سه‌شنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۹

محمد ظاهرشاه در تبعید[پيوست ۱ مقاله محمد ظاهر شاه]

محمدظاهر شاه در تبعید

(خاطرات عَلَم وزیردربار شاه ایران)

وحید مژده




{اين مقاله منعکس کننده ديدگاه نويسنده‌ی آن می‌باشد!}


در مورد وضع زندگی محمد ظاهر شاه در تبعید کمتر سخن گفته شده است خود او نیز کمتر به صحبت در مورد این دوره از زندگی‌اش تمایل داشت.

ظاهرشاه در مصاحبه با بی بی سی در جواب سوالی از کمک‌های شاه ایران بخود و خانواده‌اش سرسری گذشت اما از دربار سعودی تشکر کرد.

یکی از منابعی که در مورد وضع زندگی شاه افغانستان بخصوص در روزهای اول تبعید می‌توان به آن استناد کرد، کتاب خاطرات امیر اسدالله علم وزیر دربار شاه ایران است که وی از نزدیک در جریان این مسایل قرار داشت.

خاطرات اسدالله علم که شامل وقایع روزمرۀ چندین سال کار و تماس نزدیک وی با شاه ایران است، سالها پس از مرگ شاه و علم به نشر رسید. او این خاطرات را محرمانه می‌نوشت و آنرا به بانکی در سویس می‌فرستاد و وصیت کرده بود که این خاطرات پس از مرگ او و شاه ایران به نشر برسد.

من موضوعاتی را که در آن خاطرات، به افغانستان و بخصوص به زندگی محمد ظاهرشاه در تبعید رابطه داشت در این نوشته اقتباس نموده و در مواردی که نیاز به تبصره و توضیح بود، آنرا در جایش آورده‌ام. امید است که برای خوانندگان محترم جالب باشد.

سه شنبه ٢٦/٤/٥٢:

"صبح شرفیاب شدم. روز بسیار بدی بود چون صبح در افغانستان کودتا شده است. سردار داود خان نخست وزیر اسبق افغانستان، پسرعمو و شوهر خواهر شاه برعلیه شاه (کودتا کرده است) تف بر این دنیا! بیچاره سردار عبدالولی خان شوهر دختر شاه، فرمانده پادگان کابل هم گویا کشته شده باشد. خیلی با من دوست بود. شاهنشاه خیلی ناراحت بودند بخصوص که این شخص (داود) طرفدار بسط نفوذ شوروی است گو اینکه نمی‌تواند کمونیست باشد چون خیلی مالک بزرگ و متمولی است. اغلب دهات آباد افغانستان مال اوست. مضحک اینست که این شخص دیکتاتور بود. پانزده سال نخست وزیر افغانستان بود بطور استبداد مطلق حالا می‌گوید برای آزادی دادن به مردم کودتا کرده ام حتی با تشکیل مجلس رسمی‌هم مخالفت میکرد با این تفصیل باز اگر کار به خودش ختم شود راضی هستیم. مطلب مهم اینست که تمام افسران ارتش افغانستان در شوروی درس خوانده اند و مسلما شستشوی مغزی شده اند ، بخصوص با فقر و مسکنت بزرگی که دامنگیر آن هستند و بلا تردید کلک داود را خواهند کند و افغانستان هم یک بلای دیگری مثل عراق برای ما می‌شود. آقای داود خان هم جمهوری اعلام کرده اند. مدتی دراین باره گفتگو شد. به شاهنشاه عرض کردم اگر پادشاه که حالا درایتالیا بسرمی‌برد، به خود بیاید و در غرب افغانستان پیاده بشود، می‌توانیم زیاد به او کمک کنیم و کلک داود را بکنیم بدون درگیری نظامی، با عشایر فقط.

فرمودند این جنم را ندارد، بعلاوه باید صبر کرد. وای که این صبر پدر ما را درمی‌آورد!

ناهار مهمان سفیر امریکا بودم. با خانم جانسون مدتی در بارۀ افغانستان صحبت کردیم. آیا واقعا خبر ندارند ویا واقف نیستند؟ فقط گفت که بیوگرافی داود را امروز خوانده است. در جیبش هم بود!"

آنچه علم در بارۀ ثروت و تمول داودخان نوشته است با واقعیت سازگار نبود. از صحبت علم با شاهنشاه چنین برمی‌آید که شاه ایران بیشتر از علم به اوضاع وارد بود. در آن زمان که داود خان با کودتا کشور را جمهوری اعلام نمود، در غرب افغانستان امکان قیام علیه داود نمی‌رفت، برعکس مردم با توجه به شخصیت مستبد داود از یکطرف و رکود و بی‌سروسامانی اوضاع تحت سلطۀ یک رژیم بی‌کفایت که امیدی به بهبودی وضع نیز نبود، از جانب دیگر، هرگز تمایلی به قیام برعلیه رژیم جدید نداشتند. برعکس این کودتا در آغاز امیدواری‌های زیادی در ملت بوجود آورد. کمک به قبایل غرب افغانستان توسط ایران برای باز گردانیدن شاه به اریکۀ سلطنت و سرنگونی داود فقط می‌توانست یک خواب و خیال و یا لاف و گزاف علم برای مهم جلوه دادن خود به ولی‌نعمت خویش شاه ایران باشد.

البته شاه افغانستان پس از کودتا، خود به این ضعف خود بخوبی واقف بود و مشکل بزرگ او این بود که دامادش سردار عبدالولی که در عین حال رابطۀ نزدیک با شاه ایران داشت و شاید می‌توانست دست به کاری بزند، در کابل زندانی داود و در حقیقت گروگانی بود که می‌توانست به آن وسیله پادشاه مخلوع را تحت فشار قرار دهد.

شاه ایران می‌دانست که پادشاه افغانستان دیگر توان و اراده‌ای برای بازگشت ندارد. او امکان فرار دادن و نجات سردار عبدالولی از زندان داود را به بررسی گرفت اما بعدا که داود قادر به تحکیم پایه‌های قدرت خویش گردید، نخواست با اقدامی‌ خصمانه او را بیشتر بدامن روسها بیاندازد.

چهارشنبه ٢٧/٤/٥٢:

"صبح شرفیاب شدم. باز موضوع افغانستان مطرح بود. داود دارد مسلط می‌شود. با پادشاه هم تماس گرفته‌ایم. یعنی هیچ! گفته است حالا منتظرم! معلوم نیست عبدالولی کشته شده باشد. شرح جریانی را که از ساواک رسیده بود بررسی کردیم و دیگر هیچ!"

همان‌گونه که علم اشاره می‌کند، با استحکام قدرت داود، همسایگان راه دیگری جز برسمیت شناختن رژیم جدید نداشتند و بنابراین ایران هم باید هرچه زودتر تصمیم می‌گرفت.

پنجشنبه ٢٧/٤/٥٢:

(صبح با اختصار شرفیاب شدم. برنامه ای از بی بی سی شنیده بودم که شاه افغانستان را با شاه ایران مقایسه می‌کرد.

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

خیلی خوب و بیطرفانه بود و بالاخره می‌گفت شاه ایران یک وزنۀ بین المللی و یک مرد دینامیک است. شاه افغانستان در طول چهل سال سلطنت متحجر شده شد بود و کاری از پیش نمی‌برد. بعد هم می‌گفت که بنظر می‌رسد یک عمل خانوادگی و با توافق بود. (شاه) فرمودند پس کشت و کشتار چه بود؟ ولی پسر شاه در نایروبی (کینیا) برای داود امید موفقیت کرده است.)

دراینجا مشخص نیست که کدام پسر شاه در آن موقع در کینیا بوده است. از طرف دیگر با توجه به اینکه این کودتا با حداقل تلفات جانی به پیروزی رسید و داود نیز این کودتا را کودتای سفید خواند، عدم مقاومت در برابر کودتاگران، این شایعه را بوجود آورد که گویا کودتا با توافق قبلی شاه صورت گرفته است.

شنبه ٣٠/٤/٥٢:

(تلگرافی از اردشیر زاهدی سفیر از واشنگتن رسیده بود. مذاکراتی که با سفیر افغانستان راجع به این که رژیم جدید را بشناسیم کرده بود. سفیر افغانستان اصرار داشت زود تر بشناسیم. اردشیر با سفیر پاکستان هم صحبت کرده بود. همچنان با تلفن با بوتو، و بوتو گفته بود خوب است به امریکا و انگلیس بگوئیم که بعد از ما بشناسند. فرمود ما که تصمیم اتخاذ کردیم امروز بشناسیم. به اردشیر جواب بده برای اینکه بهانه ای بعد‌هابرای رژیم جدید بدست نداده باشیم، تصمیم گرفتیم آنها را بشناسیم.)

به این ترتیب ایران با دل ناخواسته رژیم داود خان را برسمیت شناخت. زیرا شاه برکنار شده و نیز در اعضای خانوادۀ او هیچکس ارادۀ مخالفت با داود را نداشت در حالی که شاه ایران می‌دانست کودتای داود و سقوط یک رژیم سلطنتی در همسایگی ایران چقدر برای سلطۀ او زیانبار است.

یکشنبه ٣١/٤/٥٢:

(بعد در خصوص افغانستان صحبت شد. عرض کردم گو اینکه پادشاه هیچ عکس العملی نکرد ولی ما هم خیلی مفتی آنها را شناختیم. ما امکان همه جور اقدامات داشتیم و داریم. فرمودند آخر اقدام یکطرفی ما کافی نبود. عرض کردم برای امتیاز گرفتن که خوب بود. من خودم می‌توانستم تا هرات درد سرش را فراهم کنم. فرمودند می‌دانم ولی از این عمل داود را جریحه دار می‌کردیم. عرض کردم هنگام این بدبختی و اول کار ناچار بود امتیازات فراوانی به شاهنشاه بدهد. دیگر چیزی نفرمودند. مثل اینکه از کمک امریکا و انگلیس در برابر شوروی خاطر جمعی ندارند...)

ویراستار کتاب این گزافه گوئی علم را باور کرده و می‌نویسد:

(خانوادۀ علم از زمانهای گذشته با سران منطقۀ هرات (خراسان خاوری تاریخی) روابط نزدیک دوستی و خانوادگی داشتند ودارای املاکی در آنسوی مرز بودند. همسر امیر اسماعیل خان (شوکت الملک اول) برادر بزرگتر محمد ابراهیم (پدر علم) دختر سلطان احمد خان بلوچ شاه هرات بود.)

هرچند این مطلب از تز دکترای پیروز مجتهد زاده در دانشگاه لندن نقل شده ولی در زمانی که به آن اشاره شده نه از سلطان احمد خان بلوچ نامی‌است و نه در آن زمان در هرات نظام پادشاهی مستقلی وجود داشته است.

دوشنبه ١/٥/٥٢:

وزیر مختار امریکا آمد در خصوص… و افغانستان صحبت کردیم واینکه آیا داود دوام می‌آورد یا نه؟ صحبت کردیم. می‌گفت یکسال پیش داود به سفیر ما گفته بود که اگر وضع شاه به همین طور‌هابماند، قابل دوام نخواهد بود. باید حرکتی بکند. و حالا برادرش نعیم که سابق وزیر خارجۀ افغانستان بود و من خوب می‌شناسم، به سفیر ما یادآوری کرده است که مگر حرف پارسال ما را از یاد برده اید که از حرکت ما اظهار تعجب می‌کنید؟ بعد هم می‌گفت عکس کمیتۀ انقلااب داود برای ما رسیده (است). تمام افسران جوان یا همکاران سابق داود یا پسران آنها هستند...)

شاه ایران سخت آرزومند آن بود که شاه افغانستان حرکتی که نشان از مخالفت او با رژیم جدید باشد از خود نشان دهد ولی چنین نشد. ظاهر شاه تحت فشار نور احمد اعتمادی و زلمی‌محمود غازی و نیز مشکل اقتصادی که به آن مواجه بود، ناچار شد به رژیم جدید بیعت کند.

چهارشنبه ٣١/٥/٥٢:

(...عرض کردم در وهلۀ اول اجازه فرمائید من غرب افغانستان را بشورانم. این کار امکان دارد. در ثانی باید پادشاه را در دست گرفت. فرمود خیلی پفیوز است. هیچ علاقه به اقدامی‌ندارد. هرقدر سفیر ما در رم خواسته است با او تماس بگیرد نشده (است). عرض کردم بدبخت زندانی نوراحمد اعتمادی (در متن نورمحمد آمده است) صدراعظم سابق و سفیر فعلی افغانستان است که مرد دوروئی است، مسلما پادشاه به او اعتماد ندارد. بنابراین قطعی است که جرئت نمی‌کند با سفیر شاهنشاه تماس حاصل کند، باید از راه دیگر رفت. فرمودند چه راهی؟ عرض کردم مثلا اجازه فرمایید دکتر پرویز (پرویز ناتل) (منظور علم داکتر پرویز ناتل خانلری است) راکه مرد نویسنده ای است و طرف توجه افغانها هم می‌باشد و سابق که به افغانستان می‌رفت خیلی مورد توجه پادشاه بود وحتی ناهار و شام با او خورده است، به عنوان اینکه در اروپا بوده و می‌خواهد ادای احترامی‌به شاه بکند، بفرستم. از طرف خودش این اقدام را بکند و برود شاه را ببیندو وقتی نفس او به نفس شاه رسید، یواشکی بگوید من آمده ام از طرف شاهشاه به شما بگویم اگر در عسرت هستید، هرقدر پول بخواهید تقدیم می‌کنم که لااقل شاه در دست ما باشد ومنتی از ما داشته باشد. موقعش که رسید و زمینه که آماده شد، هم خودش تشویق به آمدن می‌شود و هم ممکن است امریکا و انگلیس به او فشار بیاورند، حتی چینی ها. بخصوص که در ماههای آخر در قبال خواستۀ شوروی‌هاخیلی مقاومت بخرج می‌داد، چنانچه هنگام آمدن پودگورنی به کابل در گرویدن به بلوک شرق خیلی مقاومت کرد. فرمودند نظر خوبی است، فوری اقدام کنید.

در خصوص داود خان، صدراعظم و رئیس جمهور افغانستان مدتی بحث کردیم که آیا چه وضعی بخود خواهد گرفت. آیا آلتی در دست نظامی‌های متمایل به شوروی می‌شود یا تکانی می‌خورد و لااقل عشایر و علماء را در قبال آنها حفظ می‌کند و تعادلی نگهدارد؟ فرمودند هیچ معلوم نیست. عرض کردم مرد پخته ای است. فکر نمی‌کنم به آسانی‌هاآلت بشود. فرمودند تا چه امکاناتی داشته باشد ولی سابقا که علماء از او نفرت داشتند.)

بالاخره شاه از سلطنت استعفا داد و به رژیم جمهوری بیعت کرد و برای ایران نیز دلیلی برای تعلل در شناخت رژیم داود خان باقی نماند. شاه چنانچه بعدا خواهد آمد به مشکلات زیادی مواجه بود و کسانی هم از وضع روانی او استفاده کردند و او را به بیعت تشویق کردند.

استعفای شاه افغانستان

٢١ اسد ١٣٥٢

روم

بسم الله الرحمن الرحیم

برادرم جلالتمآب رئیس جمهور!

از موقعیکه خبر جریانات اخیر را شنیدم تا ایندم فکرم متوجه وطن من بود وبرای آیندۀ آن نگران بودم.

مگرهمینکه دریافتم مردم افغانستان بغرض ادارۀ آیندۀ امور ملی خود از رژیم جمهوریت با اکثریت کامل استقبال نموده اند، به احترام ارادۀ مردم وطنم خودم را از سلطنت افغانستان مستعفی می‌شمارم وبه این وسیله از تصمیم خود به شما ابلاغ می‌کنم.
در حالیکه آرزوی من سعادت و اعتلای وطن عزیز من است خود را بحیث یک فرد افغان زیر سایۀ بیرق افغانستان قرار می‌دهم.

دعای من اینست که خداوند بزرگ و توانا همواره مددگار وطن و هموطنان من باشد.

محمد ظاهر

شنبه ٣/٦/٥٢:

(ساعت ٥:٣٠ شاهنشاه از نوشهر به اتفاق علیاحضرت شهبانو تشریف آوردند. اولین مطلبی که به من فرمودند این بود که دیدی پادشاه افغانستان چه کرد؟ امروز اعلامیه داده و به نفع داود استعفا وبه داود بیعت کرده است.

عرض کردم بلی قربان، از وقتی شنیدم تا حالا سرم درد می‌کند ولی قدری تقصیر با ماست. او را رها کردیم یک بدبخت با عایلۀ سنگین در اروپا. از گرسنگی که نمی‌تواند بمیرد. بیعت کرد که پول به او برسانند. امان الله پادشاه اسبق افغانستان هم تا چند سالی که با محمد نادر شاه پدر ظاهر شاه بیعت نکرد، به او پولی نمی‌دادند.

شکم گرسنه ایمان ندارد. ولی به هرحال او با داود بیعت کرده است. اگر جوانها داود را بیاندازند هنوز ممکن است از وجود او استفاده کرد ومن عقیده دارم که ما کار خود مان را بکنیم.

چیزی نفرمودند در این ضمن وزیر خارجه جلو آمد و عرض کرد که نعیم برادر داود خواسته است به ایران بیاید، در مورد بلوچستان و پختونستان عرایضی به شاهنشاه بکند. فرمودند گه خورده است. مگر من پاکستانم؟ خیلی جواب سخت بدهید که این افکار را از سر خارج کند...)

تلاش برای رهائی سردار عبدالولی

سه شنبه ١٣/٦/٥٢:

صبح شرفیاب شدم. روزنامۀ لوموند شرحی نوشته بود که هر لحظه (اگر وضع سخت بحرانی شود) ممکن است هرات و غرب افغانستان به ایران ملحق شود… فرمودند ببینیم چه می‌شود. عرض کردم سیاست صبر و حوصله خوب است ولی ممکن است خیلی ضرر بکنیم. فرمودند آخر از بازی بزرگ‌هاخبر درستی نداریم...

باز هم راجع به پادشاه افغانستان عرض کردم. فرمودند این آدم هرگز طرفی نخواهیم بست. بعد با قدری تامل فرمودند نمی‌توانی نقشه بکشی عبدالولی را از کابل فرار بدهیم؟ عرض کردم در خود کابل پهلوی قصر داود زندانی است. به آن آسانی که هیتلر موسولینی را از سر کوه فرار داد نمی‌شود عمل کرد. ولی اجازه بفرمایید فکر بکنم با یک عده از خود گذشته که همه خطر مرگ رابپذیرند و یا با پول و رشوه به نگهبانان. فرمودند ارزش دارد مطالعه شود.

چهارشنبه ٢٨/٦/٥٢:

(با سفیر انگلیس) مدتی راجع به افغانستان صحبت کردیم که جالب بود. می‌گفت که اولا علت العلل این کودتا، تا آنجا که ما می‌دانیم، بی حالی پادشاه بود. یک نقشه هم عبدالولی و شفیق نخست وزیر وقت برای کودتا گویا داشته اند ولی نمی‌دانسته اند چه کنند... می‌گفت روسها قطعا از کودتای داود مطلع بوده اند ولی دست نداشته اند. ولی معلوم نیست داود صددرصد روسی باشد… نعیم وزیر خارجه و برادر داود در شوروی است و بزودی برمی‌گردد. بعد سفیر ما را میبیند (منظور سفیر انگلیس در کابل است) آن وقت می‌توانیم اطلاعات بیشتری بدهیم. می‌گفت دفعۀ قبل که نعیم با سفیر ما صحبت کرده، گفته ممکن است برای پختونستان راه میانه یی جست. به این معنی که پختونستان در کالبد پاکستان استقلال داخلی پیدا کند. می‌گفت پیام شاهنشاه راجع به اینکه افغانها بلوچستان را جزئی از پختونستان می‌دانند وایران نمی‌تواند این مزخرفات را تحمل کند، به وزارت خارجه رسید.

ما گمان نمی‌کنیم افغانها زیاد دنبال چنین مزخرفاتی را بگیرند به خصوص که از جانب روسها هم فکر نمی‌کنم زیاد تشویق بشوند. چون فعلا روسها با درگیری با چین و تنش زدائی (دیتانت) اروپا، با آنکه هرگز از آمال شان صرفنظر نمی‌کنند ولی نخواهند خواست در آنجا درگیری تازه پیدا کنند وحتی خیال نمی‌کنم جلوی تندروی های داود را، اگر دولت ایران از روسها بخواهند، بگیرند. (خیلی باعث تعجب من شد) می‌گفت که حرکت ارتش افغانستان به طرف مرز پاکستان وایران به منظور جلوگیری از یک کودتای داخلی است که نزدیک کابل نباشند...)

وقتی علم جریان ملاقات خویش با سفیر انگلستان را به اطلاع شاه رسانید او گفت:

اگر پشتونستان از پاکستان جدا شود، مال افغانستان هم مجزا می‌شود! ولی شاید تجزیۀ افغانستان راه حلی باشد که تمام بدست شوروی نیافتد. چنانچه زمان جنگ جناب بوین همین نقشه را برای ایران داشت و می‌خواست از آذربایجان و کردستان شروع کند. اشارۀ شاه به مذاکرات وزرای خارجۀ امریکا، شوروی و انگلستان پس از جنگ جهانی دوم است که نزدیک بود آذربایجان ایران به روسها تعلق بگیرد.

دررابطه به مسئلۀ پشتونستان به این علت که افغانستان در این ترکیب، اقوام بلوچ پاکستان را نیز شامل می‌دانست، شاه به این کار موافق نبود اما به این باور بود که افغانستان دراین رابطه جدی نیست زیرا پشتون های پاکستان خواهان خودمختاری اند و تحقق این خودمختاری می‌تواند پشتون های خود افغانستان را نیز به یکجا شدن با پشتونستان مستقل تشویق نموده و در نتیجه به تجزیۀ افغانستان منجر گردد اما در رابطه با بلوچ ها، ایران به این علت که خود دارای اقلیت بلوچ است، از اینکه افغانستان بلوچها را نیز در ترکیب پشتونستان شامل سازد نه تنها مخالف بلکه سخت حساس بود.

نامۀ سفیر ایران در ایتالیا در بارۀ شاه افغانستان

دوشنبه ٢٣/٧/٥٢

(نامۀ دیگری از (علینقی) انصاری (سفیر ایران در ایتالیا) راجع به پادشاه افغانستان رسیده بود… فرمودند بهر حال بیست هزار دلار بفرستد که به ایشان برساند تا جواب ایشان از افغانستان برسد وضمنا بگو که از این جریان جز من و تو و انصاری کسی آگاه نیست… بعد مرخص شدم و کار پادشاه افغانستان را راه انداختم.)

