شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

رشاد، عبدالشکور

علامه عبدالشکور رشاد (زادۀ ۱۳۰۰ خ - درگذشتۀ ۱۳۸۳ خ)، شخصیت سترگ علمی، ادبی و سیاسی افغانستان

اکادميسین عبدالشکور رشاد همه عمرش را وقف پژوهش مسایل مختلف علمی و فرهنگی نموده، آثار بی بدیل و ماندگاری را به زبان های دری و پشتو از خود به جا گذاشت. او دانشمند عالیقدر و استاد بزرگواری بود که تا آخرین لحظات زندگی داشته ها و فرآورده های علمی – فرهنگی اش را با همگان قسمت کرد و عواطف انسانی اش حد و مرزی را نمی شناخت.

اکادميسین عبدالشکور رشاد، به عمر هشتاد و سه سالگی در اثر مریضی که عاید حالش گردیده بود، به تاریخ یازدهم ماه قوس سال ۱۳۸۳ خورشيدی در شفاخانه چهارصد بستر شهر کابل چهره در نقاب خاک کشید.

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]

حیات چیست؟

نگاهی به منشاء و شرایط پیدایش حیات

منظور ما از حیات چیست؟ منشاء آن را چه می‌دانیم؟ و شرایط پیدایش و تداوم حیات چیست؟ آیا حیات خود به خود شكل می‌گیرد؟ اینها سئوالاتی است كه هنوز پاسخی كاملاً قطعی نیافته اند. در اینجا توضیحاتی كلی راجع به آنها می‌دهیم.

حیات چیست؟

چون تاكنون تنها با یك شكل حیات مواجه بوده ایم، دانشمندان در تعریف كلی حیات كه به اشكال دیگر هم قابل تعمیم باشد اختلاف نظر دارند. قطعاً می‌توانیم ویژگی‌های ظاهری موجودات زنده را وصف كنیم اما این كافی نیست. برای مثال نمی‌توان موجودات زنده را گونه ای تعریف كرد كه مواد غذایی می‌گیرند و مواد زاید را دفع می‌كنند، زیرا اغلب وسایل نقلیه هم همین كار را انجام می‌دهند. البته مفهوم حیات در مقاطع گوناگون توسط زیست شناسان و فلاسفه مورد بحث قرار گرفته است اما احتمالاً محبوب ترین تعریف همان است كه «جرالد لوئیس» از موسسه پژوهشی «اسكریپس» ده سال پیش بیان كرد. او حیات «نظام شیمیایی خودكفا توصیف كرده كه قادر است از طریق انتخاب طبیعی (همسانی با طبیعت) تكامل یابد. البته همان طوری كه گفته شد این تعریف فعلاً جوابگوی همان شكل حیاتی است كه سال‌ها است در زمین می‌شناسیم و به نظر زیست شناسان از یك نیای مشترك با بنیادهای پروتئینی و كربنی به وجود آمده است. بنابراین برای هر نوع مقایسه ای به شكل دوم و بیگانه حیات نیاز داریم. ولی برای تنها حیات شناخته شده هم می‌توان ویژگی‌های كلی دیگری را مثال زد. مانند این كه همتاسازی (تولید مثل) می‌كنند، سوخت و ساز شیمیایی دارند و رشد می‌كنند، ارتباط درونی اجزای بدن از طریق علائم الكترونیكی یا تولید تركیبات شیمیایی (مثل هورمون‌ها) انجام می‌گیرد. البته باید توجه كرد كه هیچ كدام از این ویژگی‌ها به تنهایی مشخصه حیات نیستند بلكه اجتماع همزمان آنها در یك موجود ویژگی حیات را ایجاد می‌كنند. نكته قابل توجه این است كه در دهه‌های اخیر دانشمندان تلاش زیادی كردند تا بتوانند از تركیبات و مولكول‌های اولیه، شكل دیگری از حیات ایجاد كنند و حتی در این زمینه هم تا حدی موفق بودند. آنها توانستند در محیط‌های آزمایشگاهی برخی از الگوهای حیات را ایجاد كنند كه برای ما بیگانه است. مثلاً «استین راسموسن» در آزمایشگاه ملی «لس آلاموس» در نیومكزیكو شكلی از حیات به وجود آورده كه از قطره‌های چربی حاصل شده است. در صورت موفقیت این تلاش‌ها الگوی دیگری از حیات هم در اختیار خواهیم داشت و آنگاه می‌توانیم عمومیت تعریف خود را از حیات طبق آن بسنجیم و به طور كلی برداشت خودمان از حیات را تصحیح كنیم.

حیات چگونه شكل می‌گیرد

ما اینك واحدهای شیمیایی بنیادی را كه سازنده حیات هستند می‌شناسیم اما این كه از كجا آمده اند و حیات از چه زمانی و چگونه آغاز شده است هنوز قطعی نیست. در حال حاضر ما می‌توانیم شرایطی مشابه شرایط اوایل عمر زمین را در آزمایشگاه ایجاد كنیم. شرایطی كه طی آن تركیبات اولیه بعد از انفجار بزرگ از مولكول‌های ساده به تركیب پیچیده و عالی تر سوق داده شده است كه البته این نكته با توجه به شرایط مساعد زمین در كمربند حیات و جوی مناسب و منبع انرژی كافی و وجود آب مایع به نظر غیرقابل اجتناب می‌آید. شرایط اولیه زمین با شرایط كنونی تفاوت داشته است. در اتمسفر اولیه به جای اكسیژن و ازت، مخلوطی از هیدروژن، آمونیاك، متان، بخار آب و گازكربنیك وجود داشته كه مناسب تشكیل مولكول‌های مركب هستند. نكته قابل توجه این است كه دانشمندان با شبیه سازی شرایط ابتدایی زمین در آزمایشگاه و افزودن حرارت و قوس الكتریكی (همان نقشی كه آذرخش ایفا می‌كرد) توانسته اند ماده ای حاوی اسیدهای آمینه را ایجاد كنند. این اولین پل بین ماده و حیات بود. در حقیقت در نتیجه تاثیر پرتوهای ماورای بنفش خورشید و آذرخش‌های شدید، مواد مذكور در جو به تركیبات مركب جدید تغییر شكل یافتند و با تغییر شكل آنها در اتمسفر، به صورت باران (باران‌های آلی) بر زمین فرو افتادند. دلیل اصلی وجود گسترده كربن، هیدروژن و اكسیژن در بافت موجودات زنده هم همین منشاء آلی است. با فروریختن باران‌های آلی شامل مولكول‌های پیچیده اسید آمینه در اقیانوس‌ها _ شرایطی كه قادریم مشابهش را در آزمایشگاه تولید كنیم- نخستین اقیانوس‌های زمین در واقع به نوعی «سوپ اولیه» تبدیل شدند كه حیات ابتدایی (مشتق از اسیدهای آمینه) را در خود جای داده بودند. فرم‌های مشتق از این اسیدهای آمینه بعدها نیمی‌از پایه توارث (DNA)را تشكیل دادند. گرچه باید متذكر شد كه اتمسفر زمین پس از ایجاد این پیش زمینه، خود در حفظ حیات ابتدایی در برابر پرتوهای مرگبار فرابنفش خورشید و گرما نقش عمده ای داشت و از آن به خوبی نگهداری كرد. موارد مذكور همان واحدهای شیمیایی بنیادی هستند كه اكنون آنها را به عنوان پایه گذاران حیات ابتدایی می‌شناسیم. ولی علاوه بر توضیحاتی كه راجع به چگونگی پیدایش آنها داده شد، هنوز هم قطعیت كاملی وجود ندارد زیرا برخی دانشمندان عقیده دارند این بنیادها و از جمله اسیدهای آمینه، مسافر سیارك‌ها و شهاب‌هایی بوده اند كه پس از دوام در سفرهای میان سیاره ای در ابتدای عمر زمین در برخورد با آن گسترش و تحول یافته اند.پس تا اینجا بنیادهای ابتدایی حیات را شناختیم، با این كه به طور قطعی نمی‌دانیم منشاء این بنیادها كجا است یا چیست؟ اما چگونه پروتئین‌ها و مولكول‌های DNA و مراحل پیشرفته تر از این مولكول‌های ساده مشتق شده اند یا به عبارتی این مولكول‌های اسید آمینه ساده چگونه پیش زمینه حیات شدند؟ برای این كار اسیدهای آمینه و دیگر بنیادها باید به قدری متمركز شوند كه بتوانند با هم برخورد كنند و واكنش دهند و در نتیجه مولكول‌های پروتئین و ساختار ابتدایی DNA را تولید كنند. در صورتی كه در حالت عادی احتمال نزدیك شدن و متمركز شدن آنها كم است. پژوهشگران گمان می‌كنند كه سطوح برخی كانی‌ها كه از لحاظ شیمیایی «چسبنده» است باعث نزدیك شدن مولكول‌ها شده است. در حقیقت در سواحل كم عمق كانی‌هایی مانند خاك رس و كوارتز وجود داشت كه طبیعتی چسبنده دارند. در خاك رس مولكول‌هایی به دام می‌افتند و با تشكیل زنجیرهای دراز به یكدیگر متصل می‌شوند و در نهایت زنجیره‌های كوچك ابتدایی DNA را تشكیل می‌دهند. از این پس است كه با تشكیل مراحل ابتدایی و سپس نهایی DNA و وجود شرایط مساعد گسترش آن حیات به طور گسترده ای وسعت می‌یابد. آخرین نكته ای كه باید اشاره كنیم زمان آغاز حیات است. در صورت كشف قطعی زمان گسترش و پیدایش حیات می‌توانیم به برخی پرسش‌ها پاسخ دقیق بدهیم. برخی پژوهشگران گمان می‌كنند نشانه‌های حیات در سنگ‌هایی كه ۸/۳ میلیارد سال عمر دارند وجود دارد. شایان ذكر است عمر زمین ۵/۴ میلیارد سال برآورد شده كه از ۴ میلیارد سال پیش قابل سكونت شده است. یعنی فقط ۲/۰ میلیارد سال پس از قابل زیست شدن زمین. برخی دیگر هم عقیده دارند نشانه‌های حیات تا ۷/۲ میلیارد سال پیش ظهور نكرده است. با این حساب زمان قطعی پیدایش حیات هم بر ما مشخص نیست. در نهایت برای جمع بندی كلی مطالب باید گفت، اكنون ما بنیادهای شیمیایی حیات را می‌شناسیم و به نظریه‌های جامعی _ بین دانشمندان _ راجع به منشاء پیدایش بنیادها و چگونگی پیشرفت آنها به مولكول‌های پیچیده DNA دست یافته ایم و می‌توانیم نسبتاً زمان دقیق پیدایش این حیات ابتدایی را تخمین بزنیم. به طور كلی ایده ای جامع درباره حیات و چگونگی پیدایش و پیشرفت آن یافته ایم، هر چند باید ذكر كرد اطلاعات ما فعلاً درباره تنها شكل حیاتی است كه در زمین رخ داده و آن را می‌شناسیم و ذكر این نكته هم ضروری است كه بدون وجود زمینه‌های مساعدی چون جو محافظ زمین و وجود آب مایع و منبع انرژی چون خورشید نباید انتظار چنین حیاتی و چنین تحولی شگفت را بر روی زمین داشته باشیم.

منبع: روزنامه شرق

پرسش از منشاء حيات و هستی و پاسخ به آن در اديان گوناگون و به ويژه در اسلام مطرح شده و قرآن در بسياری از آيات به اين مساله پاسخ گفته است. از نظر اسلام، حيات، منشايی الهی دارد، بی آنکه سلسله علت‌های طبيعی و مادی آن نفی شود و از ديگر سو، حيات دارای مراتبی است که اين مراتب در نهايت رو به سوی کمال دارند. از اين رو، معارف اسلامی ‌بر وجوه فردی و گونه‌های حيات جهان تاکيد دارد و جدا شده يک گونه از گونه ديگر را برخلاف حکمت الهی می‌داند. اما در اين ميان انسان نيز تمام مراتب حيات از حيات نباتی تا حيوانی و نيز الهی را در خود پوشيده دارد و در نهايت کمال وی در قرب الهی است.

با اين حال نظريه تکاملی داروين (داروينيسم) که يکی از پايه‌های مدرنيته است، نظری برخلاف دين اسلام دارد. اين نظريه با دريافتی ماده گرايانه بر پيدايی موجودات از يکديگر تاکيد دارد و در واقع آفرينش دفعی خداوند را که پيش از خلقت در خرد الهی متمثل بود، نفی می‌کند. گرچه امروزه نظريه تکاملی داروين تغييرات زيادی کرده، اما هنوز درک مادی گرايانه آن به عنوان يکی از شالوده‌های مدرنيته عمل می‌کند.[*][منشاء پيدايش ميكرو ارگانيسمها][حیات در کرات دیگر][خلقت انسان و موجودات در قرآن][پیدایش حیات][منشأ حیات][حيات از كجا آغاز گرديد؟]

تاریخ پیدایش حيات

جمعه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

الهام، محمدرحیم

زندگی نامۀ محمدرحیم الهام

از: نعمت حسینی


پروفیسور محمدرحیم الهام ، به سال 1310 خ در قعله ی فتوی چاردهی کابل زاده شد. نخستین آموزشها را نزد عم خود حاجی ملا صدرالدین معروف به حاجی ملا فراگرفت و به مبادی فقه، تفسیر، الهیات، صرف و نحو و ادبیات آشنا شد. وی سپس چند صنف را امتحان داده و به صنف پنجم مکتب تنگی سیدان شامل شد. تحصیلات متوسطه و عالی را در لیسه های نوی کابل و غازی به پایان رسانید.

الهام به سال 1335خ از دانشکده ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل گواهنامه لیسانس را فراچنگ آورد. وی پس ار چندی راهی ایالات متحده آمریکاه شد و گواهینامه ماستری را اندر باب زبان شناسی از دانشگاه مشیگان آمریکاه بدست آورد. متعاقباً مدت شش ماه را به آموزش ادبیات انگلیسی در انستیتوت ساینس و تکنالوژی دانشگاه ویلز جنوبی انگلستان سپری کرد.
پروفیسور الهام یکی از قلم بدستان آگاه و هوشمند فرهنگی افغانستان است، که در زمینه های گونه گون فرهنگ و دانش آثار و مقالات ارزشناکی آفریده، به ویژه در زبانشناسی نبشته ها و ترجمه های قابل اعتبار ارائه داده که هر کدام از آنها بر اساس روشهای علمی زبانشاسی نگارش یافته اند.

پروفیسور محمدرحیم الهام حدود چهار دهه استاد زبان و ادبیات دانشگاه کابل بود و تا پایان زنده گی اش حدود دوصد مقاله پژوهشی و رساله علمی در زمینه های ادبیات شناسی، جامعه شناسی و زیبایی شناسی نگاشته است.

رحیم الهام از روزگاران نوجوانی شعر می سرود و بیشترینه در مطبوعات کشور چاپ شده اند. شعرهایش هم به قالبهای کهن سروده شده اند وهم به وزن نیمایی.

از آثار استاد الهام می توان ازایت ها نام برد:

ــ دشت «مجموعه شعر»
ــ احوال و آثار علی بن عثمان جلایی فزونی.
ــ ترجمه «پشتو گرامر» به زبان انگلیسی، اثر هربرت پنزل.
ــ روش جدید تحقیق در زبان دری.
ــ و پشتو گرامر طرح (فونولوژی زبان پشتو) .
ــ د ژب سیرنی مقدمه.
ــ بحثهایی بر علم زبان.
ــ بررسی سیر تصوف اسلامی .
ــ مقدمه یی بر دستور زبان.
ــ ترجمه ی «تدریس زبان با یک روش علمی»
ــ تیوریهای نحو.
ــ تیوری ادبی و نفد ادبی.
ــ «کتاب درسی پشتو برای خاجیان» در سه جلد.

پروفیسور رحیم الهام در زمان تسلط طالبان بر کابل، کابل را ترک نمود و راهی دیار غربت به سوی پاکستان گردید و در سرحد تورخم بود که این استاد فرزانه از سوی تفنگداران جاهل طالب لت و کوب شد. این استاد گرانمایه مدتی در پاکستان به غربت زیست و بعد راهی ایالات متحده آمریکاه شد و چندی بعد در آمریکا پدرود حیات گفت، که نبودش یک ذایعه ی بزرگ در جامعه فرهنگی افغانستان است. و اما آنچه بیشتر قابل درنگ می باشد؛ این است:

باوجود که پروفیسور استاد رحیم الهام کارهای درخور ارزشی در فرهنگ و دانش انجام داده است ولی با دریغ، که در باره ی این استاد و کارهای ازرشمند نوعی سکوت شده و در جایگاه اش کسانی دیگر قرار داده شده اند .

این هم نمونه ی شعرش:

هنوز

... و هرچه مور محنت است،
در درخت زنده گی
ز برگه آرزوی ما خورد به
روی دشت بی حصار خفته گان
هزار گونه پشه های بیم
خون بی رمق زجسم ما مکد
هنوز ترانه سر نه دهیم؟

10 1366 کارته مامورین، کابل

حسینی، نعمت، سیماها وآواها، صصص : 43، 44 و 45 .

یکشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش بيست و يکم)

نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش بيست و يکم)

نادرشاه با گرايش‌های متفاوت و پيچ و خم سياست‌هايش در راه رسيدن به سلطنت

دکتر محمد اکرم عثمان

ترسیم منحنی شخصیت و برکشیدن کارنامه‌های سیاسی نادرشاه کار آسانی نیست. اکثر تحلیل گرانی که در بارۀ او قلم زده‌اند بیشتر تمایلات و دیدگاه خود را در وجود او پالیده‌اند تا دریافت منش و کنش واقعی او. این طرز برخورد با تاریخ به عندی‌گرایی منتهی می‌شود و تاثیرات موقعیت ژیوپولیتیک، سنن فکری ساخت‌های اجتماعی، روانی و روحیۀ عمومی ‌را بر موضوع نادیده می‌گیرد.

