پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

صابری، وحيد

از: مهديزاده کابلی


فهرست مندرجات


وحید صابری (زادۀ .... خ -)، از آوازخوان سابقه‌دار افغانستان است که اکنون در مسکو اقامت دارد.


[] زندگی‌نامه

وحید صابری فرزند ... در سال ... خورشيدی در كابل زاده شد. آموزش‌های ابتدايی و متوسطه را در دبيرستان حبيبيه به پايان رساند و تحصیلات‌عالی خود را در دانشکده ادبیات دانشگاه کابل ادامه داد و مدرک فوق‌ليسانس را در رشتۀ زبان روسی به‌دست آورد.[۱]

زمانی که هنوز دانش‌آموز بود آواز می‌خواند؛ اما كارهای هنری خود را به‌صورت پیگير، پس از پايان تحصيلاتش آغاز كرد. به گفتۀ بابک سياوش، او نخست به گروه باران که در آن زمان يك گروه موفق هنری به‌شمار می‌رفت، پيوست[٢]؛ اما او خود می‌گويد:

    "گروه بارانی وجود نداشت، در آن زمان صنف یازده مکتب بودم و در لیسه‌ی عالی حبیبیه درس می‌خواندم که موسیقی را آغاز کردم. یک روز آمر دیپارتمنت موسیقی به‌دنبال متعلمینی بود که آوازشان نبستاً خوب باشد تا در کنسرت‌هایی که از طرف لیسه‌ی حبیبیه برگزار می‌شد، آواز بخواند. من راستش، آهنگ‌های امانی را زیاد زمزمه می‌کردم و می‌خواستم از امانی تقلید کنم. وقتی که بچه‌ها رخصت می‌شدند، می‌گفتند وحید، صدایت ای در دهن کوچه می‌آید یعنی تا دهن دروازه‌ی مکتب می‌رسد. همین بود که مرا انتخاب کردند و عضو گروه دیپارتمنت موسيقی لیسه عالی حبیبیه شدم."[٣]

در سال ۱٣۵٧ خورشيدی، اولین آهنگ وحيد صابری زير نام "دختر دهقان منم" از طریق تلویزیون افغانستان پخش گردید.

    "در آن زمان، داخل شدن در رادیو تلویزیون کاری دشوار بود، ماه‌ها پشت دروازه‌ی رادیو انتطار ماندم، یک روز مددی صاحب را کار داشتم، از پشت پنجره صدا می‌کردم مددی صاحب، مددی صاحب، که تصادفأ مددی صاحب بیرون آمد و عسکرها را گفت: اجازه بدهید، این جوان را. من به مددی صاحب گفتم که من امتحان دادم و کامیاب شدم. چطور می‌توانم که فعالیت هنری خود را پیش ببرم؟ گفت برو بالا! وقتی که بالا رفتم، سخن کوتاه یک مردخدا پیدا شد که من مدیون احسان او هستم تا که بمیرم و او "ساحر هراتی" نام داشت که یک شاعر و آهنگ‌ساز خوب بود، یک آهنک مرا داد با مطلع "دختر دهقان منم" که اولین آهنگم، همین آهنگ بود."[۴]

در دوران جنگ‌های داخلی مجاهدين، وحيد صابری افغانستان را ترك گفت و به مسكو رفت و در آنجا اقامت گزيد. مشکلات مهاجرت و کارهای دشوار برای تأمين معيشت زندگی، چهارده سال او را از فعاليت‌های هنری بازداشت. اما در سال ٢٠٠٨ ميلادی برای مدت شش ماه به هند رفت و چهل آهنگ جديد ثبت كرد.

    "با تأسف که در مسکو به‌علت عدم وجود نوازنده‌های مجرب و شعرای خوب، نتوانستم فعالیت هنری داشته باشم، از همین لحاظ، ۱۴ سال بعد، سال گذشته سفری داشتم به هندوستان ... من شش ماه در هندوستان بودم. چهل آهنگ جدید ثبت کردم که البته این آهنگ‌ها، همرای موزیک هندی به‌شکل زنده ثبت شده و موزیک دایرکتران خوب هندستان مرا در ثبت و ساختن آن‌ها همراهی کرده‌اند. از جمله‌ی اين چهل آهنگ، فقط ده آهنگ کلپ شده است که در ازبکستان کلپ‌های آنرا ثبت کردم."[۵]

وحید صابری بیش از صد آهنگ در آرشیف رادیو تلویزیون ملی افغانستان ضبط نموده است و از او تاکنون شش البوم به بازار آمده که چهار البوم آن به‌نام‌های "تقدیر" "بامیان" "وطنم کو" و" اندک اندک" در هندوستان تهیه گردیده است.[٦] در آهنگ‌های او تقليد از آوازخوان حنجره‌طلايی افغانستان، فقيد احمدظاهر کاملاً آشکار است.


[] آهنگ‌ها














[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :




[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهديزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]- بابک سياوش، وحید صابری، وبگاه گذرگاه هنر
[۳]- گفتگو با وحید صابری آوازخوان مشهور کشور، سايت اينترنتی راديوی "سلام وطندار"
[۴]- همان‌جا
[۵]- همان‌جا
[۶]- هارون يوسفی، وحید صابری، مهمان استودیوی شماره هفت، سايت فارسی بی بی سی: سه شنبه ٢۳ ژوئن ٢٠٠۹ - ٠٢ تیر ۱۳۸۸
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون






<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

مکروریان‌های کابل

از:


فهرست مندرجات


مکروريان اصطلاح روسى براى مجتمع‌هاى مسکونى است که به‌همين صورت به فرهنگ افغان راه پيدا کرده است.[۱]


[] مکروریان‌های کابل

مکروریان‌ها (مجتمع‌هاى مسکونی) هستند که توسط شوری سابق، در نواحی غربی شهر کابل احداث شدند و کار ساختمانی نخستین بلاک‌هاى آن‌ها در اوایل دهه پنجاه آغاز شد.

