین ۴٣ دقیقه مقاومت کرد.
بعد از ورود ما به قصر و اینکه مسلم شد امین کشته شده، به ما دستور داده شد که با زنان و کودکانی که در قصر هستند و افراد دیگری که آنجا هستند و زنده ماندهاند، بامهربانی برخورد کنید. لذا ما لباسهای گرم خود را به آنها دادیم، به کسانی که زنده مانده بودند غذا دادیم و سعی کردیم به آنها کمک کنیم.
● بعداً کسانی که در قصر اسیر شده بودند کجا شدند؟
رستم توسلوکوف: آنها سه روز در قرارگاه ما ماندند، بعداً آنها تحویل دولت افغانستان داده شد.
● بهیاد دارید آنشب چند نفر در قصر تاج بیک کشته شدند؟
رستم توسلوکوف: هشت یا نه افغان بهشمول حفیظالله امین که رئیس جمهوری بود، با دو پسرش و خانم وزیر خارجه نیز در میان کشته شدهگان بود. البته او (خانم وزیر خارجه) در وضعیت بدی بین ما و کسانی که در درون قصر مقاومت میکردند، گیر افتاده بود. ۹ سرباز روسی نیز در آنشب کشته شدند.
● جسد کشتهشدگان از جمله جسد حفیظالله امین را چه کردید؟ هنوز افغانها در این مورد چیزی نمیدانند.
رستم توسلوکوف: جسد امین و دیگر کشتهشدگان را در قالین پیچانیدیم و آنسوتر از قصر تاج بیک دفنشان کردیم.
● چقدر آنسوتر از قصر؟ در همان نزدیکیها؟
رستم توسلوکوف: چند متر آنطرفتر در پشت قصر تاج بیک.
● چگونه امین را شناختید؟
رستم توسلوکوف: در لباس زیر بود خیلی بهسادگی شناسایی شد.
● گفته میشود باز داشتهای گستردهای هم در آنشب انجام شد درست است؟
رستم توسلوکوف: فکر میکنم حدود هزار و هفتصد نفر در آنشب بازداشت شدند.
● بعد از آنهم شما در افغانستان ماندید؟
رستم توسلوکوف: بلی من در آنجا بودم اما دیگر با چنان ماموریتی مواجه نشدم.
● بعدها در افغانستان شایع شده بود که اگر حفیظالله امین مقاومت نظامی نمیکرد، بازداشت و محاکمه میشد. یعنی کشته نمیشد؟
رستم توسلوکوف: ما ماموریتی برای دستگیری کسی نداشتیم.[۱]
نجیبه زیری: من خیلی ترسیده بودم و نمیتوانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک کرد و ما را بهسمت در خروجی قصر آوردند.
نجیبه زیری اکنون نجيبه لېمه دختر صالحمحمد زیری (زادهی ۲۹ آذر ۱۳۴۷ خورشیدی در کابل)، روزنامهنگار و مجری بخش پشتو رادیو بیبیسی، تحصیلات ابتدایی را در کابل و تحصیلات عالی را در دانشگاه دولتی مسکو به پایان برد. سپس، بهسال ١٩٩٠ میلادی، مدرک فوقلیسانس را در رشتهی ژورنالیسم بهدست آورد.
او در سال ١٩٩١، کار را در باخترآژانس آغاز کرد و در همانسال، با خانواده به انگلستان پناهنده شد. در ماه مه سال ١٩٩٢، در بخش پشتو رادیو بیبیسی استخدام شد.