مدتی پس از کودتا، سفیر ایران در ایتالیا شبی بصورت مخفیانه به دیدار محمد ظاهر شاه رفت و این گزارش حاصل دیدار است. متن دست نویس که در کتاب آمده در بعضی قسمت‌هاخوانا نیست که بصورت چند نقطه نشان داده شده است.

سفارت شاهنشاهی ایران

رم

١٤ اکتوبر

سرور معظم

سعی کردم کلیه مطالبی را که اعلیحضرت محمد ظاهرشاه اظهار فرمودند بخاطر سپرده ... بروی کاغذ آورم. امیدوارم اگر جملات نارسا بود، عفو فرمائید که تقریبا عین کلمات خودشان است. بطور عمومی‌خیلی پریشان اند و زندگانی بدی دارند. معلوم است که در امیدی جز توجه ذات اقدس ملوکانه ندارند و خداوند شاهنشاه ما را حفظ فرماید که قبلۀ حاجات همه هستند...

جناب آقای علم وزیر دربار شاهنشاهی

پس از عرض احترام به استحضار می‌رساند همانطوری که عرض شد ساعت ٨ شب ١٣ اکتوبر به اینجانب وقت ملاقات دادند.(محل زندگی شان) یک ساعت با رم فاصله دارد و در محل دور افتاده ایست. فرزند کوچک شان با چراغ قوه اینجانب را تا ساختمان راهنمائی نمود.

اعلیحضرت پادشاه افغانستان با والاحضرت بلقیس وسط سالن کوچک و محقری ایستاده بودند و به من درود گفتند (و گفتند) بسیار شایق بودم شما را ملاقات و جویای حال برادرم شاهنشاه بشوم. خبر های رادیو دیشب ما را پریشان نمود. دخترم بلقیس که در سنت موریتس (محل تعطیلات زمستانی شاه ایران در سویس) شرفیاب بوده و بسیار محبت دیده دیشب را تا صبح خواب به چشمش نیامد.

بسیار صحبت کردند و اینجانب (را) در کنار خود شان جای دادند و گفتند می‌خواهم تمام ماجرائی را که در این مدت بر ما رفته است برای شما بگویم. داستان وقایعی که اتفاق افتاده بسیار طولانی است و وقت شما کم. در این روز های سخت و دشوار تمام دلخوشی ما توجه و لطف بی حد برادر عزیز و مهربان ما شاهنشاه بوده و هست. در روز های اولی نتوانستم شما را ببینم چون خیلی پریشان بودم و تکلیف نامعلوم بود ولی خوشحال شدم که اعلیحضرت شاهنشاه به یاد ما هستند…

چهل سال برای حفظ استقلال افغانستان تلاش کردم. نمی‌دانستم دشمن در کمین ماست.در یکسال ونیم اخیر اوضاع کشور من بکلی تغییر کرد. برنامه‌هابه انجام می‌رسید و کشور سروسامان می‌یافت. از وقتی آقای شفیق صدراعظم شد فکر جوان داشت. زحمت می‌کشید. صحبت های زیاد با هم داشتیم. کمک های بیدریغ شاهنشاه و اندرز هائی که به ما دادند به حل مشکلات ما مفید افتاد. به لطف خداوند توانستیم مشکل بزرگ هیرمند را با وجود مخالفت های بسیار داخلی و خارجی حل کنیم. موقعیت خطیر بود. با زحمت بسیار از مجلس گذراندیم. به اوضاع داخلی سروصورت دادیم. برنامه های مهم طرح شد. مشکلات یکی بعد دیگری بوسیلۀ صدراعظم ما و به کمک خود ما حل می‌شد.

داود مرد متعصب… است. در وطن پرستی او شک ندارم ولی نسبت به کمیته ای که در کنار اوست و برنامه ریزی می‌کند و دستور (می‌دهد) خوشبین نیستم.افراد کمیته اشخاص مظنون هستند. داود سالها از سیاست دور بود و به اوضاع بین المللی وارد نیست. به مسئلۀ پشتونستان و هیرمند با تعصب نگاه می‌کرد و نزدیکی مارا با کشور برادر به دیدۀ تعصب می‌نگریست. اختلاف نظر‌هااز همینجا شروع شد. چندین بار او را پذیرفتیم، خلق مارا تنگ کرد.

کاری را انجام داد و راهی را رفت که ما انتظار نداشتیم و در عالم خویش تصورش را نمی‌کردیم. عمل او و رفتارش از تصور ما دور بود.

در برابر سوال اینجانب… گفتند خیر، ما بکلی مراقب اوضاع بودیم. از نظرات داود و تحریکاتی که میکرد بخصوص در مورد هیرمند آگاه بودیم ولی نه تا این حد آنهم بدست داود. صورت تمام کسانی را که در جبهه های مخالف و انقلابی بودند بما دادند. آنها را می‌شناختیم و منتظر فرصت بودیم که دستور جمع آوری و توقیف دستجمعی صادر نمائیم. مدارک و پرونده‌هامکمل و آماده بود. به مجرد مراجعت به وطن دستور اقدام می‌دادیم.

هرگز گمان نمی‌کردم داود تا به این حد جلو برود و رعایت احترام مقام سلطنت و خویشی را ننماید. به ما که چهل سال به افغانستان خدمت کردیم و به فامیل ما که فامیل خودش بود بسیار ستم کرد که عیال و اولاد های ما بطور معجزه آسا نجات یافتند. اطاقهای خوابی را که اینها استراحت کرده و در خواب بودند با گلوله های توپ ویران ساختند. نمیدانم چطور اینها خلاص شدند. از سر تا پای همه را بازرسی کردند و آنوقت رخصت دادند.

در این موقع خیلی متاثر شده دستمال درآورده گریه کردند.

والاحضرت (مقصود شاهدخت بلقیس است) که در تمام مذاکرات حضور داشت صحبت را تغییر داده از خاطرات مسافرت سن موریتس و عنایات خاص اعلیحضرت شاهنشاه و علیاحضرت شهبانو تشکر و سپاسگذاری نمودند.

بعدا اعلیحضرت محمد ظاهرشاه سر بلند کرده گفتند اعلیحضرت برادرم و علیاحضرت شهبانو خیلی با بچه‌هامحبت کرده اند. هرگز این محبت‌هافراموش شدنی نیست. مکرر سن موریتس و خوشی هائی را که به آنها گذشته برای ما تعریف می‌کنند وما را سرگرم می‌سازند.

من برای شاهنشاه برادر عزیزم همیشه دعای خیر می‌فرستم و به ایشان احترام عمیق دارم و شاهد ماجرا های گرفتاری‌هاو مبارزات و فتوحات ایشان بوده ام ومی‌گویم که در ده سال اخیر در سایۀ درایت شاهنشاه چه ثباتی در ناحیه بوجود آمده است و ایران.. به ترقیات بزرگ نایل آمده و کشور مهم منطقه شده است. ما هم می‌خواستیم دنباله روی کنیم. همین برنامه‌هارا تعقیب نمائیم. افسوس می‌خورم که داود و اطرافیانش مانع شدند. خداوند عاقبت کشور عزیز ما و ملت نجیب افغان را بخیر بدارد. من در آخر عمر خود جز خیر و صلاح ملت خود ارزوئی نداشتم.

مدتی آهسته گوئی با خود حرف می‌زنند ادامه دادند… اردو ها(؟) و شیعه های افغانی سخت طرفدار ما بودند ولی مقاومت فایده نداشت اردو در دست آنها بود. با وسایل مدرن سربازان گارد مرا گلوله باران کردند افسران وفادار من همه در زندان هستند. داماد من هنوز در زندان است اخیرا او را از زندان دستجمعی به زندان انفرادی انداخته اند. والاحضرت بلقیس اضافه کردند گویا… هیچ از او خبر نداریم و شدیدا به گریه افتادند… مطالب بسیار دیگر گفته شد که بسیار تاثر انگیز است فقط برای اختصار به رووس مطالب می‌پردازم.

بعد شاه ادامه دادند وضع ما نامعلوم است در این موقع والاحضرت بلقیس از اطاق خارج شدند.پادشاه گفتند ... هنوز داود و كمیته برای ما تكلیفی روشن نكرده است دراین خانۀ محقر كه بیشتر از پنج اطاق ندارد ما ٢٢ نفر هستیم كه زندگانی می‌كنیم ٥ پسر دو دختر و نوه های ما بدون مستخدم. در طول چهل سال ما زندگی لوكس نكردیم ولی باین حقارت و ذلت نیز عادت نداریم. خیلی متاثر شدند… بنفع ملت خود استعفا دادیم تا از خونریزی جلوگیری شود. اعلامیه ای را كه لابد دیدید صادر كردیم. بخاطر بقای كشور ما از همه چیز صرفنظر نمودیم همه چیز مارا گرفتند حتی به مقبرۀ پدرم دستبرد زده اند. اطمینان دارم كه برادرم شاهنشاه از وضع ما متاثراند. آمدن شما هم امشب در اینجا همین را می‌رساند ولی مطمئن باشید هیچكس از این ملاقات‌هامطلع نخواهد شد.

اعلیحضرت شاهنشاه به ما و فامیل ما خیلی عنایت دارند. گاهگاه از حال ما می‌پرسند باید برادرم را از حال ما مستحضر سازید و حتما به عرض شان برسانید كه من نمیخواهم وجودم تیره گی بین دو كشور را بوجود آورد. خاطر بادرایت شاهنشاه باید كاملا آسوده باشد. مشكلات شاهنشاه زیاد است. پختونستان و بلوچستان و ادعا های مبالغه آمیز و تعصبات داود و تحریكات كمیته مشكلات برادر ما را زیاد كرده ولی ما اطمینان داریم كه شاهنشاه به همه مشكلات فایق می‌آیند. پس از تحسین و تكریم بسیار از تدابیر شاهنشاه و سیاست خارجی و ... ایران گفتند داود داماد خود را سفیر كبیر ایران كرده او بزودی می‌رود ما نامه ای بوسیلۀ او برای داود ارسال كرده ایم. خرج ما بسیار سنگین است. ما فقط می‌توانیم تا دو ماه دیگر مصارف خود ...

معلوم نیست داود تاكی بیرحمی‌می‌كند. میدانم كه برادرم شاهنشاه ایران بفكر ما هستند ولی اگر به تنهائی بخواهند معیشت ما را بدهند سنگین است. انتظار ما اینست كه سه كشور دوست ایران, عربستان سعودی و كویت باهم برای مخارج ما همكاری نمایند تا ملت افغان تكلیف پادشاه خود را معلوم نماید ما چهل سال به ملت افغان خدمت كردیم… خیلی منقلب بودند و مطالب زیادی آهسته گفتند كه شنیده نشد. خداوند فامیل ما را نجات داد باز هم ما شكر به خداوند می‌گزاریم. از خبر دیشب رادیو در مورد توطئه به جان خاندان بزرگ سلطنت خیلی متاسف شدیم نگرانی ما شدید است از قول ما به شاهنشاه عرض نمایید دنیای بسیار بدی است بسیار باید مراقبت نمود به هركس نمیتوان اطمینان كرد داود هر روز بدون رخصت به اندرون می‌آمد با ما و ملكه در خلوت بصحبت می‌نشست با بچه‌هابازی و شوخی می‌كرد. باسرار زندگانی ما وقوف داشت میدانست من دیناری در خارج ندارم به اینصورت ما را گذاشته خانۀ ما را با توپ خراب كرده داماد مرا در زندان شكنجه می‌دهد. همین دیروز شنیدم (میوندوال) كه سه سال قبل نخست وزیر ما بود و خیلی خدمت كرد در زندان از شرف خود با كراوات خودكشی نمود. من بخاطر ملت نجیب و بیگناه خود استعفا دادم خدا آنها را حفظ كند. امیدوارم تا دیر نشده داود همه چیز را برباد ندهد و با كشور دوست و برادرش كه حافظ سلامت و آسایش ناحیه است دشمنی نكند. داود وطن پرست است ولی بی اراده تحت تاثیر عناصر دیگر است. راه غلط می‌رود و فكر می‌كند به نفع مملكت است. شفیق نخست وزیر مارا در زندان برای چه نگهداشته؟ شفیق به ما خدمت كرد و دوست ایران بود. خیلی دیگر حرف دارم كه میدانم وقت شما تنگ است.

بعرض برادر تاجدار ما شاهنشاه برسانید احترام و محبت شان در قلب ما است. متشكرم كه در روز های سخت بیاد ما بودید متاسفانه در آن روز‌هانتوانستم شما را ببینم توجه شاهنشاه هرگز هرگز از خاطر ما و فامیل مان فراموش نمی‌شود. خداوند فامیل سلطنت پهلوی را از گزند محفوظ بدارد و ملت ایران و افغان را كه هردو برادر اند و از یك خون و نژاد اند پایدار و آسوده بدارد.

پس از یك ساعت و چهل و پنج دقیقه اجازۀ مرخصی خواستم دستور فرمودند قهوه بنوشید. نوۀ شاه كه دختر والاحضرت بلقیس باشد سینی قهوه را آورد. عرض كردم پادشاه ننوشند كه بی خوابی می‌آورد فرمودند ما هیچ شب تا به صبح نمی‌خوابیم.

بسیار به اینجانب اظهار مرحمت نمودند و نمرۀ تیلفون خود شان را مرحمت كرده گفتند صبح یا شب‌هامی‌توانم تلفون كنم از حال برادرم همیشه به ما خبر بدهید و از حال ما هم به عرض اعلیحضرت شاهنشاه برسانید.

مراتب احترام ... ما و خانواده را بعرض مباركشان و خدمت علیاحضرت شهبانو برسانید شاهنشاه ایران شاهنشاه ناحیه هستند. حفظ ناحیه به تدبیر ایشان است. ما زیاد مطالعه داریم ایران هیچوقت شاهنشاهی به بزرگی و دانش و تدبیر برادرمان شاهنشاه آریامهر نداشته است خوشحالیم كه می‌شنویم و میفهمیم ملت ایران این را فهمیده و با اعتقاد و علاقۀ قلبی رهبر خود را می‌پرستد...

فرزندم باز هم شما را تا دم درب راهنمائی خواهد نمود باز هم بسیار محبت نموده اینجانب را مرخص نمودند.

والاحضرت بلقیس و والاحضرت ... كه تازه رسیدند مدتی در باغ كه تاریك بود ایستاده با اینجانب صحبت كردند و برای صحت و سلامت پادشاه پدر شان نگران بودند و از آیندۀ خود و فرزندان و معیشت شان..

با عرض احترام علینقی سعید انصاری

شاه سابق از توان اقتصادی ایران بی خبر بود

در این گزارش كه سفیر سعی نموده با دقت انتقال دهد آنچه كه بسیار عجیب می‌نماید اینست كه پادشاه مخلوع افغانستان در مورد قدرت اقتصادی ایران بحدی بی اطلاع بوده كه پرداخت مصارف خود و خانواده اش را كه ماهانه ده هزار دلار بود از توان ایران بیرون می‌دانسته و تقاضا داشته تا سه كشور- ایران، عربستان سعودی و كویت- بصورت مشترك در پرداخت این مبلغ سهم گیرند!

آیا شاه افغانستان نمی‌دانست كه درآمد ایران در آن سال از مرز بیست ملیارد دالر گذشته است؟ شاهی كه بصورت مطلق العنان بر سرچنین گنجی نشسته بود مصارف هر پادشاه مخلوع در هرگوشه از جهان را می‌پرداخت. سیمون پادشاه مخلوع بلغاریا، پادشاه مخلوع یونان كه علم در خاطرات خود از وی بعنوان مفتخوار ترین مرد جهان نام می‌برد، پادشاه سابق البانیا و دولتمردان بر اریكۀ قدرت اما كم درآمدی چون ملك حسین و ذولفقار علی بوتو و بسیاری دیگر همه از این خوان نعمت سهمی‌داشتند.

مسئلۀ دیگری كه عجیب می‌نماید اینست كه شاه سابق(احتمالا در اثر تبلیغات كسانی چون اعتمادی یا زلمی‌محمود غازی) باور كرده بود كه میوندوال خودكشی كرده است. درحالیكه صاحبنظران به این باور اند كه میوندوال زیر شكنجه جانسپرد و بعد برای پوشاندن این جنایت جسد اورا بوسیلۀ نكتائی و كمربند حلق آویز كردند تا وانمود سازند كه او خودكشی كرده است. بعضی‌هاحتی از یك افسر پولیس بنام (عبدالصمد ازهر) بعنوان قاتل میوندوال نیز نام برده اند.

شاه ایران تمام مصارف را بعهده می‌گیرد

شاهنشاه به تاریخ یكشنبه ١٥/٧/٥٢ این نامه را بدقت مطالعه نمود. علم می‌نویسد:… فرمودند: فوری سفیر عربستان و كویت را بخواه و با آنها مطلب را در میان بگذار. عرض كردم جسارت می‌كنم، ولی ارزش ندارد. ماهی ده هزار دلار را خود شاهنشاه مرحمت فرمایند؟ قدری تامل فرمودند. فرمودند: شاید خودش راضی نباشد كه از ما تنها بگیرد. عرض كردم ما كه محرمانه می‌دهیم. شاید اگر بخواهد منزلی یا قصری بخرد احتیاج به كمك عربستان سعودی و كویت باشد. تازه من عرض می‌كنم اعلیحضرت همایونی آنرا هم مرحمت فرمایید. فرمودند پس بنویس كه ما این ده هزار دلار را برای مخارج ماهیانۀ شما ... می‌دهیم، اگر بیشتر لازم است و می‌خواهید منزلی بخرید( اگر در این موقع مصلحت در خرید منزل برای شما باشد) آنوقت شاید كمك كویت و عربستان لازم بشود. آیا می‌خواهید ما با آنها تماس بگیریم یا خود شما تماس خواهید گرفت؟…

برخورد مرزی

پنجشنبه ٣/٨/٥٢

(… رئیس ستاد وارد شد و گزارش به شاهنشاه عرض كرد. شاهنشاه بدقت خواندند. فرمودند: فوری به علم بده بخواند. حاضرین تعجب كردند. من كه خواندم دیدم كه خبر زد و خورد بین ژاندارمری ما و افغانها می‌باشد كه یك افسر افغانی و دو سرباز در نزدیكی دوست محمد كشته شده اند. قضیه چنانكه من سابقه داشتم از این قرار بود كه در كنار پریان چند میلۀ سرحدی خراب شده و افغانها می‌خواهند به این طرف رود خانه بیایندو زمین هائی را تصرف كنندكه البته شدیدا جواب آنها داده می‌شود با آنكه مكرر به آنها گفته اند باید از طریق گفتگو باشد، قبول نكرده و باز هم این طرف آمده است، او را زده اند. بعد معلوم شد فوری افغانها عكس العمل شدید نشان داده قوای نظامی‌آورده و فوری افغانهای مرز را مسلح ساخته اند. به من فرمودند: فوری شما هم آن جا اسلحه توزیع كنید. عرض كردم هر اقدامی‌لازم باشد می‌كنم...)

در توضیح باید گفت خط مرزی درین ساحه كه بوسیله كلنل مكماهون درسال ١٩٠٥ تثبیت گردیده دارای ٩٥ پلر (علامت سرحدی) میباشد. درسال ١٩٠٥ ببعد در ساحۀ نیمروز درجهت ترمیم پلرهای مذكور اقدام مهمی‌صورت نگرفت.

در اثر تعییر مسیر رود هیرمند بطرف خاك افغانستان، پلر های سرحدی ٥١ الی ٥٦ كه در این ناحیه حدود ایران و افغانستان را معین می‌كرد از بین رفته و بخشی از زمین های مزروعی مرز نشینان افغان بطرف ایران رفت. مشخص نبودن خط سرحدی در این منطقه چندین بار موجب درگیری های سرحدی گردیده است. در یك گزارش وزارت داخلۀ افغانستان به نقل از گزارشات مسئولین سرحدی خویش خبرداد كه مقامات ایرانی یك تبعه افغانی بنام عبدالعزیز راكه زمین های وی بین پلرهای ٥٤ و ٥٥ قرار دارد نسبت نبودن علایم سرحدی از كشت وزرع ممانعت میكنند وخود را شریك زمین های وی میدانند. درهمین حال بعلت تغییر مسیر رود هلمند در سرحد باایران، بخشی از زمین های اتباع افغانی درآنسوی دریا مانده ومورد استفادۀ تجاوزی ایرانی‌هامی‌باشد. درنامۀ دیگری از حریق یك جنگل متعلق به اتباع افغانی از طرف چوپانهای ایرانی بعلت نبودن پلرهای شماره ٥١ تا ٥٦ خبر داده شد.

موضوعی كه علم در یادداشت خویش به آن پرداخته، مربوط به مشكل سرحدی همین ناحیه بوده كه تا كنون نیز رفع نگردیده است.

هرچند وقوع برخورد های مرزی در این منطقه چندان تازگی نداشت و زیاد جدی تلقی نمی‌شد (معمولا با مذاكره و تفاهم در مرز میان مرز بانان دو كشور فیصله می‌یافت) اما در آن مقطع خاص زمانی ایران آنرا بسیار جدی تلقی كرد و اقداماتی را روی دست گرفت.

آمادگی‌هابرای ایجاد ناآرامی‌در هرات:

جمعه ٤/٨/٥٢

سحر از خواب برخاستم. فوری به شهر رفته رییس ستاد، رییس ژاندارمری و تیمسار نصیری رییس ساواك را خواستم. تصمیمات در مورد آمادگی یك گردان برای احتیاط در مشهد و همچنان مسلح ساختن تمام عشایر مرز گرفتیم. شاهنشاه ساعت ٨:٣٠ برای سلام تشریف آوردند. جریان را عرض كردم تصویب فرمودند.

شنبه ٥/٨/٥٢

نقشه های مربوط به آمادگی برای اغتشاش راه انداختن در افغانستان به عرض رساندم كه از طریق هرات شروع كنیم. عرض كردم اجازه فرمایید ارتشبد نصیری رییس ساواك را برای شناختن مردمی‌كه باید پول بدهیم به مشهد و به مرز بفرستیم. فرمودند: فوری انجام دهید.

تقدیم اعتماد نامۀ سفیر افغانستان

شنبه ٣/٩/٥٢

… امروز شرفیابی سه سفیر بود از مغولستان، بلغارستان و افغانستان، كه البته مهم از لحاظ ما افغانستان است. سفیر افغانستان محمد غازی داماد داود می‌باشد(علم نام سفیر را درست نمی‌دانست. نام درست او زلمی‌محمود غازی بود). نطق او كوتاه بود ولی نه زیاد خشك بود و نه زیاد تملق آمیز… محمد غازی از دیپلومات های زرنگ افغانستان است و همین شخص بود كه به كمك نور محمد(نوراحمد) اعتمادی صدراعظم اسبق ... و سفیر فعلی آنها در رم، از پادشاه استعفا (نامه گرفت)… و او را زیر پرچم جمهوری كشانید. همان وقت كه ما نجنبیدیم! محمد غازی با دختر داود رابطۀ شكر آبی دارد (روابط شان زیاد خوب نیست) ولی بهر صورت داماد اوست. خیلی تمیز و مرتب در پیشگاه شاهانه عمل كرد.