در ابتدا، کارگران روسی که در افغانستان مستقر بودند، در نخستین بلاک‌های مکروریان‌ها اقامت داشتند. اما پس از ورود قشون سرخ به افغانستان در سال ١٣۵٨ خورشیدی، کار ساخت و ساز این بلاک‌ها ادامه یافت و کارمندان دولتی در افغانستان نيز فرصت یافتند که آپارتمان‌های این بلاک‌ها را به شکل قرضه خریداری کنند.[٢]

مبلغی که کارمندان دولتی در بدل خریداری یک باب آپارتمان از این بلاک‌ها به شکل ماهیانه می‌پرداختند، خیلی ناچيز بود و این قرضه تا ده‌ها سال دوام می‌کرد و بنابر این هر مامور دولتی قادر بود صاحب یکی از این آپارتمان‌ها شود. اما مشکلی که وجود داشت در بیشتر موارد برای خریداری این آپارتمان‌ها، عضويت در حزب دمکراتيک خلق، شناخت کافی با مقامات و "واسطه معتبر" نیاز بود.[٣]

با این همه، حداقل این خوبی را داشت که تا حدودی برای کارمندان دولتی زمینه خریداری یک سرپناه از سوی دولت با قیمت خیلی ارزان فراهم شده بود.

در حال حاضر، این بلاک‌ها، از نظر وضعیت ظاهری و تا حدودی سرسبزی و پاکی، در موقعیت نسبتاً بهتری قرار دارد و برای خانواده‌هایى که درآمد خوب دارند و می‌توانند از عهده پرداخت حدود چهار صد دلار در ماه برآیند، محل مناسبی است. اما، در سال‌های حاکمیت مجاهدين و گروه طالبان بر کابل، افراد با نفوذی که از مناطق مختلف افغانستان به این شهر آمده و در مکروریان‌ها مستقر شده بودند، بيشتر در محلات اصلی‌شان شغل گاوداری و کشاورزی د‌اشتند و از همین راه نان می‌خوردند. بنابر اين، با فراهم شدن شرايط، زمانی که در مکروریان‌ها اقامت گزيدند، این حیوانات را نيز با خود آورده و در اتاق‌های کوچک یک نفری و دو نفری آپارتمان‌های که غصب نموده بودند، از آنها نگهداری می‌کردند.[۴]

هم اکنون حدود هفتادوپنج‌هزار آپارتمان در متجمع‌های رهایشی مکروریان‌ها در کابل وجود دارد که این آپارتمان‌ها از دو اتاق تا پنج اتاق دارد و حدود یکصدوده‌هزار شهروند کابل در آن سکونت دارند.[۵]


[]



[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- آذر آهنگر، مکروریان‌های کابل، سايت اينترنتی جديد آنلاين: ۳۰ اکتبر ۲۰۰۷ - ۸ آبان ۱۳۸۶
[۲]- کار ساخت و ساز 'مکروریان‌ها' در کابل از سر گرفته شد، سايت فارسی بی‌بی‌سی: دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹ - ۰۷ دی ۱۳۸۸
[۳]- اقتباس آزاد از: مکروریان‌های کابل
[۴]- همان‌جا
[۵]- کار ساخت و ساز 'مکروریان‌ها' در کابل از سر گرفته شد
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون






<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

پهلوی، محمدرضا شاه

از: مهديزاده کابلی


فهرست مندرجات


محمدرضاشاه پهلوی (زادهٔ ۴ آبان ۱۲۹۸ در تهران، درگذشتهٔ ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره) از ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا وقوع انقلاب ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پادشاه ایران بود. او با وقوع انقلاب ایران برکنار شد و از این رو آخرین شاه نظام سلطنتی در ایران به‌شمار می‌آید.[۱]


[] زندگی‌نامه

محمدرضا پهلوی در روز ۴ آبان ۱۲۹۸ (۱ صفر ۱۳۳۸، ۲ عقرب ۱۲۹۸، ۲۶ اکتبر ۱۹۱۹) همزمان با خواهرش اشرف در محله سنگلج تهران به‌دنیا آمد. پدر او "رضاخان میرپنج سوادکوهی" (بعدها رضاشاه پهلوی) و مادرش تاج‌الملوک آیرملو (بعدها "ملکهٔ مادر")[٢] دختر میرپنج تیمور آیرملو بود.

در سال ۱۳٠۴ خورشيدی، که هنوز بيش از ٦ سال نداشت، به سمت ولیعهد ایران تعیین شد و در ۱۳٠۵ خورشيدی تحصیلات رسمی خود را در مدرسه نظام تهران آغاز کرد.[٣]


[]



[]



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :




[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[۲]- نجف‌قلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ، تهران: انتشارات ثالث، چاپ ۱۳۷۸ خ، شابک: ۹٦۴-٦۴٠۴-٠-٢٠
[۳]- محمدرضا پهلوی، باشگاه انديشه
[۴]-
[۵]-
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]



[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]


دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

کتاب مقدس

از: مهديزاده کابلی


فهرست مندرجات


کتاب‌مقدس (به انگلیسی: The Bible)، به مجموعه کتاب‌های الهی اطلاق می‌گردد، که شامل ۶۶ کتاب است و به دو بخش "عهد عتیق" و "عهد جدید" تقسیم می‌شود.[۱] عهد عتیق از ۳۹ کتاب[٢] و عهد جدید از ۲۷ کتاب تشکیل شده‌ است.[٣] یهودیان تنها "عهد عتیق" را به‌عنوان کتاب آسمانی قبول دارند.[۴] اما بیشتر مسیحیان کل کتاب را به‌عنوان کتاب آسمانی پذیرفته‌اند. این كتاب در مدتی بیش از ۱۵۰۰ سال و به‌وسیله چهل نویسنده مختلف، نوشته شده است.[۵]


[] معرفی کتاب مقدس

کتاب‌مقدس یکی از کهن‌ترین کتاب‌های موجود در جهان است که قدیم‌ترین بخش آن ۱۵٠٠ سال قبل از تولد عیسی مسیح و جدیدترین قسمت آن ۱۹٠٠ سال پيش به نگارش درآمده است.