یکی قساوت قلب و شدت عمل نادرشاه را برجسته کرده و او را مستبدی تیپیک آسیایی یا شرقی معرفی کرده است.

دیگری عمل‌گرایی یا پراگماتیسم او را بالا کشیده و اعمال او را چه ملایم و چه ناملایم، تابع ضرورت‌های گذرای روزگارش وانمود کرده است.

سومی‌ مطلقاً او را اصلاح‌طلبی معرفی کرده که می‌بایست برای رسیدن به اهداف و مرام‌هایش از تمام وسایل استفاده می‌نمود و نباید کار و کردار یک سیاستگر را با اخلاق و عاطفه محک بزنیم.

چهارمی‌ بر آنست که او دست نشاندۀ دولت انگلیس بو‌ده و استقلال افغانستان را در بدل ابقا و تحکیم سلطنتش در خفا معامله کرده است.

پنجمی‌ او را عنصری معرفی کرده است که در قیاس با شاه امان‌الله خان، زمامداری واپسگرا بوده است و عملا قانون‌اساسی ۱٩٢۳ را باطل کرده و مواد دموکراتیک آنرا حذف نموده است.

شاید یکایک آن داوری‌ها در حق او صادق باشد و شاید برخی از آن قضاوت‌ها راه‌های افراط و تفریط پیموده باشند. به هر صورت آنچه مسلم و بدیهی می‌نماید اینست که نادر شاه تمام آن صفات و خصایل را در خود جمع کرده بود و به اقتضای شرایط و اوضاع و احوال از هر یک از آن خصایص بیش یا کم استفاده کرده است.

ولی آنچه مسلم و انکارناپذیر می‌نماید این است که در ورای آن خصوصیت‌های متناقض او به ارزش‌های پایداری نیز معتقد بود که خبر از ثبات کرکترش می‌دهد، از آن شمار می‌توان حکم کرد که او مردی زیرک، هوشمند، دلاور و با برنامه بود و تعقلش بر عواطفش می‌چربید. از قراین و پس منظر زندگی او و برادرانش بر می‌آید که آنها جمعآ از دیرگاه در فکر تصاحب قدرت سیاسی بودند و گام به گام چنان آرمانی را دنبال می‌نمودند.

به گفت شادروان میر محمدصدیق فرهنگ در کتاب "افغانستان در پنج قرن اخیر" نظام جدید با وجود تشکیل کابینه و هیات وزراء ماهیت خانوادگی داشت باین معنی که تمام افراد خانوادۀ سردار یحیی‌خان جد نادر شاه و به درجه اول چهار برادرش محمدعزیز خان، محمد‌هاشم خان، شاه‌ولی خان و شاه‌محمود خان خود را در پادشاهی شریک می‌شمردند و نادر شاه نیز این حیثیت را برای‌شان قایل بودند. از جمله این برادران محمدنادر خان، شاه‌ولی خان و شاه‌محمودخان از مادر سدوزایی بودند و محمدعزیز خان و‌ محمدهاشم خان از مادر محمدزایی. لیکن اینان با وصف جدایی مادران‌شان با همدیگر اتفاق داشتند. و با اینکه از نظر سـن محمدعزیز خان از دیگران بزرگتر بود چون در هنگام پادشاهی حبیب‌الله خان کار محمدنادر خان در دربار بالا گرفت همه او را به صفت رئیس خانواده شناخته بدستور او کار می‌کردند و به اغلب احتمال باتفاق هم و از روی نقشۀ واحد برای حصول تاج و تخت سعی و تلاش می‌ورزیدند. این اتحاد مدت دراز بین برادران دوام یافت و عامل مهم پیشرفت کارشان بود تا اینکه با وارد شدن نسل جدید خانواده در صحنۀ سیاست و مملکت داری، نفاق و بدبینی معمول در آن راه یافت و یکی از عوامل سقوط دولت ایشان گردید. (میر محمدصدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن شپیدی هرندن، ویرجینیا سال۱۳۶٧ برابر با ۱٩٨٨ میلادی، صص ٤ و ٩)

از فحوای متن بالا بر می‌آید که باز قرعۀ فال بنام مرد قدرتمندی از قوم پشتـون، قبیلۀ بارکزایی، شاخۀ محمدزایی اصابت می‌کند! و قدرت سیاسی که مدت نهُ ماه به طایفه قدرتمند دیگری از اقوام افغانستان تکیه کرده بود بار دیگر به پشتـونها می‌رسد، همان عشیرۀ که از احمدشاه ابدالی به بعد مسوول رتق و فتق امور افغانستان بودند.

این نکته می‌رساند که نظام مسلط در آن هنگام و حتی تا دهۀ هشتم قرن بیستم در افغانستان نظام قبیله‌ای بوده است هرچند در مقاطعی با استفاده ظاهری از تاسیسات مدنی و دموکراتیک، وانمود شده است.

در موارد زیادی ساخت قبیله‌ای سیاست را سمت و سو داده و آهنگ پیشرفت را کند کرده است. بعد از بهم‌خوردن روابط بین شاه امان‌الله و نادر خان که آن وقت رتبۀ سپهسالاری داشت و مدت زمانی عهده‌دار مقام وزارت حربیه بود، نادر خان چه در داخل و چه در خارج با دقت تمام مراقب اعمال امان‌الله خان بود وسعی می‌کرد بیخ نفوذ و محبوبیت او را سست کند.

شایان ذکر است که قدرت در کابینۀ شاه امان‌الله در دست سه نفر تمرکز کرده بود که شدیدآ با هم رقابت می‌کردند. آن سه نفر عبارت بودند از محمود طرزی که در اوایل مسئوولیت وزارت خارجه را داشت و رهبـر فکری شاه به شمار می‌رفت. شخصیت دیگر سپهسالار محمدنادر خان بود که در جنگ استقلال شهرت زیادی کمایی کرده بود و امور اردو یا سپاه را بر عهده داشت و شخصیت سومی‌ محمدولی خان دروازی بود که نخستین سفیر سیار و نماینده فوق‌العاده شاه در کار تاسیس روابط سیاسی با کشور‌های مهم جهان به شمار می‌رفت و بعد از کامیابی درخشانش در آن ماموریت تاریخی از اعتبار فراوانی بر خوردار گردید او هم بدیلی برای احراز پُست وزارت خارجه و هم الترناتیفی برای اشغال پست وزارت حربیه محسوب می‌شد.

عده‌ای بر آن اند که نادر خان سرکردگی گروه محافظه‌کار، محمدولی خان زعامت گروه رادیکال و محمود طرزی در راس گروه ناسیونالیست قرار داشت که هوادار ضدیت با استعمار انگلیس و روس بود.

این موضوع‌گیری‌های متفاوت در روزگار پادشاهی محمدنادر شاه خود را بیشتر نشان می‌دهد و او که از دوران رقابت با طرزی و محمدولی خان دروازی کینه به دل گرفته بود در صدد تصفیه حساب می‌براید. از آنجا که در آن فرصت محمود طرزی در کابل نبود مجال گرفتن انتقام از او میسر نمی‌باشد اما مابقی رقبایش که در وطن اقامت داشتند بزودی با ماخذۀ او مقابل می‌شوند.

در ضمن با توجه به رویداد‌های قرن نزدهم افغانستان و دست اندازی‌های ابر قدرت‌های آن دوران در امور کشور ما ظاهرآ بر می‌آید که او شناخت دقیق‌تری از وضع ژیوپولیتیک افغانستان داشت و می‌کوشید سیاست‌هایش را در همان قالب پیش ببرد. البته جبر موقعیت جغرافیایی شاه امان‌الله را نیز مجبور کرد که همین واقعیت را در نظر بگیرد و حکومت امیر حبیب‌الله کلکانی هم به همین صرافت رسید چنانکه حبیب‌الله رفیع دانشمند افغان، از قول استاد عبدالحی حبیبی همین داستان را با ظرافت خاصی بیان می‌کنند:

حبیبی صاحب قصه می‌کند که من مدیر طلوع افغان بودم در قندهار- قندهار از طرف قوای امیر حبیب‌الله کلکانی اشغال شد و یک والی را آوردند و والی مجلسی را دایر ساخت که تمام مامورین را خواست و در آن مجلس مرا هم خواست و برایم گفت که تو اخبارچی هستی؟ من برایش گفتم که بلی اخبارچی هستم.

گفت: فقط در اخبار خود امیر صاحب را خوب خوب صفت کن و روس و انگریز را چیزی نگو!

حبیبی صاحب می‌خندید و میگفت: این پالیسی ای بود که نه تنها والی بچۀ سقا برای من تفهیم کرد بلکه پالیسی بود که در آن تاریخ افغانستان به همین شکل رفتار میشد.(دکتور ظاهر طنین، از مجموعۀ برنامه‌های بی بی سی- افغانستان در قرن بیستم۱٩۰۰-۱٩٩۶،تهران، چاپ اول ۱۳٨٤،ص ۶۳)

در تنگنای چنان محضور محمد نادر خان زمام امور کشور را به کف می‌گیرد.

از آنجا که جریان اقدامات نادر خان بخاطر رسیدن به سلطنت یکی از صفحات مهم تاریخ معاصر افغانستان است، بجا و نهایت ضروریست تا به شرح و تفصیل آن رویداد مهم بپردازیم.

قبلآ از قول یکی از تحلیلگران گفتیم که محمد نادر خان در کابینۀ شاه امان‌الله کمر بسته بودند و مستقیم و غیر مستقیم ملهم از بازی‌های دولت انگلیس در افغانستان بودند. اگر این قضیه را جدی بگیریم به مدارکی بر میخوریم که عکس مساله را به اثبات میر ساند.

در سال ۱٩٢۱ روابط اتحادشوروی و انگلستان بهبود چندانی نیافت هر چند در ۱۶ مارچ ۱٩٢۱ قرار داد تجارتی به امضا رسید و طرفین تعهد کردند که استقلال کشور‌های آزاد شرقی از جمله ایران و افغانستان را برسمیت بشناسند. با این هم دولت انگلیس از فعالیت سفارت شوروی در کابل و هوادران آن سخت در هراس بود چنانکه «لرد کرزن» وزیر خارجۀ وقت بریتانیا در یادداشت ارسالی هفتم نوامبر ۱٩٢۱ به حکومت اتحاد شوروی بر موارد بسیاری از جمله بر تبصرۀ «ژوزف استالین» بر قرار داد دوستی افغانستان و اتحاد شوروی انگشت انتقاد گذاشت. چه استالین بر تفسیری در بارۀ آن قرار داد گفته بود:" معاهدۀ دوستی افغانستان و اتحاد شوروی وسیله ایست که از طریق آن میتوان بین هندوستان و کمونیسم بین النللی ارتباط بر قرار کرد."(خائیفیس، مناسبات روسیۀشوروی با همسایکان جنوبی، چاپ اول،(مسکو،چاپخانه مرکزی حزب کمونیست-۱٩۶٨) ص ٢۱۵)

همچنین «لرد کرزن» در یادداشتی از پرداخت پول و طلا به افغانستان و ساختمان دستگاه تلگراف در هرات، قندهار و کابل و اعزام کار شناسان فنی روس در افغانستان، انتقاد کرده، تذکار داده بود که در برخی از این شهر‌ها اتحاد شوروی به طور قطع منافغ اقتصادی ندارد و منظورش ایجاد شورش در هندوستان می‌باشد. اما دولت شوروی ضمن رد آن ادعا پاسخ داد که: "دولت شوروی هرگز با جمال پاشا و انقلابیون هندی ارتباطی بر قرار نکرده است."

مع الوصف دولت انکلیس انعقاد معاهدۀ دوستی افغانستان و اتحاد شوروی را در سال ۱٩٢۱ خطر بزرگی برای هند بریتانیا پنداشت و حتی هنگام امضاء موافقتنامۀ تجارتی با اتحاد شوروی، وزیر تجارت بریتانیا( سر بورت هرن) نامه ای به (کراسین) سپرد که در آن توجه دولت شوروی به مطالب آتی جلب شده بود.

بریتانیا عقیده دارد که قرار داد دوستی افغانستان و اتحاد شوروی زمینه را برای مداخلۀ کمونیست‌ها در هندوستان مساعد ساخته است چنانکه از طریق افغانستان مرتبآ سلاح و پول به اقوام سرحد و انقلابیون هند فرستاده میشود. همچنان( سوریتس) سفیر شوروی با رجال افغانستان ارتباط مخفی بر قرار کرده و توسط آنها میخواهد بین قبایل سرحد نفوذ و اقتداری بهم رساند. چنانکه ملاقات او با (ژنرال محمد نادر خان) به همین منظور بوده و دعوتی که این ژنرال از خوانین سرحد به عمل آورده بر حسب نظر (سوریتس) بوده است.(وزارت خارجۀ اتحاد شوروی(مجموعۀ اسناد) – مناسبات انگلیس و اتحاد شوروی، چاپ اول(مسکو، چاپخانۀ دولتی-ماه مه ۱٩۶٧)،ص ٨-۱۱)

اگر در صحت این سند شک نکنیم در میابیم که نادر شاه در مقاطعی از زندگی اش با روسها نیز روابطی داشته که در تاریخ روابط دیپلوماسی انگلستان و اتحاد شوروی جای نمایانی دارد.

در این ارتباط سوال مطرح اینست که آیا نادرشاه در آن برهه از نظر فکری نیز تمایلی به ایدیولوژی حاکم در اتحاد شوروی نیز داشت؟

من باور دارم که او هرگز گرایشی کمونیستی نداشت، عند الموقع با توجه به ثقل نفوذ و قدرت یکی از دولتهای قدرتمند در افغانستان به همان طرف تمایل پیدا میکرد شاید به این امید که او را در رسیدن به هدف نهایی اش که رسیدن به سلطنت بود مدد رساند.

همینطور او سر سپردۀ تمام وقت دولت انگلیس نبود. در جنگ استقلال، سر بر آورده ترین قوماندانی بود که با قوای انگلیس مقابل شد و نیرو‌های کشورش را عاقلانه قیادت کرد.

بُعد سوم موضعگیری او در سیاست خارجی ابراز مخالفتش با تصمیم امان‌الله خان مبنی بر احضار قوای افغانی از بخارا بود که به منظور جانبداری از آن امیر و نیرو‌های بومی‌و ملی گرای آن سرزمین اعزام شده بود.

این نکته میرساند که او در فرصتهایی با محمود طرزی همنظر بود و می‌کوشید پای روسها را از آسیای میانه کوتاه کند و شاید خلافت اسلامی‌را برهبری امان‌الله خان احیا کند.

در بحث آینده، چونی و چرایی آن موضعگیری‌ها را بیشتر بررسی خواهیم کرد و خواهیم کوشید سیمای نادر شاه را افزونتر معرفی کنیم.

نادر شاه در راه استقرار امنيت و تصاحب قدرت


بعد از هرج و مرج دوران حکومت امیر حبیب‌الله کلکانی که شیرازۀ امور از جهاتی بکلی گسیخته بود اعادۀ امنیت، در سرلوحۀ اقدامات محمد نادرشاه قرار داشت.

در آغازین بحث‌ها آوردیم که مدار بستۀ تاریخ افغانستان مشروطه به شرایط آتی بود:

۱- امنیت به شرط استقرار حکومت استبدادی.

٢- نا امنی و هرج و مرج به شرط بازگشت حکومت استبدادی.

۳- استقرار دوبارۀ امنیت به شرط بازگشت حکومت استبدادی.

قاعدۀ بالا یک نکتۀ مهم را میرساند و آن اینکه جبر محتوم تاریخ ما همواره «مطلق» به جای «مطلقه» بوده است نه «مشروطه» بجای «مطلقه»! هر چند از مدتی نه چندان دور کسانی کمر بسته بودند تا آن قاعدۀ لابدی را تغییر بدهند و نظام استبدادی تاریخیت یافته را با تدوین قوانین الزام آور تضعیف نمایند. محمود طرزی، محمد ولی خان دروازی، مولوی عبدالروف، عبد الرحمن لودین، میر سید قاسم، عبد الهادی داوی و دیگران از شمار آزادی خواهان بودند که در پی افروختن شمعی در آن شبهای ظلمانی بودند.

نادر شاه نیز وانمود کرد که در مواردی مشروطه خواه به نظر بیاید و از کلیت مشروطه خواهی عناصری را بالا بکشد که ضمن تضمین و تحکیم امنیت، تعلق او را به تجدد طلبی برساند.

به نظر می‌آید که نادر شاه معجون مرکبی از احساسات و تمایلات متناقض بود با الهام از محیط تربیتش در هند بریتانوی طرفدار پیاده کردن مظاهر تمدن جدید در افغانستان بود ولی این تمایل تا حدودی در او ریشه کرده بود که آسیبی جدی به ثبات سیاسی نرساند.

به علاوه کشاکش ویرانگر در دستگاه حکومت امانی به او آموخته بود که نباید به مدعیان تصاحب قدرت در گرد و نواح دربار مجال بدهد که سیادت نظام انحصاری دودمانی را با خطر مواجه گردانند.

شیوۀ بر خورد او با رقبایش یکی از مهمترین مواردیست که شخصیتش را زیر سوال میبرد و او را به عنوان زمامداری مطلق العنان مشخص می‌سازد.

به هر روی از جمع و تفریق محاسن و معایبش بر می‌آیند که او مردی مدبر، زیرک، قسی القلب با پروگرام و دوراندیش بود و در راه رسیدن به سلطنت از خطر کردن نمی‌هراسید.