پول باید مخفیانه پرداخت شود

یكشنبه ٤/٩/٥٢

(صبح شرفیاب شدم. كار های جاری را عرض كردم منجمله پولی كه باید برای پادشاه افغانستان برسانیم(ماهیانه ده هزار دلار) از بودجۀ سری دولت باید بگیریم. فرمودند بلی! ولی دولت نباید بداند. اصولا هیچكس غیر از تو و انصاری سفیر ما در رم نباید بداند).

رازی كه بعد از پیروزی انقلاب ایران افشاء گردید

چنین بنظر می‌رسد كه در این مورد به دستور شاه برای پنهان كاری بخوبی عمل شده بود زیرا شاه ایران نمی‌خواست داود احساس كند كه ایران با كمك به خاندان سلطنتی سابق افغانستان، قصد استفاده از آنانرا در آینده بر ضد او دارد. در عین حال شاه ایران كاملا به این باور بود كه رژیم داود دوام چندانی نخواهد داشت و بطور حتم چپگرایان در اردوی افغانستان در آیندۀ نه چندان دور داود را سرنگون خواهند كرد. به این منظور او می‌خواست خانوادۀ سلطنتی افغانستان را تحت حمایت خود داشته باشد و در صورت لزوم از وجود آنان استفاده كند.

راز كمك شاه ایران به شاه سابق افغانستان برای اولین بار پس از سرنگونی رژیم شاه در ایران افشاء گردید. اسنادی كه از وزارت دربار ایران پس از پیروزی انقلاب بدست آمد نشان می‌داد كه شاه ایران دوبار و هربار مبلغ ده هزار دالر به شاه افغانستان كمك كرده است. اما چنانچه بعدا خواهیم دید میزان این كمك‌هابسیار بیشتر بود.

سفیر جدید پرحرف بود!

سه شنبه ١٣/٩/٥٢

(… سفیر جدید افغانستان دیدنم آمد. سابقا نوشته ام داماد داود است. مرد تحصیلكرده ای ست، در هاروارد وكلمبیا درس خوانده (است) انگیسی و فرانسه را خوب می‌داند، فارسی را هم شیرین صحبت می‌كند. من قبلا خیلی فكر كرده بودم كه كار را از كجا شروع كنم كه بتوانم از او حرف در بیاورم. خوشبختانه دیدم خودش پرحرف است و هیچ احتیاجی به سعی من در حرف در آوردن نبود. برای من حكایت كرد كه اخیراً برای پادشاه افغانستان پول برده است. (باید درست باشد، چون پادشاه به سفیر گفته بود كه وضع تحصیلی فرزند كوچكم رو به راه شد، وقتی كه سفیر شاهنشاه پول مرحمتی اخیر را برای او برده بود). بعد هم حكایت كرد كه به چه صورت استعفا نامۀ مفتضح را از شاه گرفت كه شاه می‌گوید من زیر پرچم جمهوری می‌روم. بعد هم گفت ممكن است تا شش ماه دیگر وضع داود محكمتر بشود و آن وقت قدری بطرف راست برود. از افسران جوان دل پری داشت كه نادان و جاهل و ناشناخته هستند. معلوم شد از عبدالولی خان ... دل خوشی ندارد، چون او را مسخره می‌كرد.(یعنی سفیر از او با لحن مسخره سخن می‌گفت) و از جمله اینكه كسی با این قدرت وقتی در تابستان با پادشاه در لندن بود، از كابل به او تلگراف شد كه وضع خطرناك است، اعتنا نكرد و به پادشاه گفت خبری نیست! بعد هم كه كودتا شد و او گرفتار شد از كشوی میز او اسامی‌كودتاچیان درآمد و این آقای مقتدر آنها را نگرفته بود!(یعنی سردار عبدالولی در وظیفه اهمال روا داشته بود) بعد هم علت اینكه از اول بین داود و پادشاه بهم خورد این بود كه در قانون اساسی، عدم مداخلۀ بستگان و عمو زاده گان شاه را در امور سیاسی گنجاندند و داوود خیال كرد كه این اصل برعلیه اوست. از همان وقت برعلیه پادشاه ناراحت شد. چهارسال قبل یا پنج سال قبل مقداری هم به شفیق و میمندوال(میوندوال) و امثالهم بد گفت. خلاصه اینكه یكساعت و نیم صحبت كرد. من گفتم به هر صورت میل و اراده شاهنشاه این است كه داود را تقویت بفرمایند. چون اگر داود رفت نمیدانم وضع افغانستان چگونه می‌شود؟ پرسیدم كنترول داود روی ارتش چگونه است؟ نتوانست جوابی درست بدهد ولی بهرحال از پیش من راضی رفت. فكر میكنم با این احساس كه من عاشق دلسوختۀ داود هستم!..)

به این ترتیب داود خان موفق شد تا كمیته را قانع سازد كه برای شاه سابق معاشی در نظر گیرند. برای شاه، ملكه و هریك از شهزاده‌هامستمری ماهانه ای تعیین گردید كه تا سقوط داود به آنها پرداخت می‌شد. البته با تعیین معاش برای شاه و خانواده اش از طرف داود، در كمك های شاه ایران هیچ تغییری وارد نیامد.

نگرانی های شاه سابق از آینده

در هفتم حمل سال ١٣٥٣ سفیر ایران در ایتالیا بار دیگر به دیدار شاه سابق افغانستان رفت و گزارش زیر را كه حاصل آن ملاقات است به تهران مخابره نمود:

سفارت شاهنشاهی ایران

رم

بسیار محرمانه است

نهم فروردین ماه ١٣٥٣

مجددا سال جدید را تبریك عرض نموده از خداوند متعال برای وجود محترم سلامتی و توفیق ادامۀ خدمت به شاهنشاه عظیم الشان آرزو دارم و با اجازه مراتب زیر را كه در مذاكرات دو روز قبل صورت گرفت به استحضار جناب عالی می‌رسانم تا در صورت مقتضی از شرفعرض مبارك ملوكانه گذرانیده شود مذاكرات مدت یك و نیم ساعت طول كشید مثل همیشه مدتی از مراحم ذات شاهانه و حق شناسی خود شان و خانواده اظهاراتی نموده آنگاه گفتند اینكه خواهش كردم شما بیائید قدری صحبت نمائیم بیش از همه مشكل سردار عبدالولی است كه خیال ما و بلقیس و خانواده را خیلی مشغول ساختند.

هشت ماه قبل عبدالولی را به زندان انفرادی منتقل نموده اند از آن زمان تا به حال هیچكس او را ندیده و كوچكترین اطلاعی از وی نرسیده است.

دخترم بلقیس نگران و متوحش است كه مبادا به جان او سوء قصدی شده باشد و دیگر در قید حیات نباشد. پسر ژنرال عارف وزیر جنگ سابق كه داماد بلقیس است و چند روز قبل اینجا بود به كابل میرفت بلقیس مكتوبی برای داود نوشته همراه او روانه كرد كه برای زندگانی شوهرم نگران و اندیشناكم اجازه می‌خواهم بیایم در زندان یا هر كجای دیگر با او زندگانی نموده و در سرنوشت او شریك باشم. تا وصول پاسخ همۀ ما نگرانیم. داود از كمیته ترس دارد وبرای او مخالفت با نظر كمیته غیر ممكن است. والاحضرت بلقیس كه حضور داشت سخت متاثر شده و می‌گریست و اظهار می‌داشت كه شوهر مرا از بین برده اند.

به ایشان عرض كردم كه نگرانی به خود را ه ندهند وجود والاحضرت سردار عبدالولی برای مقاصد آنها لازم است به طور قطع این گروگان را حفظ خواهند نمود به همان دلیل كه الساعه اعلیحضرت می‌فرمودید اگر عزیر تان در دست آنها گرفتار نمی‌بود تا این حد حوصله نكرده و ساكت نمی‌ماندید… اعلیحضرت فرمودند بسیار صحیح است منتهی بلقیس و ملكه سخت نگران اند و زندگانی ما را بیشتر سیاه كرده اند بخصوص كه اخلاق سخت عبدالولی را خوب می‌شناسند. ما از برادر مان شاهنشاه كه بالاترین محبت‌هارا در سخت ترین روزگار به مافرموده اند تقاضا داریم در صورت امكان و چنانچه رای مبارك شان تعلق گیرد به سفیر خود در كابل دستور فرمایند به طور محرمانه تحقیقاتی نموده و از حال سردار عبدالولی و لااقل آنكه در قید حیات است و یا خیر اطلاعاتی تحصیل نماید.

شنیده شده كه كمیته و داود بر سر مسائل ما اختلافاتی پیدا كرده اند كه به هیچوجه نمی‌خواهد تكلیف ما معلوم و مقرری تعیین شود چون تكلیف معلوم نیست ما تا به حال به وجوهی كه برادر تاجدار مان عنایت فرموده اند دست نزده ایم و از ذخیرۀ ناچیز خودمان با صرفه جوئی امرار معاش كرده ایم.

چهل هزار دلاری را كه در چند نوبت پرداخته اید در بانك موجود داریم و چون نخواستیم به آن دست بزنیم برای كمك به بچه هایی كه در امریكا و كانادا درس می‌خوانند كمك تحصیلی از برادر تاجدار مان شاهنشاه تقاضا نمودیم و از اینكه حاجت ما را قبول فرمودند سپاسگذاریم. ٩٥٠ دلار ماهیانه برای آنها كافی است و خود ما ترتیب حواله آن را میدهیم.

والاحضرت داود تا سه ماه دیگر دورۀ خلبانی را تمام خواهند كرد و این كمك قطع می‌شود.

نهایت ما برای آینده اینها نگرانیم كه چه خواهد شد و چه باید بكنند. به عرض شان رسانیدم كه بندگان اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر براحتی و آسایش شما و خاندان سلطنت توجه مخصوص دارند و مكرر به اینجانب امر فرموده اند همه گونه در اختیار باشم و در فراهم ساختن وسائل راحتی اعلیحضرت بكوشم و فرموده اند هر مبلغ و هرچه لازم باشد تقدیم حضور نمایم و...و...و… گفتند ما از مراحم برادر مان تا زنده هستیم سپاسگذاریم و هرگز فراموش نمی‌كنیم و از این ماه مجبوریم از آن پول برداشت و مخارج خود را تامین و حتی قروض را پرداخت نمائیم ولی مشكل عمده كه ما را رنج میدهد بی اعتنائی است كه از طرف كشور های دوست مسلمان بخصوص سلطنتی نسبت به ما می‌شود. در اجرای امر برادرمان، شما به عربستان سعودی هم رفتید و وعده هم دادند ولی معلوم است كه نمی‌خواهند به ما بیندیشند. به شما گفتند بیایند و مهمان ما باشند اما مگر میهمانی بدون دعوت می‌شود؟ حال تقاضای ما اینست كه آیا اعلیحضرت برادر مان شاهنشاه ایران صلاح می‌دانند بدون دعوت وارد كشور عربستان سعودی شویم. حضور شان عرض كردم اعلیحضرت همایونی فرمودند قبلا به سفیر شان گفته شود. پاسخ دادند كه ما به سفیر آنها اطمینان نداریم اگر برادرمان صلاح بدانند یكی از والاحضرت‌هارا بفرستیم برود و مذاكره نماید. در مورد كشور مغرب كه مورد نظرشان بود عرض كردم این مطلب هم در تهران از شرفعرض پیشگاه ملوكانه گذشت فرمودند اگر مایل به رفتن به كشور مغرب باشند مذاكره با اعلیحضرت ملك حسن بلامانع است گفتند اگر برادرمان صلاح بدانند ممكن است اول به كشور مغرب برویم تا در صورتیكه روابط پادشاه مغرب و ملك فیصل حسنه باشد آنها با یكدیگر در مورد ما مذاكره نمایند. اعلیحضرت همایونی برادر عزیز مان تنها امید و پناه ما هستند و تا بحال هم كلیه مطالب خود را به وسیلۀ شما به عرض شان رسانیده ایم و به هیچكس دیگر هم رو نكرده ایم ولی با نزدیكی ایران و افغانستان ما نمی‌توانیم در ایران سكنا نمائیم موقعیت و مشكلات كاملا در نظر ما هست و به همین علت عربستان را كه دور است و خانۀ خدا آنجاست در نظر داریم. ملك فیصل سفر های دوستانه به كابل كرد رفتار امروز او موجب تعجب ماست. ما هم یك دستگاه سلطنت بودیم دسیسۀ كمونیست‌هاو خیانت هایی كه شد این وضع را بوجود آورد. از كشور های سلطنتی مسلمان انتظار داریم احترامات ما را حفظ نمایند. مردم افغان اگر بفهمند دیگران به ما احترام می‌گذارند رویه خود را تغییر خواهند داد. افغانها دیر می‌فهمند ولی سخت اثر می‌گیرند ما هنوز مایوس نیستیم.

پس از لحظه ای تفكر با احتیاط فرمودند اخباری كه اخیرا برای ما رسیده نگران كننده است با آنكه اعلیحضرت برادرمان دقیقا متوجه وقایع منطقه هستند و گزارشات صحیح به عرض شان می‌رسد معهذا پیمانهای نظامی‌بخصوص كه هندوستان بخاطر منافع خود افغانستان را در دایره بیاندازد ما را نگران ساخته ملاقاتها و مذاكرات سران نظامی‌و رفت و آمد های دوطرف مسلما قرارداد های دو جانبه ای در میان دارد. ما هیچوقت نمی‌خواستیم مرزمان منطقه خطری برای كشور برادر مان ایران باشد ولی نقشه هندوستان و قرار داد های نظامی‌او با افغانستان به خاطر پاكستان و ایران است. اطلاع داریم كه تماس هائی هم اخیرا با عراق گرفته شده است.

تقاضا كردم اگر اطلاعات دقیق تری در این موارد دارند از جزئیات امر اینجانب را مستحضر فرمایند تا گزارش نمایم. گفتند خوشوقت می‌شوم كه هر اطلاع و خبری برسد به شما بدهم تا به عرض برادر مان كه حفظ منطقه و امنیت آن را عهده دار هستند برسانند.

كمیته كم كم نقش خود را آشكار می‌سازد و از پیغام داود كه (نمی‌توانم كمیته را متقاعد نمایم به شما كمك شود) مشهود است افراد كمیته افسران تحصیلكردۀ شوروی هستند كه افكار دیگری در سر دارند و تصمیمات شان برای سلامت و آرامش منطقه زیان بخش است.
در خاتمه گفتند همانطوری كه قبلا اظهار داشتم والاحضرت شاه محمود كه به خاطر من از انگلستان آمد و آكسفورد را تمام كرده بیكار می‌گردد و ناراحتی ما را فراهم ساخته. فورا عرض كردم كه در تهران از شرفعرض ملوكانه گذشت دستور فرمودند به ایران اگر ابلاغ نمایم هر موقع حاضر باشند شعبه (ایران اير) (شركت هواپیمائی ایران) در رم از وجود شان استفاده خواهد نمود. قرار شد فرزند كوچك شان احمد شاه را هم در مدرسۀ فرانسوی های رم بگذاریم كه ترتیب آن هم داده شد.

در مورد منزل هم عرض شد اعلیحضرت همایون شاهنشاه امر فرموده اند بگردم و خانه مناسبی اگر پیدا شد خریداری شود تا از این جهت نیز علیاحضرت و والاحضرت‌هاناراحت نباشند. مجددا برای اعلیحضرت همایونی و خاندان معظم پهلوی دعا نموده گفتند به عرض برسانید كه تا ما زنده هستیم مراحم برادر مان را در چنین روزگاری كه هیچكس به ما رحم نكرد فراموش نمی‌كنیم و اگر اجل رسید براحتی می‌روم زیرا برادرم شاهنشاه بزرگ كه خداوند برای حفظ منطقه به ایشان نیروی عظیم بخشیده حامی‌خانواده و بچه های ما خواهند بود.

بیش از این تصدیع نمی‌دهم. با تقدیم عرض احترام.

علینقی سعید انصاری

در اینجا تناقضی میان گفتار شاه و نوشته های علم به نظر می‌خورد. علم از قول سفیر افغانستان می‌گوید كه به شاه پول برده است ولی شاه می‌گوید كه داود به او پیغام فرستاده كه موفق نشده تا كمیته را برای قبول كمك مالی به شاه سابق متقاعد سازد. بنظر می‌رسد پولی كه برای شاه سابق توسط زلمی‌محمود غازی فرستاده بود، مستمری ماهانه نبوده و به اجازۀ كمیته ارسال نشده بود. شاید داود از پول شخصی خودش كمك كرده باشد.

بی اعتنائی ملك فیصل به وضع شاه سابق تا مدتی ادامه داشت اما بعدا در اثر وساطت عبدالستار سیرت وزیر عدلیۀ سابق افغانستان كه در عربستان سعودی زندگی می‌كرد و با دربار سعودی نیز رابطۀ حسنه داشت، سعودی نیز به شاه سابق كمك كرد.

آرزوی شاه ایران برای نجات سردار عبدالولی

تقاضای شاه سابق برای حصول اطلاع از حال جنرال سردار عبدالولی و علاقمندی شخص شاه ایران به او و نیزنظر به تقاضای پادشاه سابق افغانستان در مورد اینكه سفارت ایران در كابل در مورد وضع جنرال عبدالولی اطلاعاتی بدست آورد,موجب گردید كه شاه از طریق علم به سفیر ایران در كابل دستور بدهد تا با احتیاط در مورد سرنوشت و وضع سردار معلوماتی بدست آورد. جهانگیر تفضلی سفیر ایران در كابل گزارش ذیل را عنوانی اسدالله علم فرستاد:

سرور ارجمندم امیر بزرگوار

همه آثار و مینوت پیوست را كه مامور رمز قابل اعتمادم ماشین كرده معدوم كردم. خود بنده كمتر و سرهنگ آصف بیشتر با ژنرال فاروق آشنائی داریم اما او را نمیشود دید. سرهنگ آصف دیشب نزدیكترین خویشان و محرم ژنرال فاروق را ملاقات كرده است. قرار شده است اطلاعات دقیق تری كسب كند كه به عرض جنابعالی برسانم.

به نظر سرهنگ آصف كه تنها كس از اعضای این نمایندگی است كه صددرصد مورد اعتماد بنده است و افسر برجسته ای هم هست، پس از بررسی اینكه: ژنرال فاروق تا چه اندازه به سردار عبدالولی ممكن است موثر باشد؟ چون افسر فقیر و بی چیز و عیالواری است ممكن است كمك پولی كرد كه باید بوسیلۀ خود سرهنگ و ادارۀ دوم ستاد اجرا شود زیرا سرهنگ نامبرده بسیار افسر دقیق و از همه جهت قابل اعتماد است. با شخصی كه دیشب آصف ملاقات كرده گفته است كه مصلحت نیست كمترین تظاهری از طرف ایران در شرایط كنونی به سود سردار عبدالولی بشود كه برای وی خطرناك خواهد بود و نظر خود سرهنگ آصف هم همین است.

خود بنده خیلی غیر مستقیم با آشنائی كم و بیشی كه به افغانها دارم كمكهائی تا آنجا كه توانسته ام در كار سردار عبدالولی كرده ام و خواهم كرد.

آنچه كه راجع به بنده و خدمتگزاریم موقوم فرمودید دیر یا زود مشاهده خواهید فرمود كه تا پای جان و از دل و جان تا آخرین نفس ناسیونالیستی در راه خدمت به ارباب همایونی و وطن ما ایران كه هردو برای ما یكی است ایستاده ام. جاوید شاه پاینده ایران.

تصدق شما با عرض ارادت

٢١/١/٥٣

جهانگیر تفضلی

در این گزارش در مورد (ژنرال فاروق) مطالبی آمده است كه نیاز به توضیح مختصر دارد.

دگرجنرال غلام فاروق كه در هنگام سقوط رژیم سلطنتی لوی درستیز قوای مسلح افغانستان بود، تحصیلات حربی خود را در تركیه به پایان رسانیده و از افسران قدیمی‌اردوی افغانستان بود. او از معدود افسرانی بود كه در عین حالی كه مورد اعتماد شاه بود، با داودخان نیز روابط حسنه داشت. دلیل این امر را باید در شخصیت او جستجو كرد كه هیچگاه سعی نكرد در كشمكش های داخل دربار جهت گیری نماید.

داود خان پس از كودتا او را به سمت رییس دیوان حرب مقرر كرد و محاكمۀ سردار عبدالولی را نیز به او سپرد. هرچند در گزارش از وضع اقتصادی خراب او سخن به میان آمده است ولی او زندگی متوسطی داشت و شخص بی چیز و تنگدستی نبود.

نظر به دستور شاه، جهانگیر تفضلی سفیر ایران در كابل گزارش ذیل را عنوانی اسدالله علم فرستاد:

گزارش سفیر ایران در كابل در مورد وضع جنرال سردار عبدالولی در زندان:

سفارت شاهنشاهی ایران

كابل

محرمانه

بكلی سری است

سرور ارجمند جناب آقای اسد الله علم وزیر محترم دربار شاهنشاهی

امر مطاع مبارك ملوكانه را كه در نامۀ سری ١٥/١/٥٢ موقوم فرموده بودید با پست پریروز دوشنبه رسید.

١- اطلاعاتی كه خود بنده در باره ی سردار عبدالولی دارم و از نزدیكترین كسان وی شنیده ام:

الف: در هفته های اول سردار عبدالولی در زندان عمومی‌بود. در ماه دوم وی را به قصر باغچه بردند و در یكی از اطاقهای طبقۀ پائین این قصر سلطنتی بازداشت بود. پس از مدتی تمام قصر باین صورت در اختیار وی قرار گرفته است كه در باغ قدم می‌زند اما ملاقات با وی ممنوع است.

ب: سردار داود خان همه روز از سلامتی و وضع خوراك وی جویا می‌شود. همسران داود خان و نعیم خان كه هردو خواهران محمد ظاهر شاه و عمه های والاحضرت بلقیس اند، در ملایم كردن داود خان موثر اند و بسیار هم به نفع سردار عبدالولی - تا آنجا كه می‌توانند- كوشش می‌كنند.