واضح است که در طی مدت ۱٦٠٠ سال نگارش کتاب‌مقدس نویسنده این کتاب یک شخص نبوده است. کسی دقیقا نمی‌داند که چند نفر در نوشتن کتاب مقدس سهیم بوده‌اند. اما تعداد نویسندگان اين کتاب به‌طور تقریب به ۴٠ نفر تخمین‌زده شده است.

یهودیان کار جمع‌آوری کتاب‌مقدس را به‌زبان عبری، پيش از تولد عيسی مسیح کاملاً به‌اتمام رسانده بودند. این کتب، در واقع، شامل ٣۹ کتاب است که به کتاب‌های عهد عتیق مشهور هستند.

پس از عیسی میسح، کتاب‌های دیگری نيز به‌نگارش درآمد و برخی از این کتاب‌ها وقايع تاریخی مربوط به‌زندگی مسیح و پیروانش را ثبت کرده است و بعضی دیگر نامه‌هایی هستند که از طرف رسولان مسیح به کلیساها به‌منظور یادآوری تعالیم عیسی مسیح و تشویق مسیحیان به‌زندگی پاک و مقدس نوشته شده‌اند. تعداد این کتب ۲۷ عدد است که بعدها به‌نام کتاب‌های عهد جدید ناميده شدند.

كتاب مقدس درباره خود ادعا می‌كند كه تمام اين كتاب کلام خدا است. بنابر این، كتاب مقدس مدعی است: اشخاصی كه كتاب مقدس را نوشتند "به روح‌القدس مجذوب شدند و تحت تأثیر روح‌القدس بودند".


[] عهد عتیق (عهد قديم)

عهد عتيق يا تنخ (کتاب مقدس یهودیان)، در مسیحیت منظور بخش اول از دو بخش کتاب مقدس مسیحیان است. قسمت بيشتر اين نوشته‌های مقدس به‌زبان عبری و بخشی به زبان آرامی نگاشته شده است.


[] عهد جديد

عهد جدید، دومين بخشی از مجموعه کتاب مقدس است، که تنها مسیحیان به آن ايمان دارند و یهودیان آن را جزء کتاب مقدس خود نمی‌دانند. این بخش دربردارنده کتاب‌ها و رساله‌هایی است که از نظر محتوا، تاریخ نگارش و نویسنده متنوع اند. نکته جالب توجه درباره این مجموعه آن است که علاوه بر این که منبع اصلی اعتقادات و باورهای مسیحی است، منبع منحصر به‌فرد زندگی‌نامه و سیره عيسی مسيح و نیز تاریخ این دین تا پایان قرن اول است؛ به گونه‌ای که برای حوادثی که در سده اول مسیحی برای این دین پیش آمده، هیچ منبع دیگری غیر از عهد جدید در دسترس نیست.[سلیمانی، عبدالرحیم، عهد جدید تاریخ نگارش و نویسندگان، مجله هفت آسمان، ج ٣ و ۴]


[] آيا کتاب مقدس کلام خدا است؟




[] آيا کتاب مقدس تحريف شده است؟

در ميان مسلمانان بسيار شنيده می‌شود که کتاب مقدس دست خورده و تحريف شده است.


[] :



[] :



[] :



[] :



[] :



[] :




[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]

[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]

[٢۱]
[٢٢]
[٢٣]
[٢۴]
[٢۵]
[٢٦]
[٢٧]
[٢٨]
[٢۹]


[ ] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهديزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱: هاراو (حاخام) یدیدیا اذراحیان، آشنائی با کتب مقدس یهود
پيوست ٢: عبدالرحيم سليمانی، عهد جدید تاریخ نگارش و نویسندگان
پيوست ۳: متن کتاب مقدس (عهد قديم)
پيوست ۴: متن کتاب مقدس (عهد جديد)
پيوست ۵: باروخ اسپینوزا، مصنف واقعی اسفار پنجگانه
پيوست ۶: عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، درآمدی بر شناخت کتاب مقدس
پيوست ٧: آرمان رشدی، آیا کتاب‌مقدس تحریف شده است؟



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- م. اچ. فينلی، در جستجوی حقيقت، ترجمۀ ط. ميکائيليان، انتشارات حيات ابدی، صص ۲-۳
[۲]- ويليام م. ميلر، مسيحيت چيست؟ ترجمۀ کمال مشيری، اسلام آباد: پين گرافکس (پرايئويت) لميتد، ص ۲۴
عهد عتيق جمعاً شامل ۲۴ کتاب است. اين رقم فقط مربوط به متن عبری عهد عتيق است؛ زيرا متن لاتينی آن که در قرن چهارم ميلادی توسط جرونيموی قديس از يونانی ترجمه شده و مورد پذيرش کليسای کاتوليک است، دربرگيرندۀ ۴٦ کتاب است. اما عهد عتيق مورد قبول کليسای پروتستان که توسط مارتين لوتر به‌طور مستقيم از عبری ترجمه شده، به‌دليل اينکه هفت کتاب آن از طرف لوتر به‌رسميت شناخته نشده، شامل ۳۹ کتاب است.[شفا، شجاع‌الدين، تولد ديگر، پاورقی ص ۵٦]
[۳]- مسيحيت چيست؟، ص ٢۵
[۴]-
[۵]- پیوند مرده، دانشكدۀ الهیات مسیحی ۲۲۲؛ موسی اولین نویسندۀ کتاب مقدس است. در کتاب مقدس آمده که خدا بارها به موسی مأموریت داد تا همۀ آنچه را اتفاق می‌افتد در کتابی (طوماری) بنویسد. قوم بنی‌اسرائیل این رسالت را یافت که قسمت‌های مختلف کتاب مقدس را جمع‌آوری کرده و با دقت از آن‌ها مواظبت کند. در حدود ۴٠٠ سال قبل از میلاد مسیح مجموعۀ کتاب‌های عهد قدیم (تورات) به‌صورت کامل جمع‌آوری گردید که در ابتدا قسمت عمدۀ آن به زبان عبری و قسمت‌هایی از کتاب عزرا و دانیال نبی به‌زبان آرامی نوشته شده بودند. کتاب‌های عهد جدید (انجیل) چندین سال بعد از میلاد مسیح و به‌زبان یونانی نوشته شدند، زیرا که زبان یونانی زبان بین‌المللی آن دوران بوده است. در حدود ۱٠٠ سال پس از میلاد مسیح نوشتن کتاب‌های عهد جدید تمام شد. موسی در حدود ۱۵٠٠ سال قبل از مسیح می‌زیست، با این ترتیب، کتاب مقدس در یک فاصلۀ زمانی ۱٦٠٠ ساله نوشته شد. (رجوع شود به رسالۀ کوچک با فرنام "نامه‌ای برای تو"، که توسط مسیحیان پروتستان در آلمان به نشر رسیده است، ص ۱۳)
[۶]-
[٧]-
[۸]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱۲]-
[۱۳]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱۶]-
[۱٧]-
[۱۸]-
[۱۹]-
[٢٠]-
[٢۱]-
[٢۲]-
[٢۳]-
[٢۴]-
[٢۵]-
[٢۶]-
[٢٧]-
[٢۸]-
[٢۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]





یکشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

امین را پشت قصر دفن کردیم

از: داوود ناجی


فهرست مندرجات


[] گفت و گو با رستم تورسولوکوف

رستم تورسولوکوف، شهروند ازبکستان، در سال ١٣۵٨ خورشیدی افسر ارتش شوروی سابق بود، او یکی از افسرانی بود که در ماموریت حمله به قصر دارالامان بود که در نتیجه آن حفیظ الله امین دبیرکل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و رئیس جمهوری آن کشور با دو پسرش کشته شدند.

با آنکه سی سال از این حادثه می‌گذرد اما افغانها در مورد جزئیات این حادثه چیز زیادی نمی‌دانند، از جمله اینکه حمله چطور سازماندهی شده بود، دقیقا چند نفر در این حادثه کشته شدند و جسد کشته شدگان از جمله حفیظ الله امین در کجا دفن شدند؟

نمای قدیمی قصر دارالامان (تاج بیک) ٣٠ سال پیش حفیظ الله امین در این قصر کشته شد

این افسر پیشین ارتش شوروی بعد از سی سال جزئیاتی را در مورد این حادثه از جمله محل دفن حفیظ الله امین بر زبان آورد. در زیر مصاحبه بی بی سی با رستم توسلوکوف را می‌خوانید، این مصاحبه در برنامه ویدنیس witness انجام شده و بی‌بی‌سی در این برنامه نجیبه زیری را که در هنگام حمله به قصر تاج بیک ١١ ساله بود، نیز دعوت کرده بود تا او نیز سوالاتی را از رستم بپرسد.

افسر ارتش سرخ در آغاز از نجیه زیری بسیار عذرخواهی کرد و گفت از آنچه آنشب بر او، خانواده‌اش و مادرش گذشته است، بسیار متاثر است و او بعنوان یک افسر راهی جز اطاعت از فرمان فرماندهانش نداشته است.

    در ششم جدی (دی) سی سال قبل، من جوان ٢٣ ساله بودم و جزء کندکی (گردان) بودم که از مسلمانهای شوروی سابق یعنی ازبک‌ها و تاجیک‌ها تشکیل شده بود و ماموریت ما حمله به قصر تاج بیک بود. همه ما لباس افغانی داشتیم به گونه وارد کابل شده بودیم که گویا یک واحد نظامی از شمال افغانستان به پایتخت آمده‌اند ولی همه ما افسران و سربازان متعلق به ارتش شوروی سابق بودیم.

    در روز حمله ما بازو بند‌های سفید داشتیم این تنها نشانه‌ای بود که مشخص می‌کرد ما جزء این نیروهای ویژه هستیم.

چند روز قبل از حمله به قصر و حفیظ الله امین آنجا مستقر شده بودید؟

    فقط چند هفته قبل، در پنجم دسامبر بین حفیظ الله امین و شوروی معاهده امضا شد که اجازه می‌داد کمکهای نظامی شوروی وارد افغانستان شود. و بعد از پنج دسامبر بخشی از نیروهای شوروی شروع کردند به وارد شدند به افغانستان.ما زیر نظر یک افسرا افغان به نام جانداد بودیم و ما بعنوان محافظ وارد افغانستان شده بودیم.
    در روز شش جدی، قرار بود حمله ما به قصر تاج بیک ساعت هفت و سی دقیقه شب به وقت محلی آغاز شود اما چون حفیظ الله امین مسموم شده بود، و شک کرده بود که ممکن است اتفاقی بیافتد، چون امین پزشک افغان را خواسته بود و به پزشک شوروی که آنجا بود دیگر اعتمادی نداشت و همچنین تمامی نور افگن‌های اطراف قصر بر خلاف معمول روشن شدند و این برای ما زنگ خطر بود که ممکن است عملیات افشا شود.

    از سوی دیگر بین ما و تیمی از اعضای ک جی بی که در درون قصر بودند، سوء تفاهمی رخداده بود.

    چون یا نباید کسی در قصر مسموم می‌شد و یا اگر مسموم می‌شدند این مسمومیت باید شدید می‌بود. اما مسموم شدن امین آنهم در حد کم، او را مشکوک کرد و هر لحظه ممکن بود برنامه حمله به او افشا شود.

    (حفیظ الله امین در روز ششم جدی درحالی که شماری از اعضای کابینه‌اش نیز با او بودند، با خوردن سوپ آلوده به سم، مسموم شده بود او فورا پزشک مخصوصش را خواست و معده‌اش را شست.)
    بنا بر این ما عملیات را ١۵ دقیقه قبل از زمان مشخص شده شروع کردیم. جانداد کسی بود که مسایل نظامی را خیلی خوب می‌دانست و ما او را می‌شناختیم.

    من یک جوان بیست و سه ساله بودم اما قلبم تکان خورد وقتی به ما دستور دادند که هر جنبنده‌ای را که در قصر باشد به گلوله ببندید.

