شنبه ۲۷ اوت ۲۰۱۱

قرآن صنعا

از: دانشنامۀ آریانا


فهرست مندرجات

[قرآن]


قرآن صنعا (Sana'a Qur'an)، يك نسخه‌ی نادر و تاريخی قرآن كريم است که در سال ۱۹۷٢ میلادی، در جریان بازسازی مسجد جامع "صنعا"[۱]، واقع در پايتخت يمن، توسط باستان‌شناسان از آن‌جا کشف شد.

در سال ۱۹۷٢ در جریان بازسازی مسجد اعظم صنعا، در کشور یمن، کارگران به انبوه کاغذهای قدیمی برخوردند که در اثر رطوبت و گذشت قرن‌ها به‌هم چسبیده بودند. از آنجایی که بیم آن می‌رفت که با انتشار خبر، چنین اسنادی توسط مذهبی‌ها نابود شوند و یا حداقل جلوی کار گروه تحقیقات گرفته شود، گروه تحقیق با پشتکار و بدون منتشر کردن خبر كشف به‌کار جمع‌آوری، مرتب‌سازی و کلاسه‌بندی اسناد ادامه دادند. تا سال ۱۹۹۷ تقریباً ٣۵٠٠٠ میکروفیلم از اسناد گرفته شد که در سال ۹۹ به آلمان برده شد و پس از آن گزارشی مختصر در این زمینه در سال ۱۹۹۹ در مجله آتلانتیک به چاپ رسید.

در این میان، "علی‌محمد مجور" نخست‌وزير دولت يمن از كشف يك نسخه‌ی نادر و تاريخی قرآن كريم در مسجد جامع "صنعا" پايتخت يمن توسط باستان‌شناسان اين كشور خبرداد. او گفت: قدمت اين نسخه قرآنی نادر و تاريخی كه در ۴۵٠٠ صفحه نگاشته‌شده، به دوران نگارش خطوط بی‌نقطه باز می‌گردد، كه با خط كوفی و حجازی نوشته شده‌است. در ضمن این نسخه قرآنی دارای لطافت‌ و ظرافت‌های خاص هنری و يك كشف علمی بی‌سابقه است.[٢]


اين عقيده در بين مسلمانان كاملا رايج است كه قرآن‌،‌ كلام خدا از هرگونه تحريف و تغييری مبراست. اما آنچه كه در يمن كشف شد، این عقیده را سخت به چالش می‌کشاند.


[] بازیابی (کشف قرآن صنعا)

در سال ۱۹۷٢ در جریان بازسازی مسجد جامع صنعا، کارگران به انبوه کاغذهای قدیمی برخوردند که در اثر رطوبت و گذشت قرن‌ها به‌هم چسبیده، و موش‌ها و حشرات نیز به آن‌ها آسیب‌هایی رسانده بودند، و متصدیان مسجد با بی‌توجهی خاصی آن‌ها را در بیست گونی سیب زمینی مچاله کرده و زیر راه پله یکی از مناره‌ها انداخته بودند. یکی از مقامات میراث فرهنگی یمن به اهمیت کشف جدید پی برد و با سعی فراوان توانست در سال ۱۹۷۹ یک دانشمند آلمانی را با پشتیبانی مالی دولت آلمان، متقاعد سازد تا روی کاغذ پاره‌ها کار کند و آن‌ها را بازسازی نماید. این دانشمند با اعضای تیم آلمانی - به قرار شرح زیر - کار را آغاز کرد:

    ۱- دكتر جرد پویین، از متخصصان قواعد زبان عربی و قرآن در دانشگاه سارلند در آلمان[٣]

    ٢- دكتر گراف وان باتنر، مورخ و متخصص هنرهای اسلامی و استاد دانشگاه سارلند.[۴]

دو دانشمند نامبرده به‌عنوان سرپرست گروه علمی آلمانی موفق به کشف این حقیقت شدند که بخشی از این کاغذ پاره‌ها در واقع نسخه‌های قدیمی قرآن هستند که باهم تفاوت‌هایی دارند. از آنجایی که بیم آن می‌رفت که با انتشار خبر، چنین اسنادی توسط مذهبی‌ها نابود شوند و یا حداقل جلوی کار گروه تحقیقات گرفته شود، گروه تحقیق با پشتکار و بدون منتشر کردن خبر كشف به کار جمع‌آوری، مرتب‌سازی و کلاسه‌بندی اسناد ادامه دادند. تا سال ۱۹۹۷ تقریباً ٣۵٠٠٠ میکروفیلم از اسناد گرفته شد که در سال ۹۹ به آلمان برده شد و پس از آن گزارشی مختصر در این زمینه در سال ۱۹۹۹ در ماهنامۀ آتلانتیک (Atlantic Monthly) به‌چاپ رسید


با عکاسی با نور ماورای بنفش از بعضی از نسخه‌های کشف شده، آثار پاک کردن یک متن و بازنویسی آن مشهود است و بسیاری از سایر نسخه‌ها با نسخ رسمی کنونی قرآن تفاوت‌های مشهود دارند. با توجه به این اسناد می‌توان نتیجه گرفت که در قرآن، برخلاف تصور و باور مسلمین، تغییراتی بوجود آمده است، و این افسانه عدم تحریف قرآن و حفاظت خدا از آن فقط افسانه‌ای بیش نیست. این دو دانشمند بزودی کتابی بر مبنای تحقیقات خود به‌چاپ خواهند رساند. البته با توجه به اهمیت موضوع و جنجالی که احتمالاً پس از انتشار اسناد در میان مسلمانان تندرو جهان به‌پا خواهد شد، بعید نیست که اراده‌ای سیاسی یا حداقل ترس از تکرار ماجرای سلمان رشدی جلوی نشر این كتاب را بگیرد.


[] جعلی بودن قرآن‌های موجود

همه می‌دانند که ایمان به قرآن به‌عنوان معجزه محمد، و کلام خدا از پایه‌های اعتقادی مسلمانان است. مسلمانان معتقدند كه هیچ تغییر و تحریفی در قرآن بوجود نیامده است و نخواهد آمد: "إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ".[۵]

با قرآن‌های کشف شده در صنعا حداقل می‌توان ثابت کرد که متن قرآن به‌طور قطع در طول تاریخ تغییر یافته و قرآن امروز با قرآن ۱۴۰۰ سال پیش متفاوت است. این یکی از بزرگترین کشف‌ها در مورد قرآن است که به‌دلایل خاصی چندان مورد توجه خردورزان مسلمان قرار نگرفته است.


در سال ۱۹۹۹، توبی لستر، در مجله آتلانتیک، مقاله‌ای با عنوان "قرآن چیست؟" منتشر کرد و در آن به‌بررسی آنچه بر گنجینه صنعا گذشته بود پرداخت. وی به نقل از گرد پویین چنین گزارش می‌کند:

    "از نظر من قرآن ملغمه‌ای از متون مختلف است که چه بسا معانی بسیاری از آن‌ها در زمان محمد [نیز] به‌درستی درک نشده بود. خیلی از آن‌ها ممکن است یک قرن پیش از ظهور اسلام نوشته شده باشند. حتی در درون متون سنتی اسلام هم مجموعه عظیمی از اطلاعات متضاد و متفاوت از فرهنگ‌ها و ادیان مختلف، به‌ویژه متون مسیحی، به‌چشم می‌خورد، که با کنار هم گذاشتن آن‌ها می‌توان بخش عظیمی از ضد تاریخ (شبه تاریخ - anti history) معادل اسلام را استخراج کرد. قرآن خود ادعا می‌کند که "مبین" یا آشکار و روشن است، ولی وقتی به آن نگاه می‌کنید می‌بینید که از هر پنج جمله یکی (یا چیزی همین حدود) واضحاً بی‌معنی است. البته مسلمانان تفسیر دیگری از این مسأله دارند، اما واقعیت اینجاست که حدود یک پنجم قران غیرقابل درک است. به این جهت است که این تضاد تاریخی حول بحث چگونگی ترجمه قرآن شکل گرفته است. اگر قرآن غیرقابل درک باشد، و حتی به زبان عربی قابل فهم نباشد، طبیعتن به زبان دیگر هم قابل ترجمه نخواهد بود. به این جهت است که مسلمانان می‌ترسند. وقتی قرآن خود ادعا می‌کند که زبانش گویا و واضح است اما این‌گونه نیست، یک تناقض روشن وجود دارد. شاید مسأله اصلن چیز دیگریست"

کریستف لوکزنبرگ در سال ٢٠٠٠ كتابی منتشر كرد كه به‌لحاظ زبان‌شناختی و روشن کردن بسیاری از نکات ناروشن قرآن نقطه عطفی به‌شمار می‌رود. متون یافته شده در صنعا محور اصلی روش وی موسوم به "قرآن‌شناسی تطبیقی" است.

او می‌نویسد: در زمان فوت پیامبر اسلام (۶۳۲ میلادی) کتاب مقدس مسلمانان یعنی قرآن به‌شکل امروزی وجود نداشت. شکل امروزی قرآن در واقع در زمان خلیفه سوم یعنی عثمان (بین سال‌های ۶۴۴ تا ۶۵۶) نهایی شد و به‌تمام مناطق فرستاده شد و نسخه‌های دیگر و یا عبارت‌هایی که با عبارت‌های موجود در نسخه تهیه شده توسط عثمان اختلاف داشت از بین برده شد.

کتاب مقدس مسلمانان (قرآن) به‌شکل فعلی آن به کمک افرادی جمع‌آوری شد که قسمت‌هایی از آن را از حفظ می‌دانستند و یا بر روی پوست یا استخوان نوشته شده بود. در آن سال‌ها خط عربی تنها دارای ١۸ حرف بوده و به‌لحاظ نوشتاری كامل نبوده است. به‌عبارت ساده‌تر، آنچه به آن زبان عربی گفته می‌شده، قابل نگارش به خط عربی آن زمان نبوده است. نگارش قرآن به قرن هفتم میلادی بر می‌گردد ولی متون عربی و ادبیات عربی کامل از دو قرن پس از آن در قرن نهم ظاهر می‌شود یعنی همزمان با نگارش زندگی‌نامه محمد توسط ابن هشام در ۸۲۸ میلادی. بدین ترتیب اولین واژه‌شناسی عربی مبتنی بر ادبیات قرآن در سال ۷۸۶ توسط الخلیل ابن احمد به‌نام کتاب "العین"، یعنی ۱۵۰ سال پس از مرگ پیامبر اسلام، در ۶۳۲ میلادی منتشر شد. از این رو، زمان تدوین و یکسان‌سازی نسخ متعدد قرآن در عصر عثمان است.

نسخه نهایی شده که امروزه نیز در بین مسلمانان رواج دارد، مبتنی بر زبان نوشتاری - گفتاری آرامی سوری بوده است و از همین رو دارای نقاط و فراز‌های بسیار مبهمی است که در زبان عربی متولد شده در دو قرن بعد، معانی غیر واقعی به‌خود می‌گیرند.

بدین ترتیب، لوکزنبرگ توانسته با مقایسه متون سوریانی - آرامی و متن قرآن‌های صنعا به‌معنی و منظور (یا شاید هم شكل صحیح)‌ برخی از آیات قرآن پی ببرد.

از جمله آیه ۳۱ سوره نور كه مستند اصلی افراط‌گرایان كنونی در تحمیل فشار به زنان در كشورهای مسلمان است تعبیری دیگر پیدا می‌كند كه شباهت فراوان به روایات مسیحی دارد. در سوره نور آیه ۳۱ آمده است: "ای رسول خدا، زنان مومن را بگو تا چشم‌ها را بپوشانند و فروج و اندام‌شان را محفوظ دارند و... باید سینه و دوش خود را به مقنعه بپوشانند"، در حالی که معنای سوری - آرامی این عبارت به‌سادگی یعنی:

"آن‌ها باید شال خود را دور کمرشان ببندند". این شال و کمربند همان کمربندی است که در سنت مسیحی، خود عیسی مسیح نیز به‌دور کمر خود می‌بست و معنای نجابت داشت.

آنگونه كه گفته شده است، محققان عمدتاً آلمانی كه برروی مخطوطات صنعا كار می‌كنند، از بیم واكنش‌های مسلمانان یا شاید هم به‌دلیل فشارهای سیاسی نتایج كامل تحقیقات خود را منتشر نمی‌كنند.

اما در این‌جا خلاصه‌ی نظریات دانشمندان غربی در مورد تاریخچه قرآن صنعا و احتمال تغییر تدریجی قرآن و واکنش برخی از دانشمندان مسلمان مطرح خواهد شد.[٦]

مسلمانان معتقدند که قرآن کلام خداست و خدا آن را به محمد دیکته کرده است. در حالی که اکثر یهودیان و مسیحیان معتقدند که متون مقدس‌شان نوشته انسان‌هایی است که با الهام خدا آن را نگاشته‌اند. این تفاوت بدین معناست که تجزیه و تحلیل‌های مهمی که از قرن شانزده تا کنون بر متون مخفی زیادی انجام شده و بسیاری از موضوعات را برای تفکرات یهودی و مسیحی روشن ساخته در رابطه با قرآن موضوعی بسیار حساسی می‌باشد. حتی غربی و غیر مسلمان بودن محققان هم کمکی به این موضوع نمی‌کند. آیا تحقیقات آن‌ها می‌تواند دید تازه‌ای از متن قرآن و اصل بودن آن به ما بدهد؟

در سال ۱۹۷٢ و در طی بازسازی یک مسجد بزرگ در صنعا، پایتخت یمن، کارگران کاغذهای پوستین خیس خورده را در اتاقی زیر شیروانی پیدا کردند. تمام این انباشته‌های کاغذهای پوستین میان حدود بیست گونی سیب‌زمینی انبار شد و همان‌جا ماند تا این‌که هفت سال بعد دکتر گرد پونین، متخصص و پژوهشگر قرآن بیاید و ببیند که آیا چیزی از آن مانده یا نه. او فوراً متوجه اهمیت این کشف شد و به کمک گروهی از افراد محلی لایه‌ها را از هم جدا کرد و هزاران عکس از آن‌ها تهیه کرد. چهار تکه از این اکتشاف توجه پونین را به‌طور ويژه‌ای به‌خود جلب کردند. این تکه‌ها حاوی اولین و آخرین سوره‌های قرآن بودند و بر خلاف هر یک از قرآن‌های موجود، آن‌ها مصور به نقش‌های معماری مساجد بودند که اصل بودن آن‌ها را تأیید می‌کرد. دکتر پونین می‌گوید:

    "از روی نقش‌ها و متن تاریخی این یافته به صراحت می‌توان گفت که آن‌ها متعلق به دوران الولید هستند. این یعنی دورانی میان سال‌های ۷٠۵ تا ۷۱۵ میلادی."