پ: دختر سردار عبدالولی بنام حمیرا زن طارق پسر ژنرال عارف است. این دو نامزد بودند. عروسی آنان در هفته ی اول بعد از كودتا انجام شد كه هنوز خانواده ی محمد ظاهر شاه و والاحضرت بلقیس را باروپا نفرستاده بودند. طارق داماد سردار عبدالولی هم با فرزندان و نواده های محمد ظاهرشاه به اروپا فرستاده شد. تبعید آنان در فرودگاه بوسیلۀ ماموران تازه كودتا با خشونت بود. تقریبا ده روز پیش طارق داماد سردار عبدالولی بكابل آمده بود و دو روز پیش به اروپا بازگشت.

٢- برای كسب اطلاع بیشتر دیشب یك ملاقات خیلی سری با گیلانی (حضرت نقیب كه رئیس سلسله قادری و چشتیه است و در هند و جلال آباد پیروان زیادی دارد و از خانواده معروف گیلانی عراق است) كردم. گیلانی و خانمش از معاشران دایمی‌محمد ظاهر شاه و سردار عبدالولی و بلقیس بودند. چون مرد متمول و متنفذی است و حامی‌اصلی شفیق صدراعظم سابق هم بود سخت تحت مراقبت رژیم داود خان است. مطالب قابل عرضی از وی شنیدم:

الف: طارق داماد عبدالولی از طرف ظاهر شاه به كابل آمده بود كه از وضع سردار عبدالولی اطلاع حاصل كند با داود خان هم ملاقات كرد اما عبدالولی را نتوانسته است ببیند.

ب: محمد ظاهر شاه از وضع سردار عبدالولی نگران است و یكنوع احساس شدید ناراحتی روحی نسبت به داماد خود دارد زیرا سردار سه بار به پادشاه پیشنهاد كرد كه داود خان را بازداشت (كند) و هربار به پادشاه می‌گفت كه (داود خان تخت و تاج شما را به باد خواهد داد. شما بمنزل داود خان باحوال پرسی او می‌روید و او یكبار به دیدن شما نیامد...)

هربار پادشاه به سردار عبدالولی میگفت: تو با داود خان دشمنی، او هرگز برخلاف سلطنت عمل نخواهد كرد و آخرین بار كه دو ماه قبل از كودتا بود و سردار عبدالولی اصرار داشت كه باید داود خان بازداشت شود، پادشاه عصبانی شد و گفت: دوباره اگر از داود خان حرف بزنی دیگر روی ترا نخواهم دید. حالا كه پادشاه اغلب بیاد این سوابق می‌افتد خود را مسئول گرفتاری سردار عبدالولی می‌داند و چون پادشاه از بیش از همه فرزندان خود به بلقیس علاقمند است و هر روز شاهد نگرانی های اوست این احساس ناراحتی پادشاه شدید تر شده است.

پ: خانه ی سردار عبدالولی را كه قسمتی از آن با ده گلوله ی تانك خراب شده بود تعمیر كرده اند كه مارشال شاه ولیخان كه از بیمارستان به خانه می‌آید شاهد خرابی خانه پسرش نباشد. (در آن موقع مارشال در كابل بود و هنوز به ایتالیا فرستاده نشده بود.)

توجه مخصوص داود خان را به سلامتی سردار عبدالولی ووضع خوراك او را باز هم گیلانی تائید می‌كرد.

از نظر علاقه ی دوستانه و بسیار عمیقی كه در میان سردار عبدالولی و بنده بود و بخصوص از عنایت مخصوصی كه ارباب همایونی به والاحضرت فرشته مانند، بلقیس دارند بنده هر بار كه با گیلانی ملاقات سری داشته ام از وی پرسیده ام كه چه كمكی میتوان برای رهائی و حتی فرار سردار كرد و او هربار و دیشب نیز می‌گفت: هرگونه جانبداری از طرف ایران از عبدالولی بشود در شرایط كنونی بزیان اوست. گیلانی اظهار اطلاع میكرد كه داود خان نخواهد گذاشت كه عبدالولی از كابل خارج شود زیرا می‌ترسد بكمك ایران برای او زحمت بزرگی درست كند. اما بسیار احتمال دارد كه روز بروز بیشتر مراعات او را بكند و شاید تا تیر ماه كه سال جمهوری است او را آزاد كند كه در منزل خودش تحت نظر باشد.

٣- از سرهنگ آصف رئیس وابستگی نیروهای شاهنشاهی در كابل خواستم كه اطلاعاتی در باره ی وضع سردار ولی بدست آورد. سرهنگ نامبرده كه افسر باهوش وباسوادی است و افغانستان و بخصوص افسران رژیم سابق و كنونی را خوب می‌شناسد از نزدیكترین خویشان و محارم ژنرال فاروق ملاقات كرده است.

ژنرال فاروق در رژیم سابق رئیس ستاد ارتش افغانستان بود و با اینكه در كودتا شركت نداشت و كودتا چیان او را در خانه اش بازداشت كردند، نه تنها داود خان او را فورا مرخص كرد بلكه چون در میان ژنرال های قدیمی‌افغان در ردۀ خودش از همه باسواد تر است و مانند خود داود خان تحصیلات فرماندهی خود را در زیر دست افسران تركیه و كمالیست دیده است، مورد علاقه و اعتماد مخصوص داود خان است به همین جهت برای ریاست دادگاه نظامی‌انتخاب شد. در اول كار ریاست دادگاه نظامی‌را نمی‌پذیرفت و اكنون رئیس دادگاه سردار عبدالولی هم هست. دوسه نفر دیگر از فرماندهان سابق را كه با میوندوال بازداشت شده بودند و افسران چپ كودتائی با اصرار فشار وارد می‌كردند كه اعدام شوند ژنرال فارق توانست بداود خان بقبولاند كه آنان گناهی ندارند و فشار افسران كمیتۀ جمهوری از روی غرض است و آنان را نه تنها اعدام نكردند بلكه آزاد و بازنشسته شدند.

با عرض ارادت

امضاء

جهانگیر تفضلی

خرید خانه در روم برای پادشاه مخلوع افغانستان

سفارت شاهنشاهی ایران

رم

بیست و سوم فروردین ماه

١٣٥٣

سرور معظم قربان حضرتعالی گردم

پس از تقدیم عرض احترام مراتب زیر را به طور مختصر به استحضار می‌رساند:

مطالبی كه طی نامۀ اخیر مرقوم فرموده بودید به استحضار شان رسانیدم. عنایت مخصوص همایونی در مورد تهیه منزل مژده سلامت سردار عبدالولی اشتغال والاحضرت شاه محمود در ایران ار. از مراحم اعلیحضرت همایون شاهنشاه مدت نیم ساعت با قیافه بسیار حق شناس سپاسگزاری نمودند و والاحضرت بلقیس هم از خوشحالی گریه كرد و خواست كه مراتب تشكر و حق شناسی خود و دخترانش را به پیشگاه ملوكانه تقدیم دارم. والاحضرت بلقیس وشخص اعلیحضرت محمد ظاهر شاه از ویلائی كه پیدا شده بازدید نموده اند. ویلائی است با ٥ اطاق خواب ٦ سالن و ناهار خوری سه طبقه كه بیش از ٤٠٠ متر زیربنا دارد. آقای خسروی با توجه به محرمانه بودن امر و اینكه واقعا مرد مطمئن و قابل اعتماد است مامور انجام وتعقیب كار شده است. نقشه و مشخصات ساختمان را خواسته ام. قیمت آن در حدود یك ملیون تومان میشود كه می‌گویند اكازیون است و شانس آنها بوده كه درست مطابق احتیاجات و سلیقه شان می‌باشد البته یكی دو نوع مالیات و تاكس و ٥ درصد حق آژانس نیز به آن تعلق می‌گیرد كه قرار است با وكیل مذاكره و مشورت نمایند. البته مبلمان هم لازم دارد.

به دلایلی كه مجددا به تفصیل می‌گفتند از عدم توجه كشور های مسلمان بخصوص ملك فیصل بسیار نگران اند و تقاضا داشتند درصورتیكه اراده مبارك ملوكانه تعلق گیرد اقدامی‌شود كه دربار مغرب با ایشان در رم تماس بگیرد. جزییات امر و نظریات شان را در هر موقع كه سعادت شرفیابی دست داد به عرض می‌رسانم و نامه ام را به درازا نمی‌كشم.


از ایران ار سوال كردم، هنوز دستوری برای استخدام شاه محمود نرسیده تحصیلات عالیه كمبربج دارد.

والاحضرت بلقیس تقاضای مقداری برنج و پسته ایرانی دارد چنانچه ممكن باشد امر بفرمایند كارپرداز دربار به اسم سفارت ارسال دارند.

مشروب وسیگار وغیره بوسیلۀ خسروی فرستادم اعلیحضرت محمد ظاهرشاه شخصا تلفن فرموده از عنایات...

…وقتی نقشه رسید و مهندس سفارت از ساختمان بازدید كرد و وكیل مربوطه مطالعاتش را انجام داد در ثانی مراتب را به استحضار می‌رسانم.

در مورد شغل والاحضرت شاه محمود كه اوامر مطاع ملوكانه شرف صدور یافتند استدعا می‌كنم به تیمسار خادمی‌ابلاغ فرمایند البته اگر در دفتر آقای صادق در FAO مشغول شود چون فوق لیسانس در اقتصاد دارد بیشتر خوشنود می‌شوند.

البته خود والاحضرت شاه محمود كه از جریان امر اطلاع پیدا كرد دیروز بین راه همین اظهار را به خسروی می‌نمود شاید در ایران نتوانم زیاد مفید باشم و حال آنكه آرزوی من رویت شاهنشاه است كه در سخت ترین روزگارها جان مارا نجات دادند.

گزارش جهانگیر تفضلی سفیر ایران در كابل در مورد جنرال سردار عبدالولی

سرور ارجمند و محترم

در دنبال گزارش خطی

آن افسر تماس حاصل كرد و اطلاعات وی به استحضار می‌رسد:

١-از همان روز های اول بعد از كودتا اعضای چپ و افراطی شورای انقلاب یا جمهوری اظهار نظر و اصرار و پافشاری می‌كرده اند كه سردار عبدالولی اعدام شود. در چند ماه اخیر هم افسران افراطی كه هنوز در شورا هستند اظهار عقیده می‌كنند كه: تنها عنصری كه وجود وی برای رژیم كنونی خطرناك است سردار عبدالولی است كه باید به هرطریقی كه شده از بین برود. از آغاز كار هروقت این موضوع را در حضور داود خان اظهار كرده اند داود خان كاملا سكوت كرده است و هیچگونه نظری نداده است. پادشاه سابق افغانستان هم اطلاع دارد.

٢-چون رئیس محكمۀ سردار عبدالولی اولا خود اعتقاد دارد كه پرونده هائی كه برای عبدالولی ساخته اند ویا وجود دارد بهیچوجه مناسب با محكومیت به اعدام نیست و سردار داود خان به ژنرال مذكور اظهار علاقه و اعتماد می‌كند، در نتیجه اعضای شورا هم ناگزیر به ژنرال قاضی محاكمۀ سردار عبدالولی احترام می‌گذارند. بسیار ممكن است كه برای وی محكومیتی در حدود یكی دوسال در نظر گرفته شود و روز ٢٦ تیرماه آزاد گردد لیكن اجازۀ خروج وی از افغانستان بسیار بعید بنظر می‌رسد. ٢٦ تیر روز روی كار آمدن سردار داود خان است. ژنرال رئیس محكمه كه قضاوت اصلی را در بارۀ سردار عبدالولی خواهد كرد و همچنین خویش و نزدیك و محرم او در اداره دوم ستاد ارتش خوب شناخته شده اند. اگر ژنرال مزبور خدمتی كرد پاداشی غیر مستقیم خواهد گرفت. واما به نظر بنده با همه خشونت‌هاو حتی توهین هایی كه سردارعبدالولی در حضور جمع و خود داود خان به وی میكرده است داود خان و بخصوص سردار نعیم كه روز بروز نفوذش بیشتر و آشكار ترمی‌شود خیلی عاقل تر و با تجربه تر و مقتدر تر از این هستند كه بگذارند چند افسری كه از كودتا باقی مانده اند یا افسرانی كه نسبت به سردار عبدالولی كینۀ شدید داشتند صدمۀ جانی به سردار عبدالولی بزنند بخصوص كه همسران سردار نعیم و داود خان خواهران پادشاه سابق اند و عمۀ والاحضرت بلقیس و به بلقیس برعلاوۀ عمه هایش خود داود خان نیز بسیار علاقمند است.

باعرض ارادت

٢٨/١/٥٣

جهانگیر تفضلی

بدون تردید افسران كمونیست سخت علاقمند بودند تا سردار عبدالولی اعدام شود زیرا روسها بخاطر برنامه های آیندۀ خود بعد از سرنگونی داود خان سردار را شخصی خطرناك می‌دانستند. همانگونه كه از این یادداشت‌هابرمی‌آید، همه به این باور بودند كه داود خان بدون تردید بدست كمونیست‌هاسرنگون خواهد شد و یگانه كسی كه از خاندان سلطنتی ممكن است در آن موقع برعلیه كمونیست‌هادست به عمل بزند سردار عبدالولی خواهد بود كه به كمك ایران موجب درد سر خواهد گردید.

در رابطه به جریان محاکمۀ سردار عبدالولی، جنرال محمد نبی عظیمی‌در کتاب (اردو وسیاست در سه دهۀ اخیر افغانستان) نوشته است که دوسیۀ سردار عبدالولی تکمیل شد. اتهام اساسی علیه وی این بود که به تاریخ ٣عقرب سال ١٣٤٦ حکم فیر را بالای محصلان پوهنتون کابل صادر نمود که منجر به کشته شدن سه نفر و مجروح گردیدن تعدادی از شاگردان و محصلین معارف و پوهنتون شده بود. اتهام دیگر علیه وی، کوشش های او را در سرد نگهداشتن مسئلۀ پشتونستان، دخالت در امورات ملکی و اداری مملکت، قتل یکنفر عابر در حصۀ هودخیل کابل که با موتر وی تصادم کرده و کشته شده بود، به دریوری خودش تشکیل می‌داد. می‌گویند هیئت تحقیق که در راس آن عبدالصمد اظهر بود، با زور، فشار، تهدید، لت و کوب و استعمال دندۀ برقی از وی اعتراف گرفته بودند. در دوسیۀ وی که سوال های طولانی و مستنطقین وجوابات مختصر با خط ناخوانا و کج ومعوج سردار عبدالولی به چشم می‌خورد، فقط همین یک جملۀ وی (بلی من حکم فیر را دادم) کفایت می‌کرد که محکمه برایش حکم اعدام را تقاضا نماید. سردار عبدالولی در برابر محکمۀ نظامی‌خونسرد و متین نشسته بود و با لکنت خاصی صحبت می‌کرد. او تمام اتهامات وارده را رد کرد وخود را بیگناه معرفی کرد. او گفت که اعترافات، در طول شبهای طولانی به اثر شکنجه‌هاو دندۀ برقی از وی گرفته شده است.

شبی سردار محمد داود، و آصف را در منزل خویش احضار کردو بر خلاف هدایت قبلی شان که امر نموده بودند دوسیۀ سردار ولی طوری ترتیب شود که محکمه حکم اعدام را برایش صادر نماید، هدایت دادند که چون دوسیۀ مذکور به اثر لت و کوب و شکنجۀ پولیس های پرچمی‌ترتیب گردیده و اعتراف گرفته شده و دگر جنرال فاروق خان رئیس محکمۀ نظامی‌این جریان را تائید می‌کند بناء دوسیۀ مذکور حفظ و نامبرده را برائت بدهید. تا خواستم چیزی بگویم سردار با برآشفتگی مخصوص شان مشت بر میز کوفته گفتند که (برادر! به زور دندۀ برقی هرکس اعتراف می‌کند حتی خود من و شما) وی ادامه داد: (حالا هرچه شده، شده است. امر می‌کنم این دوسیه را از بین ببرید. دگرجنرال صاحب در جریان است. عبدالولی شخص نفهمی‌بود. فقط یک کلاه ویک چوب زیر قول پایه های غرورش را تشکیل می‌داد. اکنون بقدر کافی جزا دیده است. من هیچوقت به وطنپرستی وی شک نداشتم.)

بنابراین آن دوسیه سردار ولی همانطوری که به امر شفاهی سردار داود ترتیب شده بود، باز هم به امر شفاهی شان عوض شد و محکمۀ نظامی‌اتهامات وارده را بی اساس خوانده حکم به برائت وی صادر نمودو سردار عبدالولی همراه با پدر و مادرش به روم پرواز نموده با محمد ظاهر شاه پیوست ولی معلوم نشد که این تغییر اراده در تصمیم سردار داود ناشی از فشار های فامیلی بود ویا کشش های قومی‌و هم خونی عواطف وی را برانگیخته و احساسات انتقام جوئی و عقده های قبلی اش را نسبت به وی فروکش داده بود. (نقل از کتاب اردو وسیاست در سه دهۀ اخیر افغانستان صفحات ١١٥ و١١٦)

اما به نظرمی‌رسد که در آزادی سردار عبدالولی، درخواست شخصی شاه ایران از داود خان هم موثر بوده است.

خرید خانه برای پادشاه سابق در روم

سفارت شاهنشاهی ایران

رم

٣اردیبهشت ٥٣

قربان حضور عالی گردم انشاالله وجود مبارك سلامت و همیشه در خدمتگزاری به شاهنشاه معظم و محبوب موفق و موید بوده باشید.

خوشحالم كه توفیق مذاكرۀ تلفونی حاصل و صدای جنابعالی را از راه دور شنیدم. در مورد خرید خانه كه به عرض رسید خواستند قبل از انجام معامله شخص ملكه نیز از آن بازدید نمایند البته خانه را كه در نوع خود فوق العاده است و با ٥ اطاق خواب و باغ و گاراژ وغیره فقط یك ملیون تومان ارزش دارد پسندیده اند منتهی چون ١٥ كیلو متر از روم دور است گفته اند كه می‌ترسم بخصوص كه بچه‌هادر آینده از ما دور می‌شوند و تنها می‌مانیم سپس آقای خسروی از آپارتمانی كه خودشان قبلا دیده بودند بازدید می‌كنند و اظهار می‌دارند كه ترجیح می‌دهند به جای خانه آن آپارتمان خریداری شود البته از نظر محل و موقعیت بسیار خوب است. در طبقۀ آخرین یك ساختمان زیبا قرار گرفته سالن و ناهار خوری و سه اطاق خواب و سرویس و اطاق مستخدم وغیره دارد. منتهی قیمت آن در حدود یك ملیون و چهارصد هزار تومان است فقط چون تعداد اطاقها از آن خانه كمتر است در نتیجه قیمت مبلمان كمتر می‌شود در اینصورت برای آپارتمان و مبلمان مبلغی در حدود دو ملیون تومان خرج خواهد شد كه چنانچه تصویب و اراده فرمایند انجام شود.

روز گذشته اعلیحضرت خواستند كه ساعت ٨ شب در بار (گراند هتل) حضور شان بروم. باز هم برای وضع خودشان اظهار نگرانی می‌كردند گویا تكلیف شده كه اگر هركدام شان در سفارت كار كنند در برابر وظایفی كه انجام بدهند برای شان مقرری حواله می‌شود مدت دو ساعت آهسته و بریده صحبت می‌فرمودند تمام مطالب كاملا مفهوم نبود. بی اندازه سپاسگزار مراحم ملوكانه بودند و هر لحظه بی اختیار این امتنان و سپاسگزاری را تكرار می‌فرمودند و ضمنا فرمودند علاقمند اند والاحضرت بلقیس و والاحضرت شاه محمود را برای عرض تشكر و تعظیم در برابر عنایات شاهنشاه به ایران بفرستند و از بنده خواستند اگر ممكن باشد وسیلۀ این سفر چند روزه را فراهم سازم. از اینطرف می‌توانم بدون آنكه كسی بفهمد و توجهی جلب شود با خودم آنها را بیاورم در فرودگاه تهران هم كه مسئله ای نیست حال هرگونه كه اوامر مبارك شرف صدور یابد می‌فرمائید اقدام نمایم. ضمنا استدعا دارم مقتضی به عرض برسانید كه چنانچه اراده فرمائید اینجانب یك هفته غرض عرض گزارش و رسیدگی به كار های والاحضرت به تهران بیایم. دیشب والاحضرت تلفن كردند كه بعضی كار‌هامعطل تصمیم ودستور اینجانب است.

بیش از این تصدیع نمی‌دهم. با عرض احترام و ارادت صمیمانه

سفر شاهدخت بلقیس و والاحضرت شاه محمود به تهران

با سفر شاهدخت بلقیس و والاحضرت شاه محمود به تهران موافقت شد و آنان چند روز بعد همراه با سفیر ایران در ایتالیا به تهران رفتند. هدف بلقیس از این سفر، در كنار ابراز سپاس از شاه ایران، كسب معلومات در مورد شوهرش سردار عبدالولی بود كه هنوز در كابل در زندان بسر می‌برد. البته آنها نامه ای از پدر شان نیز عنوانی شاه ایران داشتند كه در آن، شاه سابق افغانستان شخصاً مراتب تشكر و سپاس عمیق خود را از كمك های شاه ایران به او و خانواده اش ابراز نموده بود.

علم در یادداشت پنجشنبه ٢٦/٢/٥٣ می‌نویسد:

(...) عصری به دیدن والاحضرت بلقیس و شاه محمود فرزندان پادشاه افغانستان در شاهدشت رفتم. دخترم ناز را هم بردم، چون با دختر والاحضرت بلقیس دوست بودند (اینها برای چند روزی به تهران آمده اند) دستخط شاهنشاه را در جواب نامۀ پادشاه افغانستان به آنها دادم و به پسر هم گفتم كه به اعلیحضرت پدر تان بگوئید ناامید نباشند و رابطۀ خود با افغانستان را حفظ كنند. معلوم نیست چرخ نیلوفری چه بازیها زیر سردارد.

واقعا علم درین مورد پیشبینی درستی كرده بود. امروز كه یادداشت های علم به چاپ رسیده است, نه شاه ایران در جهان است و نه علم. نه از سردار محمد داود در این جهان اثری است و نه از سردار محمد نعیم. اما شاه سابق افغانستان و دامادش سردار عبدالولی به كشور باز گشته اند.

سفر سردار محمد نعیم به ایران

چند روز قبل از آن سردار محمد نعیم برادر داود خان بعنوان نمایندۀ خاص او به تهران آمد و پیامی‌از داود به شاه ایران آورد. شاه نیز در جواب، پیامی‌به شرح ذیل به داود فرستاد:

حضرت محمد داود رئیس دولت جمهوری افغانستان

برادر گرامی‌پیام مورخ ١٦ اردیبهشت ماه ١٣٥٣ آنحضرت را كه حاكی از احساسات مودت آمیز و صمیمانه بود بوسیلۀ نمایندۀ مخصوص خود تان جناب محمد نعیم برادر گرامی‌آنحضرت ارسال فرموده بودید با كمال امتنان دریافت داشتم. متقابلا بهترین آرزو های قلبی خود را برای سلامت و سعادت و رفاه و تعالی ملت نجیب افغانستان ابراز میدارم.