    این یک دستور نظامی بود، من امروز که سی سال از آن روز می‌گذرد بسیار برای آنچه (درششم جدی) اتفاق افتاد متاسفم و از تمامی کسانی که در آن حادثه آسیب دیدند عذر می‌خواهم.

    ولی ما آنگونه که دستور بود عمل نکردیم اگر چنان می‌کردیم باید همه کسانی که در قصر بودند کشته می‌شدند در حالیکه خوشبختانه چنین نشد.

برخی از شاهدان می‌گویند، آن شب تمام شب شلیک ادامه داشت درست است؟

    نه من دقیقا یادم نیست ولی افراد مسئول که زمان را قید کرده بودند، بعدها گفتند که حفیظ الله امین ۴٣ دقیقه مقاومت کرد.

    بعد از ورود ما به قصر و اینکه مسلم شد امین کشته شده، به ما دستور داده شد که با زنان و کودکانی که در قصر هستند و افراد دیگری که آنجا هستند و زنده مانده‌اند، بامهربانی برخورد کنید. لذا ما لباسهای گرم خود را به آنها دادیم، به کسانی که زنده مانده بودند غذا دادیم و سعی کردیم به آنها کمک کنیم.

بعدا کسانی که در قصر اسیر شده بودند کجا شدند؟

    آنها سه روز در قرارگاه ما ماندند، بعدا آنها تحویل دولت افغانستان داده شد.

بیاد دارید آنشب چند نفر در قصر تاج بیک کشته شدند؟

    هشت یا نه افغان به شمول حفیظ الله امین که رئیس جمهوری بود، با دو پسرش و خانم وزیر خارجه نیز در میان کشته شده گان بود. البته او (خانم وزیرخارجه) در وضعیت بدی بین ما و کسانی که در درون قصر مقاومت می‌کردند گیر افتاده بود. ۹ سرباز روسی نیز در آن شب کشته شدند.

جسد کشته شدگان از جمله جسد حفیظ الله امین را چه کردید؟ هنوز افغانها در این مورد چیزی نمی‌دانند.

    جسد امین و دیگر کشته شدگان را در قالین پیچانیدیم و آنسوتر از قصر تاج بیک دفن شان کردیم.

چقدر آنسوتر از قصر؟ در همان نزدیکی‌ها؟

    چند متر آنطرف‌تر در پشت قصر تاج بیک.

چگونه امین را شناختید؟

    در لباس زیر بود خیلی به سادگی شناسایی شد.

گفته می‌شود باز داشت‌های گسترده‌ای هم در آن شب انجام شد درست است؟

    فکر می‌کنم حدود هزار و هفتصد نفر در آن شب باز داشت شدند.

بعد از آن هم شما در افغانستان ماندید؟

    بلی من در آنجا بودم اما دیگر با چنان ماموریتی مواجه نشدم.

بعدها در افغانستان شایع شده بود که اگر حفیظ الله امین مقاومت نظامی نمی‌کرد، بازداشت و محاکمه می‌شد. یعنی کشته نمی‌شد؟

    ما ماموریتی برای دستگیری کسی نداشتیم.[۱]


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- ۴۳ دقیقه شلیک، "امین را پشت قصر دفن کردیم"، سايت فارسی بی‌بی‌سی: جمعه ۲٧ آذر ماه ١٣٨٨



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سايت فارسی بی‌بی‌سی


<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>


قصه دختر وزیر از قصر تا زندان

از: داوود ناجی


فهرست مندرجات


[] گفت و گو با نجیبه زیری

در ششم جدی ١٣۵٨ خورشیدی نیرو‌های ویژه شوری سابق به قصر تاج بیک حمله کردند و حفیظ الله امین رئیس جمهوری افغانستان و دبیرکل حزب دموکراتیک خلق را کشتند، دو پسر امین و شماری دیگر از نزدیکان او نیز در این حمله کشته شد. حفیظ الله امین در آن روز شماری از اعضای کابینه اش را برا صرف نان چاشت (ناهار) دعوت کرده بود. نجیبه زیری که پدرش در آن زمان وزیر صحت (بهداشت) بود، یکی از مهمانان آن روز قصر بود او که با اشتیاق کودکانه به قصر رفته بود، سراز بازداشتگاه و زندان در آورد و خاطره آن روز به عنوان یکی از تلخ ترین خاطرات زندگی اش باقی ماند. او یکی از معدود شاهدان روز ششم جدی در قصر تاج بیک است در گفتگویی که با او داشتم نخست از او پرسیدم:


بعد از سی سال هنوز روز ششم جدی ١٣۵٨ را به یاد می‌آورید؟ برای شما این روز چطور آغاز شد؟

    کاملا به یاد دارم، مثل اینکه همین چند روز پیش بود، یادم هست که پدربزرگم از قندهار آمده بود کابل، قرار بود برای نان چاشت (ناهار) خانه یکی از خویشاوندان برویم. برای رفتن به آنجا آماده می‌شدیم که تلفون زنگ زد، خانم حفیظ الله امین بود (بانوی اول افغانستان) از مادرم خواست تا برای نان چاشت به قصرتاج بیک که تازه خانواده رئیس جمهوری به آنجا منتقل شده بودند، برویم.

مادرشما قبل ازآن خانم امین را دیده بود؟ باهم آشنا بودند؟ البته می‌دانم که پدر شما وزیر بود ولی فقط می‌خواستم توضیح دهید که مادر شما قبلا هم بانوی اول افغانستان را دیده بود؟

    بلی بلی قبلا چند بار همدیگر را دیده بودند و آشنایی خانواده ما با خانواده امین به سالها قبل برمی گشت، اما باید بگویم که در آستانه شش جدی روابط میان پدرم و امین چندان خوب نبود به همین دلیل پدرم را به وزارت صحت گماشته بود و تصدی وزارت صحت برای کسی که از اعضای ارشد حزب بود یعنی کنار زدن او از حلقه تصمیم گیری‌های مهم سیاسی. البته اضافه کنم که این حرف‌ها را آن زمان نمی فهمیدم حالا که بزرگ شده ام متوجه می‌شوم.