نجيبه لېمه
در ششم جدی ١٣۵٨ خورشیدی نیروهای ویژهی شوروی سابق به قصر تاج بیک حمله کردند و حفیظالله امین رئیس جمهوری افغانستان و دبیرکل حزب دموکراتیک خلق را کشتند، دو پسر امین و شماری دیگر از نزدیکان او نیز در این حمله کشته شد. حفیظالله امین در آنروز شماری از اعضای کابینهاش را برا صرف نان چاشت (ناهار) دعوت کرده بود. نجیبه زیری که پدرش در آنزمان وزیر صحت (بهداشت) بود، یکی از مهمانان آن روز قصر بود او که با اشتیاق کودکانه به قصر رفته بود، سر از بازداشتگاه و زندان درآورد و خاطرهی آن روز بهعنوان یکی از تلخترین خاطرات زندگیاش باقی ماند. او یکی از معدود شاهدان روز ششم جدی در قصر تاج بیک است در گفتگویی که با او داشتم نخست از او پرسیدم:
بعد از سیسال هنوز روز ششم جدی ١٣۵٨ را بهیاد میآورید؟ برای شما این روز چطور آغاز شد؟
نجیبه زیری: کاملاً بهیاد دارم، مثل اینکه همین چند روز پیش بود، یادم هست که پدربزرگم از قندهار آمده بود کابل، قرار بود برای نان چاشت (ناهار) خانهی یکی از خویشاوندان برویم. برای رفتن به آنجا آماده میشدیم که تلفون زنگ زد، خانم حفیظالله امین بود (بانوی اول افغانستان) از مادرم خواست تا برای نان چاشت به قصرتاج بیک که تازه خانوادهی رئیسجمهوری به آنجا منتقل شده بودند، برویم.
مادر شما قبل از آن خانم امین را دیده بود؟ باهم آشنا بودند؟ البته میدانم که پدر شما وزیر بود ولی فقط میخواستم توضیح دهید که مادر شما قبلاً هم بانوی اول افغانستان را دیده بود؟
نجیبه زیری: بلی بلی قبلاً چند بار همدیگر را دیده بودند و آشنایی خانوادهی ما با خانوادهی امین به سالها قبل بر میگشت، اما باید بگویم که در آستانهی شش جدی روابط میان پدرم و امین چندان خوب نبود بههمین دلیل پدرم را به وزارت صحت گماشته بود و تصدی وزارت صحت برای کسی که از اعضای ارشد حزب بود یعنی کنار زدن او از حلقه تصمیمگیریهای مهم سیاسی. البته اضافه کنم که این حرفها را آنزمان نمیفهمیدم حالا که بزرگ شدهام متوجه میشوم.
خلاصه من و برادرم هارون که از من بزرگتر بود خیلی خوشحال شدیم - از دعوت به قصر - با اصرار دست به دامان مادر شدیم که از رفتن به مهمانی خویشاوندان بگذرد و برویم قصر و مهمانی شاهانه، که ای کاش نرفته بودیم و بعد از آن بارها اظهار پشیمانی کردیم. قصه کوتاه که راهی قصر شدیم راننده ما از پنجشیر بود خدا مغفرتش کند.
چند نفر بودید؟
نجیبه زیری: من بودم، مادرم که هفت ماه حامله بود، برادرم و راننده ما که سالم نام داشت و خیلی دوستش داشتیم او واقعاً مثل یکی از اعضای خانوادهی ما بود.
پدرتان چی؟ با شما نبود؟
نجیبه زیری: نه پدرم رفته بود سرکار، خلاصه بهسوی قصر تاج بیک حرکت کردیم، هنوز ورودی قصر را بهیاد دارم و هیچوقت از یادم نخواهد رفت، شاید ذهن کودکانه من خیلی تحت تاثیر منظره با شکوه ورودی قصر قرار گرفته است. تا آنروز چنین چیزی ندیده بودم، مخصوصاً آن قندیلها و چلچراغهای بزرگش، همهجا برق میزد. خیلی شبیه خانههای مجللی که آدم در فیلمهای بالیود میبیند. خیلی مجلل بود.
خانم امین آمد، او آدمی بود که خیلی لباس ساده میپوشید، لباس ساده محلی افغانی. وقتی ما به آنجا رسیدیم، خانمهای شماری دیگر از وزرا نیز آنجا بودند.
وزرا هم همانجا بود همه با هم بودید؟
نجیبه زیری: نه نه مردان جدا بودند و خانمها جدا، دقیقاً مثل یک مهمانی سنتی افغانی.
زمان را بهیاد دارید؟ منظورم اینکه چند شنبه بود؟
نجیبه زیری: دقیقاً، پنجشبنه بود خوب بهیاد دارم، روز هفت ثور نیز پنجشنبه بود از آن به بعد مدتی رایج شده بود که پنجشنبهها را روزهای خطرناک میگفتند. (باخنده)
خلاصه که خانم امین در ابتدا قسمتهایی از قصر را نشان داد که اینجا را دارند کار میکنند، اینجا را رنگ میکنند و فلانجا قرار است اینطوری تغییر کند. القصه وقت صرف غذا شد، میز مجللی چیده شد.
راستی یک چیز را یادم رفت بگویم که در کنار آشپزخانه اتاقی بود که گروهی از شورویها، در آنجا بودند، خانم امین هنگامی که قسمتهایی از قصر را به ما نشان میداد به مادرم گفت، اینها شورویها هستند و کارشان این است که غذا را قبل آنکه صرف شود، بررسی و نظارت میکنند. در میان آنها یک زن که چشمان آبی و موهای طلایی داشت نیز بود، موهایش را از پشت بسته بود.
(لازم به یادآوری است که شماری از مشاوران روسی قبل از هجوم ارتش این کشور در افغانستان بودند و در ادارات مختلف دولتی مسئولیت داشتند.)
خلاصه میز غذا چیده شد، اول برای ما سوپ آوردند، دقیقاً بهیاد دارم که این خانم روسی بهنحوی نگذاشت که مادرم سوپ را کامل بخورد، متوجه شدم که یکطوری که مادرم و دیگران زیاد متوجه نشدند، سوپ مادرم را برداشت.
آنچه که بعد از آن به یادم میآید این است که بعد از غذا خواب شدیدی بر ما حمله کرد، مثل خوابهایی که در روزهای گرم تابستان هنگام ظهر بهسراغ آدم میآید.
اما آنموقع زمستان بود و سرد با آن روزهای کوتاه و شبها دراز ...
نجیبه زیری: دقیقاً، ولی همه را خواب گرفته بود، عدهای رفتند؟ مثل اینکه حس کردند که اتفاقی افتاده چون چنان خواب سنگین در آنموقع از روز واقعاً عادی نبود.
مادرم ماند، بعدها خودش میگفت که چون حامله بوده خواسته که کمی صبر کند تا وضعش بهتر شود.
مرا خواب برد. بعدها مادرم میگفت که اندکی بعد فضای قصر کمکم آشفته شد و حفیظالله امین دکتر مخصوصش را که «تورهکی» نام داشت صدا کرد و معدهاش را شستشو کرد.
مادرم میگفت که برای او هم دارو آورده بودند. خلاصه من خواب بودم. که ناگهان با صدای انفجار قوی از خواب پریدم، تلویزیون در اتاق روشن بود خوب بهیاد دارم که آهنگی از شاهولی را پخش میکرد.
مادرم صدا زد که سالن را ترک کنید، همیشه وقتی خطری احساس میشد میگفتند از کنار پنجرهها دور باشید.
همه به دهلیز (راهرو) آمدیم، من آنجا حفیظالله امین را دیدم، در لباس خواب، دیدن امین در لباس خواب و در هیات یک آدم عادی خیلی برایم جالب بود، آدمی را که همیشه در تلویزیون میبینی که فرمان میدهد و خطابه ایراد میکند و لباس رسمی به تن دارد. یکباره در لباس خواب؟ بسیار عجیب بود برای من.
در کنار حفیظالله امین عبدالرحمن پسرش بود که او هم در همین روز کشته شد.
شما عبدالرحمن را هم میشناختید؟
نجیبه زیری: آره آره همه اعضای خانوادهی امین را میشناختم. آنها از همدیگر میپرسیدند کیست کیست کیست؟ یادم هست که یکبار زن امین گفت: «میآورم و رفت. اندکی بعد با چند قبضه سلاح آمد. دختر امین دچار ضعف شد و همانجا افتاد.»
چند ساله بود دختر امین؟
نجیبه زیری: دقیقاً نمیدانم ١٢ یا ١٣ شاید. مادرم بعدها میگفت در چشم امین چیزی دیدم که بسیار ترسیدم و متوجه شدم که در جای مناسبی نیستم و هر بلایی که بر سر خانوادهی امین بیاید دامن ما را هم خواهد گرفت.
من یادم هست که مادرم به یکی از آدمهایی که آنجا بود گفت برادر ما را از اینجا بیرون بکش. او بلافاصله گفت بیا خواهر، من برادرم و مادرم با این مرد رفتیم بهسمت دیگر قصر و وارد یک اتاق شدیم.
مادرم گفت با وسایلی که در اتاق بود راه در را ببندیم. کوچها (موبل)ها را اینطرفتر کشید و به من و برادرم گفت، پشت موبلها دراز بکشیم.
مادرم پیوسته میگفت، خوابتان نبرد، سورهی الحمد را بخوانید، دعا کنید هرچه یاد دارید بخوانید، سعی کنید بیدار باشید. خودش پی هم آیتالکرسی را میخواند. صدای شلیک هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.
غیر از اینکه خواب بر شما غلبه میکرد آیا ناراحتی دیگری هم داشتید؟
نجیبه زیری: نه نه فقط خواب، خواب شدید. مردی که مارا به آن اتاق آورده بود خودش هم با ما همانجا ماند، کنار پنجره ایستاده بود و پیهم میگفت که در بیرون چه میگذرد. میگفت قصر را با توپ میزنند و مادرم با اصرار به او میگفت از کنار پنجره دور شو. در همین زمان بود که مرد آخ خ خ کرد و بازویش را با دستش محکم گرفت، او مجروح شده بود.
مادرم دست او را با دستمالی بست و گفت دستت را بالا بگیر و دیگر بهسمت پنجره نرو.
نمیدانم چه مدتی؟ شاید یکی دو ساعت گذشت که صدایی را از پشت در شنیدیم. صاحب صدا فارسیزبان بود لهجه تاجیکستانی داشت و شمرده شمرده حرف میزد: «ما تا چهار میشماریم در را باز کنید». و بعد شروع میکرد به شمردن: «یک یکونیم دو ... مادرم نگران شد و با لهجه غلیظ پشو صدا کرد: اطفال اطفال زنان. صدای آنطرف در دوباره تکرار کرد، سلاح خود را بگذارید تا چهار میشماریم در را باز کنید دوباره شروع کرد به شمردن: یک یکونیم مادرم به مردی که با ما در اتاق بود گفت در را باز کن که مارا نکشند.
در را که باز کردیم ١٠ یا ١٢ نفر مسلح بودند که سلاحهای خود را بهطرف در اتاقی که ما در آن بودیم، نشانه رفته بودند. ما را که دیدند ابتدا آن مرد را بازرسی کردند.
من خیلی ترسیده بودم و نمیتوانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک کرد و مارا بهسمت در خروجی قصر آوردند.
همان و رودی قصر که چند ساعت پیش محو شکوه و زیباییاش شده بودم بهطرز وحشتناکی، بههمریخته بود، چلچراغها شکسته بودند، راه پلهها پر از شیشههای شکسته بود، لولههای آب پاره شده بود و آب قالینهای راه رو را تر (خیس) کرده بود. مردهها در راه پلهها افتاده بودند. مادرم پیوسته میگفت به مردهها نگاه نکن به مردهها نگاه نکن به اطراف خود نبین.
بالاخره خواب از چشم شما پریده بود؟ یا هنوز خوابآلود بودید؟
نجیبه زیری: خوابم پریده بود اما نمیتوانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک میکرد و تمام ترسم این بود که مادرم را گم نکنم.
ما را آوردند به یک اتاقی که در آنجا خانم امین نیز نشسته بود، گریه میکرد و به مادرم میگفت، بیوه شدم، کشتند، شوهرم را کشتند، پسرانم را کشتند. پیش چشمم کشتند مادرم گریه میکرد و میگفت چی شده گپ چیست؟
شماری از افسران افغان آنجا بودند که کلاه بهسر نداشتند، سر و وضعشان آشفته بود، تمام کسانی که در قصر زنده مانده بودند همه را آورده بودند در آن اتاق دو دختر امین هم آنجا بودند که زخمی بودند و ناله میکردند که درد داریم. اما پاهای آنها را که زخمی شده بود بسته بودند. مادر خانم امین آنجا بود زنی پیری بود که پیهم سرفه میکرد عروس امین آنجا بود که شوهرش (عبدالرحمن) چند لحظه پیش کشته شده بود. یک پسر چهارماهه در بغلش بود.
ما را روی چوکی (صندلی)های آهنی نشاندند، بعد از مدتی سربازان افغان و شوروی آمدند و صدا کردند که مردان از اینجا بیرون شوند.
به یادداری که چه موقع از شب بود؟
نجیبه زیری: فکر میکردم حوالی ساعت ٢ یا ٣ شب بوده باشد. بعدتر برای ما کنسرو آوردند، کمی که گذشت یک مرد قد بلند آمد و به خانم امین گفت: «کشتماش حقش بود بسیار ظلم کرده بود.» خانم امین در پاسخش گفت به زنش میگویی؟ تف به روی تو، تو چگونه مردی هستی؟
در این اتاق غیر از شما و خانواده امین کسی دیگری هم بود؟
نجیبه زیری: بهیاد میآورم که آنجا یک افسر دیگر هم بود.
حوالی نصف شب ما را از آنجا بیرون کردند و سوار یک جیپ روسی کردند، راننده ما کشته شده بود، بعدها عدهای میگفتند که گلوله خورده و عدهای هم میگفتند از سرما مرده، او با آنکه میتوانست فرار کند اما شاید منتظر ما بود و تا دم مرگ منتظر مانده بود. ما را در یک قرارگاه نظامی روسها بردند، آنجا که رفتیم یک بخاری بود اتاق گرم بود، کسی که کمکم فارسی میفهمید برای ما چای آورد.اتاق گرمی بود. دو یا سه روز آنجا ماندیم.
در این دو سه روز کسی از شما بازجویی کرد؟
نجیبه زیری: نه چیزی بهیاد ندارم صرفاً بهیادم هست یکی از روزها چند افغان آنجا آمدند که ما با دیدن آنها بسیار خوشحال شدیم، مادرم از آنها پرسید که شما از صالحمحمد زیری یعنی از پدرم، خبر دارید؟ آنها گفتند او زندانی است، بعد فهمیدیم که پدرم از کار برای صرف نان چاشت (ناهار) به قصر آمده بوده از همان سوپ مسمومکننده خورده و بعد رفته خانه و وضعش خراب شده و بعد وقتیکه دولت به رهبری کارمل اعلام کرده بود که تمام وزرا به مرکز رادیو افغانستان بیایند، پدرم رفته بود و خود را به دولت معرفی کرده بود. و از آنجا پدرم را به زندان پلچرخی برده بودند. اما در این مدت نه ما از پدرم خبر داشتیم و نه او از ما.
بعد از روز دوم بود یا سوم که گروهی از سربازان و افسران افغان آمدند و گفتند شما را از اینجا میبریم و آزاد میکنیم خیلی خوشحال شده بودیم. ولی ما آزاد نشدیم ما را به مرکز (اکسا) آوردند که در مرکز شهر بود ما را در یک اتاق نسبتاً پاک و مرتب جا دادند و یک آقایی آمد و بسیار با مهربانی با ما رفتار کرد برای ما کباب آورد و دوباره وعده داد که شما آزاد میشوید، اما آنجا هم ما دو روز ماندیم.
شما چگونه متوجه شدید که آنجا مرکز اکسا است؟
نجیبه زیری: معلوم بود شیشه تمامی کلکینها (پنجرهها) را رنگ کرده بودند حتی وقتی میخواستی دستشویی بروی یک سرباز فاصله اتاق تا دم در دستشوی همرایات میکرد از تمامی وضعیت ظاهری آنجا معلوم بود که محلی برای تحقیق و بازجویی است.
خلاصه بعد از سه روز باز هم ما را سوار جیپ روسی کردند، در راه مادرم مسجد شاه دو شمشیره را دید و دعا کرد. مسجد شاه دو شمشیره از خانه ما دور نبود اما متوجه شدیم که موتر همچنان از شهر دور میشود، یادم نرود بگویم که شب بود وقتی داخل محوطه زندان ما را از موتر (خودرو) پیاده کردند آنجا متوجه شدیم مادرم داد زد که وای خدایا ما بندی (زندانی) شدیم.
خلاصه ما را بردند بهطرف سلولهای زندان اولین چیزی که از زندانبانان شنیدیم این بود که به مادرم و خانم امین گفتند: شوهران شما صدها تن را در این سلولها زندانی کرده بودند، شوهران شما ظالم بودند، مادرم در جوابش گفت آن کار را شوهران ما کردهاند. چه ربطی به ما دارد و چرا ما باید جزایش را بکشیم؟ با این جواب مادرم زندانبانان چیزی نگفتند.
در دهلیزی که ما را بردند سه اتاق بود در یک اتاق خانم امین رفت و در اتاق دیگر من مادرم و برادرم رفتیم و مادرزن امین هم در اتاق ما آمد.
فردای آن روز مادرم یکی از انگشترهایش را بهیکی از سربازان داد و گفت برای من صابون رختشویی و تار و سوزن بیار، مادرم در حالیکه حامله بود ابتدا پوش لحافها و دوشکهارا در آورد. بعد به من و برادرم گفت بیایید و پنبههای اینها را که فشرده شده بود با دست از هم جدا جدا کنیم و خودش شروع کرد به شستن پوش لحافها و دوشکها.
یعنی مادرتان فکر میکرد که احتمالا مدت زیادی آنجا خواهد ماند و بنا براین میخواست به اصطلاح اتاق را راحتتر کند؟
نجیبه زیری: راستتش من آن وقت متوجه نشده بودم ولی حالا که من بیشتر از چهل سال دارم و به مادرم فکر میکنم خانم خیلی با همتی بوده، در واقع خود را برای روزهای سختی آماده میکرد، زندگی در زندان با دو کودک.
صبح روز سوم بود که در اتاق ما را زدند، دو افسر جوان وارد شدند و کاغذی را که در دست داشتند به ما نشان دادند و گفتند فرمان آزادی شما است ما ابتدا باور نکردیم خلاصه به ما گفتند بیائید بیرون آمدیم و ما را در یک موتر نوع والگای روسی نشاندند و آوردند خانه.
وقتی وارد خانه شدیم با حادثه خیلی تکان دهندهای روبهرو شدیم، مجلس فاتحه مارا برگزار کرده بودند و همه خویشاوندان جمع شده بودند که برای شادی روح ما دعا کنند و برای آخرت ما طلب مغفرت نمایند.
وقتی خویشاوندانمان ما را دیدند یک لحظه نمیتوانستند باور کنند که ما زندهایم. خلاصه محفل عزا به محقل سرور و خوشی بدل شد و ما از یک حادثه هولناک و غمانگیز بهطور معجزهآسایی جان سالم بهدر برده بودیم و به خانه باز گشته بودیم.
ولی افسوس که چهارده سال بعد از آن و در یک تحول دیگر وقتی مجاهدین وارد کابل شدند... بغض ... روزی به خانه ما رفته بودند، اینبار نیز مادرم با دو کودکش یک خواهر و یک برادرم آنجا بودند. اما اینبار هیچکدام از آنها جان سالم بهدر نبردند.[۱]