از ملاقات با جناب محمد نعیم و انجام مذاكرات سودمند با ایشان در بارۀ مسایل مورد علاقۀ فیمابین بسیار خوشوقت شدم. ایشان مرا از نظریات آنحضرت در مورد تحكیم بیش از پیش روابط میان ایران و افغانستان آگاه ساختند. در تبادل نظری كه با جناب محمد نعیم داشتم علاقۀ قلبی خویش را نسبت به تقویت هرچه بیشتر مناسبات دوستی و همكاری بین دو كشورمان و نقشی كه ما میتوانیم مشتركا در پیشرفت این منطقۀ حساس و تامین ثبات و امنیت آن ایفا كنیم به اطلاع ایشان رسانیدم.

ما همواره نسبت به مشكلات كشور های در حال توسعه توجه خاصی مبذول می‌داریم و بطوریكه استحضار دارید پیشنهادی در بارۀ صندوق بین المللی بیطرف با شركت كشور های صادر كنندۀ نفت و كشور های صنعتی جهان جهت كمك بكشور های در حال رشد ارائه داده ام و امیدوارم كه بتوان از این راه، كشور های جهان سوم را در پیشرفت خود بطور موثر یاری دهیم. در مورد كشور برادر و همسایه افغانستان دستورات لازم بمقامات ذیصلاحیت دولت خود صادر كرده ام تا آنچه را كه در بارۀ كمك های دو جانبه مورد علاقۀ دولت آنحضرت باشد با نظر دوستانه و نهایت سرعت مورد بررسی مثبت قرار دهند وآمادگی همه نوع همكاری داشته باشند.

از مساعی دوستانه و حسن نیت آنحضرت و دولت افغانستان در مورد راه حل اختلاف میان ایران و عراق كمال تشكر را دارم. جناب محمد نعیم را در جریان آخرین تحولات در روابط ایران و عراق گذارده ام كه به استحضار آنحضرت خواهند رسانید.

من مطمئن هستم كه نتایج دیدار جناب محمد نعیم از ایران به تحكیم و توسعۀ هرچه بیشتر مبانی وداد و همكاری میان دو كشور برادر ایران و افغانستان سهم بسزائی خواهد داشت و دولت شاهنشاهی ایران از هرگونه كوشش جهت تامین این هدف دریغ نخواهد كرد.

بدینوسیله آرزو های خالصانه و داعیۀ دوستانۀ خویش را به آن برادر گرامی‌ابراز میدارم.

امضاء محمد رضا پهلوی

دولت افغانستان هم به محمد ظاهر شاه و خانواده اش كمك می‌كرد

چهارشنبه ١٥/٣/٥٣

… سفیر افغانستان را پذیرفتم. نامۀ خصوصی از داود را كه به او نوشته بود برای من آورد كه عینا بخوانم. اولا در مورد اینكه پاكستان گفته و وسیلۀ شاهنشاه به افغانستان پیغام داده است كه ما نمی‌خواهیم با افغانستان جنگ كنیم. نوشته بود: افغانستان از این حرفها نمی‌ترسد و پاكستان نمی‌تواند با ما جنگ كند. چون در اینصورت جنگ بین ما و پاكستان تنها نخواهد بود. ثانیا ما میل داریم مسئلۀ پختونستان را با مسالمت حل كنیم ولی پاكستان دایما در آنجا تحریك می‌كند و وضع غیر عادی بوجود می‌آورد(همیشه در دنبالۀ این حرف فشار پاكستان به برادران بلوچ راهم اضافه می‌كرد ولی درین جا چیزی ننوشته بود.)

بعد هم نوشته بود كه خوب شد آمدن والاحضرت شاهدخت بلقیس را وزیر دربار شاهنشاهی تكذیب كردند. گرچه آمدن یا رفتن شان اهمیتی ندارد ولی به هر حال ما انتظار داشتیم اگر چیزی بود مارا در جریان می‌گذاشتند.

من گفتم من كی گفتم كه ایشان نیامده اند؟ خیر، ایشان آمدند و موضوع هم این بود كه می‌خواستند از سلامتی عبدالولی شوهر شان اطلاع حاصل نمایند و مطمئن شوند و شاهنشاه هم فرمودند كه شما، سفیر افغانستان، اطمینان داده اید كه ایشان سالم هستند.

از اینكه من با این صراحت مطلب را گفتم خیلی تعجب كرد. گفت من برای اینكه بین دو كشور بهم نخورد، گفته بودم كه از طرف دربار به من گفته اند كه چنین مطلبی حقیقت ندارد. از او در مورد مقرری كه دولت افغانستان به پادشاه می‌پردازد جویا شدم. گفت ماهیانه هفت هزار دلار برای پادشاه, دو هزار دلار برای ملكه و برای هریك از پسر‌هایك هزار دلارمی‌فرستیم. ولی پادشاه خواسته است قیمت املاك شخصی خود را بگیرد كه نمی‌توانیم بدهیم.(علم در اینجا نوشته است كه شاهنشاه ماهی ده هزار دلار مرحمت می‌كنند و مضافا یك منزل به قیمت دویست و پنجاه هزار دلار برای پادشاه خریدیم).

راجع به مسافرت داود خان به مسكو می‌گفت خیلی اهمیت دارد. ما رفته ایم حساب خودمان را با مسكو تصفیه كنیم یعنی بگوئیم شما از ما دوستی بخواهید دیگر به امورداخلی ما كاری نداشته باشید و گمان می‌كنم توفیق پیدا كند. خیلی از كمونیست‌هابد می‌گفت و می‌گفت پس از مراجعت از مسكو داود خان آنها را پاك می‌كند و به پادشاه ایراد می‌كرد كه چرا این دموكراسی مضحك را در افغانستان راه انداخته و دست كمونیست روسی و چینی را برای هرنوع تبلیغات باز گذاشته بود و دیگر حالا نمی‌توان جلوی آنها را گرفت.

راجع به وضع داخل افغانستان زیاد صحبت كردیم. گفتم ما صمیمانه می‌خواهیم داود خان موفق شوند ولی ایشان برای این كار این ابزار لازم دارند كه از همه مهمتر ارتش است. آیا ارتش را در دست دارند؟ آیا در مقابل ارتش عشایر را دارند؟ جوابی نداد جز اینكه اهمیت ارتش را قبول كرد و می‌گفت عشایر با اسلحۀ امروزی در برابر ارتش نمی‌توانند عرض اندام كنند كه تا حدی درست است.

شاه سابق افغانستان هم یقین داشت كه داود خان آینده ای در افغانستان ندارد و بعد از وی كمونیزم بر افغانستان حاكم خواهد شد. با چنین وضعی دیگر بازگشت شاه سابق وخانواده اش به افغانستان ناممكن است. به همین علت او آرزو داشت تا املاك و دارائی هایی را كه در افغانستان دارد بفروش برساند. داود خان نمی‌توانست در این مورد كمكی به شاه سابق بكند زیرا با این كار ممكن بود با بی اعتمادی اطرافیان خود مواجه گردد

خبر سفر بلقیس و شاه محمود چگونه به داود خان رسید؟

پنجشنبه ١٦/٣/٥٣

… فرمودند، بسیار خوب كردی كه جواب سفیر افغانستان را درست و با صراحت گفتی. ولی خبر آمدن بلقیس را قطعا روسها به افغانها اطلاع داده اند وگرنه تصور نمی‌شود از دربار كسی به سفارت افغانستان تلفن كند كه والاحضرت بلقیس اینجاست (چون سفیرمی‌گفت از دربار شما شخص ناشناسی به من تلفن كرد كه والاحضرت این جاست و بعد هم من از دولتشاهی پرسیدم. چون او گفت نیست، من هم به داود نوشتم كه خبر دروغ است آنهم از قول وزیر دربار!)

سه شنبه ١٩/٩/٥٣

امروز سفیر افغانستان را دیدم به تفصیل صحبت كردیم كه در جریان شرفیابی فردا جریان آنرا می‌نویسم، انشاالله.

مخالفین ایران در كنار داود خان

چهارشنبه ٢٠/٩/٥٣

… مطالب سفیر افغانستان را به تفصیل عرض كردم.

اشخاصی هستند كه می‌خواهند میان ایران و افغانستان بهم بزنند. جای تعجب شد. پرسیدم خارجی‌هارا می‌گوئید؟ گفت خیر افغانها را می‌گویم. وحید عبدالله معاون وزارت خارجۀ افغانستان وقتی من به كابل وارد شدم به من خبر داده بود كه بهتر است سفیر جدید ایران حسین داودی به كابل نیاید و كس دیگری را انتخاب كنند. من(سفیر- زلمی‌محمود غازی) پیش رییس جمهور رفتم و به او گفتم این چه كاری است؟ آیا فكر كرده اید چه می‌كنید كه فرستادۀ مخصوص شاهنشاه را پس از قبول اگرمان رد می‌كنید؟ و او فوق العاده عصبانی شد و دستور داد وحید عبدالله آمد و به او فحش داد و من راحت شدم.

فهمیدم كه می‌خواهد منت بگذارد. گفتم احیانا از سفیر ما چه عیبی گرفته اند؟ گفت قبلا وزیر نبوده! اینهم عقده است. چه باید كرد؟

بعد شرح مفصلی از داخل افغانستان داد كه وضع ناگوار است. منجمله در صفحات شمالی حاكمی‌رفته است كه پستها را به مزایده می‌گذارد. آنوقت همگی هم در آنجا تلویزیون شوروی را می‌گیرند وما تلویزیون نداریم. من گفتم اصولا داود خان برای آینده چه فكر می‌كند؟ آیا با یك ارتشی كه اكثریت افسران جوان تحصیل كردۀ شوروی هستند چه می‌تواند بكند؟اگر روزی دو تانک آمد و ایشان را مرخص كرد، همان كاری كه خودشان كردند، تكلیف چیست؟ آیا تكیه گاهی در بین مردم و عشایر حتی آخوند‌هادارد؟ گفت خیر، چون پول ندارد. گفتم چرا از اعلیحضرت همایونی(منظور شاه ایران است) نمی‌گیرد؟ گفت وقتی آمد به شاهنشاه عرض می‌كند. گفتم ما عاشق چشم و ابروی داود خان نیستیم بخصوص با عملی كه با شاه كرد ولی فعلا ایشان برای ما از همه بهتر هستند. یعنی نمی‌دانیم بعد از ایشان چه خواهد شد. خیلی با توجه و احتیاط این مسائل را یادداشت كرد.

از او پرسیدم می‌خواهید اروپا بروید؟ توانستید از داود خان (پدر زنش هم هست) پول بگیرید؟ گفت یك چیزی گرفتیم. گفتم هرچه پول بخواهید من به شما چك سفید می‌دهم. خیلی خوشحال شد. شاهنشاه همه مطالب را بدقت گوش كردند. فرمودند خیلی خوب جلسه ای داشتید. بعد هم اینها كم كم باید بدانند كه نوكر ما هستند...

سرانجام داود خان سردار عبدالولی را از زندان آزاد ساخت. سردار در ایتالیا به خانواده خویش ملحق شد. سردار نه تنها از شاه ایران بلكه از شخص اسدالله علم نیز سپاسگذار بود. او نامه ای حاكی از تشكر بزبان فرانسوی به علم فرستاد و علم نیز این نامه را در میان اسناد خود گذاشت كه همراه با یادداشت های او به چاپ رسیده است.

لحن نامۀ سردار گذشته از اینكه ابراز تشكر و امتنان است، اشاره به این دارد كه دوستی و محبت بالاتر و پر ارج تر از رابطۀ خویشاوندی است. او در این نامه شعری نیز به دری نوشته بود:

در خرمن كاینات چو كردم نگاه

یك دانه محبت است و باقی همه كاه


علم در جواب نامه سردار عبدالی نامه ای نوشت كه برخی از مطالب آن چنین بود:

از صدای سخن دوست ندیدم خوشتر

یادگاری كه براین گنبد دوار بماند


وصول نامۀ نازنین بمن خوشحالی فوق العاده بخشید بخصوص كه كاملا احساس كردم با قدرت و شجاعت به استقبال زندگی و پیش آمد های آن شتافته اید.

… وصول خط عزیز شما یكی از خوشترین پیش آمد های زندگی من بود زیرا ندا و صدای دوست عزیزی بود كه مدتی فكر ما را بخود مشغول داشته و از آیندۀ او نگران بودیم. آن مشكل بزرگ كه همۀ ما را به سختی رنج می‌داد از جلو برداشته شده و امیدوارم به سلامتی وجود مبارك در خدمت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه و خانوادۀ محترم بگذرانید. خانم علم و خودم حضور والاحضرت بلقیس همسر محترمۀ سلام تقدیم می‌كنم و شاهزاده خانم كوچولو را (منظور دختر كوچك سردار است) كه اكنون خانم بزرگی شده قلبا می‌بوسم

پنجشنبه ٢٤/٧/٥٤

… بعد صحبت پادشاه افغانستان پیش آمد. ماهانه ده هزار دلار به او مرحمت می‌فرمایند. بعلاوه برای خود و دخترش دو منزل در رم خریدیم. ماهی دو هزار دلار هم به دخترش مرحمت می‌كنند. تلگرافی مبنی بر تشكر از تلگراف عید تولدش توسط شاهنشاه، بعرض مبارك رسانده بود. فرمودند خوب این بیچاره را هم كه اداره می‌كنیم. عرض كردم خیلی شكرگزار است به خصوص كه داماد او ولیخان هم آزاد شد و آن را از چشم اعلیحضرت همایونی می‌بینند. فرمودند ما به هر صورت، هم به این كمك كردیم و می‌كنیم و هم داود خان را تقویت می‌كنیم. چون غیر از این راهی نیست و كار ما صحیح و بدون غل و غش است. عرض كردم فكر می‌كنم هردو طرف(قدردانی)appreciate بكنند.

مرحوم استاد خلیل الله خلیلی نیز پایان كار داود را پیشبینی می‌كرد

استاد خلیلی شاعر نام آور افغانستان در آن زمان سفیر كبیر افغانستان در بغداد بود. او نیز می‌دانست كه سرانجام كمونیست‌هاداود را سرنگون خواهند كرد. او نیز یگانه راه را در این دید تا با شاه ایران در ارتباط گردیده و در مورد آیندۀ تاریك افغانستان با او سخن بگوید. عجیب است كه همه فرجام مصیبت باری را برای افغانستان پیشبینی می‌كردند جز خود سردار محمد داود.

شنبه ٢/١٢/٥٤

تلگراف عجیبی از (حسین شهید زاده) سفیر شاهنشاه در بغداد رسیده بود ... فرمودند: توكه نمی‌توانی به كرمانشاه بروی. او می‌تواند محرمانه از كرمانشاه تا حدود كرج بیاید و تورا ببیند.

كشف تلگراف رمز سفارت شاهنشاهی ایران- بغداد

جناب آقای امیر اسد الله علم وزیر دربار شاهنشاهی

محترما با استحضار عالی می‌رساند شب گذشته استاد خلیل الله خلیلی سفیر افغانستان در بغداد به دیدار اینجانب آمد صحبت از وضع افغانستان و موقعیت رژیم فعلی پیش آمد سفیر افغانستان با لحنی كه حاكی از كمال تاثر بود اظهار داشت متاسفانه آیندۀ افغانستان بسیار تاریك و نگران كننده است و اگر دیر یا زود پای سردار داود خان از میان برود هیچ شكی نیست كه كشور به چنگ عناصر كمونیست خواهد افتاد و كار یكسره خواهد شد. گفت یگانه راه نجات افغانستان در دست اعلیحضرت شاهنشاه ایران است مردم وطن پرست و شاهدوست افغانستان چشم بكمك و یاری شاهنشاه ایران كه او را شاهنشاه خود می‌دانند دوخته اند. سفیر افغانستان كرارا در میان صحبت شاهنشاه ایران را پادشاه و مخدوم خود خواند و گویا شخصا بشرفعرض مبارك ملوكانه رسانیده است كه اگر روزی كابل و قندهار وضعی شبیه سمرقند و بخارا پیدا كند وضع مشهد و بجنورد چگونه خواهد بود. گفت آیندۀ افغانستان و ایران و سایر كشورهای منطقه به این وابستگی دارد و یگانه كسیكه می‌تواند آیندۀ این منطقه بخصوص افغانستان را از هم اكنون براه راست رهبری كند و از سقوط آن جلوگیری بعمل آورد فقط و فقط شهریار معظم ایران است. گفت چه بسا سردار داود خان هم در باطن خود بی میل نباشد كه در افغانستان وضع دگرگون شود و رژیم پادشاهی در آن مجددا مستقر شود زیرا او ندانسته پا در راهی گذاشته كه مشكلی بزرگ برای خود و میهن ببار آورده است. گفت این مطلب را صریحا موقعی كه داود خان به بغداد آمده به او گفته است لیكن او جوابی نداشته تا به او بدهد. سفیر افغانستان طی صحبت چند بار با عبارات مختلف این نكته را بازگو كرد كه با از بین رفتن داود خان و سقوط افغانستان در دامان كمونیزم تمام منطقه در خطر خواهد افتاد و از همین اكنون باید به فكر چاره بود داود خان زندگی جاویدان ندارد و عناصر مفسده جو مترصد از بین رفتن او هستند. برای آگاهی مزید باستحضار عالی می‌رساند چون ظرف این دو ماهه این دومین بار بود كه سفیر افغانستان بدیدن اینجانب آمد و این مطلب را اظهار می‌داشت، برای اینجانب یقین حاصل شد كه مایل است موضوع به شرف عرض مبارك ملوكانه رسانیده شود. لذا من غیر مستقیم جویای نظر او در بارۀ گزارش اظهاراتش به تهران شدم با قید قسم از اینجانب خواست كه عرایضش بطور مستقیم یا تنها بوسیلۀ جنابعالی بشرفعرض مبارك شاهنشاه رسانیده شود و احدی غیر از آن اطلاع پیدا نكند. گفت ظرف ده روز آینده قصد مسافرت به كرمانشاه را دارد اگر فرصتی فراهم شد كه میتوانست جنابعالی را ملاقات نماید نتیجۀ مطلوب حاصل می‌شد. گفت در نامه ای كه جنابعالی برای او مرقوم داشته اید اشاره فرموده اید كه در سفر قبلی او به ایران اگر از پیش میدانستیم كه او كجا می‌آید ممكن بود ترتیب ملاقاتی فراهم می‌شد. بهرحال استنباط اینجانب اینست كه بسیار مایل است در محلی غیر از تهران توفیق زیارت جنابعالی را پیدا نماید. چون معتقد است آمدن او به تهران و شرفیابی به پیشگاه مبارك شاهنشاه ممكن است تغییراتی در افغانستان ببار آورد. مطلبی كه سفیر افغانستان ضمن صحبت دانسته یا نادانسته بآن اشاره كرد بنظر اینجانب شایان كمال توجه است آن بود كه گفت هم اكنون هر روز تعداد زیادی از افاغنه جهت پیدا كردن كار و امرار معاش بصورت های مختلف به ایران می‌آیند و اینها مترصد آن هستند كه كسانی با آنها تماس پیدا كرده آنها را متشكل نمایند تا احیانا مسائلی را علیه حكومت فعلی افغانستان بوجود آورند. ترس او از این است كه اگر به تهران بیاید چنین شبهه ای در بارۀ او پیدا شود. بدیهی است كه در این گفته تعبیراتی موجود است كه شاید لازم باشد از لحاظ عواقب سوئی كه احتمالاً ممكن است ببار آورد بطور مجدانه مورد توجه اولیای امور واقع شود.

باعرض ارادت - شهید زاده

٢٨٨٠- ٢٧/١١/٥٤

جواب شاه ایران

گزارش سفیر ایران در بغداد از نظر شاه ایران گذشت. سپس تلگراف رمزی به امضای علم به شهید زاده به شرح زیر ارسال شد.

دوست عزیزم آقای شهید زاده سفیر محترم شاهنشاه آریا مهر در بغداد، ٢٨٨٠ ،عینا از شرف عرض مبارك گذشت. خواهشمندم از قول من به ایشان بفرمائید اگر منظور اطلاع دادن از جریانات محلی است كه ما به اندازۀ كافی اطلاعات داریم. ولی اگر منظور دادن پیشنهاد است یا ارائۀ راه عملی وغیره، دراین صورت ممكن است فكری بشود.

وزیر دربار شاهنشاهی

اسد الله علم

سفیر افغانستان هم از آینده كشور نگران بود

سه شنبه ٢٨/١١/٥٤

امروز صبح تمام به كار های جاری رسیدم منجمله سفیر افغانستان را دیدم. بی نهایت از وضع داخل افغانستان نگران بود. بخصوص كه گویا داود خان درد كمر شدیدی پیدا كرده است كه بیم سل استخوان می‌رود. تقاضا داشت به خواهرش هم كه از پسر پادشاه طلاق می‌گیرد, كار بدهیم. از وضع پادشاه در رم حكایت می‌كرد كه ملكۀ سابق خیلی او را ناراحت و دایما قهر و از منزل فرار می‌كند. می‌گفت همین اعمال ملكه در كابل هم شاه را از كار های اساسی بازداشته بود. البته سفیر افغانستان از كمك هنگفتی كه ما به همه خاندان سلطنتی می‌كنیم اطلاع ندارد.

سخنان زلمی ‌محمود غازی در مورد ملكۀ سابق مبالغه آمیز است. البته شكی نیست كه ناملایمات دوران دوری از وطن تاثیرات روانی خاص خود را داشته است اما اینكه یكی از اعضای خانواده كه در عین حال دیپلومات كشورش نیز است با چنین لحنی از عضو دیگری از خانوادۀ خود سخن بگوید، كار درستی بنظر نمی‌آید.

در مورد زلمی‌ محمود غازی این نكته را هم باید تذكر داد كه اسنادی در وزارت خارجۀ افغانستان وجود دارد كه نشان می‌دهد او از دارائی سفارت افغانستان در تهران اختلاس نموده بود. جریان از این قرار بود كه شاه ایران در یكی از بهترین مناطق شهر تهران زمینی را برای تعمیر سفارت افغانستان اختصاص داد و سفارت سند ملكیت آنرا نیز بدست آورد. مدتی بعد زلمی‌محمود غازی این زمین را به قیمت بسیار گران به فروش رسانید. داود خان او را از سفارت عزل نمود و به كابل احضار كرد ولی او به كابل نیامد.