    خلاصه من و برادرم ‌هارون که از من بزرگتر بود خیلی خوشحال شدیم - از دعوت به قصر - با اصرار دست به دامان مادر شدیم که از رفتن به مهمانی خویشاوندان بگذرد و برویم قصر و مهمانی شاهانه، که ای کاش نرفته بودیم و بعد از آن بارها اظهار پشیمانی کردیم. قصه کوتاه که راهی قصر شدیم راننده ما از پنجشیر بود خدا مغفرتش کند.

چند نفر بودید؟

    من بودم، مادرم که هفت ماه حامله بود، برادرم و راننده ما که سالم نام داشت و خیلی دوستش داشتیم او واقعا مثل یکی از اعضای خانواده ما بود.

پدرتان چی؟ با شما نبود؟

    نه پدرم رفته بود سرکار، خلاصه به سوی قصر تاج بیک حرکت کردیم، هنوز ورودی قصر را به یاد دارم و هیچ وقت از یادم نخواهد رفت، شاید ذهن کودکانه من خیلی تحت تاثیر منظره با شکوه ورودی قصر قرار گرفته است. تا آنروز چنین چیزی ندیده بودم، مخصوصا آن قندیل‌ها و چلچراغهای بزرگش، همه جا برق می‌زد. خیلی شبیه خانه‌های مجللی که آدم در فیلم‌های بالیود می‌بیند. خیلی مجلل بود.

    خانم امین آمد، او آدمی بود که خیلی لباس ساده می‌پوشید، لباس ساده محلی افغانی. وقتی ما به آنجا رسیدیم، خانم‌های شماری دیگر از وزرا نیز آنجا بودند.

وزرا هم همانجا بود همه با هم بودید؟

    نه نه مردان جدا بودند و خانم‌ها جدا، دقیقا مثل یک مهمانی سنتی افغانی.

زمان را به یاد دارید؟ منظورم اینکه چند شنبه بود؟

    دقیقا، پنجشبنه بود خوب به یاد دارم، روز هفت ثور نیز پنجشنبه بود از آن به بعد مدتی رایج شده بود که پنجشنبه‌ها را روزهای خطرناک می‌گفتند. (باخنده)

    خلاصه که خانم امین در ابتدا قسمت‌هایی از قصر را نشان داد که اینجا را دارند کار می‌کنند، اینجا را رنگ می‌کنند و فلان جا قرار است اینطوری تغییر کند. القصه وقت صرف غذا شد، میز مجللی چیده شد.

    راستی یک چیز را یادم رفت بگویم که در کنار آشپز خانه اتاقی بود که گروهی از شوروی‌ها، در آنجا بودند، خانم امین هنگامی که قسمت‌هایی از قصر را به ما نشان می‌داد به مادرم گفت، اینها شوروی‌ها هستند و کارشان این است که غذا را قبل آنکه صرف شود، بررسی و نظارت می‌کنند. در میان آنها یک زن که چشمان آبی و موهای طلایی داشت نیز بود، موهایش را از پشت بسته بود.

    (لازم به یاد آوری است که شماری از مشاوران روسی قبل از هجوم ارتش این کشور در افغانستان بودند و در ادارات مختلف دولتی مسئولیت داشتند.)

    خلاصه میز غذا چیده شد، اول برای ما سوپ آوردند، دقیقا به یاد دارم که این خانم روسی به نحوی نگذاشت که مادرم سوپ را کامل بخورد، متوجه شدم که یک طوری که مادرم و دیگران زیاد متوجه نشدند، سوپ مادرم را برداشت.

    آنچه که بعد از آن به یادم می‌آید این است که بعد از غذا خواب شدیدی برما حمله کرد، مثل خواب‌هایی که در روزهای گرم تابستان هنگام ظهر به سراغ آدم می‌آید.


اما آن موقع زمستان بود و سرد با آن روزهای کوتاه و شب‌ها دراز ...

    دقیقا، ولی همه را خواب گرفته بود، عده ای رفتند؟ مثل اینکه حس کردند که اتفاقی افتاده چون چنان خواب سنگین در آن موقع از روز واقعا عادی نبود.

    مادرم ماند، بعد‌ها خودش می‌گفت که چون حامله بوده خواسته که کمی صبر کند تا وضعش بهتر شود.
    مرا خواب برد. بعدها مادرم می‌گفت که اندکی بعد فضای قصر کم کم آشفته شد و حفیظ الله امین دکتر مخصوصش را که "توره کی" نام داشت صدا کرد و معده‌اش را شستشو کرد.

    مادرم می‌گفت که برای او هم دارو آورده بودند. خلاصه من خواب بودم. که ناگهان با صدای انفجار قوی از خواب پریدم، تلویزیون در اتاق روشن بود خوب به یاد دارم که آهنگی از شاه ولی را پخش می‌کرد.

    مادرم صدا زد که سالن را ترک کنید، همیشه وقتی خطری احساس می‌شد می‌گفتند از کنار پنجره‌ها دور باشید.

    همه به دهلیز (راهرو) آمدیم، من آنجا حفیظ الله امین را دیدم، در لباس خواب، دیدن امین درلباس خواب و در هیات یک آدم عادی خیلی برایم جالب بود، آدمی را که همیشه در تلویزیون می‌بینی که فرمان می‌دهد و خطابه ایراد می‌کند و لباس رسمی به تن دارد. یکباره در لباس خواب؟ بسیار عجیب بود برای من.

    در کنار حفیظ الله امین عبدالرحمن پسرش بود که او هم در همین روز کشته شد.


شما عبدالرحمن را هم می‌شناختید؟

    آره آره همه اعضای خانواده امین را می‌شناختم. آنها از همدیگر می‌پرسیدند کیست کیست کیست؟ یادم هست که یکبار زن امین گفت: "می‌آورم و رفت. اندکی بعد با چند قبضه سلاح آمد. دختر امین دچار ضعف شد و همانجا افتاد."