از دفتر خاطرات غلام فاروق عثمان که در جریان اقدامات محمد نادر شاه هنگام ورودش به «جنوبی» یا ولایات پکتیا و پکتیکای فعلی قرار داشت و با او مرحله به مرحله همگام بود بر می‌آید که نادر شاه به هوشیاری و تدبیر تمام موانع را از سر راهش بر داشت. در آن دفترچۀ خاطرات چنین می‌خوانیم:

در ستیشن‌های ریل دهلی و لاهور مستقبلین زیادی که شمار تقریبی آنها به هفت، هشت هزار نفر میرسید به پیشواز قطار حامل سپهسالار محمد نادر خان حاضر شده بودند.

در پیشاور باز هم مردم از موکب او و هیات همراهش با گرمجوشی استقبال کردند. ام-ای حکیم چسر دکتور غلام محمد هندی ساکن منطقۀ صدر پیشاور رها یشگاه آبرومندی برای اقامت سپهسالار و همرانش آماده کرده بود.پیشاوری‌ها با شعار‌های «زنده باد امان‌الله خان!» «زنده باد نادر خان!» از نادر خان و همسفرانش پذیرایی کردند.

دراین وقت «والی علی احمد خان» از طریق مهمند وارد پیشاور شد و در «دین هوتل» اقامت گزید.شنیدیم که اورا«ملک قیس» واهالی« شینوار» غارت کرده اند چه مدعی تاج و تخت افغانستان بود و شینواری‌ها که دیگر از روگردان شده بودند به سختی تاراجش کردند و حاضر نشدند که به او بیعت بدهند.

سپهسالار محمد نادر خان مرا ماموریت داد که به دیدنش بروم و مقصدش را از آمدن به پیشاور را جویا شوم.

والی علی احمد خان توسط من به سپهسالار محمد نادر خان پیشنهاد کرد که باید به اتفاق یکدیگر به خاطر نجات افغانستان سعی بخرچ دهند، فرقی نمی‌کند که ریاست کشوراز آن من باشند یا از آن سپهسالار نادر خان.

وقتیکه آن پیشنهاد را به نادر خان رساندم پوزخند زد و هیچ نگفت. یکی از علل شادمانی مردم پیشاور از سببی بود که شایع شده بود که سپهسالار نادر خان مصمم است پادشاهی را به اعلیحضرت امان‌الله خان بر گرداند.

بعد از یازده روز اقامت در پیشاور، سپهسالار و برادرش شاه ولی خان بطرف « جنوبی» و بردار دیگرش سردار محمد‌هاشم خان بطرف « مشرقی» حرکت کردند و قرار شد من هم به همراه محمد‌هاشم روانۀ مشرقی شوم.

محموله‌های لوازم ضروری محمد‌هاشم خان را خودم بر یکی از لاری‌های شرکت با چالانی بار کردم که از سالی چند عضویتش را داشتم.

کالا‌های سردار محمد‌هاشم خان را به جلال آباد رساندم و عملآ وارد ماجرایی شدم که به سر کردگی سپهسالار محمد نادر خان آغاز شده بود (غلام فاروق عثمان فرزند سردار محمد عثمان خان میباشد. او در ٢۶ محرم سال ۱۳٢٢ هجری قمری در کوچۀ خوابگاه کابل به دنیا آمده و به سال ۱۳۵٢ شمسی چشم از جهان پوشیده است. اولین همسرش مرحومه زبیده دختر سردار محمد عزیز خان برادر ارشد سپهسالار محمد نادر خان بود.

قراری که واقف هستیم مادر محمد عزیز خان و محمد‌هاشم خان محمد زایی بود و با سردار محمد عثمان خان نسبت خونی و نسبی داشت، در حالیکه مادر سپهسالار محمد نادر خان، شاه ولی خان و شاه محمود خان سدوزایی بود.

وقتیکه مناسبات اعلیحضرت امان‌الله خان با سپهسالا محمد نادر خان تیره شد غلام فاروق عثمان احتمالا به جرم وابستگی به گروه نادر خان مدت کوتاهی به زندان افتاد، ووقتیکه، امیر حبیب‌الله کلکانی مبادرت به قتل پدرش سردار محمد عثمان خان کرد او به هند بریتانوی فرار کرد و در آنجا با همدستی « عبد الحسین خان عزیز» و « محمد عثمان خان امیر» در صدد تشکیل گروهی به طرفداری امان‌الله خان بر آمدند و این اقدام مقارن زمانی بود که شاه امان‌الله ناگزیر به ترک سلطنت و سیاست شده بود و رهسپار اروپا بود.

همزمان نادر خان به همراهی برادرانش فعالیت‌های شانرا در آن ولا شروع کرده بودند و غلام فاروق عثمان با آنها همراه شد که جریان آن در بحث اين آمده است.)

جریان عزیمت به مشرقی به گونه ای بود که شب را در «گردی غوث» پائیدیم و فردا بسوی منزل «نذیر صدباشی» حرکت کردیم. نظر به اینکه او فرد مشکوکی بود سردار محمد‌هاشم خان بیست نفر حاضر باش را تا «هزار ناو» با خود همراه برد تا خطرات احتمالی را دفع نمایند. اما خوشبختانه آن شب به خیر گذشت. شب را در «هزار ناو» سپری کردیم و روز بعد به «چکنور» رسیدیم. در آنجا«محمد گل خان مومند»(بعدآ وزیر داخله) به سردار پیوست. همزمان «ملا صاحب چکنور» که روحانی متنفذی بود و عدۀ همکاری داد.

شب سوم در منطقه ای بنام «انبار خانه» خوابیدیم. در آن جا پسر «نورکی کوچی» از قوم مومند به حضور سردار محمد‌هاشم خان رسید و از همکاری قوم و قبیلش خبر داد. پیشین فردا به « غنی خیل» رسیدیم و «محمد افضل خان شینواری» از شخصیت‌های سر شناس شینوار پیمان بست که با تمام قوا جانبدار سر دار محمد‌هاشم خان و برادرنش خواهد بود.

باید خاطر نشان کنم که «محمد گل خان مومند» در جریان این مسافرت مهم، در اجتماعات و گرد هم آیی‌های مردم، نطق‌هایی ایراد میکرد و اهداف سردار محمد‌هاشم خان را برای ولس تشریح میکرد و مستقبلین را به اخوت دعوت می‌نمود.

وقتی که به «سر شاهی» رسیدیم تقریبآ یک و نیم هزار نفر محمد‌هاشم را با فیر‌های تفنگ خوش آمدید گفتند.

ار حسن اتفاق عید سعید فطر فرا رسید و محمد‌هاشم خان آنرا به فال نیک گرفت و نماز شکرانه به جا آورد.

از آن پس قصد عزیمت به «سرخرود» کردیم و قرار شد شب را در منزال مرحوم مغفور سید حسن(نقیب صاحب) بگذرانیم. در مذاکرات فی مابین ایشان و محمد‌هاشم خان، نقیب صاحب بی طرفی اختیار کردند و از دادن جواب صریح مبنی بر مخالفت یا موافقت خود داری کردند. نقیب صاحب فرمودند: من فقیر هستم و از دعا فراموش تان نمیکنم! بعدآ بسوی «هده» حرکت کردیم و در منزل میرزا محمد نسیم خان اقامت اختیار کردیم.

در آنجا جرگه ای به اشتراک سر کرده‌های اقوام خوگیانی، مهمند و شینوار بر پا شد که نتیجه اش جانبداری آن قبایل از اعادۀ امنیت در افغانستان و همبستگی آنها در امر مساعدت به سپهسالار محمد نادر خان بود. افزونتر اینکه گرداننده‌های جرگه تعهد سپردند که امنیت راه بین پیشاور و کابل را به ذمه بگیرند و نگذارند که نقل و انتقال مال التجاره و آمد و رفت مسافران مختل شود.

در پایان جرگه دو تن از ملکان شرکت کننده در جرگه بنامهای ملک غلام گل و ملک جیلانی که از قدیم با هم دشمن بودند به محض رفتن به خانه‌های شان، خلاف فیصلۀ جرگه خصومت را از سر گرفتند و برای جنگ با یکدیگر آمادگی گرفتند. از آنجا که یک جنگ قبیلوی اعتبار تصامیم جرگه را نقش بر آب میکرد به توصیه سردار محمد‌هاشم خان میانجی‌هایی روانهۀ قریه‌های آنها شدند. سپس اول به «سرخرود» و بعد از آن به معیت سردار به «سرمه» که ار توابع کجۀ خوگیانی است رهسپار شدیم. شب را در قلعۀ مرحوم عبدالرزاق خان پدر داکتر عبد الصمد حامد سپری کردیم.

متعاقب آن محمد‌هاشم خان مکتوبی عنوانی برادر ارشدش سپهسالار محمد نادر خان نوشت و آنرا به من سپرد تا به ایشان برسانم. به منظور محافظت از جانم به سه نفر محافظ مسلح که راه بلد راه‌های مشرقی و جنوبی بودند امر کردند که مرا تا قرارگاه سپهسالار در جنوبی همراهی نمایند. شب را در «نحله» خوابیدیم و از راه «غوگیز» ارزمنگل، احمدزایی و کوتل لکری جاجی نزد شاه محمود خان که در جاجی موضع گرفته بودند رفتیم و از مردم جاجی مهمان نوازی و ملاطفت دیدیم. در آن جا محافظانم را مرخص کردم و به همراهی و رهنمایی شریندل خان منگل از راه «پیر زکه» به «طوطاخیل» نزد مارشال شاه ولی رفتم.

قرار شد موقتآ در خانۀ جهاندادخان احمد زایی سکنا گزینم. غوث الدین پسر جهانداد خان در خوست نزد سپهسالار بود. من به همراهی نواسۀ جهاندادخان که از طرف پدر کلانش موظف شده بود دو صد نفر لشکر قومی‌احمد زایی را به کمک سپهسالار ببرد روانۀ «زرمت» شدیم.

در «زرمت» خطر جدی ما را تهدید میکرد چه اکثریت قاطع مردم آنجا طرفدار بچۀ سقاُ بودندو تن به تقدیر دادم و در مسجد قریۀ خواجگان خوابیدم و علی الصباح بعد از نماز بدون توشه راه بی سر و صدا بطرف «سر روضه» حرکت کردم چه رهگذری به من گفته بود که آسانترین راه رسیدن به خوست از همان سر روضه میگذرد.

دیگر صلاح نبود که با لشکر قومی‌احمد زایی همسفر باشم زیرا که آنها را نیز زرمتی‌ها تهدید میکردند. مسافت چندانی نرفته بودم که ملا امامی‌مرا سئوال کرد و از جوابهای مغشوشم دریافت که ماموریت خاصی دارم. در آن موقع عکس العملی نشان نداد ولی همینکه به قریۀ که در آن حوالی قرار داشت رسیدم از من جدا شد و گفت که همان جا منتظرش بمانم تا کمکم کند. زیر سایۀ دیوار قلعه دراز کشیدم و خواب سنگینی بر من غلبه کرد.

ساعتی بعد از سر و صدای چند نفر بیدار شدم و دیدم که آن ملا با چند مرد مسلح بر گشته است، آنها بیدرنگ دستهایم را از پُشت سر بستند.

آن زرمتی‌ها که هوادار سقایی‌ها بودند بر آن بودند که اعدامم کنند چه تصور میکردند که جاسوس امان‌الله خان هستم.

در آن فرصت پیر و جوان آن قریه ما را حلقه کرده بودند و منتظر تماشای صحنۀ اعدام بودند. از ترس جان به پیر ترین مرد آن جماعت رو کردم و گفتم: من حامل پیغام جرگه مشرقی به نادر خان هستم و هیچ تماسی با امان‌الله ندارم.

در ضمن پیغورش دادم که من پناهندۀ قریۀ شما هستم و در طلب نان به این جا آمده ام، اگر مرا بکشید خدا از شما بازخواست خواهد کرد.

به وساطت آن پیر مرد مرا نزد خان قریه بردند. خان قریه از حالم جویا شد، امر کرد که رهایم کنند. از قضا او روزی چند با من یکجا در زندان امان‌الله خان محبوس بود و فهمید که واقعاً حامل پیغامی ‌به نادر خان هستم.

خان با عزت و حرمت زیادی دو شب از من نگهداری کرد و پنهانی اعتراف کرد که مخالف حکومت سقایی‌هاست و مترصد فرصت می‌باشد.

بالاخره به مساعدت او به ملاقات سپهسالار محمد نادر خان در خوست رسیدم.(دفتر خاطرات چاپ ناشده غلام فاروق عثمان)

پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع





پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش بيست)

نهضت مشروطه خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش بيستم)

امير حبيب الله کلکانی و بازگشت به سنت سياسی

داکتر محمد اکرم عثمان


برای ساقط کردن حکومت مشروطه خواهان دوم برهبری شاه ترقیخواه و اصلاح طلب امان الله خان اسباب و عوامل زیادی دست به کار شدند که هر یک به تناسبی ایفای نقش کردند و شاید صلاح نباشد که یکی از آنها را عمده کنیم و چون علت العلل بر سرش تاکید نمائیم.

در سراشیب چنان زوال، تمام علل ناباب در اتحاد تنگاتنگ با یکدیگر عمل کردند انگار دستی نامرئی آنها را همکاسه کرده و سمت و سو داده است.

آنچه ناقابل انکار مینماید، در صدر آن کشاکشها، نحست تقابل ریشه دار نو و کهنه که خاستگاه اولی شهر و پایگاه دومی‌ده بود به نظر میرسد. روستا، اقوام و قبایلی را در خود جا داده بود که بعضاً باهم همریشه و بعضاً ناهمریشه و ناهمتبار بودند و ضمن اختلاف با همدیگر، چشم به مرکز قدرت دوخته بودند تا با استفاده از فرصت، برای آن اعمال نفوذ نمایند و یا خود زمام امور را بدست گیرند.

در شعاع محدودتر، نا همخوانی اصول فکری مشروطه‌خواهی که پیام آور نوعی تجدد بود با روان عمومی‌که عادتاً در برابر هر پدیدۀ نو و امروزی، عکس العمل خشن و لجوجانه نشان میداد به چشم میخورد. در دوایر کوچکتر، همدستی بخشی از لایه‌های سنتی جامعه، شامل شماری از روحانیون بزرگ، خوانین مقتدر که در مقام سرکرده‌های اقوام و عشایر عمل میکردند، زمیندار‌های بزرگ که بر شاهرگ‌های اقتصاد روستایی نشسته بودند و متنقذین شهری اعم از دیوانیان بلند رتبه و درباریان خود کامه که در گلوگاه حاکمیت قرار داشتند و بعضاً در همدستی با سفارت بریتانیا در کابل زیر پای شاه مشروطه خواه را خالی میکردند و سرانجام نا رضایی عوام الناس مشتمل بر حرفه مندان، کشاورزان و دیگر لایه‌های پائینی جامعه به دلیل افزایش مالیات، صعود نرخها، ناامنی، ارتشا و فساد اداری جلب نظر مینمایند.

شایان ذکر است که در بحث‌های قبلی به تفصیل در باب عزیمت شاه امان الله به قندهار و پادشاهی سه روزۀ عنایت الله خان معین السلطنه صحبت کرده ایم و اکنون به فراز و فرود حکومت نُه ماهۀ امیر حبیب الله کلکانی می‌پردازیم

میر غلام محمد غبار مولف تاریخ "افغانستان در مسیر تاریخ" تحت عنوان «قیام بچۀ سقا و سقوط دولت» (قوس و جدی ۱۳۰٧- دسمبر و جنوری ٢٨-۱٩٢٩) چنین می‌نگارد:

بعد از آنکه سقو در ماورای خط دیورند به دزدی در « پاره چنار» متهم و محکوم به یازده ماه حبس گردید دفعتاً بطور مرموزی رها شد و به افغانستان بر گشت و در پروان دستۀ دزدی فراهم کرد و به سرقت و قطع طریق پرداخت. او شبها دزدی میکرد و روزها در کوه متواری میگردید. بعضی متنفذین محل مثلاً ملک محسن کلکانی و امثاله در خفا به او کمک میکردند و دستگیری او برای پولیس محل مشکل می‌گردید، ساحه فعالیت او آنقدر وسیع شد که حتی اگر شبی با دسته خود به خانه ای وارد میشد، صاحب خانه از ترس جان خموشانه او را تغذیه میکرد و به حکومت اطلاع نمیداد. کار او به جائی کشید که مقداری پول از خزانۀ مزار به کابل می‌آمد و همینکه بچۀ سقا شنید راه را گرفت و پول را ربود و تعقیب حکومت محل به جایی نرسید.(میرغلام محمد غبار "افغانستان در مسیر تاریخ" چاپ دوم (پیام مهاجر) ایران-قم اسد ۱۳5٩، ص ٨٢۱)

از منظر دیگر در کتاب "افغانستان در قرن بیستم۱٩۰۰-۱٩٩۶" از مجموعه برنامه‌های بی بی سی تالیف داکتر ظاهر طنین چنین می‌خوانیم:

در ۱٩ جنوری سال ۱٩٢٩ پس از فرار شاه امان الله و سلطنت سه روزۀ برادرش عنایت الله، حبیب کلکانی با عنوان« امیر حبیب الله خادم دین رسول الله» به مقام پادشاهی تکیه زد.

صفحۀ تاریخ ورق خورده بود. از زمان تشکیل دولت افغان در سال ۱٧٤٧ میلادی این اولین باری بود که فردی از تاجکهای فارسی زبان شمال کابل قدرت را از حیطۀ اقوام پشتونهای درانی بیرون کشید.(دکتور ظاهر طنین، از مجموعۀ برنامه‌های بی بی سی- افغانستان در قرن بیستم۱٩۰۰-۱٩٩۶، تهران، چاپ اول ۱۳٨٤، ص ۶۰)

اما امیر حبیب الله مشهور به بچۀ سقاء کی بود؟ یک رهزن، یا یک قهرمان؟

استاد خلیل الله خلیلی که سر منشی امیر حبیب الله کلکانی بود در بارۀ شخصیت او میگوید: «من به حبیب الله دو علاقه داشتم: علاقۀ اول من این بود که در باغ پدر من در حسین کوت باغبان بود و علاقۀ دوم من این بود که امان الله خان را از تاج و تخت انداخته بود و به مجردی که او آمد بر سر تخت نشست، او آدم بی سواد اما با وفا، او آدم بی سواد اما با ایمان، او آدم بی سواد اما شجاع، مرا به دربار خود احضار کرد و مرا به حیث سر منشی خود مقرر کرد. من چند وقتی با حبیب الله بودم در کابل و بعد از آن رفتم مزارشریف و تا آخر به مزار شریف بودم. روسها در آنجا حرکتی کردند که مزار شریف را بگیرند به نام طرفداری امان الله خان. اما امان الله خان یک جوانمردی بخرچ داد و گفت که من نمی‌خواهم تخت و تاج خود را به ذریعۀ روسها بگیرم و روسها از افغانستان واپس رفتند.» (همان کتاب،ص۶۱)

محمد عزیز نعیم معتقد است که بعضی گروه‌های مخالف امیر حبیب الله برای تحقق منافع خود استفاده کرده و راه را برای پیروزی او هموار ساختند:

شاید که منابع مختلفی خواسته باشند که از امیر حبیب الله کلکانی به عنوان یک وسیله استفاده کنند چنانچه در این مورد هم روایت‌هایی مختلفی هست که یک عده درباریان امان الله خان به قراری که گفته می‌شود در تقویت و تشجیع امیر حبیب الله کلکانی نقش داشتند.

امیر حبیب الله در دورۀ سلطنت خود به همه اصلاحات گذشته یکسره پایان داد و به گفتۀ عزیز نعیم دست به اقداماتی زد که شاه امان الله نیز در اواخر سلطنتش پذیرفته بود.

ما می‌بینیم که یک سلسله حرکتهای ارتجاعی هم در این وقت صورت گرفت. مثلاً مکاتب بسته شد، زنها به کلی خانه نشین شدند. اعلان امیر حبیب الله خان کلکانی را ما به شماره دوم حبیب الاسلام ( یگانه نشریۀ دولتی در دوران امیر حبیب الله خان کلکانی) خوانده می‌توانیم. و اعلیحضرت امان الله خان هم در آخر تقریباً همین اعلان را در اثر فشار، قبل از خلع خود قبول کرده بود. (همان کتاب،ص۶٢)

و شادروان پوهاند جاوید جوانمردی امیر حبیب الله کلکانی را با این الفاظ می‌ستاید:

میگویند که حبیب الله خادم دین رسول الله جشن استقلال را با شکوهی هر چه بیشتر بر گزار کرد. در طول راه از ارگ تا دهمزنگ طاقهای نصرت با دروازه‌های افتخار بر پا شده بود. خودش بالای سکو یا منبر چوبین که نشان دورۀ امانیه در پیشانی تخت آن نصب بود قرار گرفته که عکسش موجود است. قرار براین بود که عطا الحق خان وزیر خارجه نطق او را بخواند اما خودش گفت که خداوند برایم زبان داده و بدون کاغذ گپ می‌زنم. سپس خطاب به مردم گفت: جشن استقلال تان مبارک باشد! این جشن نه از دادۀ من است و نه از مومۀ امان الله، از شما مردم است که خونتان را ریختید و آزادی را گرفتید. من به غازی امان الله تار دادم ( تلگراف دادم) و این جشن را برایش تبریک گفتم. بروید خوشی بکنید!

امیر حبیب الله کلکانی همان آغاز سلطنتش با مقاومت بر خورد. او از یک سو با حملات شاه امان الله از قندهار و طرفدارانش، غلام نبی خان چرخی از مزار شریف و شجاع الدوله خان از هرات مواجه بود و از سوی دیگر مجبور بود با نیروی والی علی احمد خان در شرق و سپهسالار نادر خان در جنوب بجنگد. با وجود پیروزی‌های اولیه، به نظر میرسید که بدست آوردن پیروزی نهایی برای رژیم حبیب الله کار آسانی نباشد. (همان کتاب،ص۶٤)

مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ مولف کتاب ارزشمند "افغانستان در پنج قرن اخیر" موقف دشوار امیر حبیب الله کلکانی را در روزهای سلطنتش چنین بر میکشد:

امان الله شاه پس از اعلان مجدد پادشاهی اش در قندهار اولتر از همه با دولت بریتانیه تماس گرفته توسط شجاع الدوله وزیر مختار افغانستان در لندن از دولت مذکور تقاضا کرد تا اسلحه ای را که در هنگام مسافرتش در انگلستان خریداری کرده و قسمت اول آن به کراچی رسیده بود برای او به قندهار بفرستد. شاید شاه و وزیر خارجه اش غلام صدیق خان که با او به قندهار آمده بود. خیال داشتند با این مراجعه به اصطلاح به یک تیر دو نشان بزنند.

از یک سو بدست آوردن سلاح و از سو تصدیق پادشاهی امان الله شاه از جانب انگلیس. اما کارگردانان دولت مذکور حاضرنبودند در هیچ از این دو موضوع با او همکاری کنند و چنانچه از ملاحظۀ اسناد دیپلوماتیک ظاهر می‌شود « همفریز» وزیر مختار انکلیس در کابل در این زمینه بر همه پیش قدمی‌داشت.

چند روز پس از آن «سر آستین چمبرلین» وزیر خارجه انگلیس در جواب سوالی در پارلمان توضیح کرد که چون شاه امان الله قبلاً از استعفایش به حکومت اعلیحضرت اطلاع داده است تا هنگامی‌که مردم افغانستان عموماً علیرغم این اعلان، او را دوباره به پادشاهی نپذیرند حکومت اعلیحضرت نمی‌تواند حکومت او را حکومت قانونی افغانستان بشناسد.

حبیب الله در نظر ایشان در حکم وسیله ای بود که او را برای پُر کردن خلای سیاسی در مرحلۀ انتقالی بکاربردند. آنها بر آن بودند تا قدرت را به شخص مطلوبشان که باغلب احتمال محمد نادر خان بود بر سانند. از همین جاست که درین دوره از تقویت تمام مدعیان دیگر پادشاهی اعم از شاه سابق و امیرلاحق خودداری نمودند و به شخص مورد نظر فرصت دادند تا قدم بقدم نفوذش را در کشور گسترش دهد. هرچند سند قاطع در این باره در دست نیست اما قراین قوی برای ا ثبات آن موجود است مثل ملاقات همفریز با محمد نادر خان در پشاور و مشوره دادن به او راجع به اینکه از تعهد اعادۀ پادشاهی به امان الله شاه خود داری کند و اطمینان دادن محمد نادر خان به نمایندۀ وایسرا در بمبئی که در صورت کامیابی چنان سیاستی اختیار کند که با حفظ استقلال افغانستان با نظر دولت بریتانیه موافق باشد.

اما امان الله شاه در قندهار پس از آنکه از دولت بریتانیه مایوس شد به همکار سابقش اتحادشوروی روی آورد و برای این منظور غلام صدیق خان وزیر خارجه را به مسکو فرستاد. تصادفاً غلام نبی خان برادر غلام صديق خان هم در مسکو به عنوان سفیر کبیر افغانستان وظیفه داشت و با رسیدن غلام صدیق خان هر دو دست اندر کار شدند. امیر حبیب الله هم از کابل کار را برای ایشان آسان ساخت زیرا علاوه بر تبلیغات دینی که روسها از آن بیم داشتند از همان اول پادشاهی، با سید عالم شاه، امیر سابق بخارا مناسبات گرم و نزدیک قایم کرد. پیوسته او را به مجلس میخواند و از آزاد ساختن بخارا سخن میراند.

بروایت یک شاهد عینی، در دستگاه دولتی شوروی راجع به حبیب الله دو نظر جداگانه وجود داشت. دستگاه اطلاعات مخفی آن کشور که در آن هنگام به (او. گی. بی. یو) شهرت داشت به این عقیده بود که حبیب الله پسر یکنفر سقاء و با ین حساب وابسته به طبقۀ رنجبر است باید دولت شوروی حرکت او را انقلابی شمرده در برابر رژیم شاهی گذشته حمایت کند، اما وزارت خارجۀ شوروی که قیام حبیب الله را ناشی از دسیسه انگلیس می‌شمرد طرفدار کمک به امان الله شاه برای ناکام ساختن نقشۀ انگلیسی‌ها بود.

استالین که تازه قدرت تام را در شوروی بدست آورده بود در مرحلۀ اول نظر وزارت خارجه تائید نمود و در مذاکراتی که با غلام نبی خان و غلام صدیق خان بعمل آورد کمک دولت شوروی را به ایشان وعده داد و چنانکه گفته آمد یک قطعه از نیروی نظامی‌شوروی را به افغانستان گسیل کرد. مسالۀ موجود بودن افراد نظامی‌شوروی در قوای غلام نبی خان فاش گردیده و افکار را در بسا از کشور‌ها از جمله ترکیه و ایران علیه شوروی بر انگیخته است.

به قول «آقا بیکوف» سابق الذکر که چندی بعد به غرب پیوسته معلوماتش را در کتابی با عنوان "او، گی، بی، یو، دهشت نهانی روسیه" به نشر سپرد. کشف این نکته موجب شد تا دولت شوروی نیروی نظامی‌اش را از افغانستان واپس بخواهد.(میر محمدصدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن شپیدی هرندن، ویرجینیا سال۱۳۶٧ برابر با ۱٩٨٨ میلادی، صص ٤۰۱ و ٤۰٢)

پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع





پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش نزدهم)

نهضت مشروطه خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش نزدهم)

مشروطه خواهی و مقايسه های ادبی در ايران و افغانستان

دکتر محمد اکرم عثمان


کشور‌های افغانستان و ایران به دلایل مشترکاتی چون همدینی، همزبانی و گذشته‌های مشترک تاریخی همواره بر همدیگر تاثیرگذار بوده‌اند. در زمان جنبش‌های مشروطه‌خواهی که تقریباً همزمان در هر دو مملکت اتفاق افتاده است مبادلات فرهنگی بین آنها جاری بوده و جرایدی چون «حبل المتین» و «سراج الاخبار» توسط روشنفکران و نو اندیشان هر دو سرزمین دست بدست میگشته است و در گستره‌های شعر و داستان‌نویسی نیز حامل نظریه‌ها و روش‌ها بوده‌اند.

به گفت آصف جوادی پژوهشگر شناختۀ افغان در مجلۀ «خط سوم» یادآوری این نکته خالی از فایده نیست که مشروطیت ایران و افغانستان یک تفاوت اساسی و بنیادی دارد که همین تفاوت، نقش بسیار تعیین کننده‌ای در فراز و فرود شعر مشروطیت این دو کشور دارد. تفاوت یاد شده این است که جنبش مشروطیت در افغانستان ریشه در خود دربار و حکومت دارد، یعنی مشروطیت با اجازه و اشارۀ دربار و دولت بوجود آمده است و پیشگامان آن – عموماً تنخواه خوران و مزدبگیران دولت هستند و برای همین، جنبش مشروطه‌خواهی در افغانستان هرگز نتوانست قد راست کند و مسیر طبیعی خود را برود. همین حرکت دست به عصای مشروطه‌خواهی در شعاع چراغ نیمه جان دربار سبب شد که ادبیات مشروطیت نیز گرفتاریها، خود سانسوری و مدح و ثنا و ستایش شود، بر خلاف مشروطه‌خواهی ایران که از لایه‌های گوناگون اجتماع آغاز شده بود وشاید به همین خاطر است که از مشروطه‌خواهی ایران به انقلاب مشروطیت هم یاد می‌شود.

باری خیزش عمومی‌مشروطیت در ایران سبب شد که این جنبش عصیانگرانه و بدون کدام مانعی راه خود را ادامه بدهد و همه شئون و زوایای زندگی مردم را تحت تاثیر قرار بدهد، خصوصاً عرصۀ شعر و ادبیات را که مورد بحث ماست.

محتوا و درونمایۀ شعر مشروطیت ایران و افغانستان در بسیاری از موارد همخوانی و هم‌آهنگی دارد، مانند آزادی‌خواهی، وطن‌خواهی، عدالت‌خواهی و بیزاری از استبداد و بازگویی پس ماندگی و... (محمد آصف جوادی، نگاه تطبیقی میان شعر مشروطیت ایران و افغانستان، فصلنامۀ خط سوم، شماره ۳ و ٤ بهار و تابستان ۱۳٨٢، چبپ مشهد صص ٢۵۰ و ٢۵۱ و ٢۵٢)

تردیدی ندارد که به خاطر محدویت شرایط زندگی و بعُد بیشتر مسافه بین افغانستان و اروپا مشروطه‌خواهی دیرتر به کشور ما رسید و به تبعیت از آن، نوزایی فرهنگی از جمله شعر، درامه‌نویسی و داستان‌نویسی مطابق تکنیک‌ها و موازین مورد قبول اروپائیان با تاخیر فراوان وارد ادبیات ما گردید.

همان طور که در مباحث گذشته آوردیم در گستره‌های رمان‌نویسی، فن ترجمه و معرفی تیوری‌های تازۀ هنری و ادبی این محمود طرزی بود که آن دریافتها را از سوریه و ترکیه به وطنش آورد و هم او بود که رمان‌های تخیلی «ژل ورن» نویسنده مبتکر فرانسوی را به فارسی ترجمه کرد و اهل قلم افغانستان را به سبک‌ها و شیوه‌های جدید نویسندگی آشنا نمود.

تردیدی ندارد که طرزی با استفاده از فرصت‌هایی که دربار در اختیارش قرار داد به اشاعۀ مرام‌هایش کوشید و تا حدودی وابستۀ امرای وقت بود ولی قدر مسلم اینست که او نه فقط دنباله‌رو دربار نبود بلکه در موارد زیادی دربار را به دنبالش می‌کشید. همو او بود که امیر حبیب‌الله سراج‌الملة و الدین را به تاسیس مکاتب و کارخانه‌ها و احداث جاده‌ها و بنا‌های جدید تشویق کرد و سرانجام به گرفتن اجازۀ نشر مجدد سراج‌الاخبار توفیق یافت. همچنین رابطۀ او با شاه امان‌الله رابطۀ مرید و مراد بود. پادشاه نظریات او را دنبال می‌کرد. مع‌الوصف به گفت محمدآصف جوادی، مشروطه‌خواهی در بین قاطبۀ مردم نشو ونما نیافت و هیچ گاه به عنوان یک نیاز عمومی‌از طرف عوام‌الناس مطرح نشد از همین سبب در سطوح بالایی اشرافیت محصور ماند.

به هر رنگ همان طور که جوادی اشاره کرده است مشروطه‌خواهی در افغانستان بر عکس ایران به انقلاب فراگیر و سراسری منجر نشد و بی‌تردید یکی از دلایل ضعف و سرانجام شکستن همان دوری از مواضع فکری مردم بود.

در این باب شایان ذکر است که تحلیل علل ناکامی‌های نهضت‌های مشروطه‌خواهی در ایران و افغانستان و دیگر ممالک اسلامی‌ فرض مبرمی‌ست که باید درون آنرا شکافت و به علت العلل مساله رسید.

به پنداشت من راه نجات چنین نهضت‌هایی نه در توسل به انقلاب قهرآمیز و نه در تاسیس پایگاه مردمی‌ و نه در مبارزه مسالمت‌آمیز و پارلمانی نهفته است. رفع چنین بن بستی رجوع مجدد به عقلانیت می‌باشد- عقلانیتی سختگیر، بی ترس و کنجکاو می‌باشد که تا به عمق و کنه حقیقت نرسد از جستجو و تکاپو نمی‌ایستد.

در ترازوی چنین طرز دیدی هیچ دگم و دستوری پذیرفته نیست، مگر اینکه تائید و تصدیق علوم مثبته را در بر داشته باشد.

از آنجا که به دلیل سلطۀ بی‌حد و حصر سنت! بر عقول و اذهان عمومی‌ اندیشه‌های آزادی‌خواهانه که از الزامات مشروطه‌خواهی است در سرزمینهای اسلامی‌ به قوام نمی‌رسند و در نیمه راه نشو و نما می‌خشکند نهضت‌های روشنفکرانه‌ای چون انقلاب مشروطه، نهضت چپ، جنبش ملی کردن نفت برهبری دکتور محمد مصدق در ایران سر انجام به حکومت تمامیت خواه جمهوری اسلامی ‌منتهی شد. و در افغانستان از درون آن همه تقلا و پیکار روشنفکرانه آدمهای تنگ نظری چون ملا عمر زمام امور مردم را بدست گرفتند. و اما تمام آن ناکامی‌ها و دشواری‌ها بدین معنا نیست که از بازشناسی و بازنگری نهضت مشروطه در افغانستان و ممالک گرد و نواح ما چشم بپوشیم چه همان گونه که قبلا گفتیم آن نهضت، نخستین رویکرد عقلایی به قضایای دست و پاگیر ما بود و راه دیگری جز پیمودن همان مسیر وجود ندارد.

و اما موارد مقارنه و مقایسۀ نهضت‌های ادبی در دو کشور ایران و افغانستان هنگام ظهور مشروطه‌خواهی؛ در کتاب گفتار‌های ادبی و اجتماعی نگارش داکتر غلامعلی رعدی آذرخشی در باب نا به سامان ایران در آستانۀ ظهور مشروطیت چنین می‌خوانیم:

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می‌ناب گرفته
و زسوزش تب، پیکرمان تاب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
چون خانه خدا خفت و عسس ماند رفتن
خادم پی خوردن شد و بانو پس خفتن
جاسوس پس پرده پی راز نهفتن
قاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن
واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن
نه وقت شنیدن ماند ،نه موقع گفتن
و آمد سر همسایه برون از پس دیوار...

قالب و شکل این منظومه مسمط معرف منوچهری را مطلع «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است...» به خاطر می‌آورد ولی موضوع و مضامین آن گاهی حماسی و گاهی وطنی و اجتماعی و گاهی انتقادیست و بدین جهات این مسمط و غالب منظومه‌های اجتماعی دیگری که ادیب الممالک در مدت چهارده سال بعد سروده در میان آثار قدما نظیری ندارد.

تاثیر مجموع این وقایع در جامعۀ مطبوعات و در افکار عده ای از شاعران و نویسندگان موجب انشاء و نشر مقالات و اشعار و ترانه‌های مهیج شور انگیزی بنام ادبیات وطنی و سیاسی مخصوصاً در هفت سال اول مشروطیت شد.

«پروفیسور ادوارد براون» خاورشناس انگلیسی نمونه‌های از آنها را در کتابی تحت عنوان «شعر سیاسی ایران جدید» با یک مقدمه تحلیلی و ترجمۀ اشعار به انگلیسی در همان زمان چاپ کرده که مرجع سودمندی است.

کشش و جاذبۀ نهضت و انقلاب مشروطیت وآرمانهای نوید بخش آن به حدی قوی بود که از طرفی شاعران نامدار مانند ادیب الممالک فراههانی و ملک الشعرا بهار را که تا آن زمان به سنت شعرای قدیم بیشتر مدیحه می‌سرودند وادار ساخت که گاهی در قصایدی کاملا به سبک قدما و گاهی در منظومه‌ها و مسمط‌هایی با بیانی ساده در موضوعات اجتماعی سخن سرایی کنند و از طرف دیگر بعضی از شاعران گمنام تا آن تاریخ مثلا ابوالقاسم عارف قزوینی و سید اشرف گیلانی و علی اکبر دهخدا را مانند آهن ربا به خود جذب کرد و آنان را به سبب پدید آوردن آثاری موثر و مهیج که از لحاظ فکری و موضوع و حتی گاهی از لحاظ شکل ظاهری شعر واجد تازگیهایی بودند به اوج شهرت و محبوبیت رسانید.

و این دوبند از آن منظومۀ دهخدا که در بارۀ مرگ و وصیت همکار شهیدش میرزا جهانگیر خان با سبکی نو سروده بود:

بگذشت زســـــر ســـیاهکاری
رفت از ســـر خفتگان خماری
محبـــــــــوبۀ نیلگــون عماری
و اهریمن زشـت خو حصاری
ای مرغ سحر چو این شــب تار
و زنفحۀ روح بخش اســـــــحار
بگــــشــــود گره ززلف زر تار
یزدان به کمال شــــــد پــــدیدار
یادآر زشمع مرده، یاد آر
ای کودک دورۀ طلایی
بگرفت زسر خدا خدایی
گل بست دهان ژاژ خایی
ما خوذ به جرم حق ستایی
چون گشت زنو زمانه آباد
و زطاعت بندگان خود شاد
نه رسم ارم نه رسم شداد
زان کس که زنوک تیغ جلاد

پیمانۀ وصل خورده، یاد آر (داکتر غلامعلی رعدی آذرخشی، گفتار‌های ادبی و اجتماعی ، از انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپخانۀ بهمن، ۱۳٧۰، صص۶٧ و ۶٨ و ۶٩)

در افغانستان وضعیت ادبی هنگام نهضت مشروطه سیری مشابه ایران داشته است. به گفت بشیر سخاورز نویسنده و پژوهشگر معروف: شعر بیشتر از هر ساخت دیگری توانست که تاثیر مشروطه را به سود خود بپذیرد و در ضمن شاعران ما برای اولین بار متوجه جریده ای شدند که بیشتر و بهتر می‌توانست افکار شانرا در بین جامعه منعکس کند... به همین دلیل (محمود طرزی) شمارۀ اول سراج الاخبار را با قصیدۀ (محمد سرور واصف) آذین بخشید. این قصیده هم در وصف سراج الاخبار سروده شده که وجود انرا برای بیداری ملت افغان ضروری میداند.

از قصیده بلند واصف چند مطلب استنباط میگردد. نخست اینکه در زمان وی توجه به علم و دانش بوده و شاعراز دنیای پیشرفته خوب آگاه است. بنابر همین دلیل می‌باشد که ملت خودش را به تلاش و تکاپو فرا میخواند.

دوم: شاعر از کسانیکه مضمون شعر شان هنوز هم خال و خط پری چهرگان به نکوهش یاد می‌کند و آنرا مضمون شعر گذشته می‌نامد. یعنی اینکه رسالت شاعرزمان وی، مبارزه علیه جهل و نادانیست و شاعرانی که هنوز هم در کمند زلف معشوقه‌های تخیلی اسیر اند، به قول او شاعران دون هستند.

نگویم اینکه سبحانم ولی این قدر دانم
که همچو شاعران دون نیم در خال و خط فانی

قصیدۀ واصف از صلابت سخن و بکارت معنی برخوردار است ولی همان طور که قبلا آوردیم از نظر مضمون فلسفی و سیاسی در نیمه راه تجدد خواهی و مدرنیسم قراردارد و در طرح آرمانهایش چشم امید به عنایت سلطان دارد و در نهایت از چهار چوب معنویت مسلط و سنت متداول فراتر نمی‌رود. و همین محدودیت، مصداق سخن محمد آصف جوادیست که اجباروابستگی مشروطیت افغانستان را به قدرت مسلط، عنوان کرده است. به عنوان مثال در مطلع آن قصیده چنین میخوانیم:


به حمدالله که از آثار رحمت‌های یزدانی
خدیو دادگر شد هر بنای عدل را بانی
لوای دین به عهدش آسمان سا گشت در عالم
که از رفعت زند صد طعنه را چرخ کیوانی
رواج حکمت ایمانیان آمد که از رشکش
به خاک تیره یکسان گشت حکمت‌های یونانی

(بشیر سخاورز، چند مقاله، ناشر، سلیم.ر. ایوبی، سال چاپ جون ۱٩٩٧ دهلی ص ۶)

شاعر در دو بیت بالا مفاهیم التقاطی را در امتزاج با یکدیگر خمیر کرده است. مقدمتاً او از برکات مراحم یزدانی سخن میراند و به تاسی از آن امیر وقت یا خدیو دادگر را می‌ستاید که عدل و داد پیشه کرده است.

در بیت چهارم خبر از رواج حکمت اهل ایمان میدهد که در برابرش فلسفۀ یونان بیرنگ گشته و با خاک یکسان گشته است.

از فحوای مطالب بالا بر می‌آید که شاعر به دو حکمت عقلانی باورمند است و حکمت اهل ایمان را امتیاز بیشتر میدهد، در صورتیکه چنان حکمتی در فرازین مراحلش از علم کلام فراترنمی‌گذرد.در نهضت مشروطۀ افغانستان من، به صاحبنظری بر نخورده ام که با استفاده از لائیسیتی (جدایی دین از سیاست) عقلانیت مستقل از سنت را به عنوان راه رهایی علوم سیاسی از چنگ تحجر مطرح کرده باشد. البته شایان ذکر است که الزاماً جدایی دین از دولت به معنی نفی دین و کم بها دادن معنویت مسلط نیست بلکه هدف، تفکیک امور ناسوتی از لاهوتی می‌باشد و قرار دادن هر یک در جایگاه مناسب خودش.

من به جد باور دارم که اندیشۀ بدون سنت و بی پروا به سنت راه به جایی نمی‌برد ولی باید هر سنتی با یک فلسفۀ عقلانی فهم شود همان کاری که صاحبنظران ادیان یهود و نصارا به تدوین آن توفیق یافته اند. آنها بامدارای فکری و دینی چند صد سال پیش یافتند که "کاردنیا را به قیصر و کار عقبی را به پاپ واگذار شوند"

در شریعت مسیحی نیز حق حاکمیت در اصل از آن پروردگار است اما خداوند بخشی از آنرا به انسان وامیگذارد مانند اداره کردن دولت، کشور، خانواده و غیره.

توماس اکویناس صاحبنظر مسیحی حق حاکمیت را اعم از مسیحی و غیر مسیحی حق همگان میدانست . در قرن پانزدهم پس از کشف امریکا مساله چگونگی رفتار با بومیان فوریت یافت.

روحانیان و حقوق دانان در دومینکن اسپانیا (مکتب مدرسی دوم) بومیان را نیز سزاوار بر خورداری از چنان حقی دانستند.

« شوارز- » مربوط همان مکتب به قانون طبیعی اخلاق معتقد بود که خدا آنرا در قلب همه، حتی در قلب کفار به ودیعه نهاده است.

این قانون طبیعی جزئی از مشیت الهی است برای هدایت بشر و در مومن و کافر مشترک است.( م-کوهیار، بررسی عقلانی حق، قانون و عدالت در اسلام، نثر خاوران، پاریس ۱۳٧٤،ص ٧)

باید اذعان کرد که هیچ نهضتی در افغانستان و منطقه ما پا نمی‌گیرد مگر با عقلانی کردن مبانی نظری اندیشۀ سیاسی و چنین هدفی بدست نمی‌آید مگر از طریق فعال کردن دستگاه فکری اندیشه ورزانی چون" فارابی"و ملا صدرا" به گفت سید محمد جواد طباطبایی فیلسوف و نظریه پرداز ایرانی: حکمت متعالیۀ ملا صدرا ، ملتقای عقل و شرع است، جامع این دو ، یعنی عقلانیت فلسفی و عرفان دینی می‌باشد.

اگر جنبه‌های عقلانی فلسفۀ ملا صدرا را بسط دهیم شاید به جایی برسیم اما نه به صورت ایدیولوژیک! که همه باید از آن متابعت کنند.

برخی کوشیدند عرفان را جانشین فلسفه بکنند و برخی هم علوم اجتماعی را. چیزی که نمیدانند این است که علوم اجتماعی در غرب برآمده از دل همان فلسفه و عقلانیت غربی است و زادگاه و زهدان آن همان فلسفه است.(داکتر سید جواد طباطبایی، مجله ایران فردا، غرب و شرق و مسایل ما شماره ۱٢، صص ۵ و ۶ و ٧)

کوتاه سخن اینکه از آنجا که ذات مشروطه‌خواهی یک مسالۀ سیاسیت و شعر دوران مشروطه‌خواهی از سیاست جدا نمی‌تواند بود لاجرم باید خاطر نشان کنیم که با شعر آن دوران نمی‌توان به کنه اندیشۀ دوران جدید رسید و در ضمن بیان قضایای بغرنج اجتماعی با سرایش شعر ناممکن است. ادبیات در کُل به مسابۀ محرک نهضت‌های سیاسی- اجتماعی بکار می‌رود نه به عنوان دستگاه تشریحی و توصیفی مباحث اجتماعی.

پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع





پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش هژدهم)

نهضت مشروطه خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش هژدهم)

هنرهای جامعه گرا در عهد حکومت مشروطه خواهان

دکتر محمد اکرم عثمان


نهضت مشروطه خواهی بر اکثر شـئوون و جنبه های زندگی مردم افغانستان تاثیر ژرف و دوامدار برجای گذاشت. هنر و ادبیات نیز از این تاثیر پذیری بی بهره نماند و جلوه های جدید زندگی از شعر و نثر هنری، اعم از مسایل اجتماعی، سیاسی و تغزلی از آنها بازتاب یافت که خبر از حرکت و پویش تازه ای در درون و بیرون جامعه میداد.

پژوهشگر، منتقد ادبی و شاعر معروف بشیر سخاورز از ذکر مقدمات این گرایش جدید، مسالۀ مورد بحث را چنین بر میکشد: "بعد از شکست امیر شیر علی خان و نفوذ بیش از حد انگلیس در امور افغانستان اجازۀ نشرات برای افغانها داده نشد.« شمس النهار» اولین جریدۀ افغانستان از نشر بازماند و امیرانی که بعد از امیر شیرعلی خان در راس قدرت قرار گرفتند نه تنها توجهی به نشر کتاب و یا جریده ای نشان نداند بلکه برای باج پرداختن به انگلیسها مانع نشرات می شدند.

هرچند مطبعه ای بنام « دارالسلطنت» وجود داشت. ولی این مطبعه تنها مکاتیب، جداول و بعضی از کتب سلطنتی را چاپ میکرد؛ چنانچه در عهد امیر عبدالرحمن خان تنها دیوانی که از چاپ برآمد دیوان«عایشه درانی» بود و در ضمن کتاب «تزک ناپلیون» هم چاپ شد. البته امیر عبدالرحمن خان برای اشاعۀ افکار خودش تلاش بسیار میکرد، چنانچه باوجود مقاومت سرسخت او در مقابل نشرات، امیر کم سواد کتاب خودش را بنام «پند نامۀ دنیا و دین» اقبال چاپ داد. هم انگلیس ها به سبب آنکه امیری مطابق میل شان در افغانستان پیدا کرده بودند کتابی به نام «زندگانی امیر عبدالرحمن» بزبان ستایشی و مجامله در انگلستان چاپ کردند که این بعداً به خواهش امیر و کوشش هند برتانوی در «بمبی» هند بزبان دری ترجمه شد. این بود آنچه از امارت یعقوب خان و امیر عبد الرحمن خان بدست اهل فرهنگ رسیده که بدیهی است به هیچ وجه نمی توانسته عطش مردمان فرهنگدوست را فرو نشاند. چنین خلایی در زندگی افرادی که خواهان مشروطه بودند به وضاحت به ملاحظه میرسید و بنابرهمین اصل بود که مشروطیت در اولین مراحل با تلاش فراوان می کوشید تا که این خلا را پُرنماید. افرادی که چرخ مشروطیت را به حرکت در آوردند خود شاعران و نویسندگانی بودند که یگانه راز موفقیت مشروطه و ترقی کشور را در بوجود آوردن امکانات بیشتر چاپ میدیدند."( بشیر سخاورز، تاثیر مشروطیت بر شعرما، سایت انترنتی فردا، از انتشارات کلوپ قلم افغانها در سویدن، مورخ 7-2-2006 بخش اول)

به دنبال توضیحات بالا مبتنی بر اهمیت چشمگیر صنعت طبع و نشر در اشاعۀ افکار جدید در افغانستان و در دوره های رکود آن صنعت در زمان حاکمیت امیر محمد یعقوب خان و امیر عبد الرحمن خان ، سخاورز به اوج مجدد نهضت چاپ جراید و کتاب در زمان امارت امیر حبیب الله خان سراج الملت والدین می پردازد و از کوشش ثمربخش محمود طرزی یاد می کند که به گرفتن اجازۀ نشر دوبارۀ جریدۀ سراج الاخبار از پادشاه، توفیق یافت.

او از ظرفیت وسیع آن نشریه در چاپ شعر ها و مضامین مشروطه خواهان خبر میدهد و توضیح میدهد که سراج الاخبار نخستین جریده ای بود که آگاهانه و شعوری ضرورت های مبرم جهان معاصر را در گستره های فرهنگ، سیاست، اقتصاد و ادبیات مطرح کرد و روشنفکران را از پیشرفت ها و ترقیاتی خبر داد که در گرد و نواح افغانستان و اروپا و امریگا می گذشت.

سخاورز در این باب می نگارد:

گفتیم که شعر بیشتر از هر ساخت دیگر توانست که تاثیر مشروطه را به سود خود بپذیرد و در ضمن شاعران ما برای اولین بار متوجه وجود جریده یی شدند که بیشتر و بهتر می توانست که افکار شانرا در میان جامعه منعکس سازد و هم تلاش طاقت فرسای نشر اثر قلمی را از دوش شان بردارد. از جملۀ شاعرانی که سراج الاخبار را به عنوان یک روزنه برای ترویج افکار خود دید شاعر توانایی بود به اسم «محمد سرور واصف» که در آخر جانش را برای به موفقیت رسانیدن مشروطه از دست داد.

محمود طرزی از استعداد این شاعر گرانمایه خوب واقف بود و به همین دلیل شمارۀ اول سراج الاخبار را با قصیدۀ این شاعر توانا آذین بخشید. این قصیده هم در وصف«سراج الاخبار» سروده شده که وجود آنرا برای بیداری ملت افغان ضروری میداند.

به حمد الله که ازآثار رحمت های یزدانی

خدیو دادگر شد هر بنای عدل رابانی

لوای دین به عهدش آسمان سا گشت در عالم

که از رفعت زند صد طعنه را بر چرخ کیوانی

رواج حکمت ایمانیان آمد که از رشکش

به خاک تیره یکسان گشت حکمت های یونانی

فروغ جوهر دانش، فرو بگرفت عالم را

سواد جهل شد از لوحۀ جان جهان فانی

فزود از پرتو دین، لمعۀ انوار دانش را

زدود از چهرۀ مرآت دهر آثار ظلمانی

مدارس را که بُد پیرایۀ دولت مشید شد

مسجد را که بُد زیب طراز دین شدش باقی

معارف را رواجی داد در اسلام نیکوتر

حقایق را اساسی ماند محکم در جها بنانی

به نور آن جریده کش سراج اخبار نام آمد

همیدون دیدۀ جان جهانی گردید نورانی

بشارت باد اهل فضل و دانش را از این مژده

که باغ بخردی را آمد اکنون وقت ربانی

این قصیده بلند است که تنها قسمتی از آنرا آوردیم و از آن چند مطلب استباط میگردد، نخست اینکه در زمان وی توجه به علم و دانش بوده و شاعر از دنیای پیشرفته خوب آگاه است و بنا بر همین دلیل می باشد که ملت خودش را به تلاش و تکاپو فرا میخواند.