زلمی ‌محمود غازی بعدا از همسرش (دختر داود خان) نیز جدا شد. پایان

منبع


برگرفته از: سايت اينترنتی پيمان ملی


<برگشت به بالا><باز گشت به مقاله>

صفحه‌یی از یادداشت‌های منتشر نشدۀ زنده یاد میر غلام محمد غبار

صفحه‌یی از یادداشت‌های منتشر نشدۀ زنده یاد میر غلام محمد غبار تحت عنوان "ولایتِ بزرگِ قطغن و بدخشان" که توسط آقای دکتر حشمت خليل غبار در اختيار آقای مهندس شاه امیر فروغ قرار گرفته، برای نخستين بار در سايت کوفی نشر شده و متن اين صفحه توسط آقای مهندس فروغ بازنويسی گرديده است.



ولایتِ بزرگِ قطغن و بدخشان

"خان آباد یک قصبۀ سرسبز و پُر آبی است که یک بازار، یک جامع، یک حمام و چند سرای تجارتی داشته، مرکز اداری و تجارتی ولایت بزرگ قطغن و بدخشان بحساب میرود، ولایتی که از پامیر تا هندوکش و سواحل دریای آمو کشیده میشود. مردمان این ولایات مؤدب و شیرین زبان و دلدادۀ موسیقی و رقص و بزمند، دزدی و آدم کشی در بین اینها خیلی بندرت اتفاق می افتد. تفاوت بین این دو ولایت آنست که در قسمت علیا یعنی بدخشان اراضی کوهستانی و منزوی تر، مردم نه تنها زارع و مالدار، بلکه صنعتکار و پیشه ور هم استند، صنایع چرم سازی، آهنگری و نساجی شان مشهور، مخصوصاً صنایع دستی آلات موسیقی « تنبور، تنبوره، چنگ، زنگ، دف و زیربغلی » و ستام اسپ سازی « زین، رکاب، لجام نقره کوب و غیره » مهم است، همچنان پارچه باب کتانی و ابریشمی و پشمی بدخشان مثل دست دوزی زنان آنجا نفیس است. اسپ هایشان کوچک و محکم و مردانشان سواران ماهری محسوبند، تجارت شان از راههای صعب المرور یا کاشغرستان هم بعمل می آید. مردم بدخشان زبان دری را بهمان پاکیزه گی ماضی و شیرین و آهنگدار تکلم میکنند، بشعر و ادب و شعرا و ادبای محلی احترام میگذارند. و اما در قسمت سفلی یعنی قطغن آن تخارستان وسیع تاریخی که دارای میدانهای هموار و تپه های خاکی قابل زرع است، مشغله عمومی مردم زراعت و مالداریست، و نسل گیری اسپ آن در افغانستان بی نظیر است. رویهمرفته مردمان قطغن و بدخشان آزاد منش، خوش معاشرت و آمادۀ قبول هر نوع تحولات اجتماعی مترقی بوده، از تعصب و جمود سدی در مقابل خود ندارند، زیرا در اینولایات از نفوذ روحانیون و ملا های ضد تجدد و تحول خبری نیست . مردم مالیات گوناگون دولت را در سر موعد میپردازند ، خدمات بیگاری حکومت و مأمورین را انجام میدهند، و خود بنان و چپنی میسازند، معهذا از مظالم و تعدی و ارتشای حکام و مامورین رنج میبرند و شکنجه میکشند."



<برگشت به بالا><باز گشت به مقاله>

گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله "خليل‌الله خليلی"

از: دانشنامه آریانا


فهرست مندرجات

[خليل‌الله خليلی]


درود. کاربران عزيز، به صفحه گفت و گو در بارهٔ مقالهٔ "خليل‌الله خليلی" خوش آمديد! لطفاً نظرات خود را با قيد عنوان مقاله به آدرس ايميل من ارسال فرماييد. نظرات شما در اين صفحه درج خواهد شد. سپاس - مهدیزاده کابلی.

[] سند

سند ارتباط خلیل‌الله خليلی با رژيم شاهنشاهی ايران

نظر به سندی که از سوی جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا) در پیام زن منتشر شده است: استاد خليل‌الله خليلی رابطه نزدیک با دربار شاه ايران داشت. اين رابطه تا آنجا بود که از روی تملق‌گويی به سفير ايران در عراق چندبار می‌گويد: "مردم ما شاهنشاه ایران را شاهنشاه خود می‌دانند".[۱]


[] دیدگاه‌ها

مهديزاده کابلی: این سند از کجا آمده است؟ جمعیت انقلابی زنان افغانستان، هیچگونه مرجع معتبر برای این سند ذکر نکرده است. بنابراین، تا زمانی که چنین مرجعی معرفی نشود، این سند می‌تواند جعلی تلقی شود که شاید به منظور تبلیغات سیاسی جعل شده باشد.

الحاج عبدالواحد سیدی: پیام زن [نشریۀ جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا)] به استناد از کاغذ مچاله‌شده‌ای که ساخت‌وساز و ویرایش آن به‌عنوان یک سند، در عصر تکنولوژی رایانه‌یی به وسیله‌ای نرم افزارهای چون فوتو پرنت‌ها و فوتو شاپ‌ها، کار بسیار ساده و پیش‌پا افتادۀ است، استاد خلیل‌الله خلیلی را که سفیر افغانستان در بغداد بوده است، متهم به اطاعت از پادشاه ایران محمدرضا شاه پهلوی کرده که خود [شاه ایران در آن زمان] با هزاران دردسر با ملت ایران مواجه بود و حتی چنین وانمود کرده که گویی "مردم افغانستان او را شاهنشاه خود می‌خواند" و استاد خلیلی "کراراً پادشاه ایران را پادشاه و مخدوم خود خوانده" است.

اولاً به این نکته می‌پردازیم که راوا چه بخواهد و چه نخواهد خلیلی شخصیت بزرگ و بلندآوازه ادبیات دری افغانستان در طی پنجاه سال در سده بیستم می‌باشد که در سرزمین‌های که به‌ زبان فارسی صحبت می‌کنند از مقام والایی برخوردار است. ثانیاً: اگر راوا که حتی به درخشش آفتاب تموز هم شک دارد و در مورد موجودیت خود و دار و دسته خود به‌صفت انسان نیز شک می‌ورزد، بخواهد یا نخواهد در هر صورت آفتاب وجود دارد و نور افشانی می‌کند و "راواییان" و پیروان اندیشه ناقص و تاریخ‌زده‌شان چه بخواهند و چه نخواهند استاد خلیلی یک انسان والا و یک هموطن ما در افغانستان بوده است، او چه فرزند به‌اصطلاح (راواها) فرزند رضا شاه پهلوی باشد و یا فرزند و زاده مستوفی‌الممالک و یا فرزند "بچه سقاو" هرچه باشد یک انسان فرهیخته و فاضل بود و فضل او از دانشی است که شخصیت او را به وارستگی و فرهیختگی در میان ملت‌ها و کشورهای فرامنطقه‌ای پیوست داده است و این موضوع ولو که (راوا) او را بچه سقاو و یا بچه هر کس بداند فرقی نمی‌کند، زیرا صرفاً تاریخ این قضاوت را به‌عهده خود دارد و می‌نمایاند که او فرزند افغانستان است.

راوا و کسانی که از حقارت این سازمان بدنام و بخودپیچیده مربوط می‌شود، خود شخصیت کاذب داشته و در جهان سیاست، اجتماعات فرهنگی و ادبی دینی، و حتی در میان احزاب به‌عنوان یک گروه سیاسی - چه در داخل و چه در خارج کشور - محلی ندارد. زیرا فهمیده نمی‌شود این آقایون یا ظاهراً خانم‌ها از کدام تیره، قوم و وطن هستند و در کجا زندگی می‌کنند؟ پدران‌شان به‌نام چه یاد می‌شده است؟ زیرا دشمنی خود را با تمام تیره‌های که در کشور زندگی می‌کنند نشان داده است. آن‌ها تاجک، پشتون، و تمام اقوام ساکن در کشور را بنابر خصلت‌های حقیراندیشی‌ای که به آن مصاب هستند به‌دیدۀ حقارت می‌بینند. همچنان‌که از اسلام خوش‌شان نمی‌آید و خودشان را سمبول بی‌ایمانی می‌دانند و حزب جمعیت اسلامی و حزب اسلامی و سایر احزاب حرکت‌های جهادی و غیر را به‌شمول حرکت‌های اسلامی و رهبران آن‌ها را به‌دیده تحقیر می‌نگرند و بر عکس کمونیزم را نیز قبول ندارند. همواره مردم را به‌خاطر نسبت‌شان به "بچه سقاو" و یا بر عکس آن با داشتن ارتباطات شخصی با سردارها متهم و مورد سرزنش قرار می‌دهند. حال باید پرسیده شود که: پس این (راوای) مذکر مونث که است و چه کاره است و به گرده که سوار است لابد به گرده "شیطان". آن‌ها حتی علامه استاد صلاح‌الدین سلجوقی نویسنده و متفکر و فیلسوف افغانستان را که ده‌ها اثر ماندگار از خود به‌یادگار گذاشته است را با رژیم "سردارهای جهادی؟" و با خیانت‌کاری‌هایش وی را به رژیم هاشم‌خان صدراعظم (کاکای محمدظاهر شاه) منسوب می‌داند. این سخنان کذب محض است. اگر واقعاً هم، میانه او با میر غلام‌محمد غبار خراب بوده باشد که(راوا) مدعی آن است، این معنی را نمی‌دهد که ما شخصیت علمی او را به‌خاطر نزاکت‌های شخصی به‌دو انگشت پنهان کنیم. این شبکه (راوا) خود آنقدر منفور و رانده شده از جامعه افغانستان است که حتی ملالی جویا عضو این سازمان هم از عضویتش در این سازمان (راوا) در طی یک کنفرانس مطبوعاتی‌اش که با خانم ثمر در خارج از افغانستان همسفر بود، انکار کرده است.

چیزی که واقعیت دارد این است که انسان باید یا زن باشد یا مرد، یا کافر باشد یا مسلمان، یا از امپریالیزم پیروی کند یا کمونیزم، یا پیرو توده‌ها باشد، یا مرتجع و [هوادار] قوم برتر! و یا تمام اقوام و مردمان ساکن در کره زمین را به‌چشم انسان قدر نماید. این (راوا) هیچ چیز نیست و نباید هم در مورد شخصیت‌های حقیقی این ملت قضاوت کند او همه را به جنایت پیشگی می‌شناسد، اما از خودش تا هنوز برابر سر مویی صداقت و آموزه‌های اخلاقی را یا نداشته یا نخواسته داشته باشد که نشان بدهد. امیدوارم مردم شریف ما حق را از باطل تفکیک کنند و در هیچ میدانی این لافوک‌های متعفن که مردم و تمام افتخارات و شخصیت‌های ماندگار ما را پست حساب می‌کند هرگز جلو ندهند.[٢]


[] پی‌نوشت‌ها


[۱]- رابطه خلیل‌الله خلیلی با رژیم ساواکی محمدرضا شاه، پیام زن، شماره مسلسل ۶۶ و ۶۷، عقرب ۱۳۸۶ - نوامبر ۲۰۰۷
[۲]- برگرفته از فیس بوک مهدیزاده کابلی با اندک ویرایش.



[] سرچشمه‌ها







[برگشت به بالا] [باز گشت به مقاله]


دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹

غبار، مير غلام محمد

از: دانشنامۀ آریانا


فهرست مندرجات

[مشاهیر معاصر افغانستان][نویسندگان افغانستان]


مير غلام‌محمد غبار (زادۀ ۱٢٧۶ خ - درگذشت ۱۳۵۶ خ)، بزرگ‌ترين تاريخ‌نويس، روزنامه‌نگار و مبارز نستوه راه آزادی و دموکراسی در افغانستان بود.


[] زندگی‌نامه

میر غلام‌محمد غــبار فرزند میر محبـوب‌خان کابلی[۱]، در سـال ۱٢٧۶ خورشـيدی برابر با ســال ۱٨٩٨ ميــلادی، در "دروازه لاهوری" شــهر کابل زاده شــد[۲] و چنان که فرزندش آقای حشمت خليل غبار می‌نويسد، "تحصيلاتش خصوصی و مطالعاتش بيشتر در زمينه‌های تاريخ، ادب، فلسفه و مسايل اجتماعی بود"[۳] و به نوشتۀ دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان، "دروس ابتدایی را نزد خانواده خود که اهل سواد و دانش و کارمندان دفاتر حکومتی بودند، فراگرفت."[۴] بنابراين، غبار تحصيلات رسمی نداشت و از اين لحاظ فرد کاملاً خودساخته بود.

در آغاز قرن بيستم که افغانستان در آستانۀ تحول اجتماعی قرار داشت، غبار نيز در حال گذار از دوران کودکی به ايام جوانی بود. حشمت خليل غبار می‌نويسد:

    "ايام شبابش مصادف بود با زمانی که در افغانستان مقدمات يک تحول اجتماعی آهسته آهسته پديدار می‌گشت. در کابل جريدهً منتشر می‌شد، کتابخانه شخصی موجود بود و حلقه‌های مريی و نامريی روشنفکری شکل می‌گرفت. سپس در کشور يک انقلاب سياسی و تحول اجتماعی جهنده‌ی پديد آمد و سرانجام، افغانستان در جنگ سوم عليه دولت انگليس پيروز شد. اين حادثه‌ها، فضای مساعدی برای جنبش‌های اجتماعی نسل جوان کشور را بوجود آورد. اگرچه اين دوره يک دوره مستعجلی بود که بيش از ده سال عمرش به درازا نکشيد."[۵]

آنچه که آقای پوهاند رسول رهين می‌نويسد که "غبار در زمان حکمروايی امير حبيب‌الله خان با آنکه خيلی جوان بود، در حلقه‌های مشروطه‌خواهان اول شرکت می‌جست"[٦]، اندکی شگفت می‌نمايد؛ چرا که براساس نوشتۀ غبار "نخستين جنبش دمکراسی با حبس و اعدام شدن آزادی‌خواهان در ١٩٠٩ م عجالتاً خاموش شد"[٧] و او در اين زمان، فقط يازده سال داشت.

اما غبار، در اواخر پادشاهی حبیب‌الله خان (١٣١٩-١٣٣٧ ق)، به جنبش "جوانان افغان" پیوست[٨] او خود در اين باره می‌نويسد:

    "پس از آن که فضای آزاد سياسی بوجود آمد، حلقه‌های سياسی مخفی (در زمان امير حبيب‌الله خان) به شکل علنی درآمدند و آزادنه به فعاليت‌های سياسی پرداختند. يکی از اين حلقه‌ها که "جوانان افغان" به خود نام داده بود، مرام تندتر و جنبه‌ی دست چپی داشت. ... نگارنده نيز جز اعضای همين حلقۀ سياسی (جوانان افغان) بودم."[۹]

در "دورۀ امانی" (دورۀ امانيه) مشغول به کار شد و در رشتۀ روزنامه‌نگاری به کسب تجربه پرداخت. در اين زمان، وی در مشاغل زير اشتغال ورزيد[۱٠]:

در مورد نخستين شغل آقای غبار، حشمت خليل غبار می‌نويسد: از زمستان ۱٢٩٨ تا تابستان ۱٢٩٩ (١٩۱٩-۱٩٢۰)، مدير هفته‌نامۀ "ستارهً افغان"[۱۱] بود. در حالی که در دانشنامۀ ادب فارسی (ادب فارسی در افغانستان) آمده است که:

    "غبـار در حـدود ۱٢٩۶ ش بـه‌خدمـت دولـت درآمـد و در خان‌آبـاد از نواحـی قنـدور مأمـور گمـرک شـد. در ۱٢٩٨ ش کارمنـد کوتـوالـی کابـل بـود. در نهم قـوس (آذر ماه) ۱٢٩٩ ش روزنامـه‌ای به‌نـام سـتاره افغـان در جبـل‌السـراج بیـرون آورد."[۱٢]

ظاهراً اين گزارش دانشنامه ادب فارسی (جلد سوم)، برگرفته از کتاب "سيماها و آواها"، نوشتۀ نعمت حسينی است که او نيز اين خبر را به نقل از کتاب "جنبش مشروطيت در افغانستان"، تأليف علامه عبدالحی حبيبی آورده است.[۱٣].

به هر حال، در ۱۳۰۰ ش (۱٩٢۱ م) که شجاع‌الدوله حکومت هرات را داشت، غبار با او همراه شد و از اعضای شهربانی این شهر (عضو هيأت تنظيميه ولايت هرات)[۱۴] بود.[١۵]

در ۱۳۰۳ ش (۱٩٢٤ م) نماینده بازرگانی افغانستان در مسکو (يا به سخن ديگر، معاون تصدی شرکت امانيه و نمايندگی تجارتی تصدی در نمايشگاه مسکو)[۱٦] شد.[١٧]

در دانشنامۀ ادب فارسی آمده است که "در ۱٩ سرطان (تير) ۱۳۰۳ ش که محمدنادرخان به سفارت پاریس رفت غبار را به سمت منشی سفارت برگزید."[١٨] اما براساس نوشتۀ حشمت خليل غبار، پدرش در سال ۱۳۰۵ (۱٩٢۶)، کاتب وزارت مختاری افغانستان در پاريس بود.[۱٩] پس از آن که به کابل بازگشت، در سال ۱۳۰۶ (۱٩٢٧)، به سمت مدير گمرکات ولايت قطغن و بدخشان منصوب شد.[٢۰]

در ۱۳۰٧ ش (۱٩٢٨ م) در دومين لویه‌جرگه‌ی‌ که در پغمان برپا شد وکیل مردم کابل بود و افکار جوانان افغانستان را مانند یک عضو چپ‌رو، نمایندگی می‌کرد و مبلغ دموکراسی و حکومت قانون بود.[٢۱]

در دوره حکمروايی خانواده نادر شاه، در ۱۳۰٩ ش (۱٩۳۰ م) سرمنشی سفارت (سرکاتب وزارت مختاری) افغانستان در برلین شد.[٢٢] اما، در همان سال از اين وظيفه استعفا کرد و به افغانستان بازگشت تا به گفتۀ خودش، بطور مستقيم در مبارزه بر ضد استبداد نادر شاه سهم گيرد.[٢۳]

در ۱۳۱۰ ش که انجمن ادبی کابل بنیاد گرفت غبار به عضویت این انجمن درآمد و سلسله مقالاتی به نام "افغانستان و نگاهی به تاریخ آن" در مجله کابل، ارگان این انجمن، نوشت.[٢۴] در ۱۳۱٢ ش، به دلایل سیاسی در زندان ‌سرای موتی کابل محبوس شد[٢۵] و تا ۱۳۱۵ ش (به نوشتۀ دانشنامه ادب فارسی)[٢٦] يا ۱۳۱۴ ش (به قول حشمت غبار)[٢٧] در زندان ماند.


[] فعاليت‌های سياسی

مير غلام‌محمد غبار، اگرچه مانند بسياری از روشنفکران دورۀ امانی، شـيفته تحولات اجتماعی و سـياسی آن دوره بـود، امـا از لغزشـهای آن که منتـج بـه ضـرر افغانسـتان شـد، نيز بخوبـی آگاهـی داشـت.[٢٨] او در دوره‌های بعد، به مبارزه ضد حکومت شاهی (که آن را رژيم ارتجاعی می‌دانست) پرداخت.

غبار، در ۱۳۱٢ (۱٩۳۳) به اتهام دست‌داشتن در تروری که در سفارتخانۀ دولت انگليس در کابل از سوی يک افغان به نام محمدعظيم انجام شد و در نتيجه، سه نفر از کارمندان آن سفارت کشته شدند، به حبس افتاد و تا ۱۳۱٤ (۱٩۳۵) بيرون نيامد. بعد از رهايی از زندان، به ولايات فراه و سپس قندهار تبعيد شد.[٢٩] او در همين دوران کتاب "احمدشاه بابا" را نوشت.[۳۰] او در ۱۳٢۱ (۱٩٤٢) از تبعيد به کابل بازگشت و بين سال‌های ۱۳٢٢-۱۳٢٧ (۱٩٤٢-۱٩٤٨) در انجمن تاريخ افغانستان، به کار پژوهش پرداخت.[۳۱]

غبار، به نمایندگی دورهٔ هفتم مجلس شورای ملی (۱۳٢٨/۱٩٤٩-۱۳۳۰/۱٩۵۱)، از سوی شهروندان کابل، انتخاب شد.[۳٢] وی در مبارزه‌های قانونی گروه کوچکی از وکلای روشنفکر شرکت کرد و حزبی به نام وطن بنيان نهاد و نشریه‌ای هفتگی به همین نام منتشر کرد (۱۳٢٩/۱٩۵۱-۱۳۳۰/۱٩۵٢).[۳۳]

تندروی‌های روشنفکران افغان، يکی از عوامل عمده‌ی شکست نخستين تجربه‌ی دمکراسی و مرحله‌ای سوم مشروطه‌خواهی در افغانستان بود. بی‌ترديد، اين تندروی‌ها در سرنوشت سياسی آقای غبار و همرزمان او هم تأثير منفی بر جا گذاشت. چنان که آقای میر محمدصدیق فرهنگ می‌نويسد:

    "در آغاز حکومت شاه‌محمود خان، در اثر مصونيتی که مردم به تناسب دورۀ قبلی احساس می‌کردند، صدراعظم تا به‌حدی در بين عامه کسب وجاهت کرد و حتی به عنوان "پدر دمکراسی" ملقب گرديد؛ اما بعد در نتيجۀ فعاليت‌های کلوب ملی و کشمکشی که در شورا بين وکيلان اصلاح‌طلب و محافظه‌کار واقع شد، اوضاع رو به تشنج گراييد و يک رشته حوادث يکی به دنبال ديگری رخ داد که فضای سياسی را دوباره با بدبينی و بی‌اعتمادی مکدر ساخت."[۳۴]

همو می‌افزايد:

    "در اين ميان، در سال ۱٩۵۰ یک عده اشخاص از جمله سید اسماعیل بلخی از علمای شیعه، خواجه محمدنعیم قوماندان امنیه سابق کابل، محمدنعیم خان معروف به بچه گاوسوار از بزرگان هزاره، میر علی‌گوهر خان از غوربند، قربان نظر خان صاحب منصب اندخوی، محمد اسماعیل خان وکیل از سرخ پارسا، محمداسلم خان از جغتو دستگیر شدند و در اعلامیه‌ای که از جانب حکومت به این مناسبت انتشار یافت جهت ساقط ساختن حکومت به سود و همدستی خارجی‌ها متهم گردیدند هرچند در آن هنگام حکومت مدعی شد که اسناد ثابت کننده در دست دارد و آن را در محکمه ارائه می‌کند اما بعداً معلوم شد که نه اسنادی در دست است و نه محکمه‌ای در کار، اشخاص مذکور برای مدت ۱٤ سال بدون این که قضیه‌شان به محکمه محول گردد در زندان ماندند."[۳۵]

با آن که آقای فرهنگ، به توطئه‌ی تروريستی بر ضد نخست وزير و کودتا علیه رژیم شاهی اشاره ندارد و مسئله را به گونه‌ای توطئه از جانب دولت مطرح می‌نمايد، اما آقای غبار که عملکرد تروريستی حزب سری اتحاد را به رهبری بلخی علیه حکومت مورد توجه قرار داده است، بیان می‌دارد:

    "بالاخره حلقۀ مرکزی [حزب سری اتحاد] فیصله کرد که روز اول حمل ١٣٢٩ (۱٩۵۰) شاه‌محمود خان صدراعظم که معمولا در دامنۀ کوه علی‌آباد، میله عنعنوی قلبه‌کشی را افتتاح، و جنگ حیوانات را تماشا می‌کرد، به ضرب گلوله از پا در آورده شده، مدافعین او کشته شوند، افسران پايین رتبه حزبی با افراد کوه‌دامنی و کوهستانی که قبلا در کمین نشسته‌اند، از چهار جهت به حمله گرم مبادرت ورزند.