قدیمی‌ترین قرآنی در جهان که تاریخش مشخص است و حدود ۷٠ سال پس از مرگ پیامبر اسلام نوشته شده است. پونین در میان گونی‌های سیب‌زمینی، تکه‌های متفاوت مربوط به حدود هزار قرآن را یافت که مقایسه آن‌ها و نسخه کنونی قرآن که از نسخه‌ای در قاهره نوشته شده، بسیار تکان‌دهنده است.

این متون تاریخی با حروف کوتاه، بدون اِعراب و نقطه نوشته شده‌اند. این یعنی هر واژه می‌تواند بیش از سیزده معنی داشته باشد. دکتر پونین می‌گوید:

    "وجود معانی متفاوت از هر کلمه می‌تواند به این معنا باشد که متن قرآن کلمه به کلمه نازل نشده است. متن صنعا مانند متن موجود در قاهره پایدار نیست."

کشف جالب دیگری هم از تکه‌های موجود در صنعا به‌دست آمد. انجام تکنیک‌های رایج بر متون تاریخی آشکار ساخت که متنی دیگری در زیر متن اصلی بوده که قبلاً شسته شده و دوباره روی همان پوست‌ها متن جدید نوشته شده است.

گر چه متن‌های آشکار شده معنایی غیر از متون نوشته شده نداشتند، اما کلمات عوض شده بودند و ترتیب سوره‌ها تعییر کرده بودند.

    "اگر تحقیقات بر زمان نگارش این نسخه صحیح باشد، نشان می‌دهد که قرآن در حقیقت یک نگارنده و مؤلف ندارد و در سال ٦۵٠ میلادی جمع نشده است. بلکه در واقع، خیلی خیلی بعد از آن بسط داده شده است و این نسخه و محتوایش مخفی شده است."

محققان قدیمی و امروزی برجسته اسلامی معتقدند که اصل متن قرآن توسط سنت قرائت آن حفظ شده است و می‌گویند که اگر تفاوتی میان نسخه‌های قدیمی و امروزی هست به دلیل تلفظ‌های متفاوت از همان لغات در مناطق مختلف است.

    "ما قبول داریم که از همان ابتدا گوناگونی‌هایی در موارد بسیار حساس وجود داشته است، ولی این تفاوت‌ها پیغام اصلی قرآن و اصول ایمان ما را تغییر نمی‌دهد."

یکی دیگر از تحقیقات آلمانی‌ها در سال ٢٠٠۱ میلادی تنش شدید به‌وجود آورد. به‌حدی که هر اشاره‌ای به آن در برخی کشورهای اسلامی ممنوع شد. کتابی توسط یک متخصص در زمینه‌ی زبان‌های سریانی منتشر شد. این کتاب به حدی جنجال‌برانگیز شد که نویسنده مجبور شد آن را تحت نامی مستعار منتشر کند و تنها در شرایطی که هویتش پنهان باشد صحبت کند:

    "برای فهم صحیح قرآن باید اساساً تفسیر و قرائت قرآن را بدانیم."

دکتر مارکوس گروس کمک کرد تا این کتاب از آلمانی به انگلیسی ترجمه شود و آزادنه حاضر است تا نظرات نویسنده کتاب را بیان کند.

    "یک چهارم یا یک پنجم از قرآن حاوی کلماتی نامفهوم و یا بی‌ربط است. این رقم با دانستن زبان سوریانی می‌تواند تا ۵ درصد کاهش یابد."

زبان سوریانی و یا سوریانی - آرامی زبان بیشتر ادبیات مسیحی در قرن سوم بود. مسیح به زبان آرامی صحبت می‌کرد و این زبان اکنون هم در برخی از جوامع دورافتاده مسیحی مانند شهر ملوله در سوریه به‌کار می‌رود.

    "اما در زمان محمد، این زبان، زبان نوشتاری و فرهنگی اغلب مردم منطقه بود. در آن زمان عربی کنونی در اوایل شکل‌گیری خود به‌سر می‌برد."

دکتر مارکوس گروس می‌افزاید:

    "متون کوتاهی مربوط به پیش از اسلام به زبان عربی موجود است، اما اولین کتاب واقعی که به عربی نوشته شد، قرآن است."

وقتی از او پرسیده شد: اما شما می‌گویید قرآن به دو زبان نوشته شده است؟

    "در بسیاری از نقاط جهان زبان‌ها به‌راحتی و مدام باهم ترکیب می‌شوند. مثلاً برای این‌که ایرلندی را بفهمید باید حدود هزار سال به عقب بر گردید و تصور کنید که یک برده آنگلوساکسون با اربابش صحبت می‌کند که یک نورمن است و ترکیبی از زبان فرانسه و آنگوساکسون دارد و تنها وقتی این زبان ترکیبی را متوجه می‌شوید که هر دو زبان را بدانید."

محققان اسلامی درگذشته این اطمینان را داشتند که وجود لغات خارجی در قرآن را تأیید کنند. محقق اسلامی برجسته‌ی قرن دهم، الطبری لغاتی را از زبان‌های عبری، لاتین، یونانی، فارسی، اوستایی و سوریانی در قرآن را شناسایی کند. تفاوت در اینجاست که این لغات معانی خاصی را به‌وجود می‌آورند که قبلاً وجود نداشته‌اند.

چگونه و با چه استدلالی یک پروفسور آلمانی می‌تواند تعابیر بیش از یک میلیارد مسلمان را به چالش بکشد؟ او از چه شیوه‌ی استفاده می‌کند؟

    "هر وقت می‌خواهم معنی یک متن نامفهوم را بفهمم، اولین قدم این است که معنی لغات نامفهوم را در واژه‌نامه‌های قدیمی جستجو کنم. این کاری است که مفسرین مورد نظر قرار ندادند. اگر این روش جواب نداد، معانی ریشه‌های آن واژه و واژه‌های مشابه را در زبان سریانی جستجو می‌کنم و یا غلط‌خوانی‌های احتمالی را امتحان می‌کنم. غلط‌خوانی در اینجا یعنی متون بدون نقطه ممکن است، اشتباهاً نقطه‌گذاری شده باشد. امکان دیگر این است که حرفی سریانی به اشتباه در متون عربی به‌کار رفته باشد."

آقای لوکزانبورگ، با استفاده از این روش‌ها برخی از متون قرآنی را مورد آزمون قرار داد. در متن عربی و پس از این‌که مریم عیسی را به دنیا آورد، فرشته مقرب به او می‌گوید غمگین نباش، خداوند نهری کوچک در زیر پای‌هایت قرار داده است. اما نسخه آقای لوکزانبورگ می‌گوید: غمگین نباش خداوند حاصل رحم ترا مشروع ساخته است.

نمونه‌هایی دیگر مورد اختلاف این‌که، در متن عربی خدا به کسانی که شکاکند دستور می‌دهد تا به غذا و آشامیدنی و الاغشان بنگر و وضع خود را ببینند که در آخر دنیا پیشرفت خواهد کرد. اما در نسخه سوریانی می‌گوید که دنیا از هم می‌پاشد.

ولی آیا هیچ یک از این‌ها احکام اصلی قرآن را تغییر می‌دهد و یا آقای لوکزانبورگ گزافه می‌گوید؟

    "تغییرات در حقیقت در قوانین کلیدی مانند، وجود خدا یا آخرت نیست که البته به تفسیر من آن‌ها هم چالش‌هایی دارند. اما خیلی از رسومات روزمره مانند پوشیدن روبند، تغییراتی دارند. در قرآن راجع به "حمور" صحبت شده که باید "زده شده در جیب" معنی شود. اما این جمله کمی نامفهوم است و به‌خاطر همین ترجمه شده که "سر و صورت خود را بپوشانید" و اگر به حجاب، چادر و روبند در ایران نگاه کنید، دقیقاً همان سر و صورت را می‌پوشاند. اما تفسیر و ترجمه سوریانی من این است که "کمربندتان را به دور باسن خود ببندید!" و کمربند نشانه‌ای از عفت و پاکدامنی بوده است که مخصوصاً راهب‌ها آن را استفاده می‌کردند. این‌طور خیلی با معناتر خواهد بود."

اما تفسیر لوکزامبورگ از بهشت سبب بیشترین اختلاف می‌شود. در شهر اصفهان، قصری مربوط به قرن ۱٧ وجود دارد که نشانگر دروازه‌های بهشت است. باغ‌های زیبای اطراف این سازه، اشتیاق مردم کویرنشین این منطقه برای زیبایی‌های بهشت توصیف شده در قرآن را نشان می‌دهد، به‌همراه فواره‌ها و حوری‌ها که معمولاً زنانی چشم سیاه و همیشه باکره هستند که نه در قرآن بلکه در یکی از تفاسیر تعدادشان برای هر فرد مومن ٧٢ تا مشخص شده است. اما این گفته‌ها با ٧ آیه از قرآن که می‌گوید مؤمنین تا به ابد با همسرانشان خواهند بود، در تضاد است. لوکزانبورگ معتقد است که این تضاد را حل کرده است.

    "متنی در قرآن است که در مورد حوری‌ها صحبت می‌کند که می‌گوید: به آن‌ها چشمانی سیاه دادیم. این ترجمه‌ای است که مسلمانان صحیح می‌دانند. حال اگر نقطه‌ها را کمی تغییر دهیم، متن این‌گونه تغییر می‌کند که ما شما را با انگورهایی سفید و شیشه‌ای راحتی می‌بخشیم."

پس دیگر ٧٢ حوری نیستند که در انتظار بمب‌گذاران انتحاری هستند، بلکه طبق تفسیر لوکزانبورگ، یک مشت انگور در انتظار آن‌هاست.

    "تا آنجایی که من می‌دانم تحقیقات آلمانی‌ها خیلی با مرکزیت مسیحیت است. آن‌ها با قرآن همان رفتاری را می‌کنند که برای تحقیق و جمع‌آوری کتاب مقدس‌شان کردند. در حالی که قرآن با کتاب آن‌ها فرق دارد."

لوکزانبورگ ارتباطی میان قرآن و نمادهای مسیحی بر قرار می‌کند که ممکن است برای خیلی‌ها بی‌ربط باشد، اما برای بقیه بخشی متقاعدکننده است.

این نقاشی آبرنگی روی گچ مربوط به قرن پنجم، نشان می‌دهد که فرشته‌ای مقرب جان انسان‌ها را در بهشت قبول می‌کند. هر یک از این فرشته‌ها انگوری در یک دست دارند و با دست دیگر جان انسانی را در آغوش گرفته‌اند که این جان‌ها را با انگور طراوت می‌بخشند. نقش و نگار بر لباس روحانیان کلیسای ارتدکس سورانی بسیار بارز است.


این نقش‌ها مربوط به شام آخر عیسی می‌شود که در آن‌جا به شاگردانش گفت بدانید که من دیگر از میوۀ مو نخواهم نوشید که روزی که آن را با شما در پادشاهی پدرم تازه بنوشم.

    "اگر لغات خارجی در زمان پیامبر در فرهنگ لغت عربی بود، حتما برای آن معانی عربی در نظر گرفته شده بود. پس اگر واژه خاص سوریانی باشد، باید آن‌طور تفسیر شود که عرب‌های آن‌زمان آن را می‌فهمیدند. یعنی حور نه انگور، یعنی یارانی در بهشت."

    "فکر می‌کنم که همه‌ی ما این را می‌دانیم که این‌ها سمبولیک است و ما باید ورای آن فکر کنیم. مثلاً وقتی به بهشت نگاه می‌کنیم، نباید این‌طور نگاه کنیم که در این مورد هرچه گفته می‌شود، همان‌ منظور هست. این برای فهم ماست تا بفهمیم که در آن‌جا چیز زیبایی ورای تصور ما خواهد بود."

اگر چه کار لوکزانبورگ از سوی آکادمی‌های بزرگ مورد سئوال قرار گرفته است، و ذاتاً بحث‌برانگیز است. اما او معتقد است که راه باز می‌کند تا زبان‌شناسان، باستان‌شناسان و تاریخدان‌ها از ایزار مدرن استفاده کنند تا متون و زمینه‌های آن‌ها را روشن‌تر و واضح‌تر سازند. این موضوع برای برخی محققان مسلمان از طریق پرسشگری آزاد از قرآن قابل دسترسی است و این‌که مسلمانان برای کسانی که ایمان‌شان را زیر سئوال می‌برند، تهدیدی ایجاد نکنند.

    "کار لوکزانبرگ و همکارانش هیچ‌یک از تعالیم و اصول اسلام را تخریب نمی‌کند. بلکه سئوال‌های جالبی طرح می‌کند و ما به‌عنوان مسلمان متفکر و قرن بیست و یکمی می‌گوییم که بلی بیایید نگاهی به دستاوردهای او بیندازیم، نه آن‌که آن را محکوم کنیم. بیایید هم‌چنین ببینیم که آیا این تحقیقات مبنای تاریخی دارد یا زاییده‌ی تفکرات و اعتقادات خود اوست."


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی تهیه و برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- مسجد جامع صنعا در يمن، از قديمی‌ترين مساجد اسلامی است كه به‌دستور پيامبر اسلام در سال ششم هجری قمری ساخته شده و در طول ساليان متمادی چندين‌بار مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته‌است.
[٢]- كشف نسخه‌ نادری از قرآن كريم در مسجد جامع صنعا، خبرگزاری قرآنی ایران
[٣]- Gerd-R. Puin, a specialist in Arabic calligraphy and Koranic paleography based at Saarland University, in Saarbrücken, Germany.
[۴]- H.-C. Graf von Bothmer, an Islamic-art historian also based at Saarland University.
[۵]- سورۀ الحجر، آیۀ ۹
[٦]- ترجمه فارسی بخش زیر توسط "محبت نیوز" آژانس خبری مسیحیان ایران صورت گرفته است.



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
[1 2 3 4 5]




جمعه ۲۶ اوت ۲۰۱۱

ایران به دنبال حل مشکل آب هیرمند از طریق طالبان

برگرفته از: سایت تحلیلی خبری عصر ایران


فهرست مندرجات

[روابط افغانستان و ایران][هیرمند]


"ملا دادالله" مدعی شد كه به مدت ٣ ماه در ايران آموزش ديده و از وی خواسته شده بود در ازای دريافت ۵٠ هزار دلار سد "كمال خان" در ولايت نيمروز افغانستان را منفجر كند.