دوم، شاعر از کسانی که مضمون شعر شان هنوز هم خال و خط پری چهرگان است به نکوهش یاد می کند. و آنرا مضمون شعر گذشته میداند. یعنی اینکه رسالت شاعر زمان وی، مبارزه بر علیه جهل و نادانی است و شاعرانی که هنوز هم در کمند زلف معشوقه های تخیلی اسیر اند و به قول او شاعران دون هستند.

نگویم اینکه سبحانم ولیکن این قدر دانم که همچو شاعران دون ، نیم در خال و خط فانی

واصف نویسنده و شاعر اندیشمندی بوده و از آثاری که بزبان دری برگردانده، میتوان کتاب«تاریخ ادریسیان و حمودیان و موحدین افریقای شمالی» را نام برد که نسخۀ خطی آن در آرشیف ملی کابل موجود است.

اثر مشروطه را بر شاعران افغانسان می توانیم که در دو مقطع زمان بررسی کنیم. نحست شاعرانی که خود درراس مشروطه قرار داشتند و آغاز گر نهضت به شمار می رفتند.

دوم شاعران یک دهه و یا دو دهه بعد تر که به شدت تحت تاثیر شاعران مشروطه خواه قرار گرفته بودند و از شاعران دسته نخست پیروی میکردند.( همان، .بخش دوم.)

به گفت شاعر و ادبیات شناس معروف داکتر اسد الله حبیب در این دوره بنابر آنکه مناسبات سرمایه داری در کشور به آهستگی رشد میافت و پیکار با نظام فیودالی هم در عرصۀ ایدیولوژیک و هم در عرصه فرهنگی جریان داشت، در مرز ادبیات تمایلات مترقی به کرسی می نشست، بورژوازی ملی و ملاکین که با بازار داخلی بستگی داشتند چون نیروهای تازه دم اجتماعی مواضع خود را مستحکم میکردند و حکومت(اخوان افغان) که نمایندۀ منافع آنان بودند قدرت را بدست داشت. از این سبب حکومت با تلاش خستگی نا پذیر تعلیم و تربیه را گسترش میداد و بیدریغ مکتب افتتاح میکرد.... همچنین در برابر ادبیات وظایف جدیدی گذشته شد. حفظ آزادی بدست آمده، رشد صنایع ملی تعمیم معارف، عشق وطن، متحد ساختن قبایل و اقوام مخالف باشندۀ افغانستان از موضوعات اساسی ادبیات بود و اما تنها شعرا و نویسندگان جوان و یا درجه دوم بار سنگین موضوعات یاد شده را میبردند....

شعرای این دوره در همان قالب های قدیمی موضوعات جدید را بیان کردند. و بیشتر در وصف اعلیحضرت امان الله خان شعر می گفتند. و صف امیر مبالغۀ شعر های سدۀ میانه را نداشت بلکه با ذکر اصلاحاتی که در زمینه های مختلف زندگی به عمل آمد علاقه و کوشش وی به آبادی مملکت و آرامی مردم ستوده میشد.

شیر احمد مخلص شاعر حضور اعلیحضرت امیر حبیب الله خان نهضت دورۀ امانی را در اشعارش ستایش میکرد و از پاینده محمد فرحت، میر غلام حضرت شایق، خلیل الله کاتب وزارت مالیه ( که شاید استاد خلیلی معاصر است) و محمد سرور در مجله ها و جراید پایتخت اشعاری چاپ میشد. منشی علی رضایی میمنگی اشعار خود را در اتفاق اسلام هرات چاپ میکرد. اشعار محمد یوسف پنجشیری و میرزا غلام جیلانی سرکاتب ادارۀ «ستارۀ افغان» در ستارۀ افغان چاپ میشد و سید میرمحسن آقای قندهاری اشعار پشتو می سرود و در « طلوع افغان» و « اتحاد مشرقی» چاپ میکرد و از عبد الرحمن تاجر هراتی اشعاری در انیس و «امان افغان» چاپ میشد.

از فرحت شعری در «اتحاد مشرقی» چاپ شده ات که در آن شاعر همنوایی خود را با پلانهای اصلاحی دولت نشان میدهد و می نویسد:

به عدالت محبت است مرا

به مساوات الفت است مرا

تیز فکری به انتظام وطن

تیغ بازی و غیرت است مرا

چون صنایع ترقی ایجاد است

زان جهت ذوق صنعت است مرا

گشته پر برگ و بار باغ وطن

تا که شوق فلاحت است مرا

ای وطن مال و جان فدا کردن

پی حفظ تو نیت است مرا

شعرا با شور و شوق حکومت امانی را پذیرا شدند و شاعری با تخلص حبیب در مخمسی بر غزل لسان الغیب حافظ که در امان افغان چاپ شده است، با بهحت و شادمانی به استقبال نهضت امانی میرود:

شکر خدا که نخل مرادم ثمر گرفت باغ امید خلق عجب بار و بر گرفت

آخر دعای خسته دلان بین اثر گرفت ساقی بیا که یار زرخ پرده بر گرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

بهترین نمونۀ شعر این ده سال شعریست از فرحت....

از خنجــــر آبـــــدار افـغان آبـــســــت بروی کار افغان

در وقت غزا اثبات و جرئت باشــد به خدا شعار افغان

(داکتر اسدالله حبیب، دوره امانی، نشر کردۀ مرکز زبانها و ادبیات اکادیمی علوم جمهوری افغانستان، کابل 1368، ص 58.)

در این ده سال رومان نویسی هم از نظر نیفتاد ، انیس موضوعات رشوه را به اقتراج گذاشت و از نویسندگان خواست تا در آن موضوع رمان بنویسند....

دراین دوره که تسلط موسیقی کلاسیک هند ادامه می یافت استاد قاسم بنای مکتبی را گذاشت که پایه ها ی آنرا ترانه و غزل راگ و راگنی بود. راگ با غزل می آمیخت و هرمقام به وقت خاص پیوند داشت و چون تعهدی در برابر اجتماعش حس میکرد و با موسیقی خالص نمی توانست پیامش را به گوش شنونده برساند بنابر آن از شعر کمک میگرفت...

این موسیقی دیگر موسیقی هند نبود با آنکه از ریشۀ آن رویده بود موسیقی افغانی و استاد قاسم آنرا موسیقی افغانی می نامید...( همان صص 65 و 66)

در هنر نقاشی این دوره آمیزشی از نقاشی غربی و شیوه های شرقی دیده می شود و بعضی از نقاشان در عین حال به هر دو روش آثاری بوجود آورده اند... پروفیسور غلام محمد که در آغاز به میناتور علاقمند بود بعد از تحصیل در اروپا به شیوه های اروپایی تمایل بیشتر داشت... و همچنان استاد برشنا در سال 1926 تحصیلات خود را در اکادیمی هنر های زیبای برلین، مونیخ و لایزیک تمام کرده به وطن آمد و به کار تدریس پرداخت..

سینما و تیاتر نیز در این دهۀ تابناک فرهنگ کشور ما از نظر نیفتاد. سینما در کابل در سال 1303 در قصر سلامخانۀ شاهی با نمایش فلم های صامت آغاز یافت و سالی بعد از آن در پغمان بنای سینمای دیگری گذاشته شد...

حکومت امانی نقش تیاتر را در روشن ساختن اذهان مردم مهم می پنداشت و شخص اعلیحضرت امان الله در نخستین سالهای سلطنت در اندیشه تاسیس تیاتر افتاد. نخستین درامی که به نمایش گذاشته شد«شهزادۀ جاوا» نام داشت که مترجم آن بدری بیگ قانون دان ترکی بود ک به حیث مشاور در شورای دولت استخدام شده بود...

برای تمثیل درام به تشویق شاه از اهل دربار و خدمتگاران حواشی آن نیز استفاده میشد و قصر های شاهی برای نمایش تخصیص میافت و حتی زیورات ملکه در اختیار ممثلین قرار میگرفت.

نخستین درام را شخص امیر امان الله مطالعه کرد و آنرا یک درام آموزنده و مهیج اجتماعی دانسته و تمثیلش را سودمند شمرد....

در سال چهارم جشن استرداد استقلال درام «فتح اندلس» توسط متعلمین مکتب کمک معلمین ترک در پغمان نمایش داده شد.

این درام چهار پرده یی آخرین نمایشنامه یی بود که در این دورۀ دهساله روی صحنه آمد و آخرین بار در ( دورۀ سقوی) در سومین شب جشن استقلال در قصر سلامخانه ستور نمایش داده شد.

هنر تمثیل در این دورۀ دهساله بیشتر برای زنده نگهداشتن روحیۀ وطن پرستی آزادی دوستی و رزمندگی برضد هر نوع مداخله خارجی در کار مملکت به کار میرفت و بیشتر نمایشنامه هایی روی صحنه آمد از این دست بود.( همان صص 69و 7)

در بخش دیگر، به اقتضای مبحث ما، به مقایسۀ نهضت ادبی در جنبش های مشروطه خواهی ایران و افغانستان می پردازیم


پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع





پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش هفدهم)

نهضت مشروطه خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش هفدهم)

جمع بندی برخی کرده ها و ناکرده های حکومت مشروطه خواهان دوم

دکتر محمد اکرم عثمان


ترديدی نيست كه حكومت مشروطه خواهان دوم با موانع عديده ای مقابل شد و مجاهدت آن نظام به منظور تاسيس جامعه مدنی در غوزه تعصبات قومی مذهبی و فرهنگی اسير ماند و سالهای دراز مجال نيافت كه بار ديگر جوانه زند. در اين باره تا جايی كه از ما پوره بود در بحث های گذشته مطالبی را بيان داشتیم. در اين نوبت برآنیم كه آن آورده ها را جمعبندی کرده و افزون بر معرفی هر چه بيشتر شماری از مهره های موثر در امور ديوانی نظری بر تدوين و تصويب نظامنامه اساسی (قانون اساسي) و آئين نامه های بر آمده از آن منشور تاريخی بيندازیم و از علاقه مفرطی يادكنیم كه شخص پادشاه محمود طرزی محمد ولی خان دروازی غلام نبی خان چرخی و شجاع الدوله خان غوربندی به عنوان جناح راديكال و تحول طلب و هوادار قانونمند كردن امور كشور از خود نشان داد.

تاريخيت آن كارنامه ها نه اين است كه در تقابل با موانع ايستادگی نشان داد بلكه اهميت چشمگير آنها عمدتاً در تاسيس و اشاعه يک فكر جديد يک فلسفه جديد و يک نگاه جديد نسبت به ساخت جامعه و چگونگی پيدايی تيوری تازه حاكميت ملی و مشروعيت ناشی از آن خلاصه ميشود.
جای گفتن ندارد كه ما در آغاز قرن بيستم جسماً به دوران جديد رسيديم ولی ذهنااً ناچار تفاله های انديشه های ماقبل مدرن را نشخوار كنيم. به بيان ديگر به قول لسان الغيب حافظ شيرازی اگر «بادشرطه!» نمی وزيد و شميم مشروطه خواهی از فراسو های مرز ها نميرسيد هيچ تضمينی وجود نداشت كه عده ای از روشنفكران ما تصميم بگيرند حجاب سياه قرون وسطی را پاره كنند و قدمهای ولو كوتاه و كوچك، به سوی عصر حاضر بگذارند. از اين جاست كه آن نخستين گامها، طلايه های دخول به دروازه تاريخ به شمار ميروند و از ارزش ويژه ای برخوردارند. به تعبير ديگر، پيش از آن نهضت، قدرت بر سر اقتدار هيچ شرطی را در كار استفاده از اختيارات نامحدودش نمی پذيرفت و خود را فوق جامعه و قانون می پنداشت. بنابران، همواره نظام مطلقه جايش را به مطلقيتی شديد تر وخشن تر می سپرد و ضريب استبداد سياسی روز تا روز مضاعف تر ميشد ولی مشروطه خواهان افغانستان آن طلسم را باطل كردند و جوف مفرغين و حصار فولادين آن مدار بسته و مقفل را مردانه وار شگافتند.

سپس تقريباً تمام حكومت های مابعد چه رژيم نادر شاه، چه ظاهر شاه، چه محمد داوود و چه رژيم های ايديولوژيك چپ و راست كه به دنبال آنها رويكارگرديدند به منظور توجيه حقانيت و مشروعيت شان خود را به درجات متفاوت، مشروطه خواه وانمود ميكردند و از همان راه و رسم و خط و نشان بهره سياسی ميبردند اما هيچكدام نجابت و اصالت مشروطه خواهان سه دهه نخستين قرن بيستم را نداشتند لهذا هيچ سر فصلی برتر و نيكوتر از جنبش مشروطه خواهی برای تاريخ معاصر افغانستان وجود ندارد.
آن نهضت، رنگين كمان و تركيب متجانسی از تمام عناصر قومی، زبانی و مذهبی مردم ما بود كه همه جز لايتجزای يك واحد كل يا اضلاع باهم پيوسته يك منشور كثير الاضلاع بودند كه هر ضلع منشور، رنگ و رخش خودش را داشت ضمن اينكه در وحدت با همديگر همان قوس قزح هفت رنگ را می ساختند.
بطور مثال در رساله ارزشمند دوره امانی تاليف كانديداكاديميسين دكتور اسداالله حبيب در باره پروفيسر غلام محمد ميمنه گی چنين ميخوانيم:
او در سال 1252 در شهر ميمنه به دنيا آمد. وی پسر عبدالباقی بود كه در عهد امير عبدالرحمن خان به جرم پشتيبانی از سردار محمد اسحق به كابل آورده شد و اعدام گرديد...
امير عبدالرحمن استاد محمد اعظم ابكم نقاش دربار را موظف ساخته بود تا با مير حسام الدين نقاش و يكنفر طبيب انگليسی موسوم به ((جان كری)) كه در دربار استخدام شده بود غلام بچه ها را نقاشی و ميناتور بياموزند كه غلام محمد نيز در شمار شاگردان شان بود. سپس در عهد سراج الملة والدين به ( جمعيت سری می) داخل شد و در سال 1909 كه عريضه مشروطه خواهان را به جلال آباد به حضور شاه برد به امر امير زندانی شد و دوسال در زندان بود. در سال 1921 به اروپا غرض تحصيل اعزام گرديد و بعد از ختم تحصل در المان به وطن برگشت و مدير مكتب صنايع مقرر شد و در سال 1928 زمانيكه اعليحضرت امان الله در سفر اروپا بود وكيل سلطنت بنابر خدمات صادقانه اش نشان ستور به وی داد. پروفيسور غلام محمد به شيوه غربی نقاشی ميكرد. وی به عمر 62 ساله در سال 1314 در گدشت.( کاندید اکادیمیسن دکتور اسدالله حبیب، دوره امانی، نگرشی بر اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، کابل 1368 ه.ش،مطبعه دولتی، صص68،69.)
اين مختصر را از خاطری در بارۀ آن صورتگر يك دوران توفانی و مردپرور آورديم كه ازبيك تبار بود در صورتيكه مير سيد قاسم خان و مير هاشم خان از طايفه سادات بودند، فقير محمد خان تاجيك و از مردم پنجشير بود، عبدالحسين عزيز به اشراف محمد زايی تعلق داشت، ملا فيض محمد مورخ بزرگ از هزاره هابود، عبدالرحمن لودين از پشتونها بود و سلطان محمد عضو(هندو- مسلمان) جمعیت بود و به همین ترتیب.

تدوين و انفاذ (( نظامنامه اساسی)) در گستره اصلاحات داخلی دومین اقدام بزرگ آن دستگاه به شمار ميرود.
به گفت دكتور اسد الله حبيب در كتاب « دوره امانی»: در زمستان 1301 نخستين لويه جرگه در جلال آباد داير شد و نخستين قانون اساسی افغانستان(( نظامنامه اساسی دولت عليه افغانستان)) در مجلس قرائت گرديد و هشتصد و هفتاد و دو نفر نماينده مجلس آنرا تاييد و امضا نمودند. نظامنامه مذكور بعدا در دومين لويه جرگه منعقده پغمان نيز قرائت گرديد و بدون تغيير و تعديل تصويب شد.
داكتر حبيب می افزايد: قانون اساسی امانی تقاضای مشروطه خواهان را برآورده نمی ساخت. آنان ميخواستند كه كابينه نزد مجلس شورای ملی مسوول باشد حالانكه ماده (بيست و پنج) قانون اساسی حكم ميكرد كه: (( در افغانستان وظيفه اداره حكومت مفوض است به هيات وزرا و اداره مستقله. در حين اجتماع هيات وزرا، رياست مجلس را ذات ملوكانه ايفا مينمايند.( همان.ص 17( منبع مولف: نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان، طلوع افغان،18 سرطان 1302))


به اين صورت، هيات وزرا عملا تحت رياست شخص شاه كار ميكرد و شاه طبق ماده (6) قانون اساسی از مسووليت بری بود.
با وصف آنكه در قانون اساسی امانی، آزادی فردی ماده(9) و مصونيت آن از هرگونه تعرض ماده(10) و ماده(16) و مصونيت مسكن ماده(20) و غيره وعده داده شده بود شماری از مشروطه خواهان به آن با نااميدی می نگريستند. كاكا سيد احمد، مبارز آتشين راه مشروطيت به رفقايش ميگفت: "طرز حكومتی را كه ما وشما ميخواستيم نشد. پس بياييد كه حكومت جمهوری را پيش بيندازيم."( همان کتاب،ص)
در همين راستا پوهاند سعد الدين هاشمی در مقاله « نگرشی بر سير تاريخی پارلمان افغانستان(1919-1963).» می نويسد: شاه امان الله كه عصر خودش را «عصر قانون و شوری» نام نهاد، تلاش ورزيد به همكاری تحول طلبان، با طرح قوانين و اصلاحات سياسی و اداری، دولت را از چارچوب مطلقيت كه ميراث اسلافش بود رهايی بخشد وبر خرابه های نظام كهن قبيلوی، فيودالی و خانخانی، شالوده جامعه عصری را پی ريزی كند. در اين راستا گامهايی را بسوی دموكراتيك كردن نظام شاهی مشروطه، يعنی تاسيس پارلمان برداشت. در گام نخست اولین مجلس شورا را که حیثیت مجلس قدیم اعیان را داشت ووظیفۀ آن تدوین قوانین دولت بود بنام ریاست عمومیه شورای دولت در برج شمالی ارگ تاسیس کرد ( 24 سنبله 1299-سپتامبر 1920).