    آن گاه به شکل دسته‌جمعی زندان عظیم دهمزنگ را به یک حمله اشغال، و با اتفاق يک هزار و چند صد نفر محبوس به استقامت ارگ سلطنتی مارش کنند. البته تا این وقت قیام عمومی از طرف هزاران نفر به عمل آمده سلطنت سقوط می‌کند و جمهوریت اعلام می‌شود."[٣٦]

بنابراين، شاه محمود خان که بزودی از ادامۀ دمکراسی دلسرد شده بود، به دنبال اين حادثه، در سال ۱٩۵۱، نه تنها به توقيف جرايد آزاد (يکی پس از ديگری بدون رأی دادگاه) اکتفا نکرد، بلکه بار ديگر، به همکاری طرفداران حکومت استبدادی، با تقلب و فشار، در دورۀ هشتم انتخابات شورای ملی، مانع از ورود نمايندگان روشنفکران راديکال (تندرو) به مجلس شد. غبار می‌نويسد:

    "در ختم سال ۱۳۳۰ شمسی، دورۀ سه سالۀ شورای هفتم به پايان رسيد، و روز ۳۱ حمل ۱۳۳۱ (اپريل ۱٩۵٢) روز انتخابات جديد اعلام شد. حکومت شاه‌محمود خان که تا اکنون تمام جنبشهای سياسی، احزاب، اتحاديۀ محصلين و جرايد آزاد را با فعاليت‌های شورای هفتم، خاموش ساخته بود، مصمم بود که اين اختناق را جداً حفظ کند... پس شاه‌محمود، برای جلوگيری از انتخابات آزاد شورای هشتم، به حکام خود امر کرد که از انتخاب شدن روشنفکران دست چپی ممانعت به عمل آرند. در حالی که يک عده از وکلای اپوزيسيون شورای هفتم، کانديدی خود را مجدداً اعلام کرده بودند، و از جمله من (مير غلام‌محمد غبار) و داکتر عبدالرحمن محمودی... مداخله حکومت در انتخابات ديگر از پردۀ اختفا برون شده و با چهرۀ مفتضح بطور علنی وارد ميدان گرديد. در پايتخت سواره نظام و پليس و ژندارم به گردش افتاد. مشاهدين انتخاباتی من و محمودی از حوزه‌های انتخاباتی رانده شدند. قضات و مامورين مؤظف حکومتی بی‌پرده آرای رای دهندگان طرفدار محمودی و غبار را در دفتر رايدهی به نام کانديدان حکومتی ثبت می‌کردند... اعتراض‌کنندگان از طرف عبدالحکيم خان شاه عالمی والی کابل با چوب پليس از حوزه‌ها برون رانده می‌شدند و مقاومت‌کنندگان به محبس سوق می‌گرديدند."[۳٧]

مادامی که کانديدهای راديکال و هواداران آنها چنين ديدند، دست به تظاهرات گسترده زدند. اين حرکت خود سبب وحشت و خشم زمامداران گرديد و راه را هرچه بيشتر به سود استبداد گشود. غبار در اين مورد می‌نگارد:

    "اين است که واکنش مردم در برابر روش استبدادی حکومت شروع شد. نخست آنها با انتخابات مقاطعه کرده و از حوزه‌های انتخاباتی خارج شدند. سپس تظاهرات بزرگ و بی‌سابقه‌ای مرکب از هزاران نفر دکاندار و پيشه‌ور، مأموران پايين رتبه، محصلان پوهنتون و شاگردان مکاتب و طرفداران احزاب وطن و خلق به شمول کانديدان‌شان در شهر کابل به عمل آمد. اينها با بيرقهای حرکت می‌کردند که در آنها شعار "وکلای ملی ما غبار و محمودی" نوشته شده بود، و در سر هر چهار راهی نطقهای شديدی ضد مداخلات حکومت در امر انتخابات، ايراد می‌گرديد. مظاهره‌کنندگان جاده‌های بزرگ شهر را عبور کرده و بعد از ظهر به استقامت ارگ سلطنتی به حرکت افتادند، در حالی که سواره نظام دولت آنها را قدم به قدم تعقيب می‌کرد. اين اولين مظاهره‌ی سياسی بود که عملاً شخص شاه را مخاطب قرار داه و کابينۀ او را تلعين می‌کرد."[۳٨]

آقای فرهنگ به نقل از محمد صالح پرونتا (دانشمند کتابشناس) می‌افزايد:

    "تظاهرکنندگان که محصلين نيز به آنها پيوستند، به دروازۀ ارگ رفته، الغای انتخابات دستوری را از شاه تقاضا کردند. اما اين تقاضا ترتيب اثر نيافت و چند روز پس از آن عبدالرحمن محمودی و مير غلام‌محمد غبار با يک تعداد از همکاران‌شان که هيأت‌های رهبری احزاب خلق و وطن بودند، دستگير شده و بازهم با ادعای اين که به سود اجنبی کار می‌کردند، به زندان سپرده شدند."[۳٩]

از ۱۳۳۱ (۱٩۵٢) تا ۱۳۳۵ (۱٩۵۶) میر غلام‌محمد غبار دوباره زندانی می‌شود و با رهايی از زندان، ناگزير عملاً از زندگی سیاسی کناره‌گیری می‌کند. چنان که به گفتۀ خود او، محمد داوود خان، صدراعظم آن زمان، در سال ۱۳۳۵ او را به دفتر صدارت خواست و هنگام ديدار، از وی دعوت به همکاری کرد. اما غبار اين دعوت را نپذيرفت و داوود خان در واکنش گفت: "شما که همکاری با حکومت را رد می‌کنيد، در منزل خود باشيد و حکومت مراقب خواهد بود!" غبار در ادامه می‌افزايد:

    "اين امر استبدادی خانوادۀ حکمران بدون حکم کدام محاکمۀ قانونی برای تقريباً بيست سال ديگر در برابر اينجانب نافذ بود."[۴٠]

با وجود اين، در گزارش‌های که دربارۀ تأسيس حزب دمکراتيک خلق افغانستان موجود است، نام آقای غبار در تشکيل کميتۀ تدارک اين حزب به چشم می‌خورد. چنان که در گزارشی از آقای بصيراحمد حسين زاده در سايت فارسی "بی بی سی" آمده است:

    "میرغلام‌محمد غبار، نورمحمد تره‌کی، ببرک کارمل، میراکبر خیبر، صدیق‌الله روهی و علی‌محمد زهما، از نخستین کسانی بودند که در کمیته تدارکات برای تشکیل حزب دموکراتیک خلق تلاش می‌کردند. بعد از مدت کوتاهی طاهر بدخشی نیز به این کمیته پیوست ولی غلام‌محمد غبار از این کمیته کنار رفت و علی‌محمد زهما و صدیق‌الله روهی نیز به خارج از افغانستان رفتند."[۴۱][*]

همچنين، آقای دستگير پنجشيری، که يکی از فعالان برجسته‌ی حزب دموکراتيک خلق افغانستان است، اين خبر را تأييد می‌کند. او دربارۀ ترکيب اعضای کميتۀ تدارک نخستين کنگرۀ حزب می‌نويسد:

    "به یک سخن، در ترکیب کمیتۀ تدارک کنگرۀ اول جمعیت دموکراتیک خلق میر غلام‌محمد غبار رییس جمعیت وطن، نورمحمد تره‌کی عضو برجستۀ رهبری ویش زلمیان، دانشمند علی‌محمد زهماء استاد دانشکدۀ ادبیات دانشگاه کابل، ببرک کارمل اشتراک‌کنندۀ فعال مظاهره شهریان کابل برای آزادی انتخابات دورۀ هشتم شورای ملی و عضو اتحادیه محصلان (دانشجویان) دانشگاه کابل، میراکبر خیبر استاد اکادمی پولیس، محمدطاهر بدخشی و محمدصدیق روهی، نماینده‌گان برجستۀ همه نسل‌های نیمۀ دوم سدۀ بیستم، اشتراک فعال داشته‌اند. کهنسال‌ترین عضو کمیتۀ تدارک کنگرۀ اول "جمعیت دموکراتیک خلق" میر غلام‌محمد غبار فقید نزدیک به هفتاد سال عمر و جوان‌ترین اعضای آن محمدطاهر بدخشی ٣٠ سال عمر داشته‌اند."[۴٢][دستگير پنچشيری، برگرفته از یادداشتهای صورت جلسۀ کمیته مرکزی جمعیت دموکراتیک خلق]

اما اين گزارش‌ها را امروزه آقای حشمت خليل غبار، رد می‌کند. چنان که آقای مهندس شاه امير فروغ از زبان حشمت غبار می‌نويسد:

    "طوری که بر همه مبرهن و آشکار است، دربِ خانۀ غبار به روی همه باز بود و دوست و دشمن، صادق و خاین، وطنخواه و جاسوس، و ... برای رسیدن به اهدافِ خود، نزدِ مرحوم پدرم می‌آمدند.

    در سالِ ۱۳۴۲ خورشیدی، روزی درب منزلِ ما به صدا در آمد، من (حشمت خلیل غبار) در را باز کردم، پشتِ در آقایان نور محمد تره‌کی، ببرک کارمل، دستگیر پنجشیری، کریم میثاق، طاهر بدخشی، میر اکبر خیبر و عدۀ دیگر ایستاده بودند و تقاضای ملاقات با پدرم را داشتند. با تعارفِ من، واردِ منزل شدند و مرحوم پدرم آنها را پذیرفت. صحبت‌ها آغاز گردید و نور محمد تره‌کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی با هیجان از تشکیلِ حزبِ جدید صحبت نموده و اظهار داشتند که شما در گذشته‌ها همیشه با جوانان همکاری می‌کردید و راه و چاهِ مبارزه را به آنان نشان می‌دادید، اکنون ما می‌خواهیم در این قسمت با ما همکاری نمایید. پدرم در جوابِ آنان گفت: من تمامِ عمرِ خود را همراه با جوانان، صرفِ مبارزه بر ضدِ استبداد، ضدِ ارتجاع، ضدِ استعمار و ضدِ استثمار نموده‌ام. اما هیچ وقت با گروهی کار نخواهم کرد که در آن دسته، جاسوسانِ حکومتِ افغانستان یا جاسوسانِ قوت‌های خارجی، در رأس آن قرار داشته باشند. اکثریتِ اعضای گروهِ شما را جوانانِ صادق تشکیل می‌دهد. اما در رأسِ شما چند نفری است (نه همه) که هم با حکومتِ خاینِ افغانستان و هم با قوت‌های استعمارگرِ خارجی رابطه دارند و برای آنان کار می‌کنند، لهذا نمی‌توانم با گروهِ شما همکاری نمایم. ببرک کارمل اعتراض کرد و خواست به دفاع از خود بپردازد ولی غبار به او فرصتِ صحبت کردن را نداد و گفت: "ساکت باش و از من بشنو! در زمانِ سلطنتِ امان‌الله خان، وقتی که یکی از جاسوس‌های حکومت، افشا شد از شرمِ زیاد خودکشی کرد (تفصیلِ این موضوع در جلدِ اولِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ آمده) ولی شما حتی به اندازۀ او هم اخلاق و شهامت ندارید که بعد از افشا شدن، انتحار کنید. بدین ترتیب [آن‌ها] با عصبانیت و بدونِ خداحافظی، منزلِ ما را ترک کردند و از این تاریخ به بعد تبلیغاتِ سؤِ خود را علیه شادروان غبار آغاز نمودند. به هر صورت، چند ماه بعد از این دیدار، حزبِ دموکراتیکِ خلق تشکیل گردید و ..."[۴۳][*][**]

بسياری از فعالان حزب دمکراتيک خلق افغانستان، مخالف نظر آقای حشمت خليل غبار هستند. از جمله آقای دستگير پنجشيری می‌گويد:

    "اول اين که من هيچگاه، با چنين ترکيبی که آقای حشمت غبار نام می‌برد، به منزل شادروان غبار نرفته‌ام. دوم آن که اعضای کميته سرپرست نه فقط يکبار بلکه ديدارهای مکرر با آقای غبار داشتند و هميشه صحبت‌های آنها پيرامون مسايل مختلف کاملاً صميمانه و با احترام متقابل بود. سوم آنکه نبايد اين حقيقت را انکار کرد که آقای زنده ياد غبار عمده‌ترين عضو کميته‌ی تدارک حزب بود و حتی تاريخ تشکيل حزب در اول ماه ژانويه به سفارش ايشان صورت پذيرفت. مخالفت وی با ساير اعصای کميته زمانی آشکار گشت که بحث روی اساسنامه و مرامنامه حزب آغاز شد. در آن هنگام، او مخالفت خود را با شيوه‌ی مبارزه يعنی مبارزه در راه رشد غير سرمايه‌داری که در واقع، مرحلۀ گذار به سوی سوسياليسم بود، اعلام داشت و تأکيدش بيشتر در مبارزه جهت مشروطه‌خواهی بود. بنابراين، غبار از همان آغاز تشکيل حزب کنار رفت."[۴۴]

همو در جای ديگر می‌نويسد:

    "به ياد بايد آورد که تفاوت نظر اصولی ميان مير غلام‌محمد غبار و ديگر اعضای کميتۀ سرپرست با نزديک شدن زمان تأسيس کنگره، پيرامون طرح و تدوين اساسنامه، برنامه و حل و فصل ساختار تشکيلاتی اهداف سياسی تاکتيکی استراتيژيک غايی و گرايش بين‌المللی "جمعيت دمکراتيک خلق" پديدار گرديد.

    در آن زمان تعداد مجموعی حوزه‌های شهر کابل از ١٠ تا ١٢ حوزه و شمار اعضای حوزه‌ها به هیچ صورت از ٧٠ عضو بیشتر نبود در نتیجۀ اختلاف نظر میان این دو گرایش سیاسی و سازمانی درون کمیتۀ تدارک کنگره، ضرورت دید و بازدید و گفتگوهای رویاروی اعضای حوزه‌ها با غبار فقید و ببرک کارمل احساس گردید درین شرایط استاد زهماء و زنده یاد محمدصدیق روهی با استفاده از فیلوشپ‌ها و سکالرشپهای کشورهای سویدن و بیروت حضور نداشتند و زنده یاد ببرک کارمل در عمل از گرایش بخش جوان کمیتۀ سرپرست نماینده‌گی می‌کرد و نورمحمد تره‌کی آگاهانه مایل نبود که خود را با غبار فقید مواجه کند. منزل میر غلام‌مخمد غبار در کنار جادۀ ولایت کابل موقعیت داشت من سرحلقۀ کمیتۀ شهرآراء و کارتۀ پروان بودم در آن مرحله فعالیت تشکیلاتی ما، حوزه‌های جمعیت بنام کمیته یاد می‌شد روانشاد حیدر مسعود برای من، هادی کریم و یکی دو رفیق دیگر، زمینۀ ملاقات را با غبار فقید فراهم ساحت. این نخستین ملاقات ما با این مرد پخته جوش دوران استقلال شاه امان‌الله و استبداد کبیر و صغیر خاندان سلطنتی بود. سر و وضع مرتب و دریشی به تن داشتند. رنجهای طولانی زندانهای استبداد و تبعیدهای طولانی قامت برجستۀ او را خم نکرده بود بیداد. زمان و زنده‌گی از شور حیات حافظه نیرومند و نیروی مقاومت این دموکرات انقلابی نه کاسته بود.

    غبار فقید پس از تعارفات به صحبت خویش آغاز و صادقانه بیان کرد که: درین روزها شماری از دوستان مرا به اخذ "حق‌السکوت" از حکومت انتقالی دکتر محمدیوسف متهم می‌کنند. ایشان بدون هرگونه برافروخته‌گی، قباله‌های شرعی و اسناد موثق قانونی را به ما ارایه نمودند که حکومات استبدادی درگذشته خلاف این اسناد شرعی بالای زمین پدری ایشان چند اتاقی را در کنار جادۀ ولایت برای پوسته‌خانه اعمار کرده بود و دهها سال بدون پرداخت کرایه از آن استفاده میشده است این جایداد شرعا مسترد و قیمت آبادی آن نیز طبق قانون محاسبه حل و فصل شده بود. به ایشان گفتم ممکن مخالفان چنین تبلیغاتی بکنند ولی با تکیه به منطق مردم خویش به این باوریم که "گل خشک هرگز بر دیوار نمی‌چپسپد" آرزومندیم که دیدگاه شما را در باره اهداف سیاسی و موازین سازمانی "جمعیت دموکراتیک خلق" و راهها و وسایل مبارزۀ فردای خویش بدانیم.

    آنگاه غبار فقید دیدگاه خود را و بدون پرده‌پوشی به این الفاظ آغاز و با همه شفافیت بیان کردند که: "اختلاف‌نظر ما با "ببرک جان"، ماهیت سیاسی دارد. ایشان به این باور بودند که از حدود قانون‌اساسی و شاهی‌مشروطه نباید گامی فراتر نهاده شود. غبار فقید پرده از روی استبداد استعماری و نظام شاهی افغانستان برداشت و گفت "شما از افراط کاریهای مستبدانه خاندان سلطنتی هنوز شناخت کافی ندارید از دوران محمد نادرشاه (١٩٣٠) تا امروز (١٩٦٤)، صدها مشروطه‌خواه، جوانان بیدار و ترقیخواه این آب و خاک را، به گناه مبارزه در راه آزادی دموکراسی شاهی‌مشروطه به دار آویخته، لقمۀ توب ساخته زندانی تبعید و از مردم تجرید، بدنام و از صف مبارزۀ فعال ضد استعماری و ضد استبدادی بیرون ریخته و بی‌نقش کرده‌اند و در فرجام با شفافیت و بروشنی گفتند: "با همه شناختی که از خاندان حکمران کشور دارم باورم نمی‌آید که ماهیت استبداد در افغانستان، تغییر کیفی کرده باشد خاندان حکمران، نسل دیگری از انقلابیون نورستۀ ما را به میدان خواهند کشید آنان را شناخته شکار و ترور سیاسی می‌کند و در پل باغ عمومی به دار می‌آویزد. من مسوولیت این گونه بیدادگری و کشتار خونین نسل دیگری از مبارزان وطن را به عهده گرفته نمی‌توانم.

    در پایان این دیدار الهام‌بخش به نماینده‌گی از همرزمان، از کار اقناعی و توضیحی دلسوزانه زنده نام غبار فقید سپاسگزاری کردم و به ایشان با اطمینان محکم گفتم که شما با کارنامه درخشان مقاومت دادخواهانه و قربانیهای بی‌مانند تاریخی خویش بر استبداد استعماری ضربه‌های کاری وارد آورده‌اید. آرزومندم که ادامه دهنده‌گان سنن مبارزات ملی و ضد استبدادی شما در راه تأمین حاکمیت دموکراتیک کارگران و دهقانان و تمامی زحمتکشان افغانستان با گامهای استواری بازهم به پیش روند و بر نظامات نیمه جان زمینداری اربابی و ارتجاعی کشور ضربه‌های دیگری وارد بتوانند. در فرجام غبار فقید آرزومندی خود را برای سعادت و پیروزی ما ابراز داشتند یاد ایشان به خیر و روان‌شان شاد باد."[۴۵]

افزون بر او، سلطان‌علی کشتمند، نخست وزير زمان حاکميت رژيم مارکسيستی در خاطرات سياسی خود می‌نويسد:

    "به منظور انجام کار سياسی در حوزه‌ها، جلب اعضای جديد و آمادگی برای تشکيل حزب سياسی، کميته تدارک بوجود آمد ... کميته تدارک در آغاز متشکل از شش تن در پائيز ۱٩۶۳ ايجاد گرديد و اعضای آن عبارت بودند از: ببرک کارمل، مير غلام‌محمد غبار، مير اکبر خيبر، نورمحمد تره‌کی، علی‌محمد زهما و صديق‌الله روهی. محمدطاهر بدخشی اندکی بعد به آن پيوست ..."[۴٦]

او ادامه می‌دهد:

    "اشخاصی که بوسيله مير غلام‌محمد غبار به کميته معرفی شده بودند، تحت سرپرستی حشمت خليل غبار، پسر ايشان کار می‌کرد."[۴٧]

و همو می‌افزايد:

    "مير غلام‌محمد غبار، پس از چندی کميته تدارک را ترک گفت. علت آن تا جايی که توضيح گرديد، پديدن آمدن اختلاف نظر در رابطه به مسأله رهبری در حزبی که بايد تشکيل می‌گرديد و ماهيت برنامه‌يی آن بود. واقعيت اين است که بطور مفهوم شده رهبر آينده حزب مير غلام‌محمد غبار تلقی می‌گرديد و ببرک کارمل نيز به اين امر اذعان داشت. ولی پس از چندی برملا گرديد که نورمحمد تره‌کی به هر قيمتی در پی آن بود تا بحيث رهبر حزب شناخته شود. وی خويشتن را در کميته تدارک شخصاً متمايل به سوسياليزم نشان داده بود، در حالی که مشی رسمی قطعاً چنين نبود. با آشکار شدن چنين گرايش‌هايی مير غلام‌محمد غبار از عضويت در کميته استعفاء نمود و همچنان از همين‌جا اختلاف جدی ميان ببرک کارمل و نورمحمد تره‌کی از يکسو و ميان ببرک کارمل و مير غلام‌محمد غبار از سوی ديگر، بوجود آمد."[۴٨]

و غبار خود سالها بعد، در بارۀ احزابی که در دهۀ دمکراسی پديد آمدند، (بدون آن که کوچکترين اشاره‌ی به نقش يا عدم نقش خود در ايجاد حزب دمکراتيک خلق افغانستان داشته باشد) چنين نوشت:

    "بعد از سقوط صدارت محمد داودخان (در سال ۱٩۶۳ م) يک دمکراسی از طرف دولت از بالا اعلام شد ... در ضمن آن بعضی حزب‌های ساخته‌گی وابسته [به] دولت با شعار سوسياليزم به ميدان آمد[ند] و با پشتيبانی دولت در خنثی کردن فعاليت‌های منورين صادق داخل عمل شد[ند]‌."[۴٩]

به ‌هر حال، از همه آنچه گفته شد، چنين می‌نمايد که رهبران حزب دمکراتيک خلق افغانستان (نظير ببرک کارمل و نورمحمد تره‌کی)، پيش از تأسيس اين حزب در نظر داشتند برای جلب و جذب افراد تازه، از اعتبار شخصيت‌های مبارز دورۀ مشروطيت مانند شادروان غبار بهره جويند. اما غبار که از قبل اين اشخاص و وابستگی‌های آنها را بخوبی می‌شناخت[۵٠]، چنين اجازه‌ای را به آن‌ها نمی‌دهد.