[] یک ادعای جدید

يك فرمانده محلی طالبان كه در ولايت فراه در جنوب غرب افغانستان دستگير شده ادعا كرد كه در ايران آموزش ديده تا در افغانستان عملیاتی را انجام دهد.

به گزارش عصر ايران، سایت خبری "اوراسیا نت" در گزارشی از افغانستان مدعی شد: "ملا دادالله" فرمانده محلی طالبان كه اخيراً در منطقه "لاشه جوين" در ولايت فراه در نزديكی مرز با ايران دستگير شده، مدعی شد كه به مدت ٣ ماه در ايران آموزش ديده و از وی خواسته شده بود تا در ازای دريافت ۵٠ هزار دلار سد "كمال خان" در ولايت نيمروز افغانستان را منفجر كند.

اين فرمانده طالبان كه رهبری ۱۵٠ شبه نظامی مسلح را بر عهده داشته در ادامه ادعاهای خود گفته است كه آموزش‌دهندگان وی در ايران افغانی، پاكستانی و عرب بودند.


فرمانده پليس استان فراه مدعی شده است كه ملا دادالله در استان فراه، هلمند و نيمروز عمليات‌های تروريستی مختلفی را رهبری كرده است.

سد در دست احداث كمال خان در منطقه "چهاربرجك" در ولايت نيمروز افغانستان و در نزديكی مرز با ايران قرار دارد. در صورت تكميل اين سد، قسمت اعظمی از ورودی آب هيرمند كه از افغانستان سرچشمه می‌گيرد و به مناطقی از استان سيستان و بلوچستان وارد می‌شود كاسته خواهد شد.

برخي مقامات افغان پيش از اين ايران را به سنگ‌اندازی در اجرای پروژه سد "سلما" در غرب استان هرات و در منطقه مرزی افغانستان و ايران متهم كرده‌اند.

اين اتهامات در حالی مطرح می‌شود كه ايران بر اساس تعهدات خود در كنفرانس بن برای بازسازی افغانستان بيش از ۵٠٠ ميليون دلار برای كمك به بازسازی افغانستان اختصاص داده و هم‌اكنون بسياری از پروژه‌های عمرانی و بازسازی ايران در اين كشور در دست اجراست.

جاده دوغارون - هرات يكی از همين پروژه‌های عظيم زيربنايی در افغانستان بود كه به‌دست ايران اجرا شده و هم‌اكنون اين اتوبان تبديل به يكی از شاهراه‌های مهم مواصلاتی در افغانستان شده است.[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- یک ادعای جدید: ایران به دنبال حل مشکل آب هیرمند از طریق طالبان،سایت تحلیلی خبری عصر ایران: کد خبر: ۱۷۸۳۶۲
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۰



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

سایت تحلیلی خبری عصر ایران



پنجشنبه ۲۵ اوت ۲۰۱۱

تاثیر فروپاشی شوروی بر افغانستان

از: حسیب عمار


فهرست مندرجات

[فروپاشی شوروی][دکتر نجیب‌الله]



[] تاثیر فروپاشی شوروی بر افغانستان

در سال ۱۹۹۱ میلادی، اعضای تندروی حزب کمونست، برضد میخائیل گورباچف رهبر وقت اتحاد شوروی کودتا کردند.

به‌رغم اینکه کودتا، که در دوشنبه نوزدهم اگست ۱۹۹۱ به راه افتاد و سه روز ادامه یافت، ناکام ماند، اما اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی درظرف چند هفته بعد از کودتا، فرو پاشید و سرانجام در ۲۵ دسامبر همان سال، میخائیل گورباچف، رسماً پایان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را اعلام کرد.

جدا از پیامدهای این رویداد بزرگ برای جهان، فروپاشی اتحاد شوروی ظاهراً تاثیر مستقیمی بردولت مورد حمایت آن در کابل و همچنین بر افغانستان به‌طور کل، داشته است.


[] حفظ قدرت پس از خروج ارتش سرخ

با خروج آخرین سرباز نیروهای شوروی سابق از افغانستان، پیش‌بینی می‌شد که رژیم دکتر نجیب‌الله به‌زودی سرنگون خواهد شد.

با این حال و به‌رغم شدت گرفتن حملات مجاهدین و کودتای ناکام وزیر دفاع دکتر نجیب‌الله علیه او در سال ۱۹۹۰، دولت کابل توانست برای بیش از دو سال قدرت خود را در بیشتر نقاط افغانستان همچنان حفظ کند.

دکتر نجیب‌الله در گفتگویی با بی بی سی در سال ۱۹۹۰، با اعتماد به نفس بالا صحبت کرد و دلیل عدم روی آوردن مجاهدین برای گفت‌وگو را منطق قوی دولت خود وضعف گروه‌های مجاهدین تلقی کرد. اما ظاهراً آغاز فروپاشی اتحاد شوروی، آغاز پایان رژیم مورد حمایت آن در کابل نیز بود.

در پی کودتای نافرجام نوزدهم اگست ۱۹۹۱، اعضای قدیم حزب کمونست شوروی که حامی دولت کابل بودند، نفوذ قبلی خود را از دست دادند و نیروهای جدید دموکراسی‌خواه با رنگ ملی‌گرایی به رهبری بوریس یلتسن، که نقش سازنده در خنثی کردن کودتا داشتند، به بازیگران اصلی تبدیل شدند.


[] تاثیر روانی سقوط شوروی بر دولت دکتر نجیب‌الله

محمداکرام اندیشمند، پژوهشگر و نویسنده کتاب "حزب دموکراتیک خلق افغانستان کودتا حاکمیت و فروپاشی" می‌گوید، پس از آنکه بوریس یلتسن به‌عنوان رئیس جمهوری روسیه فدرال انتخاب شد، کمک‌های اتحاد شوروی به افغانستان قطع شد و این مساله "سقوط دولت دکتر نجیب‌الله را سرعت بخشید و در نهایت به سرنگونی کامل آن انجامید."

ژنرال نورالحق علومی از افسران ارشد در ارتش آن زمان افغانستان معتقد است که فروپاشی اتحاد شوروی تاثیر روانی عمیقی بر دولت مردان کابل و دولت دکتر نجیب‌الله داشت.

به باور آقای علومی سقوط شوروی به همان اندازه که بر دولت مردان کابل تاثیر منفی داشت، مخالفان دولت کابل یعنی مجاهدین را روحیه بخشید و آن‌ها را به‌غلبه بر دولت کابل امیدوارتر کرد.

به باور او، تاثیر فروپاشی شوروی آنقدر عمیق بود که در داخل حزب حاکم در کابل، حس همبستگی تقریباً از بین رفت و احساس تنها ماندن جای آن را گرفت. اما آیا واقعا فروپاشی اتحاد شوروی عامل اصلی سقوط دولت وقت کابل بود؟ برخی از تحلیلگران، به این سئوال پاسخ منفی دهند.


[] نقش مسائل قومی در سقوط دکتر نجیب‌الله

اسدالله ولوالجی نویسنده کتاب "خروج ژنرال دوستم و سقوط داکتر نجیب‌الله" به این باور است که فروپاشی اتحاد شوروی در پایان بخشیدن به دولت وقت کابل کمک کرد، اما به‌نظر او آنچه دولت دکتر نجیب‌الله را به سرعت به سمت پرتگاه سقوط کشاند، اختلافات درونی و بالا گرفتن مسایل قومی در درون دولت بود:

"جناح پرچم به دو دسته تاجیک‌ها و پشتون‌ها تقسیم شد ... و ژنرال جمعه‌خان اثک که در آن زمان فرماندهی نیروهای امنیتی در شمال افغانستان را به‌عهده داشت، مسایل قومی را در شمال افغانستان دامن زد، و این مساله روابط میان دکتر نجیب‌الله و ژنرال دوستم و هم‌چنین دیگر ژنرال‌ها در شمال افغانستان را تیره کرد که به‌نظر من دلیل اصلی از هم‌پاشی دولت داکتر نجیب‌الله بود".

با این حال، آقای ولوالجی، بروز مسایل قومی در میان رهبران رژیم دکتر نجیب را به دخالت (کا.گ.ب) سازمان استخبارات اتحاد شوروی سابق نسبت می‌دهد که به‌گفته او پس از خروج ارتش سرخ از افغانستان آغاز شد.

به باور آقای ولوالجی، اتحاد شوروی مقام‌های (کا.گ.ب) فکر می‌کردند که با برانگیختن مسایل قومی، می‌توانند جلو نفوذ اسلامگرایی افراطی و شکل گرفتن گروه‌های اسلامی را در جمهوری‌های مسلمان‌نشین آسیای میانه بگیرند.

اما اگر اتحاد جماهیر شوروی به آن شکل دراماتیک فرو نمی‌پاشید و اصلاحات میخائیل گورباچف به موفقیت می‌انجامید، احتمال این‌که حیات رژیم دکتر نجیب‌الله نیز ادامه یابد، ظاهراً زیاد بود و طرح آشتی ملی او نیز که به‌عقیده اکرام اندیشمند، متأثر از پروستریکای گورباچف بود، در این راستا به‌وی کمک می‌کرد.


[] شکست طرح صلح

در آخرین روزهای رژیم دکتر نجیب‌الله، سازمان ملل توسط بنان سوان نماینده ویژه این سازمان در امور افغانستان، طرح پنج فقره‌ای صلح را برای انتقال قدرت از حکومت نجیب‌الله به یک شورای مورد قبول همه طرف‌ها در افغانستان مطرح کرد. طرحی که در فرجام به‌جای این‌که سبب تشکیل یک حکومت ائتلافی از مجاهدین و دولت دکتر نجیب شود، سبب سقوط دولت دکتر نجیب‌الله شد.

ژنرال علومی معتقد است که رویداد جدی و عمیقی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی رخداد، بر طرح صلح سازمان ملل متحد در مورد افغانستان نیز سایه انداخت، مشورت لازم و کافی با اطراف مختلف در مورد آن صورت نگرفت و در نتیجه، قدرت بدون آمادگی و بدون برنامه به مجاهدین انتقال منتقل شد.

اما دیگر تحلیلگران معتقدند که طرح تشکیل حکومت ائتلافی از مجاهدین و دولت نجیب اصلاً عملی نبود.

به عقیده اکرام اندیشمند، شوروی سابق پس از ترک افغانستان دولت و نظامی را به‌جا نگذاشتند که بتواند بدون اتکأ به شوروی یا نیروی خارجی دیگر به حیات خود ادامه دهد به‌نظر او شوروی‌ها افغانستان را در وضعیتی ترک کردند که هیچ نوع ضمانت و توافق بین‌المللی برای تحقق صلح در آن به‌دست نیامده بود.

اسدالله ولوالجی معتقد است که غرب به‌عنوان حامی گروه‌های مجاهدین نیز، برنامه‌ای برای تشکیل یک دولت مورد قبول و یا برقراری ثبات در افغانستان برای مرحله پس از سقوط دولت دکتر نجیب‌الله، در دست نداشت و دولت مجاهدین نتوانست حمایت بین‌المللی را جلب کند.


[] افراط‌گرایی و مواد مخدر

بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و سقوط حکومت طرفدار آن در کابل، افغانستان دیگر آن جاذبه و اهمیتی را که قبلاً برای غرب داشت، از دست داد. کمونیسم که ستاره آن رو به افول بود، غرب را دیگر تهدید نمی‌کرد و در نتیجه، طبیعی به‌نظر می‌رسید که غرب نیز نیاز احساس نکند تا به کمک‌های خود به مجاهدین ادامه دهد.

و در واقع به گفته آقای اندیشمند "آمریکایی‌ها و غربی‌ها به افغانستان پشت کرده و این کشور را به‌حال خودش رها کردند".

این وضعیت، در کنار دیگر مشکلات، افغانستان را دستخوش کشمکش‌های منطقه‌ای میان کشور همسایه ساخت، یک جنگ نیابتی تمام عیار در این کشور به راه افتاد و افغان‌ها در یک رو در رویی خونین طولانی و خانمان برانداز، در برابر هم‌دیگر قرار گرفتند.

با پایان قرن بیستم، افغانستان به بستر مناسبی برای رشد افراط‌گرایی و افزایش کشت و قاچاق مواد مخدر تبدیل شد و گروه‌های تندرو مانند القاعده، به‌عنوان تخته مشقی از این کشور در نبرد خود بر ضد آمریکا استفاده کردند.

اما درست نزدیک به نه سال پس از سقوط دولت دکتر نجیب‌الله، با وقوع حملات یازدهم سپتامبر در سال ۲۰۰۱، غرب ظاهراً بهای فراموشی افغانستان را پرداخت و سربازان خارجی بار دیگر به خاک این کشور قدم گذاشتند.[۱]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط محمد محمدی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- حسیب عمار، تاثیر فروپاشی شوروی بر افغانستان، پس از بیست سال، بخش فارسی بی بی سی: پنج شنبه ٢۵ اوت ٢٠۱۱ - ٠٣ شهریور ۱٣۹٠



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

وبسایت بخش فارسی بی بی سی



چهارشنبه ۲۴ اوت ۲۰۱۱

خدایان آشوری

از: دانشنامۀ آریانا


فهرست مندرجات

[خدایان]


آشوری‌ها، هم خدایانی را که در بابل مورد ستایش بود می‌پرستیدند فقط آشور خدای انحصاری آن‌ها محسوب می‌شد و در میان سایر خدایان، خدایان جنگ مانند ایشتار رب‌النوع آشور و آربل و نینورتا و شولمان اهمیت بیشتری داشتند.

ادبیات مذهبی بین‌النهرین سفلی همه مورد قبول و استفاده آشوری‌ها قرار گرفت، این موضوع که از اواسط هزاره دوم پیش از میلاد عملی شده بود تا آخرین روزهای زمامداری امپراطوران آشور دوام یافت.[۱]


عده‌ی خدایان بابل و آشور بسیار است. در یکی از کتیبه‌های آشوری مربوط به حدود ٨٦٧ پیش از میلاد، هفت هزار نام خدایان و فرشتگان منقوش است.


[] خدایان آشوری

آشوری‌ها خدایان را موجوداتی آسمانی می‌دانستند و علامت آن‌ها را در کتیبه‌ها، ستاره قرار داده بودند. مثلاً خدای بزرگ آنور را با یک ستاره نشان می‌دادند.