در این مرکز یک تعداد علمای دینی روشنگرا، نویسندگان، اصلاح طلبان، روشنفکران مشروطه خواه، مامورین دولت و ترجمان ها که بعضی از اینها تمایلات راستی پان اسلامیستی، نشنلیستی و چپی داشتند شامل بودند.

با تصویب این قانون پذیرش تفکر مدرن دربارۀ دساتیر حقوقی و انسجام آن به شکل قانون در چارچوب تفکر شرعی از یکسو، و جذب نهاد سنتی تمثیلی«لویه جرگه» در چارچوب تفکر مدرن و در رابطه با قانون اساسی در افغانستان از سوی دیگر اقدام بس بزرگی بود.

گرچه نظامنامه آمیزه ای بود از تسلط روحانیت و ادامه سلطه شاه، ولی موجودیت یک سلسله حقوق و آزادیهای فردی و شهروندی را تائید میکرد و بیشتر متوجه تحکیم بنیان وحدت ملی افغانستان و محور برادری و حقوق مساوی مردم افغانستان بود.

« جوانان افغان» و ریفارمست ها تلاش به خرچ داد تا که از مواد و پرنسیپ های مترقی و بورژوادموکراتیک چون مواد (9 ـ 10 ـ 11 ـ 16 ـ 18 ـ 19 ـ 20 ـ 22 ـ 24 ـ 34 ـ 39 ـ 40 ـ 41 ) به نفع مردم و جامعه استفاده کنند.

البته راجع به مواد غیر دموکراتیک آن چون غیر مسوول بودن شاه عدم تفکیک سلطنت از حکومت عدم تفکیک و تعادل قوای ثلاثه، که از ارکان عمده دموکراسی شاهی مشروطه است در صحبت ها و نوشته های خود راجع به آن گفتگو می کردند.

در قانون اساسی، یازده ماده(از 39تا49) در مورد شورای دولت که اعضای آن انتخابی و انتصابی بود تذکر داده شده بود. طبق نظامنامه تشکیلات اساسیه افغنستان( 15 جوزای 1302) اعضای انتخابی آن از بین مردم به تناسب بزرگی تشکیل و نفوس، از هر ولایت و حکومات اعلی از یک تا پنج نفر بود. ولایات شامل کابل، قندهار، هرات ترکستان، قطغن و بدخشان و حکومات اعلی، شامل مشرقی،جنوبی،فراه و میمنه بود. در 1928 تغییرات بزرگی در نظام پارلمانی افغانستان رخ داد. شاه امان الله در نتیجۀ سفرش به کشور های اروپایی، ترکیه و فارس خواست از تجربه پارلمانی این کشور ها استفاده نماید. بر اثر آن در لویه جرگه پنج روزه لغمان(5-9 سنبله 1307-24 آگست 1928) تغییرات مهمی در قانون اساسی بوجود آمد.در عوض شورای دولت، پارلمان(شورای ملی) انتخابی با رای مستقیم مردم 150 نفر وکیل با سواد ملت از سنین 20 تا 70 ساله را برای دورۀ سه ساله برگزیده شدند.

بعد از آن مسوده قانون انتخابات پارلمان، توسط غلام صدیق چرخی وزیر خارجه قرائت گردید. قانون مجلس شورای ملی دارای مواد مهم بود که برخی ار آن عبارت بودند از:

« تعداد اعضای شورای ملی 150 نفر»، « مدت کار شان هشت ماه در سال» و «نصاب مجلس 81 نفر » بود. شرط اساسی وکالت دارا بودن سواد نوشت و خوان و تابعیت افغانی بود.

کاندیدا می بائیست اقلآ شش ماه مقیم حوزۀ کاندیدای خود باشد. اشخاصی که تحت کفالت شخصی دیگری باشند، تجاری که افلاس داده باشند. اشخاصی که محکوم به ارتکاب جرایم شده باشند، افراد قوای مسلح نظامی، افراد پلیس حق کاندید شدن را ندارند. کاندیدا باید افغان باشد یا اینکه ده سال، از تابعیت اش گذشته باشد. مامورین مالی دولتی قبل از کاندید شدن باید از مناصب دولتی استعفا بدهند. افراد خانواده شاهی بعد از اجازۀ شاه، حق دارند کاندید شوند. کاندید باید دارای حسن سیرت و متصف به اخلاق عالی باشد.( پوهاند سید سعد الدین هاشمی، نگرشی بر سیر تاریخی پارلمان افغانستان، 1919-1963)، مقالتی از کتاب کانون مطالعات وپژوهش های افغانستان تحت عنوان «افغانستان و پارلمان» چاپ اول، آگست 2005 سنبله 1384 صفحات 26 و 27)

عبدالرحمن لودین مشروطه خواه بزرگ در رابطه به شورای ملی و تشکیل حزب، طی معروضه ای عنوانی شاه امان الله نوشت:

مسالۀ تشکیل « حزب استقلال و تجدد» از حد ضرور لازم الاجرا ست که جدآ خود اعلیحضرت آنرا تشکیل نماید و با صول مجالس خفیه عالم، در آن عهد و میثاق به شرف و شمشیر و یا به کدام اصول دیگر گرفته شود و پروگرام آن ترتیب گردد و خود اعلیحضرت با هر یک در اوقات متفرق معرفی شود. وساطت هیچکس در آن نباشد...(2قوس1307)

از فحوای متن بالا بر می آید که آن بزرگمردان از صدر تا ذیل از شاه تا عضو عادی آن جنبش«امر استقلال» یعنی بعُد بیرونی حاکمیت ملی و «تجدد» پایۀ اصلی تحول اجتماعی را ضرورت مبرم حیات جامعه میدانستند و «لودین» تشکیل « حزب استقلال و تجدد» را از وجوب نظام مشروطه میدانست.( همان،ص28)

از آنجا که در آن فرصت نظام مسلط بر جامعه ما، نظامی کندپو و سنتی بود و گفتمان سیاسی و حقوقی روز را گذار از (جماعت یا )به( جامعه یا ) تشکیل میداد و جماعت زدگی! با تمام عوارض زیانبارش راه تغییرات جدید را سد میکرد. سخن مطرح زمانه رامساله گذاراز « چی به چی» بود. پاسخ به این سوالها را داکتر سید اکبر زیوری چنین برکشیده است:

« گذار از جامعه سنتی ماقبل مدرن به جامعه مدرن، گذار از رعیت به شهروند، گذار از مکلفیت مداری به حق مداری، گذار از « احکام و دستورات شخصی» به «قانون غیر شخصی» گذار از برتری عقیده بر افراد، به برتری افراد نسبت به عقیده، گذار از اینکه آدمیان هدف نیستند به اینکه هریک از آدمیان با پوست و استخوان و گوشت خود ارزش دارند، حق دارند و هدف هستند. از همین جاست که حقوق بشر و برابری حقوقی تمام شهروندان دو مفهوم کلیدی مدرنیته است. شهر وندان حق دارند قانون اساسی دلخواه خود را بنویسند، حق دارند حکومت دلخواه خود را انتخاب کنند. حق دارند آینده خود را بر اساس برداشت و فهم خود از سعادت شان تعیین کنند»(دکتور سید اکبر زیوری، کنفرانس افغانستان و پالمان(نقش پارلمان در جامعه در حال گذار افغانستان) نشر کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان، چاپ اول سنبله 1384 ص 48).

پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع





پيوست ۱: جنبش مشروطيت در افغانستان (بخش شانزدهم)

نهضت مشروطه خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان

(بخش شانزدهم)

شکست مشروطه خواهان دوم يک درس عبرت بزرگ

دکتر محمد اکرم عثمان


ظاهراً به نظر میرسد که حلقه مفقود حل معادلات تاریخی و اجتماعی هنوز بدست نیامده بود و پادشاه که با خوش قلبی مفرطی به قضایای بغرنج کشورش مقابل شده بود در بدایت امر از موضع قدرت هدفهایش را دست یافتنی و سهل الحصول می پنداشت اما در مواجهه با واقعیت با دشواری فراوان روبرو گردید. گاهی به چپ میراند و گاهی براست. زمانی سیاست اعتدال و نرمش را پیش میگرفت و زمانی تند خو و سختگیر میشد و پل و پلوان ما قبل را که از طریق مساهله و مدارا بدست آورده بود تخریب میکرد.

از سوی دیگر "معنویت مسلط" که تا اعماق وجدان تودۀ مردم نفوذ کرده بود در برابر هر تحولی از گونۀ تاسیس مدارس، تدریس علوم امروزی، تغییر لباس و احداث کار خانه ها و شفاخانه ها عکس العمل خشن و فوری نشان میداد و دستاویزی میشد علیه دولت که متهم به الحاد و تکفیر شود و به اصطلاح چاقوی مخالفان را دسته دهد.

به قول "وارتن گریگورین": امان الله در اوایل حاکمیتش سیاست اتحاد اسلامی و نظامی مسلمانان را دنبال کرد او بعد از این که به تاج و تخت رسید، تلاش کرد روابط افغانستان را با همسایه اش بخارا بهبود بخشید. در این ارتباط مادر امان الله نامۀ بلندی به سید میر عالم خان امیر بخارا فرستاد که در آن احیای همبستگی مسلمین را برای مردم بخارا و افغانستان و مسلمین عالم، اساسی ذکر کرده بود... او نوشته بود که امان الله پیمان با روسیه بسته و در آن قید شده که روسیه استقلال بخارا را برسمیت بشناسد.(1)

"امان الله در یک سخنرانی به مناسبت اولین سالگره قتل پدرش اظهار کرد که او سایۀ یک فاجعه بزرگ و هولناک که سراسر جهان اسلام را فرا گرفته می بیند و قدرت های بزرگ اروپایی نابودی خلافت را بطور اساسی مد نظر دارند.(2)

خوانندۀ این سلسله نوشته ها به خاطر دارد که در بحث های ماقبل آوردیم که دستگاهی به کوچکی و ضعف حکومت نوبنیاد شاه امان الله خان ناممکن بود که نظام خلافت اسلامی را که در دومین پایگاهش- امپراتوری عثمانی- مضمحل شده بود در کشور آشوبزدۀ ما احیا کند در صورتی که مسلمانان هند کماکان چشم شان به احیای مجدد خلافت عثمانی بود و مسلمانان آسیای میانه که در گیر جنگ با قشون سرخ بودند هوای تشکیل امپراتوری ترکستان بزرگ را در سر می پروراندند و بعید به نظر میرسید که آن برنامۀ ریشه دار و عریض و طویل را فدای قیادت یک رهبر غیر ترک بنمایند.

در ضمن بعید از احتمال نمی نماید که ظرفیت نفوذ حکومت شاه امان الله در آن برهۀ بیش از حد انتظار محاسبه شده باشد.

اما «استا اولسن» اسلام شناس معروف دنمارکی قضیه را از زاویۀ کاملاً متناقضی به بررسی می گیرد او برآن است که: امان الله از سفر اخیر خود بخصوص از مشاهدۀ برنامه های پر قدرت مصطفی کمال در ترکیه و رضا شاه در ایران ملهم بود. او آرزو های خود را در زمینه، در لویه جرگۀ که در آن بیشتر از یکهزار نفر در اگست 1928 در کابل احضار شده بودند با مردم در میان گذاشت. نخست شاه در بارۀ سفر خود گزارش ارائه و بعدآ برنامه های رفورم خود را دربارۀ تغییر سریع شرایط اقتصادی اجتماعی افغانستان مطرح نمود. این پروگرام که قلب قدرت روحانیت را در افغانستان نشانه گرفته بود. شامل تحصیلات ملاها، ایجاد مکتب قضات، مکتب قوانین غیر مذهبی، لغو کامل وقف، از بین بردن پیری و مریدی در اردو، تحریم ملاهایی که در "دیوبند" که یکی از مدارس مورد احترام در جهان و یکی از مراکز مهم احیای اسلامی و فعالیت های ضد برتانوی محسوب میشد از جانب رهبران مذهبی محافظه کار به حیث اعلان جنگ تعبیر گردید.(به نقل از" پاولادا" 1973ص 126)

اعضای جرگه قبلاً مجبور ساخته شده بودند که باید ملبس با دریشی بکابل بیایند. مثل اینکه این توهین کافی نبود که شاه بالا بردن سن ازدواج دختران و پسران را بالترتیب به هژده و بیست و دو سال نیز پیشنهاد نمود. پادشاه فرمان لغو چادری را در کابل صادر و ملکه در محضر جرگه بلند شده و چادری خود را پاره نمود. همچنان شاه بر ضد تعدد زوجات نیز بیانیه داد و پیشنهاد بلند بردن عواید زمین، ایجاد پارلمان یا شورای ملی و انتخاب واقعی نمایندگان مردم را توسط انتخابات مستقیم نمود. با آنکه موصوف در جریان مباحثات جرگه، بیانیه خود را در بارۀ لغو چادری، سن ازدواج و پیشنهاد خود را در بارۀ تعلیمات ممد تعدیل نمود (به نقل از خان،1978،ص26) اما رهبران مذهبی و قبایل مطمئن بودند که همین اکنون باید در برابر قباحت پادشاه از خود دفاع کنند.(3)

«ستیوارت» (1973) در مورد شیوۀ برخورد شاه امان الله در برابر وکلای لویه جرگه می نگارد: او موضوع را عقلانی و هوشمندانه بحث میکرد اما برای شنوندگانش در هاله ای از احساس غیر قابل لمس، سوسو میزد. او پیغمبر را مانند یک مامور دولت و قران را مانند کتابی که میتوان آنرا در هر جایی یافت نام می برد. در حالیکه هر عضو جرگه این دو را به مثابه تجلیات ماورای طبیعی خداوند می دانستند.( ستیوارت ص 387)

من تا حال به چنان مطالبی در دیگر منابع بر نخورده ام . و بعید از احتمال نمیدانم که چنان بر چسپی ساخته و پرداخته مورخ نامبرده باشد. مع الوصف در قید احتیاط و حفظ شبهه، بیان آنرا خالی ار فایده نمی بینم.

«استا اولسن» می افزاید: با آنکه تقریباً بیشتر از سه سال در افغانستان صلح حکمفرما بود اما به تدریج رفورمها با قشر های مهم مردم بیگانه شد. سیستم جدید ادارۀ قریه که در سال 1925 معرفی شد، وظیفه دلالی ملکها و قریه داران را لغو میکرد و به جای آن خود افراد قریه در پرداخت دیون خود بطور نقده، سالانه دو مرتبه با مامورین مالیه سر وکار میافتند. این سیستم نتیجۀ طرز تفکری بود که بر اساسش دهقانان را صاحب هویت و فردیت مستقل می شناخت تا وابستۀ نظامی که در صدد رفع اخاذی قریه داران از کشاورزان بود. بدینگونه ملک ها که دیون معوقۀ دهقانان را به جیب میزدند از چنان منبع عواید و نفوذی محروم می شدند.

به آن ترتیب شاه، با قطع زیربنای محلی قدرت اقتصادی ملک ها، این گرو متنفذ را از خود بیگانه ساخت...(احمد «احتمالاً احمد رشید» 1930 ص 22).

امان الله پس از اجلاس لویه جرگه که در آن در گفتار و کردار از دید ملا ها بدعت های زیانباری به ظهور رسید مجددی ها را که احتمالا با نفوذ ترین خانواده در کشور بودند در مخالفت با خود قرار داد. مجددی ها اصلاً بخاطر موقف ضد برتانوی و پان اسلمیستی امان الله از حامیان نیرومند او بودند چنانچه فضل محمد حضرت شور بازار( نام دیگر او شاه آغا) ملقب به شمس المشایخ امان الله را تاجگذاری کرد و از طرفداران پر قدرت او بود و طبق گفتۀ (ستیوارت 1973، ص145) همین شمس المشایخ بود که در نماز های جمعۀ کابل، حتی شاه امان الله را یگانه حکمروای مستقل مسلمان ما راس اسلام و سزاوار خلافت در عالم اسلام میدانست. هنگامیکه شمس المشایخ در سال 1923 وفات نمود. برادرش فضل عمر ملقب به نور المشایخ (شیر آغا) که مانند برادر بزرگ خود در ترویج جهاد علیه برتانیه در 1919 فعالانه شرکت نموده بود ولی با پذیرش "خط دیورند" و ضدیت با رفورم های امان الله، در مخالفت با او قرار گرفت و پس از عودت از حج در 1926 در هند جلای وطن اختیار نمود و به تبلیغات علیه امان الله پرداخت.