[] فعاليت‌های فرهنگی

نخستين طهور مير غلام‌محمد غبار در مطبوعات افغانستان، به عنوان مدير و سر محرر هفته نامۀ "ستارۀ افغان" بود. او اين جريده را از زمستان ١٢٩٨ تا تابستان ١٢٩٩ خورشيدی، در چاپخانۀ سنگی، ابتدا در جبل‌السراج سپس در چاريکار، به‌نشر سپرد.[يادنامۀ غبار، ص ٩۰] اما، زنده ياد غبار فقط نوشته است[۵۱]:

    "در نشر جريدۀ انتقادی ستارۀ افغان، نگارنده نمايندگی حلقۀ جوانان افغان را داشتم."[۵٢][افغانستان در مسير تاريخ، ج ۱، ص ٧٩٨]

غبار مادامی که عضو انجمن ادبی کابل بود (از ۱۳۱۰ تا ۱۳۱٢ خ)، يک سلسله مقالات تاريخی را زير عنوان "افغانستان و نگاهی به تاریخ آن" در ۱٩۰ صفحه، از شماره ٢ تا ۱٢ سال اول مجله کابل، به نشر می‌رسانيد. افزون بر اين، "افغانستان در هندوستان" را نوشت که تاريخ بسط نفوذ سياسی افغانستان در هند بود و در ٩۵ صفحه، از شماره اول تا نهم همان مجله به چاپ رسيد و "تاريخچه مختصر افغانستان" (از عهد اوستا تا قرن بيستم) که در ۶٨ صفحه مصور در نخستين سالنامه "کابل" در سال ۱۳۱۱ (۱٩۳٢ م) با ضميمهً فهرستی از نامهای قديمی افغانستان و شهرهای آن در مطبعه عمومی کابل منتشر شد.

او در دورۀ تبعيد خود، کتاب "احمدشاه بابا" را نوشت.[غبار، حشمت خليل، سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٩] و بين سال‌های ۱۳٢٢-۱۳٢٧ (۱٩٤٢-۱٩٤٨) در انجمن تاريخ افغانستان، به پژوهشهای تاريخی اشتغال ورزيد. حاصل کار تحقيقی او، در اين دوره، آفرينش آثار زير است:





  • در دست تهيه است...


[] خانواده

مير غلام‌محمد غبار، شجره‌نامه خود را در دست نوشته‌هايش، تا جایی که می‌شناخته، بيان داشته است. او فرزند ميرزا مير محبوب آغا، فرزند مير عبدالرحيم فرزند مير محمد صديق است.[يادداشت‌های زندگانی غبار (چاپ نشده)] غبار که فرزند ارشد خانواده بود، چهار برادر به نام‌های مير غلام‌احمد خان، مير غلام‌حامد بهار، مير عبدالرشيد بيغم و مير عبدالعليم داشت.


به گفتۀ حشمت خليل غبار، زمانی که غبار چشم از جهان پوشيد، همسر و هفت فرزندش را از خود بجا گذاشت. نام همسر او صالحه خانم است که در "يادداشت‌های زندگانی خود" در مورد او چنين نوشته است:

    "صالحه بيگم، زن باسواد و زحمتکش، رفيق زندگی، شريک تمام ماجراهای محزن و خطرناک حيات من، با شکيبايی و همت والا بوده است و فرزندان نيکو پروده است و مشقات زيادی را تحمل کرده است."[افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧۶]

در "سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار" از فرزندان او چنين نام برده شده است: "ماريا غبار، رونا غبار، دنيا غبار، اسعد حسان غبار، اشرف شهاب غبار، ابراهيم ادهم غبار و حشمت خليل غبار"[همانجا، ج ٢، ص ٢٧۶]


[] بيماری و درگذشت

میر غلام‌محمد غبار در اواخر سال ۱۳۵۶ خورشيدی، برای درمان بيماری معده به آلمان غربی سفر کرد. اما سوگمندانه در شانزدهمِ دلوِ همان سال در شهرِ برلینِ درگذشت و در بیست و دومِ دلوِ (بهمن) در کابل به خاک سپرده شد. آرامگاه او در شهدای صالحین واقع است.[حسين زاده، بصيراحمد، سی‌امین سال درگذشت غلام‌محمد غبار مورخ افغان، سايت بی بی سی و افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧۶]


[] وصيت‌نامه‌ای غبار

غبار در وصيت‌نامه‌ی خود نوشته است:

    "من برای فرزندان خود نعمت توحيد بالله و توفيق خدمت و شفقت به بينوايان و همنوعان می‌خواهم که نتيجۀ آن آرامی ضمير و وجدان و خوشبينی نسبت به حيات و ممات است."[افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧۴]

افزون بر اين، طبق وصيت غبار، فرزندش حشمت خليل غبار، تمامی کتابهای کمياب شخصی او را به کتابخانۀ عامۀ کابل سپرد.[افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧۴]


[] غبار از ديدگاه صاحب‌نظران

در دست تهيه است...



[] نمونه‌ای از سروده‌ی غبار

    ز ظلم جــان بلب آمد، چـــه انتظـــار کشیــد
    بیـــاد سوختـــگان، شمع سان، شرار کشــید
    کنـــید معرکـــه بــر پـــا، بضدِ ظلم و ستــــم
    ز خـــاکِ مرتجعان، بـــر هوا، غبـــار کشید
    در ایـــن زمانــه، بگیتی کسی نــدید و شنیــد
    حـــکومتـــی کــــه وطن را به چاله زار کشید
    ستمــــگری کــــه بسودِ کلیــک و فـــامیـــلش
    بــصد شکنجــه، زما و شمــا، دمــــار کشیـد
    جنـــایتی کــه بملک، این وطن فروشان کرد
    خمیــد چرخ، چو آن بارِ ننـــگ و عار کشید
    مظــــالمی کـــه ازوشان کشیــــد، نسلِ جوان
    گمـــان مبـــر کــه توان دوشِ روزگـــار کشید
    چنـــان بخلق "مســاوات و عدل" برپا کرد
    کـــه کل زیان، به جز اشراف و پولدار کشید
    نـــه یـــکه مـــا و تـــو از ایـــــن فساد مینالیم
    فــــغـــان و نـــالــه ز هر تیره و تبــــار کشید
    ازاینـــگروهِ کـــفن کش، کـــه تـــا زپـــا نفتد
    گمــــان مبـــر ز فجـــایع، کنون کنـــار کشید
    نشستــــه دست به پـــهلو، امیدِ خیر و صلاح
    چســان تــوان، ز چنیــن بانــدِ نابـــکار کشید
    نجـاتِ هموطنــــان، بستـــه بر جهادِ شماست
    کـــمـک ز غیــر نشـــاید کــــه انتظار کشیـــد
    بـــپـا شـــویـــد و بـــهم دستِ اتــــحاد دهیــــد
    کـه داد از ایــن حکومتِ بــی بند و بــار کشید
    گــذشت دورِ شــکیــب و رسیـــد فرصــتِ آن
    چــه خوش ز حرف، عمل را بـکارزار کشید
    شویـد در پـــی تشکیـــلی، ای ستـــم زدگـــان
    کــه جانِ سلامت، از ایــن وضعِ بیقرار کشید
    بـایـــن و آن نــــشود رفعِ قـــهرِ خلـــق، مگر
    کــه انـــتــقام بـــه شمشیــــرِ آبــــدار کــشیـــد
    زنیـد دست به یـــک انــــقــــلابِ ظلم شـــکن
    کـــه یــک یـک سرِ این خاینـــان به دار کشید
    ز مـــن مپــــرس ز بیـــدادِ ایــن رژیمِ خبیــث
    چــه دیــد دیـــده و ایـــن قلبِ داغدار کشیـــد
    چها گذشت بما، زین "سه گانه" دشمنِ نوع[]
    گداخـــت صبـــر و فـــغان از دلِ فـــگار کشید
    کنیـــــد روی وطن پـــاک، از ایـــن پلیــدان تا
    بـــرویِ از خـــود و بیـــگانه، افتـــخار کشیـد[]


[] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانشنامۀ آريانا توسط مهديزاده کابلی با همکاری آقايان مهدی خراسانی و نعمت حسينی و جمعی از دوستان ديگر نگاشته شده است. عکس قدیمی شادروان غبار را آقای شکیب سالک به دانشنامه فرستاد.



[] پيوست‌ها

پيوست ۱: غبار، حشمت خليل، سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار
پيوست ٢: زندگينامۀ میر غلام‌محمد غبار، (به روايت دانشنامۀ ادب فارسی (۳) ادب فارسی در افغانستان)
پيوست ۳: زندگينامۀ میر غلام‌محمد غبار، (به روايت علامه عبدالحی حبيبی)
پيوست ٤: بصيراحمد حسين‌زاده، سی‌امین سال درگذشت غلام‌محمد غبار مورخ افغان، (به روايت بی بی سی)
پيوست ۵: نعمت حسينی، زندگينامۀ میر غلام‌محمد غبار، (به روايت کتاب سيماها و آواها)
پيوست ۶: فروغ، شاه امیر، صفحه‌یی از یادداشت‌های منتشر نشدۀ زنده یاد میر غلام‌محمد غبار
پيوست ٧: دکتر اکرم عثمان، جایگاه غبار در جریان‌های سیاسی پیشرو وطن ما
پيوست ٨: شادروان میر غلام‌محمد غبار به روايت رسانه‌های خبری جهان
پيوست ٩: استاد عزيز نعيم، نظری در باره‌ی تاريخ‌نگاری غبار
پيوست ١٠: نصير مهرين، شکایت‌نامه‌ای غبار در مورد توقیف کتاب افغانستان در مسیر تاریخ



[] پی‌نوشت‌ها

[۱]- به قول علامه حبيبی: میر غلام‌محمد غبار ولد میرمحبوب‌خان کابلی (اصلاً فرملی)[حبيبی، عبدالحی، جنبش مشروطيت در افغانستان، ص ۱٩۳] اما از آنجا که شادروان مير غلام‌محمد غبار از تبار سادات بود، نسبت فرملی به او پذيرفتنی به نظر نمی‌رسد و از همه مهمتر اين که غبار نيز در هيچ جا خود را منسوب به فورملی ندانسته است. به هر حال، اين موضوع نياز به بررسی بيشتر دارد.
[٢]- غبار، حشمت خليل، سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢
حبيبی، عبدالحی، جنبش مشروطيت در افغانستان، ص ۱٩۳
حسينی، نعمت، سيماها و آواها، ج ۱، ص ۵۱۵
و: دانشنامۀ ادب فارسی (ادب فارسی افغانستان)، سر واژۀ "مير غلام‌محمد غبار"، ج ۳، ص ٧۳۱.
[۳]- پيوست يکم: جلد دوم کتاب، افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢
[۴]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱
[۵]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧٢
[۶]- کی کيست در فرهنگ برون مرزی افغانستان، تحت عنوان "شاروان مير غلام‌محمد غبار"، ج ١، ص ٢٢٨
[٧]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ١، ص ٧۲٠
[۸]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱
[۹]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ۱، ص ٧٩٧
[۱٠]- در مورد سنوات مشاغل شادروان مير غلام‌محمد غبار بين روايات آقای حشمت غبار و منابع ديگر اختلاف وجود دارد. لازم به يادآوری است که منبع اصلی کتاب سيماها و آواها، نوشتۀ نعمت حسينی، کتاب جنبش مشروطيت در افغانستان، علامه عبدالحی حبيبی است و مقالۀ "مير غلام محمد غبار" در دانشنامه ادب فارسی، جلد سوم (ادب فارسی در افغانستان)، بيشتر برگرفته از کتاب سيماها و آواها است. بنابراين، سه منبع اخير، در روايات خود هم‌نظر هستند.
[۱۱]- غبار، حشمت خليل، سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢
استاد عبدالحی حبيبی، نشر جريدۀ "ستاره افغان" را ١٩ قوس ١٢٩٩ می‌داند.[عبدالحی حبيبی، جنبش مشروطيت در افغانستان، كابل، ١۳۶۳، ص ١۳٧] كه به گفتۀ دکتر شمس‌الحق آريانفر، اين تاريخ شايد، ختم نشرات ستاره افغان باشد.[*]
[۱۲]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱
[۱۳]- گزارش سه منبع ياد شده که با هم همخوان هستند، با روايت آقای حشمت خليل غبار اختلاف دارد. حشمت خليل غبار نوشته است که پدرش در ۱۳۰۶ ش (۱٩٢٧ م)، مديريت گمرکات ولايت قطغن و بدخشان را بر عهده داشت (سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢). اگرچه تاکنون برخی روايات حشمت غبار نيز توسط هيچ منبع مستقل ديگری تأييد نشده است. ولی، با اين هم، در آن‌جاهايی كه منابع مكتوب معتبر در دسترس نيست، ناگزير، نظر او می‌تواند بسيار مؤثر باشد.
[۱۴]- همانجا، ص ٢٧٢
[۱۵]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱
[۱۶]- سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢
[۱٧]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱
[۱۸]- همانجا، ج ۳، ص ٧۳۱. همچنين آقای نعمت حسينی می‌نويسد: "غبار در ۱٩ سرطان ۱۳۰۳ خورشيدی به حيث سکرتر در سفارت افغانی مقيم فرانسه ايفای وظيفه می‌نمود. پس از آن به کابل آمد و در لويه‌جرگه‌های ۱۳۰۳ و ۱۳۰٧ خورشيدی به حيث وکيل مردم کابل شامل شد...". آواها و سيماها، ج ۱، ص ۵۱۵
[۱۹]- سوانح مختصر و آثار مير غلام‌محمد غبار، پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧٢
[٢٠]- همان‌جا، ج ٢، ص ٢٧٢
[٢۱]- آنجايی که داشنامه ادب فارسی (۳) ادب فارسی در افغانستان (در صفحۀ ٧۳۱)، به پيروی از جلد اول کتاب "سيماها و آواها" (ص ۵۱۵) می‌نويسد که: غبار "در ۱۳۰۳ و ۱۳۰٧ ش در لویه‌جرگه‌هایی که در پغمان برپا شد وکیل مردم کابل بود" آشکارا اشتباه است و در واقع، اين اشتباه از مأخذ اصلی (کتاب جنبش مشروطيت در افغانستان، نوشتۀ شادروان علامه عبدالحی حبيبی، ص ۱٩۳) ناشی شده است. اما در اين خصوص، روايت آقای حشمت غبار معتبر است؛ زيرا قول خود زنده‌ياد غبار آن را تأييد می‌کند. غبار ‌نوشته است: "در جرگه‌های کبير پغمان (۱٩٢٤-۱٩٢٨) عبدالرحمن خان در جرگه اولی (به شکل انتصابی) و نگارنده و غلام محی‌الدين خان در جرگه دومی (بحيث وکلای انتخابی شهر کابل) از حلقۀ مذکور (جوانان افغان) نمايندگی داشتيم."[افغانستان در مسير تاريخ، ج ۱، ص ٧٩٨]
[٢۲]- افغانستان در مسير تاريخ، پيوست يکم: جلد دوم، ص ٢٧۳
[٢۳]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ١٢٦
[٢۴]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱.
[٢۵]- حشـمـت غبـار می‌نويسـد که پـدرش از ۱۳۱۰ ش (۱٩۳۱) تا ۱۳۱۱ ش (۱٩۳٢ م)، عضـويـت انجمـن ادبـی کابـل را داشـت و بيـن سـال‌هـای ۱۳۱٢-۱۳۱٤ ش (۱٩۳۳-۱٩۳۵ م)، محبوس سياسی شد. (پيوست يکم: جلد دوم کتاب افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢٧۳) او، بدين ترتيب، يک‌سال ميان پايان کار آقای غبار در انجمن ادبی کابل و زندانی شدنش وقفه ايجاد می‌کند که بطور مسلم اشتباه است. به همين‌گونه، گزارش دانشنامۀ ادب فارسی مبنی بر اين که آقای غبار در سال ۱۳۱۱ ش (۱٩۳٢ م) زندانی شد، درست نيست. چرا که شادروان غبار، در سال ۱۳۱٢ خورشيدی در محل کار خود بازداشت شد. غبار، خود در صفحۀ ۱۳٩، جلد دوم، افغانستان در مسير تاريخ، چنین می‌نویسد: "در هر حال، بعد از واقعۀ حملۀ محمدعظیم خان منشی‌زاده در سفارت انگلیس، روز پنجشنبه بود ٢٢ سنبله ۱۳۱٢ ش (۱٩۳۳ م)، بعد از ظهر دروازۀ انجمن ادبی باز شد و دو نفر پولیس تفنگچه‌دار وارد انجمن گردیده مرا بازداشت کردند." بنابر اين، شادروان غبار تا زمانی که دستگير و روانه‌ی زندان شد، در انجمن ادبی کابل مشغول به کار بود.
[٢۶]- دانشنامه ادب فارسی، ج ۳، ص ٧۳۱.
[٢٧]- افغانستان در مسير تاريخ، پيوست يکم: جلد دوم، ص ٢٧۳
[٢۸]-
[٢۹]- افغانستان در مسير تاريخ، پيوست يکم: جلد دوم، ص ٢٧۳
[۳۰]- همان‌جا، پيوست يکم: جلد دوم، ص ٢٧٩
[۳۱]- براساس سالنامه افغانستان (شمارۀ ۶) در سال ۱۳٢۶ خورشيدی (۱٩۴٧ ميلادی)، شادروان غبار مشاور رياست مطبوعات افغانستان بوده و به رتبۀ دوم ترفيع کرده است.
[۳٢]- سالنامه افغانستان (شمارۀ ٨)، ص ۴۴
[۳۳]-
[۳۴]- افغانستان در پنج قرن اخير، جلد اول، قسمت دوم، ص ٦٧۳
[۳۵]- همان‌جا، جلد اول، قسمت دوم، ص ٦٧۳
[۳٦]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، صص ٢۵٩-٢٦۰
[۳٧]- همان‌جا، ج ٢، صص ٢٦٨-٢٦٩
[۳٨]- همان‌جا، ج ٢، ص ٢٦٩
[۳٩]- افغانستان در پنج قرن اخير، جلد اول، قسمت دوم، ص ٦٧٤
[۴٠]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢۵٢
[۴۱]-
[۴٢]-
[۴٣]-
[۴۴]- براساس صحبت تلفنی مهديزاده کابلی با آقای دستگير پنجشيری در تاريخ ٢٠٠٩/٤/٢
[۴۵]- *
[۴٦]- يادداشت‌های سياسی و رويدادهای تاريخی، ج ۱ و ٢، ص ۱۳۱
[۴٧]- يادداشت‌های سياسی و رويدادهای تاريخی، ج ۱ و ٢، ص ۱۳٢
[۴٨]- يادداشت‌های سياسی و رويدادهای تاريخی، ج ۱ و ٢، صص ۱۳۳-۱۳٤
[۴٩]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، ص ٢٧۱
[۵٠]- چنان که باری در جلد دوم افغانستان در مسير تاريخ، ص ٢۶١ می‌نويسد: "ببرک خان و محمدحسن خان شرق مربوط دستۀ سردار محمد داوود بودند." يا به نوشتۀ او: نورمحمد تره‌کی از دستۀ عبدالمجيد زابلی بود (ص ٢۳٩) که زابلی نيز بطور مستقيم با محمدداوود خان ارتباط داشت.(ص ٢۴٢)
[۵۱]-
[۵٢]-
[۵٣]-
[۵۴]-
[۵۵]-
[۵٦]-اينکه چرا کتاب "افغانستان در مسير تاريخ" توقيف شد، به اين پرسش، می‌توان يک پاسخ کلی داد، و آن اين است که غبار در کشوری زندگی می‌کرد که در هيچ دوره تاریخی فحاشی به مخالفان، بدماشی در کوچه‌ها، زورگويی و جنگ‌سالاری قدغن نبوده اما در طول تاریخ خواندن، نوشتن و فکر کردن زیر ضربه دولت‌ها بوده است.
[۵٧]-
[۵٨]-
[۵٩]- در این شعر، منظور از واژۀ "سه‌گانه" کنایه از نادرشاه و دو برادرش می‌باشد.
[٦٠]- افغانستان در مسير تاريخ، ج ٢، صص ۱۵۳-۱۵٤. ناگفته نماند که در متن کتاب شادروان غبار مشخص نکرده است که اين شعر از او است. اما در سايت ويژه‏ای مرحوم غبار صريحاً اشاره شده است که اين شعر از خود او است.



[] جُستارهای وابسته

جمعيت وطن





[] سرچشمه‌ها

غبار، مير غلام‌محمد، افغانستان در مسير تاريخ، جلد دوم، به کوشش حشمت خليل غبار، ويرجينيا (ايالات متحده آمريکا): چاپ جون ۱٩٩٩
دانشنامۀ ادب فارسی (ادب فارسی افغانستان)، به سرپرستی حسن انوشه، تهران: موسسۀ فرهنگی و انتشاراتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سال ۱۳٧۵ خورشيدی.
گفتگوهای تلفنی مهديزاده کابلی با آقايان ...، شاه امير فروغ، دستگير پنجشيری، نعمت حسينی






[] پيوند به بیرون

[1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20]
سايت ويژه‏ای مرحوم غبار
پوهندوی عابد حیدری، غبار مورخ زمانه‌ها، سايت خاوران
آريا، رحيم، معرفی رجال عمده افغانی در مشروطیت اول و دوم: میر غلام‌محمد غبار


[برگشت به بالا] [گفت و گو و نظر کاربران در بارهٔ مقاله]