به گمان آشوریان، خدایان هم‌چون افراد بشر صاحب خشم و آرزو و دستخوش احتیاجات مادی بودند، تنها تفاوت آنان با انسان در قدرت فوق‌العاده و حیات جاودانگی بود.

ارواح بدکردار از بشر تواناتر و از خدایان ناتوانتر بودند و به‌صورت انسان و تن جانور مانند اژدها و پلنگ، برای آزار بشر در هر گوشه پنهان بودند.

اوصاف نیروهای بد یا اهریمنی در دین آشور در یک کتیبه از آن‌ها چنین است: "اینان سم‌های خدایانند، از دیوارهای بسیار ضخیم می‌گذرند، از بام‌های بلند فرود می‌آیند گویی طوفانند، چون ماران از زیر در به درون می‌آیند و چون باد از زیر پاشنه در داخل می‌شوند


[] ...




[٢]
[٣]
[۴]
[۵]
[٦]
[٧]
[٨]
[۹]
[۱٠]
[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱:
پيوست ٢:
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- بهمنش، ۱٣٧۴، ص ۱٣٧
[٢]-
[٣]-
[۴]-
[۵]-
[٦]-
[٧]-
[٨]-
[۹]-
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]





سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

تاریخ اندیشه مدرن

از: م. ج. البرز

تاریخ اندیشه مدرن

(فصل بیست و سوم)

روح سرکش ژان ژاک روسو


فهرست مندرجات

[تاریخ اندیشه]



[] روح سرکش ژان ژاک روسو

زندگی و افکار ژان ژاک روسو [۱](Jean Jacques Rousseau) از بسیاری جهات خلاف شیوۀ زیست و اندیشۀ همعصرانش بود. محیط رشد و زمینۀ کاری او، معلومات او که عمدتاً از راه خودآموزی کسب شده بودند و مذهب او به عنوان پروتستانی از اهالی ژنو که در میان مردمی کاتولیک کیش زندگی و کار می‌کرد، همگی از وی متفکری سوای جامعه اش ساخته بود. روسو گوشه‌گیری بود که در دوران ِ رفت‌وآمدها و گردهم‌آیی‌های اجتماعی می‌زیست. وی خداباوری (Deist) پرشور بود، اما در این مورد نیز بینشش با سایر پیروان این فلسفه سازگار نبود. این اندیشمند در محافل پاریس با خداناباوران (Atheists) عصر روشنگری فرانسه، از جمله دیدرو (Diderot)[٢]، نشست و برخاست داشت اما حاصل این همنشینی چیزی مگر انزجاری عمیق، نزدیک به حس تنفر، نسبت به دلایل‌شان علیه وجود خداوند نبود. روسو چون مشکل می‌توانست بر استدلالات خداناباوران غلبه کند، همیشه می‌گفت درک نکاتش تنها از راه ایمان ژرف میسر است و به‌صورت مساوی هم به احساس و هم به نیروی اندیشه نیازمند است تا کنه اش دریافته شود. روسو نسبت به انگیزۀ فیلسوف‌های روشنگری نااعتمادی عمیق و پابرجایی پیدا کرده بود و آنها را شهرت پرستانی می‌دید که به دنبال شکوه فردی‌اند. او معتقد است خرد (reason)، هر چند می‌تواند رهایی بخش باشد، در عین حال گاهی دشمن حقیقت و خصم درستی (Virtue) می‌شود و آنچه را که فیلسوف‌ها پیشرفت (Progress) نام نهاده‌اند، گاه برخلاف حقیقت و درستکاری عمل می‌کند.

زمانی که درسال ۱۷۴۹ آکادمی فرانسه جایزۀ بهترین مقاله زیر عنوان ِ "گفتمان دربارۀ فن و دانش" (Discourse on the Arts and Sciences)[٣] را به روسو تقدیم کرد، شهرت وی ابعادی حیرت آور یافت. همه انتظار داشتند به پرسش ِ عنوان مقاله، یعنی "آیا پیشرفت اخلاقی با رشد علم و تکنولوژی همراه و موازی بوده است؟" همگی پاسخی مثبت دهند، اما ژان ژاک روسو استدلال می‌کند که هم بازبینی تاریخ ملت‌ها و هم تحلیل‌های منطقی هردو نشان می‌دهند که دست آوردهای علمی و فنی دوری انسان از شرافت و فروکش ِ نیکوکاری در اجتماعات را موجب شده‌اند. روسو دلایل تاریخی می‌آورد تا پیشنهاد کند، پیشرفت ِفرهنگی با انحطاط اخلاقی در جوامع بشری همراه بوده، و اروپای مؤدب و بافرهنگ مثل ممالک مصر، یونان و روم که در اوج شکوفاییشان آشفتگی و پوچی گسترده‌ای گریبانگیرشان شد، فضیلت‌های باستانی خود را از رنسانس به این سو از کف نهاده‌اند؛ هیاهوی اجتماعی سدۀ هجده باعث فراموشی درس‌های تاریخ گشته است. جوامع قدیم، به‌نظر روسو، پس از آنکه از مراحل ساده و بی‌آلایش خود به فرهنگ‌های بغرنج‌تر و غنی‌تری استحاله یافتند، بیهودگی و سبکسری در تار و پودشان ریشه انداخت؛ اهالی سادۀ روستاهای سویس و قبایل سرخ پوست آمریکایی در مقایسه با جوامع اروپایی هم در درستکاری و هم از نظر سطح رضای درونی ممتازترند و اسپارت‌هایی که در جامعه‌ای ساده تر روزگار می‌گذراندند، از فضیلت‌های مدنی والاتری نسبت به مردمان بافرهنگ آتن برخوردار بودند. زمانی که خودپسندی در میان یونانیان رواج یافت برتری اخلاقی شان از دست رفت، روح مدنیت در فرهنگشان گم شد و فساد مانع ایثار در راه مملکتشان شد. روسو بر آن است که موشکافی روندهای تاریخی، رابطه میان انحطاط اخلاقی و پیشرفت فرهنگی را برملا و مناسبات مستقیم بین آنان را آشکار می‌کند، به این معنا که علم و فن - افزون بر نتایج‌شان – نیازهای جدید و مصنوعی (Artificial) را که سرچشمۀ انحطاط آدمی‌اند حاصل می‌کنند که در نهایت به رواج پوچی و تجمل گرایی می‌انجامد؛ روسو دشمن زرق وبرق بیهوده بود و آن را با نیازهای طبیعی انسان مغایر می‌دید. انسان طبیعی به غذا احتیاج دارد، اما انسان بافرهنگ به خوراکی محتاج است که با چاشنی‌های رنگین در ظروف طلا توسط خدمتکاران ملبس به جامه‌های پر ملیله به حضورش آورده‌اند. شور و انرژی زندگی صرف ارضای نیازهای کاملاً مصنوعی می‌شود و روز به روز، بر اثر پیشرفت فن و دانش، احتیاجات انسانی از طرق آسان تری برآورده می‌شوند. نتیجه چیزی جز تنبلی و ملال نیست. به خرسندی که بعد از شکار برای رفع گرسنگی دست می‌دهد، بیندیشیم و آن را با احساس کاهلی که گوشت را بدون زحمت به مطبخش آورده‌اند، مقایسه کنیم.

به آسانی نمی‌توان عظمت موضوعاتی را که ژان ژاک روسو مطرح می‌کند نادیده گرفت. وی در گرماگرم بحث دربارۀ طبیعت و فرهنگ که میان روشنفکران عصر وی در جریان بود، پرسش‌هایی را عنوان نمود که از آن پس همواره در مباحثات مغرب زمین مقام خود را حفظ کرده‌اند. از قرن هجده تا جنبش ضدفرهنگِ (Counterculture) سالهای ۱۹۶۰ در اروپا و آمریکا، از بقایای آن حرکت اجتماعی تا زمان حاضر، به شکل‌های مختلف، مثل تمایلات عصر جدید (New Age Models) جاودانگی و تأثیر ِ مقولات مطروحۀ این اندیشمند هویدا است. از آن جمله است: ستایش از زندگی ساده و ابتدایی و انتقاد از شیوۀ زیست در جوامع بافرهنگ و پیچیده؛ اینکه فرهنگ انسان انحرافی است که وی را از طبیعت ساده و رضایت مند دور می‌سازد، و اینکه علاوه بر تمیز میان طبیعت و ماوراءطبیعه باید به تفاوت میان طبیعی و مصنوعی نیز توجه داشت. طبیعی از دید روسو یعنی نقش خداوند و اثر او در طبیعت. و آنچه را که بشر در کژیدن (Deform) طبیعت انجام می‌دهد، وی مصنوعی می‌نامد.

برای فهم تکوین و اهمیت این گفتارها، ابتدا باید خداباوری این متفکر و پدافند وی از ارادۀ الهی را که در رسالۀ "نامه‌ای دربارۀ مشیت خداوند" (Letter on Providence) انتشار داد، در نظر آوریم. روسو این رساله را در پاسخ به ولتر و چکامه‌اش دربارۀ زمین لرزۀ لیسبون (Poem on the Lisbon Earthquake) تنظیم کرده بود. نکاتی که وی در چهارچوب بحث وارد می‌کند، بعدها از جمله پراهمیت ترین ِ موضوعات در ادبیات روشنگرانۀ فرانسه می‌شوند. بنابراین لازم است به شناخت روسویی که فیلسوف‌ها با او در اواسط سدۀ هجده میلادی آشنا شدند، بپردازیم. آنان روسو را به‌عنوان خداباوری پرشور و یکی از تبار خودشان می‌پنداشتند. روسو با خداناباوران آشنا شده و بر آن بود تا دفاعی قانع کننده دربارۀ وجود خداوند و در اثبات نیکویی ذات وی اقامه کند. اثبات وجود خدا، به نظر روسو، از جنبش و حرکت نتیجه می‌شود. نیوتن به ما می‌آموزد که ماده، بی جان و خنثی است، پس منبع حرکت نمی‌تواند خود ماده باشد و ماده باید جنبش را از پدیده‌ای غیر مادی اتخاذ نموده باشد. آدمی ماده‌ای را مشاهده می‌کند که نه تنها جنبش را برگرفته، بلکه آن را به صورتی کسب نموده که قانون مندی و نظم در آن مستتر است. از اینجا روسو نتیجه می‌گیرد جهان مادی توسط اراده‌ای غیر مادی و هوشمند سازمان پذیرفته است. حال، از آنجا که ساختار طبیعت با بهزیستی بشرهمخوان است، یعنی هر آنچه که طبیعی است، خوبی و سلامتِ انسان‌ها را در بردارد، پس آن اراده، اراده‌ای نیکوکاراست. نظم نمی‌تواند محصول بخت و اقبال باشد؛ مشیتی هوشمند اندر کار است. از نظامی که زندگی را میسر می‌کند و سیستمی که جهان پیرامون را برای بقا و سعادت ممکن می‌سازد، باید نتیجه گرفت که ارادۀ برترین، نیکو و خیّر است. پس نه تنها در مقابل ولتر بلکه در مجادله با خداناباوران می‌توان سرچشمۀ شر و پلیدی را توضیح داد. اگر خداوند بی نهایت خیّر و مهربان است، پس از چه انسان رنج می‌کشد و چرا گه گاه وجودش قرین نکبت و بدبختی است؟ این پرسش برای روسو که خداباوری پرشور است، اهمیت اساسی می‌یابد و پاسخش این است که رفتارهای آدمی خود علت تباهی و شر هستند. باری تعالی به آدم چیزی را عطا کرده است تا پادشاه طبیعت شود. آزادی ِ انتخاب میان خوب و بد والاترین ِ موهبت‌هاست. کسی ترجیح نمی‌دهد ماشین ِ مکانیکی باشد که تنها قادر به انجام کاری معین است. همه به اهمیت آزادی، این نعمت پرشکوه، آگاهند، اما ما از آن سوءاستفاده می‌کنیم و همین امر به شر می‌انجامد. این آدمی است که منشأ بدی است نه خداوند. روسو معتقد است که باید همواره این استدلال را در قلب بینش خداباورانه‌اش استوار سازد.

روسو به واسطۀ این ملاحظات، از یک سو، مِهر مستمر پروردگار را نشان می‌دهد و از سوی دیگر، پلشتی و زیانکاری مدام انسان را برملا می‌سازد. بنی بشر به پلیدی دست می‌یازد، اگر چه از نیکی باخبر است؛ خداوند وجدان را در دلمان تعبیه ساخته: پس از دیدن یک تئاتر، حتی اگر به خود فریبی هم مبتلا باشیم، باز می‌دانیم نقش‌های خوب و بد را چه کسانی ایفأ کرده‌اند، زیرا در ضمیرمان خوب را از بد و درست را از نادرست تمیز می‌دهیم. وجدان، جهان شمول و کلی (Universal) است: به آیین تمامی ادیان یا فرهنگ همۀ ممالک نظر افکنید. آنان رفتارهای مشترکی را جزا می‌دهند، و یا احترام می‌گذارند، یا قدغن می‌کنند. وجدان، انسان را سوی ارادۀ کل ره می‌نمایاند و خوشبختی کل را می‌جوید. وجدان ره سوی ارادۀ فردی نمی‌پوید و برتری سعادت شخص را به بهای دیگران نمی‌پذیرد. نفع شخصی برای توجیه رفتارهای انسانی بسنده نیست و هرگز نمی‌تواند بگوید چرا کسانی پیدا می‌شوند که از زندگی خویش برای همسایه شان در می‌گذرند و جان را برای دوستان یا مملکتشان فدا می‌کنند. اما جامعه از ما عناصری به دنبال سود شخصی ساخته است. انسان ِ طبیعی سرکوب شده و باید دوباره سازی شود. در فلسفۀ روسو خداباوری جایی ناچیز را به خود اختصاص نمی‌دهد. او می‌گوید آنچه انسان از خدا می‌داند تنها از دالان طبیعت و از راه عقل می‌داند که هر دو جهان شمول‌اند و هر دو منبع الهی دارند. طرفداران وحی و الهام (Revelation) مدام می‌گویند که گویا خداوند واسطه‌هایی از این قبیل (شهود، وحی، الهام، کتب مقدس، و غیره) را لازم دارد تا انسان‌ها را به خدمت خویش وادارد. اما تنوع مسالک و الهامات تأثیر این روشها را زیر علامت سؤال می‌برند. اگر خداوند می‌خواست نمودهایی را برگزیند تا وجودش درک شود، ناکامیاب ترین ِ روش‌ها و نامؤثرترین ِ راه‌ها همانا وحی و الهامات می‌بودند، چه این نشانه‌ها بنی بشر را در ادیان گوناگون از هم گسیخته و ملت‌ها را در دوره‌های مختلف علیه یکدیگر شورانده‌اند.