چند ساله بود دختر امین؟

    دقیقا نمی‌دانم ١٢ یا ١٣ شاید. مادرم بعدها می‌گفت در چشم امین چیزی دیدم که بسیار ترسیدم و متوجه شدم که در جای مناسبی نیستم و هر بلایی که برسر خانواده امین بیاید دامن ما را هم خواهد گرفت.

    من یادم هست که مادرم به یکی از آدمهایی که آنجا بود گفت برادر ما را از اینجا بیرون بکش. او بلا فاصله گفت بیا خواهر، من برادرم و مادرم با این مرد رفتیم به سمت دیگر قصر و وارد یک اتاق شدیم.

    مادرم گفت با وسایلی که در اتاق بود راه در را ببندیم. کوچ‌ها (موبل)‌ها را اینطرف‌تر کشید و به من و برادرم گفت، پشت موبلها دراز بکشیم.

    مادرم پیوسته می‌گفت، خوابتان نبرد، سوره الحمد را بخوانید، دعا کنید هرچه یاد دارید بخوانید، سعی کنید بیدار باشید. خودش پی هم آیت‌الکرسی را می‌خواند. صدای شلیک هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد.

غیر از اینکه خواب بر شما غلبه می‌کرد آیا ناراحتی دیگری هم داشتید؟

    نه نه فقط خواب، خواب شدید. مردی که مارا به آن اتاق آورده بود خودش هم با ما همانجا ماند، کنار پنجره ایستاده بود و پیهم می‌گفت که در بیرون چه می‌گذرد. می‌گفت قصر را با توپ می‌زنند و مادرم با اصرار به او می‌گفت از کنار پنجره دور شو. در همین زمان بود که مرد آخ خ خ کرد و بازویش را با دستش محکم گرفت، او مجروح شده بود.

    مادرم دست او را با دستمالی بست و گفت دستت را بالا بگیر و دیگر به سمت پنجره نرو.
    نمی دانم چه مدتی؟ شاید یکی دو ساعت گذشت که صدایی را از پشت در شنیدیم. صاحب صدا فارسی زبان بود لهجه تاجیکستانی داشت و شمرده شمرده حرف می‌زد: "ما تاچهار می‌شماریم در را باز کنید. و بعد شروع می‌کرد به شمردن: "یک یک و نیم دو .... مادرم نگران شد و با لهجه غلیظ پشو صدا کرد: اطفال اطفال زنان. صدای آن طرف در دوباره تکرار کرد، سلاح خود را بگذارید تا چهار می‌شماریم در را باز کنید دوباره شروع کرد به شمردن: یک یک و نیم مادرم به مردی که با ما در اتاق بود گفت در را باز کن که مارا نکشند.

    در را که باز کردیم ١٠ یا ١٢ نفر مسلح بودند که سلاح‌های خود را به طرف در اتاقی که ما در آن بودیم، نشانه رفته بودند. ما را که دیدند ابتدا آن مرد را بازرسی کردند.

    من خیلی ترسیده بودم و نمی توانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک کرد و مارا به سمت در خروجی قصر آوردند.

    همان و رودی قصر که چند ساعت پیش محو شکوه و زیبایی اش شده بودم به طرز وحشتناکی، بهم ریخته بود، چلچراغ‌ها شکسته بودند، راه پله‌ها پر از شیشه‌های شکسته بود، لوله‌های آب پاره شده بود و آب قالین‌های راه رو را تر (خیس) کرده بود. مرده‌ها در راه پله‌ها افتاده بودند. مادرم پیوسته می‌گفت به مرده‌ها نگاه نکن به مرده‌ها نگاه نکن به اطراف خود نبین.

بالاخره خواب از چشم شما پریده بود؟ یا هنوز خواب‌آلود بودید؟

    خوابم پریده بود اما نمی توانستم راه بروم یک سرباز شوروی به من کمک می‌کرد و تمام ترسم این بود که مادرم را گم نکنم.

    مارا آوردند به یک اتاقی که در آنجا خانم امین نیز نشسته بود، گریه می‌کرد و به مادرم می‌گفت، بیوه شدم، کشتند، شوهرم را کشتند، پسرانم را کشتند. پیش چشمم کشتند مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت چی شده گپ چیست؟

    شماری از افسران افغان آنجا بودند که کلاه به سر نداشتند، سروضع شان آشفته بود، تمام کسانی که در قصر زنده مانده بودند همه را آورده بودند در آن اتاق دو دختر امین هم آنجا بودند که زخمی بودند و ناله می‌کردند که درد داریم. اما پاهای آنها را که زخمی شده بود بسته بودند. مادر خانم امین آنجا بود زنی پیری بود که پیهم سرفه می‌کرد عروس امین آنجا بود که شوهرش (عبدالرحمن) چند لحظه پیش کشته شده بود. یک پسر چهارماهه در بغلش بود.

    ما را روی چوکی (صندلی)‌های آهنی نشاندند، بعد از مدتی سربازان افغان و شوروی آمدند و صدا کردند که مردان از اینجا بیرون شوند.

به یاد داری که چه موقع از شب بود؟

    فکر می‌کردم حوالی ساعت ٢ یا ٣ شب بوده باشد. بعد تر برای ما کنسرو آوردند، کمی که گذشت یک مرد قد بلند آمد و به خانم امین گفت: "کشتم‌اش حقش بود بسیار ظلم کرده بود." خانم امین در پاسخش گفت به زنش می‌گویی؟ تف به روی تو، تو چگونه مردی هستی؟

در این اتاق غیر از شما و خانواده امین کسی دیگری هم بود؟

    به یاد می‌آورم که آنجا یک افسر دیگر هم بود.

    حوالی نصف شب ما را از آنجا بیرون کردند و سوار یک جیپ روسی کردند، راننده ما کشته شده بود، بعد‌ها عده‌ای می‌گفتند که گلوله خورده و عده‌ای هم می‌گفتند از سرما مرده، او با آنکه می‌توانست فرار کند اما شاید منتظر ما بود و تا دم مرگ منتظر مانده بود. مارا در یک قرارگاه نظامی روسها بردند، آنجا که رفتیم یک بخاری بود اتاق گرم بود، کسی که کم کم فارسی می‌فهمید برای ما چای آورد.اتاق گرمی بود. دو یا سه روز آنجا ماندیم.