در 1928 آغای گل برادر فضل عمر همراه با خواهر زاده اش در خواستی با امضای چهار صد تن ار رهبران مذهبی کشور آماده نمود و به امان الله تقدیم کرد.

در این نامه نوشته شده بود که اهداف شاه در بارۀ غربی ساختن افغانستان و متود های آن با اسلام مطابقت ندارد. همچنان امان الله در بازگشت خود به افغانستان، عبدالرحمن رئیس قضات کابل را احضار و از او خواست که در بدل پاداش بزرگ به برنامۀ رفورم صحه بگذارد در غیر آن محکوم به اعدام خواهد شد.(احمد1930،ص 23) قاضی عبدالرحمن که نقشبندی و از مخلصین و مریدان شمس المشایخ و از ارادتمندان خانوادۀ مجددی بود سعی کرد که در این حالت ناگوار به همراهی محمد صدیق از راه خوست به هند فرار کند. آنها با سی و پنج نفر ملا و سایر کسانیکه مظنون به تحریک قیام در آن منطقه پر آشوب بودند توقیف شدند و تقریباً یک ماه بعد در اوایل اکتوبر، ملا های یاد شده به جرم خیانت اعدام شدند...(4)

در عرصه روابط خارجی دولت انگلستان وسیعآ جانب روحانیون و دیگر شورشیان را گرفت.

به گفت فضل غنی مجددی مولف کتاب پر محتوای "افغانستان در عهد اعلیحضرت امان الله خان(1919-1929)": در جلسۀ 20 جنوری پارلمان انگلستان در موضوع اوضاع سیاسی افغانستان مناقشه نمود و در جلسه، چمبرلین به سوالات اعضای پالمان جواب میداد. چمبرلین در جواب سوالات اعضاء گفت که "حکومت اعلیحضرت امپراتور اراده ندارد در شئوون داخلی افغانستان مداخله کند و اراده ندارد یکطرف از اطراف جنگ را تقویت نماید." مولف آن کتاب می افزاید: امان الله خان از قندهار برای استراد سلطنتش از دولت انگلستان کمک نظامی خواست. لیکن دولت انگلستان به دلیلی که اراده ندارد یکی از اطراف داخل جنگ را تقویه نماید از امان الله خان معذرت خواست.

در جریان انقلاب چنانچه حضرت صاحب محمد صادق مجددی نوشته است" سکرتر سفارت انگلستان در کابل آقای یعقوب علی خان، با حبیب الله خان (بعداً امیر حبیب الله کلکانی) تماس داشت. در جریان انقلاب در دسامبر 1928 حبیب الله را در شفاخانهء سفارت انگلستان معالجه نمود... سفارت انگلستان در خارج ساختن دیپلوماتهای خارجی از افغانستان توسط طیاره های انگلستان بسیار عجله نمود و در خاج ساختن خارجی ها از افغانستان اجازۀ دولت افغانستان را دریافت نکرد. این عمل سفارت انگلستان در تضعیف دولت امان الله خان کمک کرد. توزیع عکسهای رو برهنۀ ملکه ثریا به شکل وسیع در تمام نقاط افغانستان از امکانات مادی و تخنیکی انقلابیون افغانستان دور بود. اگر چه ادارۀ جاسوسی انگلستان از نشر عکسهای ملکه در لباس اروپایی، خود را بی معلومات میداند لیکن جای شک نیست که دولت خارجی باید در نشر آن حصه داشته باشد...

دولت هند برتانوی اطلاع داشت که علمای اسلامی افغانستان در " دیره اسماعیل خان" به قیادت حضرت صاحب نور المشایخ جمع شده اند لیکن حاضر نشد ایشانرا از آنجا خارج سازد. با اینکه معاهداتی بین امان الله خان و دولت انگلستان امضا شده بود که مخالفین یکدیگر را در قلمرو های تحت سلطۀ شان حق اقامت ندهند....

جای شک نیست که دولت انگلستان در سقوط امان ا لله خان بی تفاوت نبود. دولت انگلستان امان الله خان را به حیث دوست خود نمی شناخت و از همکاری سیاسی وی با روسیه راضی نبود.

تائید مطلق امان الله خان از انقلابیون مسلمان ضد دولت انگلستان برای سیاست انگلستان قابل قبول نبود. نقش انگلستان در انقلابات افغانستان نقش ثانوی بود واگر امان الله خان را افراد ملت مورد حمایت خود قرار میدادند هرگز دولت انگلستان در سقوطش رولی بازی کرده نمی توانست...

بسیاری از اصلاحات امان الله خان اگر چه ضرورت بود ولی پیش از وقت بود و ملت آمادۀ قبول آن نبود. امان الله خان باید اول زمین را آماده می ساخت و بعداً به زراعت اقدام می نمود.

کمال اتاتورک در مصاحبه ای(26 اکتوبر سال 1929) با جریدۀ لیبرتی گفته بود. سقوط امان الله خان خسارۀ بزرگی بود و اگر امان الله خان فقط حجاب را از خانمش بر میداشت دیگران را مجبور به رفع حجاب نمیکرد و دختران را برای تعلیم به خارج نمی فرستاد ممکن بود انقلاب در افغانستان علیه وی صورت نگیرد.

حبیب الله و طرفدارانش او را لاتی و بیدین معرفی کردند، در حالیکه امان الله خان انسان مسلمان و با عقیده بود و نسبت به پادشاهان گذشته افغانستان در عقاید شخصی مستقیم تر بود ودر نوشیدن شراب و زنا و داشتن کنیز و خیانت به ملت از بسیاری زعمای گذشته افغانستان پاکتر بود.

کسانیکه بعد از امان الله خان آمدند بسیاری از قوانین اسلامی را احترام نکردند و حتی وعده هایی که در قرآن کریم به امضاء رسانیده بودند بدان احترام نکردند و در قتل مخالفین شان زیاده روی کرده تعدادی را ظالمانه به قتل رسانیده و تعدادی را به زندان انداخته و تعدادی را خلاف قوانین بین المللی از افغانستان، تبعید نمودند.(5)

داوری جناب فضل غنی مجددی در باب فرمانروایان مابعد که پس از شاه امان الله به قدرت رسیدند کاملاً منصفانه می باشد و با واقعیت تطبیق مینماید. به درستی که هیچکدام آنها نه تقوا و طهارت شاه امان الله را داشتند و نه اعتقادات شان به دین اسلام، به سلامت باور های او میرسید.

مع الوصف دشمنان ترقی و تعالی مملکت با همان سلاحی، حکومت او را ساقط کردند که بر هیجانات عاطفی و عصبیت و قشری گری دینی استواربود، و وقتی آن شاه ترقیخواه متوجه وخامت وضع شد که دیگر کار از کار گذشته بود.

در آخرین پردۀ آن درامۀ غم انگیز، همینکه نیروهای طرفدارش در غزنه در برابر سلیمانخیل ها که به تحریک نور المشایخ فضل عمر مجددی وارد عرصه شده بودند شکست خوردند به حدی مایوس شد که دیگر به ترک کشور تصمیم گرفت، با اینکه چند هزار نفر، نیروی تازه نفس هزاره، به دفاع از او خود را به غزنه رساندند و غلام نبی خان چرخی، فرمانده معروف حبیب الله کلکانی سید حسین را در حوالی مزار شریف شکست داد و به امان الله خان پیغام فرستاد که باید مقاومت کند و میدان را یله نه نماید اما امان الله خان نپذیرفت و به عذر پرهیز از خونریزی بیشتر راهی هند برتانوی شد و به خانواده اش که او را در مرز انتظار میبردند پیوست. غلام نبی خان چرخی نیز با نیروهایش به خاک شوروی عقب نشست.

گفته می شود که فرماندهی سپاه غلام نبی خان چرخی را " ژنرال پریماکوف" بر عهده داشت که با نام مستعار "راغب بیگ" از سوی دولت شوروی اعزام شده بود. گفتنی است که جنرال موصوف کتابی بنام " افغانستان در آتش" تالیف کرده و مشارکت دسته جات اردوی سرخ را در آن تذکر داده است.

بدین گونه عوامزدگی و درجۀ شعور اجتماعی اکثریت جامعه منجر به سقوط حکومت مشروطه خواهان دوم شد.

برخی از صاحبنظران برآن اند که نهضت مشروطه خواهی دوم از خاطری به بن بست رسید که خاستگاهش حلقات اطراف دربار بود در صورتیکه درآن اوضاع و احوال که هنوز در قاعدۀ جامعه طبقات تحول طلب تشکیل نشده بود. تصور خاستگاهی دیگر ناممکن بود و از اندامهای نا موزون جامعه تحرکی از آن بیشتر میسر نبود.

به پنداشت من بن بستی غیر قابل عبور کماکان وجود داشت وآن بن بست هنوز هم بزرگترین مانع رسیدن ما به جامعۀ مدرن می باشد.



دقایق اخیر به اصطلاح پادشاه گردشی!

در آن لحظات حساس تاریخ سیاسی افغانستان از هر نظر برکشیدنی و شنیدنی می باشد. جامعه ای پسمانده، بیمار و غرق در جهل و خرافه اندیشی، بهترین داروهایی را که پیش از وقت برایش تجویزشده بود استفراغ میکرد و به هرج و مرج، ناامنی و بی قانونی بر میگشت.

فضل غنی مجددی آن دقایق سرنوشت ساز را چنین بر می کشد: راپوری که مرحوم غبار از حرکت حضرت محمد صادق در صفحه 825 کتاب خود (افغانستان در مسیر تاریخ) با نوشته حضرت صاحب کاملا متفاوت است... حضرت محمد صادق مجددی می نویسند که به دعوت امیر عنایت الله خان برای مذاکره با حبیب الله خان موافقت نمودم و با سردار صاحب محمد عثمان خان به باغ بالا رفتم، نزدیک باغ بالا عمر جان برادر امان الله خان را دیدم پرسیدم کجا رفته بودید جواب داد برای بیعت امیر رفته بودم. در حالیکه تا هنوز حبیب الله به حیث پادشاه اعلان نشده بود. حضرت صاحب اضافه می کند که در دروازۀ قصر باغ سکرتر شرقی سفارت انگلیس آقای محبوب علی را دیدم که از قصر خارج می شود بسیار پریشان شدم.

حضرت مجددی می نویسد: داخل قصر شدم حبیب الله با رسم تعظیم بلند شد و در پهلوی او پیرش حضرت بزرگ جان مجددی نشسته بود. حبیب الله پرسید حضرت صاحب خیریت باشد در این وقت خطرناک بدین جا تشریف آوردید؟ جواب دادم که امان الله استعفا نموده و سردار عنایت الله پادشاه شده و تمام اصلاحاتی که مخالف اسلام بود لغو شده دیگر لازم به خونریزی نیست.

حضرت صاحب ادامه میدهد که حبیب الله ساکت بود لیکن حضرت صاحب عبدالحلیم جان مجددی که از حضرات کوهدامن و مرشد حبیب الله بود سکوت را برهم زده گفت که حضرت صاحب خانوادۀ محمدزایی صد سال حکومت کردند، حالا نوبت اقوام غیر پشتون افغانستان است که حکومت کنند آیا دیگران نوبت ندارند که در افانستان حکومت کنند؟

حبیب الله گفت حضرت صاحب، عنایت الله برادر امان الله است و برادر مانند برادر می باشد؛ شما شخص دیگر را کاندید نکردید؟ حضرت صاحب میگوید: رو به طرف سردار محمد عثمان خان کردم گفتم سردار صاحب شخص متدین است آیا او را بیعت می کنید؟

حبیب الله در اثر شنیدن سخنان حضرت صاحب رو به طرف عبد الحلیم جان کرده گفت که این حضرت صاحب درست می فرمایند.

مرحوم استاد خلیل الله خلیلی در موضوع ذکر شده میگوید که حبیب الله خوف داشت تا نشود که حضرت صاحب شوربازار خود را کاندید مقام سلطنت کند چون دانست که حضرت صاحب خواهش سلطنت ندارد گفت که من خودم امیر افغانستان هستم و از حضرت صاحب دعوت کرد تا امارت وی را تائید کند لیکن حضرت صاحب برای حبیب الله خان بیعت نکرد.»

مخالفین حضرت صاحب محمد صادق مجددی می نویسند که وی حبیب الله را گفت که نباید به حکومت عنایت الله خان اعتراف کند تا توانسته باشد از خانۀ امان الله خان انتقام گیرد.

آقای غبار نیز می نویسد که "هیات در باغ بالا به نزد بچۀ سقا رفته دست بیعت دادند" در حالیکه حضرت صاحب تا نهایت به حبیب الله بیعت نکرد.

طرفداران حبیب الله به کابل داخل شدند و ارگ را محاصره نمودند. در حالیکه امیر عنایت الله خان با خانوادۀ سلطنتی در ارگ محاصره بود بزرگان دولت و وزراء به باغ بالا رفته برای حبیب الله بیعت نمودند و امیر عنایت الله خان را تنها گذاشتند. ( روایت از جناب فضل غنی مجددی به حواله محی الدین انیس ص 97 و همچنان غبار، مرجع سابق، ص 835)

حبیب الله بتاریخ 16 جنوری داخل کابل شد و در شمال کابل در انتظار تسلیم شدن ارگ بماند. حبیب الله در روز دخولش در کابل بیانیه ای ایراد نمود و در آن انقلاب خود را توضیح داده گفت که: من اوضاع کفر و بی دینی ولاتی گری حکومت سابقه را دیده و برای خدمت دین رسول الله صلی الله علیه و سلم کمر جهد را بستم تا شما برادرها را از کفر و لاتی گری نجات بدهم. حبیب الله اضافه کردکه پول بیت المال را برای بنای مدارس صرف نمیکند و برای عساکر میدهد و وعده داد که صفایی و گمرک و مالیات نخواهد گرفت.(1)

خلاصه کلام اینکه با وساطت محمد صادق مجددی امیر عنایت الله حاضر شد ارگ را به سود امیر حبیب الله کلکانی تخلیه کند و در ضمن به تضمین روحانی موصوف، انگلیسها حاضر شدند طیاره ای در اختیار خانواده امیر مستعفی که تازه سه روز از سلطنتش میگذشت بگذارند، او و اهل بیتش را به پشاور انتقال دهند.

تا این جا نظرگاه های عبدالغنی مجددی را آوردیم که مبتنی بر کتاب محمد صادق مجددی رجل معروف روحانی و سیاسی دوران امانی تنظیم شده بود. حالا روایت دیگری را به بررسی می گیریم که در مواردی با مطالب مندرج در کتاب های شادروان غبار و آقای فضل غنی مجددی تطبیق نمی نماید.

پدرم مرحوم غلام فاروق عثمان رویداد انتقال قدرت از معین السلطنه را به حبیب الله کلکانی با این تفصیل آورده است: معین السلطنه که تاب مقاومت در برابر اشرار را نداشت هیاتی مرکب از سردار محمد عثمان خان، محمد صادق مجددی و زلمی خان منگل و تعدادی دیگر را برای وساطت که در باغ بالا موضع گرفته بود فرستاد. من که اتفاقاً در آنروز رانندگی موتر حامل هیات را برعهده گرفته بودم مو به مو جریان آن مذاکرات تاریخی هیات را با حبیب الله کلکانی و شیرجان وزیر دربارش به خاطر دارم.

هنگام مذاکره پدرم به حبیب الله کلکانی گفت حالا که امان الله خان سلطنت را به برادرش معین السلطنه واگذار شده وظیفه تو نیز که حفاظت و حمایه از دین اسلام بود به پایان رسیده است. بنابرآن راه انصاف این است که به جنگ و جدال پایان دهی و بگذاری که مردم افغانستان خود پادشاه شانرا انتخاب نمایند.

در این فرصت شیر جان، محمد صادق مجددی را برای مشوره به بیرون از اتاق برد. سپس شیرجان داخل اتاق شد و بچۀ سقاو را با خود به بیرون برد و پنهانی با هم صحبت کردند. بعد از دقایقی هر سه برگشتند و حبیب الله کلکانی بر دو کندۀ زانو نشست و گفت: پدر تو خوب گفتی، مگم سی هزار پلتن دارم هرکی بیعت کرد خوب خوب هرکی نکرد بزور ازش بیعت می گیرم. پادشاهی را خدا به من داده، فهمیدی؟

اینکه شایع شده، پدرم یکی از مدعیان رسیدن به سلطنت بود به کلی نادرست میباشد. چنین شایعه ای را برخی از منسوبان خانوادۀ امیر شهید (حبیب الله خان سراج الملة والدین) جعل کرده اند.

هنگامی که حبیب الله کلکانی زندانی نادر خان بود ازش پرسیدم که چرا پدرم را کشتی؟ با بی پروایی جواب داد: کار های پادشاهی بود.

بدین منوال معین السلطنه نیز کاری از پیش نبرد و سلطنت نیز به روستایی دلاوری رسید که به احتمال قریب به یقین در نقش هایی که دوست ودشمن برایش تدارک دیده بودند ظاهر شده بود. در صورتیکه خود دقیقاً نمیدانست به کدام طرف کشانده می شود و فرجام کارش چه می باشد.

پيوست‌ها



نهضت مشروطه‌خواهی مطلع و مبنای دوران جديد در تاريخ افغانستان: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم، بخش هفتم، بخش هشتم، بخش نهم، بخش دهم، بخش يازدهم، بخش دوازدهم، بخش سيزدهم، بخش چهاردهم، بخش پانزدهم، بخش شانزدهم، بخش هفدهم، بخش هجدهم، بخش نوزدهم، بخش بيستم، بخش بيست و يکم

منابع