وحی و الهامات مشخص که به ادعای ترسایان نشانِ وجود خداوندند، چیزی مگر موانع بر سر راه درک طبیعیِ پروردگار نیستند. درک طبیعی ِ خداوند از طریق واسطۀ طبیعت تأمین می‌شود. روسو می‌نویسد مسیحیت تشریفات (Ceremonies) مذهبی را با ستایش باطنی مغشوش می‌کند، اما خداوند به برگزاری آیین‌ها وقعی نمی‌گذارد، بلکه درستکاری و صداقت را انتظار دارد. همۀ مذاهب که بر مبنای وحی و شهود استوار شده‌اند به خداوند تمایلات بشری نسبت می‌دهند که در شأن وجود کامل و عالی نیست. افراد بشر تنها به دلیل حادثۀ تولد و آموزش مسیحی، مسلمان، کلیمی یا بودایی شده‌اند و شانس و اقبال ِ محض آنان را در مذاهب مختلف جای داده است. آیا این چارچوبی است که پروردگار وجود خویش را به آدمی می‌شناسد؟ مذاهب به روش‌هایی غیرطبیعی و خارق‌العاده دست می‌یازند تا خود را اثبات کنند: معجزه، پیشگویی، فیض، رحمت (Grace). عمری در شناخت از زبان‌های مرده و زنده، عمری از پژوهش‌های تطبیقی در ادیان گوناگون ضروری است تا صحت و سقم همۀ دعاوی معلوم شود. آیا بازتاب جلوه‌های الهی اینگونه است؟

در اوج محبوبیت او در فرانسه، خداباوری وی و تاخت وی به مسیحیت، به تبعیدش از پاریس انجامید و به در به دری اش افکند. وی به سویس ِ پروتستان پناه آورد، اما درنوف شاتل (Neufchatel) کشیشی مردم را تحریک کرد تا خانه اش را سنگسار کنند. پیروانش وی را پناه دادند و او در میان جمع گوشه عزلت اختیار نمود. روسو برای خداباوری خود بهای عظیمی پرداخت.

استنتاج روسو این است: خداوند به تشریفات مذهبی اهمیتی نمی‌دهد و به آنها احتیاجی ندارد. از توهین به دیگران بپرهیزید، در قلب و ذهنتان خدا را از طریق عقل و طبیعت بشناسید و در راستای آن حقیقت بکوشید. نکته‌ای که روسو حاضر به سازش نیست، مسئلۀ تحمل دگراندیشان (Tolerance) است، زیرا کشتن و شکنجه تحت نام خدا رابطۀ انسان با او را به نیستی می‌کشاند.

خداباوری ژان ژاک روسو خداباوری آتشین (Passionate) است. هم علیه شک‌گرایی هیوم و ولتر به مقابله بر می‌خیزد و هم ضد خداناباوران می‌شورد و هسته و محور آن معضل "شر" است که باید حل شود. چگونه می‌توان نگون بختی انسان را با وجودی بی‌نهایت نیکوکار آشتی داد؟

گفتمان دوم روسو "دربارۀ منشأ نابرابری"[۴] در سال ۱۷۵۵ منتشر شد و منطق وی را پیشتر برد. در توضیحات بیشتر دربارۀ اینکه خداوند نظم طبیعی را آفرید تا در برابر کژسازی جهان توسط بشر سد علم کند، روسو می‌کوشد به این سؤال پاسخ دهد که آیا عدم مساوات، این بلای بشریت و سرچشمۀ اصلی نکبت ِ انسان‌ها، طبیعی است؟ پاسخ این سؤال از نظر او منفی است. روسو در این مقاله تصویری عاطفی از زندگی انسان اولیه را ترسیم می‌کند تا شرح دهد آدمی چه چیزی را در نتیجۀ تمدنی که خود و نه خداوند خلق کرده از کف نهاده است.

طبیعتاً آدمی کوشا، سالم، اخلاقآً درستکار و طبق روال محبت به خود و دوستی با دیگران زندگی می‌کند. این در جنگل نیست که انسان، انسان دیگری را که درد می‌کشد لگدمال می‌کند، تنها در تمدن است. در ادوار نخستین، آدمی بر اساس غرایز طبیعی‌اش می‌زیست، بی‌اضطراب، بی‌دلهره و عاری از ترس از مرگ. اساساً آدمی نه خوب بود و نه بد، زیرا تک (Isolated) و غیراجتماعی (Asocial) روزگار می‌گذراند. خوب وبد واژه‌هایی اجتماعی‌اند. آدمیان علاقه مند، مهربان و خودکفا بودند. مالکیت، از جمله مالکیت زنان وجود نداشت. عدم تساوی‌ها همگی بر اساس عدم برابری‌های جسمی و بدون عواقب جدی بودند. اگر کسی بلند قامت تر از دیگران بود، می‌توانست سیب و گلابی بیشتری از دیگران از درختان برچیند، اما میوه به قدر کافی در جنگل‌های جهان وجود داشت. ممکن بود کسی در شکار چالاکتر از بقیه باشد، اما صید فراوان بود و ماهی به وفور. رئیس و مرؤس بی‌معنا بودند و استثمار سایرین برای صید ماهی خلاف عقل بود، چون به محض خسبیدن کارفرما، کارگر وی را ترک می‌گفت و یا پس از مجروح نمودنش از نزدش می‌گریخت. نابرابری‌های ِ طبیعی نتایج وخیمی را بدنبال نداشتند و اوضاع طبق ایده آل‌های بشری بود. امروزه ما تصور می‌کنیم که به جامعۀ مدرن محتاج هستیم. بدون آن با فلان بیماری چکار می‌کردیم؟ اما تمدن است که امراض را حاصل می‌کند. آری، در طبیعت مرگ‌های زودرس و متعددی در کمین انسانند، اما آنان که جان سالم بدر می‌برند، سخت نیرومندند و آنان که پس از زادن مردند، زجر نکشیدند. روسو می‌گوید سرخپوستان آمریکا از اروپاییان تندرست ترند. اگر به این حقیقت باور ندارید، یک سرخپوست را با یک پاریسی در جنگل رها کنید تا ببینید کدامیک به بقا ادامه خواهد داد.

ژان ژاک روسو احساس می‌کند که در تاریخ ِ ما انسان‌ها تراژدی عظیمی رخ داده است. به دلایل برخی نیازهای واهی و گذرا و پاره‌ای فجایع طبیعی مثل خشکسالی و سیل، آدمیان به تشکیل جوامع پرداختند که به تدریج شکل دائمی به خود گرفتند. جامعه برخلاف فرد ِ تک و خودمختار، شکل غالب زندگی آدمی را به خود گرفت وبه اضمحلال و نابودی خصائل اخلاقاً برتر ِ بشر ِ نخستین انجامید. این روند هنوز هم به طور نسبی ادامه دارد. جوامع پیشرفته که همواره شرور باقی می‌مانند جوامع ساده تر و ابتدایی تر را پیوسته مسخر و محو می‌کنند. جامعه مناسبات غیرطبیعی مانند مالکیت، تقسیم کار، عدم تساوی اجتماعی را به وجود آورده و فرم‌های غیرطبیعی را خلق کرده که با طبیعت ِ آفریدۀ خداوند از زمین تا آسمان تفاوت دارد. اجتماعات بشری ابتدا به نیرومند برتری دادند و سپس ثروتمند را ارجح معرفی نمودند.

قدرت‌های خودسر نابرابری‌های اجتماعی را خلق و ابقاء نموده، آن را به دید آدمی طبیعی جلوه می‌دهند. اما عدم مساوات یکسره زاییدۀ فرهنگ است؛ و بعد، آدمی خدا را مسئول بی عدالتی‌ها می‌داند. وابستگی، از جمله غیرطبیعی ترین ِ روابط است که در آن هم ارباب و هم زیردست هر دو بردۀ شرایط و قربانی نیازهای غیرطبیعی‌اند. تلاش برای برآوردن ِ احتیاجات مصنوعی: نه داشتن سرپناه، بلکه تصاحب بهترین خانه، نه فرو نشاندن نیازهای جنسی، بلکه تملک همسری جذاب که هرگز شوهر را برای دیگری ترک نمی‌کند، نه داشتن قوت، بلکه خوراکی لذیذ برسر سفره‌ای مزین، اینها نیازی‌های ساختگی و انگیزۀ ما در جامعه هستند که به خاموشی وجدان، ملال، خودخواهی و بیگانگی متقابل می‌انجامند. انسان از طبیعت واقعی یعنی خدادادی خویش جدا شده است.

باآگاهی از تحلیل روسو از منشأ پلیدی‌ها، اکنون سؤال این است: "چه باید کرد؟" از نظر وی از دو راه می‌توان به‌صورت پاره‌ای به مرمت اوضاع همت گماشت: اول، آموزش و پرورش و دوم، تعیین پایه‌های جدید اخلاقی برای سیاست. در کتاب "امیل" یا اصول ِ تعلیم و تربیت، ژان ژاک روسو می‌کوشد حداکثر آموزش طبیعی و دفاع در برابر پوچی اجتماعی را بیآموزاند. آماج پرورش این است که مستقیماً و به‌طور حداکثر از طبیعت آموخته شود، نه از انسان‌ها و نه از اشیاء. وی می‌گوید آموزش از شیرخوارگی آغاز می‌شود، ما کودکان را در قنداق‌های تنگ می‌پیچیم و نخستین پایه‌های بردگی و اطاعت را بنیاد می‌نهیم؛ بگذارید کودک از آزادی طبیعی لذت برد. کودکان را به محض آن که به اندازۀ کافی پولدار باشیم، بدست دایه‌ها می‌سپریم. هیچ فرد ثروتمندی کودکانش را بدست خود بزرگ نمی‌کند و از این راه محبت و مهر را سرکوب می‌کند. روسو بانگ می‌زند: مادران! فرزندانتان از پستانتان شیر دهید و تا سرحد امکان رابطۀ مادر- فرزندی را بازسازی کنید. مناسبات واقعی را از واقعیات طبیعت بیآموزید.

از تجربه یاد بگیرید، نه از کتب یا عادات. بگذارید بچه دانش را با تنیجه گیری از طبیعت بر اساس نیازمندیش در ذهنش دوباره بیآفریند، نه از راه از بر کردن. او می‌گوید تنها یک کتاب به کودک می‌دهم تا مطالعه کند و آن کتاب رابنسون کروزو است، زیرا به او می‌آموزد چگونه حاکم برخود و خودمختار باشد و از طبیعت درس بگیرد. بدین ترتیب حواس و جسم‌ها آموزگار او می‌شوند و اعتمادش به طبیعت جلب می‌گردد. شعور را از راه مشاهده و استدلال آنهم فقط در خدمت نیازهای واقعی رشد دهید. می‌خواهید جغرافیا را بیآموزید؟ بچه را به جنگل ببرید و وقت گرسنگی بگذارید گم شود. کودک بسرعت می‌فهمد که خزه از کدام طرف می‌روید و رودخانه چگونه جاری می‌شود. خورشید در ساعات مختلف کجاست. بگذارید بچه از طبیعت فراگیرد.

بگذارید کودک اخلاق را از پی‌آمدهای طبیعی یاد بگیرد. آیا نسبت به اجسام بی اعتنا و غیرمسئول است و شیشۀ پنجره را می‌شکند؟ بگذارید در اتاق سرد بخسبد. بگذارید رابطۀ میان کار صادقانه را از نتایج طبیعی اش فراگیرد. بگذارید میوه و سبزی مورد علاقه‌اش را در زمین زراعتی شخص دیگری بکارد و صاحب آن ملک به او خواهد گفت: "چطور جرأت می‌کنی از زمین من برای محصول خویش استفاده کنی؟" و نهال‌ها را ریشه کن می‌کند و امیل به گریه می‌افتد و سپس هر دو به پیمانی می‌رسند: "تو زمین را شخم بزن و بگذار من محصولم را در اینجا کشت کنم و حاصل را بینمان تقسیم خواهیم کرد." باغبان موافقت می‌کند. به دست بچه‌ها از بر کردنی‌ها را ندهید، بلکه تجارب زنده را به آنان نشان دهید. هیچ تربیت مذهبی تا سن بلوغ نباید وجود داشته باشد. فهم و ادراک همواره باید در ارتباط با نیازمندی‌های واقعی در زندگی باشد. به بچه‌ها شغلی سودمند بیاموزید، نه سلسله مراتب کاری را. کودکان را در برابر پوچی و بی‌محتوایی اجتماعی مایه کوبی کنید و شخصی را به جهان انسان‌ها روانه کنید که بطور حداکثر طبیعی باشد.

از دید روسو دومین وسیلۀ درمان ترمیم حکومت است. در اثر "قرارداد اجتماعی" (The Social Contract) وی نوعی پیمان را که کاملاً متفاوت با مدل سزار باکاریاست[۵]، بیان می‌کند. وی استدلال می‌کند که شناخت ماهیت و اساس دولت می‌تواند فرد را اخلاقاٌ درستکار کند به جای آنکه به پوچی اش بکشاند. دولت اجتماعی می‌تواند به این مقصود یاری رساند. برخلاف مدل باکاریا، قرارداد اجتماعی روسو اصرار می‌ورزد که تمامی آزادی‌های فردی به دست دولت سپرده شوند تا فرد بتواند خوشبختی شخصی را در سایۀ سعادت کل جامعه پی گیرد. به نمونه یک تعاون بیندیشیم. افراد پولهاشان را روی هم می‌ریزند و تنها راهی که می‌تواند سود برد این است که تعاون نفعش افزون گردد. کسی قادر نیست نفعی جدای دیگران داشته باشد. این مدل روسو برای جامعه است. آدمی تمامی آزادی خود را روی هم می‌ریزد و برای اینکه خوشبختی شخصی را کسب نماید، باید در راستای خرسندی تمام جامعه بکوشد. این اندیشه طرحی سیاسی یا قانون اساسی نیست، بلکه تحلیلی اخلاقی از ماهیت دولت بربنیاد معیارهای اخلاقی است. نفع شخصی در این تعبیر تنها در شرایط سعادت همگانی میسر است. درچنین جامعه‌ای دوستی به همنوع ترویج می‌شود و جامعه به فرد ارادۀ کلی می‌بخشد تا بهزیستی عمومی را مدنظر کند. زندگی اجتماعی در چنین جامعه‌ای ابزاری برای غلبه بر خودخواهی خواهد شد و انسان‌هایی که رفتارشان براساس موازین اخلاقی است در جامعه‌ای متمدن زندگی خواهند کرد. تنهاآن ارادۀ کلی که خوشبختی همگانی را بجوید، رسمیت سیاسی دارد. این اندیشه، به یک معنا، بغایت دموکراتیک است. ارادۀ کلی باید از آراء همه برخیزد و برای همه صدق کند. تنها ارادۀ کلی فرمان فرماست. به این ترتیب آدمیان تحت قیمومت نهاد اخلاقی و ارادۀ کلی خویش در می‌آیند و آن لونی از آزادی که پای بند اخلاقیات و رها از قدرت مصنوعی است، در جامعه حکم فرما خواهد شد. روسو می‌نویسد برای حفظ چنین موقعیتی شکافی میان ثروتمند و فقیر نباید وجود داشته باشد و جامعه نباید چندان بزرگ باشد که خودگردانی دموکراتیک را ناممکن کند.

نتیجتاً به میراث روسو اینطور می‌توان نظر انداخت و آن را در این حوزه‌ها فعال دید: طبیعت علیه تمدن و علیه زیان‌ها و ناخرسندی‌هایی که آدمیان برای خود ایجاد کرده‌اند، آزادی تحت حکومت کل و نه قدرت فرد و بالاخره درستکاری و نه نفع شخصی. از این جاست که برخی از سنت‌های لیبرالی و سنت ِ ژاکوبن‌ها و آموزش‌های مارکسیسم و گرایشات ضدفرهنگ همگی به روسو استناد می‌کنند. ژان ژاک روسو همچنان میان ما زنده است.


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی ارسال شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- 28 June 1712 – 2 July 1778
[٢]- October 5, 1713 – July 31, 1784
[٣]- Discours sur les sciences et les arts
[۴]- Discourse on the Origins of Inequality
[۵]- Cesare, Marquis of Beccaria-Bonesana (March 12, 1738 – November 28, 1794)



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها

م. ج. البرز، تاریخ اندیشه مدرن (فصل بیست و سوم)، روح سرکش ژان ژاک روسو، نشریۀ خبری سیاسی الکترونیک ایران امروز



الله در قرآن

از: دکتر توشی‌هیکو ایزوتسو، برگردان از: احمد آرام


فهرست مندرجات




[] الله

الله، به هیچ‌وجه برای اعراب پیش از اسلام ناشناخته نبود، و دلیل آن اینکه نه تنها این کلمه در اشعار دورۀ جاهلیت و در ترکیبانی به‌صورت نام‌های خاصّ اشخاص آمده، بلکه در کتیبه‌های قدیمی نیز دیده می‌شود. لااقل بعضی از اشخاص یا قبایل در عربستان به خدایی به‌نام الله اعتقاد داشتند و حتی آن اندازه در این اعتثاد ییش رفته بودند که او را آفرینندۀ آسمان و زمین می‌دانستند، و این مطلبی است که از بعضی از آیات قرآن آشکار می‌شود[۱]. در میان افرادی از این قبیل، حتی در سلسلۀ مراتب خدایان شرک، ظاهراً عالیترین مقام به الله اختصاص داشت که عبارت از پروردگار خانۀ کعبه یا رب‌البیت بودن او بود، در صورتی که خدایان دیگر را همچون میانجی‌هایی در میان این برترین خدا و مردمان تصور می‌کردند. این طرز تصور سلسلۀ مراتب خدایی آشکارا در قرآن انعکاس پیدا کرده است. در سورۀ زُمر، آیۀ ٣/۴، از گفتۀ بعضی از مشرکان چنین آمده است[٢]:

"مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَی" (ما از آن جهت آن‌ها (یعنی خدایان دیگر) را می‌پرستیم که ما را به الله نزدیک کنند).

اندیشۀ مندرج در این آیه اندیشه شفاعت و میانجیگری است که در تاریخ اندیشۀ دینی در میان اعراب و مسلمانان از دوره‌های پیش از اسلام تا قرون وسطی که مورد توجه علمای کلام اسلامی قرار گرفت، نقشی بسیار مهم داشته است.

به همین ترتیب در سورۀ احقاف، آیه ٢٨/٢٧، خدایان دیگر در کنار الله به‌عنوان قربان یعنی وسیلۀ تقرب و نزدیکی یا شفیع ذکر شده‌اند. در این آیه، با اشارۀ به شهرهای قدیمی که در نتیجۀ سرسختی در انکار وجود الله ویران شدند، با طعنه‌ای گزنده چنین پرسیده شده است: "پس چرا کسانی که جز خدا به‌عنوان وسیلۀ تقرب و شفیع برای خود گرفته بودند به یاری آنان بر نخاستند؟"

"فَلَوْلَا نَصَرَهُمُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَانًا آلِهَة"

از روی این آیات و بسیاری آیات دیگر آشکارا معلوم می‌شود که وجود خدایی به‌نام الله و حتی مقام والای او در میان خدایان در جاهلیت مورد اعتراف بوده، ولی او نیز، سرانجام، چیزی جز یکی از خدایان به‌شمار نمی‌آمده است. هنگامی که پیامبر اسلام اظهار داشت که این خدای برتر نه تنها برترین خدا به‌صورت نسبی بلکه خدای برتر به‌صورت مطلق و نیز یگانه است، یعنی تنها خدایی است که وجود دارد، و در نتیجۀ آن خدایان دیگر در وضع باطل یعنی دروغین در برابر خدای حق یعنی واقعی قرار گرفتند که چیزی جز نام نیستند و هیچ واقعیتی ندارند و تنها محصول خیال و وهمند، نظام ارزش‌های کهن دینی سخت در معرض خطر قرار گرفت. اگر بنا بود اعراب تعلیم جدید را بپذیرند، لازم بود وضع موجود تغییر کلی پیدا کند، و تأثیرات آن نه تنها در زمینۀ محدود اندیشه‌های دینی بلکه در همۀ نواحی زندگی فردی و اجتماعی احساس می‌شد و تحت تأثیر آن قرار می‌گرفت، بنابراین مایۀ تعجب نیست که نهضت اسلامی با معارضۀ سخت رو به رو شد و این معارضه بلافاصله در پیرامون حضرت محمد توسعه پیدا کرد.

باید به این نکته توجه داشت که مقصود ما از آنچه گفتیم این نیست که تنها تغییری در نگرشی اعراب نسبت به حقیقت الله پیدا شد؛ بدان معنی نیز هست که تغییری شگفت‌انگیز و ریشه‌دار در آن نظام تصوری و ادراکی به‌وجود آمد. تصور جدید اسلامی نسبت به خدای برتر به‌صورتی ژرف در ساخت کلی جهان‌بینی مؤثر افتاد. برای نخستین‌بار در تاریخ اعراب، نظامی مبتنی بر یکتاپرستی و خدامرکزی استقرار یافت، نظامی که در مرکز آن خدای احد واحد به‌عنوان تنها سرچشمۀ همۀ افعال آدمی و همۀ اشکال وجود و هستی قرار داشت. همۀ اشیاء و ارزش‌های موجود از آن پس تنظیم و ترتیب و درجه‌بندی تازه پیدا کرد. عناصر طبیعت، بدون هیچ استثنا، از زمین کهنه‌ای که در آن ریشه داشت بیرون کشیده و در مرزعۀ تازه‌ای کاشته شد؛ به هر یک از آن‌ها جایگاه تازه‌ای اختصاص یافت، و ارتباط‌‌های تازه‌ای میان آن‌ها به‌وجود آمد...

در قلمرو هستی‌های فوق‌طبیعی، اعتراف به مقام الله به‌عنوان تنها پروردگار همۀ عالم، چنان‌که پیش از این اشاره کردیم، همۀ به اصطلاح خدایان (آلِهَه) دیگر را از اینکه حقیقت و واقعیت داشته باشند محروم ساخت. آن‌ها از آن پس "نام‌های محض" بودند و در بیرون از زبان و تکلم هیچ واقعیتی متناظر با آن‌ها نبود. بنابر اصطلاحات معناشناسی نوین، می‌توانیم بگوییم که در مفهوم و معنای جدید، اصطلاح اِله (جمع آن آلِهَه)، در صورتی که در مورد جز خود خدا به‌کار رود، چیزی جز کلمه‌ای نیست که دلالت ضمنی دارد ولی فاقد معنی است.

در سورۀ یوسف، آیۀ ۴٠، چنین آمده است: "مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ" (آنچه جز او (یعنی خدا) می‌پرستید، چیزی جز نام‌هایی نیست که شما و پدرانتان نامیده‌اید. خدا برای آن‌ها هیچ حجت و برهانی فرونفرستاده است)[٣].


[] الله، اصطلاح کانونی قرآن

اکنون به‌عنوان قاعده‌ای کلی، در مورد فرهنگی جوان و سخت در حال رشد همچون فرهنگ صدر اسلام، تکامل تاریخی زبان مشهودی را به سوی پیچیدگی و پر شاخه شدن تدریجی نشان می‌دهد. در مورد خاث ما، پیروزی اسلام قدرت تزلزل‌ناپذیر قرآن را به‌عنوان کتاب مقدس دینی تثبیت کرد، و اثر مستقیم زبان‌شناختی آن در این واقعیت احساس شد که عملاً همۀ زبان عربی در زیر نفوذ واژگان قرآنی قرار گرفت، و زبان عربی به تمامی از این واقعیت متأثر شد.

برای نشان دادن این مطلب به ساده‌ترین و روشن‌ترین راه ممکن، من سه "سطح" معناشناختی متفاوت را در تاریخ قدیم زبان عربی در نظر می‌گیرم؛ ۱- پیش از قرآن یا جاهلی، ٢- قرآنی، ٣- پس از قرآنی و بالخاصه عباسی، در مرحاۀ نخستین پیش از اسلامی، اجمالاً سه دستگاه کلمات با سه جهان‌بینی مختلف مندرج در آن‌ها وجود داشته است: ۱- واژگان بدوی محض که کهنترین و برجسته‌ترین جهان‌بینی صحرانشینی را نمایش می‌دهد؛ ٢- واژگان بازرگانی که طبیعتاً با واژگان نخستین ارتباط نزدیک داشت و بر روی آن بنا شده بود، و در عین حال نمایندۀ روح و جهان‌بینی متفاوت، و نتیجۀ گسترش تازۀ اقتصادی بازرگانی مکه بود و کلمات و اندیشه‌های مخصوص بازرگانان این شهر عمیقاً در آن نفوذ کرده بود؛[۴] ٣- واژگان یهودی - نصرانی که دستگاهی از اصطلاحات دینی رایج در میان جهودان[۵] و ترسایان ساکن عربستان بود و دستگاه معمایی حنیفیان را نیز شامل می‌شد[٦]. این سه دستگاه اجزای سازندۀ واژگان عربی جاهلی یا پیش از اسلامی بوده است.

واژگان قرآن از لحاظ زبان‌شناختی مخلوطی از این سه دستگاه متفاوت است. ولی این بدان معنی نیست که کلمات استخراج شدۀ از این سه منبع مختلف در قرآن به‌صورت عناصر نامتجانس قرار گرفته‌اند. همان‌گونه که چندین بار پیش از این به تأکید بیان کرده‌ایم، واژگان قرآن یک میدان وسیع معناشناختی است، و از این لحاظ یک مجموعۀ سازماندار و یک نظام و دستگاه خودبسنده از کلمات است که در آن همۀ کلمه‌ها، از هر منیعی که گرفته شده باشند، یکدیگر را تکامل و تمامیت بخشیده و تفسیر و تعبیر منظم تازه‌ای پیدا کرده‌اند. مثلاً بار دیگر کلمه الله را در نظر می‌گیریم. نام الله، همان‌گونه که پیش‌تر گفتیم و پس از این با تفصیل بیش‌تر خواهیم دید، برای اعراب پیش از اسلام ناشناخته نبود؛ نه‌تنها در درون مرزهای دین‌های یکتاپرستی یهودیت و مسیخیت به‌صورتی وسیع رواج داشت، بلکه حتی بدویان بیابانگرد محض نیز از آن آگاه بودند. ولی این واقعیت که کلمۀ الله در جاهلیت شناخته بود، نباید ما را نسبت به دریافت این واقعیت دیگر کور کند که همین کلمۀ الله در قرآن معنایی دارد که کاملاً با معنی روزگار جاهلی آن متفاوت است. و در اینجا اهمیت تصور روان‌شناختی معنی "نسبی" که در فصل گذشته از آن سخن گفتیم، آشکار می‌شود. همین کلمۀ قدیمی الله در قرآن، به سبب وضعی که در کل سازماندار این کتاب پیدا کرده، دارای یک معنی نسبی کاملاً ویژه‌ای شده است.

اگر واژگان قرآنی را با واژگان پیش از اسلامی به‌عنوان یک کل مقایسه کنیم، بلافاصله متوجه خواهیم شد که در قرآن کلمه الله کلمۀ کانونی والایی است که نه‌تنها بر میدان معناشناختی خاص داخل واژگان حکومت دارد، بلکه بر سراسر واژگان مشتمل بر همۀ میدان‌های معناشناختی، یعنی همۀ دستگاه‌های تصوری مندرج در زیر آن، مستولی است، در صورتی که در دستگاه پیش از اسلامی یا جاهلی کلمات، چنین کلمۀ کانونی والایی وجود ندارد.[٧] این یکی از اساسی‌ترین اختلاف‌های میان دو دستگاه است. و هر چند، چنان‌که پس از این خواهیم دید، تصورهای پیش از اسلامی امور مشترک بسیاری در ساخت معنی - نه‌تنها از لحاظ معنی "اساسی" بلکه از لحاظ معنی "نسبی" - دارند، با وجود این همین تفاوت اساسی به‌تنهایی برای آن کافی است که ماهیت و ساخت این دو دستگاه را نسبت به یکدیگر از لحاظ تصور الله کاملاً متفاوت جلو‌ه‌گر سازد.

در نظام و دستگاه قرآنی حتی یک میدان معناشناختی واحد نیست که مستقیماً با تصور مرکزی الله مرتبط و در زیر فرمان آن نبوده باشد. و این وضع همان چیزی است که، چنان‌که در فصل گذشته گفتیم، کسانی جز دانشمندان معناشناس هنگامی که می‌گویند قرآن اصولاً "خدا مرکزی" است، همان را در نظر دارند. الله در نظام جاهلی چیزی جز عضوی از یک میدان معناشناختی خاص نیست. در جهان‌بینی قرآنی گونه‌ای از انسجام تصوری، و شکلی از دستگاهی حقیقی مبتنی بر تصور الله و متمرکز در پیرامون آن وجود دارد که در نظام جاهلی دیده نمی‌شود. چه در این دستگاه جدید، همۀ میدان‌های معناشناختی، و بنابر آن همۀ اصطلاحات کلیدی در زیر نفوذ و سلطۀ این کلمۀ کانونی مرکزی و والا قرار دارند. در حقیقت هیچ چیز نمی‌تواند از زیر سلطۀ آن بگریزد؛ نه‌تنها آن تصورها که مستقیماً با دین و ایمان ارتباط دارند، بلکه همۀ اندیشه‌های اخلاقی و حتی تصورهای نمایندۀ دنیوی‌ترین جنبه‌های زندگی آدمی، همچون زناشویی و طلاق و ارث و مسایل بارزگانی قراردادبستن و وام و ربا و اوزان و مقادیر و غیره در ارتباط مستقیم با تصور خدا قرار گرفته‌اند.

علاوه بر این، در نظام جاهلی، تصور الله در کنر آلهه یعنی خدایان قرار گرفته و مطلقاً هیچ سازگاری میان آن‌ها وجود ندارد، البته جز در میدان محدودتر و خصوصی‌تر الله مخصوص به جهودان و ترسایان پیش از اسلام که در اینجا از آن سخنی نخواهیم گفت.[٨] در نظام جاهلی تقابل حاد مشهودی میان الله و آلهۀ دیگر وجود ندارد، حتی در آن صورت که تصور نخستین در رأس سلسلۀ مراتب همۀ موجودات فوق طبیعی قرار داده شده باشد. علاوه بر این، همین میدان معناشناختی موجودات فوق طبیعی، در مقایسۀ با میدان‌های مهم‌تری که با زندگی قبیله‌ای اعراب ارتباط مستقیم‌تری داشته‌اند، مثلاً همچون مقام و منزلت شرف و حیثیت، و فضایل فردی و اجتماعی که ربطی با خدا و دین نداشتند، مقامی محیطی در کل دستگاه جاهلیت دارا بوده است.

در اینجا نباید هیچ بدفهمی وجود داشته باشد. در نظام قرآنی نیز تصور آلهه وجود دارد. نباید ترتیب وجود شناختی چیزها را با ترتیب معناشناختی آن‌ها اشتباه کنیم. به عبارت دیگر، اینکه کلمۀ قرآنی اصولاً توحیدی است، نباید ما را به خطا به این اندیشه بیندازد که الله، هم از لحاظ معناشناختی و هم از لحاظ وجود شناختی، تنها و بدون همتا است. برعکس در نظام و دستگاه قرآنی تصورهایی از "خدایان" و "بتان" موجود است. چیزی که هست، همۀ اینها همراه با انتساب منفی به الله دیده می‌شوند؛ به سادگی چیزی هستند که وجود آن باید به تأکید مورد انکار واقع شود. اگر به تعبیری معاشناختی‌تر بخواهیم سخن گفته باشیم، آن‌ها در قرآنبا تصور باطل پیوسته‌اند، در صورتی که تصور الله با تصور حق ارتباط دارد.

لازمۀ دیگر بیان فوق چنین است: هنگامی که می‌گوییم نام الله از زبان عربی پیش از اسلامی وارد دستگاه قرآنی شده، این گفته را نباید بدان معنی گرفت که از همۀ عناصر معناشناختی پیوسته و وابستۀ به این نام، تنها آن‌ها که به اعتبار اسلامی "خوب" تشخیص داده شد مورد قبول قرار گرفت، و همۀ عناصر "بد" پشت‌سر گذاشته شد. واقعیت آن است که همۀ عناصر، هم خوب و هم بد، وارد دستگاه قرآنی شد، و تنها در این میدان جدید بعضی از آن‌ها مورد قبول قرار گرفت و بعضی از آن‌ها رد شد. و خود قرآن این فرایند رد و قبول را به صورتی زنده ترسیم و بیان کرده است. از طرف دیگر، به کلماتی همچون شریک یعنی "شریک الله" و نِدّ یعنی "همانند خدا" هرگز مقامی در این کتاب داده نشده است.[۹]


[] کلمۀ الله و معانی اساسی و نسبی آن

همان‌گونه که به تکرار در فصل‌های پیشین اشاره کردم، الله عالی‌ترین کلمۀ کانونی در دستگاه قرآنی است، و هیچ کلمۀ دیگر از لحلظ رتبه و اهمیت از آن برتر نیست. جهان‌بینی قرآن اصولاً خدا مرکزی است، و کاملاً طبیعی است که در این دستگاه تصور الله از بالا بر کل دستگاه فرمانروایی داشته باشد و بر ساخت معناشناختی همۀ کلمه‌های کلیدی به‌صورتی بسیار عمیق نافذ و مؤثر افتد. هر جنبه از اندیشۀ قرآنی که شخص بخواهد آن را مورد مطالعه و پژوهش قرار دهد، لازم است که پیش از آن اندیشۀ روشنی دربارۀ اینکه چگونه آن مفهوم و اندیشه از لحاظ معناشناختی ساخته شده است، داشته باشد. و به همین جهت است که من بر آن شدم تا، پیش از وارد شدن در بحث مربوط به مسئلۀ عمده یعنی ارتباط چهار جانبه میان خدا و انسان، یک فصل تمام را به تجزیه و تحلیلی تفصیلی دربارۀ آن مفهوم و تصور اختصاص دهم. نیاز به گفتن ندارد که ساخت معناشناختی واقعی کلمۀ الله تنها وقتی کاملاً آشکار می‌شود که پیش از آن رابطۀ میان خدا و انسان را مورد تحلیل قرار داده باشیم، چه همان‌گونه که در آغاز فصل گذشته گفتم، خدای قرآن همچون خدای فلسفۀ یونانی، با کمال بی‌نیازی و جلال خود، تنها و منعزل از نوع بشر نیست، بلکه به‌صورتی عمیق در کارهای بشری دخالت دارد. با گذاشتن بحث دربارۀ این سیمای اخیر مسئله برای فصل‌های آینده، چنان دوست دارم که در فصل حاضر همۀ توجه خود را به موضوع خصوصی‌تر مفهوم الله در تاریخ پیش از قرآن معطوف دارم. بدین ترتیب در وضع بهتری برای دریافت این نکته که در مفهوم اسلامی خدا چه چیز واقعاً اصیل است قرار خواهیم گرفت، و در نتیجه مقدمۀ خوبی برای تجزیه و تحلیل آنچه پس از این دربارۀ رابطۀ اساسی میان خدا و انسان در اندیشۀ قرآنی آمده است، فراهم خواهد آمد.


[۱٠]
[۱۱]
[۱٢]
[۱٣]
[۱۴]
[۱۵]
[۱٦]
[۱٧]
[۱٨]
[۱۹]
[٢٠]


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی گزینش و بازنویسی شده است.



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- به فصل چهارم "خدا و انسان در قرآن"، رجوع شود، که در آنجا شواهد قرآنی بر تصور پیش از اسلام الله به‌صورتی جامعتر مورد بحث قرار گرفته است.
[٢]- در نقل آیات قرآنی، نخست شماره‌گذاری فلوگل آیه را می‌آورم و پس از آن شماره‌گذاری مورد قبول مصری را در صورت اختلاف داشتن می‌آورم که در اینجا به‌صورت ٣/۴ آمده است.
[٣]- دکتر ایزوتسو، خدا و انسان در قرآن (فصل اول)، صص ٧-۱٠
[۴]- دربارۀ اهمیت این واژگان خاص در تشکیل زبان قرآنی، مثلاً به کتاب تُوری، اصطلاحات - کلامی قرآن، لیدن، ۱٨۹٢ میلادی، مراجعه کنید.
C. C. Torrev, The Commercial Theological Terms of the Koran.
[۵]- باید به خاطر داشته باشیم که مدینه در آن زمان بزرگترین مرکز یهودیت بوده است.
[٦]- دربارۀ حنیفیان و زبان ایشان به پس از این، فصل جهارم، بخش ۵، مراجعه کنید.
[٧]- البته جز در بخش محدودتر اندیشه‌های توحیدی یهودی - نصرانی. ولی واضح است که جهودان و ترسایان به هیچ روی نمایندگان اعراب پیش از اسلام نیستند. آنان، لااقل از لحاظ زبان‌شناختی، یک نمود محلی به‌شمار می‌روند.
[٨]-
[۹]- دکتر ایزوتسو، خدا و انسان در قرآن (فصل دوم)، صص ۴٣-۴٧
[۱٠]-
[۱۱]-
[۱٢]-
[۱٣]-
[۱۴]-
[۱۵]-
[۱٦]-
[۱٧]-
[۱٨]-
[۱۹]-
[٢٠]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








دوشنبه ۲۲ اوت ۲۰۱۱

ناپلئون بناپارت

از: دانشنامه آریانا


فهرست مندرجات

[تاریخ اروپا][تاریخ فرانسه]


ناپلئون یکم یا ناپلئون بناپارت (به فرانسوی: Napoléon Bonaparte) (زادۀ ۱۵ اوت ۱۷۶۹ م - درگذشته ۵ مه ۱۸۲۲ م)، مشهورترین فرمانده نظامی و سیاستمدار و رهبر فرانسه در اوایل قرن نوزدهم بود که سیاست‌هایش اروپای آن زمان را به شکلی بنیادین تغییر داد. وی نخستین امپراتور فرانسه، در سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی، بود.


[] زندگی‌نامه

ناپلئون بناپارت که با نام ناپلئون اول شناخته می‌شود[۱]، در ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی، در جزیره "کرس" (Corsica) مديترانه و در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد. در آن زمان، این جزیره جزء حکومت "جنوا" (واقع در ایتالیای امروزی) بود، اما یک سال پس از تولد او، به اشغال فرانسه در آمد[٢]. ناپلئون فرزند چهارم از هشت فرزند خانواده "كارلو بناپارت" (Carlo Buonaparte) و "لتيزا رومولينو" (Letizia Ramolino) بود[٣].

خانواده ناپلئون دارای مذهب کاتولیک بود و قبل از دومین سال تولد ناپلئون وی را در ٢۱ جولاس ۱٧٧۱ در کلیسای جامع آژاکسیو غسل تعمید دادند. خانواده او دارای پیشینه‌ای اشرافی و ثروتمند بود و این امر به آنان اجازه داد تا فرزندان‌شان نسبت به دیگر مردم کورس از تحصیلات بیشتری برخوردار شوند.

در ژانویه ۱٧٧۹، پس از پايان تحصيلات ابتدايی، ناپلئون در یک مدرسه مذهبی در آتون در خاک اصلی کشور فرانسه ثبت نام شد تا بتواند زبان فرانسوی را به‌خوبی یاد بگیرد. وی، به همراه برادرش برای ورود به دانشگاه عازم "بورگوندی" شد. يك سال بعد، ناپلئون به دانشگاه علوم نظامى راه یافت، اما برادرش او را همراهی نكرد. وی از بهترين دانشجويان علوم نظامى در دانشگاهى بود كه در آن زمان، قويترين و برترين مردان نظامى اروپا را در اختيار داشت.

در سال ۱٧٨۴، تحصیلات نظامی ناپلئون به اتمام رسید و او که به‌عنوان یک شاگرد ممتاز شناخته شده بود، به پاریس اعزام شد. وی به ارتش لويی شانزدهم پيوست تا با خدمت در آن، نقش مهمى در تاريخ فرانسه ايفا كند. این مسئله موجب بسته شدن راه برای جاه‌طلبی‌های دریانوردی او گردید، اما او، در عوض تبدیل به یک افسر توپخانه شد.

او به "والنس" رفت و تعليمات ارشد نظامى را گذراند. او که پس از مرگ پدرش با کاهش درآمد مواجه شده بود، مجبور شد تا درس خود را به‌جای دو سال در طی یک سال به اتمام برساند. در پایان این مدت یکی از بهترین متخصصان علوم نظامی آن زمان به‌نام "پییر سیمون لاپلاس" از او امتحان گرفت و ناپلئون در این امتحان پذیرفته شد. بعدها زمانی که ناپلئون به قدرت رسید، لاپلاس را به عضویت مجلس سنا برگزید.

در سپتامبر ۱٧٨۵، ناپلئون به‌عنوان ستوان دوم در هنگ توپخانه "LA FERE" به‌خدمت اشتغال ورزید و راهى "كروسيكا" شد.

در سال ۱۷۸۶، ناپلئون با مرگ پدر به زادگاه خود بازگشت تا به اداره برخى امور خانواده بپردازد. او طی سال‌هاى ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۰، در "آكسون" به پرورش ديدگاه‌های انقلابی خود پرداخت[۴] و به جنبه‌های گوناگون آن فكر كرد. ناپلئون در سال ۱۷۹۱ به "والنس" منتقل شد، در تابستان ۱۷۹۲ به پاريس آمد و پس از آن، دوباره به "والنس" بازگشت تا شاهد اختلاف ميان هواداران سلطنت و هواداران انقلاب در ارتش فرانسه باشد. انقلاب سال ۱۷۸۹ تاثير چندانى بر وی نداشت، چرا كه او ديگر با سلطنت‌طلبان ابراز همدردى نمی‌كرد و از سوی ديگر، فرد سياسى و انقلابی هم نبود. در سال ۱۷۹۲، فرانسه وارد جنگ پروس و اتريش شد و انگليس در سال ۱۷۹۳ كنترل "تولون" را به‌دست گرفت. ناپلئون پس از نقش‌آفرينی برای شكست انگليسی‌ها به درجه ژنرالی رسيد و با "آگوستين روبسپير"، برادر كوچكتر "ماكسيميليان" آشنا شد. هر چند ناپلئون عضو "ژاكوبن‌ها" نبود، ولی از حمايت سياسى آن‌ها برخوردار شد. سقوط ژاكوبن‌ها در ۱۷۹۴ باعث شد تا ناپلئون نيز به زندان بيفتد، اما پس از ۱۰ روز به‌دليل اين‌كه هيچ‌گونه مدركى بر ضد او پيدا نكردند، آزاد شد.

با وجود فرازونشيب‌هايی كه در ارتش ناپلئون وجود داشت، زمانی كه از او خواستند تا عمارت باغى شاه يا "تويلرى" را حفاظت كند، شورش دوم را با موفقيت سركوب كرد و به سرپرستی نيروهای امنيتی حاضر در پاريس گماشته شد[۵]. وی در زمستان سال ۱۷۹۵ با "ژوزفين" - كه از همسر قبلی خود دو فرزند داشت - ازدواج كرد و چند روز پس از آن، همسر خود را در پاريس تنها گذاشت و به قصد جبهه‌های جنگ، راهى ايتاليا شد. وی پس از كسب پيروزی‌های زياد در ايتاليا به فرانسه بازگشت و در پاريس از او به‌عنوان قهرمانی ياد می‌كردند كه هم در جنگ و هم در صلح، پيشتاز است. سپس به ناپلئون پيشنهاد شد تا براى به خطر انداختن مستعمره‌های انگليس به مصر برود. از اين رو، در سال ۱۷۹۸، با ارتش ۳۵ هزار نفرى خود راهى مصر شد و اسكندريه را به‌تصرف خويش درآورد. بعد از آن، به قصد تسخير قاهره به راه افتاد و در نزديكى "العدم" با نيروهاى مصرى وارد جنگ شد و با كمترين تلفات، جنگ را به‌سود خود پايان بخشيد.


او که تشنه قدرت بود، در بازگشت به فرانسه، با کمک دو برادر خود لوسین و ژوزف، خیلی زود بر ضد جمهوری‌خواهان کودتا کرده، مجلس را منحل و جمهوری را لغو نمود[٦]. سپس با تاج‌گذاری خود را امپراتور فرانسه خواند و پس از آن‌که پروس، هلند، لهستان، بلژیک و نیز سرزمین اتریش را تسخیر کرد، قدرت برتر اروپا شد. آنگاه در جنگ دریایی با انگلیس شکست خورد. اما اسپانیا و پرتغال را هم به متصرفات خود افزود.

بدین ترتیب، تا سال ۱۸۰۲ و پس از سركوب جنگ‌هاى داخلى، ناپلئون به يكى از قدرتمندترين ديكتاتورهاى تاريخ فرانسه تبديل شد. وی در سال ۱۸۰۵ قصد حمله به انگليس را داشت، اما به اتريش و روسيه رفت و شكست سختی را به آن‌ها تحميل كرد. ناپلئون تا سال ۱۸۰۷، تمام منطقه را به تصرف خود در آورد و با شكست سوئد، وارد لهستان شد. تنها قدرتى كه در منطقه و در مقابل ناپلئون باقى ماند، انگليس بود. از اين رو به آنجا حمله كرد، اما شكست سختی از دريادار "نلسون" انگليسى خورد. وی در ۱۸۱۲ نيز به روسيه حمله كرد، ولی نتيجه آن، شكست ارتش ۵۰۰ هزار نفرى فرانسه بود.

زمانی که ناپلئون عازم روسیه شد و تا مسکو پیش رفت، طی قرارداد "فین کن اشتاین" با فتحعلی شاه (حاکم ایران) که او نیز با روس‌ها در جنگ بود همکاری نمود. اما پس از آن‌که اتحادیه سوم را شکست داد با امپراتور روسیه علیه بریتانیا متحد گردید و با قرارداد "صلح تیلسیت" با روسیه آشتی و به فتحعلی شاه شاه ایران خیانت نمود[٧].


امپراتورى قدرتمند ناپلئون، به همان سرعت كه شكل گرفت، به همان سرعت نيز از هم گسيخت. او در سال ۱۸۱۵ به جزيره "البا" تبعيد شد، ولی پس از گذشت ۱۰ ماه با شنيدن اخبار نارضايتی مردم از سلطنت لويی هجدهم، با يك هزار و ۲۰ مرد جنگى به پايتخت بازگشت و به تخت سلطنت نشست. يكصد روز با آرامش سپری شد، ولی متحدان اروپايی دوباره حمله كردند و ناپلئون ناچار بود براى حفظ تاج و تخت خود به جنگ بپردازد. در ژوئن همان سال، ناپلئون با شكست سختی كه در "جنگ واترلو" خورد به پاريس بازگشت و به جزيره "سنت هلن" تبعيد شد و تا آخر عمر در آنجا ماند. او كه از بيمارى سرطان رنج مى‌برد، در پنجم ماه مه ۱۸۲۱، در سن ۵۲ سالگی، در همان‌جا درگذشت. البته شواهدی نیز وجود دارد که نشان می‌دهد ناپلئون از آنجا نیز فرار کرد و در میان مردم به‌طور مخفی زندگی کرده و در صدد بود تا پسرش را به قدرت برساند که بر اثر گلوله نگهبانی که او را نمی‌شناخت کشته شد.


[] اشتباهات و شکست

ناپلئون بناپارت رسوم خاصى در اداره مملكت داشت و هنوز از قوانين مدنى و اروپاى متحد او به‌عنوان "قوانين ناپلئون" ياد می‌كنند، اما تنها ايراد ناپلئون در اين بود كه مى‌خواست انديشه‌های خود را به زور اجرا كند.

بنا به گفته مورخان، بزرگ‌ترین اشتباهات ناپلئون یکی تسخیر اسپانیا (یار دیرین و متفق ناپلئون که در جنگ‌ها وی را یاری می‌نمود) و یکی لشکرکشی به روسیه بود که موجبات ضعف وی و کشته شدن بسیاری از ارتش وی و نیز نارضایتی فرانسویان را فراهم آورد.

بزرگ‌ترین دشمن ناپلئون بریتانیا بود که همه جا چون سایه وی را تعقیب می‌کرد و دولت‌های مورد تجاوز فرانسه را حمایت می‌نمود. سرانجام کشورهای تحت تسلط ناپلئون که همه از سوی بریتانیا حمایت می‌شدند و همین‌طور دشمنان ناپلتون در خاک فرانسه متحد گشته وی را شکست دادند و به‌جای او لوئی هجدهم را به حکومت انتخاب کردند. ناپلئون پس از خلع از قدرت در سال ۱۸۱۴ از سوی متفقین به جزیرهٔ الب تبعید شد. اما از آنجا گریخت و از تاریخ ۲۰ مارس ۱۸۱۵ تا ۲۲ ژوئن در یک دورهٔ کوتاه که به حکومت صدروزه معروف است، ازنو رهبری فرانسه را بر عهده گرفت. پس از شکست در نبرد واترلو در ۱۸ ژوئن سال ۱۸۱۵، وی از امپراتوری استعفا داد و خود را به دشمن دیرینش نایب‌السلطنهٔ بریتانیا تسلیم کرد و برای همیشه به جزیرهٔ سنت هلن تبعید شد.

ناپلئون بسیار باهوش و با تدبیر بود و در سایه لیاقت و کاردانی شخصی توانست فرانسه را از هرج و مرج بعد از انقلاب نجات داده و متحد کند. به دانشمندان احترام می‌گذاشت و جملات قصار او مشهور است.

گذشته از این، ناپلئون سرداری بزرگ و سیاست‌مداری آگاه بود که خیال اتحاد اروپا را در سر داشت. اگرچه این جاه‌طلبی، وی را به جنگ و پیکار کشانید اما هرگز نمی‌توان او را یک جهانگیر مانند چنگیزخان و تیمور لنگ به‌حساب آورد.[٨].

وی، علاوه بر اینکه به نبوغ نظامی شهره بود، به دلیل مجموعه قوانین حقوق مدنی که در سال ۱۸۰۴ وضع کرد و به قوانین ناپلئون مشهور شد امروزه مورد توجه‌است.

با این حال، مورخان در خصوص او نظریات مختلفی ارائه کرده‌اند. برخی او را یک میلیتاریست صرف و عده‌ای او را تجلی روح شیطان دانسته‌اند. بعضی او را مظهر و نماد یک فرد خودساخته و عده‌ای او را یک فرصت‌طلب می‌دانند. اما آنچه همه مورخان و تقریباً تمامی کسانی که با او سروکار داشته‌اند، می‌گویند این است که او یک استثنا بود[۹].


[] يادداشت‌ها


يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلی برشتۀ تحرير درآمده است.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱: بهرام افتخاری، پیروزی ناپلئون در نبرد اوسترلیتز
پيوست ٢: بهرام افتخاری، مرگ ناپلئون در تبعیدگاه سنت هلن
پيوست ۳:
پيوست ۴:
پيوست ۵:
پيوست ۶:



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]-
[٢]- Napoleon، From Wikipedia, the free encyclopedia
جزیره کورس در دریای مدیترانه و بین دو کشور فرانسه و ایتالیا واقع شده و متعلق به جمهوری جنوای ایتالیا بود و اهالی آن نیز ایتالیایی محسوب می‌شوند. اما در قرن ۱٨ و یک سال قبل از تولد ناپلئون و در زمان لوئی پانزدهم ارتش فرانسه به‌منظور مقابله با ناوگان انگلستان که از این جزیره برای عملیات بر ضد فرانسه استفاده می‌کردند، به این جزیره وارد شد و آن را به تصرف خود درآورد. انگلیسی‌ها برای مقابله با این اقدام فرانسه با تجهیز مردم محلی به سلاح، آن‌ها را به شورش بر ضد ارتش اشغالگر فرانسه ترغیب نمودند. مردم بومی جزیره کورس تحت فرماندهی یکی از اهالی به‌نام "پاسکوآله پائولی" دست به شورش زدند و با ارتش اشغالگر فرانسه به نبردهای پارتیزانی در کوه‌های آن جزیره پرداختند. یکی از فرماندهان پائولی فردی بود به‌نام "کارلو دی بوناپارته" که در جریان نبرد با ارتش فرانسه از خود شجاعت بسیاری نشان داد. او همسری داشت به‌نام "لتزیا رامولینو" که علی‌رغم آن‌که باردار بود اما گاهی به کوهستان می‌رفت و شاهد نبردهای همسرش بود.
وی در این رفت‌وآمدها گاهی نیز برای شورشیان و همسرش آذوقه می‌برد. مدتی بعد برادر "کارلو دی بوناپارته" به‌نام "ناپولوئونی دی بوناپارتی" در جریان جنگ کشته شد و کارلو به یاد او فرزند تازه متولد شده خود را "ناپولوئونی" نامید. از آنجایی که تلفظ این نام برای مردم فرانسه دشوار بود این نام به "ناپلئون بناپارت" تغییر داده شد. سرانجام در سال ۱٧٧٧ لوئی شانزدهم موفق شد جزیره کورس را تحت انقیاد خود درآورد.
[٣]- ویکی‌پدیای فارسی می‌نویسد: سه خواهر و چهار برادر داشت. اما در جای دیگر آمده: ناپلئون یک برادر بزرگتر از خود به‌نام ژوزف داشت و خودش نیز فرزند دوم خانواده محسوب می‌شد. او هم‌چنین چند برادر و خواهر دیگر نیز داشت که عبارت بودند از لوسین، الیزا، لوئیس، پولین، کارولین و ژروم.
[۴]- او در پادگان‌های شهرهای والنس و دروم و آکسون به خدمت مشغول شد تا آن‌که طلیعه انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ پدیدار گشت. سپس او به مدت ٢ سال در پاریس و کورس به خدمت پرداخت. در جزیره کرس او به پائولی رهبر ناسیونالیست‌های کرس که با حمایت انگلستان شورش کرده بود. در ماه می ۱۷۸۹ نامه‌ای با عنوان ملتی که من از آن‌ها زاده شدم خواهند مُرد، نوشت. ناپلئون در این نامه نوشت که ٣٠ هزار سرباز فرانسوی در کنار ساحل منتظر هستند تا آزادی شما را در امواجی از خون غوطه‌ور سازند. من از دیدن این حمله متنفرم. سه نیروی مختلف در کرس می‌جنگیدند که عبارت بودند از سلطنت‌طلبان، انقلابیون و ناسیونالیست‌ها. از آنجایی که جنگ در جزیره کرس بسیار پیچیده شده بود ناپلئون در اولین سال انقلاب فرانسه از این جنگ خارج شد.
او که از نهضت ژاکوبن‌های انقلابی حمایت کرده بود، به مقام ستوان تمام نایل شد و فرماندهی یک گردان از داوطلبان انقلابی را برعهده گرفت. او سپس به دلیل تخطی و غیبت و رهبری یک آشوب بر ضد ارتش فرانسه در کرس توسط مقامات نظامی به پاریس احضار شد و جهت متقاعد نمودن او، وی را در جولای ۱۷۹٢ به درجه سروانی ارتقا دادند. پس از ارتقا او را به‌منظور مقابله با پائولی به کرس فرستادند. در کرس به دلیل آن‌که فرانسه در حال تدارک حمله به جزیره ساردنی بود و ناپلئون یکی از فرماندهان این عملیات نظامی محسوب می‌شد مجبور شد، در ژوئن ۱۷۹٣ خانواده خود را از کرس که احساسات ضد فرانسوی در آنجا شدت یافته بود خارج کند.
[۵]- ناپلئون نخست در مارسی افسر ارتش بود و ناپلئون در ۲۶ سالگی از سوی رهبران انقلاب فرانسه مامور حفظ نظم و ایجاد حکومت نظامی در پاریس شد. سپس به ایتالیا حمله کرد و با حمایت مردم این کشور، آنجا را از دست حکومت اتریش خارج نمود. سپس به مصر رفت و به سلطه مملوک‌های مصری نیز پایان بخشید و سوریه را نیز ضمیمه خاک کشور خود کرد.
[٦]- در سال ۱۷۹۹ به پاريس رفت و طى كودتايی، حكومت را سرنگون كرد و در راس هيات ۱۳ نفرى، ديكتاتورى خود را آغاز نمود.
[٧]- ناپلئون همراه با ایرانیان یک معاهده را امضاء نمود که از خاک ایران برای تسخیر هند استفاده کند، در مقابل برای برگرداندن قفقاز (دربرگیرنده گرجستان) به ایرانیان کمک کند. او به گفته‌های خویش عمل نمود و ارتش ایران را آموزش نظامی می‌داد، و برای آنها توپ‌های متحرک و تفنگ‌های باروتی از فرانسه وارد نمود. اما پس از امضا عهد نامهٔ صلح تلیست با الکساندر اول، امپراتور روسیه از کمک به ایران در جنگ با وی سر باز زد و فتحعلی شاه قاجار بعد از خیانت وی به بریتانیا متوسل شد.
[٨]-
[۹]-



[] جُستارهای وابسته







[] سرچشمه‌ها








[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]