در این دو سه روز کسی از شما باز جویی کرد؟

    نه چیزی به یاد ندارم صرفا به یادم هست یکی از روزها چند افغان آنجا آمدند که ما با دیدن آنها بسیار خوشحال شدیم، مادرم از آنها پرسید که شما از صالح‌محمد زیری یعنی از پدرم، خبر دارید؟ آنها گفتند او زندانی است، بعد فهمیدیم که پدرم از کار برای صرف نان چاشت (ناهار) به قصر آمده بوده از همان سوپ مسموم کننده خورده و بعد رفته خانه و وضعش خراب شده و بعد وقتی که دولت به رهبری کارمل اعلام کرده بود که تمام وزرا به مرکز رادیو افغانستان بیایند پدرم رفته بود و خود را به دولت معرفی کرده بود. و از آنجا پدرم را به زندان پلچرخی برده بودند. اما در این مدت نه ما از پدرم خبر داشتیم و نه او از ما.

    بعد از روز دوم بود یا سوم که گروهی از سربازان و افسران افغان آمدند و گفتند شما را از اینجا می‌بریم و آزاد می‌کنیم خیلی خوشحال شده بودیم. ولی ما آزاد نشدیم ما را به مرکز (اکسا) آوردند که در مرکز شهر بود ما را در یک اتاق نسبتا پاک و مرتب جا دادند و یک آقایی آمد و بسیار با مهربانی با ما رفتار کرد برای ما کباب آورد و دوباره وعده داد که شما آزاد می‌شوید، اما آنجا هم ما دو روز ماندیم.

شما چگونه متوجه شدید که آنجا مرکز اکسا است؟

    معلوم بود شیشه تمامی کلکین‌ها (پنجره‌ها) را رنگ کرده بودند حتی وقتی می‌خواستی دست شویی بروی یک سرباز فاصله اتاق تا دم در دست شوی همرای ات می‌کرد از تمامی وضعیت ظاهری آنجا معلوم بود که محلی برای تحقیق و باز جویی است.
    خلاصه بعد از سه روز باز هم ما را سوار جیپ روسی کردند، در راه مادرم مسجد شاه دو شمشیره را دید و دعا کرد. مسجد شاه دو شمشیره از خانه ما دور نبود اما متوجه شدیم که موتر همچنان از شهر دور می‌شود، یادم نرود بگویم که شب بود وقتی داخل محوطه زندان ما را از موتر (خود رو) پیاده کردند آنجا متوجه شدیم مادرم داد زد که وای خدایا ما بندی (زندانی) شدیم.

    خلاصه ما را بردند به طرف سلول‌های زندان اولین چیزی که از زندانبانان شنیدیم این بود که به مادرم و خانم امین گفتند: شوهران شما صدها تن را در این سلولها زندانی کرده بودند شوهران شما ظالم بودند، مادرم در جوابش گفت آن کار را شوهران ما کرده‌اند. چه ربطی به ما دارد و چرا ما باید جزایش را بکشیم؟ با این جواب مادرم زندانبانان چیزی نگفتند.

    در دهلیزی که ما را بردند سه اتاق بود در یک اتاق خانم امین رفت و در اتاق دیگر من مادرم و برادرم رفتیم و مادرزن امین هم در اتاق ما آمد.

    فردای آن روز مادرم یکی از انگشترهایش را به یکی از سربازان داد و گفت برای من صابون رخت‌شویی و تار و سوزن بیار، مادرم در حالی که حامله بود ابتدا پوش لحاف‌ها و دوشک‌هارا در آورد. بعد به من و برادرم گفت بیایید و پنبه‌های اینها را که فشرده شده بود با دست از هم جدا جدا کنیم و خودش شروع کرد به شستن پوش لحاف‌ها و دوشک‌ها.

یعنی مادرتان فکر می‌کرد که احتمالا مدت زیادی آنجا خواهد ماند و بنا براین می‌خواست به اصطلاح اتاق را راحت تر کند؟

    راستتش من آن وقت متوجه نشده بودم ولی حالا که من بیشتر از چهل سال دارم و به مادرم فکر می‌کنم خانم خیلی با همتی بوده، در واقع خود را برای روزهای سختی آماده می‌کرد، زندگی در زندان با دو کودک.

    صبح روز سوم بود که در اتاق ما را زدند، دو افسر جوان وارد شدند و کاغذی را که در دست داشتند به ما نشان دادند و گفتند فرمان آزادی شما است ما ابتدا باور نکردیم خلاصه به ما گفتند بیائید بیرون آمدیم و ما را در یک موتر نوع والگای روسی نشاندند و آوردند خانه.
    وقتی وارد خانه شدیم با حادثه خیلی تکان دهنده‌ای روبرو شدیم، مجلس فاتحه مارا برگزار کرده بودند و همه خویشاوندان جمع شده بودند که برای شادی روح ما دعا کنند و برای آخرت ما طلب مغفرت نمایند.

    وقتی خویشاوندان‌مان ما را دیدند یک لحظه نمی‌توانستند باور کنند که ما زنده‌ایم. خلاصه محفل عزا به محقل سرور و خوشی بدل شد و ما از یک حادثه هولناک و غم‌انگیز به‌طور معجزه‌آسایی جان سالم به‌در برده بودیم و به خانه باز گشته بودیم.

    ولی افسوس که چهارده سال بعد از آن و در یک تحول دیگر وقتی مجاهدین وارد کابل شدند... بغض... روزی به خانه ما رفته بودند، این‌بار نیز مادرم با دو کودکش یک خواهر و یک برادرم آنجا بودند. اما این بار هیچکدام از آنها جان سالم به‌در نبردند.[۱]


[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- داوود ناجی، قصه دختر وزیر از قصر تا زندان، سايت فارسی بی‌بی‌سی: پنج‌شنبه سوم دی ماه ١٣٨٨



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سايت فارسی بی‌بی‌سی


<برگشت به بالا><گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله>